﻿آب: 1 ماء 2 مایع 3 شیره، عرق، عصاره، عصیر 4 حل، محلول 5 ذوب 6 خوی 7 بزاق، آب‌دهان 8 منی 9 بحر، دریا، یم 10 زهاب، 11 آبرو، حیثیت، شرف، عزت 21 تری، تازگی، طراوت 
آباء: اجداد، اسلاف، پدران، پیشینیان، نیاکان & اخلاف
آباجی: آبجی، اخت، باجی، خواهر، دده، شاباجی، همشیره & داداش
آباد: 1 برپا، دایر، معمور 2 پررونق 3 پیشرفته، توسعه‌یافته، مترقی 4 تندرست، سالم 5 بسامان، منظم 6 غنی، مرفه & 1 خراب، متروک، ویران 2 بی‌رونق 4 عقب‌مانده
آبادان: 1 آباد، برپا، پررونق، دایر، معمور & خراب
آبادانی: 1 آبادی، عمارت، عمران 2 ترقی، توسعه، رونق 3 آسایش، ترفیه، رفاه & خرابی
آبادی: 1 آبادانی، عمارت، عمران 2 ده، دهات، دهکده، روستا، شهر، واحه، ولایت
آبان: 1 آبان‌ماه، عقرب 2 آب‌بان
آب‌انبار: 1 برکه 2 آبدان، آبگیر، برم، تالاب
آب‌باز: 1 آب‌ورز، سباح، شناگر، شناور 2 غواص
آب‌بازی: 1 غوص 2 آب‌ورزی، سباحت، شناگری
آب‌بند: بند، سد، ورغ
آبجو: فقاع، فوگان، ماء‌الشعیر
آبجی: آباجی، اخت، باجی، خواهر، دده، شاباجی، همشیره & داداش، برادر 
آبخورد: 1 تقدیر، سرنوشت، قسمت 2 بهره، روزی، نصیب 3 آبشخور، مشرب، منهل
آبخوری: 1 تنگ، سبو، کوزه، مشربه 2 آبخور، آبشخور
آبخیز: آب‌دار، آبزا، کوهه، موج، موج‌کوهه
آبدار: 1 آبکی، باطراوت، پرآب، رقیق، شاداب، مایع 2 آبدارچی، ایاغچی، ساقی، شربتدار، قهوه‌چی 3 آبدیده، برنده، تیز 4 سخت 5 تند، زننده، نیشدار 5 آبخیز، آبزا 6 رسا، روان، فصیح، گویا & بی‌آب، خشک
آبدان: آب‌انبار، آبگیر، برکه، برم، تالاب، غدیر
آب‌دهان: بزاق، تف، خدو، خیو، کفک
آب‌دهن: بزاق، تف، خدو، خیو
آب‌ریز: میزاب، ناو، ناودان
آبدیده: 1 تر، خیس، مرطوب، نم، نمدار 2 آبداده، بران، برا، تیز
آبراه: آبراهه، ترعه، جدول، جو، کانال، مجرا، مسیل، نهر
آبراهه: آبراه، آب‌گذر، ترعه، جدول، جو، کانال، مسیل
آبرو: احترام، اعتبار، جاه، حرمت، حیثیت، شرف، عرض، عرق، عزت، قدر، منزلت، ناموس
آبرومند: 1 آبرودار، باآبرو، برومند، شریف، محترم، معتبر 2 عفیف
آبریز: 1 آبریزگاه، توالت، دستشویی، کابینه، مبال، مستراح 2 دلو 3 آبدستان، آفتابه، ابریق، مطهره
آبریزگاه: آبریز، توالت، دستشویی، کابینه، مبال، مستراح
آبستن: 1 آبسته، باردار، پابماه، حامله 2 دچار، دستخوش 3 پنهان، مخفی، نهان & 1 سترون، عقیم
آبستنی: بارداری، حاملگی & سترونی، عقیمی
آبشخور: 1 آبخور، آبشخورد، آبشخوار، سرچشمه، منهل 2 روزی، قسمت، نصیب 3 تقدیر، سرنوشت 4 مشرب 5 مقام، منزل، موطن
آبکش: 1 سقا 2 عطش‌زا 3 ترشی‌پالا، چلوصافی، صافی
آبکند: 1 سیل‌گاه، مسیل 2 گودال، گود، مغاک 3 آبگیر، تالاب، غدیر
آب‌کوهه: خیزاب، موج، موج‌خیز
آبکی: آبدار، آبگین، تنک، روان، مایع & جامد
آب‌گذر: آبراهه، جدول، جو، کانال، نهر
آبگونه: آبکی، آبگون، آبگین، مایع
آبگیر: 1 برکه، برم، تالاب، غدیر 2 استخر، حوض 3 مرداب
آبگینه: 1 آبگین، آینه، آیینه، زجاج، مرآت 2 شیشه 3 بلور 4 تیغ 5 الماس
آبله: 1 تاول 2 تبخال، تبخاله
آبله‌رو: آبله‌دار، آبله‌ناک، مجدر
آبله‌کوبی: تلقیح، مایه‌کوبی، واکسیناسیون
آب‌وتاب: بزک، جلا، رونق، ساخت‌وپرداخت، طول‌وتفصیل 
آب‌ونان‌دار: پرسود، سودآور، منفعت‌دار
آبونمان: اشتراک
آبونه: مشترک
آبی: 1 ارزق، کبود، لاجورد، نیلگون 2 بحری، دریایی 3 آبزی 4 خالو، دایی 1 & دیمی، دیم 2 خشکی 3 هوازی 
آبیار: آب‌بان، آب‌پا، میراب
آپارتمان: 1 خانه، مسکن، منزل 2 ساختمان
آتش: 1 آذر، اخگر، شرار، شرر، شعله، نار 2 جهنم، دوزخ، هاویه & 1 آب 2 بهشت 
آتش‌بس: آشتی، ترک‌مخاصمه، صلح، متارکه‌جنگ 
آتشپاره: 1 جلد، چابک، زرنگ، فرز 2 بدجنس، حیله‌گر، موذی 3 شرور، شریر 4 اخگر
آتش‌پرست: 1 آذرپرست، زرتشتی، گبر، مجوس، مغ 2 کافر، ملحد
آتش‌رنگ: آتشین، آتش‌فام، آذرگون، آذرین، سرخ، سرخ‌فام، قرمز، لاله‌گون
آتش‌زنه: آتش‌افروز، آتشگیره، چخماق، فروزینه، گیرا، محرقه، مرو 
آتش‌سوزی: حریق 
آتش‌فام: آتش‌رنگ، آتشگون، آذرفام، آذرگون، سرخ‌فام، سرخگون 
آتشدان: 1 مجمر، مجمره 2 اجاق، منقل 3 تنوره، تنور 4 کوره 
آتش‌گرفتن: اشتعال، حریق، سوختن، شعله‌ورشدن
آتش‌مزاج: بدخلق، تندخو، عصبی
آتشپاره: 1 شیطان، ناقلا 2 فتنه‌جو، فتنه‌گر
آتشک: سیفلیس، کوفت
آتشکده: آتشخانه، آتشگاه، آذرکده، آذرگاه، عبادتخانه، معبد
آتشگاه: آتشکده، آذرگاه، اجاق، پرستشگاه، معبد
آتشگیره: آتش‌زنه، چخماق، فروزینه، محرقه، مرو
آتشناک: آتشی، آتشین، آذرین، سوزان
آتشی‌مزاج: بدخو، تندخو، عصبی & ملایم
آتشین: آتشناک، آتشی، آذرگون، آذرین، داغ، سوزان، مشتعل
آتلیه: کارگاه، نگارخانه، نگارستان
آتمسفر: 1 جو، فضا 2 هوا 3 محیط 4 شرایط، وضعیت
آتو: 1 ورق‌برنده 2 بهانه، دستاویز، مستمسک
آتی: آتیه، آجل، آینده، بعدی، مستقبل
آتیه: آتی، آجل، آینده، مستقبل & گذشته، ماضی
آثار: 1 رد، رگه، نشانه‌ها 2 کارها 3 تالیفات، نوشته‌ها 4 پیامدها، تبعات
آجل: 1 آتیه، آینده، مستقبل 2 آخرت & گذشته
آجیل: تنقلات، خشکبار، شب‌چره
آخال: آشغال، خاشاک، خاکروبه، زباله
آختن: 1 برکشیدن، کشیدن 2 بالابردن، برافراشتن 3 کوک‌کردن، نواختن
آخته: 1 برافراشته، برکشیده، کشیده 2 کوک، نواخته 3 اخته
آخر: اختتام، انتها، پایان، پسین، ته، خاتمه، سرانجام، عاقبت، فرجام، منتها، نهایت، واپسین & ابتدا
آخرالامر: آخرکار، بالمال، سرانجام، عاقبت
آخرالزمان: آخرت، بعث، رستخیز، رستاخیز، قیامت، نشور
آخربین: عاقبت‌اندیش، عاقبت‌نگر، مال‌اندیش
آخرت: آخرالزمان، اخری، رستاخیز، عقبا، عقبی، قیامت، نشور & دنیا
آخرک: آخره، ترقوه، چنبره
آخری: 1 اخیر 2 آخرین، انتهایی، واپسین & اولی
آخرین: آخری، اخیر، انتهایی، بازپسین، نهایی، واپسین & آغازین
آخشیج: 1 آخشیگ، اسطقس، اصل، عنصر 2 ضد، مخالف 3 هیولی
آخور: آغل، اصطبل، باره‌بند، ستورگاه، طویله
آخوند: 1 روحانی، روضه‌خوان، شیخ، عالم، فقیه، ملا 2 مدرس، معلم
آداب: تشریفات، رسم، رسوم، سنت، سنن، شعایر، عادات، قواعد، مراسم، مناسک
آداب‌دان: آداب‌شناس، بافرهنگ، فرهیخته، مودب، مبادی‌آداب، متادب
آداب‌دانی: آداب‌شناسی، ادب، فرهنگ، فرهیختگی، نزاکت
آدامس: سقز
آدرس: عنوان، نشانی
آدم: 1 انسان، بشر، مردم، ناس، 2 کس، نفر 3 ابوالبشر & 1 جانور، حیوان، دد 3 دیو
آدم‌کش: 1 قاتل 2 سلاخ، قصاب
آدم‌کشی، آدمکشی: ترور، جنایت، قتل، کشتار
آدمی: آدمیت، آدمیزاد، انسان، بشر & دیو
آدمیت: آدمی، انسانیت، بشریت، مردمی & حیوانیت
آدمیرال: امیرالبحر، دریابیگی، دریاسالار
آدمیزاد: آدمی، آدمیزاده، انسان، بشر، مردم & دیو، دیوزاد
آدینه: جمعه
آذر: 1 آتش، اخگر، نار 2 آذرروز، قوس
آذرخش: برق، درخش، صاعقه & رعد
آذرگون: آتش‌رنگ، آتش‌فام، آتشگون، آتشین، آذرین
آذرین: آتش‌رنگ، آتشی، آتشین، گداخته
آذوقه: ارزاق، توشه، جیره، خواربار، خوراک، سوروسات، قوت
آذین: 1 آرایش، آیین‌بندی، چراغانی، زیب، زینت، زیور 2 آیین، رسم، قاعده، قانون
آذین‌بندی: آیین، آیینه‌بندان، آیینه‌بندی، جشن، چراغانی، شهرآرایی
آراستگی: اتساق، ترتیب، تزیین، نسق، نظام، نظم
آراستن: 1 آرایش‌کردن، بزک‌کردن 2 آذین‌بستن، تزیین‌کردن 3 برپاکردن، منعقدکردن 4 آماده‌کردن، حاضرکردن، مهیاکردن 5 سامان‌بخشیدن، سامان‌دادن، مرتب‌کردن، منظم‌کردن & پیراستن
آراسته: آماده، بانظم، بسامان، جمیل، متحلی، مرتب، مزین، منتظم، منظم، نیکو
آرام: 1 خاموش، خلوت، دنج، ساکت 2 آرامش، استراحت، صبر، قرار 3 ثبات، سکون 4 بردبار، رزین، صبور، معتدل، ملایم، موقر 5 بی‌جنبش، بی‌حرکت، ساکن 6 آسوده، راحت، فارغ‌بال 7 آهسته، باتانی، یواش 8 امان، امن 9 طمانینه & 1 پرسروصدا، شلوغ 2 بی‌قرار
آرام‌آرام: آهسته‌آهسته، باطمانینه، بتدریج، تدریجاً، شمرده‌شمرده، کم‌کم، یواش‌یواش
آرام‌بخش: آرامش‌بخش، تسکین‌دهنده، تسلابخش، قراربخش، مسکن
آرامش: 1 آسایش، آسودگی، استراحت، راحت، راحتی، فراغ‌بال، فراغت 2 آشتی، صلح، صلحجویی، مسالمت 3 آرام، تسکین، سکون، قرار 4 امان، امنیت، ایمنی 5 سکینه، طمانینه & آشوب، بلوا
آرامش‌طلب: آرامش‌جو، آرامش‌خواه، سازشکار، سازشگر، صلح‌جو، صلحدوست & ستیزه‌جو، عربده‌جو
آرامگاه: تربت، خاک، خاکجا، ضریح، قبر، گور، لحد، مثوی، مدفن، مرقد، مزار، مقبره
آرایش: 1 بزک، توالت 2 حلیه، زیب، زینت، زیور 3 آذین، تزیین 4 پیرایه، چهره‌آرایی، گریم & پیرایش
آرایشگاه: پیرایشگاه، حلاق، سلمانی
آرایشگر: 1 آراینده 2 چهره‌آرا، مشاطه 3 پیرایشگر، حلاق، سرتراش، سلمانی
آرتیست: آکتور، بازیگر، ستاره، هنرپیشه، هنرمند
آرزو: آرمان، اشتیاق، امل، امید، انتظار، بویه، تمایل، تمنا، چشمداشت، خواست، خواهش، رجا، رغبت، شوق، غبطه، کام، گرایش، مراد، مطمع، مقصود، منیه، میل، وایه، هوی
آرزومند: امیدوار، خواستار، راجی، راغب، شایق، عاشق، متمنی، متوقع، مسئلت، مشتاق، منتظر، هواخواه
آرزومندانه: امیدوارانه، بارغبت، عاشقانه، مشتاقانه
آرزومندی: 1 اشتیاق، رغبت، شوق، میل 2 تعشق، شیفتگی، عاشقی، هواداری 3 تحسر، حسرت
آرشیو: بایگانی، پرونده، ضبط، مرکزاسناد
آرم: علامت، مدال، نشان
آرمان: 1 ایده، ایده‌آل، شعار، مرام، هدف 2 نصب‌العین 3 آرزو، امید 4 اندوه، حسرت، غم
آرمش: آمیزش، آمیغ، جماع، مخالطت
آرمیدن: 1 مقاربت 2 آرامیدن، آسودن، خفتن، غنودن
آرمیده: آسوده، خفته، غنوده
آرنج: آرنگ، مرفق، وارن، وارنگ
آرواره: فک
آروین: آزمایش، آزمون، امتحان، تجربه
آره: آری، بلی، بله، نعم، ها & خیر، نه
آری: آره، بله، بلی، لبیک، نعم & خیر، نه
آز: 1 افزون‌طلبی، حرص، زیاده‌خواهی، شره، طمع، ولع 2 احتیاج، حاجت، نیاز & قناعت
آزاد: آزاده، حر، خلاص، رها، سبکبار، فارغ، مخیر، مختار، مرخص، مستقل، مستخلص، وارسته، ول & اسیر، برده، بنده، غیرمستقل، گرفتار
آزادانه: 1 مستقلاً 2 مختارانه 3 حروار
آزادراه: اتوبان، بزرگراه، شاهراه
آزادگی: آزادمنشی، اختیار، اصالت، جوانمردی، حریت، وارستگی & اسارت، بندگی
آزادمنشی: آزادگی، حریت، وارستگی
آزاده: آزاد، حر، رها، شریف، فارغ، فتا، مختار، وارسته & بنده، عبد
آزادی: 1 استخلاص، استقلال، خلاص، خلاصی، رهایش، رهایی، نجات 3 اختیار 4 حریت 5 فراغت & اسارت، بندگی، رقیت
آزار: 1 آسیب، بلا، صدمه، گزند 2 تعدی، جفا، جور، ستم، ظلم 3 اذیت، تعذیب، زجر، شکنجه، عذاب 4 تعب، سختی، محنت، مرارت، مشقت 5 تاذی، مزاحمت 6 رنج، رنجه، عنا
آزارنده: 1 آزاررسان، موذی 2 الیم، دردناک
آزپیشگی: آزمندی، حرص، طمع & قناعت
آزپیشه: آزمند، آزور، حریص، طماع، طمع‌کار & قانع
آزخ: بالو، زگیل
آزردگی: افسردگی، رنجش، رنجیدگی، ملال، ملالت، نژندی
آزردن: آزاردادن، اذیت‌کردن، افسردن، خستن، رنجاندن & نواختن
آزرده: افسرده، اندوهگین، دلتنگ، دلگیر، رنجیده، غمگین، غمناک، مجروح، مکدر، ملول، نژند & شاد
آزرده‌خاطر: دلخور، دلگیر، رنجیده، مکدر، ملول، نژند & راضی، شادمان
آزرده‌دل: حزین، دل‌آزرده، دلتنگ، دلگیر، غمگین، ملول & پرنشاط، زنده‌دل
آزرم: 1 انفعال، حجب، حیا، خجالت، خجلت، شرم، عار 2 ملایمت، ملاطفت، مهربانی، مهر، نرمی 3 تقوا، عفت، فضیلت
آزرمگین: 1 باحیا، پرآزرم، خجل، شرم‌رو، شرمسار، شرمگین، محجوب 2 باتقوا، عفیف & بی‌حیا
آزگار: تمام، طولانی، کامل
آزمایش: 1 آروین، آزمون، امتحان، تجربه، تمرین، مانور، محک، مسابقه، مشق 2 محنت 3 فتنه
آزمایشگاه: لابراتوار
آزمایشگر: 1 مجرب 2 آزماینده، آزمونگر، ممتحن
آزماینده: آزمایشگر، ممتحن
آزمند: آزناک، آزور، حریص، طماع، طمعکار، مولع & قانع
آزمندی: آزپیشگی، حرص، طماعی، طمع، طمعکاری، ولع & قناعت
آزموده: 1 باتجربه، پخته، حاذق، خبره، کاردان، کارکشته، کرده‌کار، ماهر، مجرب، ورزیده 2 تجربه‌شده، سنجیده & بی‌تجربه
آزمون: 1 آزمایش، امتحان، سنجش 2 تجربه، محک 3 تست، کنکور، مسابقه 4 عبرت
آزور: آزپیشه، آزمند، حریص، طماع، طمع‌کار، مولع & قانع
آژان: 1 پاسبان، پلیس 2 نماینده 3 عامل، کارگزار
آژانس: 1 شعبه، نمایندگی 2 عامل، کارگزاری 2 خبرگزاری
آژخ: آزخ، زگیل
آژنگ: چروک، چین، شکنج، گره، ماز
آژیر: 1 اعلام‌خطر، بانگ، زنگ‌خطر، هشدار 2 آگاه، دانا 3 پرتوان، زورمند، قوی 4 محتاط، محترز
آس: 1 آسک، آسیا 2 تک 3 مورد
آسان: 1 ساده، سهل 2 میسر 3 بی‌رنج، راحت & بغرنج، دشوار، سخت، شاق، غامض، متعسر، مشکل
آسایش: آرامش، آسودگی، استراحت، ترفیه، تن‌آسانی، تنعم، راحت، راحتی، رفاه، سکون، شادکامی، فراغ، فراغت & دغدغه، سختی، مشقت، ناآرامی
آسایش‌جو: آسایش‌خواه، آسایش‌طلب، تن‌آسان، راحت‌طلب، عافیت‌طلب & عافیت‌سوز، مخاطره‌جو
آسایش‌طلب: آسایش‌جو، راحت‌طلب، عافیت‌خواه، عافیت‌طلب & مخاطره‌جو
آسایشگاه: آسایشگه، استراحتگاه
آستان: آستانه، پیشگاه، جناب، حضرت، حضور، درگاه، عتبه، محضر
آستانه: 1 آستان، بارگاه، پیشگاه، جناب، حضرت، درگاه، عتبه، محضر، وصید 2 آغاز، مقدمه
آسم: عسرالنفس، نفس‌تنگی
آسمان: 1 سپهر، سما، طارم، عرش، فلک، کرسی، گردون 2 فضا، هوا & زمین
آسمان‌جل: آواره، بیچاره، بی‌خانمان، بی‌مکنت، خانه‌بدوش
آسمان‌غره: آسمان‌غرنبه، تندر، رعد، غرش، کنور
آسمانی: 1 هوایی 2 فلکی 3 عرشی، قدسی، ملکوتی 4 آبی‌رنگ & ارضی، خاکی، زمینی
آسودگی: آرامش، آسایش، استراحت، راحت، فراغبالی، فراغت & اضطراب، تشویش، دغدغه
آسودن: 1 آسایش‌کردن، استراحت‌کردن 2 آرمیدن، خفتن، خوابیدن 3 آرام‌شدن، تسکین‌یافتن
آسوده: 1 آرام، راحت 2 خاطرجمع، فارغ 3 بی‌خیال، فارغ‌البال، فارغ‌بال 4 مرفه 5 خلاص، سبکبار 6 بی‌حرکت، ساکن 7 آرمیده 8 مرده 9 مدفون
آسوده‌خاطر: آسوده‌دل، بی‌تشویش، تامین، خاطرجمع، دل‌آسوده، فارغ‌البال، مطمئن & مشوش، مضطرب
آسوده‌دل: آسوده‌خاطر، خاطرجمع، فارغ‌البال، مطمئن & دلواپس، مضطرب
آسوری: آشوری
آسه: 1 پایه، محور 2 آسک، آس، دستاس 3 سنگ‌آسیا
آسیا: 1 آسیاب، آسک، آس، چرخاب 2 طاحنه، کرسی & 
آسیب: 1 آفت، بلا 2 آزار، خدشه، زخم، صدمه، ضرب، گزند، لطمه 3 عیب، نقص 4 خسارت، خسران، زیان، ضرر
آسیب‌پذیر: خدشه‌پذیر، خلل‌پذیر، صدمه‌پذیر، گزندپذیر & آسیب‌ناپذیر
آسیب‌دیده: عیبناک، مخدوش، مصدوم، معیوب، ناقص & بی‌عیب، سالم، صحیح
آسیستان: دستیار، کمک، معاون
آسیمه: 1 آسیون، پریشان، پریشان‌خاطر 2 حیران، حیرت‌زده، ژولیده، شگفت‌زده 3 شوریده، متحیر، مشوش، نابسامان، وحشتزده، هراسان 
آسیمه‌سر: آسیمه‌سار، آسیون، پریشان، حیران، دستپاچه، سرگردان، سرگشته، گیج، متحیر، متزلزل، مشوش، مضطرب، نوان
آش: با، سکبا، شوربا، وا
آشامیدن: خوردن، گساردن، نوش‌کردن، نوشیدن & تناول‌کردن، خوردن
آشامیدنی: شربت، مشروب، نوشابه، نوشیدنی & خوردنی
آشپز: پزنده، خوالگیر، خوراک‌پز، خورشگر، دیگ‌پز، طباخ
آشپزخانه: آشخانه، تنورخانه، طباخ‌خانه، مطبخ، مطعم
آشپزی: پخت‌وپز، طباخی، طبخ
آشتی: اصلاح، توافق، سازش، صلح، مسالمت‌جویی، مسالمت، مصالحه & جدال، ستیز، قهر
آشتی‌خواه: آشتی‌پذیر، آشتی‌جو، آشتی‌طلب، سازشگر، صلحجو، صلح‌طلب، مصلح & جنگ‌طلب، ستیزه‌جو
آشغال: 1 آخال، خاشاک، خاکروبه، زباله، سقط، کثافت، مزبله 2 بدردنخور، بنجل 3 فاسد، منحرف
آشغالدان: خاکروبه‌دان، زباله‌دان، مزبله، مزبله‌دان
آشفتگی: 1 بی‌نظمی، پاشیدگی، پراکندگی، پریشانی 2 اختلال، نابسامانی، هرج‌ومرج 3 آشوب، اغتشاش، بحران، تلاطم 4 شوریدگی، شیفتگی
آشفتن: آشوب‌به‌پاکردن، برآشفتن، به‌هیجان‌آمدن، پریشان‌شدن، خشمگین‌شدن، شوریدن، متلاطم‌شدن، مشوش‌شدن، ناراحت‌شدن
آشفته: 1 بی‌سامان، بی‌نظم، پراکنده، درهم، درهم‌برهم، ژولیده، متفرق، متلاطم، مختل، مغشوش، نابسامان، ناجور، نامرتب، نامنظم 2 آتشی، پریشان، پریشان‌حال، پریشان‌خاطر، خشمگین، 3 رنجیده، 4 سراسیمه، شوریده، مشوش، مضطرب، ناراحت، نگران & آرام، بسامان، مرتب
آشفته‌خاطر: آسیمه‌دل، آشفته‌حال، پریش، پریشان، پریشان‌حال، پریشان‌خاطر، دلواپس، شوریده‌خاطر، مضطرب & آسوده‌خاطر، آسوده‌خاطری
آشکار: برملا، بی‌پرده، بین، پدیدار، پیدا، پیدا، جلوه‌گر، جلوه‌گر، جلی، جهر، ذایع، رک، روبرو، روشن، صریح، ظاهر، علنی، عیان، فاحش، فاش، مبرهن، محرز، محسوس، مرئی، مشخص، مشهود، معلوم، معین، منجلی، نامستور، نمایان، نمودار، واضح، هویدا & پوشیده، درخفا، غیب، مخفی، 
آشکارا: آشکار، افشا، بی‌پرده، بین، پدیدار، پیدا، جلوت، جهراً، صریح، ظاهر، علانیه، علنا، علنی، علی‌الظاهر، فاش، مرئی، مشهود، معلوم، مکشوف، واضح، هویدا & پوشیده، درخفا، مخفی، مستور، ناآشکارا، نهانی، نهفته
آشکارایی: آشکاری، بداهت، روشنی، صراحت، وضوح، هویدایی & پوشیدگی، نهانی، نهفتگی
آشکوب: 1 اشکوبه، اشکوب، طبقه، مرتبه 2 آسمانه، سقف
آشنا: 1 انیس، خودی، خویش، دوست، شناخت، مالوف، مانوس، مونس، یار 2 شناسا، شناسنده، عارف 3 اخت، خودمانی 4 آگاه، بلد، مسبوق، وارد & 1 بیگانه 2 بیگانه، جاهل 3 بیگانه، غیر
آشنایان: اقوام، دوستان، رفقا، محارم & بیگانگان، غریبه‌ها
آشنایی: 1 دوستی، موانست، مودت 2 خویشاوندی، قرابت 3 آگاهی، شناخت، شناسایی، معارفه & بیگانگی، غربت
آشوب: اضطراب، اغتشاش، بلوا، بی‌نظمی، تشویش، جنگ، دعوا، شر، شغب، شورش، شوروغوغا، غوغا، فتنه، فساد، مجادله، ناامنی، نزاع، هرج، هرج‌ومرج، هلالوش، هیاهو & آرامش
آشوب‌طلب: آشوبگر، آنارشیست، اخلالگر، بلواچی، بلواگر، شورشگر، شورشی، غوغاطلب، غوغایی، فتنه‌انگیز، فتنه‌جو، هرج‌ومرج‌طلب & آرامش‌طلب، سلیم
آشوبگر: 1 آشوب‌طلب، اخلالگر، بلواطلب، شورشگر، فتنه‌جو، مخل، 2 مفتن، مفسده‌جو، هلالوش‌جو 3 دلبر، دلفریب، فتان، فتنه‌انگیز & آشتی‌طلب، سازشگر، مصلح
آشوبگری: شورشگری، فتانی، فتنه‌انگیزی، فتنه‌جویی & سلامت‌جویی
آشیان: 1 آشیانه، لانه 2 کلبه، کومه 3 خانه، ماوا، مسکن 4 آموت
آشیانه: 1 آشیان، کاشانه، لانه، نشیم، نشیمنگاه 2 ایستگاه، جایگاه
آغا: 1 خادم 2 خصی، خواجه 3 بی‌بی، بیگم، خاتون 4 زن، زوجه & آقا، ارباب
آغاز: ابتدا، اوان، اوایل، اول، بدایت، بدو، سرآغاز، شروع، عنفوان، فاتحه، مبدا، مطلع، مقدمه، نخست & پایان
آغازین: ابتدایی، ازلی، اولین، اولیه، بدوی، مقدماتی، نخستین & انتهایی
آغشتن: آلودن، آمیختن، اختلاط، خیساندن، قاطی‌کردن، مخلوطکردن، نم‌کردن
آغشته: 1 آمیخته، قاطی 2 مشوب 3 آلوده، ملوث 4 خیسانده، نم‌کرده
آغل: آخور، اصطبل، باره‌بند، ستورگاه، طویله
آغوش: 1 بر، بغل، پهلو، صدر، کنار 2 بنده، غلام، کنیز 3 قوش
آفاق: 1 جهان، دنیا، عالم، گیتی 2 افق‌ها، کرانه‌ها & انفس
آفت: آسیب، بلا، بیماری، زیان، صدمه، فتنه، مصیبت
آفتاب: خور، خورشید، شمس، مهر، هور & ماهتاب، مهتاب
آفتاب‌پرست: 1 حربا، سوسمار 2 کافر، مشرک 3 گبر، مجوس 4 آذرگون، آذریون 5 آفتاب‌گردان
آفتاب‌گردان: 1 چتر، سایبان 2 آفتاب‌پرست، آفتاب‌گردک
آفتابه: ابریق، لولهنگ، مطهره
آفریدگار: آفریننده، الله، ایزد، پروردگار، خالق، خدا، دادار، رب، کردگار، موجد، یزدان & مخلوق
آفریدن: ابداع، ایجاد، خلق، ساختن
آفریده: خلق، ساخته، مخلوق، مصنوع & آفریدگار، آفریننده
آفرین: 1 دعا، نیایش 2 تحسین، تعریف، تمجید، درود، ستایش، مدح 3 احسنت، به‌به، حبذا، خوشا، خه‌خه، زه، زهی، مرحبا، مریزاد، وه 4 خوشی، خیر، سعادت & لعن، نفرین
آفرینش: 1 ابداع، انشا، تکوین، خلق، خلقت، سرشت، صنع، طبیعت، فطرت، کون، نهاد 2 عالم، مخلوقات، هستی
آفرینشگر: خالق، خلاق، صانع، مبدع & ویرانگر
آفریننده: آفرینشگر، جان‌آفرین، خالق، بادی، سازنده، صانع، مبدع
آقا: 1 ارباب، افندی، خداوندگار، خواجه، سرور، سید، صاحب، کارفرما، مالک، مخدوم 2 بابا، پدر 3 شوهر، همسر & مخدوم
آقازاده: پسر، پدر، فرزند & بنده‌زاده
آقایی: 1 خواجگی، ریاست، سروری، مهتری، نقابت 2 بزرگواری & بندگی
آکادمیک: دانشگاهی، فرهنگستانی
آک: 1 آسیب، آفت، آهو، عیب، وصمت 2 بد، شرور، شریر
آکله: 1 ابرص، جذام، خوره 2 خورنده
آکندگی: 1 امتلاء، انباشتگی، پری 2 جمعیت 3 پرگوشتی & پراکندگی، خلاء
آکندن: 1 انباشتن، پرکردن، لبریزکردن 2 تدفین، خاک‌سپاری & تخلیه
آکنده: 1 انباشته، پر، سرشار، لبالب، لبریز، مالامال، مشحون، ممتلی، مملو 2 آخور، اصطبل، طویله 3 سمین، فربه & خالی
آکنه: 1 آگین، حشو، زائده 2 آستر، لایی
آگاه: آشنا، باخبر، بیدار، خبردار، خبره، خبیر، دانا، روشن‌ضمیر، شناسا، عارف، متنبه، متوجه، مخبر، مسبوق، مستحضر، مطلع، ملتفت، نبیه، وارد، واقف، هوشیار & ناآگاه
آگاه‌کردن: 1 آگاهاندن، آگاهانیدن، آگهی‌دادن، خبردادن، خبردارکردن، مستحضر ساختن، مطلع ساختن 2 باخبرکردن، بیدارکردن، واقف‌کردن، هوشیار ساختن & غافل‌کردن
آگاهانیدن: آگاه‌کردن، اخبار، اطلاع‌دادن، اعلام & بی‌خبرگذاشتن
آگاهی: 1 آگهی، اطلاع، خبر، وقوف 2 بینش، شناخت، علم، معرفت 3 دانایی، روشن‌ضمیری، هوشیاری 4 تامینات & جهالت، غفلت
آگهی: 1 اطلاعیه، اعلامیه، اعلان، تبلیغ 2 استحضار، اطلاع
آل: 1 اولاد، تبار، خاندان، دودمان، سلاله، سلسله، طایفه، عترت، قبیله، نسل 2 احمر، سرخ، قرمز 3 پری، جن، زائوترسان 4 سراب
آلات: ابزار، ادوات، اسباب، افزار، وسایل
آلاچیق: سایبان، کپر، کومه
آلاخون‌والاخون: آواره، بی‌خانمان، بی‌سروسامان، خانه‌بدوش، دربدر
آلاله: شقایق، لاله
آلامد: رایج، متداول، مد، مرسوم & دمده
آلایش: 1 ذمیمه، فجور، فسق، ناپاکی 2 آلودگی، آمیختگی، غل‌وغش
آلبوم: کلکسیون، مجموعه
آلت: 1 ابزار، اسباب، افزار، دستگاه، مایه، وسیله 2 اندام، عضو
آلت‌دست: بازیچه، ملعبه
آلغونه: روژ، سرخاب، گلگونه
آلودگی: 1 پلیدی، کثافت، ناپاکی 2 فجور، فسق، گناه 3 آغشتگی، آلوده‌شدن، درگیری 4 دین، قرض، وامداری 6 به‌انحطاطکشیده‌شدن، منحطشدن & تمیزی، عصمت
آلودن: 1 آغشتن، آلوده‌کردن، کثیف‌کردن، ملوث‌کردن & پالودن
آلوده: پلید، جنب، چرکین، چرک‌آلود، چرک، کثیف، ملوث، ناپاک، ناشسته، نجس & پاک، پاکدامن، تمیز، مبرا
آلوده‌دامن: بدکار، بدنام، بی‌عفاف، تردامن، فاسق، گناهکار & پاکدامن، عفیف
آلونک: بیغوله، جان‌پناه، زاغه، کلبه، کومه
آله: 1 شاهین، عقاب 2 سنبل‌الطیب
آماتور: دوستدار، غیرحرفه‌ای & حرفه‌ای
آماج: 1 آماجگاه، تیر، تیررس، مقصد، نشان، نشانه، هدف 2 پرتاب، تیررس
آماجگاه: آماج، نشانه، هدف
آمادگی: 1 بسیج، تدارک، تمهید، تهیه 2 استعداد، توان، توانمندی، قابلیت
آماده: 1 آراسته، بسیجیده، پرداخته، تامین، تهیه، حاضر، روبراه، ساخته، فراهم، مجهز، مرتب، مهیا 2 چالاک، سازمند، مستعد & نامهیا
آماده‌سازی: بسیجیدن، تجهیز، تعبیه، تمهید، مهیاسازی
آمار: 1 احصا، احصائیه، حساب، شمار 2 استقصا، پی‌جویی، تتبع
آماربرداری: آماردن، احصائیه، سرشماری
آماردن: 1 به‌شمارآوردن، شمردن، محسوب‌کردن 2 اهمیت‌دادن
آمارگر: شمارشگر، محاسب، محصی
آمارگیری: احصائیه، سرشماری
آماس: آماه، باد، برآمدگی، پف، پیله، تاول، تورم، دمل، نفخ، ورم
آماه: آماس، باد، برآمدگی، پف، نفخ، ورم
آمبولانس: بیمارکش، نعش‌کش
آمپول: سوزن
آمدوشد: ایاب‌وذهاب، تردد، رفت‌وآمد، مراوده
آمر: امرکننده، حاکم، فرمانده، کارفرما & مامور
آمرانه: باتحکم، تحکم‌آمیز، رئیس‌مابانه، قلدرانه
آمرزش: آمرزگاری، بخشایش، بخشش، غفران، مغفرت
آمرزگار: آمرزشکار، آمرزنده، بخشاینده، غفار، غفور
آمرزیدگی: آمرزش، بخشایش، غفران، مغفرت
آمرزیده: بخشوده، شادروان، مرحوم، مغفور
آموت: آشیان، لانه
آموزش: پرورش، تحصیل، تدریس، تعلم، تعلیمی، تعلیمات، درس، فراگیری، یادگیری
آموزش‌وپرورش: فرهنگ، معارف
آموزشگاه: دبستان، دبیرستان، مدرسه، مکتب
آموزشگر: آموزشیار، آموزگار، آموزنده، مدرس، مربی، معلم & شاگرد، متعلم
آموزشی: تحصیلی، تعلیم، تعلیماتی، فراگیری، یادگیری
آموزگار: اتابک، استاد، لله، مدرس، مربی، معلم، هیربد & تلمیذ، دانش‌آموز، محصل
آموزنده: آموزشگر، اتابک، استاد، لله، مدرس، مربی، معلم، هیربد & تلمیذ، دانش‌آموز، شاگرد، طلبه، محصل
آمیختگی: 1 آلایش، شایبه 2 اختلاط، امتزاج 3 آمیزش، خلط، معاشرت
آمیختن: 1 آغشتن، امتزاج، مخلوطکردن، مزج 2 اختلاط، موانست، معاشرت 3 آرمش، خفت‌وخیز
آمیخته: درهم، عجین، قاطی، مختلط، مخلوط، مرکب، معجون، ممزوج، ناسره & سره
آمیزش: 1 آمیغ، مباشرت، مجامعت، مقاربت، نزدیکی 2 الفت، امتزاج، انس، تردد، مجالست، مخالطت، مراوده، معاشرت 3 اختلاط، تلفیق، خلط
آمیزشکار: آمیزگار، خوش‌معاشرت، خوش‌منش، معاشرتی & مردم‌گریز
آمیزشی: مقاربتی
آمیزگار: آمیزشکار، آمیزنده، خوش‌سلوک، خوش‌معاشرت، معاشر، معاشرتی & مردم‌گریز
آمیزه: 1 سرشت 2 آمیخته، مخلوط، ممزوج
آمیغ: 1 آرمش، مباشرت، مجامعت 2 آمیزش، خلط
آن: 1 ثانیه، حین، دم، طرفه‌العین، لحظه، لمحه، نفس، وقت 2 حسن، نزاکت 3 مال، متعلق
آنارشی: آشوب، بلوا، بی‌قانونی، بی‌نظمی، هرج‌ومرج، هردمبیل
آنتریک: تحریک، تهییج، وادار
آنتیک: 1 باارزش، قیمتی، نفیس 2 دیرینه، عتیقه، کهنه 3 بد، زشت، کریه & نو
آنفلوآنزا: چایش، ریزش، زکام، سرماخوردگی
آنقدر: به‌حدی، تاآنجا، چندانکه
آنگاه: آنجا، آن‌زمان، آنک، آنوقت، آن‌هنگام، بعد، پس‌ازآن، سپس، سرانجام & اینک
آنی: 1 بلافاصله، دردم، فوراً، فوری، فی‌الفور 2 زودگذر، موقتی 3 موقت & دیرپا
آوا: 1 آواز، بانگ، صدا، صلا، صوت، لحن، ندا، نغمه، نوا 2 آوازه، شهرت، صیت
آوار: 1 خرابه، دیوار، گردوخاک 2 خراب، ویران 3 آواره، دربدر 4 چپاول، غارت 5 بی‌نظمی، تباهی، هرج‌ومرج 6 غبار، گردوخاک 7 آزار، رنج، گزند
آوارگی: 1 بی‌خانمانی، خانه‌به‌دوشی، دربه‌دری 2 آواری، پریشانی، سرگردانی 3 تبعید، تبعیدی
آواره: 1 آسمان‌جل، آلاخون‌والاخون، بی‌خانمان، خانه‌بدوش، دربدر، سرگردان، ویلان 2 پراکنده، پریشان، متفرق 3 تبعید 4 بی‌سامان، سرگردان، سرگشته
آواز: 1 آوا، بانگ، صدا، صلا، صوت، ندا 2 آهنگ، ترانه، ترنم، چهچهه، سرود، سماع، نشید، نغمه
آوازخوان: خنیاگر، خواننده، رامشگر، مغنی
آوازه: 1 اشتهار، شهرت، صیت، معروفیت، نام 2 آواز، آوا، صوت 3 اطلاع، خبر، شایعه، غوغا 4 ترانه، نغمه، نوا
آوخ: آوه، افسوس، دریغ، دریغا، واه، هیهات
آوردگاه: رزمگاه، عرصه‌نبرد، مصاف، معرکه، میدان جنگ، نبردگاه
آوردن: 1 اتیان، با خود حمل کردن، رساندن 2 زادن، زاییدن 3 حکایت کردن، روایت کردن، نقل‌کردن & بردن
آوند: 1، ظرف، کوزه 2 رگ، وعاء 3 قید 4 برهان، حجت، دلیل
آونگ: آویخته، آویز، پاندول، معلق
آویختگی: آویزش، تعلیق
آویختن: 1 آویزان کردن، تعلیق، معلق کردن 2 دارزدن، مصلوب کردن 3 چنگ‌زدن، متشبث‌شدن، متوسل‌شدن 4 جنگیدن 5 حمایل کردن & چسباندن، نصب کردن
آویخته: آونگ، آویزان، پادرهوا، سرازیر، معلق & نصب
آویز: 1 آونگ، گوشوار 2 آویخته، آویزان، معلق 3 آرزم، پیکار، جنگ، رزم، نبرد
آویزان: آویخته، آویز، معلق
آویزش: 1 تشبث، تعلیق، توسل 2 تعلق، دلبستگی، علاقه 3 آرزم، جنگ، رزم، نبرد
آویزه: گوشوار، گوشواره
آه: 1 آوخ، افسوس، حیف، دریغا، وای 2 دم، نفس 3 مویه، ناله
آهار: پرداخت، جلا
آهسته: آرام، بتدریج، بطی‌ء، تانی، درنگ، کند، ملایم، نرم، نرم‌نرمک، یواش & تند، سریع
آهسته‌آهسته: آرام‌آرام، بتدریج، پاورچین‌پاورچین، پاورچین، متدرجاً، نرم‌نرم، نرم‌نرمک & به‌سرعت، تندتند، سریع، سریعاً
آهمند: 1 مختل، معیوب، ناقص 2 عاصی، گناهکار، مجرم، مقصر 3 بیمار، مریض، ناخوش & سالم، صحیح
آهن: 1 پولاد، چدن، حدید 2 زنجیر، سلاح
آهن‌خشک: خنجر، روهنی، شابرقان، کارد & نرم‌آهن
آهنگ: 1 اراده، خواست، داعیه، عزم، عزیمت، قصد، میل، نیت 2 سرود، لحن، مقام، ملودی، نشید، نغمه، نوا 3 فحوا، مفاد 4 اسلوب، راه، روش، طرز
آهنگر: چلنگر، حداد
آهنگین: آهنگ‌دار، ریتم‌دار، موزون، نوادار
آهو: 1 جیران، ظبی، غزال، گوزن 2 آک، عیب، وصمت 3 بیماری، مرض، ناخوشی 4 بد، ناپسند، نامقبول
آهیختن: 1 کشیدن 2 برکشیدن 3 برافراشتن، بلند کردن
آیت: 1 آیه، علامت، نشان، نشانه 2 اعجوبه، نادره 3 عبرت 4 اعجاز، معجزه 4 برهان، حجت، دلیل
آیس: دلسرد، مایوس، ناامید، نومید، وازده
آینده: 1 آتی، آتیه، آجل، بعدی، مستقبل 2 واردشونده & 1 گذشته، 2 رونده
آینه: آبگینه، آیینه، زجاج، مرآت
آیه: 1 آیت 2 علامت، مارک، نشان، نشانه
آیین: 1 رسم، روال، روش، شیوه، عادت، منوال 2 دین، شرع، شریعت، طریقت، کیش، مذهب 3 طریقه، مسلک، مشرب، نحله 2 سنت، قاعده، قانون، مراسم، مقررات، نظم، هنجار 3 آذین‌بندی، جشن، زیب، زینت، شهرآرایی 4 آداب‌دانی، اتیکت، ادب، تشریفات، نزاکت 5 سر
آیین‌نامه: اساسنامه، مقررات، نظام‌نامه
آیینه: 1 آبگینه، آبگین، آینه، مرآت 2 آیین، روال، روش، طریق، منوال
ائتلاف: اتحاد، اتفاق، پیوستگی، موافقت، همبستگی & اختلاف، پراکندگی
اب: ابو، باب، بابا، پدر، والد & ابن، ام
ابا: 1 امتناع، انکار، حاشا 2 احتراز، خودداری 3 سرپیچی، سرکشی، نافرمانی 3 تکبر، نخوت
ابابیل: پرستو، چلچله
اباحت: جایز شمردن، جواز، حلال کردن، روایی، مباح دانستن & تحریم
اباطیل: اراجیف، اکاذیب، بیهوده‌ها، ترهات، مزخرفات، موهومات
ابتدا: آغاز، اوان، اوایل، اول، بدو، شروع، عنفوان، مطلع، نخست & انتها
ابتدایی: آغازین، اولی، بدوی، مقدماتی، نخستین & انتهایی
ابتذال: بی‌ارزشی، بی‌قدری، پستی، پیش‌پاافتادگی
ابتر: 1 بلاعقب، بلاعقبه، بی‌اولاد، مقطوع‌النسل 2 ناتمام، ناقص 3 دم‌بریده
ابتکار: 1 ابداع، اختراع، بدعت، نوآوری 2 ذوق، قریحه 3 پگاه‌خیزی، سحرخیزی
ابتکاری: ابداعی، بدیع، تازه، نو
ابتلاء: 1 گرفتاری، مصیبت 2 دچار، گرفتار 3 آزمایش، آزمون، امتحان
ابتهاج: خوشحالی، خوشی، سرور، شادمانی، شادی، فرح، مسرت
ابتیاع: بیع، خرید، سودا، شراء، فروش، معامله
ابد: ازلی، دایم، قدیم، همیشه & ازل
ابدابداع: ابتکار، اختراع، انشا، ایجاد، خلق، خلقت، نوآوری، نوپردازی & اقتباس
ابداعی: ابتکاری، اختراعی
ابدال: ابرار، اخیار، اوتاد، اولیاء‌الله، صلحا
ابدی: ازلی، باقی، پایا، پاینده، جاودانه، جاویدان، دایمی، سرمد، فناناپذیر، همیشگی
ابدیت: بقا، جاودانگی، خلود، دوام، دیرندگی، سرمدیت، همیشگی & ازلیت
ابر: 1 ابل، رباب، سحاب، غمامه، میغ 2 اسفنج
ابراز: 1 افشا، برملا، بروز، فاش 2 اشعار، اظهار، اعتراف، اعلام، اقرار، بیان، تقریر، عرض 3 آشکار ساختن، ظاهر کردن & کتمان
ابرام: 1 اصرار، پافشاری، تاکید، مداومت 2 پیله، لجاجت 3 استوارسازی، ایستادگی، پایداری، مقاومت & نقض 
ابرص: 1 پیس، جذام، خوره 3 قرص‌ماه، قمر، ماه
ابریشم: 1 بریشم، پرند، پرنیان، پیله، حریر 2 تاره، زه، ساز 3 بریشم‌نواز، دستان‌ساز، نوازنده 4 درخت‌ابریشم، شب‌خسب
ابریق: 1 آفتابه، لولهنگ 2 کوزه، مشربه
ابزار: آلت، اثاث، ادات، ادوات، اسباب، افزار، دستگاه، سامان، ماشین، مایه، وسایل، وسیله
ابصار: 1 دید، دیدن، رویت، نظر 2 ادراک، فهم
ابطال: 1 اقاله، الغا، باطل، باطل‌سازی، بطلان، رد، فسخ، لغو، نسخ، نقض 2 دروغ‌گفتن، هزل‌گویی
ابلق: 1 دورنگ، دومایه، سفیدوسیاه 2 روزگار، زمانه 2 خلنگ
ابله: احمق، بی‌شعور، بی‌عرضه، بی‌عقل، پخمه، خل، رعنا، ساده، سفیه، کالیوه، کانا، کم‌عقل، کم‌هوش، کودن، گاوریش، گول، نادان، هزاک
ابلهانه: احمقانه، حماقت‌آمیز، سفیهانه، کودن‌وار، نابخردانه & عاقلانه
ابلهی: احمقی، بلاهت، حماقت، سفاهت، کم‌عقلی، نادانی & عاقلی
ابلیس: اهریمن، دیو، شیطان
ابن: پسر، پور، ولد & اب
ابواب: 1 باب‌ها، بخش‌ها، فصل‌ها 2 درها، مدخل‌ها
ابواب‌جمعی: پرسنل، جزو، جمعی، عضو، کادر
ابوی: اب، بابا، پدر، والد & والده
ابهام: آمیختگی، پیچش، پیچیدگی، تاریکی، تعقید، تیرگی، شبهه، عدم‌صراحت & آشکاری، وضوح
ابهام‌آمیز: پوشیده، پیچیده، تیره، مبهم، مرموز، مشکل، مغلق & روشن، صریح، واضح
ابهت: اهمیت، بزرگی، جبروت، جلال، سطوت، شکوه، صولت، عظمت، فره، وقار
ابیض: سپید، سپیدرنگ، سفید، سفیدپوست & اسود، سیاه
اپیدمی: بیماری‌شایع، شیوع، عالمگیر، مسری، همه‌جاگیر
اتابک: 1 آموزگار، اتالیق، لله، مودب، مربی، معلم 2 اتابیک، پدربزرگ، 3 وزیراعظم
اتاق: بیت، حجره، خانه، سرا، منزل
اتاقک: کابین، کلبه
اتباع: 1 پیروان، وابستگان 2 تابعین، شهروند & بیگانگان
اتحاد: ائتلاف، اتصال، اتفاق، پیوستگی، پیوند، توافق، وحدت، همبستگی، هم‌دستی، همدلی، همراهی، یکدلی، یگانگی، & اختلاف 
اتحادیه: انجمن، سندیکا
اتر: اثیر، سیاله، ماده‌سیال
اتراق: اسکان، اقامت، بیتوته، توقف، جایدهی، جایگیری
اتساع: 1 بسط، سعه، فراخی، گسترش، گشادگی، وسع 2 ثروت، مکنت & انقباض
اتصال: التصاق، الحاق، پیوستگی، پیوستن، پیوند، چسبیدگی، رسیدن، وصل & انفصال
اتفاق: 1 ائتلاف، اتحاد، وحدت، هم‌آوازی، هم‌دستی، همدلی، همزبانی، هم‌سخنی، یکدلی 2 پیشامد، تصادف، تصادم، حادثه، رخداد، رویداد، سانحه، سرگذشت، عارضه، واقعه، وقوع 3 اجماع 4 تراضی، سازواری، & 1 اختلاف، نفاق
اتفاقاتفاقی: 1 تصادفاً، تصادفی، غیرمترقب، غیرمنتظر، ناگهانی 2 حادثی
اتقا: پارسایی، پرهیز، پرهیزکاری، تقوا، خویشتنداری، عفت، کف‌نفس، ورع
اتکا: اتکال، اعتماد، پشتگرمی، تکیه، تکیه‌گاه، توکل، متکی
اتلاف: افنا، تابودی، تباهی، تبذیر، تلف، ولخرجی، هدر
اتمام: 1 تتمیم، تکمیل 2 اختتام، پایان، ختم & آغاز
اتوبان: آزادراه، جاده، شاهراه
اتوماتیک: اتومات، خودکار
اتومبیل: خودرو، سواری، ماشین، موتور
اتهام: افترا، بهتان، تهمت، فریه
اتیکت: 1 برچسب 2 آداب‌دانی، تشریفات، دیسیپلین 
اثاث: ابزار، اثاثیه، اسباب، رخت، سامان، عقار، کالا، لوازم، متاع 
اثاثه: اثاثیه، اسباب، رخت، کالا، لوازم، متاع 
اثاثیه: اثاث، اثاثه، اسباب، بساط، لوازم
اثبات: 1 تایید، ثبوت 2 ثابت، محرز، مدلل & نفی
اثباتی: ایجابی، موجبه & سلبی
اثر: 1 ایز، پی، جای‌پا، ردپا، رد، نشان، نشانه 2 تاثیر، خاصیت، فایده، واکنش، 3 تالیف، تصنیف، نوشته، 4 پی، رد، رگه، نشان، نشانه، 5 فعل، نقش، 6 حاصل، نتیجه 7 معلول 
اثربخش: اثردار، کارگر، کاری، موثر، مفید & بی‌اثر
اثرپذیر: تاثیرپذیر، کنش‌پذیر، متاثر، منفعل & فاعل
اثم: بزه، جرم، خطا، خطیئه، ذنب، سیئه، گناه، معصیت، منکر، ناشایست
اثنا: بین، حین، خلال، ضمن، طی، هنگام
اثیر: اتر، ماده‌سیال
اثیم: بزهکار، تبهکار، خاطی، خطاکار، عاصی، عصیانگر، گناهکار، مجرم، مذنب، مقصر
اجابت: 1 استجابت، برآوردن، پذیرش، پسند، تصویب، قبول، مستجاب، مقبول 2 تخلیه، دفع، قضای‌حاجت
اجاره: 1 استجاره، دربست، کرایه 2 ربح، سود، منفعت
اجاره‌نشین: اجاره‌دار، کرایه‌نشین، مستاجر & موجر
اجازت: اجازه، اذن، دستور، رخصت
اجازه: 1 اجازت، اذن، تجویز، دستور، رخصت 2 پروانه، تصدیق، جواز، مجوز، منشور 3 فتوا
اجاق: 1 آتشگاه، تنور، دم، منقل 2 آل، خاندان، دوده، دودمان
اجامر: اراذل، الواط، اوباش، غوغاطلبان، ولگردان
اجانب: اغیار، بیگانگان، غریبه‌ها، ناآشنایان، نامحرمان & آشنایان، یاران
اجبار: اضطرار، اکراه، الزام، جبر، زور، قسر، کره & اختیار
اجباری: 1 اضطراری، الزامی، جبری، زورکی، زوری، قسری، قهری 2 اجباراً، جبراً، قهراً & اختیاری
اجتماع: 1 جامعه 2 ازدحام، تجمع، گردهمایی 3 دسته، گروه 4 محاق، & تفرق، تفرقه
اجتماعی: 1 مدنی 2 جمعی، همگانی 3 معاشرتی & انفرادی
اجتناب: احتراز، استنکاف، امتناع، امساک، پرهیز، تحاشی، تحرز، حذر، خودداری، دوری، کناره‌گیری
اجتهاد: 1 فقاهت، مجتهدی، مرجعیت 2 استنباط 3 استادی 4 جهد، کوشش
اجحاف: تجاوز، تخطی، تعدی، درازدستی، دست‌اندازی، ستم، ظلم، عدول
اجداد: آباء، اسلاف، نیاکان
اجر: اجرت، پاداش، ثواب، جایزه، حق‌الزحمه، دستمزد، عطیه، کارمزد، مزد
اجرا: 1 ادا، ارتکاب، اعمال، انجام، ایفا 2 به‌جریان‌انداختن، به‌کاربستن
اجرت: اجر، پاداش، پایمزد، حق‌العمل، حق‌القدم، دسترنج، دستمزد، کرایه، مزد
اجل: 1 مرگ، موت 2 گاه، موعد، مهلت، وقت، هنگام
اجلاس: اجلاسیه، انجمن، جلسه، کنفرانس، گردهم‌آیی، مجمع، میتینگ، نشست
اجمال: اختصار، ایجاز، تلخیص، خلاصه & تفصیل
اجمالا: بالاجمال، مختصر
اجناس: 1 اقمشه، امتعه، کالا 2 اقسام، انواع، گونه‌ها
اجنبی: 1 بیگانه، خارجی 2 غریب، غریبه، غیر & آشنا، خودی
اجنبی‌پرست: اجنبی‌پرور، بیگانه‌پرست، بیگانه‌پرور، مزدور، وطن‌فروش
اجوف: 1 پوک، توخالی، کاواک، مجوف، میان‌تهی 2 بی‌معنی، بیهوده، پوچ 3 عله‌دار
اجیر: 1 جیره‌خوار، خودفروخته، مزدبگیر، مزدور 2 اسیر، گرفتار
احاطه: 1 تبحر، تسلط، مهارت، وقوف 2 محاصره
احاله: 1 ارجاع، انتقال، محول، واگذار 2 چاره‌سازی، حیله
احتراز: ابا، اجتناب، امساک، پرهیز، تحاشی، تحرز، تحفظ، حذر، حزم، خویشتنداری، دوری، کناره‌جویی، گریز
احتراس: حراست، محافظت، مراقبت، نگهداری
احتراق: آتش‌گرفتن، اشتعال، سوختن، سوختن، سوزانیدن
احترام: آبرو، اعتبار، اعزاز، اکرام، بزرگداشت، پاس، تجلیل، تعظیم، تکریم، توقیر، حرمت، رعایت، عز، عزت، کرنش & احتقار، خوارداشت
احتساب: 1 شمارش، محاسبه 2 لحاظ
احتشام: بزرگی، جلال، حشمت، شکوه، شوکت، فره، مجد
احتضار: 1 جان‌کندن، نزع 2 حضور 3 شهرنشینی
احتقان: خفگی
احتماء: پرهیز، رژیم
احتمال: 1 حدس، ظن، گمان 2 تردید، شک
احتمالا: احیانا
احتیاج: 1 حاجت، نیاز 2 بی‌نوایی، حاجتمندی، فقر، نیازمندی، وسن 2 اقتضا، ضرورت، لزوم، نیاز، وجوب
احتیاط: پروا، حذر، حزم، دوراندیشی، عاقبت‌اندیشی، مال‌اندیشی، مبالات، ملاحظه، هشیاری & بی‌پروایی
احتیاطکار: بااحتیاط، باحزم، دوراندیش، محتاط & بی‌پروا
احد: 1 یکتا، یگانه 2 واحد، یک
احداث: ایجاد، پیدایش، تاسیس، خلق، ساخت، ساختن
احراز: 1 دستیابی، کسب 2 پناه‌دهی 3 تصرف
احساس: 1 عاطفه 2 حس، درک، دریافتن
احساساتی: پراحساس، پرهیجان، حساس، رقیق‌القلب، سریع‌التاثر، عاطفی، هیجانزده
احسان: انعام، بخشش، خوبی، دهش، عطا، محاسن، مرحمت، منت، نواخت، نوال، نوع‌پروری، نوع‌دوستی، نیکخواهی، نیکوکاری، نیکویی، نیکی
احسنت: آفرین، اینت، زه، مرحبا
احشام: 1 رمه، گله 2 خدام، خدمتگزاران، نوکران
احصا: آمار، آمارگیری، تعدید، حساب، سرشماری
احصائیه: آمار، سرشماری، شمار
احضار: جلب، دعوت، طلبیدن، فراخوانی
احضاریه: جلب، دعوت، فراخوان
احفاد: اخلاف، اولاد، اولادزادگان، نبیرگان، نوادگان
احلام: 1 اوهام، خواب، رویا، شوریده‌خواب‌ها 2 بردباران، شکیبایان، صابران، صابرین
احمر: سرخ، قرمز، لاله‌فام، لاله‌گون، لاله‌گون، سرخ‌فام 
احمق: ابله، الاغ، بی‌شعور، بیهوش، خر، دنگل، دیوانه‌وش، رعنا، زودباور، ساده‌لوح، کم‌خرد، کم‌عقل، کم‌عقل، کندفهم، کودن، گاوریش، گول، گول، نادان، نادان، ناقص‌عقل، نفهم، & دانا
احمقانه: ابلهانه، بی‌خردانه، سفاهت‌آمیز، سفیهانه، نابخردانه & عاقلانه، عالمانه
احمقی: ابلهی، بلاهت، بله، جهالت، حماقت، سفاهت، نادانی & دانایی
احوال: 1 حال 2 اعمال، حالات 3 اوضاع 4 سرگذشت
احول: دوبین، کاچ، کاج، کاژ، کج‌بین، کژبین، لوچ
احیا: 1 زنده‌سازی 2 تهجد، شب‌زنده‌داری، مساهرت
اخاذ: باج‌ستان، باجگیر، رشوه‌ستان، رشوه‌گیر
اخاذی: باج‌ستانی، باجگیری، تلکه، رشوه‌ستانی
اخبار: 1 اعلام، خبر، رویدادها، مخابره، وقایع 2 احادیث، داستان‌ها، روایات
اخت: 1 آشنا، آمخته، مالوف، مانوس، معتاد 2 خواهر 3 شبیه، قرین، مانند، مثل 3 هماهنگ
اختتام: آخر، انتها، پایان، تمام، ختم، فرجام، نهایت، نهایت & آغاز، ابتدا
اختر: 1 ستاره، سها، کوکب، نجم 2 اقبال، بخت، شانس، طالع
اختراع: 1 آفرینش، ابتکار، ابداع، نوآوری 2 دروغ‌پردازی، شایعه‌سازی
اخترشمار: اخترشناس، رصاد، رصدبند، رصدنشین، منجم
اخترشناس: احکامی، اخترشمار، اختری، رصدبند، رصدنشین، ستاره‌شناس، منجم، نجومی
اخترشناسی: تنجیم، رصدبندی، رصدنشینی، ستاره‌شناسی، نجوم
اختصار: 1 اجمال، ایجاز، تلخیص، خلاصه، کوتاهی 2 اکتفا، بسنده & تفصیل
اختصاراختصاری: 1 مخفف 2 اجمالی
اختصاص: 1 خاص، مختص، مختصه، ویژه 2 تعلق
اختصاصاختصاصی: خصوصی، مخصوص، ویژه & عام
اختفا: اخفا، استتار، پنهانی، غیبت، ناپیدایی، نهان‌سازی
اختلاج: پریدن، تشنج، تیک، جستن، جنبش، جهش
اختلاس: حیف‌ومیل، دزدی، دزدیدن، دزدی کردن، ربایش، ربودن، سرقت
اختلاس‌کننده: دزد، رباینده، مختلس
اختلاط: 1 آمیزش، معاشرت 2 آغشتن، امتزاج، ترکیب 3 صحبت، گپ، گفتگو
اختلاف: 1 افتراق، تباین، تضاد، تفارق، تفاوت، تمایز، توفیر، فرق، مغایرت، 2 تشت، دعوا، ضدیت، کشمکش، مخالفت، مشاجره، نزاع، نفاق
اختلال: 1 اخلال، اغتشاش، بی‌نظمی، هرج‌ومرج، 2 آشفتگی، پریشانی، پریشی، نابسامانی
اختناق: خفقان، خفگی، سرکوب
اخته: آغا، بی‌خایه، خصی، خواجه، مقطوع‌النفس، مقطوع‌النسل
اختیار: 1 انتخاب، برگزینی، گزینش، 2 آزادگی، آزادی، 2 تفویض 3 اجازه 4 تصرف، غلبه، قدرت & اجبار
اخذ: دریافت، ستاندن، قبض، گرفتن
اخراج: 1 تبعید، دفع، طرد، 2 انفصال، پاک‌سازی، خلع، عزل، منفصل 3 تخلیه & ادخال
اخروی: آن‌جهانی، عقبایی & دنیوی
اخری: 1 آخرت، رستاخیز، عقبا، عقبی، قیامت، 2 بعدی، پسین، دومین، دیگر، 1 & دنیا 2 اولی
اخضر: 1 سبز، 2 آبی، کبود، نیلگون
اخطار: 1 آگهی، اخطاریه، هشدار، 2 ابلاغ، یادآوری
اخطاریه: اخطار، اخطارنامه
اخفا: اختفا، استتار، پرده‌پوشی، پنهان‌سازی، پوشاندن، پوشاندن، پوشیدن، نهفتن
اخگر: آتش، بارقه، جرقه، شراره، شرار، شرر
اخلاص: ارادت، خلوص، صدق & ریا، سالوس، ظاهرنمایی
اخلاف: احفاد، اعقاب، اولاد، بازماندگان، جانشینان & اسلاف
اخلاق: خصلت، خلق، خوی، داب، عادت، منش
اخلال: اختلال، بی‌نظمی، تخریب، خرابکاری، کارشکنی
اخلالگر: 1 کارشکن، مخل، 2 تروریست، خرابکار 3 آشوبگر، انقلابی، شورشی، فتنه‌جو، مخرب
اخم: آژنگ، بدخویی، ترشرویی، عبس
اخم‌آلود: اخم‌رو، اخمو، ترشرو، عبوس & گشاده‌رو
اخمناز: عشوه، کرشمه، ناز
اخمو: بداخلاق، بداخم، بدخو، ترشرو، عبوس
اخوت: برادری، مواخات
اخوی: برادر، داداش، کاکا
اخیر: آخری، آخرین، بازپسین، پسین، تازه، جدید & آغازین، اول
اخیرادا: 1 اطوار، تقلید، دهن‌کجی، شکلک، 2 تظاهر، حرکت‌لغو 3 اشاره، رمز 4 ادلال، عشوه، قر، ناز 5 اجرا، انجام، عمل 6 بجاآوردن، پرداخت، تادیه، گزاردن 7 اظهار، تقریر، تلفظ 
ادات: 1 آلت، ابزار، دست‌افزار، لوازم، 2 حرف
اداره: 1 دائره، دایره، سازمان، موسسه، 2 تمشیت، تنسیق، رتق‌وفتق
اداری: 1 حقوق‌بگیر، کارمند، مستخدم، 2 سازمانی
ادامه: 1 امتداد، بقیه، دنباله، 2 استمرار، بقا، دوام
ادب: 1 تادیب، تنبیه، 2 ادبیات، فرهنگ 3 پاس، رعایت، متانت، نزاکت 4 آیین، رسم، روش، نهاد
ادبار: 1 بدبختی، سیه‌روزی، شوربختی، فلاکت، مفلوکی، نکبت، نگون‌بختی، واپسی، 2 بداقبال، بی‌اقبال، سیه‌روز، مدبر، نگون‌بخت
ادبیات: ادب، داستان، رمان، شعر، فرهنگ
ادخال: 1 دخول، ورود، 2 داخل کردن، فرو کردن & اخراج
ادرار: 1 بول، پیشاب، جیش، شاش، گمیز، 2 راتب، راتبه، شهریه، مستمری، مشاهره، مواجب، وظیفه
ادرارآور: ادرارزا، پیشاب‌زا، مدر
ادراک: درایت، درک، دریافت، شعور، فهم، فهمیدن، وقوف، هوش، هوشمندی
ادراکمند: باشعور، خردمند، ذکی، عاقل، فهمیده، فهیم، لبیب، هوشیار & بی‌ادراک
ادعا: تقاضا، توقع، خواست، داعیه، دعوی، مدعا، مطالبه
ادلال: ادا، اطوار، دلال، غنج، ناز
ادوات: آلات، ابزار، ادات، افزار، وسایل
ادهم: 1 اسب، فرس، 2 بند، قید 3 تیره، سیاه
ادیب: ادب‌شناس، بافرهنگ، دبیر، سخندان، سخن‌سنج، سخن‌شناس، سخن‌فهم، شاعر، فرهنگ‌پرور، فرهیخته، نویسنده
ادیم: 1 خوان، سفره، سماط، نطع، 2 چرم
اذعان: اعتراف، اقرار، تایید، تصدیق، گواهی، معترف
اذن: 1 اجازه، تجویز، جواز، رخصت، 2 دستور
اذهان: افکار، خاطره‌ها، ذهن‌ها
اذیت: آزار، آزردن، ایذاء، ایذاء، تاذی، تصدیع، تعب، تعذیب، جفا، رنج، رنجه، زجر، زحمت، ستوهی، شکنجه، عذاب، عنا، محنت، مزاحمت
ار: 1 اگر، چنانچه، گر، 2 خواه، یا 3 وقتی‌که، هرگاه
ارائه: 1 عرضه، نمایش، 2 نشان‌دادن، نمودن
ارابه: درشکه، دلیجان، کالسکه، گاری، گردونه
اراجیف: بیهوده، ترهات، شایعات، مهملات، هرزه‌گویی، یاوه
ارادت: 1 اخلاص، خلت، دوستی، سرسپردگی، صمیمیت، 2 آهنگ، خواست، قصد، مشیت، میل
ارادت‌کیش: اخلاصمند، ارادت‌شعار، ارادت‌پیشه، ارادتمند، مخلص
ارادتمند: اخلاصمند، ارادت‌پیشه، ارادت‌شعار، ارادت‌کیش، مخلص & بی‌ارادت
اراده: آهنگ، پشتکار، تصمیم، خواست، عزم، غرض، قصد، مشیت، میل
اراذل: اجامر، اوباش، سفلگان، فرومایگان، ناکسان
ارباب: 1 آقا، خواجه، سرور، صاحب، کارفرما، مخدوم، مولا 2 فئودال، مالک، ملاک، & نوکر
ارتباط: بستگی، پیوستگی، پیوند، تماس، دلبستگی، رابطه، ربط، سروکار، علایق، مراوده، مناسبت، وابستگی، وفاق
ارتجاع: تحجر، کهنه‌گرایی، محافظه‌کاری، نوستیزی، واپسگرایی & تجدد، نوگرایی
ارتجاعی: کهنه‌گرا، متحجر، محافظه‌کار، نوستیز، واپسگرا & متجدد، نوگرا
ارتجال: بداهت، بدیهه‌گویی
ارتجالاً: بالبداهه، بالبدیهه، بی‌درنگ، مرتجلاً
ارتحال: جابجایی، درگذشت، رحلت، کوچ، کوچیدن، مرگ، وفات
ارتخا: رخوت، سستی، لسی، وهن
ارتداد: الحاد، بیدینی، رفض، کفر، مرتدشدن
ارتزاق: اعاشه، امرارمعاش، روزی‌ستانی، کسب‌روزی، معیشت
ارتش: جند، جیش، خیل، سپاه، فوج، قشون، گند، لشکر، نظام
ارتشا: باج، باجگیری، رشوت، رشوه، رشوه‌خوری، رشوه‌ستانی، رشوه‌گیری
ارتشی: سپاهی، سرباز، لشکری، نظامی
ارتضا: 1 پسندیدن، خشنودی، رضادادن، 2 اختیار، گزینش
ارتعاش: تزلزل، رعشه، لرز، لرزش، لرزه، نوسان
ارتفاع: 1 اوج، بالا، بلندی، رفعت، فراز، 2 حاصل، خراج
ارتقا: برکشی، پیشرفت، ترفیع، ترقی، صعود & تنزل
ارتکاب: اجرا، انجام، عمل، مبادرت، ورزیدن
ارث: ارثیه، ترکه، متروکات، مرده‌ریگ، میراث
ارج: 1 ارزش، ارز، بها، مقدار، نرخ 2 اعتبار، پایگاه، پایه، حشمت، شان، قدر، مرتبت، مکانت
ارجاع: احاله، انتقال، حواله، محول، واگذار
ارجح: افضل، اقدم، اولی، برتر، راجح، مرجح، مقدم، بزرگ مرتبه، بزرگوار، بلندرتبه، بلندمرتبه، سرور، شایسته، شخیص، شریف، عالی‌شان، عالی‌قدر، عزتمند، عزیز، فخیم، گرامی، گران‌پایه، گرانمایه، لایق، ماجد، محترم، معتبر، معز، معزز، معظم، مفخم، مکرم، والامقام،  2 ارزشمند، باارزش، پربها، ثمین، گرانبها، نفیس، & بی‌ارج، خوار، کم‌بها
ارجمندی: اصالت، بزرگواری، عزت، فخامت، نجابت، & ذلت
ارحام: 1 اقوام، خویشان، فامیل، منسوبان، وابستگان 2 زهدان‌ها
اردنانس: تدارک، تدارکات، تهیه
اردنگ: پاسار، پشت‌پا، تیپا، لگد
اردو: 1 اردوگاه، لشکرگاه 2 سپاه، قشون، لشکر 3 زبان‌اردو 4 پیک‌نیک، گردش‌دسته‌جمعی، گردش‌علمی
اردوگاه: 1 اردو، لشکرگاه 2 اتراقگاه، منزلگاه
ارز: 1 پول، پول‌بیگانه، سعر 2 ارج، ارزش، بها، قیمت 3 رتبه، قدر، مرتبه، مقام 4 ارژن، بخورک & بی‌ارز
ارزاق: آذوقه، توشه، خواربار، خوراکی، سوروسات
ارزان: رخیص، کم‌ارزش، کم‌بها، کم‌قیمت، مفت، مناسب، نازل & گران
ارزش: 1 بها، ثمن، قیمت، مظنه، نرخ 2 ارج، اهمیت 3 اعتبار، سندیت 4 استحقاق، شایستگی، قابلیت، لیاقت، منزلت
ارزشمند: 1 پرارزش، ثمین، قیمتی، گران، گرانبها، معتبر، نفیس 2 مغتنم & بی‌ارزش، رخیص، کم‌بها
ارزق: آبی، کبود، نیلگون
ارزنده: 1 ارزشمند، بهادار، پربها، گرانبها، نفیس 2 شایسته، لایق، معتبر & رخیص، کم‌بها
ارزیاب: کارشناس، مقوم، ممیز
ارزیابی: برآورد، تخمین، تقویم، سنجش، قیمت‌گزاری، محاسبه
ارسال: 1 ایفاد، فرستادن 2 اعزام، روانه، گسیل
ارشاد: تربیت، دلالت، راهنمایی، رهنمونی، هدایت & اضلال
ارشد: 1 بزرگ، کاپیتان، مبصر 2 بزرگ‌تر، مسن‌تر & کهتر
ارض: 1 بر، خاک، زمین 2 سرزمین، قلمرو، کشور، ملک، ناحیه & 1 بحر، سما
ارضا: اقناع، ترضیه، خشنود، خشنودی، راضی، قانع
ارعاب: تخویف، ترساندن، تهدید، هراساندن
ارغنون: ارغون، ارگ، ساز
ارفاق: 1 ملایمت، نرمی 2 بهره‌رسانی، سودرسانی
ارقه: ارغه، دریده، رند، زرنگ، غرشمال، قرشمال، کلاش، نابکار، نادرست
ارکان: 1 اولیا، بزرگان، کارگزاران 2 اساس، پایه‌ها، رکن‌ها
ارگ: حصن، دژ، صرح، قصر، قلعه، کاخ، کلات
ارگان: 1 نشریه 2 اعضا، پرسنل
ارگانیسم: اعضا، اندام، پیکره
ارم: بهشت، پردیس، جنان، جنت، فردوس، مینو، نعیم & دوزخ
ارمغان: پیشکش، تحفه، رهاورد، سوغات، کادو، هدیه
اروپایی‌ماب: غرب‌زده، فرنگی‌ماب
اروند: 1 حیله، دوال، فریب، مکر، نیرنگ 2 جادو، چشم‌بندی، سحر 3 حسرت، غبطه 4 تند، جلد، چالاک، فرز 5 جاه، حشمت، شکوه، شوکت
اریب: کژ، محرف، معوج، منحرف، مورب & راست
اریب: بخرد، خردمند، دانا، عاقل، فاضل، فرزانه & نادان
اریکه: اورنگ، تخت، سریر، عرش، کرسی
ازار: 1 قطیفه، لنگ 2 پیجامه، تنبان، زیرجامه، زیرشلواری 3 دستار، مندیل 4 پایاب
ازاله: پاک‌سازی، تراشیدن، زایل، زدایش، زدودن، محو، نابود، نیست
ازاین‌گذشته: بعلاوه، علاوه‌براین، وانگهی
ازباب: ازجهت، ازحیث، ازنظر، بابت، راجع، من‌باب
ازبر کردن: به‌خاطرسپردن، حفظ، حفظ کردن، نگهداری
ازپاافتاده: 1 ازکارافتاده، زمینگیر 2 خسته، درمانده، ضعیف، فرسوده، ناتوان، وامانده
ازجهت: ازبابت، ازحیث، ازنظر
ازخودراضی: پرافاده، خودپسند، خودخواه، متکبر، معجب، مغرور، نخوت‌دار
ازخودگذشتگی: ازجان‌گذشتگی، ایثار، جانبازی، جان‌نثاری، فداکاری، قربانی
ازخودگذشته: ازجان‌گذشته، برخی، جانباز، جان‌نثار، فداکار، فدایی
ازدحام: 1 اجتماع، جمعیت، جنجال، شلوغ، شلوغی، نفوس 2 شورش، غوغا، هجوم، هنگامه & خلوت 
ازدست‌رفته: 1 فقید، مرحوم، مرده 2 گمشده، مفقود، هدر 3 بی‌اختیار، شیفته، مدهوش
ازدنبال: ازعقب، پشت‌سر، درپی، درقفا
ازدواج: پیوند، تزویج، زناشویی، عروسی، مزاوجت، مواصلت، نکاح، وصلت & طلاق
ازدیاد: اضافه، افزایش، افزودن، تزاید، تکثیر & کاهش، نقصان
ازگیل: آزخ، آژخ
ازل: 1 بی‌آغاز 2 سرمدی، همیشگی & ابد
ازلی: ابدی، جاودانه، دیرین، دیرینه، قدیم & ابدی
ازنو: دوباره، مجدد، مجدداً، مکرر
ازهم‌پاشیدگی: اضمحلال، انحلال، تلاشی، گسیختگی، متلاشی & انسجام
اژدها: اژدر، افعی، ثعبان، دیومار، مار
اسارت: 1 اسیری، اقتناص، حبس، زندانی، قید، گرفتاری 2 بردگی & رهایی
اساس: اصل، بن، بنیان، بنیاد، پایه، پی، زمینه، شالوده، قاعده، کنه، ماخذ، مبنا، محور، مناط، نهاد
اساساً: ازاصل، ازبن، ازبیخ، ازپایه، اصلاً، بطورکلی، قطعاً، کلاً، هرگز 
اساسی: بنیادی، بنیادین، بنیانی، رادیکال، ریشه‌ای 
اسب: ادهم، ارغون، باره، توسن، دابه، سمند، فرس، مرکب 
اسباب: آلات، آلت، ابزار، اثاث، برگ، بساط، تجهیزات، جمعیت، دستگاه، رخت، سامان، شرایط، علل، لوازم، وسایل، وسیله
اسباب‌چینی: 1 تبانی، توطئه، دسیسه، ساخت‌وپاخت 2 تمهیدمقدمه، مقدمه‌چینی
اسباط: احفاد، اولاد، فرزندان، نبیرگان، نوادگان
اسپرز: سپرز، طحال
اسپرم: اسپرماتوزوئید، منی، نطفه
اسپرماتوزوئید: اسپرم، منی، نطفه
استاد: 1 آموزگار، مدرس، مربی، معلم، هیربد، 2 خبره، زبردست، کاردان، ماهر، متبحر 3 کارفرما، 4 صنعتگر، 5 دانا، عالم، 6 رئیس، سرکرده، مهتر & شاگرد، ناشی
استادانه: بامهارت، زیرکانه، ماهرانه، مدبرانه & ناشیانه
استادی: 1 آموزگاری، معلمی 2 تبحر، حذاقت، خبرگی، مهارت 3 تردستی، چیره‌دستی، زیرکی & شاگردی، ناشیگری
استاندار: حاکم، حکمران، والی
استاندارد: مدل، معیار، مقیاس، میزان، نمونه & غیراستاندارد
استانداری: دارالحکومه
استبداد: خودرایی، خودسری، خودکامگی، دیکتاتوری، یک‌دندگی
استتار: اختفا، پنهان‌سازی، پوشش، مستورسازی، نهان‌سازی
استثمار: بهره‌جویی، بهره‌کشی، بهره‌گیری، سلطه‌جویی، سلطه‌گری
استثنا: مستثنا، جدا
استجابت: اجابت، برآوری، پذیرش، قبول
استجاره: 1 اجاره، استیجار، کرایه 2 پناه‌جویی، زنهارخواهی 
استحاله: 1 تبدل، تبدیل، تحول، تطور، تغییر، دگرسانی، دگرگونی، مستحیل 2 مسخ 
استحصال: استخراج، حصول، دستیابی، کسب
استحفاظ: حفظ، محافظت، مراقبت، نگهبانی
استحقار: تحقیر، تصغیر، خواری، کوچک‌شماری
استحقاق: سزاواری، شایستگی، لیاقت
استحکام: استقامت، استواری، تحکیم، تقویت، ثبات، حصانت، محکمی
استحکامات: بارو، برج، حصار، دژ، قلعه، کوت
استحمام: تطهیر، تغسیل، شستشو، غسل، گرمابه‌رفتن
استخبار: استطلاع، استعلام، کسب‌خبر
استخر: آبگیر، برکه، برم، تالاب، حوض، حوضچه، حوضه
استخراج: 1 استحصال، برگیری 2 درک
استخفاف: 1 اهانت، تحقیر، خفت، هتک 2 خواری، سبکی
استخلاص: آزادی، خلاصی، رهایی، نجات & اسارت
استخوان: 1 استه، عظم 2 اصل، پایه 3 نژاد، نسل
استخوان‌بندی: 1 اسکلت 2 پیکره‌بندی، ساختار
استدعا: التماس، تقاضا، تمنا، خواهش، درخواست
استدلال: برهان، حجت، دلیل، محاجه
استر: اسب‌بارکش، قاطر، یابو
استراحت: آرامش، آرمیدن، آسایش، آسودن، تمدداعصاب، خوشی، راحت، فراغ، فراغت
استراحتگاه: آسایشگاه
استراق: دزدی، دستبرد، سرقت
استرداد: 1 بازستانی، پس‌دهی، تحویل‌دهی، تسلیم، رد، عودت، واپس، واستانی 2 بازگرفتن، فرازگرفتن، واستدن
استشمام: استنشاق، بو کردن، بویش، بوییدن
استشهاد: تاییدیه، شهادت‌نامه، صورت‌مجلس، گواهی
استصواب: درست‌انگاری، صلاحدید، صوابدید
استطاعت: 1 تمول، توانگری، وسع 2 استعداد، قابلیت 3 اقتدار، توان، توانایی، قدرت
استطلاع: استخبار، استعلام، استفسار، اقتراح، پرسش، سئوال
استظهار: اطمینان، اعتماد، پشتگرمی، دلگرمی، قوی‌پشتی
استعاره: اشاره، ایما، تعریض، تلمیح، تمثیل، تمثیل، رمز، کنایه
استعاری: رمزی، سمبلیک، کنایی، مجازی
استعانت: کمک، مدد، مددطلبی، معاضدت، یاری، یاری‌خواهی
استعداد: آمادگی، استطاعت، توان، ذوق، شایستگی، قابلیت، قریحه، نبوغ
استعفا: برکناری‌خواهی، بی‌کاری، کناره‌گیری
استعلاج: چاره‌جویی، درمان‌جویی، درمان‌خواهی، شفاخواهی
استعلام: استخبار، استفسار، پرسش، پرسیدن، خبرجویی، سوال
استعمار: استثمار، توسعه‌طلبی، سلطه‌جویی
استعمارطلب: استثمارگر، امپریالیست، مستعمره‌چی
استعمارطلبی: استعمارگرایی، امپریالیسم، توسعه‌طلبی
استعمال: استفاده، کاربرد، مصرف
استغاثه: 1 التماس، الحاح، تضرع، زاری، فزع، گریه، لابه، مویه، ناله، ندبه 2 دادخواهی، فریادخواهی، مددطلبی
استغفار: آمرزش‌خواهی، انفعال، پوزش، توبه، مغفرت‌جویی، مغفرت‌طلبی
استغنا: 1 بی‌نیازی، توانگری، خودکفایی 2 علوطبع، کمال 3 ناز & 1 نیازمندی 2 نیاز 
استفاده: 1 استعمال، کاربرد 2 بهره‌جویی، بهره‌گیری، بهره‌وری، تمتع، سود، فایده‌ستانی & زیان، ضرر
استفراغ: تهوع، دل‌آشوب، دل‌بهم‌خوردگی، شکوفه، قی
استفسار: استخبار، استطلاع، استفهام، اقتراح، بازجست، بازجویی، پرسش، تحقیق، تفحص، جستار، جستجو، رسیدگی، سوال
استفهام: استطلاع، استفسار، پرسش، سوال
استقامت: استحکام، استواری، ایستادگی، پایداری، پشتکار، ثبات
استقبال: 1 پذیرایی، پیشواز، خوش‌آمد 2 پذیره 3 ابرازعلاقه، التفات، توجه & بدرقه
استقرا: 1 استنتاج، تتبع 2 تفحص، جستجو، کنجکاوی & قیاس
استقرار: استواری، اسکان، ایستادگی، تثبیت، تحکیم، ثبات، ثبوت، جایگیری، قرار
استقراض: بدهی، قرض، قرضه، وام، وام‌خواهی
استقصا: پی‌جویی، تتبع، تفحص، جستار
استقلال: آزادی، خودمختاری & وابستگی
استکبار: 1 جهانخواری، طغیان، گردن‌کشی 2 امپریالیسم & استضعاف
استکثار: افزایش، افزون‌خواهی، افزون‌طلبی، زیادت‌طلبی
استماع: اصغا، شنودن، شنیدن، گوش‌دادن
استمالت: دلجویی، مهربانی، نوازش
استمداد: کمک‌خواهی، مددخواهی، مددطلبی، یاری‌جویی
استمرار: ادامه، بقا، تداوم، دوام، مداومت، همیشگی
استملاک: تسخیر، تصرف، تملک
استمنا: جلق، خودارضایی
استمهال: فرجه، مهلت، مهلت‌خواهی
استناد: اتکا، پشت‌دادن
استنباط: برداشت، درک، دریافت، فهم
استنتاج: استقراء، برداشت، نتیجه‌گیری
استنساخ: رونویسی، کتابت، نسخه‌برداری
استنشاق: استشمام، تنفس، دم‌وبازدم، نفس‌کشیدن
استنطاق: بازپرسی، بازجویی، تحقیق، سین‌جیم
استنکاف: ابا، اجتناب، اعراض، امتناع، تحاشی، خودداری، سرپیچی، نکول
استوار: امین، برقرار، پابرجا، پایدار، ثابت‌قدم، ثابت، خلل‌ناپذیر، دایم، درستکار، درست، راسخ، رزین، سخت، سفت، قائم، قایم، قرص، قویم، متقن، متین، محکم، مدام، مستحکم، مستقر، معتمد، مقاوم، منیع، وثیق، & بی‌دوام، سست، نااستوار
استواری: استحکام، استقامت، استقرار، پایداری، تایید، تثبیت، تحکیم، ثبات، ثبوت، حصانت، محکمی، مقاومت، وثاقت & سستی، نااستواری
استوانه: 1 ستون، عماد 2 سیلندر
استهزا: 1 تمسخر، ریشخند، سخریه، مسخره، مضحکه 2 شوخی، طنز، فسوس، لودگی، هزل
استیصال: اضطرار، پریشانی، تهیدستی، درماندگی، عجز، فقر، فلاکت، لاعلاجی، ناچاری
استیضاح: 1 بازخواست، کاوش، واپرسی 2 ژرف‌نگری 3 توضیح‌خواهی
استیل: 1 سبک 2 پولاد، فولاد
استیلا: برتری، تسخیر، تسلط، تفوق، چیرگی، سلطه، سیطره، غلبه، قدرت
استیناف: 1 ازسرگیری، پژوهش، تجدیدمحاکمه 2 تجدیدتکبیر
اسد: 1 حیدر، شیر، ضرغام، ضیغم، لیث، ناهد، نبراس، هژبر 2 زخرف، زر، طلا 3 مردادماه
اسرارآمیز: پررازورمز، رازآلود، رازناک، سرآمیز، مرموز
اسراف: اتلاف، تبذیر، تفریط، گشاده‌بازی، ولخرجی & اقتصاد
اسراف‌کار: اسراف‌کننده، بادبدست، متلف، مسرف & مقتصد
اسطقس: اساس، اصل، پایه، رکن، عنصر، مایه
اسطوره: افسانه، داستان، قصه & تاریخ
اسف: افسوس، اندوه، پشیمانی، تاسف، حسرت، دریغ
اسفل: 1 بن، ته، زیرین، زیرتر، فرودتر & اعلی
اسفل‌السافلین: 1 جهنم، درک، دوزخ 2 ضلالت، گمراهی
اسفنج: ابر، اسفنجه
اسفند: 1 اسپند، حرمل، حرمله، سپند 2 اسفندماه، حوت
اسقاط: ازکارافتاده، خراب، داغان، فرسوده، کهنه، مندرس & نو
اسقف: کشیش، مطران
اسکان: استقرار، تخت‌قاپو، جایدهی، سکونت
اسکلت: استخوان‌بندی، ساختار
اسکله: بارانداز، بندر، بندرگاه، لنگرگاه
اسکناس: پول، وجه
اسلاف: آباء، اجداد، پیشینیان، نیاکان & اخلاف
اسلحه: تجهیزات، تسلیحات، تفنگ، جنگ‌افزار، حربه، مهمات
اسلحه‌خانه: انبارمهمات، زرادخانه، قورخانه
اسلوب: راه، روش، رویه، سبک، سیاق، شیوه، طرز، طریق، طریقه، گونه، متد، نحو، نمط، نهج، وضع
اسم: 1 عنوان، کنیه، لقب، نام 2 آوازه، شهرت، صیت
اسمر: سبزه، گندم‌گون
اسمی: بنام، شهره، شهیر، مشتهر، مشهور، معروف، نامدار، نامور، نامی & بی‌نام، گمنام
اسود: تیره، سیاه، سیاه‌چرده، قره، کبود & ابیض، بیضا، سپید، سفید
اسوه: 1 الگو، سرمشق، نمونه 2 پیشوا، مقتدا
اسهال: شکم‌روش، لینت‌مزاج & قبض
اسیر: 1 بازداشت، بندی، دربند، دستگیر، زندانی، محبوس 2 برده، بنده 3 پابند، مقید 4 دستخوش 5 گرفتار، مبتلا & آزاد، رها
اسیری: 1 اسارت، گرفتاری 2 آزادی، ابتلا & رهایی
اشاره: 1 استعاره، اشارت، ایما، تلویح، رمز 2 کنایه، گوشه 3 علامت 4 رای، نظر 5 امر، حکم، دستور، فرمان
اشاره‌وار: اشارت‌گونه، تلویحاً، کنایه‌آمیز
اشاعه: اشاعت، انتشار، پاشیدن، پراکندن، تبلیغ، تداول، ترویج، سرایت، شیوع، گستردن، نشر
اشباع: 1 پری، سیری 2 سیر، سیراب 3 فراوانی، وفور
اشتباه: خبط، خطا، خطیئه، ریب، سهو، غلط، لغزش، مغلوط، نادرست، ناصواب & صواب
اشتر: ابل، جمل، شتر، لوک، ناقه
اشتراک: 1 آبونه 2 انبازی، شریک، شریک‌شدن
اشتراکی: 1 شریکی، عمومی، همگانی 2 کمونیستی
اشتعال: برافروختگی، برافروختن، درخشیدن، زبانه‌کشیدن، شعله‌وری، فروزش
اشتغال: 1 حرفه‌کار، شغل، کسب، مشغله 2 سرگرمی، گرفتاری، مشغولیت
اشتهاآور: اشتهازا، مشهی
اشتهار: آوازه، سرشناسی، شهرت، صیت، معروفیت، نامبرداری، ناموری
اشتیاق: آرزومندی، تعشق، رغبت، شوق، عطش، علاقه، میل، وجد، هوس
اشخاص: افراد، کسان، نفوس
اشراف: اعیان، اغنیا، بزرگان، بزرگزادگان، بلندپایگان، نجبا
اشراق: 1 مکاشفه 2 تابش، تابیدن
اشعار: 1 ابراز، اظهار، اعلام، بیان 2 آگاهانیدن، آموختن
اشغال: تسخیر، تصرف
اشغالگر: متصرف، مهاجم
اشکال: 1 پیچیدگی، تعقید، تکلف، دشواری، سختی، سوسه، صعوبت، غموض، محظور 2 شبهه، شک 3 ایراد، خرده‌گیری، عیب
اشکال: اطوار، اقسام، انحا، انواع، صور، گونه‌ها
اشکال‌تراشی: انتقاد، ایرادگیری، بهانه‌تراشی، خرده‌گیری، سوسه، کارشکنی
اشک: دمع، سرشک
اشک‌ریز: اشکبار، سرشکبار، گریان
اشک‌فشان: اشکبار، اشک‌ریز، گریان
اشکبار: اشک‌ریز، اشک‌فشان، سرشکبار، گریان، گهربار
اشکوب: اشکوبه، طبقه
اشکوبه: اشکوب، طبقه
اشل: 1 مقیاس، میزان 2 پایه، رتبه
اشمئزاز: اکراه، انزجار، بیزاری، تنفر، دلزدگی، ضجرت، نفرت
اصابت: برخورد، به‌هدف‌خوردن، تلاقی
اصالت: 1 آزادگی، پاک‌نژادی، ریشه‌داری، نجابت، نژاده، وارستگی 2 صحت
اصحاب: 1 دمخوران، دمسازان، همراهان، همنشینان، یاران 2 پیروان، تابعین
اصدار: 1 صادر کردن، صدور 2 روانه کردن، گسیل‌داشتن
اصرار: ابرام، الحاح، انهماک، پافشاری، پیله، تاکید، سماجت، مداومت
اصطبل: آخور، ستورخانه، ستورگاه، طویله
اصطکاک: 1 سایش، مالش 2 برخورد، تلاقی
اصطلاح: 1 تعبیر، زبان، کلمه، واژه 2 سازش، صلح
اصغا: استماع، شنود، شنیدن، گوش‌فرادادن
اصل: اساس، بن، بنیاد، بیخ، پایه، جوهر، ذات، ریشه، سرشت، شالوده، طبیعت، عین، فطرت، کنه، گوهر، لب، مایه، مبدا، منبع، منشا، نژاد، نسب
اصلاً: ابداً، اساساً، مطلقاً، هرگز، هیچ، هیچگاه، هیچوقت
اصلاح: 1 آشتی، سازش، صلح 2 تصحیح، تنقیح، غلطگیری 3 تعمیر، مرمت 4 تادیب، تزکیه، تهذیب 5 دستکاری، رتوش
اصلی: 1 حقیقی، واقعی 2 اساسی، عمده، مهم، & غیرواقعی، مجازی، 2 فرعی
اصم: کر، گنگ، لال، ناشنوا & شنوا
اصول: 1 شرعیات، علوم‌شرعی 2 کلیات، مبادی 3 بنیادها & فروع
اصیل: 1 پاک‌نژاد، شرافتمند، شریف، نجیب، نژاده 2 مستند 3 اصلی
اضافه: افزون، افزایش، جمع، علاوه
اضافی: 1 زاید، زیادی، مازاد 2 یدکی
اضرار: خسارت، خسران، زیان، ضرر
اضطراب: آشوب، التهاب، اندوه، بی‌تابی، بیقراری، بیم، پریشانی، تپش‌دل، ترس، تشویش، توهم، خوف، دغدغه، دل‌واپسی، دلهره، رنج، سراسیمگی، قلق، ناراحتی، واهمه، هیجان
اضطرار: اجبار، استیصال، بیچارگی، درماندگی، عجز، فروماندگی
اضطراری: اجباری، الزامی، ضروری، ناچاری
اضمحلال: امحا، انحطاط، انهدام، خرابی، زوال، فروپاشی، فنا، محو، نابودی، نیستی، ویرانی
اطاعت: امتثال، انقیاد، بندگی، پیروی، تابعیت، تمکین، خدمتکاری، طاعت، فرمانبرداری، فرمانبری، متابعت، مطاوعت & نافرمانی
اطاق: 1 بیت، خانه 2 حجره 3 دکه 4 دفتر
اطاقک: اتاقک، دکه، کابین
اطاله: اطناب، بسط، تطویل، تفصیل، درازی، مد & اختصار، ایجاز
اطراف: 1 اکناف، پیرامون، جوانب، حواشی، حوالی، دوروبر، کران‌ها، گرداگرد، محیط، نواحی 2 توابع، حومه 
اطعام: تغذیه، خورانیدن، طعام‌دادن، غذادادن
اطفا: خاموش کردن، خاموشی، فروکشی، فرونشاندن، فرونشانی
اطفال: بچه‌ها، خردسالان، کودکان، نوباوگان
اطلاع: آگاهی، بینایی، خبر، سررشته، شناسایی، علم، معرفت، وقوف، یقین
اطلاعات: داده‌ها، دانسته‌ها، معلومات، مفروضات & مجهولات 
اطلاعیه: آگهی، اعلامیه، اعلان، گزارش 
اطلاق: 1 انتساب 2 آزادی، رهایی 
اطلس: 1 نقشه 2 پرنیان، حریر، دیبا 
اطمینان: استظهار، اعتماد، ایقان، ایمان، ایمنی، تکیه، ثقه، خاطرجمعی، وثوق، یقین 
اطناب: 1 اطاله، تفصیل 2 پرگویی & اختصار، اقتصار 
اطوار: 1 ادا، ژست 2 قر، ناز 3 اشکال، انحا
اظهار: 1 ابراز، ادا، اشعار، اعلام، بیان، تبیین، تقریر 2 اعتراف، اقرار & انکار
اعاده: بازگردانی، بازگشت، تکرار، جبران، عودت، واپس
اعاشه: ارتزاق، گذران، معاش، معیشت
اعانت: اعانه، کمک، مدد، یاری
اعتبار:، 1 ارج، ارزش، پشتوانه، 2 آبرو، حیثیت، شرف، عرض، قدر، منزلت، نام، 3، پندگیری، عبرت، 4، پشتوانه، سندیت، وجهه، 5، تاثیر، نفوذ، 6، تنخواه، سرمایه، مایه، 7، اطمینان، اعتماد
اعتدال: 1 تعادل 2 مدارا، ملایمت 3 راستی، میانه‌روی 4 بینابینی & افراط، تفریط
اعتذار: 1 بهانه‌طلبی، پوزش، پوزش‌خواهی، عذرخواهی، معذرت
اعتراض: انتقاد، ایراد، بازخواست، تعرض، خرده‌گیری، مواخذه، نکته‌گیری، واخواهی
اعتراف: ابراز، اذعان، اظهار، افشا، اقرار، بیان، تصدیق، خستو، مقر & انکار
اعتزال: اعتکاف، انزوا، تنهایی، خلوت، دوری‌گزینی، گوشه‌گیری
اعتصام: تمسک، توسل، چنگ‌زدن، چنگ‌زنی
اعتقاد: ایقان، ایمان، باور، عقیده، گروش، وثوق، یقین
اعتکاف: اعتزال، خلوت، زاویه‌نشینی، عزلت، عزلت‌گزینی، گوشه‌گیری، گوشه‌نشینی
اعتلا: برتری، پیشرفت، ترفیع، ترقی، تعالی، توسعه
اعتماد: اتکا، استظهار، استواری، اطمینان، پشتگرمی، تکیه، توکل، ثقه، دلگرمی، وثوق
اعتنا: التفات، پروا، توجه، حرمت، رعایت، عنایت، محل، ملاحظه، نگرش، وقع
اعتیاد: خوگیری، عادت
اعجاب: 1 تحسین، تعجب، حیرت، شگفتی 2 خودبینی، خودپسندی
اعجاز: 1 خرق‌عادت، معجزه 2 عجز، ناتوانی
اعجوبه: 1 شگفت‌آور، شگفت‌انگیز، 2 طرفه، نادره & عادی، معمولی
اعراض: 1 انصراف، پشت کردن، رویگردانی، ضدیت، مخالفت 2 ترس، هول 3 کراهت، نفرت & اقبال
اعراف: برزخ
اعزاز: احترام، اکرام، بزرگداشت، پاس، حرمت، گرامی‌داشت & استخفاف
اعزام: ارسال، روانه، سوق، فرستادن، گسیل & احضار
اعسار: افلاس، نیازمندی، ورشکستگی
اعضا: 1 اندام، جوارح 2 پرسنل، کارمندان
اعظام: اکرام، بزرگداشت، تبجیل، تجلیل، تکریم & خوارداشت
اعقاب: بازماندگان، خانواده، خویشان، دودمان، سلاله، طایفه، قبیله، قوم
اعلا: برتر، برجسته، عالی، ممتاز، نفیس & ادنی
اعلام: آگاهانیدن، اخبار، اظهار، خاطرنشان، خبردادن، مخابره، مطلع ساختن
اعلام‌خطر: آژیر، هشدار
اعلامیه: آگهی، اطلاعیه، بیانیه
اعمال: اجرا، انجام
اعمی: بی‌چشم، روشندل، کور، نابینا & بینا
اعوج: 1 کج، کژ، ناراست 2 بداخلاق، بدخلق، بدخو & راست
اعوجاج: انحنا، پیچیدگی، کجی، کژی، نادرستی، ناراستی
اعیان: 1 اغنیا، ثروتمندان، دولتمندان 2 اشراف، معاریف، نجبا، نخبگان 3 اموال‌غیرمنقول، زمین
اغبر: 1 خاک‌آلود، غبارآلود، گردآلود 2 خاکی‌رنگ، سیاه، نیلگون 
اغتشاش: 1 آشوب، انقلاب، بلوا، تنش، شورش، قیام، نهضت 2 بلبشو، هرج‌ومرج 3 جنجال، سروصدا، همهمه 4 اختلال، پریشانی & آرامش 
اغراق: افراط، غلو، گزافه، مبالغه & واقع 
اغراق‌آمیز: غلوآمیز، گزافه، گزافه‌گویی، مبالغه‌آمیز & واقعی 
اغفال: 1 غافل کردن، فریفتن 2 اغوا، فریب، گول
اغفالگر: اغواگر، فریبنده، مخادع
اغلب: اکثر، اکثراً، غالباً، وافراً & به‌ندرت، ندرتاً
اغما: بیهوشی، غش، کما
اغماض: بخشایش، چشم‌پوشی، عفو، گذشت
اغوا: اغفال، تحریض، تحریک، تشجیع، تشویق، فریب، وسوسه
اغواگر: فریبنده، محرک، مخادع، وسوسه‌گر
اغیار: 1 غریبه‌ها، ناآشنایان، نامحرمان 2 اجانب، بیگانگان & آشنا
افاده: 1 باد، پز، تبختر، تفرعن، تکبر، خودبینی، فیس، منی، نخوت 2 بهره‌دهی، سودرسانی
افاقه: اثر، بهبود، تاثیر، گشایش
افت: 1 سقوط، کاستی، کاهش، کمبود، نزول، نقصان 2 خفت، کسرشان & افزایش
افتادگی: تواضع، شکسته‌نفسی، فروتنی & تکبر، غرور
افتاده: 1 محذوف 2 خاشع، خاضع، خاکسار، فروتن، متواضع & متکبر، مغرور
افتتاح: باز کردن، بازگشایی، گشادن، گشایش، وا کردن، واگشایی & انسداد
افتخار: سرافرازی، سربلندی، فخر، فخر کردن، مباهات، نازش، نازیدن
افترا: بهتان، تهمت، دروغ، غیبت، فریه، کذب
افتراق: 1 پراکندگی، پریشانی، تشتت، تفرق 2 تباین، تفاوت، جدایی
افتضاح: بدنامی، بی‌آبرویی، تفضیح، رسوایی، فضاحت
افراخته: افراشته، اهتزاز، بلند
افراز: تفکیک، جداسازی
افراشته: اهتزاز، بلند، مرتفع & نگون
افراط: اغراق، تفریط، زیاده‌روی، گزافه، مبالغه & تفریط
افروختن: برافروختن، روشن کردن، شعله‌ور کردن، گرا، مشتعل کردن & اطفا
افروخته: شعله‌ور، محترق، مشتعل & خاموش، منطفی
افزار: آلت، ابزار، مایه، وسیله
افزایش: ازدیاد، استکثار، اضافه، افزونی، تزاید، تکثیر، فزونی & کاهش
افزون: اضافه، بسیار، بیش، زیاد، علاوه، متجاوز
افزونی: بیشی، زیادت، فراوانی، فزونی
افساد: بداصلی، تباهی، تبهکاری، فساد، مفسده
افسار: دهنه، زمام، عنان، لجام، لگام، مهار
افسارگسیخته: رها، لجام‌گسیخته، ول & مهار
افسانه: اسطوره، حکایت، داستان، سرگذشت، سمر، قصه
افسانه‌پرداز: داستانسرا، قصه‌سرا، قصه‌گو
افسانه‌گو: حکایتگر، قصه‌سرا، قصه‌گو
افسر: 1 صاحب‌منصب 2 تاج، دیهیم، کلیل
افسردگی: بی‌رغبتی، بی‌شوقی، پژمردگی، دلسردی، دلمردگی، گرفتگی
افسرده: آزرده، اندوهگین، اندوهناک، بیحال، پریشان‌حال، پژمان، پژمرده، خمود، دلتنگ، دلمرده، رنجیده، غمگین، غمناک، گرفته، متاثر، محزون، ملول، نژند
افسوس: آوخ، آه، اسف، تاسف، تحسر، تلهف، حسرت، حیف، دریغ، واویلا، واحسرتا، هیهات
افسون: 1 جادو، سحر، طلسم، عزیمت، فسون 2 تزویر، حیله، دوال، شعبده، مکر، نیرنگ 3 عشوه، قر، کرشمه
افسونگر: 1 جادوگر، ساحر، معزم 2 دلفریب، طناز، عشوه‌گر، فتان، فریبنده
افسونگری: 1 جادو، ساحری، سحر، فسون 2 طنازی، عشوه‌گری
افشا: آشکار، ابراز، اعتراف، برملا، علنی، فاش، لو & اخفا
افشاگری: برملاسازی، پرده‌دری، رسواسازی، رسوایی، شوخ‌چشمی & اختفا، پنهان‌سازی
افشان: پراکندگی، نثار
افشاندن: پخش کردن، پراکندن، ریختن، نثار کردن
افشره: شیره، عصاره، عصیر
افضل: 1 برتر، بهتر 2 فاضل‌تر
افعی: اژدر، اژدها، ثعبان، مار
افغان: 1 زاری، فغان، ناله، ندبه 2 افغانی 3 پشتو
افق: 1 کرانه، کران 2 چشم‌انداز، دورنما
افکار: اذهان، اندیشه‌ها، فکرها
افگار: خسته، دل‌آزرده، رنجه، فگار، مجروح
افلاس: اعسار، بی‌چیزی، بی‌نوایی، تنگدستی، تهیدستی، عسرت، فاقه، فقر، مسکنت، مفلسی، نداری، نیازمندی، ورشکستگی & یسر
افلیج: زمینگیر، شل، فلج، معلول
افندی: آقا، ارباب، بزرگ، بزرگوار، سرور
افول: 1 غروب 2 انحطاط، زوال، نابودی & طلوع
افیون: تریاک، روانگردان، مخدر
افیونی: تریاکی، معتاد، وافوری
اقارب: اقوام، بستگان، خویشاوندان، فامیل، نزدیکان، وابستگان & بیگانگان
اقاله: 1 الغا، رد، شکستن، فسخ، نسخ، نقض 2 اغماض، بخشیدن، گذشت
اقامت: اتراق، توقف، سکنا، سکونت، ماندن
اقامتگاه: 1 اتراقگاه، توقفگاه 2 منزلگاه، مسکن، موطن 
اقبال: اختر، بخت، بهروزی، دولت، شانس، طالع، نوبت، نیکبختی
اقتباس: 1 اخذ، گرفتن 2 آموختن، فراگیری، یادگیری
اقتدا: اقتفا، پیروی، تبعیت، تقلید، متابعت
اقتدار: استطاعت، توانایی، سلطه، قدرت، وسع & ضعف
اقتراح: استفسار، پرسش، پرسیدن، سوال، همه‌پرسی
اقتصاد: صرفه‌جویی، قناعت، میانه‌روی & اسراف
اقتضا: احتیاج، بیجا، حاجت، ضرورت، لزوم، نیاز، وجوب
اقتفا: اقتدا، پیروی، تبعیت، متابعت
اقدام: رفتار، عمل، مبادرت
اقرار: ابراز، اذعان، اظهار، اعتراف، تقریر، خستویی & انکار
اقران: نزدیکان، همالان، هم‌قطاران، همگنان & اغیار
اقرب: نزدیک‌تر & اقصا
اقربا: اقوام، بستگان، خویشان، قومان، نزدیکان، وابستگان & بیگانگان
اقسام: 1 انواع 2 وجوه 3 انحا 4 سوگندها
اقصا: اقطار، دوردستها، نقاط
اقطار: 1 آفاق، اقصا، اکناف 2 اطراف، کران‌ها، کرانه‌ها 3 چکه‌ها، قطره‌ها
اقل: اندک، کم، کمتر، کمینه، ناچیز & اکثر
اقلاً: حداقل، دست‌کم، لااقل & اکثراً
اقلیت: کمترین‌ها & اکثریت
اقلیم: 1 هوا 2 بوم‌وبر، حوزه، زمین، سرزمین، کشور، مرزوبوم، مملکت، ولایت
اقناع: ارضا، خرسند، خشنودی، رضایت، قانع، قناعت
اقوام: ارحام، اقربا، بستگان، خویشان، وابستگان & اغیار، بیگانگان
اقیانوس: بحر، دریا، قلزم، یم & بر، خشکی
اکابر: 1 اعاظم، بزرگان، شرفا، مهان، مهتران 2 سالمندان، معمرین & کهان، کهتران
اکتساب: اندوختن، حصول، دستیابی، کسب
اکتفا: بس، بسندگی، بسنده، کفاف، کفایت
اکثر: اغلب، بسیار، بیشتر
اکثریت: بیشترین‌ها & اقلیت
اکرام: احترام، احسان، اعزاز، اعظام، بزرگداشت، تکریم، گرامی‌داشت، مرحمت & تحقیر
اکراه: اجبار، انزجار، بی‌میلی، کراهت، ناخواست، نفرت & رغبت
اکسید: اکسیده، زنگ، هواسوز
اکسیر: 1 کیمیا 2 کمیاب، نادر
اکمال: اتمام، تتمیم، تکمیل، رسایی
اکناف: اطراف، پیرامون، حوالی، دوروبر، گوشه‌وکناره‌ها
اکنون: الحال، این‌دم، اینک، حالا، عجالتاً، فعلاً، کنون
اکول: بسیارخوار، پرخور، رژد، شکم‌پرست، شکمباره
اکید: جدی، سخت، شدید، قطعی، موکد، محکم
اکیداً: جداً، شدیداً، موکدا
اگر: ار، چنانچه، درصورتی‌که، گر، ولو، یا
اگرچه: ارچه، باآنکه، هرچند
اگزما: جرب، حکه، سودا، گری
الاغ: 1 حمار، خر، درازگوش 2 احمق
الان: اکنون، الحال، اینک، حال، حالا، حالیا
الباقی: باقی‌مانده، تتمه، مانده
البته: حتماً، حکماً، مسلماً، یقیناً
التباس: پوشیدگی، شبهه، نهفتگی
التحام: 1 اتصال، پیوستن 2 جوش‌خوردن، چسبیدن
التذاذ: حظ، کیف، لذت
التصاق: پیوستن، چسبیدن، دوسیدن
التفات: اعتنا، پروا، تفقد، توجه، عنایت، لطف، مرحمت، مهربانی، میل، وقع
التقا: برخورد، تلاقی
التماس: استدعا، الحاح، تضرع، تقاضا، تمنا، خواهش، درخواست، فزع، لابه
التهاب: 1 برافروختگی، سوز، سوزش 2 اضطراب
التیام: بهبود، بهبودی، تسکین، تشفی، شفا
الحاح: ابرام، اصرار، التماس، پافشاری
الحاد: ارتداد، بت‌پرستی، بدآیینی، بددینی، بدکیشی، بدمذهبی، رجز، رفض، زندقه، شرک، کفر
الحاق: اتصال، انضمام، پیوستگی، پیوستن، ضمیمه، وصل
الحاقیه: پیوست، متمم، منضمات
الحال: اکنون، الان، این‌زمان، اینک، حال، حالیا
الزام: اجبار، گردنگیر، ناچار، ناگزیر، وادار
الزامی: اجباری، ضروری، لازم
الغا: ابطال، اقاله، حذف، فسخ، لغو
الف: 1 هزاره، هزار 2 انس 3 الفت‌گرفتن، خوگرفتن، دوست‌شدن
الفت: آمیزش، انس، خو، خوگیری، موالفت، موانست
القا: آموختن، تلقین
القاح: آبستن کردن، باردار کردن، بارور ساختن، تلقیح 
القصه: خلاصه
الک: آردبیز، صافی، غربال، غربیل
الکتریسیته: برق، کهربا
الکتریک: برق، کهربا
الکن: ابکم، بکم، بی‌زبان، کندزبان، گنگ، لال
الکی: بی‌جهت، بی‌خود، بی‌سبب، بیهوده، دروغکی
الگو: انموذج، سرمشق، طرح، مثل، مدل، نقشه، نمونه
الله: آفریدگار، ایزد، پروردگار، خدا، دادار، رب، یزدان
الم: 1 داء، دردمندی، درد 2 تعب، رنج
الم‌شنگه: دادوبیداد، سروصدا، شلوغی، غلغله، غوغا، قشقرق، کولی‌بازی، همهمه، هنگامه، هیاهو
المبار: الیم، دردآور، دردانگیز، دردناک، مولم، وجیع
المناک: المبار، دردآگین، دردناک، مولم، وجیع
النگو: دست‌برنجن، دستبند، دستیاره
الواط: اوباش، لات، هرزه
الواطی: خوش‌گذرانی، عیاشی، فسق‌وفجور، هرزگی
الوان: 1 رنگ‌ها 2 رنگارنگ، رنگین، ملون، نگارین 3 اقسام، انواع، گوناگون
الوف: 1 هزاران، هزارها 2 هزارگان
الوهیت: الهی، خدایی، ربانیت، ربوبیت، صمدیت
اله‌بختکی: تصادفی، شانسی، کشکی
الهام: 1 مکاشفه 2 وحی 3 القا
الهه: اله، بت، رب‌النوع، صنم
الهی: ایزدی، خدایی، ربانی، یزدانی
الیم: دردانگیز، دردناک، مولم
ام: 1 مادر، مام، والده 2 اصل، مایه & اب، پدر
اما: لیک، منتها، ولی، ولیک، ولیکن
امارت: امیری، حکمرانی، حکومت، سلطنت، فرماندهی، فرمانروایی، ملکت، ولایت
اماکن: امکنه، جاها، سرزمین‌ها، مقام‌ها، مکان‌ها
اماله: تزریق، تنقیه، حقنه، روبش
امام: 1 معصوم 2 ولی 4 پیشرو، پیشوا، راهبر، راهنما، رهبر، شیخ، قاید، قدوه، قطب 4 پیش‌نماز & ماموم
امامت: 1 ولایت 2 پیشوایی، رهبری، زعامت 3 پیش‌نمازی & پس‌نمازی، مامومی
امان: 1 پناه، حمایت، زنهار، کنف، مهلت، نگهداری 2 تامین، فرجه 3 امن، ایمن، مصون
امانت: 1 بسته، سپرده، ودیعه 2 درستکاری، راستی 3 زنهار & خیانت
امانت‌دار: امانت‌نگهدار، امین، درستکار، مصیب & امانت‌خوار، صحیح‌العمل
امپراتور: امپراطور، امیر، پادشاه، خدیو، خسرو، سلطان، شاه، شاهنشاه، ملک
امپراتوری: پادشاهی، خلافت، شاهنشاهی
امپریالیست: استعمارطلب، توسعه‌طلب، سرمایه‌دار
امپریالیسم: استعمارطلبی، توسعه‌طلبی، سرمایه‌داری
امت: پیرو، خلق، طایفه، گروه، ملت
امتثال: اطاعت، پیروی، فرمانبرداری، فرمانبری
امتحان: 1 آزمایش، آزمون، تجربه، تست، کنکور، مسابقه 2 بررسی، معاینه، وارسی
امتداد: ادامه، درازی، دنباله، راستا، طول، کشش
امتداددار: طولانی، کشیده، ممتد
امتزاج: آمیختگی، آمیختن، آمیزش، اختلاط، ترکیب، مزج
امتلا: 1 بدهضمی، رودل، ناگوار 2 انباشته‌شدن، پرشدن، مملوشدن
امتناع: ابا، اجتناب، استنکاف، تحاشی، تحرز، تماشی، خودداری، رد، سرباززدن، سرپیچی
امتنان: تشکر، تقدیر، سپاس، سپاسداری، شکر، منت، منت‌پذیری
امتیاز: 1 تشخیص، تمییز، فرق 2 برتری، تفوق، مزیت 3 آوانس 4 نمره 5 پروانه، جواز
امحا: اضمحلال، انهدام، زدایش، محو، نابودی
امداد: اعانت، غوث، کمک، کمک‌رسانی، مددرسانی، مظاهرت، یاری
امر: 1 قضا 2 کار 3 جریان، حادثه، قضیه، مسئله 4 تحکم، حکم، دستور، فرمان، فرمایش 5 فقره
امرار: 1 اکتساب، تحصیل، کسب، گذران 2 وقت‌کشی، وقت‌گذرانی
امرارمعاش: ارتزاق، تحصیل‌معاش، روزی‌طلبی، کسب‌روزی، کسب‌معاش، گذران، معاش‌جویی
امرد: بدکاره، بی‌ریش، پشت‌پایی، ساده، ساده‌روی، مخنث، مفعول، نامرد، هیز
امردباز: بچه‌باز، غلام‌باز، غلام‌باره
امردپرستی: بچه‌بازی، شاهدبازی، غلامبارگی
امرود: گلابی، مرو، مرود
امروزی: 1 امروزین 2 آلامد، باب، مد 3 تازه، جدید، متجدد، نوپرست، نوگرا
امریه: توقیع، دستخط، فرمان، منشور
امساک: اجتناب، احتراز، بخل، پرهیز، تجنب، تحرز، تنگ‌نظری، حذر، خست، خودداری، دوری، زفتی، صرفه‌جویی، قناعت، لئامت، نان‌کوری، نظرتنگی
امضا: 1 توشیح، توقیع، دستینه، صحه 2 تایید، تصویب، جایزشماری، صحه‌گذاری 
امعان: بررسی، تدقیق، دقت، مداقه، معاینه، ملاحظه
امعان‌نظر: تدقیق، تعمق، توجه، دقت، ژرف‌نگری، غور
امکان: 1 توانایی، قدرت، وسع 2 فرصت، مجال 3 احتمال
امکان‌پذیر: مقدور، ممکن، میسر، میسور & امکان‌ناپذیر
امل: آرزو، امید، رجا & یاس
املا: درست‌نویسی، دیکته 
املاک: باغ، زمین، ضیاع، عقار، علاقه 
امن: 1 امان، امنیت، ایمن 2 راحت، مطمئن & ناامن
امنیت: آرامش، امن، ایمنی، صلح & بلوا، ناامنی
امنیه: ژاندارم، قراسوران
اموال: دارایی، ضیاع، مایملک
امی: 1 بی‌سواد، درس‌ناخوانده 2 مادری & باسواد، تحصیلکرده
امید: آرزو، امل، امیدواری، انتظار، توقع، چشم‌داشت، رجا & نومیدی، یاس
امیدوار: آرزومند، چشم‌به‌راه، متوقع، مرجو، منتظر & مایوس، نومید
امیدواری: امید، توقع، رجا & نومیدی، یاس
امیر: پادشاه، حاکم، حکمران، خان، خدیو، رئیس، ژنرال، سرلشکر، سلطان، شاه، شیخ، فرمانده، ملک
امیرالبحر: آدمیرال، دریابیگ، دریاسالار
امیرالجیش: امیرتومان، باشلیق، سپهبد، سپهسالار، سردار
امیرزاده: شاهپور، شاهزاده، ملکزاده، میرزاده
امیری: 1 امارت، تسلط، حکومت، سلطنت، کیایی 2 پادشاهی، سالاری، سرداری
امین: استوار، امانت‌دار، ثقه، درستکار، درست، درست‌کردار، صالح، موتمن، معتمد، معتمد، موثق
انابت: انابه، پشیمانی، توبه
انابه: انابت، پشیمانی، توبه
اناث: 1 بانوان، زنان، نسوان 2 مادینگان 1 & رجال، مردان 2 نرینه‌ها 
انار: 1 رمان، نار 2 اناربن، نارون
انانیت: انیت، منی، منیت
انبار: خزانه، سیلو، مخزن
انباره: پیل، قوه
انباز: 1 حصه‌دار، سهیم، شریک‌المال، شریک، هم‌بخش 2 مانند، مثل، همتا
انبازی: شراکت، شرکت، شریکی، مشارکت، همدستی، همکاری
انباشتگی: آکندگی، امتلا، پری
انباشتن: آکندن، امتلا، پر کردن & تخلیه، خالی کردن
انباشته: آکنده، انبوه، پر، سرشار، لبالب، مالامال، متراکم، مشحون، ممتلی، مملو & تهی، خالی
انبان: انبانه، خیک، مشک
انبانه: خیک، مشک، مشک
انبساط: 1 بسط، گسترش، گستردگی 2 سرور، شادی، فرح، نشاط & انقباض
انبوه: 1 پرپشت، مجعد 2 بسیار، فراوان، کثرت، متراکم، متعدد 3 توده & تنک
انتباه: 1 آگاهی، بیداری، نبل 2 توجه، دقت & غفلت
انتحار: خودکشی، قتل‌نفس، نفس‌کشی
انتخاب: 1 تعیین، گزینش، گلچین 2 برگزیدن، گزیدن & انتصاب
انتزاع: 1 تجرید 2 تجزیه، تفکیک، جداسازی & تعمیم
انتزاعی: 1 تجریدی، مجرد 2 ذهنی 3 معنی & عینی
انتساب: ارتباط، انتما، پیوند، خویشاوندی، رابطه، علاقه، نسبت، نسبت‌دهی، وابستگی 
انتشار: 1 منتشر، نشر 2 اشاعه، ترویج، شیوع 3 پراکندن، گستردن 4 سرایت
انتصاب: 1 برگماری، تعیین، نصب 2 گماردن، گماشتن & انتخاب
انتظار: 1 آرزو، امید، توقع، چشمداشت 2 شکیب، شکیبایی، صبر 3 نگرش 
انتظام: آراستگی، ترتیب، تنسیق، تنظیم، دیسیپلین، سامان، سامان‌دهی، نظام، نظم
انتفاخ: آماس، باد، تورم، نفخ، ورم
انتفاع: 1 بهره‌بردن، سودبردن، نفع‌بردن 2 بهره‌گیری، بهره‌وری 3 سود، فایده، نفع & اضرار
انتقاد: اعتراض، ایراد، ایرادگیری، تنقید، خرده‌گیری، عیب‌جویی، نکته‌گیری & تمجید
انتقال: 1 جابجایی، نقل 2 سرایت 3 احاله، واگذاری
انتقام: تقاص، تلافی، خونخواهی، کیفر، کین‌جویی، کین‌خواهی، کین‌کشی، کینه‌توزی، مقابله‌بمثل & اغماض، عفو
انتقام‌جو: تلافی‌جو، کینه‌توز، کینه‌کش، کینه‌ور، منتقم & معفو
انتقام‌جویی: تلافی‌جویی، کینه‌توزی، کینه‌کشی، نقمات
انتها: 1 آخر، اختتام، انجام، پایان، ختم، سرانجام، عاقبت، فرجام، منتهاالیه، منتها، نوک، نهایت 2 بن، ته، راس & آغاز، ابتدا
انتهایی: آخری، آخرین، پایانی، نهایی
انتیم: جانی، جانجانی، خودمانی، صمیمی، کوک، محرم، ندار، یکرنگ
انثی: زن، ماده، مادینه، مونث & ذکر
انجام: 1 اجرا، ادا، ارتکاب، اعمال 2 آخر، انتها، پایان، خاتمه، عاقبت، فرجام
انجذاب: جذب، کشش
انجم: اختران، ستارگان، سها، کوکب‌ها
انجماد: انعقاد، بستن، جامدشدن، یخزدگی
انجمن: باشگاه، جماعت، جمعیت، حلقه، دایره، کانون، کمیته، کمیسیون، گروه، مجتمع، مجلس، مجمع، محفل، معشر، ملاء، ندوه، نشست
انجیر: 1 تین 2 انجیربن 3 سوراخ
انجین: موتور
انحا: اشکال، راه‌ها، روش‌ها، صور، طرق
انحراف: 1 اعوجاج، خمیدگی، کجی، کژی 2 اعتساف، ضلال، ضلالت، کج‌روی، گمراهی 3 گرایش، میل & راستی
انحصار: 1 اختصاص، تحدید، تخصیص، منحصر 2 انفراد، محدودیت
انحطاط: 1 انخفاض، انقراض، انهزام، زوال، شکست، نابودی 2 پستی
انحلال: ازهم‌پاشیدگی، تعطیل، زوال، متلاشی، نابودی
انحنا: اعوجاج، پیچ، خم، خمیدگی، قوس، کجی، گوژی
انحنادار: قوسدار، مقوس، منحنی
انخراق: دریدگی، فرسودگی، کهنگی
انخفاض: انحطاط، پستی، زوال، سقوط، شکست
اندازه: 1 پیمانه، تعداد، حد، شمار، کیل، معیار، مقدار، مقیاس، میزان، وزن 2 پایگاه، پایه، قدر، مرتبه، مکانت، منزلت 3 قطع 4 معادل
اندازه‌گیری: پیمایش، ذرع، سنجش
اندام: 1 بدنه، پیکر، تن، تنه، جثه، جسم، قامت، قد، کالبد، هیکل 2 آلت، جوارح، عضو 3 ارگانیسم
اندر: تو، داخل، در، درون
اندرز: پند، تذکیر، توصیه، سفارش، عبرت، موعظه، نصیحت، وصیت، وعظ
اندرزگو: پندآموز، پندگو، ناصح، نصیحت‌گو، واعظ
اندرزگویی: پنددهی، پندگویی، نصح، نصیحت
اندروا: آویخته، آویزان، معلق
اندرون: 1 حرمسرا 2 باطن، درون، ضمیر 3 تو، داخل، در 4 لا، مابین، 1 & بیرونی 2 برون، ظاهر، 3، بیرون، خارج
اندرونی: 1 حرمسرا، حرم 2 تویی، داخلی & بیرونی
اندک: اقل، انگشت‌شمار، پشیز، جزئی، حقیر، شمه، قلت، قلیل، قلیل، کم، کم، لخت، مزجات، معدود، ناچیز & افزون
اندک‌اندک: خردخردک، خوش‌خوش، رفته‌رفته، کم‌کم، متدرجاً، نغزنغزک، نم‌نم، نم‌نمک
اندک‌بین: 1 بخیل، تنگ‌چشم، تنگ‌نظر، ممسک 2 خرده‌بین، خرده‌گیر، & 1 سخی، کریم
اندک‌سال: بچه، خردسال، طفل، کودک، نوباوه
اندک‌مایه: 1 بی‌بضاعت، فقیر، کم‌سرمایه 2 بی‌سواد، بی‌مایه، عامی، کم‌سواد
اندکی: پشیزی، قدری، قلیلی، کمی
اندوختن: پس‌انداز کردن، جمع کردن، ذخیره کردن
اندوخته: پس‌انداز، تدارک، توشه، تهیه، ذخیره
اندودن: 1 مالیدن 2 پوشاندن
اندوه: اسف، اضطراب، بی‌آرامی، بی‌قراری، تاسف، تالم، تحسر، تنگدلی، تیمار، حزن، حسرت، داغ، دریغ، رنج، غصه، غم، کرب، محنت، ملال، ملالت، هم، & سرور، شادی
اندوه‌آور: اندوهبار، اندوه‌زا، تاثرآور، تاثرانگیز، ملال‌آور & شادی‌بخش، طرب‌انگیز، طرب‌زا
اندوه‌کش: اندوه‌گسار، حزین، غمگسار، محزون، مغموم، ملول
اندوهبار: اندوه‌آور، تاثرآور، غمبار، مصیبت‌بار، ملال‌آور، ملال‌انگیز، ملالت‌بار & سرورانگیز، مسرت‌بخش
اندوهگین: آزرده، افسرده، اندوهناک، حزین، دلتنگ، غصه‌دار، غمزده، غمگین، غمناک، غمین، متاثر، متالم، متلهف، محزون، مغموم، ملول، ناشاد، نامسرور & مسرور
اندوهگینی: اندوه، حزن، غم، غمناکی، ملال، ملالت
اندوهمند: افسرده، اندوهناک، حزین، دلتنگ، غمزده، غمگین، غمین، مغموم، ملول & شاد
اندوهناک: افسرده، اندوهگین، اندوهمند، هزین، دلتنگ، غمزده، غمگین، غمناک، غمین، گرفته، مغموم، ملول، ناشاد & شاد، مسرور
اندیشمند: اندیشناک، اندیشه‌ور، بخرد، دانا، فکور، متفکر
اندیشناک: 1 بیمناک، ترسان، متوحش، هراسان 2 اندیشمند، فکور، متفکر 3 متوهم
اندیشه: 1 پندار، تامل، تفکر، خیال، رای، سگال، ضمیر، فکر 2 سودا 3 احتیاط، صرافت، محابا، ملاحظه 4 قصد، نیت 5 اضطراب، بیم، پروا، ترس
انذار: آگاهانیدن، بیم‌دادن، ترساندن، تهدید کردن
انرژی: 1 توان، کارمایه 2 حال، قدرت
انرژی‌زا: پرقوت، کالری‌دار، مغذی، مقوی
انزجار: اشمئزاز، اکراه، بیزاری، تنافر، تنفر، نفرت، وازدگی
انزجارآور: بیزاری‌زا، تنفرزا، زننده، متهوع، مشمئزکننده، نفرت‌انگیز، نفرت‌بار، نفرت‌زا
انزوا: اعتزال، اعتکاف، تجرد، تنهایی، عزلت، گوشه‌گیری، گوشه‌نشینی
انس: 1 خو، عادت 2 آمیزش، الفت، حشر، رابطه، موالفت، موانست، معاشرت 3 دوستی، محبت، وابستگی
انسان: آدم، آدمیزاد، آدمی، انس، بشر، مردم، ناس & جن، دد، دیو
انسانیت: آدمیت، بشریت، مردمی، مروت & حیوانیت
انسداد: بند، بندش، سد، گرفتگی، گیر & انفتاح
انسیکلوپدی: دائره‌المعارف، دانشنامه، فرهنگنامه
انشا: 1 تحریر، ترقیم 2 آفرینش، ابداع، ایجاد، خلق 
انشعاب: افتراق، پاشیدگی، پراکندگی، تفرقه، تقسیم، جدایی، شاخه، شعبه
انشقاق: انقطاع، بریدگی، ترک‌خوردگی، شکافتگی
انصاف: داد، رحم، عدالت، عدل، مروت، نصفت & بیداد
انصافدار: حق‌جو، دادور، عادل، منصف
انصراف: اعراض، پشیمانی، تغییرعقیده، عدول
انضباط: 1 ترتیب، دیسیپلین، نظام، نظم 2 ادب، نزاکت
انضمام: الحاق، پیوست، پیوستگی، ضمیمه
انطباق: برابری، وفق، یکسانی
انعام: 1 احسان، بخشش، پاداش، جایزه، خلعت، دهش، صله، عطا، عطیه، هبه، هدیه 2 شاگردانگی 3 شتل، شتلی
انعام: چهارپایان، دواب، ستوران
انعطاف: 1 تساهل، نرمش، نرمی 2 خمیدگی
انعقاد: 1 تشکیل 2 انجماد، بسته‌شدن، دلمه‌شدن 3 بستن
انعکاس: 1 بازتاب، پژواک، طنین، عکس‌العمل 2 واژگونی
انفجار: 1 ترکیدن، جوشش، غلیان، فوران 2 شکافتن
انفراد: انحصار، تنهایی، تنهایی، فردی، ویژگی & عموم
انفرادی: تکی، تنهایی، فرادا، فردی & جمعی
انفصال: 1 انفکاک، تجزیه، جدایی، فصل، گسستگی 2 مفارقت 3 برکناری، خلع، عزل 4 انقطاع، گسیختگی & اتصال
انفعال: 1 خجالت، خجلت، خفت، شرمساری، شرمندگی 2 انابت، پشیمانی، لهف، ندامت 3 استغفار، تاثر 4 آزرم، شرم
انفکاک: انفصال، پراکندگی، تفکیک، جدایی، فک، گسستگی، گسیختگی
انفیه: مخدر، ناس
انقباض: 1 فشردگی، گرفتگی 2 دل‌گرفتگی، دلگیری & انبساط
انقراض: 1 سرنگونی، واژگونی 2 انهدام، زوال، نابودی 3 انحطاط، تلاشی، ضعف
انقضا: اتمام، اختتام، پایان، خاتمه، سپری، سرآمدن
انقطاع: 1 انفصال، جدایی 2 بریدگی، پارگی، گسستگی، گسیختگی 3 انشقاق، قطع 4 فروکش & اتصال، پیوستگی، وصل
انقلاب: اغتشاش، تحول، تنش، شورش، قیام، ناآرامی، نهضت
انقلابی: 1 چریک، مبارز 2 اخلالگر، شورشگر، شورشی
انقیاد: اطاعت، پیروی، تابعیت، تبعیت، تسلیم، تمکین، طاعت، فرمانبرداری
انکار: ابا، امتناع، تحاشی، تکذیب، تکذیب، جحد، حاشا، رد، نفی، نکول
انکسار: 1 شکستگی، شکست 2 فروتنی
انگ: 1 برچسب، علامت، مارک، نشان 2 شیره، عصاره 3 زنبور
انگار: 1 پنداشت، پندار، تخیل، تصور، خیال، فرض، فکر 2 پنداری، گویا، گویی
انگاره: 1 حد، طرح 2 فرضیه 3 خیال، فرض، گمان، وهم
انگاشت: پندار، پنداشت، توهم، خیال، گمان
انگبین: شهد، شیرینی، عسل & شرنگ
انگشت: 1 اصبع، کلیک 2 انقوزه، صمغ
انگشت‌شمار: اندک، قلیل، کم، معدود & بسیار، کثیر
انگشت‌نما: 1 رسوا، مفتضح 2 پرآوازه، زبانزد، مشهور، معروف
انگشتر: انگشتری، حلقه، خاتم
انگشتری: انگشتر، حلقه، خاتم
انگل: 1 پارازیت، میکرب، ویروس 2 طفیلی، گدا، مفتخوار، مفت‌خور
انگم: رزین، سقز، صمغ
انگور: تاک، رز، رزبن، مو
انگیزش: اغوا، تحریض، تحریک، ترغیب، تشجیع، تشویق، تهییج، وسوسه
انگیزه: باعث، جهت، داعیه، دلیل، سبب، علت، محرک، موجب 
انموذج: الگو، مختصر، نمونه
انواع: اشکال، اطوار، اقسام، انحا
انهدام: اضمحلال، امحا، انقراض، تخریب، تلاشی، خرابی، زوال، فروریزی، فنا، نابودی، ویرانی، هدم
انهزام: انحطاط، شکست، فرار، گریختن، گریز، هزیمت
انهماک: اصرار، پافشاری، جد، کوشش
انیت: انانیت، خودی
انیس: آشنا، دلارام، دمخور، دمساز، رفیق، مونس، همدم، همنشین
اوان: آغاز، ابتدا، اوایل، اول، بدو، عنفوان، نخست & پایان
اوایل: آغاز، ابتدا، اوایل، اوان، اول، بدو، شروع، عنفوان & اواخر
اوباش: 1 اجامر، اراذل، الواط 2 بی‌سروپا، لات
اوج: ارتفاع، بالا، بحبوحه، بلندی، بلندی، رفعت، صعود، فراز، قله، منتها، نوک & حضیض، نشیب
اوج‌گیری: بلندپروازی، پرواز، تصعید، صعود
اوراد: 1 عزایم 2 ادعیه، اذکار
اورنگ: 1 پات، تاج، تخت، دیهیم، سریر، مسند 2 خدعه، فریب، مکر، نیرنگ 3 جلال، شان، شکوه، فر
اوقات: 1 دوران، روزگار، عهد 2 احوال، حال، خلق
اوقات‌تلخ: 1 بدخلق، ترشرو، خشمگین، عبوس، عصبانی، عصبی 2 اندوهناک، غمناک، مهموم & تردماغ
اول: آغاز، ابتدا، ازل، اوان، اوایل، بدو، عنفوان، غره، نخست، یکم & آخر، انتها
اولاد: آل، احفاد، اخلاف، اسباط، ذریه، زادگان، زاده، فرزندان، نتیجه، نسب، ولد
اولویت: برتری، ترجیح، تفوق، تقدم، رجحان، مزیت
اولی: ارجح، برتر، سزاوارتر، مقدم
اولین: آغازین، نخستین، یکمین
اوهام: احلام، پندارها، خرافات، خیالات، وهم
اهالی: اهل، ساکنان، شهروندان، کسان، مردمان
اهانت: استخفاف، بی‌حرمتی، تحقیر، توهین، خوارداشت، وهن، هتک‌حرمت & احترام 
اهانت‌آمیز: 1 اهانت‌بار، خفت‌بار، موهن، وهن‌آمیز 2 نیشدار & احترام‌آمیز 
اهانت‌بار: اهانت‌آمیز، خفت‌آمیز، موهن، وهن‌آمیز
اهتزاز: 1 افراخته، افراشته 2 جنبش، حرکت، نوسان
اهتمام: 1 تقلا، تکاپو، تلاش، جدیت، جهد، سعی، کوشش، مجاهدت، مساعی 2 تیمارداری، دلبستگی، غمخواری، همت‌گماری
اهدا: پیشکش، تقدیم، نثار، وقف، هدیه
اهریمن: 1 ابلیس، اهرمن، دیو، شیطان، عفریت 2 پلید، خبیث، نابکار & اهورا
اهل: 1 سزا، صلاحیت‌دار، مطلع، وارد 2 رام، سزاوار، صالح 3 اهالی، بومی، تبعه، ساکن & نااهل
اهل‌اله: بدیل، سالک، عارف
اهل‌بیت: خاندان، دوده، سلاله، فامیل
اهلی: 1 آمخته، دست‌آموز، رام 2 محلی، ولایتی & وحشی
اهلیت: خبرگی، سزاواری، شایستگی، لیاقت
اهمال: تسامح، تعلل، تغافل، تکاهل، تنبلی، تهاون، سستی، طفره، غفلت، فرویش، کاهلی، کوتاهی، مسامحه، مماشات، مماطله
اهمیت: 1 ابهت، ارج، ارزش، شکوه، قدر 2 تاثیر 3 بایستگی
اهورامزدا: آفریدگار، ایزد، پروردگار، خدا، یزدان & اهریمن
اهورایی: ایزدی، خدایی، ربانی، یزدانی & اهریمنی، شیطانی
ای: ایا، هان، های، هلا
ای‌دریغ: افسوس، وای، هیهات
ایا: ای، هلا
ایادی: دستیاران، شرکا، همدستان، همکاران، همگنان
ایاغچی: 1 آبدار، ساقی، شربتدار 2 آشپز، سفره‌چی
ایام: 1 روزها 2 ادوار، دوران، دهر، روزگار، زمانه، عهد & لیالی
ایثار: 1 جانبازی، فداکاری، قربانی 2 گذشت 
ایجابی: اثباتی & سلبی
ایجاد: ابداع، احداث، پیدایش، تاسیس، تشکیل، تکوین، تولید، خلق، خلقت، کون، وضع
ایجاز: اجمال، اختصار، تلخیص، خلاصه، کوتاه & اطناب
ایده: آرمان، اندیشه، زعم، عقیده، فکر
ایذاء: آزار، اذیت، تعذیب، شکنجه
ایراد: اعتراض، انتقاد، بازخواست، بهانه‌گیری، خرده‌گیری، عیب‌جویی، مواخذه
ایرادگیر: بهانه‌جو، بهانه‌گیر، خرده‌گیر، رخصه‌جو، عیب‌جو، معترض، منتقد، ناقد
ایرادگیری: انتقاد، بهانه‌گیری، عیب‌جویی، نقد
ایرانی: آریایی، عجم، فارسی & انیران 
ایز: اثر، رد، نشانه 
ایزد: آفریدگار، الله، پروردگار، جان‌آفرین، خدا، فرشته، یزدان
ایزدی: الهی، خدایی، ربانی، یزدانی
ایست: توقف، درنگ، سکته، مکث، وقفه
ایستا: بی‌حرکت، راکد، ساکن، متوقف
ایستادگی: 1 ابرام، استقامت، استقرار، پایداری، ثبات، دوام، مقاومت 2 قیام & قعود
ایستادن: قیام & جلوس، نشستن
ایستاده: 1 برپا، قایم 2 راکد & نشسته
ایستایی: توقف، رکود، سکون & پویایی
ایستگاه: 1 توقفگاه، موقف، یام 2 رله
ایضاً: بازهم، علاوه‌براین، نیز، هم، همچنین
ایضاح: تشریح، توضیح، روشنگری، وضوح
ایفا: 1 اجرا، اعمال، انجام 2 ادا، وفای‌به‌عهد
ایفاد: ارسال، فرستادن
ایقاع: 1 ضرب، وزن 2 تاخت، شب‌تازی، شبیخون
ایقان: اطمینان، اعتقاد، باور، یقین
ایکاش: کاش، کاشکی
ایل: 1 تیره، طایفه، عشیره، قبیله 2 همراه، یار 3 رام، مطیع
ایلچی: پیغام‌آور، پیک، رسول، سفیر، فرستاده، قاصد، قنسول، کنسول
ایلغار: چپاول، حمله، شبیخون، غارت، لاش، نهب، هجوم
ایما: استعاره، اشاره، تعریض، رمز، کنایه، گوشه
ایمان: اطمینان، اعتقاد، باور، باورداشت، عقیده، گرویدن
ایمن: امان، بزینهار، بی‌ترس، درامان، سالم، مامون، مصون، مطمئن
ایمنی: اطمینان، امنیت، سلامت، مصونیت & خطر
این‌دم: اکنون، الان، این‌لحظه، حال
اینت: آفرین، احسنت، خه‌خه، زهی، قس
اینجا: ایدون، این‌مکان، این‌موضع & آنجا
اینک: اکنون، این‌زمان، حال، حالا
اینگونه: این‌چنین، این‌طور، چنین
ایوان: 1 درگاه، رواق، صفه 2 بارگاه، صرح، قصر، کاخ
ایهام: 1 پندار، پنداشت، گمان، 2 شبهه‌پردازی
بئر : چاه، چاه آب 
باآبرو : آبرودار، آبرومند، باحیثیت، محترم، معتبر & بی‌آبرو 
باآب‌وتاب : به‌تفصیل، مفصل، مشروح، مشروح
باآب‌ورنگ : 1 گلگون 2 باطراوت، پرطراوت & بی‌طراوت 3 زیبا، قشنگ، ملیح، وجیه 
باابهت : باشکوه، باعظمت، شکوهمند، عظیم، مجلل & بی‌ابهت، محقر، بی‌شکوه 
بااحتیاط : 1 احتیاطکار، محتاط، دوراندیش، ملاحظه‌کار & بی‌احتیاط، بی‌پروا، نامحتاط 2 محتاطانه، دوراندیشانه، مصلحت‌اندیشانه 
بااحساس : پرحرارت، پرشور، گرم & بس‌احساس 
باادب : آداب‌دان، فرهیخته، مودب، مبادی آداب، متادب، متمدن & بی‌ادب، گستاخ، نافرهیخته 
باارزش : 1 ارجمند، بااعتبار، بااهمیت 2 قیمتی، نفیس، ارزشمند، گرانبها & بی‌ارزش 2 مغتنم، مهم 
بااصل: اصالت‌دار، اصیل، بااصالت، شریف، نجیب، نژاده، نسیب & بی‌اصل 
بااصل‌ونسب: اصالت‌دار، اصیل، بااصالت، شریف، باباننه‌دار، نجیب، نژاده، نسیب & بی‌اصل 
بااعتبار : باارزش، پادار، صاحب‌اعتبار، متمول، محترم، معتبر، معتمد، موثق & بی‌آبرو، بی‌اعتبار، نامعتبر 
باالارده : باقصد، عمداً، ارادی، قصداً، متعمداً & غیرعمد، بی‌اختیار، بی‌اراده 
باالتهاب: ملتهب 
باانصاف: 1 انصافدار، منصف 2 بی‌نظر، حق‌بین، دادگر، عادل & بی‌انصاف 
باانضباط : بادیسیپلین، بانظم، مرتب، منضبط، مقرراتی، منظم & بی‌انضباط، شلخته، نامرتب، نظم‌گریز 
بااهمیت : ارجمند، باارزش، مهم & بی‌ارزش، بی‌اهمیت 
باایمان : ایمان‌دار، بادیانت، پارسا، پرهیزگار، دیندار، متدین، متقی، مومن، معتقد & بی‌ایمان، کافر 
بااین‌که : هرچند، اگرچه 
بابا :اسم 1 اب، پدر، والد & ام، مادر، مام 2 شخص، کس 3 فلانی، مردک 4 یارو، طرف، فلانی 5 بزرگ 6 پیر، پیرمرد & پیرزن، ننه 7 پیر، مرشد، مراد 8 خدمتکار 9 خدمتگزار 
بابابزرگ : 1 پدربزرگ، جد، نیا 1 & نوه 2 مادربزرگ 
باباشمل: 1 داش، داش‌مشدی، لوطی & نالوطی 2 جاهل 
بابت : 1 از باب، به‌خاطر، برای، درخصوص، راجع 2 به‌حساب، درعوض 3 جهت، حیث، فقره 4 سبب، علت 
باب :اسم 1 رایج، رسم، متعارف، متداول، مد، مرسوم، معمول 2 در، دروازه 3 بارگاه، سرا & کلبه 4 دریچه، پنجره 5 بخش، فصل، مدخل 6 اب، بابا، پدر & مام، مادر، ام 7 خاص، مخصوص، ویژه 8 باره، خصوص، فقره، مورد 9 بغاز، تنگه 01 درخور، 
بابرکت : بافیض، زیاد، فراوان، موفور & بی‌برکت 
بابزن : سیخ کباب، سیخ 
باب شدن: تداول یافتن، رایج‌شدن، رواج یافتن، متداول شدن، مد شدن، معمول‌شدن & منسوخ شدن، دمده شدن، ازمد افتادن 
باب کردن : متداول کردن، رایج کردن، رواج دادن & منسوخ کردن 
بابل : باختر، مغرب، غرب & خاور، شرق، مشرق 
بابونه : اقحوان، اکحوان، بابونج، بابونق، بابونک 
با :حرف 1 به‌وسیله، توسط 2 به 3 مع 4 همراه & بی 3 آش 
باتجربه : آزموده، حاذق، خبره، کارآزموده، کاردان، کهنه‌کار، مجرب & بی‌تجربه، تازه‌کار 
باتدبیر :اسم مدبر، کاردان 
باتری : 1 پیل، قوه 2 آکومولاتور، انباره 
باتقوا : بافضیلت، پرهیزکار، پارسا، پاکدامن، خویشتن‌دار، دیندار، زاهد، صالح، عفیف، متقی، متورع & بی‌تقوا 
باتلاق : باطلاق، گنداب، مرداب، منجلاب & دریاچه
باتون : 1 چوبدست، عصا 2 باتوم، باطوم 
باثمر : بارور، مثمر، میوه‌دار & بی‌بر، بی‌ثمر، بیهوده
باج : 1 ارتشا، باژ، رشوه 2 جزیه، خراج، ساو، عوارض، مالیات، نمار 3 گمرک 4 سخن، کلمه، واج، واژ
باج‌بگیر :اسم 1   اخاذ، باج‌ستان، باج‌گیر 2 رشوه‌خوار، رشوه‌ستان، رشوه‌گیر، مرتشی & باج‌ده، راشی 
باجرات : باشهامت، پرجسارت، پردل، جربزه‌دار، دلاور، دلیر، شجاع، شیردل، صارم، صفدر & بی‌جرات، ترسو
باجربزه : باشهامت، باعرضه، جراتمند، قدرتمند، مدیر & بی‌جربزه، بی‌شهامت
باج‌ستان :اسم اخاذ، باج‌بگیر، باج‌خواه، باجگیر، رشوه‌خوار، رشوه‌ستان، رشوه‌گیر & باج‌ده، باج‌بده 
باج‌ستانی : اخاذی، باجگیری، تلکه، رشوه‌ستانی، رشوه‌گیری & باج‌دهی
باجگاه : محل اخذ عوارض 
باجلال : باشوکت، باعظمت، جلیل، شکوهمند، محتشم، شوکتمند & بی‌عظمت، بی‌شوکت 
باجناق : همریش، سلف، هم‌زلف & هوو، وسنی 
باجه : 1 دریچه، باجنگ، پاچنگ، دریچه کوچک 2 روزنه، گیشه 3 شعبه، نمایندگی & مرکز
باجی : آبجی، اخت، خواهر، دده، شاباجی، همشیره & برادر، داداش 
باحال : 1 سرزنده، دل‌زنده، شوخ‌طبع، شاداب 2 جالب توجه، خوش‌آیند، دل‌پذیر 
باحجاب : 1 محجبه، چادری، حجابدار & بی‌حجاب، بدحجاب 
باحرارت : 1 تند، حاد، فعالانه & منفعلانه 2 پرجنب‌وجوش، جدی، فعال، کوشا & سرد، سست 3 پرشور 
باحزم : احتیاطکار، دوراندیش، محتاط، ملاحظه‌کار & بی‌ملاحظه
باحشمت : باعظمت، جلیل، شکوهمند، شوکتمند
باحمیت : بامروت، جوانمرد، راد، غیرتمند، غیرتی & بی‌غیرت، بی‌مروت
باحوصله : بردبار، پرشکیب، حمول، شکیبا، صبور & بی‌حوصله، عجول
باحیا : آزرمگین، شرمگین، عفیف، محجوب & بی‌حیا
باحیثیت : آبرودار، آبرومند، باآبرو، باشخصیت، محترم، معتبر & بی‌اعتبار، بی‌حیثیت 
باخبر : آگاه، داننده، درجریان، مستحضر، مطلع، ملتفت، وارد، واقف & غافل، بی‌خبر 
باخبر بودن: آگاه بودن، بااطلاع بودن، مستحضر بودن، مطلع بودن، واقف‌بودن & بی‌خبر بودن، غافل ماندن 
باخبر شدن : آگاه شدن، بااطلاع شدن، مستحضر شدن، مطلع شدن، واقف‌شدن & بی‌خبر ماندن، غافل شدن 
باخت : 1 باختن & برد 2 شکست & پیروزی 
باختر : بابل، غرب، مغرب & خاور، شرق، مشرق
باختن : 1 ازدست دادن، تلف کردن، هدر دادن & به دست آوردن 2 شکست‌خوردن، مغلوب شدن & پیروز شدن، بردن، برنده شدن 3 ورزیدن 4 بازی کردن 5 سرگرم شدن، مشغول شدن 
باخته : 1 از دست داده، تلف‌شده & برده 2 شکست خورده 3 منهزم 
باخدا : پرهیزگار، خداترس، مومن، متقی & خداناترس
باخود : آگاه، بهوش، متوجه، هوشیار & بی‌خود، ناهشیار
بادآورد : بادآورده، مفت 
بادآور : 1 نفاخ، نفخ‌آور، بادزا، نفخ‌زا & بادپران، بادشکن، نفخ‌زا 2 بادآور، بادآورده 
بادافراه : جریمه، جزا، عذاب، عقوبت، مکافات، نقمت & پاداش
بادام‌بن : درخت بادام 
بادامه : 1 پیله، ابریشم 2 خرقه، مرقع 3 مهر، نگین انگشتری 
بادبادک : بادکنک 
بادبان : 1 شراع 2 سفینه، کشتی 3 جیب، گریبان 4 سرآستین 
بادبه‌دست : 1 اسراف‌کننده، خراج، باددست، متلف، مسرف، ول‌خرج & مقتصد 2 آس‌وپاس، تهی‌دست، مفلس، هیچ‌کاره & ثروتمند، غنی 3 بدبخت، بدشانس، بی‌طالع، مفلوک & خوش‌شانس 
بادبیز : برگ‌ریزان، پاییز، تیر، خریف، خزان & بهار، ربیع 
بادپا : فرز، تندرو، تیزتک، جلد، سریع & بطی‌ء، کند
بادسنج : بادنما
بادفر : فرفره 
باد کردن : 1   متورم شدن، ورم کردن 2 آماس کردن، پف کردن 3 نفخ کردن 4 افاده فروختن، افاده کردن، تبختر کردن، فیس کردن 5 به فروش نرفتن، روی دست‌ماندن، مصرف نشدن & به فروش رساندن، آب کردن 6 پرهوا کردن، دمیدن 7 برانگیختن، تهییج کردن، تی
بادگیر : 1   بادخن، بادغر 2 حلقه فلزی و مشبک سر قلیان (غلیان) 
بادمجان : باذمجان، بادنجان، بادنگان 
بادوام : 1 پایدار، پاینده، دیرپا، مستدام & بی‌دوام 2 محکم 
باده‌پرست : باده‌پیما، باده‌گسار، باده‌نوش، خراباتی، دائم‌الخمر، شراب‌خوار، می‌پرست، می‌خوار، می‌گسار، می‌خواره 
باده‌پرستی : باده‌گساری، شرابخواری، می‌پرست، می‌خوارگی
باده‌خوار : باده‌پیما، باده‌گسار، باده‌نوش، شراب‌خواره، شراب‌خوار، می‌خواره
باده : ساغر، شراب، صهبا، مسکر، مشروب، مل، می، نبیذ، سلاف 
باده‌فروش :اسم خراباتی، خمار، می‌فروش
باده‌گسار : باده‌پیما، باده‌نوش، شراب‌خور، می‌خواره، می‌گسار
باده‌گساری : باده‌پیمایی، شراب‌خواری، می‌خواری، میگساری
باده‌نوش : باده‌پیما، پیاله‌پیما، شراب‌خواره، شراب‌خوار، می‌خوار
باده‌نوشی : باده‌پیمایی، باده‌گساری، شراب‌خواری، می‌خواری، می‌گساری 
باد : 1 هوا 2 آماس، آماه، نفخ، ورم 3 پف، فوت، تیز، ریح 4 توفان، شمیم، صرصر، نسیم، نفخه 5 بادا، باشد 6 افاده، خودبینی، تکبر، خودبزرگ بینی، غرور، فیس، نخوت 7 ابهت، اهمیت، شکوه 8 دم، نفس 9 بارح، برآمدگی، دمل 01 باطل، بیهوده، لغو 
بادیانت : دیندار، مومن، متدین، متقی & بی‌دیانت
بادی : 1 منسوب به باد & آبی، خاکی، ناری 2 آغازگر & خاتم 3 آفریننده، خالق & مخلوق 4 آغاز، ابتدا، اوان، اول، شروع & انتها، پایان 5 دایم، همیشه 
بادیه : 1 بیابان، تیه، صحرا، فلات، وادی، هامون 2 ظرف، کاسه & آبادی، شهر
بادیه‌نشین :اسم بادیه‌گرد، بیابان‌نشین، چادرنشین، صحراگرد، صحرانشین & شهرنشین، آبادی‌نشین 
باذکاوت : باهوش، تیزفهم، ذکی، داهی، زیرک، هوشمند، هوشیار & بله، بی‌ذکاوت، کودن
باذل : بخشنده، سخی، بذل‌کننده، بادبدست، فراخ‌دست 1 & ممسک، خسیس، کنس 2 کم‌دهش، نابخشنده 
باذوق : 1   خوش‌قریحه، ذوقمند، صاحب‌قریحه، صاحب‌ذوق 2 خوش‌سلیقه، سلیقه‌دار & بی‌ذوق، کج‌ذوق 
بارآور : 1 بارور، ثمردار، مثمر، میوه‌دار، میوه‌دهنده 2 آبستن، باردار، حامله & بی‌بر، سترون، عقیم 3 مفید، سودبخش 
باران : بارش، ذهاب، مطر
بارانداز : اسکله، بندر، بندرگاه، لنگرگاه
بارانی :صفت 1 باشی، مطری 2 باران‌زا 3 آمپرمابل، پالتو 4 مربوط به‌باران 
باربر : 1 بارکش، باری 2 حمال
باربردار : 1 بارکش، باری & سواری 2 باربر، حمال 3 آبستن، باردار، حامله 
بار : 1 پاس، دفعه، مرتبه، مرحله، مره، نوبت، وعده، وهله 2 بر، ثمر، ثمره، حاصل، محصول، میوه 3 بنه، توشه، حمل، محمول، محموله 4 شرفیابی 5 رستوران، کاباره، مشروب‌فروشی، میخانه 6 ثقل، گرانی، وزن 7 اجازه، رخصت 8 کود 9 جنین 01 رنج، مشقت 11 
بارخدا : 1 خدا، خداوند، خدای‌متعال، باری، باری‌تعالی 2 بلندمرتبه، بلندمقام 
بارخدایی : 1 بزرگی، سروری، مولایی 2 پادشاهی، سلطنت 3 الوهیت، خدایی 
بار دادن : 1   بر دادن، ثمردادن، میوه دادن 2 کود دادن 3 اجازه شرفیابی‌دادن، اجازه ورود دادن، اذن دخول دادن & باریافتن 
باردار : 1 آبستن، حامله 2 باثمر، ثمردار، مثمر، میوه‌دار 3 آمیخته، غش‌دار، مغشوش، ممزوج، نبهره 4 باره‌دار 
باردار شدن : حامله شدن، آبستن شدن 
بارداری : آبستنی، حاملگی، حمل
باردان : 1 خرجین، خرجینه، کوله‌بار 2 تنگ، صراحی 
بارد : 1 خنک، سرد، یخ 2 بی‌مزه، لوس، ناخوشایند 3 بی‌ذوق، بی‌لطف 4 سردمزاج، عنین، ناتوان & حار 
بارز : 1 آشکار، پیدا، روشن، صریح، مشخص، مشهود، واضح & نامعلوم 2 برجسته، چشمگیر، مبرز، ممتاز 3 استثنایی، طراز اول، فوق‌العاده 
بارش : 1 باران، مطر 2 باریدن 
بارغبت : آرزومندانه، رغبت‌مند، طوع
بارقه : 1 اخگر، جرقه، شرر، شعله، وراغ 2 تلالو، پرتو، نور & خاکستر 
بارک‌الله : آفرین، احسنت، مرحبا
بارکش :صفت 1 باری & سواری 2 باربر 3 غمگین، اندوهمند، اندوهگین 
بارگاه : 1 ایوان، باره، سراپرده، صفه 2 دربار، درگاه 3 مقبره، آستانه، بارگه 
بارگی : اسب، باره، توسن، سمند، خرس 
بارم : معیار، مقیاس 
بارندگی : بارش 
بارو : باره، برج‌وبارو، برج، حصار، حصن، دژ، دیوار، قلعه، کلات، کوت، کوشک
باروبنه بستن : 1 کوچ کردن، کوچیدن 2 حرکت کردن، سفر کردن 
بارور : بارآور، برومند، ثمردار، پرثمر، حاصلخیز، مثمر، میوه‌دار & بی‌بر، سترون، عقیم 
بارورسازی : القاح، تلقیح، گشن، لقاح، حاصل‌خیزسازی & عقیم‌سازی
باروری : 1 ثمردهی، حاصلخیزی 2 زایایی
بارها : به‌دفعات، به‌کرات، مکرر
باره : 1 اسب، توسن، سمند، فرس، مرکب 2 برج، دژ، قلعه 3 بار، دفعه، کرت، مرتبه 4 بار، حصار، دیوار، جرم 5 باب، مورد 6 روش، طرز
باری :صفت قید 1 به‌هرجهت، به‌هرحال، درهرصورت 2 بارکش & سواری 3 باردار 4 ثقیل، سنگین، گران، وزین & سبک 5 آفریننده، آفریدگار، باریتعالی، خالق & آفریده، مخلوق 6 باریک 7 پهن، ضخیم، عرض 
باریدن : 1 باران آمدن 2 برف‌آمدن، تگرگ آمدن 3 سرازیر شدن 4 ریختن، فرو ریختن & باراندن
باریک‌بین : دقیق، روشندل، کنجکاو، موشکاف، نکته‌بین، نکته‌سنج، هوشیار، باریک‌اندیش 
باریک‌بینی : تدقیق، دقت‌فکر، زیرکی، کنجکاوی، موشکافی، نازک‌اندیشی، نکته‌بینی، نکته‌سنجی، هوشمندی، هوشیاری
باریک : 1 کم‌حجم، کم‌قطر، نازک & ضخیم، ستبر 2 تنگ، کم‌عرض & پهن 3 لاغر، نزار & چاق 4 باریک‌میان، خمیص 5 رقیق & پرمایه 6 دقیق 7 حساس، وخیم، خطرناک 
باریکه : 1 باریک، لاغراندام، ظریف 2 تکه باریک(کاغذ، پارچه و ) 3 سطح دراز و کم‌عرض (زمین و ) 4 باب، بغاز، تنگه 5 اشعه، پرتو 
بازآفرینی : 1 بازسازی، دوباره‌سازی، آفرینش مجدد 2 توبه کردن 
بازآیی : بازگشت، برگشت، رجعت، مراجعت & عزیمت
بازار : 1 بازارچه، بازارگاه، بازارگه، تیمچه، راسته، رسته، سوق & میدان 2 معامله، خریدوفروش 3 سروکار 
بازارچه : بازار، پاساژ، تیمچه، سوق
بازارگان :صفت 1 ثروتمند، دارا، غنی & فقیر، محتاج، ندار 2 تاجر، سوداگر، بازرگان & مفلس 
بازاری : 1 تاجر، سوداگر، کاسب 2 حسابگر 3 عامی، بی‌نزاکت 4 عامیانه، بی‌ارزش، پیش‌پاافتاده، مبتذل 5 نامرغوب 
بازبین : 1 کنترلچی 2 مفتش، ممیز 3 منتقد، منقد، نقاد 4 خرده‌گیر عیب‌جو 
بازبینی : 1 بررسی، رسیدگی، کنترل، معاینه 2 تفتیش، ممیزی 
بازپرس : بازجو، دادیار، قاضی، مستنطق، متهم 
بازپرسی : استنطاق، دادرسی، رسیدگی، سیاست، سین‌جیم، مواخذه، محاکمه، یرغو & قضاوت، حکم 
بازپروری : 1 تربیت، پرورش، اصلاح 2 آماده‌سازی، بازسازی‌جسمی 
بازپسین : آخر، آخرین، واپسین & آغازین
بازتاب : 1 پیامد، عکس‌العمل، واتاب، واکنش 2 انعکاس، پژواک، طنین 3 پاسخ غیرارادی 4 بازگشت 
بازجست : 1 استفسار، پژوهش، تفحص، جستار، کاوش 2 مطالبه
بازجو : بازپرس، دادیار، قاضی، مستنطق
بازجویی : استفسار، استنطاق، بازپرسی، پرسش، تحقیق
بازخواست : 1 استیضاح، پرسش، مواخذه، مطالبه 2 اعتراض، ایراد 3 سرزنش، عتاب 
بازدارنده : جلوگیر، عایق، مانع، محذور، جلوگیری‌کننده 
بازداشت :اسم 1 اسیر، بندی، توقیف، حبس، دستگیر، زندانی، گرفتار، محبوس & آزاد، رها 2 منع، جلوگیری، نهی & امر
بازداشت کردن:به‌زندان انداختن، توقیف کردن، حبس کردن، زندانی کردن & آزاد کردن
بازداشتگاه : بند، توقیفگاه، حبس، دستاق‌خانه، زندان، سلول، سیاهچال
باز داشتن : 1 جلوگیری، ردع، ممانعت، منع، نهی & امر 2 جلوگیری کردن، مانع شدن، ممانعت کردن، منع کردن، نهی کردن & امر کردن، فرمان دادن، حکم کردن، دستور دادن 
بازده : 1 ثمر، حاصل، محصول، نتیجه 2 راندمان، کارکرد، میزان تولید 
بازدهی : حاصل، راندمان 
بازدید : 1 دیدار، دیدار مجدد، ملاقات، ویزیت 2 کنترل، معاینه 3 بررسی، سرکشی
بازرس :اسم 1 ناظر 2 کارآگاه، 3 مفتش
بازرسی : بررسی، پژوهش، تحقیق، رسیدگی، تفتیش، سرکشی، نظارت
بازرگان :صفت 1 پیشه‌ور، تاجر، سوداگر، کاسب، محترف، معامله‌گر 2 ثروتمند، دارا & فقیر
بازرگانی : 1 تجارت 2 دادوستد، سوداگری، معامله
بازسازی : ترمیم، تعمیر، مرمت، نوسازی & تخریب، ویران سازی، ویرانگری 
باز شدن : 1 گشاده شدن، گشوده شدن، مفتوح شدن، وا شدن & بسته شدن 2 شکفته شدن، شکوفا شدن، وا شدن & پژمرده‌شدن، خشکیدن
بازشناخت :بازشناسی، شناسایی
باز کردن : 1 گشادن، وا کردن، گشودن & بستن، مسدود کردن 2 دایر کردن، تاسیس کردن، ایجاد کردن 3 جدا کردن 4 شکافتن، تشریح کردن، شرح دادن 5 از بین‌بردن )مانع( 6 مرتفع ساختن 7 گره‌گشایی کردن & گره زدن
بازگرداندن : 1  بازگردانیدن، پس دادن، پس فرستادن، عودت‌دادن، واپس فرستادن، مسترد داشتن 2 رجعت‌دادن & نگه داشتن 
بازگشایی : افتتاح، گشایش & تعطیل، تعطیلی
بازگشت : اعاده، برگشت، رجعت، عدول، عطف، عقب‌نشینی، عود، مراجعت، نکس
باز گشتن : 1 آمدن، بازآمدن، برگشتن، رجعت کردن، مراجعت کردن & عازم شدن، عزیمت کردن 2 عود کردن 3 پشیمان شدن، توبه کردن 4 منصرف شدن & مصمم شدن 5 مرتبط بودن، ارتباط داشتن 
بازگفت : بیان، بیان‌کرد، تکرارمطلب، دوباره‌گویی، نقل، واگفت، واگویی 
باز گفتن : 1 بیان کردن 2 تکرار کردن، دوباره گفتن، واگفتن 
بازگو : 1 راوی، روایتگر، قصه‌گو، ناقل، واگو 2 بازگویه، تکرار 3 روایت، نقل
بازگویی : تکرار، تکریر، روایت، نقل، واگو، بیان 
بازماندن : 1 ازکار ماندن، جداماندن، دنبال افتادن، عقب افتادن، عقب‌ماندن، واپس ماندن 2 ایستادن، توقف کردن، متوقف شدن 3 خسته شدن، کوفته شدن 4 به‌جا گذاشتن، به جای ماندن، پس ماندن 
بازمانده :صفت 1 به‌جامانده، بقیه، پس‌مانده، مانده 2 دنبال‌مانده، عقب‌مانده، واپس‌مانده 3 به هدف نرسیده 4 خسته، درمانده، کوفته 5 وارث 6 خلف، خویش، قوم
بازنده : شکست‌خورده، مغلوب & برنده
بازنشستگی : تقاعد & اشتغال
بازنشسته :اسم بازنشست، متقاعد، وظیفه‌بگیر، وظیفه‌خور & شاغل، موظف
بازنگری : بازبینی، بررسی، وارسی 
باز نمودن : 1 تشریح کردن، توضیح دادن، شرح دادن، نشان‌دادن، بیان کردن، تبیین کردن 2 شناساندن، نشان دادن 3 گزارش کردن 
باز :قید اسم 1 نیز، هم، همچنین 2 گشاده، منبسط، گشوده، مفتوح، وا & بسته 3 ازنو، دوباره 4 دایر، برقرار، برپا 5 سنقر، قوش 6 قلیا & اسید 7 باج، باژ، خراج 8 جدا 9 روشن 01 جدا، منفصل 11 روباز 21 بی‌مانع، آزاد 31 فاصله‌دار 41 چا
بازو : 1 بازه، ساعد، عضد مرفق & ران 2 اهرم 3 دسته 4 توانایی، قدرت، قوت، نیرو 5 یاور 
بازوبند : 1 ساعدبند 2 تعویذ، دعا
بازیار : 1   برزگر، دهقان، زارع، کشاورز 2 شکارچی، صیاد، میرشکار 2 بازجان، بازدار 
بازیافت : 1 حاصل، یافته 2 استحصال 
باز یافتن : 1 دوباره پیدا کردن، پیدا کردن، دوباره به دست آوردن، دوباره‌یافتن & گم کردن، از دست دادن 2 استحصال کردن 3 بازیابی کردن 4 درک کردن، فهمیدن 
بازیچه : 1 اسباب‌بازی، عروسک، لعبت، ملعبه 2 آلت دست، مسخره، مضحکه 
بازی دادن : 1   سرگرم ساختن، غافل نگاه داشتن، مشغول ساختن 2 فریب دادن، گول زدن، نیرنگ زدن & بازی‌خوردن 
بازی‌کن، بازیکن : بازیگر، ورزشکار & تماشاچی 
بازیگر :صفت 1 آرتیست، بازیکن، ستاره، هنرپیشه، هنرمند & تماشاچی، تماشاگر، تماشایی 2 بازی‌کن 3 نقش‌پرداز 4 نیرنگ‌باز، فریب‌کار، حقه‌باز 
بازی‌گوش، بازیگوش :بازی‌دوست، سربه‌هوا، تفنن‌جو، شیطان، متفنن & آرام، عاقل، معقول
بازیگوشی : تفنن‌جویی، سربه‌هوایی، شیطنت
بازی : 1 لعب، ملاعبه، ملعبه 2 تفریح، تفنن، 3 قمار، گنجفه 4 ورزش 5 فریب، حیله، نیرنگ & جدی 6 نقش 7 حادثه، رویداد، پیش‌آمد 8 شوخی 
باژ : 1 باج، جزیه، خراج، مالیات 2 نیایش 
باژگونه : باژگون، برعکس، سرنگون، معکوس، معلق، وارون، وارونه، واژگون، واژگونه
باستان : دیرین، دیرینه، عتیق، کهن، گذشته، & نو، نوین، جدید 
باستان‌شناس : 1 دیرینه‌شناس 2 عتیقه شناس 
باستان‌شناسی:دیرینه‌شناسی 
باستانی : دیرینه، عتیقه، قدیم، قدیمی، کهن، کهنه & جدید، نوین
باسخاوت : بخشنده، بذال، سخاوتمند، سخی، کریم، گشاده‌دست & خسیس
باسعادت : 1 سعادتمند، سعید، نیکبخت 2 خجسته، سعد، فرخنده، مبارک، میمون & بی‌سعادت، شقی
باسق : بلند، بلندقد 
باسکول : ترازو، ترازوی بزرگ، قپان
باسمه : 1 چاپ، طبع 2 تصویرچاپی، کلیشه 
باسمه‌چی : چاپچی، مطبعه‌چی & چاپگر 
باسن : کفل 
باسواد : 1 تحصیل‌کرده، سواددار، ملا & بی‌سواد 2 بامعلومات & بی‌مایه 3 آگاه، مطلع 
باسیل : باکتری
باشخصیت : متشخص، بامنش، فرهیخته، ممتاز، برجسته، محترم & بی‌شخصیت 
باشرافت : شرافتمند، شریف، بزرگوار & بی‌شرافت
باشرف : بزرگوار، شرافتمند، شریف، عفیف، نجیب & بی‌شرافت، نانجیب، بی‌شرف
باشعور : بخرد، خردمند، شعورمند، عاقل، فهیم، لبیب، فهمیده & بی‌شعور، کم‌خرد
باشکوه : باشوکت، باعظمت، پرابهت، پرشکوه، پرجلال، شکوهمند، مجلل & بی‌شکوه، بی‌ابهت 
باشگاه : 1 انجمن، کانون، کلوب، مجمع، کلوپ، معهد 2 زورخانه، ورزشگاه
باشگون : خجسته، خوش‌شگون، شگون‌دار، هماگون، همایون خوش‌یمن، سعد، فرخنده، مبارک، میمون & بی‌شگون، نامیمون، نحس
باشنده : 1 ساکن، مقیم 2 اهل، شهروند 
باشوکت : باجلال، باشان، باشکوه، بامهابت، شکوهمند، شوکتمند، مجلل & بی‌شکوه
باشهامت : باجرات، دلاور، دلیر، نترس، شجاع، شهامت‌دار، صارم، صفدر & کم‌جرات، بی‌شهامت 
باشی : رئیس، سالار، سردار، سردسته، سر گروه، سرور 
باصرفه : 1 سودآور، سودرسان 2 سوددار، فایده‌دار 
باصره : 1 بینایی، دید، قوه‌دید & سامعه 2 چشم، دیده، عین & گوش
باصفا : 1 مصفا، مفرح، خرم، نزیه & بی‌روح، دلگیر، بی‌صفا 2 صمیمی، صادق، بامحبت 
باصلابت: 1 باسطوت، باصولت، باوقار، باهیبت، صولتمند، موقر، هیبت‌دار & بی‌صلابت، بی‌وقار، ناموقر 2 محکم، استوار 
باطراوت : تازه، تر، خرم، شاداب & بی‌طراوت، پژمرده
باطری : باتری، پیل، قوه
باطلاق : باتلاق، گنداب، مرداب، منجلاب، سیاه‌آب & دریاچه
باطل :اسم 1 بی‌معنی، ناحق 2 نادرست، غلط 3 ناراست، ناصواب & حق، راست، صواب 4 ابطال، فسخ، لغو، ملغا 5 بیکاره، عاطل 6 بی‌فایده، بیهوده، مهمل 7 ضایع 8 عبث 9 دروغ، غیرواقعی & حق، صواب 01 بی‌اعتبار، نامعتبر 
باطل‌سازی : ابطال، لغو
باطل شدن : 1 ابطال شدن، از اعتبار افتادن، فسخ شدن، لغو شدن، نامعتبراعلام شدن 2 بی‌معنی شدن، بیهوده شدن 3 ناحق جلوه‌گر شدن، ناراست قلمداد شدن 4 ضایع شدن 5 خط خوردن 
باطل کردن : 1   ابطال کردن، فسخ کردن، لغو کردن، ملغا ساختن 2 بی‌معنی کردن، بیهوده گردانیدن، مهمل گذاشتن 3 ناحق جلوه دادن، ناراست قلمداد کردن 4 ضایع گردانیدن 5 خط زدن، قلم زدن 6 ازاعتبار انداختن، نامعتبر اعلام کردن 7 تبطیل 
باطل‌کننده : باطل‌ساز، مبطل
باطل‌نما : پارادوکس، متناقض‌نما، نامعتبرنما 
باطله : 1 بی‌اعتبار، نامعتبر، ازاعتبارافتاده 2 به‌دردنخور 3 لغو، واهی، پوچ 
باطن :اسم 1 پنهان، ناپدید، نهان & آشکار، آشکارا، عیان، معلوم 2 اندرون، داخل، درون، دل، ضمیر، طینت، قلب، نیت & برون، ظاهر 3 اصل، حقیقت، صریح، ظاهر 4 خلوت & جلوت
باطنباطنی : 1 خفیه، درونی 2 خفیه‌گرایی 3 باطنیه 4 اسماعیلیه & ظاهری، قشری
باعاطفه : بامحبت، پرمهر، رئوف، عطوف، مشفق، مهربان & بی‌عاطفه
باعث : 1 انگیزه، سبب، علت، محرک، موجب، مورث، وسیله 2 بانی، مسبب 3 برانگیزاننده 
باعث‌وبانی : 1 موسس 2 سرپرست، حامی 
باعرضه : باجربزه، بالیاقت، باهمت، جراتمند، عرضه‌دار، عرضه‌مند، لایق & بی‌عرضه، بی‌کفایت، نالایق 
باعزم : بااراده، پراستقامت، مصمم & سست‌اراده، بی‌اراده 
باعظمت : باحشمت، باشکوه، بزرگ، شکوهمند، شگرف، عظیم، مجلل & کوچک، معمولی، بی‌شکوه 
باعفاف : باعفت، پاک، پاکجامه، پاکدامن، عفیف، نجیب & نانجیب، بی‌عفت
باعفت : عفیف، پاک‌دامن & بی‌عفت، بی‌عصمت 
باغبان : گلکار، بستان‌پیرا، بستانی، بستی، چمن‌پیرا، نگهبان باغ 
باغبانی : 1 گل‌کاری، گل‌پروری 2 بستانی، بستان‌پیرایی 3 چمن‌پیرایی، باغداری 
باغ : بستان، بوستان، حدیقه، روضه، فردوس، گلستان، گلشن، لاله‌زار، ملک & راغ
باغچه : باغ‌کوچک، کاله، کرته 
باغستان : باغ، حدیقه، گلزار، گلستان، گلشن & راغ، خارستان 
باغیرت : 1 غیرتمند، غیور & بی‌غیرت 2 شجاع، باشهامت 3 ناموس‌پرست، غیرتی 4 باصفت، بامعرفت 
باغی : 1 سرکش، نافرمان، یاغی، ظالم & رام، فرمانبردار 2 بستانی، بوستانی & صحرایی، بیابانی
بافایده : سودمند، سودده، مفید، پرمنفعت & بی‌فایده 
بافت : 1 بافتن 2 لیف، 3 نسج 4 بافته، منسوج 5 سلول، یاخته 6 ساختار 7 بافتار 
بافت‌شناسی : نسج‌شناسی، سیتولوژی 
بافتن : 1   بافندگی کردن، نساجی کردن 2 در هم تنیدن، به هم تابیدن، تاروپود درهم زدن 3 سر هم زدن، حرف بی‌منطق زدن، گزافه‌گویی کردن 5 از خود درآوردن 
بافتنی : 1 بافته‌شده 2 دست‌باف 3 درخور بافتن، مناسب بافتن 
بافتوت : جوانمرد، راد، رادمرد & بی‌فتوت، ناجوانمرد 
بافته :صفت 1 پارچه، منسوج، نسیج 2 تنیده 
بافخامت : فخیم، باشکوه، شکوهمند 
بافراست : زیرک، فهیم، باهوش، هوشمند، فراستمند 
بافرهنگ : آداب‌دان، فرهیخته، مودب، متادب، متمدن & بی‌فرهنگ
بافضیلت : 1 باتقوا، متقی 2 باکمال، دانشمند، فاضل 3 فضیلت‌دار & بی‌فضیلت
بافندگی : پارچه‌بافی، جولاهی، نساجی
بافنده :اسم 1 پارچه‌باف، نساج 2 جولاه، جولاهه، شعرباف 3 قالی‌باف 4 تریکوباف 
بافهم : فهیم، فهمیده، عاقل، دانا، باکمال 
باقدرت : توانا، توانمند، قادر، قدرتمند، قدیر، قوتمند، متنفذ & ناتوان، غیرمتنفذ 
باقلی : باقلا، کالوسک 
باقی :اسم 1 باقیمانده، بازمانده، مانده، موجود 2 بقیه، تتمه، مابه‌التفاوت 3 ابدی، پایا، پایدار، پاینده، دایم، مانا، نامیرا & فانی 4 حی، زنده & مرده، میت 5 برقرار، مستدام همیشگی & فانی 6 دیگر، سایر 
باقی‌مانده، باقیمانده :الباقی، بازمانده، باقی، به جای مانده، بقایا، بقیه، پس‌مانده، تتمه، مابقی، مازاد، مانده
باک : 1 بیم، ترس، جبن، خوف، محابا، وحشت، هراس 2 پروا، ملاحظه 3 نگرانی، تشویش، اضطراب 4 مخزن (سوخت) 
باکتری : باسیل، موجود ذره‌بینی، میکرب 
باک داشتن : اندیشه داشتن، بیم داشتن، ترسیدن، پروا کردن، واهمه داشتن، هراسیدن & بی پروا بودن، بی‌پروایی کردن 
باکره : بتول، بکر، دختر، دوشیزه، عذرا، ناسفته & بیوه، زن
باکفایت : باجربزه، باعرضه، کاردان، باوجود، شایسته، لایق & بی‌کفایت، نالایق 
باکیاست : سیاس، سیاستمدار، زیرک، هوشمند، کاردان، مدبر & بی‌تدبیر، بی‌کیاست، نامدبر 
باگذشت : ایثارگر، جوانمرد، معفو & بی‌گذشت، منتقم، انتقام‌جو 
بالا آمدن : 1 برآمدن، صعود کردن 2 افزوده شدن، زیاد شدن (سطح‌آب) 3 متورم شدن، ورم کردن، آماس کردن 4 باد کردن، برجسته شدن 
بالا آوردن : 1 قی کردن، استفراغ کردن، شکوفه کردن 2 دیوار ساختن، عمارت کردن 3 ایجاد کردن، به وجود آوردن 4 سبب شدن، باعث شدن 
بالا انداختن : 1 نوشیدن، آشامیدن، سر کشیدن، بالا رفتن 2 خوردن، بالاکشیدن 3 به سوی بالا بردن 
بالا :اسم 1 اوج، راس، زبر، سر، صدر، علو، فراز، فوق & پایین، زیر، فرود 2 مافوق 3 قامت، قد، هیکل 4 بلندا، بلندی 5 عرشه 6 بلند، رفیع 7 والا 8 صدر 9 زیاد، گران، بیش از حد معمول 01 برین، عالم علیا 11 میزان، مقدار 21 جو، آسمان 1 
بالابان : 1 تبیره، دهل، طبل، کوس، نقاره 2 نوعی شیپور 3 نوعی شاهین 
بالابر : آسانسور 
بالا بردن : 1 افزایش دادن، افزودن، اضافه کردن، زیاد کردن & 1 کاهش‌دادن، پایین آوردن 2 بالا رفتن 2 ترقی دادن، رفعت بخشیدن 3 بزرگ کردن، بزرگ جلوه‌دادن 
بالابلند : 1 بلندقد، بلندقامت، دراز، رشید & کوتاه‌قد، کوتوله 2 دراز، طولانی، مطول 
بالابود : مازاد 
بالاپوش : 1 لحاف 2 روانداز 3 ردا، طیلسان، عبا، فوطه 3 پالتو، شنل & زیرپوش 
بالاجبار : 1 اجباری، اجبار
بالاجمال : اجمالا، به‌اختصار، بالاختصار، مختصر
بالاخره : 1 آخرالامر، سرانجام، عاقبت، عاقبت‌الامر & نخست، اولا 2 القصه 
بالاخص : مخصوص
بالادار : 1 طرفدار، حامی 2 بلندقد، بلند بالا، بلند قامت & کوتاه قامت 
بالادست : 1 بالا، سمت بالا & پایین دست 2 سرکرده، رئیس، مافوق، برتر 
بالار : 1 بالاگر، تیر اصلی، تیرحمال، شاه تیر 2 ستون، عمود 
بالا رفتن : 1 افزایش یافتن، افزوده شدن 2 ترقی کردن 3 ساخته شدن، برافراشته شدن 4 سر کشیدن، نوشیدن 
بالاستقلال : آزادانه، مستقلاً، منفرداً
بالاشتراک : 1 شریکی 2 باهم 
بالاصاله : 1 اصلا، در اصل، اساس
بالاضطرار : اضطراری، اضطرار
بالا کشیدن : 1 تصاحب کردن، خوردن 2 بالا دادن 3 شدت یافتن، شدید شدن 4 طولانی شدن 
بالا گرفتن : 1 شدت‌یافتن، افزون شدن 2 اوج گرفتن 3 ترقی کردن 
بالان :صفت 1   بالانه، دالان، دهلیز، راهرو سرپوشیده 2 تله، دام 3 بالنده، رشدیابنده، رشدکننده 4 مجرب 
بالانس : تعادل، توازن، موازنه، هم‌سنگی & بی‌تعادلی، عدم‌تعادل
بالانشین :صفت صدرنشین، مسندنشین، سدره‌نشین 
بالایی : زبرین، فرازین، فوقانی & زیرین
بالبداهه : بداهت
بال : 1 پر، جناح 2 اندیشه، حال، دل، خاطر 3 باله، مجلس‌رقص 4 بالن، وال 5 نهنگ 
بالت : اپرا، باله، رقص
بالذات : اصلا، اساس
بالش : 1 بالشت، متکا، مخده، مسند، نازبالش 2 بالین 3 رشد، رویش، نمو 4 بالندگی 5 افتخار کردن، مباهات کردن 
بالشت : بالش، متکا، مخده
بالصراحه : آشکارا، به‌وضوح، به‌تصریح، باصراحت، رک، تصریحاً، صراحتاً، صریحاً، واضح & تلویحاً
بالطبع : 1 طبع
بالعکس : برعکس، به عکس 
بالغ : 1 بزرگ‌سال، جوان، رشید، مکلف، کبیر & نابالغ 2 رسا، رسیده 
بالفرض : به فرض آنکه، فرضاً، ولو
بالفطره : 1 فطری، ذاتی 2 فطرت
بالفعل : 1 درعمل، عملاً & بالقوه 2 در حال حاضر، اکنون، فعلا، حالا 
بالقطع : حتماً، قطعاً، مسلماً، یقیناً
بالقوه : فی‌نفسه & بالفعل
بالکن : 1 ایوان، مهتابی 2 لژ، شاه‌نشین 
بالمال : آخرالامر، بالاخره، بالنتیجه، درنتیجه، سرانجام، عاقبت
بالندگی : 1 رشد، ترقی، تعالی 2 فخر، نازش، مباهات 
بالنده : 1 رشدکننده، نموکننده، رشدیابنده 2 مفتخر، مباهی 
بالنگ : بادرنگ، ترنج
بالیدن :اسم 1 تفاخر، فخر، مباهات، نازش 2 رشد، نشو، نمو 3 رشد کردن، قد کشیدن، نمو کردن، نشوونما کردن 4 نازیدن 5 فخر کردن، مباهات کردن، تفاخر کردن 6 افزایش یافتن، زیاد شدن 
بالین : 1 بستر 2 بالش، بالشت، متکا 
بالینی : کلینیکی 
بامبول‌باز : حقه‌باز، نیرنگ‌باز، کلک، حیله‌باز، حیله‌گر، فریبکار، بامبولی 
بامبول : حقه، حقه‌بازی، کلک، گول، نیرنگ، دوزوکلک 
بامتانت : متین، موقر، باوقار 
بامحبت : بامهر، رئوف، شفیق، صمیمی، مشفق، مهربان، مهرپرور & نامهربان، بی‌مهر، کم‌محبت 
بامدادان : سپیده‌دم، سحر، شفق، صبحگاه، فجر & شامگاه، شامگاهان
بامداد : باکر، بامدادان، پگاه، سپیده‌دم، شفق، صباح، صبح، فجر، فلق & شام، عشا
بامروت : جوانمرد، راد، غیرتمند، منصف & بی‌مروت، ناجوانمرد
بامزه : 1 خوش‌طعم، خوشمزه، لذیذ & بی‌مزه 2 دلچسب، ملیح، نمکین & بی‌نمک، سرد 3 شیرین & بی‌نمک 4 خوش‌صحبت، خوش‌محضر، شوخ‌طبع 5 خنده‌دار، شیرین حرکات & بارد، بی‌مزه، یخ
بام :صفت 1 سقف & کف‌اطاق 2 بامدادان، بامداد، بامگاه، پگاه، صبح 3 روشن & تاریک 4 بم & زیر 
بامعرفت : 1 باکمال، عالم، فرهیخته 2 آداب‌دان، جوانمرد & بی‌فضیلت، بی‌معرفت
بامعلومات : باسواد، پر، دانا & بی‌سواد، بی‌مایه، بی‌معلومات
بامهابت : باشوکت، باوقار، باهیبت، پرجذبه، سطوتمند & بی‌جذبه، بی‌مهابت، بی‌هیبت 
بامهارت :قید 1 زبردست، کاردان، ماهر & بی‌مهارت، غیرماهر 2 استادانه، ماهرانه & ناشیانه 
بامهر : بامحبت، رئوف، عطوف، مهربان & بی‌عاطفه، بی‌مهر، سرد
بانجابت : اصیل، پارسا، پاکدامن، شریف، عفیف، نجیب & نانجیب، ناپاکدامن، بی‌نجابت 
بانخوت : خودبین، خودپسند، متکبر، معجب، مغرور & افتاده، بی‌ریا، فروتن
بانداژ : نوارپیچی، باندپیچی 
باندبازی : زدوبند، پارتی‌بازی 
باند : 1 جماعت، جمعیت، جوخه، حزب، دسته، گروه، هیات 2 خطسیر، گذرگاه، 3 فرودگاه، مطار 4 نوار، رشته، لفافه 5 موج‌رادیو، طول موج 6 هر یک از بلندگوهای‌سیستم صوتیتصویری 
باندرول : 1 سرچسب 2 اتیکت، برچسب 
بانزاکت :قید 1 مودب، باادب، آداب‌دان 2 مودبانه 
بانزهت : 1 خرم، باصفا 2 سرسبز، باطراوت 
بانشاط : بشاش، خوشحال، خوشدل، سردماغ، سرزنده، شاد، شادمان، مسرور، نشیط & دلمرده، بی‌نشاط، ناخوشدل 
بانظم : 1 منضبط، منظم 2 آراسته، مرتب 1 & بی‌نظم 2 نامرتب 
بانفوذ : 1 منتفذ، قدرتمند 2 تاثیرگذار 
بانک‌دار، بانکدار :اسم 1 صاحب بانک، سهام‌دار 
بانک : 1 موسسه اقتصادی 2 فایل، مخزن، جایگاه، (اطلاعات، داده‌ها) 3 نوعی بازی ورق 4 داو
بانکی :صفت 1 مربوط به بانک 2 کارمند بانک 
بانگ : 1 جار، صدا، صلا، ندا 2 صوت، آوار، آواز 3 صیحه، غریو، غلغله، غوغا، فریاد، نعره
بانگ زدن: آواز کردن، صدازدن، صلا در دادن، فریاد زدن 
بانمک : 1 باملاحت، گیرا، تودل‌برو، ملیح، نمکین 2 نمک‌دار & بی‌نمک، سرد، وارفته، یخ 
بانو : 1 بی‌بی، بیگم، خانم، علیامخدره، مادام 2 زن، زوجه، عیال، همسر 3 خانه‌دار، کدبانو 4 شهربانو، ملکه & آقا
بانی : 1 بنیان‌گذار، پایه‌گذار، موسس 2 باعث، مورث، عامل، سازنده 
باوجوداین : مع‌الوصف، مع‌ذالک، مع‌هذا
باوجود : باعرضه، باکفایت، کارآ، کاردان، لایق & نالایق
باور : 1 اعتقاد، ایقان، ایمان، عقیده 2 باورداشت، برداشت 3 پذیرش، قبول 4 زعم، گمان
باورداشت : اعتقاد، ایمان، عقیده
باور کردن : 1 ایمان‌آوردن، پذیرفتن، راست پنداشتن، قبول کردن & نپذیرفتن 2 اعتقاد داشتن، ایمان داشتن، باورداشتن، عقیده داشتن 
باورکردنی : پذیرفتنی، قبول کردنی، قابل‌قبول، قابل‌پذیرش & باورنکردنی 
باورمند : عقیده‌مند، مومن، معتقد & بی‌ایمان، ناباور 
باوقار : بامهابت، باهیبت، جاافتاده، رزین، سنگین، متین، موقر، وزین & جلف، سبک، بی‌وقار، ناموقر 
باهر : 1 آشکار، بارز، پیدا، معلوم، نمایان 2 درخشان، تابان، روشن & ناپیدا
باه : 1 غریزه جنسی، قوه شهوانی، شهوت، نیروی شهوت 2 جماع 3 نکاح 
باهم : به‌اتفاق، توام، تواماً، متحداً & به تنهایی، منفرداً
باهمت : 1 بخشنده، سخاوتمند، سخی، کریم & بی‌همت 2 بااراده & بی‌اراده 
باهنر : 1 هنرمند، هنرور & بی‌هنر 2 هنردار
باهوش : تیز، داهی، زرنگ، زیرک، باذکاوت، عاقل، متیقظ، محیل، ناقلا، نکته‌دان، هوشمند، هوشیار & بی‌هوش، کانا
باهیبت : باسطوت، باصولت، باوقار، بامهابت، جذبه‌دار، رزین، سنگین، متین & کم‌جذبه، بی‌وقار 
بایا : ضرور، لازم، واجب، بایسته، موردنیاز 
بایر :اسم 1 کویر، لم‌یزرع، موات، نامزروع، هامون 3 خراب، نامسکون، ویران، ویرانه & آباد، دایر، معمور
بایستن : 1 ضرور بودن، لازم‌بودن، واجب بودن 2 شایسته بودن، مناسب‌بودن، درخور بودن 
بایسته :t‌s‌e‌y‌m‌b[صفت درخور، ضرور، ضروری، لازم، مستلزم، واجب & غیرضروری، نالازم، غیرلازم، ناواجب 2 سزاوار، شایسته، مناسب 
بایع : 1 خریدار، سوداگر 2 مشتری & فروشنده 3 فروشنده 
بایکوت : تحریم، منع
بایگان :صفت 1 آرشیودار، ضابط 2 حافظ، نگهبان
بایگانی : 1 آرشیو، ضبط 2 طبقه‌بندی (اسناد) 3 طبقه‌بندی شده 
باس : 1 بیم، ترس، هراس 2 خشم، هیبت، غضب 
ببو : 1 احمق، نادان، ابله 2 پپه، بی‌عرضه، دست و پا چلفتی، چلمن 
بپا : نگهبان، مراقب 
بت : 1 الهه، شمسه، صنم، طاغوت، فغ، هیکل 2 محبوب، معشوق
بت‌پرست :صفت کافر، مشرک، ملحد & موحد
بت‌پرستی : الحاد، رجز، شرک، کفر & ایمان
بت‌تراش : 1 بت‌ساز، بتگر، لعبت‌ساز 2 تندیسگر، مجسمه‌ساز
بت‌خانه، بتخانه : بتستان، بتکده، صنم‌خانه، فرخار، فغستان، لعبت‌خانه، هیکل & دیر، حرم، کعبه 
بتستان :t‌o‌b[اسم بتخانه، بتکده، صنم‌خانه، فغستان & کعبه 
بتکده : بتخانه، بتستان، صنم‌خانه، فرخار، فغستان، هیکل
بتگر : 1 بت‌تراش، بت‌ساز، لعبت‌ساز 2 پیکره‌ساز، تندیسگر، مجسمه‌ساز، 3 مصور، نقاش، نقشگر
بتول : 1 باکره، بکر، عذرا، ناسفته & بیوه 2 پارسا، پاکدامن & ناپارسا 3 از دنیا بریده 
بتون‌آرمه : بتون مسلح 
بتون : مخلوط شن و ماسه و سیمان‌و آب 
بتونیر : دستگاه بتون‌ساز 
بتونی :n‌o‌t‌e‌b[صفت ساخته شده از بتون 
بته : بوته
بتیار : 1 رنج، محنت، مشقت 2 زشت، قبیح & زیبا
بث‌الشکوی : درددل، شکایت، شکوا، شکوائیه، گلایه
بث : 1   پراکنده ساختن، منتشر کردن 2 آشکار ساختن، افشا کردن، فاش ساختن & نهفتن، 3 حزن، غصه، غم & سرور، شادی 
بثور : بثرها، تاولها، جوشها، دانه‌های چرکی
بجا :e‌b[صفت بمورد، بموقع، درست، صحیح، صواب & بیجا، ناصواب
بچاپ‌بچاپ : غارت، چپاول، یغماگری 
بچگانه : 1 مربوط به‌کودکان 2 مناسب کودکان، درخور اطفال، نسنجیده، نپخته، ناپخته، نامعقول، غیرعقلایی 
بچگی : خردسالی، صباوت، طفولیت، کودکی، نوباوگی & پیری، کهولت
بچه آوردن : 1 زاییدن 2 دارای فرزند شدن 3 تولیدمثل کردن، بچه کردن 
بچه انداختن : سقطجنین کردن 
بچه :اسم 1 اندک‌سال، خردسال، صغیر، طفل، فرزند، کم‌سال، کم‌سن، کودک، نابالغ، نارسیده، نوباوه، نوزاد 1 & کبیر 2 جوان، بالغ 3 مرد 4 پیر 2 همکار، هم‌شاگردی، رفیق 3 کم‌تجربه، ناپخته 4 شاخه‌تازه، نهال نورسته 5 پاجوش 
بچه‌باز : غلام‌باره، لواطکار 
بچه‌بازی : 1 رفتارنسنجیده، اعمال نامعقول 2 کار ناشایست، غلام‌بارگی 
بچه پس انداختن: بچه درست کردن، زاییدن، بچه راه انداختن، زادوولد کردن، بچه آوردن 
بچه‌خوره : بچه‌خور، بچه‌خوار، پولیپ رحم 
بچه‌دان : بون، پوگان، رحم، زهدان
بچه‌زا : زنده‌زا & تخم‌زا 
بچه‌سال : خردسال، کم‌سن‌وسال، نابالغ، نوجوان، کم‌سال & کهن‌سال 
بچه‌محل : بچه‌محلی، هم‌محل 
بچه‌مدرسه : محصل، دانش‌آموز، بچه‌مدرسه‌ای، دبستانی & دبیرستانی، دانشجو 
بچه‌ننه : 1 تنبل 2 لوس، ننر 3 نازپرورد، نازپرورده 4 بی‌کفایت، نالایق 5 بی‌شهامت، ترسو 
بحار : بحرها، بحور، دریاها & صحاری 
بحبوحه : 1 اوج، گرماگرم، گیرودار، حین & آغاز 2 میان، میانه‌کار، وسط
بحت : تمام عیار، خالص، سره، کامل & ناسره، ناخالص 
بحث‌انگیز : بحث‌برانگیز، مجادله‌آمیز 
بحث : 1 جدال، گفتگو، مباحثه، مذاکره، مقال، مناظره، مناقشه 2 درس 3 جستار، مبحث 
بحث کردن: 1   جدل کردن، گفتگو کردن، مباحثه کردن، محاوره کردن، مذاکره کردن، مناظره کردن 2 حفر کردن، کندن 
بحر : 1 اقیانوس، دریا، یم & بر، خشکی، هامون 2 وزن‌شعر 
بحران : 1 آشفتگی، آشوب، تشنج، تلاطم، تنش، ناآرامی & آرامش 2 خطر، مخاطره 
بحران‌زا : تنش‌زا، تنش‌آفرین، تشنج‌زا، تشنج‌آفرین، آشوب‌برانگیز & بحران‌زدا، تنش‌زدا، تنشنج‌زدا 
بحران‌زده : آشوب‌زده، بحرانی، تنش‌آلود، متشنج، متلاطم، ناآرام & آرام
بحرانی : آشوب‌زده، بحران‌زده، پرآشوب، تشنج‌آلود، پرتنش، تنش‌آلود، خطرناک، غیرعادی، متشنج، متلاطم، وخیم & آرام
بحری :صفت آبی، دریایی & ارضی، بری، زمینی، سماوی 
بحل : 1 آمرزیده، بخشیده، بخشوده 
بحلی : حلال‌بود
بحیره : دریاچه
بخ : آفرین، خوشا، زه 
بخار : 1 تبخیر 2 دم، دمه 3 دود 4 تف 
بخار شدن: تبخیر شدن & منجمد شدن 
بخاری :صفت 1 دستگاه‌حرارت‌زا، اجاق‌دیواری، شومینه & پنکه، کولر 2 مربوط به بخار 3 بخارایی، منسوب به بخارا 
بخت : 1 اختر، اقبال، دولت، سرنوشت، شانس، طالع، 2 بهره، نصیب، قسمت 3 بختک، عبدالجنه، کابوس
بخت‌برگشتگی :بی‌اقبالی، بدبختی، شوربختی 
بخت‌برگشته : ادبار، بدبخت، بدطالع، شوربخت، پیشانی‌سیاه، مدبر، مفلوک & اقبالمند، بختور، خوش‌اقبال، ستاره‌دار 
بختک : بخت، عبدالجنه، کابوس
بخته : 1   اخته، خایه‌کشیده، خواجه 2 پرواری، چاق، فربه 
بختیار : خوش‌بخت، بختور، سعادتمند، کامیاب، کامیار، محظوظ، خوش‌اقبال، اقبالمند، ستاره‌دار، نیک‌اختر، نیک‌بخت، همایون & ناکامروا، ستاره‌سوخته، بداختر، بخت‌برگشته، بدبخت 
بختیاری : خوش‌بختی، روزبهی، سعادت، نیک‌اختری، نیک‌بختی & بخت‌برگشتگی، شوربختی، ستاره‌سوختگی، ناکامی 
بخرد :صفت اندیشمند، خردور، خردورز، اندیشه‌ور، باخرد، باعقل، خردمند، دانا، عاقل، فرزانه، لبیب، متیقظ، هوشمند، هوشیار & بی‌خرد، بیق، بی‌هوش، خل، دیوانه، کانا، کودن، نادان، ابله، احمق 
بخردی : خردمندی، عاقلی، هوشمندی، هوشیاری & بی‌خردی، حماقت، ابلهی، نادانی 
بخس :صفت 1 اندک، قلیل، کم، ناقص 2 کاهش، نقصان 3 بش، دیم 4 گداختن 5 گدازش 6 اندوه، رنج، غم 7 پژمرده 
بخشایش : 1 اغماض، چشم‌پوشی، سماحت، گذشت، عفو 2 آمرزش، بخشودن، رحمت، مغفرت & انتقام
بخشایشگر : بخشاینده، بخشنده، منان، وهاب & منتقم
بخشاینده : آمرزگار، بخشایشگر، بخشنده، رحمان، رحیم & انتقام‌جو، منتقم 
بخش‌بخش : پاره‌پاره، تکه‌تکه، جزء‌جزء، فصل‌فصل، قطعه‌قطعه
بخش : 1 بهر، بهره، پاره، جزء، حصه، قسمت 2 قطعه، ناحیه 3 باب، فصل، مبحث، مقوله 4 دپارتمان، شعبه 5 منطقه، ناحیه 6 تسهیم، تقسیم، سهم، قسمت 7 بند 8 حوت، ماهی 
بخش‌پذیر : تقسیم‌پذیر، قابل‌تقسیم، قابل‌قسمت & بخش‌ناپذیر 
بخشش : 1 احسان، انعام، بذل، پاداش، تبرع، جوانمردی، جود، داد، دهش، سخاوت، سخا، صله، عطا، عطیه، فضل، فیض، کرامت، کرم، موهبت، نعمت، نیکوکاری، نیکی، وقف، هبه 2 آمرزش، رحمت، غفران، مغفرت 
بخش‌نامه، بخشنامه : حکم، دستور، دستورالعمل، متحدالمال، تصویب‌نامه 
بخشندگی : بخشش، بذل، جوانمردی، سخا، سخاوت، کرم & بخل، خست
بخشنده : انفاق‌گر، باسخاوت، بخشایشگر، بذال، جواد، جوانمرد، خیر، دست‌ودل‌باز، رحمتگر، سخاوتمند، سخی، فیاض، فیض‌بخش، کریم، کریم‌النفس، گشاده‌دست، معطی، مکرم، نیکوکار، منان، واهب، وهاب & بخیل، ممسک
بخشودگی : 1 معافیت 2 اغماض، عفو، گذشت & انتقام
بخشودن : 1 بخشیدن 2 اغماض کردن، عفو کردن، گذشت کردن & انتقام‌گرفتن، تقاص گرفتن 3 معاف کردن 4 رحم کردن 
بخشوده : 1 معاف، معفو 2 معذور 3 شادروان، مرحوم، مغفور
بخش‌یاب : مقسوم‌علیه & مقسوم
بخشیدن :اسم 1 دادن & گرفتن، ستدن 2 عطا کردن، هبه کردن، 3 گذشت کردن، بخشودن، عفو کردن 4 معاف کردن & انتقام گرفتن 5 کنار رفتن 
بخل : 1 حسد، رشک 2 امساک، خست، زفتی، لئامت، مال‌پرستی 3 بخیل بودن & سخاوت، کرم، بخشش 4 تنگ‌چشمی 
بخوبر :اسم 1 بخوبریده، سرکش، طاغی 2 دغل، دغا 3 حیله‌گر، محیل 
بخو : پابند، دستبند، زنجیر، کند
بخوربخور : 1 سوء استفاده، دزدی، اختلاس، بخوروبچاپ، بچاپ‌بچاپ 2 پرخوری، شکمبارگی 
بخور : پرخور، شکمو، پراشتها & کم‌اشتها 
بخور : 1 بخار آب 2 کندر، عود 
بخوردان : بخورسوز، سپندسوز، مجمر
بخوروبخواب : 1 تن‌آسا، تنبل، تن‌پرور 2 تن‌آسایی، تنبلی، تن‌پروری 
بخورونمیر : غذای‌اندک، قوت‌لایموت 
بخیل : 1 تنگ‌چشم، تنگ‌نظر، خسیس، سیه‌کاسه، لئیم، ممسک، ناخن‌خشک، نظرتنگ 2 پست، ناکس & سخی، کریم، نظربلند
بخیه :  درز، شلال، کوک، دوخت 
بخیه زدن: 1 بخیه کردن، دوختن، درز گرفتن، شلال کردن، کوک زدن 2 الحام کردن 
بدآغاز : بداصل، بدذات، بدسرشت، بدنهاد & نیک‌سرشت، نیک‌نهاد 
بدآیین : بددین، بدکیش، گمراه، لامذهب، ملحد & نیک‌آیین، بهدین
بداحوال : بدحال، بیمار، کسل، مریض، ناخوش، ناخوش‌احوال & سالم، سرحال، قبراق
بداختر : 1 ادبار، بداقبال، بدبخت، بدطالع، بی‌طالع، طالع‌سوخته، بخت‌برگشته، شوربخت & نیک‌اختر، خوش‌طالع 2 شوم، نامبارک، نامیمون، نحس، نژنداختر & مبارک، خوش‌یمن، مبارک، همایون 
بداخلاق : بداغر، بدخلق، بدخو، تندخو، تندمزاج، کج‌خلق، ناخلف & خوش‌اخلاق، خوشخو 
بداخلاقی : بدخلقی، بدخویی، تندمزاجی، کج‌خلقی & خوش‌خلقی، خوشخویی 
بداخم : اخمو، بداخلاق، بداغر، بدخلق، بدعنق، ترشرو، عبوس & خوشخو، خوشرو
بدادا : بدحرکت، بدرفتار، بدصفت & خوش‌ادا
بداصل : بدآغاز، بدذات، بدطینت، بدگوهر، بدنژاد، مفسد، نانجیب & اصیل، خوش‌ذات، نژاده 
بداصلی : بدذاتی، بدطینتی، بدگوهری، بدنژادی & بدگهری، خوش‌ذاتی
بداغر : بدیمن، نحس، بدشگون، نامبارک، نامیمون 
بداقبال : ادبار، بداختر، بدبخت، بدشانس، بدطالع، بی‌دولت، تیره‌بخت، تیره‌روز، شوربخت، نگون‌بخت & خوش‌اقبال، خوش‌شانس 
بداقبالی : ادباری، بدبختی، بدشانسی، تیره‌بختی، تیره‌روزی، شوربختی، نگون‌بختی & خوش‌شانسی
بدانجام : بدعاقبت، بدفرجام & عاقبت‌بخیر، خوش‌فرجام 
بداندیش : 1 بدخواه، بددل، بدسگال، دژاندیش، کج‌اندیش، بدنیت & نیک‌اندیش، نیکخواه 2 کینه‌جو، کینه‌وزر 3 جلاد، دژخیم 
بداندیشی : بدخواهی، دژاندیشی، بدسگالی، ردائت، وسوسه & نیک‌اندیشی، نیکخواهی 
بداوت : بادیه‌نشینی، صحرانشینی، بیابانگردی & شهرنشینی، تمدن 
بداهت : 1 آیانی، ارتجال، بداهت، بدیهه 2 بی‌اندیشه گفتن، بی‌تامل سخن‌گفتن 
بداهه‌سرایی :ارتجال‌گویی، بدیهه‌گویی، بدیهه‌پردازی، بداهه‌سازی بدیهه‌نوازی، بدیهه‌سازی 
بدایت : آغاز، ابتدا، اوان، اول، شروع، مقدمه & نهایت 
بدایع : 1 عجایب، شگفتی‌ها 2 ابتکارها، ابتکارات، بدیعه‌ها، طرفه‌ها 
بدبختانه : متاسفانه، مع‌الاسف، مع‌التاسف & خوشبختانه
بدبخت : بخت‌برگشته، بداختر، بداقبال، بدطالع، بدعاقبت، بی‌طالع، پیشانی‌سیاه، ستاره‌سوخته، سیاه‌بخت، سیاه‌روز، سیه‌روز، شوربخت، فلک‌زده، مدبر، نگون‌بخت، وارون‌بخت مفلوک، شوریده‌بخت، & اقبالمند، خوش‌اقبال، طالع‌دار، خوش‌شانس خوش‌بخت، نیک‌بخت 2 م
بدبختی : ادبار، بداقبالی، بی‌طالعی، بیچارگی، تیره‌روزی، تیره‌بختی، سیاه‌بختی، سیه‌روزی، شوربختی، شوریده‌بختی، ضراء، فلاکت، نکبت، نگون‌بختی & بداقبالی، خوشبختی، خوش‌شانسی، نیکبختی
بدبدک : 1 بدبده، بلدرچین، کرک 2 پوپک، هدهد 
بدبده : بدبدک، بلدرچین، کرک 
بدبو : بویناک، عفن، گند، گندیده، متعفن، مشام‌آزار & خوشبو، شامه‌نواز، معطر 
بدبویی : تعفن، عفن، عفونت، گندیدگی & خوشبویی
بدبیار : بداقبال، بدشانس، بدبخت، پیشانی‌سیاه، بزبیار & اقبالمند، ستاره‌دار، خوش‌شانس 
بدبیاری : بدشانسی، بداقبالی 
بدبین : شکاک، بدگمان، بددل، ظنین & خوش‌بین، خوش‌گمان 
بدبینی : بدگمانی، بددلی، شکاکی & خوش‌بینی، خوش‌گمانی 
بدپسند : 1 مشکل‌پسند 2 دیرپسند & خوش‌پسند 3 سختگیر & سهل‌گیر، آسانگیر 4 ایرادگیر 
بدپیشه: 1 بدعمل، بدفعل، بدکار، بدکردار & نیک‌کردار 2 فاجر، فاسق & صالح
بدپیله: 1 سمج، کنه، مصر 2 انتقام‌جو، بدکینه، کینه‌جو، منتقم & باگذشت
بدپیمان : بدعهد، بدقول، پیمان‌شکن، عهدشکن، عهدگسل & وفادار، خوش‌قول 
بدترکیب : بدریخت، بدشکل، بدقیافه، بدقواره، بدگل، بدلقا، بدمنظر، بدنما، بدهیکل، بدهیئت، زشت، کریه، کریه‌المنظر & قشنگ، خوش‌ترکیب 
بدجنس : بدذات، بدطینت، بدکار، بدکردار، بدنفس، بدنهاد، پاشنه‌سابیده، شرور، شریر، متقلب، ناتو، ناجوانمرد & خوش‌ذات، نیک‌نهاد، خوش‌جنس 
بدجنسی : بدذاتی، بدنهادی، خباثت، خبث، خبث طینت، ردائت، شیطنت & نیک‌نهادی
بدچشم: 1 چشم‌ناپاک، شهوتناک، هوسباز، هوسناک، هیز & چشم‌پاک 2 نامحرم & محرم 3 چشم‌شور، شورچشم، شوم‌چشم، بدنظر 4 حسود، شکین، شوم، نحس 
بدحال : 1 بداحوال، بیمار، مریض، ناخوش & سالم، سرحال 2 بدروزگار، ناراحت، ناشاد، غمگین، مغموم، غم‌زده & خوشحال
بدحساب : بدمعامله، کج‌پلاس، بدبده & خوش‌حساب
بدخصال : بدخلق، بدخو، بدعادت، بدخصلت & نیک‌خصال، نیک‌خصلت 
بدخلق : 1 آتش‌مزاج، بداخلاق، بدخو، آتشین‌مزاج، عصبی، بدعنق، تندخلق، تندخو، خشمگین، زشت‌خو، کج‌خلق & خوش‌اخلاق، خوش‌خلق 2 ناساز، ناموافق، نساز، بی‌مدارا & ملایم، مداراگر 
بدخلقی : بداخلاقی، بدخویی، ترش‌رویی، تندخلقی & خوش‌خویی، خوش‌خلقی، خوش‌رویی 
بدخو : آتشی‌مزاج، اخمو، بداخلاق، خشن، عصبی، ترش‌رو، بدخلق، تندخو، زشت‌خو، کج‌خلق، کج‌مزاج & خوش‌اخلاق، خوش‌خو، گشاده‌رو 
بدخواه : بداندیش، بددل، بدذات، بدکامه، بدسگال، بدطینت، بدنهاد، بدنیت، خبیث، عدو، مغرض، نابکار & نیک‌اندیش، نیکخواه، خوش‌نیت، خوش‌ذات 
بدخواهی : 1 بداندیشی، بدکرداری، 2 حسدورزی، رشکینی & نیک‌خواهی، خیرخواهی 3 خباثت، خبث 4 بدجنسی، بدنهادی 5 غرض‌ورزی 
بدخویی : اخم، تندخویی، زعارت، کج‌خلقی، بداخلاقی، بدخلقی، ترشرویی، عصبانیت & خوشخویی، خوشرویی 
بدخیال: بدگمان، بدظن، ظنین & خوش‌قلب
بدخیالی : بدذاتی، بدفطرتی، بدگمانی & خوش‌باطنی
بدخیم : خطرناک، کشنده، مرگ‌آور، مرگ‌زا، مهلک، کشنده & خوش‌خیم
بددل : 1 بدخواه، شکاک، ظنون، ظنین، بدگمان & خوش‌قلب، خوش‌گمان 2 ترسو، جبون، بزدل، بیمناک & دلیر، نترس 3 پروسواس، وسواسی 
بددهان : بددهن، بدزبان، سگ‌زبان، بدحرف، فحاش، ناسزاگو، هتاک، بدفحش 
بددهانی : 1 دشنام، سب، سخط، فحش، ناسزا 2 بددهنی، ناسزاگویی، دشنام‌گویی، فحاشی 
بدذات : بداصل، بدجنس، بدخواه، بدسرشت، بدطینت، بدفطرت، بدکردار، بدگهر، بدنفس، بدنهاد، پست‌فطرت، خبیث، شریر، مفسد، ناجوانمرد & خوش‌باطن، خوش‌ذات، نیک‌گوهر
بدذاتی : بداصلی، بدجنسی، بدخواهی، بدخیالی، بدرگی، بدسرشتی، بدطینتی، خبث، بدنفسی، شیطنت، کج‌نهادی & خوش‌ذاتی
بدرام :صفت 1 خرم، خوش، خوشدل، دلگشا، شاد، مبتهج 2 بدلگام، چموش، سرکش 3 اسب، استر، قاطر & درشت، ناپدرام
بدراه: 1 ضال، فاسد، گمراه، منحرف 2 بدرو 
بدرای : 1 بداندیشه، بدسگال، بداندیش، بدخواه، بدفکر، وارونه‌رای & نیک‌رای، خوش‌فکر 2 بدخواه، بداندیش 3 دشمن، عدو 
بد : 1 ردی، سوء، شر & حسن 2 شوم، مشئوم، منحوس، میشوم، نحس & میمون، مبارک 3 مذموم، ناروا، نکوهیده 4 زشت، قبیح، کریه، مستهجن، ناپسند، نفرت‌انگیز & خوب، نیک، متحسن، زیبا 4 پلشت، پلید 5 لثه 6 آتشیره 7 نامطلوب، نامناسب 8 بی‌ادب، بی
بدرزق : 1 تنگ‌روزی، بدروزی & فراخ‌روزی 2 تنگدست، فقیر، ندار & ثروتمند، دارا، غنی 
بدرفتار : 1 بدروش، بدسلوک 2 ناسازگار، بدسر، بدعمل، بدکار 3 سرکش، طاغی، عاصی، عصیانگر 4 لگدزن & خوش‌رفتار، خوش‌سلوک، نیک‌رفتار، نیک‌روش
بدرفتاری کردن :ناسازگاری کردن، بدسلوکی کردن، بدکردار بودن & خوش‌رفتاری کردن 
بدرفتاری : ناسازگاری، بدروشی، بدسلوکی، بدکرداری & خوش‌رفتاری 
بدرقه کردن : همراهی کردن، مشایعت کردن & استقبال کردن 
بدرقه : 1 مشایعت، همراهی & استقبال 2 راهبر، راهنما 3 رهبری 4 محافظ، نگهبان 
بدرگ : بدذات، بدجنس، بداصل، بدسرشت، بدطینت 
بدر : ماه تمام، قرص کامل & هلال
بدرود : 1 الوداع، تودیع، خداحافظی، وداع & استقبال 2 ترک 3 واگذاشتن 
بدرود گفتن : 1 خداحافظی کردن، وداع گفتن، تودیع کردن 2 بدرود کردن، ترک کردن 
بدروزگار : 1 بدبخت، بدحال، تبه‌روزگار، تیره‌روز، سیه‌روز & بهروز، نیک‌روز 2 خبیث، شریر 
بدروش : بدراه، بدرفتار، بدعمل، بدکردار & نیک‌روش
بدره : صره، کیسه‌زر، همیان
بدریخت : بدترکیب، بدشکل، بدقیافه، بدگل، زشت، زشت‌رو & چشم‌نواز، خوش‌ریخت، خوش‌قیافه، قشنگ
بدزا : سخت‌زا & خوش‌زا 
بدزبان : بددهان، بددهن، دشنام‌گو، فحاش، ناسزاگو، هتاک 
بدزبانی : 1 بدگویی، سب، فحش، ناسزا، هتاکی 2 دشنام‌گویی، فحاشی 
بدزهره : بیمناک، ترسو، جبون، کم‌جرات، کم‌دل & نترس، شجاع، بی‌باک 
بدست : شبر، وجب 
بدسرشت : بدذات، بدسگال، بدنفس، بدنهاد، پست‌فطرت، فرومایه، ناخلف، بدجنس & نیک‌نفس، نیک‌نهاد 
بدسرشتی : بداصلی، بدذاتی، خبث، کج‌نهادی & پاک‌طینتی، خوش‌ذاتی 
بدسگال : 1 بداندیش، بدخواه، بدسرشت، بدطینت، بدنفس، بدنهاد 2 دشمن & نیک‌اندیش، نیکوسگال 
بدسگالی : بداندیشی، بدخواهی، بدسرشتی، بدگویی، بدنهادی، دشمنی، بدنفسی & نیک‌نهادی، نیک‌خواهی، نیک‌اندیشی 
بدسلوک : بداخلاق، بدعنق، بدلعاب، ناسازگار، بدسر، بدرفتار & خوش‌سلوک، خوش‌رفتار
بدسلوکی : ناسازگاری، بدرفتاری، بداخلاقی، بدسری، بدخویی، بداخلاقی & خوش‌سلوکی 
بدسلیقگی : بدذوقی، بی‌ذوقی، کج‌ذوقی & خوش‌سلیقگی، خوش‌ذوقی 
بدسلیقه : بدذوق، بدمزاج & خوش‌سلیقه، خوش‌ذوق 
بدسیما : بدقیافه، بدشکل، بی‌ریخت، بدگل، زشت‌رو، کریه‌المنظر & خوش‌سیما، خوش‌منظر 
بدشانس : بداقبال، بدطالع، پیشانی‌سیاه، سیاه‌پیشانی & اقبالمند، خوش‌شانس، خوش‌طالع
بدشانسی : بدبیاری، بدطالعی، بداقبالی & خوش‌شانسی 
بدشکل : 1 بدترکیب، بدریخت، بی‌ریخت، بدگل، بدترکیب، بدقواره، بی‌قواره، بدسیما، زشت، زشت‌رو، کریه‌المنظر & خوش‌ترکیب، خوشگل، وجیه 2 بدنما & خوش‌نما
بدشگون : بدآغال، بدیمن، شوم، نامبارک، نحس & خوش‌یمن، خوش‌شگون 
بدشلوار : 1 هرزه، حشری، شهوت‌ران، هیز 2 ناپاک 
بدصفت : بدادا، بدمنش، ناخوش‌منش، بدجنس، بدذات، بدرگ، نیک‌منش & نیکوخصال
بدطالع : بخت‌برگشته، بدبخت، بی‌طالع، شوربخت & خوش‌اقبال، خوش‌شانس 
بدطعم : بدمزه & خوش‌طعم، خوش‌مزه 
بدطینت : بداصل، بدخواه، بدذات، بدسگال، بدنفس، بدنهاد، خباثت‌پیشه، خبیث & خوش‌طینت، نیک‌سرشت
بدطینتی : بداصلی، بدذاتی، ردائت، کج‌نهادی & خوش‌ذاتی
بدظن : 1 بدگمان، شکاک، ظنین، ظنون 2 کژاندیش، کج‌اندیش 
بدعاقبت :بدانجام، بدسرانجام، بدبخت، بدفرجام، ناخوش‌عاقبت، نافرجام & خوش‌فرجام، عاقبت‌به‌خیر، خوش‌عاقبت، نیک‌فرجام 
بدعت : 1 ابتکار، نوآوری، رسم‌نو 2 بدعقیدتی، سنت‌ستیزی & سنت‌گرایی 3 الحاد، کفر 
بدعتگذار : بدعت‌گر، بدعت‌آفرین، مبدع & ارتدوکس
بدعمل : بدپیشه، بدفعال، بدفعل، بدکار، بدکردار، بدکنش، دغل، شریر، گناه‌کار، نامه‌سیاه & درستکار
بدعملی : افساد، بدرفتاری، بدکرداری، بدکنشی، تبهکاری & نیک‌روشی
بدعنق : اخمو، بداخلاق، بدخلق، بدخو، ترشرو & خلیق، خوش‌اخلاق
بدعهد : بدپیمان، پیمان‌شکن، سست‌پیمان، عهدگسل & سخت‌پیمان، وفادار 
بدعهدی : پیمان‌شکنی، پیمان‌گسلی، سست‌عهدی، سست‌پیمانی، عهدشکنی، بی‌وفایی & خوش‌عهدی 
بدغذا : بدخوراک & خوش‌خوراک 
بدفرجام : بدانجام، بدعاقبت & عاقبت‌به‌خیر، نیک‌فرجام 
بدفطرت : بدذات، بدگهر، بدنهاد، بدنیت، پست‌فطرت & خوش‌ذات، نیک‌نهاد، خوش‌نیت، پاک‌نیت 
بدفعال : 1 بدکردار، بدکنش 2 بدعمل، بدفعل، بدکار & نیک‌کردار 
بدفعل : 1 بدکردار، بدکنش & نیک‌کردار 2 بدعمل، بدفعال، بدکار 
بدفکر: بدسگال، بدرای، بداندیشه، بدنیت، بداندیش & خوش‌فکر 
بدقدم : بدشگون، شوم، نافرخ، نحس & خوش‌قدم، فرخ‌پی، مبارک‌پی
بدقلق : ناسازگار، سرکش، بدرام & خوش‌قلق
بدقول : بدعهد، پیمان‌شکن، سست‌پیمان & خوش‌قول
بدکار : 1 آلوده‌دامن، بدعمل، بدفعال، بدفعل 2 بدجنس، بدرفتار، بدروش، بدکردار، بدکنش 3 تبهکار، خبیث، شرور، شریر، طالح، فاجر & نیک‌کردار، صالح 
بدکردار : 1 بدجنس، بدذات، زشت‌کار، شرور، شریر، ناجنس & نیک‌کردار، صالح 2 بدعمل، بدفعال، بدفعل، بدکار 
بدکنش : بدعمل، بدفعل، بدفعال، بدکردار، بدکار، تبهکار، سیه‌کار، فاسد & صالح، نیک‌کردار
بدکیش : بدآیین، بددین، کافر، مشرک، ملحد & بهدین، خوش‌کیش، مسلمان، نیک‌آیین 
بدکیشی : بدآیینی، الحاد، بددینی، بدمذهبی & بهدینی، خوش‌کیشی، مسلمانی 
بدکین : بدکینه، کینه‌توز، کین‌خواه، کین‌آزما، انتقام‌جو، کین‌کش & معفو 
بدگفتار : زشت‌زبان، بدگو، بدکلام & شیرین‌زبان، خوش‌کلام 
بدگل : بدترکیب، بدشکل، بدمنظر، زشت، زشت‌رو، کریه، کریه‌المنظر، نازیبا & خوشگل، خوش‌ترکیب، زیبا 
بدگلی : بدترکیبی، بدشکلی، بدلقایی، بدمنظری، زشت‌رویی، زشتی & خوشگلی، وجاهت 
بدگمان : شکاک، ظنون، ظنین، کج‌اندیش & خوش‌گمان 
بدگمانی : بدبینی، سوء‌ظن & حسن‌ظن
بدگوار : 2 ثقیل 
بدگو : 1 بدزبان، بددهن 2 ملامتگر، ناسزاگو، 3 نمام & ستایشگر، مداح 
بدگوهر : 1 بداصل، بدجوهر، بدسرشت، بدگهر، بدنژاد، 2 مفسد & اصیل، نیک‌سرشت، نژاده 
بدگویی: 1 بددهانی، بددهنی، زشت‌گویی، بدزبانی، تشنی، ناسزاگویی & ستایشگری 2 افترا، تهمت، غیبت، نمامی 3 سرزنش، قدح، مذمت، ملامت، نکوهش & ستایش، مدح 
بدل :اسم 1 بدلی، تقلبی، تقلیدی، ساختگی، قلابی، قلب، مصنوعی & اصل، اصلی 2 عوض، مبادله، معاوضه 3 جانشین، عوض & اصلی 4 ضد، نقیض 5 بدل‌کار 
بدلجام : 1 بدلگام 2 چموش، سرکش & رام 
بدلعاب : 1 بداخلاق، بدادا 2 ناسازگار، سرکش، بدنعل 3 بدنظر، زشت، بدترکیب 
بدلقا : 1 بدمنظر، زشت، زشت‌رو، کریه، کریه‌المنظر & خوش‌لقا، خوش‌منظر، زیبا 2 بدترکیب، بدشکل، بدگل & خوش‌نما، خوشگل 
بدلگام : 1 بدلجام، بدرام & خوش‌لگام 2 چموش، سرکش 3 نابه‌فرمان، نافرمان & مطی، بفرمان 4 خیره‌سر، سخت‌سر، گردن‌کش، یاغی & تسلیم، رام 
بدلی : تقلبی، جعلی، ساختگی، قلابی، قلب، مصنوعی & اصلی
بدمزگی : d‌a‌b[ e‌z‌a‌m‌اسم بدطعمی، ناخوشی & خوش‌مزگی
بدمزه : بدطعم & خوش‌طعم، خوش‌مزه 
بدمست: عربده‌جو، عربده‌کش، هرزه گو 
بدمستی :d‌a‌b[ t‌s‌a‌m‌اسم عربده‌جویی، عربده‌کشی، هرزه‌گویی 
بدمعامله : کج‌باز، کج‌پلاس، کج‌معامله & خوش‌معامله
بدمنش : بدسگال، بدنفس، بدنهاد، بدذات، خبیث، کج‌نهاد & نیک‌منش، نیک‌نهاد 
بدمنظر : بدترکیب، بدگل، بدنما، بدلقا، زشت، زشت‌رو، کریه & خوش‌منظر، خوش‌لقا، مه‌لقا، خوش‌نما، خوبرو، قشنگ، زیبا، وجیه، وجیه‌منظر 
بدمهر : نامهربان، بی‌عاطفه، بی‌محبت & مهرورز، مهربان، عطوف
بدنام : 1 آلوده‌دامن، بی‌آبرو، رسوا، لجن‌مال، مفتضح، ننگین 2 بدآوازه & خوشنام
بدنام‌سازی :d‌a‌b[ m‌m‌n z‌m‌s‌اسم لجن‌مالی، رسواسازی 
بدنامی :d‌a‌b[ m‌m‌n‌اسم افتضاح، بی‌آبرویی، تفضیح، رسوایی، فضیحت & خوشنامی
بدن : 1 پیکر، تنه، تن، جثه، کالبد 2 بدنه، جسم 3 جسد، لاش، لاشه & روح، روان 
بدنژاد : بداصل، بدگوهر، نانجیب & نژاده، اصیل، نجیب 
بدنسل : 1 بداصل، بدنژاد & نژاده 2 حرامزاده، خطا زاده، والدالزنا & حلال‌زاده 2 بدذات، بدسرشت، بدگوهر، بدنهاد & نیک‌نهاد، نیک‌سرشت 
بدنما : بدترکیب، بدشکل، بدمنظر، بدنمود، کریه‌المنظر & خوش‌نما، خوش‌ترکیب، خوش‌منظر 
بدنمود : بدترکیب، بدشکل، بدمنظر، بدنما، زشت، کریه & خوش‌ترکیب، خوش‌منظر 
بدنهاد : بدذات، بدسرشت، بدنفس، بدطینت، ناپارسا، ناخلف & خوش‌جنس، خوش‌طینت 
بدنهادی: بداصلی، بدذاتی، بدسرشتی، بدطینتی، بدگوهری دژنهادی & نیک‌نهادی 
بدنه : 1 پیکر، پیکره، تنه 2 اندام، هیکل 3 چارچوب، قاب 4 عمارت 5 سطح خارجی 
بدنیت : بدخواه، بدفطرت، زشت‌سیرت، سیه‌دل & خوش‌نیت، نیکخواه 
بدنی :n‌a‌d‌a‌b[اسم جسمی & روحی، فکری 
بدو : آغاز، ابتدا، اوان، اول، شروع، عنفوان، مقدمه، نخست & پایان، خاتمه، ختم 
بدوبی‌راه، بدوبیراه : 1 ناسزا، دشنام، فحش 2 حرفهای نامربوط 
بدو : فعال، پرتلاش، تلاشگر، زحمت‌کش & تن‌آسا، تنبل 
بدون : بری، بلا، بی، عاری & با
بدوی : آغازی، آغازین، ابتدایی 
بدوی : 1 بادیه‌نشین، صحرانشین، صحراگرد، بیابان‌نشین، بیابان‌گرد & شهرنشین، شهری 
بدویت : 1 بادیه‌نشینی، صحرانشینی، بیابان‌نشینی & مدنیت 2 جاهلیت 4 عقب‌ماندگی 3 توحش & تمدن 
بدوی‌خو : 1 نامتمدن، وحشی & متمدن 2 نافرهیخته & بافرهنگ، فرهیخته
بدهضم : بدگوار، دیرگوار، دیرهضم & خوشگوار، سهل‌الهضم 
بده‌کار، بدهکار : غارم، قرضدار، مدیون، مقروض، وامدار & بستانکار، طلبکار
بده‌وبستان : 1 دادوستد، خرید و فروش، معامله 2 تبادل، مبادله 3 تعامل 4 روابط پنهانی متقابل 
بدهیئت : بدترکیب، بدقواره، بدسیما، بدلقا، کریه‌المنظر & خوش‌ظاهر، خوش‌قواره، خوش‌منظر 
بدهی : دین، قرض، وام & بستانکاری، طلب
بدهیکل : بدترکیب، بدشکل، بدمنظر، بی‌قواره، زشت & خوش‌هیکل، خوش‌اندام، جمیل، جمیله 
بدی : زشتی، سیئه، شناعت، فساد، قباحت، قبح، معرت & خوبی، نیکی، حسنه 
بدیع : ابتکاری، بکر، بی‌سابقه، تازه، خوب، خوش، طرفه، عجیب، نادره، نادیده، نو، نوظهور، نیکو & کهنه
بدیل : 1 اهل‌اله، سالک، صالح، عارف 2 جانشین 3 عوض، جایگزین 4 انتخاب، گزینه 5 شق 
بدیمن : بدقدم، بدشگون، شوم، شوم‌قدم، ناخجسته، نامبارک، نامیمون، نحس & خوش‌یمن، سپیدپا، هماگون، مبارک، خجسته‌پی 
بدیمنی :بدشگونی، بدقدمی‌م، شومی، نحسی، نحوست & خوش‌یمن، میمون
بدین‌سبب : ازاین‌رو، بدین‌لحاظ، بدین‌مناسبت، علی‌هذا
بدین‌طریق : بدین‌سان، بدین‌گونه، بدین‌نحو، بدین‌نمط
بدیهی : 1 آشکار، روشن، مبرهن، غیرقابل‌انکار، واضح، هویدا 2 مرتجل & غیربدیهی 
بذال : بخشنده، دست‌ودل‌باز، کریم، وهاب & خسیس، کنس
بذرافشان : 1 ظرفیت کاشت(زمین)، بذرافکن 2 بذرپاش 3 دستگاه‌بذرپاش 
بذرافشانی : بذرپاشی، تخم‌افشانی، دانه‌افشانی، کاشت، کاشتن & محصول‌برداری، درو، برداشت 
بذر : برز، تخم، دانه، هسته & بر، ثمر، میوه
بذل : بخشش، جود، دهش، سخا، عطا، کرم، نواله
بذل کردن : بخشش کردن، کرم کردن، عطا کردن، جود کردن 
بذله : 1 جوک، شوخی، طیبت، لطیفه، مزاح، مطایبه، هزل 2 لباس کار & جد
بذله‌گو : شوخ، لطیفه‌پرداز، لطیفه‌گو، مزاح، مقلد، هزال & جدی
بذله‌گویی : شوخ‌طبعی، لطیفه‌پردازی، هزل
برآسودن : آرامش یافتن، آسوده گشتن 
برآشفتگی : 1 تغیر، خشم، عصبانیت، غضب & سکینه 2 پریشانی & آرامش
برآشفتن :اسم 1 ازکوره‌دررفتن، خشمگین شدن، 2 خشم گرفتن، غضب کردن، تندی کردن 3 متغیر شدن 4 خشم، عصبانیت، تغیر، عصبیت 
بر :حرف 1 آغوش، بغل 2 پستان، پهلو، سینه 3 تن 4 کنار 5 بار، ثمر، ثمره، محصول، میوه 6 بلندی، فراز، بالا، برفراز، روی، صدر 7 در، به، 8 پهلو، ضلع 9 سود، فایده، نفع 01 علیه & له 11 روی 21 بالا & پایین 31 طرف، سوی 41 پیش، جلو 51 
برآمدگی : آماس، باد، تورم، نفخ، ورم 2 برجستگی & فرورفتگی 
برآمدن : 1 بالا آمدن & پایین رفتن 2 طلوع کردن، آفتاب تابیدن & غروب کردن 3 پدیدار گشتن، پدید آمدن، ظاهرشدن، نمایان گردیدن، هویدا شدن & ناپدید شدن 4 ورآمدن 5 روییدن، رستن 6 سر زدن 7 متورم شدن، ورم کردن 8 به طول انجامیدن، طول کشیدن 9 
برآمده : 1 برجسته، گوژ 2 بالاآمده 3 نامی، معروف، مشهور 
برآموده:
برآورد : 1 ارزیابی، برانداز، تخمین، سنجش، تقویم 2 ارزش‌گذاری، قیمت‌گذاری 3 تخمین زدن، تقویم کردن 
برآورد کردن :ارزیابی کردن، تخمین زدن، تقویم کردن، تقویم‌نمودن 
برآوردن : 1 اجابت کردن، استجابت کردن، روا کردن، عملی ساختن 2 پذیرفتن، قبول کردن 3 بالا بردن، برافراختن، برافراشتن، بلند کردن 4 پروردن، پرورش دادن 5 استخراج کردن، بیرون کشیدن 6 انباشتن، پر کردن، مملو ساختن 7 اصلاح کردن، تعمیر کردن 8 
برآورده شدن : 1 تحقق یافتن، عملی شدن، متحقق شدن 2 مستجاب شدن 3 روا شدن 
برآورده : 1 متحقق 2 مستجاب 3 روا 
برآیند : حاصل، منتج، نتیجه
برائت : 1 بیگناهی، پاکی، تبرئه، معصومیت 2 بیزاری، تنفر، نفرت 3 خلاصی، رهایی، نجات 4 دوری، بری 5 اجازه، منشور 6 حماله 7 تبرئه شدن، رها شدن، مبرا شدن 
برائت جستن : 1 دوری‌جستن 2 بیزاری جستن، اظهار تنفر کردن 
برائت یافتن : بی‌گناه‌شناخته شدن، تبرئه شدن 
برا : & کند 2 جدی، قاطع 3 کارآ، کارآمد & ناکارآمد 
برابر : 1 جلو، روبه‌رو، رویارو، مقابل، مواجه نزد، 2 کفو، متساوی، مساوی، مستوی، هم‌پایه، معادل، هم‌ارز، همتا، همسان، همسر، هم‌سنگ، یکسان 3 علی‌السویه 4 موافق 5 طبق & نابرابر
برابرسازی : 1 تطبیق، مطابقت، معادله 2 یکسان‌سازی، معادل‌سازی، همگون‌سازی 
برابر شدن : 1 مواجه‌شدن، روبه‌رو شدن، رویارو شدن 2 مساوی‌شدن، یکسان شدن، مطابق شدن 3 مطابقت کردن 4 مساوی شدن، به تساوی دست یافتن، به تساوی رسیدن 5 همتا شدن، هم‌ردیف شدن، هم‌پایه شدن 
برابرنهاد : 1 برابرنهاده، آنتی‌تز & 1 تز 2 ستیز 2 معادل 
برابری : 1 تساوی، عدالت، مساوات، معادله، همتایی، همسانی، هم‌سنگی، هم‌وزنی 2 تطابق، مطابقت 3 تعادل & نابرابری 
برابری کردن :مساوی بودن، معادل بودن، هم‌سنگ بودن، هم‌وزن بودن 
برات : 1 سند پرداخت، حواله، حواله پرداخت 2 بخشش، عطیه 
برات شدن : 1 خطور کردن، ملهم شدن، در دل افتادن 2 حواله شدن & برات کردن 
بر : 1 احسان، خوبی، نیکوکاری، نیکی، نیکویی & سیئه 2 صدق، صلاح 3 طاعت 4 بخشش، عطیه 
برادر : 1 اخوی، داداش، کاکا & خواهر 2 دوست 
برادرانه : 1 برادروار & خواهرانه 2 دوستانه، مودت‌آمیز 
برادروار : برادرانه & خواهروار
برادری : 1 اخوت، مساوات، مصادقت 2 دوستی، مودت 
براز : 1 بغاز، گاز 2 پینه، وصله 3 زینت، آرایش 4 آراستگی، زیبایی 
برازخ : برزخ‌ها، اعراف 
براز : 1 گه، غایط، مدفوع 2 سرگین 3 پلیدی، فضولات، نجاست 
برازندگی : 1 شایستگی، آراستگی 2 زیبندگی 3 استحقاق، سزاواری 
برازنده : درخور، زیبنده، سزاوار، شایان، شایسته، قابل، لایق، متناسب، ورجاوند & نامتناسب، نالایق 
برازیدن : 1 برازنده بودن، زیبندگی داشتن، زیبیدن، زیبا نمودن، زیبنده‌بودن، سزاوار بودن، شایسته بودن، طرازیدن 2 پینه کردن، وصله کردن 
براساس : برپایه، برحسب، برطبق، به‌موجب
براعت :اسم 1 بزرگواری 2 برتری، تفوق 3 فضیلت، کمال 4 بلاغت، فصاحت، شیوایی 5 برهمگان تفوق یافتن، به‌کمال رسیدن، فضیلت یافتن، کمال یافتن 6 غالب آمدن 
بر افتادن : 1 از میان رفتن، نابود شدن، نابود گشتن، نیست شدن، ورافتادن & روآمدن 2 ملغا، منسوخ گشتن، منسوخ شدن، متروک شدن & متداول شدن، رایج گشتن، باب‌شدن 3 قلع‌وقمع شدن، منقرض شدن، انقراض‌یافتن 4 ازمد افتادن، دمده شدن & باب شدن، مد
برافراشتن : 1 به اهتزازدرآوردن، افراشتن، بالا بردن، بلند کردن 2 برپا کردن، استوار کردن 
برافروختگی : 1 تغیر، خشم، غضب، قهر 2 تابش، 3 سرخی
برافروختن : 1 روشن کردن، شعله‌ور ساختن، مشتعل ساختن & خاموش کردن 2 برافروخته شدن، به خشم‌آمدن، خشمگین شدن، غضبناک شدن & آرام‌شدن 3 سرخ شدن 
برافروخته : 1 مشتعل، شعله‌ور، روشن 2 خشم‌آلود، خشمگین، غضبناک، متغیر 
برافشاندن : 1 افشاندن، نثار کردن 2 پراکنده ساختن، پریشان کردن 
برافکندن : 1 بر داشتن، کنار گذاشتن 2 پوشاندن 3 از بین بردن، نابود کردن، برانداختن 
براق : 1 اسب‌تیزرو 2 مرکوب‌حضرت محمد (ص) (در شب معراج) مرکب‌حضرت رسول (ص) 
براق : تابان، درخشان، روشن، ساطع، شفاف، متلالی، مشعشع & تار، تیره، کدر، مات 
بر : الکن، زبان‌پریش 
بران : برا، برنده، تیز & کند
برانداز :صفت s 1 دید زدن، نگریستن 2 برآورد، تخمین، سنجش 3 سرنگون‌ساز، کودتاچی، کودتاگر 
برانداز کردن : 1 دید زدن، دیدن، ورانداز کردن 2 نگاه سطحی کردن، نگاه کردن 3 برآورد کردن، تخمین زدن، سنجیدن 
براندازی : 1 کودتا 2 برافکنی، حکومت‌ستیزی 3 سرنگونی 4 سرنگون‌سازی 5 نابودی 
برانشی : آب‌شش 
برانکار : 1 تخت حمل‌مریض
برانگیختن : 1 به هیجان‌آوردن، تحریض کردن، ترغیب کردن، تشویق کردن، تهییج کردن 2 آنتریک کردن، تحریک کردن 3 وادار کردن، وا داشتن 4 مبعوث کردن، زنده کردن 5 روانه کردن 
برانگیخته : 1 مبعوث 2 تحریض، تحریک‌شده، واداشته 
برانگیزنده :صفت 1 محرک 2 مشوق 
براهمه : برهمن‌ها 
براهین : ادله، برهان‌ها، بینات، حجت‌ها، حجج، دلایل، دلیل‌ها، فرنودها 
برایا : آفریدگان، مخلوقات، موجودات
برای : 1 از بهر، به‌جهت، به‌خاطر، به‌سبب، به‌علت، به‌قصد، به منظور 2 دربرابر، در عوض 3 محض 4 به‌سوی، به‌جانب، به‌طرف 
برای این‌که، برای اینکه : 1 چون، زیرا 2 به منظور 
برایی : 1 برندگی، تیزی 2 برش، قاطعیت، کارآیی
برباد دادن : 1 به باد فنادادن، پایمال کردن، تلف کردن، حیف و میل کردن، ضایع کردن، هدر رفتن 2 خراب کردن، ویران کردن، منهدم کردن & آباد ساختن، معمور کردن 3 نابود کردن، نیست کردن، معدوم ساختن & آفریدن، خلق کردن، هست کردن 
بر باد رفتن : 1 به بادفنا رفتن، پایمال شدن، تلف شدن، حیف و میل‌شدن، ضایع شدن، هدر رفتن 2 خراب شدن، ویران شدن، منهدم شدن & آباد شدن 3 نابودشدن، نیست شدن، فنا شدن، معدوم شدن 
بربادرفته : 1 پایمال‌شده، تلف‌شده، حیف‌ومیل شده، ضایع‌شده، هدررفته 2 خراب‌شده، ویران‌شده، منهدم‌شده & آباد شده، معمور 3 نابودشده، نیست‌شده، فناشده، معدوم‌شده & هستی‌یافته
بربر : بی‌فرهنگ، نافرهیخته، نامتمدن، وحشی & متمدن، فرهیخته 
بربریت : بی‌فرهنگی، توحش، نافرهیختگی، وحشیگری
بربط : تنبور، عود
بر : بیابان، خشکی، دشت، زمین، فلات، قاره، هامون & بحر، دریا، یم
برپا : 1 آباد، آبادان، ایستاده، برقرار 2 دایر 3 ایستاده، سرپا، قائم، منعقد & نشسته 4 معمور 
برپا داشتن : 1 آباد ساختن، آبادان کردن 2 برافراشتن، نصب کردن 3 بر پا کردن، برقرار کردن 4 اقامه کردن، انجام‌دادن 5 مجلس کردن 
برپا کردن : 1 برقرار کردن، تاسیس کردن، دایر کردن 2 مستقر کردن 3 برگزار کردن، برپا داشتن 4 به پا کردن 
برتافتن : 1 پیچیدن، تاب‌دادن 2 برگردانیدن، رو گردانیدن 3 سرپیچیدن، اعراض کردن، روی برتافتن 4 تمکین ن کردن، سرپیچی کردن، نافرمانی کردن، عصیان ورزیدن 5 تاب آوردن، تحمل کردن، برخود هموار کردن، طاقت آوردن & برنتافتن 
برتر : 1 اعلی، افضل، اولی، عالی، فایق، بالاتر، مرجح، والا & ادنی 2 بلندتر، رفیع‌تر 
برتری : 1 استیلا، اولویت، براعت، ترجیح، تفضل، تفوق، تقدم، رجحان، سبق، فضل، فضیلت، مزیت، منت 2 تفوق، تسلط 3 سلطه، چیرگی 
برتری‌طلب : 1 برتری‌جو، تفوق‌جو 2 تعالی‌خواه 3 استیلاطلب، استیلاجو 
برتری‌طلبی : 1 برتری‌جویی، تفوق‌جویی 2 تعالی‌خواهی 3 استیلاجویی، استیلاطلبی 
برثن :پنجه، چنگال، چنگ، مخلب
برجا : 1 ثابت، مستقر & متزلزل 2 باقی، برقرار، پابرجا، پایا، پایدار & ناپایدار 
برج : خرج غیرضروری، هزینه‌های‌غیراساسی & خرج
برجستگی : 1 برآمدگی، تحدب 2 بلندی 3 امتیاز، برتری، تشخص، تمایز 4 عمدگی، اهمیت 
برجستن : 1 پریدن، 2 برجهیدن، جستن، جهیدن، 3 وثوب 4 تپیدن، جنبیدن 5 شتافتن 
برجسته : 1 سرآمد، عالی، عمده، فحل، شاخص، مبرز، متشخص، متمایز، مشخص، ممتاز، مهم 2 چشمگیر، نمایان 3 برآمده، محدب 4 پسندیده، خوب 5 چالاک، چست 
برج : 1 شهر، ماه 2 بارو، حصار، حصن، دژ، قلعه 3 کوشک، کاخ، قصر 4 ساختمان چند طبقه، آسمان‌خراش 
برج‌وبارو : بارو، حصار، دژ، قلعه
برجیس : مشتری
برچسب : 1 اتیکت 2 انگ، نسبت ناروا 
برچیدن : 1 دانه چیدن 2 انتخاب کردن، برگزیدن، گزینش کردن 3 جمع‌آوری کردن، جمع کردن، گرد آوردن 3 تعطیل کردن، منحل کردن 
برچیده : 1 منحل، تعطیل 2 جمع‌آوری‌شده 
برحسب : براساس، برطبق، مطابق، موافق
برحسب‌ظاهر : ظاهراً، علی‌الظاهر
برحق : 1 راستین، حقیقی، به‌حق، حقه & ناحق 2 محق، حق‌دار 3 فی‌الواقع 
برخاستن : 1 ایستادن، به‌پاخاستن، برپا شدن، بلند شدن 2 بیدار شدن 3 بردمیدن، سر زدن 4 برآمدن، طلوع کردن 5 شوریدن، شورش کردن، طغیان کردن، عصیان کردن، قیام کردن 6 متصاعد شدن 7 پدیدآمدن، آغاز شدن، در گرفتن 8 پیش آمدن، اتفاق افتادن، 
برخ : 1 پاره، حصه، قسمت، لخت 2 حظ، نصیب
برخور : برخوردار، بهره‌مند، بهره‌ور، متمتع، منتفع 
برخوردار : بهره‌مند، بهره‌ور، رستی‌خوار، کامیاب، متمتع، متنعم، محظوظ، مستفید، مستفیض، منتفع & محروم
برخورداری : استفاده، انتفاع، بهره‌جویی، بهره‌مندی، بهره‌وری، تمتع & محرومیت
برخورد : 1 تماس، دیدار، ملاقات 2 رفتار، سلوک، معامله 3 اصابت، التقا، تلاقی 4 زدوخورد 5 مشاجره (لفظی)، درگیری 6 اصطکاک 7 تصادم، تصادف 8 شیوه رفتار 
برخورد کردن: 1 برخوردن، به هم رسیدن، ملاقات کردن 2 تصادف کردن، تصادم کردن 3 تلاقی کردن، مصادف‌شدن 
بر خوردن : 1 قاطی شدن، مخلوط شدن 2 راه یافتن 
برخه : 1 بهره، نصیب 2 عددکسری، کسر 3 پاره، جزء، حصه & اعشاری، عدد صحیح 
برخی : 1 بعضی، پاره‌ای، تعدادی، چندی، شماری 2 جان‌نثار، فدایی، قربانی 3 نثار، فدا، قربان 
بردابرد : آشوب، غوغا، فتنه 
بر دادن : ثمر دادن، به ثمرنشستن، به بار آمدن، به بر نشستن 
بردار : حامل، خطحامل
بردار : 1 مثمر، ثمردار، باردار، میوه‌دار 2 مصلوب 
برداشت : 1   استنباط، استنتاج، بازیافت، تلقی، درک، دریافت 2 جمع‌آوری، حاصل، حاصل‌برداری، محصول‌برداری & کاشت، داشت 3 بهره‌برداری کردن، ضبط 4 اخذ، بازستانی، دریافت & پرداخت 5 بردباری، تحمل، صبر & نابرداری، بی‌تابی 
بر داشتن : 1 با خود بردن، همراه بردن 2 اخذ کردن، گرفتن 3 برداشت کردن 4 برطرف کردن، از بین بردن 5 ازاله کردن، زایل کردن 6 بلند کردن، دزدیدن، ربودن، کش رفتن 7 برچیدن، اختیار کردن، انتخاب کردن، حاصل‌برداری کردن، درو کردن، محصول‌برداری کردن
بردبار : آرام، باحوصله، پرشکیب، حلیم، حمول، خویشتن‌دار، رزین، شکیبا، صابر، صبور، متحمل & کم‌صبر، ناشکیبا، نابردبار، کم‌حوصله 
بردباری : تاب، تحمل، حلم، حوصله، شکیب، شکیبایی، صبر، صبوری، طاقت & ناشکیبایی، کم‌حوصلگی، ناشکیبی 
برد : 1 برودت، سرما، سوز & حر 2 پرنیان 3 حجر، سنگ & کلوخ 
برد : 1 سود، نفع 2 تیررس 3 پیروزی، ظفر & باخت 4 پارچه کتانی 
بردگی : 1 اسارت، 2 بندگی، زرخریدی، غلامی، کنیزی، & آزادگی 
بردمیدن : 1 دمیدن 2 سر زدن، طلوع کردن & غروب کردن 3 رستن، روییدن، سبز شدن & خشکیدن 4 برخاستن، بلند شدن 5 بردمیدن، فوت کردن 6 جوشیدن، فوران کردن 
بردن : 1 جا به جا کردن، حمل کردن، منتقل کردن، حرکت دادن & آوردن 2 سود بردن، نفع کردن & ضرر کردن، زیان کردن 3 برد کردن 4 برنده شدن، پیروز شدن، پیش‌افتادن، شکست دادن & باختن، شکست‌خوردن 5 بر داشتن، پاک کردن، زدودن، ستردن 6 مستلزم بودن، 
برده : 1 اسیر، بنده، خادم، زرخرید، عبد، عبید، غلام، کنیز، مملوک & آزاد، حر 2 مطیع، گوش‌به‌فرمان 3 هواخواه افراطی 
بررسی : امعان، بازدید، بازبینی، تتبع، تجسس، تحقیق، تعمق، تفحص، جستجو، رسیدگی، غور، کاوش، مداقه، مطالعه، ملاحظه، نظارت، وارسی 
بررسی کردن : تحقیق کردن، رسیدگی کردن، وارسی کردن، مطالعه کردن، پژوهش کردن 
برز : 1 بالا، قد، قامت 2 تنه، ساقه 3 ارتفاع، بلندی، پشته 4 بزرگی، جلال، شکوه، عظمت 5 زیبایی 
برز : 1 بذر، تخم، دانه 2 زراعت، کاشت، کشاورزی، کشت
برزخ :اسم 1 درهم، دلخور، دمغ، گرفته 2 بور 3 ناخرسند، ناخشنود، ناراضی 4 حایل، حاجز 5 فاصله 6 اعراف، عالم بالا، عالم مثال 
بر زدن : خیره شدن، مستقیم‌نگاه کردن، زل زدن 
بر زدن : قاطی کردن(ورق‌بازی)
برزگر : حارث، دهقان، رعیت، زارع، کشاورز، کشتگر & ارباب 
برزن : 1 کوچه، کوی، محله، ناحیه 2 شهرداری منطقه 
برزنگی : 1 سیاه زنگی، سیاه‌پوست 2 کاکا سیاه 
بر :صفت 1 زیاد، بسیار، متعدد 2 گروه، دسته، عالم 
برزیگر : برزکار، برزگر، برزه‌گر، دهقان، زارع، فلاح، کشاورز، کشت‌کار، کشتگر & ارباب
بزور : پرزور، پرتوان، زورمند، قوی & ضعیف، ناتوان 
برساخته : جعلی، ساختگی، مصنوعی، غیرواقعی & واقعی، حقیقی 
برسو : فوقانی عالی، 
برش : 1 بریدگی، شکاف 2 بریده، تقطیع، جدایی، فصل، قطع 3 قاش، قاچ 4 کارآیی، توان، برایی، قاطعیت 5 تیزی 6 بریدن 
برشتن: 1 برشته کردن، بریان کردن 2 تف دادن، تفت دادن، بو دادن 3 سوخاری کردن 
برشته : بریان، بلال، پخته، تفت‌داده، تفتیده
برشکستن : 1 شکستن 2 شکست دادن، مغلوب کردن، مقهور ساختن 3 پریشان کردن 
برشمردن : 1 شمارش کردن، شماره کردن، شمردن، حساب کردن 2 بازگو کردن، بیان کردن، ذکر کردن، باز گفتن 3 به حساب آوردن، قلمداد کردن، محسوب داشتن 
برص : پیسی 
برطبق : برحسب، بروفق، مطابق، حسب 
برطرف : 1 رفع، منتفی 2 از میان رفته، ناپدید، معدوم، نابود 
برطرف شدن : 1 ازبین رفتن، از میان رفتن، زایل شدن 2 نیست‌شدن، نابود شدن 3 مرتفع شدن 4 حل شدن، فیصله یافتن 5 تمام شدن، به پایان رسیدن 
برطرف کردن : 1 مرتفع ساختن، رفع و رجوع کردن 2 حل کردن، فیصله دادن، حل کردن 3 از بین بردن، نابود کردن 
برعکس : 1 باژگونه، وارو، وارونه، واژگونه 2 برخلاف، برضد 3 بالعکس 4 به‌رغم 5 خلاف 
برف : ثلج، بشک، فنجا & باران، تگرگ 
برفی : 1 برف‌آلود 2 پربرف 3 برف‌زا & تگرگ‌زا، باران‌زا 4 برف‌روب، برف‌پاروکن 
برق :صفت 1 آذرخش، صاعقه 2 الکتریسیته، کهربا 3 بارقه، جرقه 4 الکتریک 5 تلالو، جلا 6 درخشش، درخشندگی 7 سریع، باسرعت، برق‌آسا 
برق‌آسا :صفت به‌سرعت، تند، سریع برقی، & کند، به‌تانی 
بر : قاطی، مخلوط 
برقرار : 1 استوار، پابرجا، پایدار، ثابت & ناپایدار، نااستوار 2 جاوید، مدام & زودگذر 3 مستقر 4 معین، مقرر 
برقرار شدن : 1 ایجادشدن 2 برپا شدن، دایر شدن 
برقرار کردن : 1 ایجاد کردن، به وجود آوردن 2 برپا کردن، دایر کردن 3 تعیین کردن، معین کردن 
برق زدن : درخشیدن، متلالو شدن، تلالو داشتن 
برقع : روبند، روبنده، مقنعه، نقاب
برق‌کار : الکتریسین، برقی، تعمیرکار برق 
برقی :صفت 1 برقکار، سیم‌کش 2 منسوب به برق 3 شتابان، سریع، برق‌آسا، شتابنده 
برکت : 1 خیر، رحمت، نعمت، 2 سعادت، فیض، نیکبختی 3 خجستگی، یمن 4 افزایش، افزونی، زیادنی، فروانی، فزونی، نزل، وفور 
برکشی : ارتقا، ترقی & تنزل 
بر کشیدن :خارج کردن، درآوردن 2 کشیدن 3 سر دادن، برآوردن 4 بالا بردن 5 ترقی دادن، بلندمرتبه گردانیدن، ارتقا مقام دادن 6 برگرفتن، کنار زدن 7 برافراشتن، بلند کردن 8 رسم کردن، نقاشی کردن 9 پروردن، 
برکنار :صفت 1 خلع، مخلوع، مرخص، معزول، منفصل & منصوب 2 دور، بری، مبرا 
برکنار شدن : معزول‌شدن، عزل شدن، خلع شدن، منفصل شدن & منصوب شدن 
برکنار کردن : معزول کردن، عزل کردن، خلع کردن، منفصل کردن & منصوب کردن، برگماشتن 
برکناری : انفصال، خلع، عزل & انتصاب، برگماری 
برکندن : 1 از ته کندن، کندن 2 از ریشه درآوردن، ریشه‌کن کردن 3 جدا کردن، بریدن & نشاندن 4 نابود کردن، ازبین بردن 5 دور کردن 
برکه : آب‌انبار، آبدان، آبگیر، استخر، برم، تالاب، غدیر
برگچه : برگک، برگ‌کوچک 
برگردان : 1 ترجیع 2 عکس، وارو 3 ترجمه 
برگرداندن : 1 بازگرداندن، برگردانیدن 2 برگشت دادن، بازگشت‌دادن، پس دادن 3 وارو کردن 4 پشت‌ورو کردن 5 واژگون کردن 6 تغییر دادن 7 ترجمه کردن 8 بالا آوردن، استفراغ کردن، قی کردن 9 واژگون کردن 01 سرنگون کردن، به زمین‌انداختن 1 
برگرفتن : اخذ کردن، اقتباس کردن، بر داشتن، گرفتن 
برگرفته : ماخوذ، مقتبس
برگ‌ریزان، برگریزان : پاییز، خریف، خزان & بهار
برگزار کردن : 1 برپاداشتن، ترتیب دادن، برپا کردن، منعقد کردن 2 انجام دادن 3 ادا کردن، به‌جا آوردن 4 سپری کردن 
برگزاری : 1 انجام، اجرا 2 ادا، به جاآوری 
برگ زدن : حقه زدن، فریب‌دادن، نیرنگ بکار بستن 
برگزیدن : انتخاب کردن، اختیار کردن، پسند کردن، پسندیدن، گزینش کردن 
برگزیده :صفت زبده، صفی، گزیده، مبعوث، مختار، مرجح، ممتاز، منتخب، نخبه
برگشت : 1 بازآیی، بازگشت، رجعت، عود، عودت، مراجعت 2 عدول، معطوف
برگشتن :اسم 1 بازآمدن، 2 رجعت کردن، مراجعت کردن 3 سرنگون‌شدن، واژگون شدن 4 منصرف شدن 5 مرتدشدن 6 تغییر یافتن، تغییر کردن 7 ارتداد، انصراف & رفتن، عازم شدن 8 تغییر جهت‌دادن 9 عدول کردن 01 نامساعد شدن 11 برگشت خوردن 
برگ : 1 صفحه، فیش، ورق، ورقه 2 اسباب، دستگاه، ساز، سامان، نوا 3 آذوقه، توشه 4 آهنگ، عزم، قصد 5 تمایل، رغبت، میل 6 التفات، پروا، توجه 7 نغمه 8 تاب، توان، طاقت، یارا 
برگماری : انتصاب، نصب & برکناره
برگماشتن : انتصاب کردن، برگماردن، گماشتن، مامور کردن، ماموریت‌دادن، منصوب کردن 
برگه : 1 ورق، ورقه، تکه کاغذ 2 جواز، تاییدیه 3 سند، مدرک 4 فیش 5 برش‌میوه‌های خشک شده 
برلیان :صفت 1 الماس‌تراش‌خورده، الماس خوش‌تراش، الماس شفاف 2 براق، درخشان، درخشنده، شفاف 
برم : 1 آبگیر، استخر، برکه، تالاب، غدیر 2 بند، سد کوچک 
برملا : 1 آشکار، ظاهر، علنی، عیان، فاش 2 رسوا 3 افشا 4 ابراز 
برمنش : 1 خودخواه، خودپسند 2 مغرور، متکبر، پرافاده، متفرعن 
برمنشی : 1 خودخواهی، خودپسندی 2 غرور، تکبر، افاده، تفرعن 
برمنشی کردن : 1 خودستایی کردن، خودپسندی کردن 2 مغرورشدن، تکبر ورزیدن، افاده کردن، تفرعن فروختن 
برنا : 1 جوان، شاب، فتا، نوجوان 2 خوب، ظریف، نیک & پیر، جاافتاده، زال، سالخورده، شیخ، کلان‌سال، کهنسال، مسن، معمر
برنامه : پروگرام، دستور کار، طرح، نقشه
برنامه‌ریزی : طرح‌ریزی، نقشه‌ریزی
برنایی : جوانی، شباب، نوجوانی & کهولت، پیری 
برنج : 1 آلیاژ مس و روی وسرب 2 شلتوک 3 پلو 
برنج‌زار، برنجزار : برنجار، شالیزار، برنجستان 
برندگی : 1 برایی، تیزی 2 برش، قاطعیت، کارآیی & کندی
برنده : 1 بران، برا، تند، تیز 2 قاطع & کند 3 موثر، کاری 4 زایل‌کننده 
برنده : 1 پیروز، فاتح، قهرمان 2 حامل & بازنده
برنز : آلیاژ مس و قلع، مفرغ 
برنزه : به رنگ برنز 
برنش : نایژه، قصب‌الریه 
برنشیت : ورم ریه، ورم نایژه‌ها 
بروبر : بادقت، خیره‌خیره، خیره، زل‌زده 
بروبرگرد : چون‌وچرا، شک، تردید 
بروبوم : بوم و بر، زمین، سرزمین، اقلیم، ملک 
بروت : سبلت، سبیل، شارب & ریش، محاسن 
بروج : 1 ابراج 2 برج‌ها، دژها، قلعه‌ها 3 ماهها 
برودت : 1 خنکی، سردی، سرما & حرارت 2 سردی‌مزاج 
برودت‌زا : خنک کننده، سرمازا & حرارت‌زا، گرمازا 
برودری : زری‌دوزی، قلاب‌دوزی، گلدوزی، ملیله‌دروزی 
بروز : 1 ابراز، پیدایی، پیدایش، تجلی، ظهور، نمایش، نمود 2 آشکار شدن، پدیدار شدن، نمایان شدن & پنهان شدن، مخفی‌شدن، نهان شدن 
بروز دادن : اظهار کردن، ابراز کردن، آشکار ساختن، فاش ساختن، فاش کردن & نهفتن، نگفتن 
بروفق : برابر، برحسب، برطبق، مطابق، موافق & به‌رغم 
برو : 1 کاری، زرنگ، چالاک 2 بادپا 3 سریع 
برومند : 1 بارور، مثمر، میوه‌دار 2 قوی، رشید، نیرومند محکم 3 برخوردار، بهره‌ور، کام‌روا، کامیاب 4 خرم، شاداب 5 آبرومند 
برون آمدن : 1 خارج‌شدن & داخل شدن 2 دمیدن، روییدن، سرزدن، سبز شدن 
برون : 1 بیرون، خارج & درون 2 ظاهر، برونه & باطن، درونه 3 مستثنا 
برون شهری : بیابانی، جاده‌ای، خارج از شهر & درون‌شهری 
برهان آوردن :دلیل‌آوردن، استدلال کردن، حجت آوردن 
برهان : بینه، حجت، دلیل، فرنود
برهم : 1 آمیخته، انباشته، انبوه 2 پریش، پریشان، درهم، مضطرب 3 شوریده، مضطرب 
برهم زدن : 1 به هم‌زدن، زیرورو کردن، مخلوط کردن 2 پراکنده کردن، پراکنده ساختن، آشفته کردن، پریشان کردن 3 از نظم انداختن، ایجاد اختلال کردن، بی‌نظم کردن، مختل کردن 4 خراب کردن 
برهمن : 1 پیشوای دینی‌برهمایی، برهمند 2 برهمایی 
برهنگی : عریانی، عوری، لختی & پوشیدگی، مستوری 
بره :صفت 1 نوزاد گوسفند 2 حمل، برج حمل 3 آهوبچه 4 مطیع، تسلیم، بی‌اراده 
برهنه : 1 پتی، عاری، عریان، عور، لاج، لخت، نامستور & پوشیده، مستور 2 فقیر، مستمند، بی‌نوا، تنگ‌دست 
برهوت : بیابان، صحرا، کویر
برهه : پاره‌ای از وقت، روزگار، مرحله، مرحله‌ای از زمان 
بریات : 1 حسنات 2 عام‌المنفعه 
بری : ارضی، خاکی، زمینی & 1 بحری 2 بیابانی 
بریان : 1 برشته، تفته، کباب، مسمن، بلال، تفتیده & آب‌پز 2 ملتهب، مضطرب، پرسوزوگداز 
بریان کردن : برشته کردن، بلال کردن، تف دادن، کباب کردن 
بری : 1 بیزار، منزجر، متنفر 2 تهی، دور، عاری، محترز، 3 مصون 3 بی‌گناه، پاک، مبرا 
برید : 1 پست، چپر، چاپار 2 پیک، قاصد 3 پستچی، نامه‌رسان، نامه‌بر 
بریدگی : 1 انشقاق، انقطاع، برش، تقیطع، قطع 2 جدایی 3 پارگی، دریدگی 4 زخم
بریدن :فعل 1   قطع کردن، قطع & پیوند دادن 2 گسستن، گسیختن & پیوستن 3 اره کردن، قیچی کردن، برش دادن، چیدن 4 دریدن، شکافتن، 5 برش دادن 6 جدا شدن، قطع رابطه کردن & پیوستن 7 جدایی انداختن 8 عبور کردن، گذشتن، طی کردن 9 تعیین کردن، مقرر کردن
بریده : 1 جدا، قطع، گسسته، منقطع 2 ناامید، وازده & امیدوار
بریزن : 1 اجاق، بریجن، تابه، تنور، فر 2 پرویزن، خاک بیز، غربال 
بریشم : ابریشم 
بریشم‌نواز:صفت چنگ‌نواز، چنگی، ساززن، نوازنده 
بریگاد : 1 جوخه 2 تیپ 
برین :صفت بالایی، اعلی & فرودین 
بریه : بیابان، صحرا، وادی 
بریه : خلق، مخلوق، مردم، ناس 
بزاز : پارچه‌فروش، جامه‌فروش
بزازی : 1 پارچه‌فروشی، شغل‌پارچه‌فروش 2 مغازه پارچه‌فروشی 
بزاق : آب‌دهان، تف، خدو، خیو
بزدل : آهودل، ترسان، ترسنده، ترسو، جبان، جبون، خایف، کم‌جرات، کم‌دل & شجاع، نترس، شیردل 
بزدلی : ترس، ترسویی، جبن، جبونی، مخافت، هراس & شجاعت، شهامت، نترسی 
بزرگ : 1 ارجمند، بابا، خداوند، خواجه، رئیس، سر، سرپرست، سرور، شخیص، عالیقدر، کبیر، کلان، محتشم، معظم، مولا، مهتر & بنده، کهتر 2 خطیر، عظیم، مهیب 3 تنومند، جسیم، عظیم‌الجثه، کوه‌پیکر، گنده 4 عریض، فراخ، گسترده، گشاد، وسیع & کم‌عرض 5 ارشد
بزرگان : مهان، رجال، سران، اعاظم 
بزرگ‌جثه : تناور، تنومند، سمین، عظیم‌الجثه، فربه، گنده
بزرگ‌داشت، بزرگداشت : 1 اعزاز، اعظام، تبجیل، تجلیل، تعظیم، تکریم، توقیر، گرامی‌داشت، نکوداشت & تحقیر 2 احترام، حرمت، رعایت
بزرگ داشتن : محترم‌شمردن، گرامی داشتن، نکو داشتن احترام‌گذاشتن، تکریم کردن، معزز داشتن، عزیز داشتن & کوچک شمردن
بزرگ‌راه، بزرگراه : آزادراه، اتوبان، شاهراه & کوره‌راه 
بزرگ‌زاده : 1 اصیل، شریف، نژاده 2 نجیب‌زاده، نسیب
بزرگ‌سال، بزرگسال : 1 بالغ، رشید 2 پیر، جاافتاده، سال‌خورده، سال‌دیده، سالمند، کلان‌سال، مسن & خردسال 
بزرگ‌سالی، بزرگسالی :سال‌دیدگی، سال‌خوردگی، سالمندی، کلان‌سالی، کهولت & خردسالی 
بزرگ شدن : 1 رشد کردن، نمو کردن 2 بالغ شدن، برومند شدن، رشید شدن 3 تنومند شدن، جسیم شدن، گنده‌شدن & کوچک شدن 4 چاق شدن، فربه شدن & لاغر شدن 5 ستبر شدن، ضخیم شدن، کلفت‌شدن 6 عظیم شدن، گسترده شدن، وسیع شدن 7 پرتوان شدن، توانا شدن & نات
بزرگ کردن : 1 بارآوردن، پرورش دادن، پروراندن 2 تربیت کردن 3 تروخشک کردن، مراقبت کردن 4 آگراندیسمان کردن، مبالغه کردن، مهم جلوه دادن، اغراق کردن 
بزرگ‌منشی : 1  علوطبع، مناعت 2 بزرگواری 
بزرگ‌نمایی : 1 اغراق، مبالغه 2 آگراندیسمان & کوچک‌نمایی 
بزرگوار : ارجمند، بلندقدر، سرور، شرافتمند، شریف، عالی‌قدر، عظیم‌الشان، فخیم، گرامی، مجید، محترم، معز، معظم، مفخم، مکرم، نبیل، نبیه، والاگهر & بی‌شرف، حقیر، ذلیل، زبون 
بزرگوارانه :قید 1 جوان‌مردانه 2 توام با بزرگواری 3 سخاوتمندانه 
بزرگواری : ارجمندی، بزرگی، حمیت، عظمت، علو، کبریا، کرامت & حقارت، خردی 
بزرگی : 1 احتشام، بزرگواری، بلندمرتبگی، عظمت، علو، مجد، نبل، نجابت، والایی 2 بلوغ، رشد 3 فراخی، کلانی، وسعت & خردی، کوچکی 
بزک : 1 آرایش، پیرایه، توالت، خودآرایی، زینت، سرخاب 2 آب‌وتاب 
بزک : بزغاله، بچه بز، بز کوچک، کهره & بره، قوچ 
بزم‌آرا : 1 مجلس‌آرا، بزم‌افروز، محفل‌آرا & رزم‌آرا 2 شورآفرین، نشاطآفرین 3 ساقی 
بزم : انتعاش، جشن، سور، ضیافت، عیش، مجلس، مجلس عیش‌ونوش، محفل، انس، میهمانی 1 & رزم 2 ماتم
بزمگاه: 1 بزمگه، بزمه، مجلس‌عیش‌ونوش & رزمگاه، رزمگه 2 عشرتکده، عشرتگاه & ماتمکده، ماتم‌سرا 
بزمی :صفت 1 بزم‌نشین & رزمی 2 مناسب بزم، مربوط به بزم 3 عیاش، خوش‌گذران، عشرت‌طلب 
بزن : 1 بهادر، جنگاور، دلاور، دلیر، شجاع، یکه‌بزن & بخور 2 جنگی، دعوایی، کتک‌کار & کتک‌خور 3 پرزور، زورمند، قوی، نیرومند & ضعیف، ناتوان 
بزن‌بهادر : شجاع، قدرتمند، دعوایی، بزن، پرزور
بزنگاه : 1 دزدگاه، کمینگاه، کمینگه، لورگاه، مکمن 2 میعادگاه، وعده‌گاه 3 لحظه حساس 
بزن و بکوب : 1 بزن‌بزن، دعوا، کتک‌کاری 2 مجلس رقص وپایکوبی، بزن و برقص 
بزه : 1 اثم، خطا، خطیئه، ذنب، گناه، معصیت & ثواب 2 تقصیر، جرم، جنایت 3 حیف، جور، ستم 
بزه‌کار، بزهکار :صفت بزومند، تبه‌کار، خاطی، خطاکار، عاصی، عصیانگر، گناه‌کار، مجرم، مذنب، مقصر & بی‌گناه
بژ : قهوه‌ای روشن، نخودی تیره 
بژول : کعب، قوزک پا 
بسا : 1 بسیار، چه بسیار 2 شاید، احتمالا 
بساتین : بستان‌ها، پالیزها، جالیزها، باغ‌ها، بوستان‌ها & صحاری، بیابان‌ها 
بساز : 1 خرسند، سازشگر، موافق، سازگار، قانع & ناسازگار 2 آماده، ساخته، مهیا & نامهیا 
بسازوبفروش :بسازوبنداز 
بساطت : 1 بی‌تکلفی، سادگی & پیچیدگی، غموض 2 خوش‌رویی، گشاده‌رویی 3 شیرین‌زبانی، لطف‌وگفت، لطیفه‌گویی، ملاطفت 4 فراخی، گشادی 
بساط : 1 فرش، گستردنی 2 اثاث، اثاثیه، اسباب، دستگاه، لوازم، متاع 3 ادیم، خوان، سفره 4 عرصه، میدان 5 مجلس، محفل، محضر 6 پهنه، عرصه، گستره 
بس :قید 1 اکتفا، بسندگی، 2 بسنده، کافی، مکفی 3 فقط 4 بسا، بسیار، زیاد، فراوان، کثیر، متعدد & اندک، پشیز، قلیل، کم، ناچیز
بسامان :e‌b[صفت 1 آراسته، آماده 2 بقاعده 3 سامان‌یافته، مرتب، منتظم، منظم & نابسامان
بسامد : 1 تکرار، تناوب، فرکانس، کثرت‌وقوع 2 تردد 
بسان : شبیه، قرین، مانند، مثل، نظیر، همانند، به‌سان 
بساوایی : 1 لامسه 2 لمس & چشایی، بویایی، بینایی 
بساوش : بساوایی، لامسه، لمس
بساویدن : بسودن، لمس کردن & چشیدن، بوییدن 
بستان : 1 بوستان 2 گلزار، گلستان، باغ 3 پالیز، جالیز & راغ، صحرا، بیابان، کویر 
بستان‌کار، بستانکار : داین، طلبکار، وامخواه & بدهکار، مدیون، وام‌دار 
بستانی :صفت 1 بوستانی 2 پالیزبان، جالیزبان، بستانچی 3 باغبان، گل‌کار 
بست : 1 باغ، گلزار، میوه‌زار 2 پشته، زمین ناهموار، گریوه 3 محور سنگ آسیا 4 گندم برشته، گندم بریان 
بست :اسم 1 بند، قید، چفت، سد 2 مسدود 3 عقده، گره، گیره، گیر 4 تحصن 5 تحصنگاه، بستگاه 6 شش‌نخود تریاک
بستر : 1 تختخواب، تشک، خوابگاه، دواج، رخت‌خواب، فراش 2 قشر، لایه 3 مجرای رودخانه
بسترسازی : زمینه‌سازی، تمهید مقدمه 
بستری : بیمار، دردمند، رنجور، علیل، مریض، ناخوش، نقاهت‌زده & سالم، سرحال 
بستری شدن: بستری‌گشتن، بیمار شدن، مریض شدن، ناخوش گردیدن 
بستگان : اقربا، اقوام، خویشان، فامیل، کسان، نزدیکان، وابستگان، وابسته‌ها & اغیار، بیگانگان 
بستگی : 1 ارتباط، پیوستگی، پیوند، خویشاوندی، خویشی، رابطه، علقه، قرابت 2 مشروط، منوط، وابسته
بستگی داشتن : 1 وابسته بودن، منوط بودن، مشروط بودن 2 خویشاوند بودن، قرابت داشتن 3 پیوند داشتن، مرتبط بودن، رابطه داشتن 
بست نشستن :تحصن‌جستن، تحصن کردن، متحصن شدن، پناه گرفتن & بست شکستن 
بست‌نشین : اعتصابی، متحصن، بستی، بست‌چی 
بستن : 1 فراز کردن، قفل کردن، کلون کردن & باز کردن، وا کردن گشودن، 2 تعیین کردن، مقرر کردن، منعقد کردن & فسخ کردن 3 گره زدن 4 سد کردن، مسدود کردن & آزاد کردن، باز کردن 5 راه‌بندان کردن، قرق کردن 6 ورچیدن جمع کردن(بساط و )، تعطیل کرد
بستوه : به‌تنگ‌آمده، درمانده، ذله، ستوه، عاجز، فرومانده، لاعلاج، مستاصل بیچاره، 2 دل‌تنگ، مغموم، ملول 
بسته‌بندی : 1   عدل‌بندی، جعبه‌بندی 2 پیچیدن 
بسته :اسم 1 قفل، مقفل & باز 2 محدود، محصور، مسدود & آزاد، باز، نامحدود 3 دلمه، لخته، منعقد 4 منجمد، یخ‌زده 6 گرفته 7 مقید 8 جعبه، محموله، ملفوفه 9 بند، عدل 1 0 بستگی، تابع، منوط، وابسته 11 افسون‌شده 21 عنین & باز 31 تعطیل & باز 
بسزا : درخور، سزاوار، شایان، شایسته، عمده، مهم
بسط : 1 اتساع، توسعه، فراخی، گسترش، وسعت 2 اطاله، تفصیل، توضیح، شرح 3 انبساط 4 باز کردن، گشادن، گشودن 5 گستردن، گسترانیدن & قبص 6 انتشار، پراکنش، پراکندن 
بسطت : 1 توسعه دادن، گستردن بسط دادن، 2 به تفصیل گفتن، مشروح ساختن 3 سعت، گشادگی، فسحت 4 وسعت، گسترش 5 وفور، فراوانی، کثرت 
بسط دادن : 1 گسترش‌دادن، وسعت بخشیدن 2 شرح دادن، به تفصیل‌بیان کردن 
بس کردن : 1 اکتفا کردن، بسنده کردن 2 کفایت کردن 3 به پایان رساندن، تمام کردن 4 باز ماندن، متوقف شدن 
بسمل :اسم 1 ذبح، قربانی، نحر 2 سربریده، سربریدن، ذبح کردن، 3 بردبار، حلیم
بسند : 1 بسنده، بقدر کفایت، کافی، مکفی 2 تمام، کامل 3 سزاوار، شایسته 
بسندگی : بس، کافی، کفایت، کمال
بسنده :اسم 1 اکتفا، بس، 2 بند، کافی، مکفی، وافی، کامل 3 سزاوار، شایسته 4 قناعت، کفایت 
بسنده‌کار : قانع، راضی، خشنود 
بسنده‌کاری : 1 اکتفا، قناعت 2 خشنودی، رضایت 
بسنده کردن : 1 اکتفا کردن، بس کردن، قناعت کردن، کفایت کردن 2 خشنود شدن، راضی گشتن، قانع شدن 
بسودن : 1 بساویدن، سودن، لمس کردن، مالیدن 2 آزمودن، امتحان کردن، آزمایش کردن 
بسیار : انبوه، بس، بسی، بغایت، بی‌اندازه، بی‌حد، بیش، بی‌شمار، بی‌مر، بی‌نهایت، جزیل، خیلی، زیاد، سخت، شدید، عدیده، فاحش، فراوان، کثیر، کلان، مشبع، متعدد، معتنابه، سرشار، مفرط، وافر، هنگفت & اندک، قلیل، کم
بسیارخوار : اکول، پرخور، پرخوار، شکمو & کم‌خور 
بسیاری : تکثر، غزارت، فراوانی، کثرت، وفور & کمی 
بسی :صفت بسیار، خیلی، زیاد، فراوان & کم، اندک 
بسیج : 1 ابزار، اسباب، سامان، وسایل 2 آمادگی، آماده‌سازی، تدارک، تمهید 3 جنگ‌افزار، سلاح 4 سازوبرگ 5 اراده، عزم، قصد، میل 
بسیجیدن : آماده ساختن، بسیجی کردن، تدارک دیدن، تمهید کردن، سامان‌دادن، مهیا ساختن 2 آهنگ کردن، اراده کردن، قصد کردن 
بسیجیده : آماده، حاضر، مهیا، بسته میان 
بسیط :اسم 1 بسیطه، ساده، عنصر مفرد & مرکب 2 بی‌غش، خالص، ناب 3 فراخ، گسترده، گشاد، گشاده، وسیع 4 طبیعی، غریزی، فطری، 5 پهنه، صحنه، عرصه، فراخنا، گستره 6 احمق، کانا 7 زودباور، خوش‌باور 8 سلیم 9 زمین، ارض، کره زمین 
بسیم : خرم، خوشحال، خندان، خوشرو، شادمان، گشاده‌رو، مسرور 
بشارت : خبرخوش، مژدگانی، مژده، نوید & انذار
بشارت دادن : خبر خوش‌دادن، مژده دادن 
بشاش :ابروگشاده، بانشاط، بسام، خرم، خشنود، خندان، خوش‌خو، خوش‌رو، شاد، شادمان، شنگول، گشاده‌رو، نیک‌رو، هیراد & مغموم، درهم، بق‌کرده، گرفته 
بشاشت : 1 ابتسام، خوش‌رویی 2 خوشی، شادمانی، نشاط 3 گشاده‌رویی، تازه‌رویی 4 خوش‌منشی 
بشخصه : شخص
بش :صفت 1 دیم 2 بسیم، تازه‌رو، خوش‌برخورد 3 خوش 4 خوشمره، لذیذ 5 بست، بند 6 یال، کاکل 
بشر : آدم، آدمی، آدمی‌زاد، آدمی‌زاده، انسان، مردم، ناس & حیوان
بشرح :قید 1 به‌تفصیل، مبسوط، مشبع، مشروح، مفصل، 2 تفصیلا، مفصلاً 
بشردوست: انسان‌دوست، مردم‌گرا، نوع‌پرور، نوع‌دوست 
بشردوستانه:انسان‌دوستانه، نوع‌پرورانه، مردم‌گرایانه 
بشردوستی :قید نوع‌دوستی، نوع‌پروری، مردم‌گرایی، انسان‌دوستی 
بشره : 1 پوست، جلد 2 غشا 3 چهره، رخ، روی، صورت
بشریت : آدمیت، انسانیت، مردمی & حیوانیت
بشقاب : ظرف، غذاخوری، دیس‌کوچک 
بشکاری :
بشک : 1 مو، کاکل 2 مجعد، تابدار 
بشکوه : باشکوه، باهیبت، شکوهمند، فرمند، مجلل & بی‌شکوه
بشکه : 1 پیت، چلیک 2 واحداندازه‌گیری نفت 3 بسیار چاق، خیکی 
بشو : شدنی، ممکن & نشدنی، ناممکن، محال 
بشیر : بشارت‌دهنده، مبشر، مژده‌رسان & نذیر
بصارت : 1 بینایی 2 بینش، بصیرت، دانایی 3 خبرگی، دانایی، زیرکی 4 بینا شدن 
بصر : 1 چشم، دیده، عین 2 بینایی 3 بینش، دید، آگاهی 
بصل : پیاز
بصیر : آگاه، بینا، خبره، خبیر، دانا، روشن‌بین، مدبر، مطلع & نابینا، ناآگاه 
بصیرت : آگاهی، بینایی، بینش، دانایی، روشن‌بینی، زیرکی، عاقبت‌بینی، مال‌اندیشی، نهان‌بینی، هوش‌یاری
بضاعت : 1 سرمایه، مایه 2 ثروت، دارایی، مال، مکنت، ملک 3 کالا، مال‌التجاره، متاع
بطال :صفت 1 بی‌کار، بی‌کاره & کارآ، کاری 2 تن‌آسا، تنبل، تن‌پرور، کاهل & زرنگ، فعال، کوشا 3 یاوه‌گو، مهمل‌گو، دروغ‌گو & حقگو 4 دلاور، دلیر & جبون
بطالت : 1 بی‌کارگی، بی‌کاری، تنبلی، تن‌پروری، کاهلی & کارایی، فعالیت 2 اهمال، لاقیدی 3 بیهوده‌سرایی، بیهوده‌گویی، یاوه‌گویی 4 هزل 
بطر : 1 شادی، شادمانی، سرور 2 سرمستی، نشئه، مستی 3 غرور، تفرعن، تکبر 4 طغیان، عصیان، سرکشی 5 ناسپاسی، کفران 
بطری : ظرف شیشه‌ای، بطر 
بطش : 1 سختگیری & آسان‌گیری، تساهل 2 حمله 3 باس 4 سخت گرفتن & آسان گرفتن 5 خشم، قهر 6 دوانیدن، دواندن 7 راندن 
بطلان : 1 ابطال، رد، نفی، نقض & اثبات، تایید 2 پوچی، هیچ 3 باطل شدن، ضایع شدن، فاسد شدن 4 از کار افتادن 
بطل : 1 بهادر، دلاور، دلیر، شجاع 2 پهلوان، گرد، یل 3 جنگاور، سلحشور 
بط : 1 مرغابی 2 شرابدان، صراحی
بطن : 1 اندرون، شکم، ناف 2 دل 3 مرکز، وسط 4 جوف 5 رحم، زهدان 6 مضمون، محتوا 
بطون : 1 بطن‌ها 2 نهان، پوشیدگی، نهفتگی 3 نهان شدن & ظهور 4 شکم‌ها 5 رحم‌ها، زهدان‌ها 
بطی‌الانتقال :بیق، کندذهن، دیرفهم، کندفهم & سریع‌الانتقال 
بطی‌ء : 1 آهسته، یواش & تند، سریع 2 درنگ‌کار، دیرجنب، کند 3 کندرو & تندرو، سریع‌السیر 
بطو : آهستگی، درنگ، کندی & سرعت 
بعث : 1 حشر، معاد، نشوز 2 رستاخیز، قیامت 3 برانگیختگی 4 برانگیختن 5 فرستادن 6 زنده کردن (مردگان) 
بعد : 1 بعد
بعد : 1 دوری & قرب 2 فاصله، مسافت 3 اندازه، وسعت 4 جنبه، جهت، نظر 5 منظر، دیدگاه 
بعدی : آتی، آینده & سابق، قبلی 
بعضبعضی :ضمیر 1 برخی، پاره‌ای، گروهی & همه 2 بعض & کل
بعلاوه، به‌علاوه :قید برسی، علاوه‌براین، به‌اضافه، وانگهی
بعید : 1 پرت، دور، دورافتاده، متباعد & نزدیک، قریب 2 بیگانه 3 نامحتمل، غیرمحتمل، مستبعد 4 باورنکردنی، دورازذهن، دور از انتظار 5 خلاف، ناروا 
بعینه : 1 عین
بغا :صفت 1 روسپی & نجیب 2 مخنث، هیز 3 بدکار، فاسد 
بغاز : باب، تنگه، گذرگاه، معبر
بغاوت : سرکشی، طغیان، عصیان 
بغایت : بسیار، بشدت، بی‌اندازه، بی‌نهایت، خیلی
بغ : 1 ایزد، خدا 2 بت، صنم، فغ 
بغتتبغرنج : پیچیده، حاد، دشخوار، دشوار، سخت، شاق، صعب، غامض، مشکل، معضل، معقد، مغلق، وخیم & آسان، ساده، سهل 
بغستان : بتخانه، بتستان، بتکده، بیت‌الاصنام، فغستان 
بغض : 1 عقده 2 حقد، کینه، کین & حب، مهر 3 دشمنی، عداوت، عناد، غیظ & نشاط، لبخند 0 
بغل : 1 آغوش، بر، پهلو، جفت، کنار 2 جانب، سمت، طرف 3 نزدیک 4 تنگ 
بغل‌خواب : 1 هم‌بستر 2 شوهر 3 همسر 4 مترس 
بغل‌خوابی : هم‌آغوشی، هم‌بستری 
بغلی :صفت 1 بغل‌دستی، پهلویی، کناری 2 آمخته به بغل شدن 3 شیشه‌شراب (کوچک و مستطیلی) 3 نوعی قطع کتاب 
بغی : 1 ضلال، ضلالت، گم‌راهی 2 بدکاری، تبه‌کاری، فساد 3 تجاوز، تعدی، سرکشی، نافرمانی 4 تجاوز کردن، تعدی کردن 5 ستم کردن، ظلم کردن 6 ظلم، ستم 
بفرمان : 1 رهوار & بدلجام، سرکس 2 رام، فرمان‌بردار، مطیع & نافرمان حسب‌الامر، بفرموده 
بفرموده : حسب‌الامر 
بقا : 1 ابدیت، ادامه، استمرار، پایندگی، جاودانگی، خلود، دوام 2 زندگانی، زیست، 3 زندگی کردن، زیستن 4 پایدار ماندن، جاوید ماندن، مخلد شدن 
بقاع : 1 امکنه متبرکه، بقعه‌ها، بقع، زیارتگاهها، مزارها، مکان‌های متبرک 2 امکنه، محل‌ها، جاها، مکانها 3 تکیه‌ها، خانقاه‌ها، صوامع، صومعه‌ها 
بقاعده : 1 درست، طبق‌قاعده & بی‌قاعده 2 مرتب، منظم & نامرتب، نامنظم 
بقال : خواربار فروش، سقطفروش 
بقالی : 1 خواربارفروشی، سقطفروشی 2 مغازه، دکان 
بقایا : 1 باقیمانده، بقیه‌ها، ته‌مانده 2 تفاله، درد، رسوب 3 نخاله 4 آثار، رگه‌ها 5 بازماندگان 
بقچه : بغچه، جامه‌دان، دستمال
بقر : سهر، گاو، گوساله
بقعه : 1 زیارتگاه، مدفن، مزار، بقعت، مکان متبرک 2 بنا، خانه، سرا، عمارت 3 جا، جایگاه، مقام، مکان
بقولات : بنشن، حبوبات 
بقیه : 1 بازمانده، باقی‌مانده، باقی، بقایا، بقیت، تتمه 2 ادامه، دنباله 3 مابه‌التفاوت، مانده
بکا : 1 اشک ریختن، گریستن، گریه کردن & خندیدن 2 گریه
بکارت : 1 دختری، دوشیزگی، عذرت 2 تازگی
بکر : 1 باکره، بتول، دختر، دوشیزه، عذرا & بیوه 2 دست‌نخورده 3 بدیع، تازه، طرفه، نو
بکش :قید باجدیت، سخت 
بکش‌بکش : 1 قتل، آدم‌کشی 2 نسل‌کشی، کشتار 
بکش : جاکش، قواد 
بکش‌واکش :جدال، درگیری، کشمکش 
بک : 1 غوک، قورباغه، وزغ 2 گریزگاه 3 بیشه، جنگل، درخت‌زار 
بکمال : 1 کامل 2 کاملا & ناقص
بکم :اسم 1 الکن، گنگ، گنگی 2 الکن شدن، گنگ شدن & گویا
بکن : سوء‌استفاده‌چی، تلکه‌کن، کلاش 
بکوب : 1 بدون توقف، یک‌راست 2 سریع، باسرعت زیاد 3 بلادرنگ 
بگاه :e 1 بامداد، پگاه، صبحگاهان & شامگاه 2 بموقع، بهنگام & بی‌موقع، نابهنگام
بگو : پرحرف، پرسخن، وراج & کم‌حرف 
بگومگو : بحث، جدل، جروبحث، دعوا، گفتگو، مباحثه، مجادله، مرافعه، مشاجره، نزاع لفظی & صلح‌وصفا
بگووبخند :صفت 1 شوخی، مزاح 2 شاد، شوخ، خنده‌رو، شوخ‌طبع 
بگیروببند : 1 حکومت نظامی 2 توقیف، حبس 3 قیدوبند، بگیروببند 4 بازداشت دسته‌جمعی، دستگیری‌بی‌حساب‌وکتاب 
بلا :صفت 1 آزار، آسیب، آشوب، آفت، بلیه، رزیه، رنج، سختی، فاجعه، فتنه، گزند، محنت، مشقت، مصیبت 2 آزمایش، آزمون، امتحان 4 زرنگ، ناقلا & پخمه 5 حیله‌گر، محیل & ساده‌لوح 
بلااثر :قید بی‌اثر، ناموثر، بی‌تاثیر 
بلااجر :قید بی‌مزد، بی‌پاداش 
بلااختیار :صفت 1 بی‌اختیار، بی‌اراده 2 غیرارادی & اختیاری 
بلااراده :صفت بی‌اختیار، بی‌اراده & ارادی، تعمد
بلاانقطاع :صفت پیاپی، پی‌درپی، بلاوقفه، بی‌وقفه، پیوسته، لاینقطع، مدام، مستمر 
بلا : بدون، بی & با
بلاتردید :صفت 1 بی‌تردید، بی‌گمان، بی‌شک 2 قطع
بلاتکلیف :s پادرهوا، معلق، معوق، نامشخص، نامعلوم & مشخص، معلوم
بلاجواب : بی‌پاسخ، بی‌جواب 
بلاجهت :صفت قید 1 بی‌دلیل، بی‌سبب، بی‌خود، بی‌علت 2 غیرقانونی 
بلاخیز : مصیبت‌بار، فتنه‌خیز 
بلاد : بلدان، بلدها، دیارها، شهرها، مداین، مدینه‌ها، ولایات، ولایت‌ها، قراء، سرزمین‌ها 
بلادرنگ :صفت آنی، بلافاصله، به‌تعجیل، به‌سرعت، بی‌درنگ، سریعاً، فوراً، فوری
بلاده :صفت 1 بدکار، روسپی، فاحشه 2 فاسق، نابکار، بدکار 3 هرزه‌گو 4 مفتن، مفسد 4 تبهکار 
بلاشبهه :صفت بلاشک، تحقیقاً، حتماً، محققاً، یقین
بلاعوض :صفت بی‌مزد، رایگان، مجانی، مفتی & غیررایگان 
بلاغ : 1 پیام‌رسانی 2 بلوغ، رشد 
بلاغت : 1 چیره‌زبانی، رسایی، زبان‌آوری، سخنوری، شیواسخنی، شیوایی، فصاحت 2 بلوغ، رشد
بلافاصله :صفت آنی، بی‌درنگ، دردم، علی‌الفور، فوراً، همان‌دم، فوری، بی‌وقفه 
بلافایده :صفت بی‌فایده، بی‌ثمر، مهمل 
بلاکش : رنجبر، زجردیده، زجرکشیده، سختی‌کش، متحمل، محنت‌کش
بلاگردان :صفت 1 صدقه، قربانی 2 برخی 3 بلاچین 
بلال :اسم 1 ذرت 2 برشته، بریان
بلامانع :قید 1 بی‌مانع، بدون اشکال 2 بلاقید، آزاد 
بلامعارض :قید بلامنازع، بی‌بدیل، بی‌معارض، بی‌رقیب، یکه‌تاز
بلاواسطه :صفت  بی‌واسطه، راساً، مستقیماً & باواسطه، مع‌الواسطه 
بلاوقفه :صفت پیاپی، پی‌درپی، پیوسته، علی‌الدوام، لاینقطع، مدام، مداوم، مستمر، مستمراً، وقفه‌ناپذیر & ناپیوسته، نامستمر، وقفه‌پذیر 
بلاهت : ابلهی، حماقت، حمق، سبک‌مغزی، سفاهت، کم‌خردی، نادانی & حکمت، دانایی
بلایا : مصایب، بلاها، مصیبت‌ها، رنج‌ها، گرفتاری‌ها 
بلبشو:صفت خرتوخر، هرج‌ومرج، بی‌نظمی، ناامنی، آشوب 
بلبل‌زبانی : 1 شیرین‌گفتاری، خوش‌سخنی 2 وراجی، پرحرفی، پرگویی 
بلبل : 1 عندلیب، هزار، هزارآوا، هزاردستان، شب‌خوان، شباهنگ & زاغ، زغن 2 روان 3 پرحرف 
بل :قید 1 بلکه، شاید & حتم
بلدان :
بلد بودن : آشنا بودن، واردبودن، مهارت داشتن 
بلد :صفت 1 دلیل راه، دلیل، راهبر، راهنما، هادی 2 آشنا، مطلع، وارد، واقف 3 دیار، شهر، مدینه، ولایت 4 منطقه، ناحیه 
بلدرچین :بدبده، کرک 
بلدیه : شهرداری 
بلع : 1 بلعیدن، فروبردن، قورت‌دادن 2 قورت 
بلعم : 1 بسیارخوار، پرخوار، پرخور 2 تندخوار، تندخور 
بلعیدن : بلع کردن، خوردن، قورت دادن، لقمه فرو بردن & استفراغ کردن، قی کردن 
بلغم :اسم 1 بی‌خیال، بی‌قید، تن‌پرور، تن‌آسا & زرنگ، فعال، پویا 2 چاق، چاقالو، فربه & لاغر، نزار 3 خلط سینه 
بلفضول : 1 بسیار فضول، چون‌وچرا کن، چون‌وچراگر 2 بیهوده‌گو، یاوه‌گو، هرزه‌درا 
بلکه :حرف 1 ایضاً، بساکه، بل، شاید، ولی 2 لاکن، بیک، لیکن، ولیک 3 لابل 4 علاوه بر این، به‌علاوه 5 بالعکس، برخلاف 
بلم : جهاز، زورق، قایق، کرجی
بلم‌ران : قایقران، کرجی‌بان
بلندآوازه : 1 بنام، سرشناس، شهیر، مشتهر، مشهور، معروف، نام‌آور، نامدار، نامور، نامی & گمنام
بلندا : ارتفاع، بلندی & 1 پهنا 2 ژرفا
بلنداختر : اقبالمند، بخت‌یار، بلنداقبال، خوش‌اقبال، خوش‌بخت، سعید، نیک‌اختر، خوش‌بخت، نیک‌بخت & بدبخت، بداقبال 
بلندبالا : بالابلند، بلندقامت، بلندقد، رشید، سروقامت، قدبلند
بلندپایه : بلندمرتبه، عالی‌مقام، والامقام & دون‌پایه 
بلندپرواز : 1 اوج‌گیر، بلندگرا، بلندی‌گرا 2 اوج‌طلب، عظمت‌جو، افزون‌خواه، افزون‌طلب، بیشی‌طلب 3 عظوت‌طلب، جاه‌طلب 4 نام‌جو 
بلندپروازی : اوج‌طلبی، افزون‌خواهی، افزون‌طلبی، بیشی طلبی، جاه‌طلبی، عظمت‌طلبی، عظمت‌جویی 
بلند : 1 دراز، طولانی، طویل & کوتاه، قصیر 2 رفیع، شاهق، مرتفع & کوتاه 3 شامخ، عالی، متعالی، منیع، والا & پست 4 بم & زیر 5 افراخته، افراشته، کشیده 6 رسا & نارسا
بلندرتبه : ارجمند، بزرگوار، بلندقدر، مفخم، بلندمرتبه، بلندپایه 
بلند شدن : 1 ایستادن & نشستن 2 برخاستن، پا شدن & نشستن، فرود آمدن 2 دراز شدن، قد کشیدن 3 رشد کردن 4 برپا شدن 5 متصاعد شدن 6 اوج‌گرفتن، صعود کردن 7 برافراختن، برافراشتن 8 بیدار شدن 9 طولانی شدن 
بلندقامت : بالابلند، بلندبالا، دراز، رشید، سروقد، سروقامت، قدبلند & کوتاه‌قد، کوتاه‌قامت
بلند کردن: 1   بالا بردن، بر داشتن 2 دزدیدن، ر بودن، کش رفتن 3 بیدار کردن 4 کسی را برای مباشرت بردن 5 شدت‌دادن، رساتر کردن 6 ایجاد کردن، برپا کردن 7 برکنار کردن، خلع کردن، عزل کردن، معزول کردن 8 رشد دادن، طویل کردن 
بلندمرتبه : ارجمند، سرافراز، عالی‌رتبه، والامقام
بلندمقام :صاحب‌منصب، عالی‌رتبه، عالی‌مقام، والا
بلندنظر : منیع‌الطبع، بلندهمت، جواد، دست‌ودل‌باز & تنگ‌نظر، کوتاه‌همت، خسیس 
بلندنظری : جود، سعه‌صدر، مناعت & تنگ‌نظری
بلندهمت : بلندنظر، والاهمت، بلندطبع 
بلندهمتی : بلندنظری، علوطبع، حمیت، سعه‌صدر
بلندی : 1 ارتفاع، اوج، علو 2 رفعت 3 سربالایی، فراز 4 قدر & پستی، حضیض، سفل، کوتاهی 5 رسایی، شدت 6 طول، درازی 7 ارزش، اعتبار 8 طولانی بودن 
بلوا : 1 آشوب، ازدحام، اغتشاش، غوغا، ناامنی، فتنه، هرج‌ومرج، هنگامه 2 سختی، مشقت 3 گرفتاری 4 آزمایش، آزمودن & آرامش، امنیت 
بلواچی : آشوب‌طلب، آشوبگر، بلواطلب، بلوایی، طغیانگر، ماجراجو، هرج‌ومرج‌طلب، یاغی & آرامش‌طلب 
بلوار :چهارباغ، خیابان عریض، خیابان وسیع 
بلور : آبگینه، زجاج، شیشه، شیشه‌شفاف، منشور، کریستال 
بلورین : 1 بلوری، بلورینه، شیشه‌ای 2 از جنس بلور 3 بلوره، کریستال 4 متبلور & سفالین
بلوغ : تکلیف، رسایی، رشد، کمال
بلوف : 1 توپ و تشر، گفتارتهدیدآمیز 2 چاخان، لاف، گزافه، ادعای‌بی‌اساس 
بلوک‌بندی : 1 قطعه‌بندی 2 دسته‌بندی 
بلوک : 1 قسمت، منطقه، ناحیه 2 قطعه 3 دهستان 4 جماعت، دسته، گروه 5 قطعات سنگ یا سیمان، تابوک 6 ردیف‌ساختمانهای موازی 
بله : آره، آری، بلی، نعم، ها & خیر، نه
بله : ابله، ساده‌دل، کانا، کم‌خرد، کم‌هوش، کودن، نادان & عاقل 
بلهوس : 1 هوس‌باز، بوالهوس 2 شهوت‌پرست، هوس‌ران، هوی‌پرست 
بلی : آره، آری، بله، نعم، ها & نه 
بلیت : بلیط، پته 
بلید : بی‌وقوف، کندذهن، کودن & زکی 
بلیط : پته، بلیت 
بلیغ : 1 رسا، شیوا 2 زبان‌آور، سخن‌آرا، چیره‌زبان، فصیح & الکن، نارسا 
بلیه : بلایا، سختی، گرفتاری، مصائب
بمباردمان : بمباران، بمب‌افکنی 
بمب : مواد منفجره 
بم : 1 صدای‌خشن، صدای‌کلفت & زیر 2 صوت کم‌فرکانس & زیر
بمورد : بجا، بموقع، مناسب، وارد & بی‌مورد
بموقع : بجا، بوقت، بهنگام، مناسب & بیگاه
بنابراین : 1 ازاین‌رو، بدین‌سبب، بدین‌لحاظ، به این دلیل، براین‌اساس، به‌این‌مناسبت 2 پس، علی‌هذا، لذا 3 بدان‌سبب، بدان‌جهت 
بنا : 1 بناگر، بنیادگر، پاخیره‌زن، لادگر، گل‌کار، 2 معمار، والادگر 3 سازنده
بنات : دختران & ابنا 
بناچار : قهر
بنادر : بندرها، لنگرگاهها، شهرهای ساحلی 
بنا : 1 ساختمان، عمارت 2 ساخت، ساختن 3 اساس، بنیان، شالوده، بنیاد 4 قرار 
بن : 1 اصل، بیخ، پی 2 ریشه، ستاک 3 انتها، ته، قعر & نوک 4 اساس، بنیان، بنیاد، پایه 5 کوپن 6 قاعده اشکال‌هندسی 
بناگاه : بغتت
بناگوش : 1 شقیقه، صدغ، نرمه‌گوش 2 نیم‌رخ 
بنام : بلندآوازه، سرشناس، شهیر، مشهور، معروف، نام‌آور، نامدار، نامور، نامی & گمنام
بنا نهادن: 1 ساختن، ساختمان کردن، عمارت کردن & ویران کردن، خراب کردن 2 بنیاد گذاشتن، بنیان نهادن 3 تاسیس کردن 4 اساس قرار دادن، بنا قراردادن 5 قرار گذاشتن 
بن‌بست : بی‌دررو، تنگنا & بن‌باز، دررو 
بنت : دخت، دختر، صبیه & ابن 
بنجل : به‌دردنخور، بی‌ارزش، بی‌مصرف، ته‌مانده بساط، متاع وازده، کالای‌پست، نامرغوب & لوکس 
بنجه : 1 بنجاق، قباله، سند 2 پیشانه، ناصیه 
بنچاق : سند، قباله
بند آمدن: 1 راه‌بندان‌شدن 2 بسته شدن، سد شدن، مسدود شدن & باز شدن 3 باز ایستادن، قطع شدن، متوقف‌شدن، موقوف شدن 4 از کار افتادن، از حرکت‌بازماندن، بی‌حرکت شدن 
بندباز : آکروبات، رسن‌باز 
بندبازی : آکروباسی، رسن‌بازی 
بند : 1 حبل، رسن، رشته، ریسمان، طناب، نخ 2 ترک، زین 3 بست، عقد، قید، گره، گیر 4 پیوند، لولا، مفصلگاه، مفصل 5 استخوان انگشت 6 اتصالگاه، پیوندگاه، گره‌گاه 7 تله، دام 8 رهن، گرو 9 گرفتاری، مخمصه 01 آز، طمع 11 یک زوج‌گاو 21 حیله
بندر : 1 دریاکنار، دریابار، شهرساحلی 2 ساحل 3 بارانداز، بندرگاه، لنگرگاه 
بندرگاه : اسکله، بارانداز، بندرگاه، لنگرگاه 
بندش : انسداد، سد
بندشی : انسدادی & رهشی
بندقدار : بندقچی، بندقی، تفنگچی، تفنگدار، سلاحدار، مسلح 
بندگی : 1 پرستش، عبودیت 2 خدمت، خدمتکاری، خدمتگزاری، غلامی، نوکری 3 اسارت، بردگی 4 اطاعت، انقیاد & 1 ربوبیت 2 آقایی 3 آزادی، حریت 
بندگی کردن : 1 پرستش کردن، عبادت کردن 2 اطاعت کردن، انقیاد ورزیدن 3 خدمت کردن، خدمتگزاری کردن & خیانت کردن 3 نوکری کردن & آقایی کردن 4 نوکر بودن & ارباب بودن
بندمویه : حبسیه 
بندوبست : 1 تبانی، ساخت‌و پاخت، زدوبند، زمینه‌سازی 2 توطئه، توطئه‌چینی، دسیسه 
بنده‌پرور : بنده‌نواز، زیردست‌نواز 
بنده :اسم 1 عبد، عبید، مربوب، مملوک & آزاد، آزاده، حر 2 آفریده، مخلوق 2 چاکر، خادم، خدمتکار، خدمتگزار، غلام، گماشته، مستخدم، نوکر 4 اسیر، برده، زرخرید & آزاد، آزاده، حر 5 مقهور 6 مطیع، حلقه‌درگوش، فرمان‌بردار 7 این‌جانب، من بنده‌نواز
بنده‌نوازی : ذره‌نوازی، چاکرنوازی، زیردست‌نوازی، بنده‌پروری 
بندی : 1 اسیر، بازداشت، دربند، زندانی، محبوس & آزاد 2 دربند 
بندیخانه : دوستاق‌خانه، زندان، سیاهچال، محبس
بنزین : تقطیرشده نفت، سوخت & گازوئیل 
بنشن : خواربار، حبوبات 
بنصر : انگشت چهارم، چلک، کلیک 
بنفسه : 1 فی‌ذاته، بالذاته، ذات
بنفش : بنفشه‌گون، کبود، کبودرنگ 
بنک : 1 جا، محل، مکان 2 بنگاه 3 اثر، رد، نقش 4 پی، ردپا، نقش‌پا
بنکدار : عمده‌فروش & خرده‌فروش 
بنگاه : 1 آژانس، سازمان، موسسه 2 جا، ماوا، مرکز، مقام 3 منزل، خانه، کاشانه 4 دکان 
بنگ :صفت 1 چرس، حشیش، شاهدانه 2 گیج 
بنلاد : 1 اساس، بنیاد، پایه، پی 2 طبقه، قشر، لایه 3 بنا 4 دیوار 5 پشتیبان، حامی 
بنوت : 1 پسری 2 پسرخواندگی 3 فرزند بودن & ابوت 
بنه : 1 اثاث، اثاثیه، 2 بار، توشه، زادراه، 3 مایملک، مال، دارایی، 4 اصل، بیخ، ریشه 5 جا، یرد، منزلگاه، مکان 6 خانه، آشیانه، منزل 7 وسایل، تدارکات، آذوقه 8 موخره سپاه، موخره‌الجیش 
بنه بستن : 1   کوچ کردن، کوچیدن 2 حرکت کردن، سفر کردن 
بنی‌آدم : 1 آدمها، انسانها 2 انسان، بشر 
بنیاد : 1 بن، بیخ، پایه، ته 2 اصل، ریشه 3 بنلاد، بنیان، پی، شالده، شالوده 4 اساس، قاعده، مبنا 5 سازمان، موسسه
بنیاد کردن : 1 بنیان‌نهادن، تاسیس کردن، بنا نهادن، بن افکندن 2 آغازیدن، شروع کردن 
بنیادگرا : اصول‌گرا 
بنیادگرایی : اصول‌گرایی 
بنیادین : اساسی، اصلی، بنیادی، رادیکال، ریشه‌ای & سطحی 
بنیان : 1 اساس، بن، مناط 2 بنیاد، پایه، پی، شالوده، مبنا 3 تاسیس
بنیان کردن: 1   بنا کردن، بنیان نهادن، تاسیس کردن، ساختمان کردن، ساختن & ویران کردن 2 آغاز کردن، آغازیدن، شروع کردن 
بنیان‌کن : 1 تخریب‌گر، ریشه‌کن، ویرانگر، مخرب، ویران‌ساز & آبادگر 2 بنیادسوز & بنیان‌گذار 
بنیان‌گذار :اسم بانی، پایه‌گذار، موسس & بنیان‌کن 
بنیه : 1 توان، قدرت، قوت، نیرو 2 استطاعت، توانایی 3 آفرینش، فطرت، نهاد 4 ساخت
بوآ : مار عظیم‌الجثه بی‌زهر
بواب : حاجب، دربان، سرایدار، نگهبان
بوادی : بادیه‌ها، بیابان‌ها، صحاری، صحراها & مداین
بوار :اسم 1 فرسوده، کهنه، مندرس & نو 2 کساد، کسادی 3 فنا، نیستی، هلاک & بقا 4 خرابی، ویرانی & آبادی 5 بایر، لم یزرع، نامزروع & پررونق
بوارق : بارقه‌ها، درخش‌ها 
بواطن : باطن‌ها، درون‌ها، نهان‌ها & ظواهر
بواعث : انگیزه‌ها، باعث‌ها، سبب‌ها 
بوالهوس :صفت شهوت‌پرست، هوی‌پرست، هوسباز، هوسران
بوالهوسی : چلچلی، شهوت‌پرستی، هواپرستی، هوس‌رانی
بو بردن : 1 استنباط کردن، اطلاع حاصل کردن، پی بردن، خبردار شدن، حس کردن، در یافتن، فهمیدن، متوجه شدن، مطلع‌شدن، ملتفت شدن 2 احساس کردن 3 استشمام کردن 4 بو خوردن 
بوبین : 1 قرقره، 2 کوئل، سیم‌پیچی، پیچک، ماسوره 
بوت : پوتین، چکمه، نیم‌چکمه 
بوته : 1 بته، رستنی 2 نقش‌گل‌وبته 3 آماج، نشانه، هدف 4 بوتقه، ظرف‌گدازنده طلاونقره 
بوته‌زار : بیشه‌زار، مرغزار، مرتع، علفزار 
بوتیک : دکان، لوکس‌فروشی، مغازه
بوتیمار : غم، خورک 
بوجاری : پاک کردن (غلات)، غربال کردن (غلات و حبوبات) 
بو دادن : 1 برشته کردن 2 بویناک کردن 3 بوی بد پراکندن، بویناک بودن، بوی گند دادن، عفن بودن، گندیده بودن، متعفن‌بودن 
بودار :صفت 1 بویناک & بی‌بو 2 سخن دوپهلو، سخن کنایه‌آمیز، مطلب‌کنایه‌دار 3 خطرزا، خطرآفرین 4 معنادار 
بودباش : 1 خانه، منزل، مسکن، اقامتگاه، سکونتگاه 2 اقامت، سکونت 
بودجه : اعتبار، پول، سرمایه، وجه
بود : حیات، وجود، هستی & عدم، نیستی
بودن : 1 وجود داشتن، هستن & عدم، نبودن 2 حاضر بودن & غایب بودن 3 درحیات بودن، زنده بودن & مردن 4 زندگی کردن، زیستن 5 اقامت داشتن، سکونت داشتن 6 وجود، هستی & عدم 7 فرا رسیدن 8 شدن 
بوران : توفان، کولاک
بو : 1 رایحه، ریح، شمه، شمیم، عطر، نفحه، نکهت 2 امید، آرزو 3 بادا، باشد 
بورژوا :صفت 1 شهرنشین، شهری 2 سرمایه‌دار، متمول، مرفه & بی‌چیز، ندار
بورس‌بازی : دلال‌بازی، دلالی 
بور :صفت 1 سرخ، قرمزرنگ 2 برزخ 3 دماغ‌سوخته 4 خجل، شرمنده، خجلت‌زده 
بورس : 1 مرکز معاملات اوراق‌بهادار و سهام 2 تحصیل به هزینه دولت یاموسسات 3 شهریه، هزینه تحصیل 
بور شدن : 1 خجل شدن، شرمنده شدن، خیط شدن & بور کردن 2 دل‌خور شدن، ناراحت شدن 
بوروکرات :صفت 1 دیوان‌سالار 2 اداری، پشت میزنشین، دیوانی 
بوروکراسی : 1 دیوان‌سالاری، قرطاس‌بازی، کاغذبازی 2 پشت میزنشینی، دیوانی‌گری 
بوریاباف : حصیرباف & قالی‌باف
بوریا : حصیر & قالی
بوزینه : بهنانه، عنتر، میمون، نسناس & شامپانزه، گوریل 
بوس : بوسه، قبله، ماچ & گاز
بوستان : 1 بستان 2 پارک 3 باغ، حدیقه، روضه، گلستان & کویر 
بوسه : بوس، قبله، ماچ & گاز
بوسه دادن : بوسه زدن، بوسیدن، ماچ کردن 1 & بوسه گرفتن 2 گازگرفتن
بوسیدن : بوس کردن، بوسه‌زدن، بوسه کردن، تقبیل، ماچ کردن، معانقه 
بوطیقا : فن شعر، صنعت شعر 
بوف : بوم، جغد، کنگر، کوف، کوکنک
بوق : شیپور، صور، کرنا، نای، نفیر
بوقلمون : 1 پیل مرغ، خروس هندی 2 رنگارنگ، متلون 3 متلون‌الرای 4 دیبای رومی 5 حربا 
بو کردن : 1 استشمام کردن، بو کشیدن، بوییدن 2 بدبو شدن، متعفن شدن 3 له شدن، فاسد شدن 
بوکس‌باز : بوکسور، مشت‌باز، مشت‌زن
بوکس : 1 مشت‌بازی، مشت‌زنی 2 پنجه، مشت 
بوگان : رحم، زهدان 
بو گرفتن : بدبو شدن، بوی‌بد دادن، بویناک شدن، گندیدن، گندیده شدن، متعفن شدن 
بول : ادرار، پیشاب، شاش، گمیز، نجاست & غایط 
بوم : 1 بوف، جغد، کنگر، کوف 2 زمین، سرزمین، قلمرو، ناحیه 3 زمینه، متن 4 تابلو 5 جا، ماوا، مقام، مکان 6 سرشت، طبیعت، طینت، فطرت، نهاد 
بوم‌زاد، بومزاد :صفت بومی، محلی، ولایتی & غیربومی 
بوم‌شناس :صفات اکولوژیست 
بوم‌شناسی : اکولوژی، محیطزیست 
بوم‌وبر : اقلیم، سرزمین، مرزوبوم، ناحیه
بومهن : بومهین، پس‌لرزه، زمین‌لرزه 
بومی : 1 اهل، بومزاد، 2 محلی، ولایتی 3 متوطن & غیر بومی 
بوی : آرزو، امل 
بویا : خوشبو، دماغ‌پرور، شامه‌نواز، عطرآگین، معطر & بدبو، متعفن 
بویایی : شامه، مشام & چشایی، ذائقه 
بوی‌خوش : رایحه، شمیم، عطر
بویدان : طبله
بوی‌سوز :صفت 1   آتشدان، بخوردان، عودسوز، مجمر 2 افسونگر، پریسای 
بویش : 1 استشمام 2 بوییدن & چشش، چشیدن 
بویناک : 1 بدبو، متعفن 2 بودار & بی‌بو 
بویه : 1 آرزو، وایه، آرزومندی، امل، امید 2 گوی شناور 
بها : 1 ارزش، ثمن، قیمت، ارز، ارج، مظنه، نرخ 2 ارج، قدر، قرب، منزلت 3 تاوان 4 جلا، درخشندگی، درخشش، رونق 5 شکوه، فر 6 جلال، عظمت 7 جمال، زیبایی & زشتی 8 حسن، نیکویی & قبح، زشتی 
بهابازار: بورس 
بهابرگ : بن 
بهادار : ارزشمند، پرقیمت، ثمین، گرانقیمت، گرانبها & کم‌بها
بهادرانه :قید  جسورانه، دلاورانه، دلیرانه، شجاعانه، متهورانه
بهادر : جسور، دلاور، دلیر، شجاع، شیردل، صارم، صفدر & جبون
بهار : 1 آبسال، آبسالان، بهاران، ربیع، نوبهار & پاییز 2 شکوفه 3 بت‌خانه، بتکده
بهاران : بهار هنگام، فصل بهار & خزان، برگ‌ریزان
بهارستان : 1 شکوفه‌زار، نارنج‌زار 2 بتخانه، بتستان، بتکده، فغستان 3 آتشکده 
بهار کردن: شکوفه دادن، غنچه کردن & خزان رفتن
بهاره : بهاری، ربیعی & پاییزه 
به‌اندام : بقاعده، خوب، متناسب، منظم 
بهانه : 1 اعتذار، ایراد، تمسک، دستاویز، عذر، گزک، مستمسک 2 مناسبت 
بهانه‌تراش :اسم ایرادگیر، ایرادی، بهانه‌جو، بهانه‌طلب، بهانه‌گیر، رخصه‌جو
بهانه‌تراشی : 1  بهانه‌جویی، بهانه‌سازی، بهانه‌گیری، دستاویزسازی، عذرتراشی 2 ایرادگیری، اعتراض بی‌جا 3 اسباب‌تراشی 
بهانه‌جو :صفت ایرادگیر، بهانه‌تراش، بهانه‌طلب، بهانه‌گیر، رخصه‌جو
بهانه‌جویی : بهانه‌گیری، ایراد، بهانه‌تراشی، عذرتراشی 
بهانه کردن : دستاویز کردن، دستاویز قرار دادن، مستمسک قرار دادن 
بهایم : بهیمه‌ها، جانواران، چهارپایان، حیوانات، ستوران & آدمیان
بهایی :صفت 1 فروشی، فروختنی & رایگان، مجانی 2 پیرو بهاء 3 نوعی پارچه 
بهبود بخشیدن : 1 به کردن، بهینه ساختن 2 شفا دادن، معالجه کردن 
بهبودپذیر : به‌شدنی، التیام‌پذیر، درمان‌پذیر، شفاپذیر، قابل درمان، معالجه‌پذیر & بهبودناپذیر 
بهبود : 1 تندرستی، سلامت، صحت، عافیت 2 التیام 3 پیشرفت، ترقی، توسعه، رفاه & وخامت 
بهبودی : 1 شفا، مداوا، معالجه & وخامت 2 خوبی، نکویی
به‌به : آفرین، احسنت، زه، زهازه
به : 1 به سمت، به سوی، به طرف، به مقصد 2 برای، به قصد، به منظور 3 با، بوسیله 4 سوگند به، قسم به 
به پا خاستن: 1 ایستادن، برخاستن، بلند شدن & نشستن 2 شورش کردن، شوریدن، طغیان کردن، عصیان ورزیدن & تسلیم‌بودن 3 انقلاب کردن، قیام کردن، نهضت کردن & تسلیم شدن 
بهت‌آمیز :قید 1 بهت‌آلود 2 متعجبانه 
بهت‌آور :شگفت‌آور، مبهوت‌کتتده، بهت‌زا، حیرت‌آور، تعجب‌آور 
بهتان : 1 افترا، ترفند، تهمت، دروغ، فریه، کذب 2 افترا زدن، افترا بستن، تهمت بستن، تهمت زدن، دروغ بستن، دروغ زدن 
بهت : 1 تحیر، تعجب، حیرت، خیرگی، خیره، شگفتی، گیجی 2 مات‌زده 3 حیرت کردن، خیره شدن، شگفت زده شدن، متحیر ماندن 
به‌تدریج : آهسته، آهسته‌آهسته، رفته‌رفته، کم‌کم، نرم‌نرمک & یکباره، یکهو
بهت‌زدگی : حیرت، تحیر، شگفت‌زدگی 
بهت‌زده : حیران، حیرت‌زده، گیج، مات، مبهوت، متحیر، هاج‌وواج
به‌تعجیل : به‌سرعت، تعجیلاً، سریعاً & به‌تانی
به‌جا آوردن : 1 انجام‌دادن، ادا کردن 2 باز شناختن، شناختن 
به‌جان آمدن : 1 بستوه‌آمدن، به تنگ آمدن، بیزار شدن 2 خسته شدن 
بهجت : ابتهاج، خوشی، سرور، شادمانی، نشاط، شادی، مسرت & اندوه، غم
بهجت‌اثر : شادی‌بخش، نشاطانگیز، شادی‌برانگیز 
بهجت‌افزا : سرورانگیز، شادی‌آفرین، نشاطافزا & غم‌افزا
به‌جز : به‌غیر، جز، سوا، غیراز، مگر
به‌خصوص : بالاخص، به‌ویژه، علی‌الخصوص، مخصوص
به : 1 خوب، نیکو، نیک 2 بهی، سفرجل & بد
بهداری : بیمارستان، دارالشفاء، درمانگاه
بهداشت : حفظالصحه، سلامت، صحت
بهداشتی : سالم، صحی
به‌دردنخور :صفت 1 آشغال، بنجل 2 ولنگار & به‌دردخور، به‌دردبخور، مفید 
به‌درستی : حقیقتاً، درواقع، فی‌الواقع، واقعاً، یقیناً
بهدین : خوش‌کیش، نیک‌آیین & بدآیین
به‌راستی : 1 حقیقت
بهرام : مریخ 
بهر :حرف 1 بخش، بهره، حصه، حظ، سهم، قسمت، نصیب 2 برای، به‌جهت، به‌خاطر، به‌منظور 3 پاره، جزء 
بهروز : خوشبخت، سعادتمند، نیکبخت، نیک‌روز & سیه‌روز 
بهروزی : خوشبختی، سعادت، نیکبختی & سیه‌بختی، بدبختی 
بهره : 1 برخه، بهر، حصه، سهم، قسمت، نصیب 2 بخش 3 سود، صرفه، فایده، نتیجه 4 ربح، سود، مزد، منفعت، نفع 5 حظ 6 حاصل، محصول 7 حاصل‌قسمت 8 حق‌مالک 
بهره‌برداری : 1 استحصال، استخراج 2 استفاده، سود 
بهره بردن : 1 سودبردن، فایده کردن، نفع‌بردن، سود کردن & ضرر کردن، زیان بردن 2 سهم بردن، سهیم بودن 3 طرف، بربستن 
بهره‌خوار : رباخور، سودخوار، نزول‌خور & نزول‌ده 
بهره‌دار :اسم 1 سوددار، سودمند، مفید، نافع 2 انباز، حصه‌دار، سهیم، شریک & بی‌بهره 
بهره‌کشی : استثمار، بهره‌جویی، بهره‌گیری
بهره‌گیر : 1 متمنع، مستفیض 2 بهره‌مند، بهره‌ور & بی‌بهره، محروم 
بهره‌مند : برخوردار، بهره‌ور، رستی‌خوار، کامیاب، متمتع، محتظی، محظوظ، مستفید، مستفیض، منتفع & بی‌بهره، محروم 
بهره‌مندی : 1 انتفاع، بهره‌وری، تمتع، کامیابی & بی‌بهرگی 2 بهره‌برداری 
بهره‌ور : برخوردار، کامیاب، متمتع، محظوظ، مستفید، منتفع & محروم 
بهره‌وری : استفاده، انتفاع، بهره‌جویی، تمتع & محرومیت 
به‌زودی : 1 عن‌قریب، قریب
به‌زور : 1 اجبار
به‌سبب : به‌انگیزه، به‌جهت، به‌دلیل، به‌علت، به‌واسطه
بهشت : ارم، پردیس، جنان، جنت، خلد، دارالسلام، رضوان، فردوس، مینو، نعیم & دوزخ 
بهشتی :صفت 1 مربوط به‌بهشت 2 اهل بهشت، جنت‌مکان، خلدآشیان & دوزخی، دوزخ‌نشین 3 دل‌پذیر، خوشایند 
به‌کرات : بارها، به‌دفعات، کراراً، مداوم، مکرراً
بهمان : بیسار، بیستار، فلان
بهمن : 1 برف، کولاک 2 جدی 
بهوش : 1 آگاه، باهوش، هوشیار & بی‌هوش، ناهشیار 2 متوجه، ملتفت، مواظب 
به‌ویژه : بخصوص، خصوصاً، علی‌الخصوص، مخصوصاً
به‌هرجهت :به‌هرحال، درهرحال، درهرصورت
به‌هم‌ریخته : 1 آشفته، پریشان 2 بی‌نظم 
به‌هم زدن : 1 آشفته کردن، پریشان کردن، نامرتب کردن & مرتب کردن 2 مختل کردن 3 زیرورو کردن، مخلوط کردن 4 باطل شدن، لغو شدن 4 خراب شدن، مختل شدن 5 بی‌سامان شدن، بی‌نظم شدن، نامنظم شدن 6 از بین رفتن، نابود شدن 
به‌هیچ‌وجه : ابداً، اصلاً، هرگز، هیچ
بهیار : پرستار & بیمار، مریض 
بهی : 1 زیبا، جمیل، قشنگ 2 خوب، نیک، نیکو 
بهیمه : جانور، چهارپا، حیوان، ستور & آدم، انسان 
بهیمی : جانوری، حیوانی & انسانی
بهین :صفت 1 بهترین، بهینه، خوب، نیکو 2 گزیده، منتخب 3 بهترین، نیکوترین 4 حلاج، نداف 
بهی : 1 نیکی، خوبی 2 نیک‌بختی، کامروایی، سعادت & شقاوت، شوربختی، بدبختی 3 صحت، سلامت، تندرستی 4 بهبود، شفا، عافیت 5 بهروزی، خیر 6 آبی 
بهیه : 1 تابان، روشن 2 فاخر، شکوهمند 
بهی یافتن: بهبود یافتن، شفایافتن، تندرست شدن، به شدن، به گشتن 
بی‌آب: 1 خشک، فاقد آب & آبدار، پرآب 2 بی‌طراوت & باطراوت 3 بی‌آبرو، بی‌اعتبار 
بی‌آبرو : بدنام، بی‌غیرت، بی‌ناموس، رسوا، فرومایه، مفتضح & آبرومند، آبرودار 
بی‌آبرو کردن : بدنام کردن، رسوا کردن، مفتضح ساختن، بی‌اعتبار ساختن 
بی‌آبرویی : افتضاح، بدنامی، رسوایی، عار، فضاحت، فضیحت & آبروداری، آبرومندی 
بی‌آبرویی کردن :قشقرق راه انداختن، جنجال و هیاهو کردن 
بی‌آبی : 1 بی‌بارانی، خشکسالی & ترسالی 2 خشکی 3 بی‌آبرویی 4 بی‌طراوتی، پژمردگی & تره
بی‌آرام : بی‌قرار، پریشان، ضجر، مشوش، مضطرب، ناآرام، ناشکیب، ناشکیبا، واله & آرام 
بی‌آزار : 1 بی‌خطر 2 بی‌آسیب، بی‌اذیت 3 آرام 
بی‌آزرم : بی‌حیا، بی‌شرم، پررو، جری، جسور، چشم‌دریده، شوخ، گستاخ & باحیا، آزرمگین، آزرمناک 
بی‌آزرمی : بی‌حیایی، بی‌شرمی، گستاخی & حجب، حیا 
بی‌آغاز : ازلی، سرمدی، قدیم & ابدی 
بی‌آلایش : بی‌پیرایه، بی‌ریا، پاک، ساده، سره، صاف، صفی، صمیم، مبرا
بی‌آمیغ : جید، خالص، ساده، سره، محض، ناب & ناخالص، ناسره 
بی‌آن‌که : بدون آن که
بیابان : شوره‌زار، بادیه، بدو، برهوت، تیه، دشت، صحرا، صحرای‌بی‌آب‌وعلف، فلات، قفر، نجد، وادی، هامون & آبادی 
بیابان‌گرد :صفت بادیه‌پیما، بادیه‌نشین، بدوی، بیابان‌نورد، چادرنشین، صحراگرد، صحرانشین، بیابان‌پو، بیابان‌نورد 2 بیابانی، صحرایی، وحشی & شهرنشین، شهری
بیابان‌نشین :اسم بدوی، بیابانی، چادرنشین، صحرانشین & شهرنشین 
بیابانی : صحرایی، کویری، ریگ‌زاد 1 & دشتی 2 باغی 3 وحشی، غیراهلی 4 نامتمدن، بدوی 5 بیابان‌نشین 6 راننده برون شهری 
بیات :اسم 1 شب‌مانده 2 بیتوته 3 شبیخون & تازه
بی‌اثر : 1 بی‌تاثیر، ناموثر 2 خنثا، خاف، عقیم 3 بیهوده، بی‌نتیجه 
بی‌اجر : 1 بی‌مزد، بی‌پاداش 2 بی‌جیره‌ومواجب 
بی‌احتیاط : بی‌پروا، بی‌قید، بی‌مبالات، بی‌ملاحظه، سربه‌هوا، نامحتاط & محتاط 
بی‌احتیاطی : بی‌قیدی، بی‌مبالاتی، بی‌ملاحظگی، سربه‌هوایی & احتیاط 
بی‌اختیار : بلااراده، بی‌اراده، ملزم، ناچار، ناگزیر & مختار 
بی‌ادبی : 1 بی‌انضباطی، بی‌تربیتی، بی‌فرهنگی، نافرهیختگی 2 پررویی، جسارت، دریدگی، گستاخی، وقاحت 3 نااهلی، ناخلفی 4 نامردمی & فرهیختگی، آداب‌دانی 
بی‌اراده : بی‌اختیار، بی‌حال، سست‌عنصر & بااراده، مصمم 
بی‌ارج : بی‌ارزش، بی‌اهمیت، پشیز، ناقابل & ارجمند 
بی‌ارزش :i‌b[ z‌r‌a‌صفت بی‌اعتبار، بی‌اهمیت، بی‌فایده، شهروا، غیرمهم، کم‌بها، کم‌قیمت، مبتذل، ناچیز، نامعتبر & ارزشمند 
بی‌اساس : بی‌اصل، بی‌بنیاد، بی‌پایه، بی‌ربط، بی‌سروته، پوچ، سست، سست‌بنیان، مهمل، نامعتبر، واهی & معتبر، اساسمند، محکم 
بی‌استعداد : بی‌قوت، نامستعد & مستعد، بااستعداد
بی‌اسم‌ورسم : گمنام، بی‌نام‌ونشان & اسمی، اسم‌ورسم‌دار 
بی‌اشتها : 1 بی‌میل، 2 کم‌خوراک & اشتهادار، پراشتها 
بی‌اصل : 1 بی‌اساس، دروغ، کذب 2 بی‌سروپا، بی‌نسب & اصیل 
بی‌اصل‌ونسب :بی‌رگ‌وریشه، بی‌فک‌وفامیل، بی‌کس‌وکار، بی‌گوهر 
بیاض :اسم 1 سفیدی، سپیدی & سواد، مسوده 2 پاکنویس & مسوده، پیش‌نویس، چرک‌نویس 3 کتاب دعا 4 جنگ، سفینه، مجموعه 5 دفترچه 
بی‌اطلاع : بی‌خبر، ناآگاه، نادان & مخبر، مطلع
بی‌اطلاعی : بی‌خبری، جهل، ناآگاهی & آگاهی
بی‌اعتبار : بی‌ارزش، بی‌قدر، بی‌منزلت، پست، فرومایه، غیرقابل‌اعتماد، نااستوار، نادرست، ناراست، نامعتبر & معتبر
بی‌اعتباری : 1 بی‌قدری، فرومایگی 2 نااستواری، نادرستی، ناراستی 
بی‌اعتقاد : بی‌ایمان، بی‌دین، ملحد، منکر، ناباور، نارای، هرهری مسلک & معتقد
بی‌اعتقادی : الحاد، بی‌ایمانی، بی‌دینی، هرهری مسلکی & ایمان، دینداری 
بی‌اعتنا : 1 بی‌تفاوت، خونسرد 2 بی‌توجه، بی‌فکر، بی‌قید، بی‌مبالات، لاابالی، لاقید & متوجه 
بی‌اعتنایی : 1 بی‌تفاوتی، خونسردی، سردی 2 بی‌توجهی، بی‌مبالاتی، لاقیدی 
بی‌التفاوت : 2 کم‌لطف، بی‌مهر، نامهربان 1 بی‌اعتنا، بی‌توجه 
بیان : 1 تاویل، تبیین، تعبیر، توضیح، شرح 2 ابراز، اشعار، اظهار، تقریر 3 تلفظ، سخن، کلام، گفتار، نطق 4 اعتراف 5 آشکار شدن، پیدا شدن، هویدا گشتن & تحریر، ترقیم، نوشته 
بی‌انتها : 1 بی‌پایان، بی‌حد، حدناپذیر، نهایت‌ناپذیر، بی‌نهایت، لایتناهی، بی‌کرانه 2 نافرجام، نامتناهی 3 نامحصور & محدود
بی‌اندازه : بسیار، بی‌حد، بی‌حساب، بی‌شمار، بیمر، بی‌مقیاس، بی‌نهایت، جزیل، خیلی، بسیار، بیش از حد، فراوان زیاد، & معدود
بی‌انصاف : 1 نامنصف، ناعادل & منصف، باانصاف 2 بیدادگر، ستم‌کار، ظالم & دادگر، عادل
بی‌انصافی : بیدادگری، ستم‌کاری، ستمگری، ظلم & انصاف 
بی‌انضباط : 1 بی‌ادب، جسور، گستاخ 2 نامرتب، بی‌نظم، شلخته & منضبط
بیانگر : مبین، بیان‌کننده، تبیین‌گر، بازگوکننده، توضیح‌دهنده 
بیان‌نامه : اعلامیه، بیانیه، مانیفست
بیانیه : 1 بیان‌نامه، مانیفست 2 اطلاعیه، اعلامیه 3 گزارش 
بی‌اهمیت : 1 بی‌ارزش، بی‌قدر، غیرمهم & مهم 2 پیش‌پاافتاده، عادی، مبتذل، معمولی 
بی‌ایمان : 1 بی‌اعتقاد، نامومن، نامعتقد 2 بی‌آیین، بی‌دیانت، بی‌دین & دین‌باور 
بی‌ایمانی : 1 بی‌اعتقادی 2 بی‌دیانتی، بی‌دینی & دین باوری 
بی‌بار : بی‌بر، بی‌ثمر، بی‌حاصل، بی‌میوه، عقیم & بارور، پربار، پرحاصل 
بی‌باکانه : تهورآمیز، جسورانه، دلیرانه، گستاخانه، متهورانه، بی‌واهمه، دلیرانه 
بی‌باک : بی‌پروا، بی‌هراس، پردل، جسور، دلاور، دلیر، سعتری، شجاع، شیردل، گستاخ، متهور، مترس & ترسو، جبون، هراسناک
بی‌باکی : بی‌پروایی، تهور، جرات، جسارت، دلاوری، زرنگی، شجاعت، شهامت، گستاخی، نترسی & ترس، جبن
بی‌بته : 1 بی‌اصل‌ونسب، بی‌رگ‌وریشه 2 چلمن، دست‌وپاچلفتی، بی‌دست و پا، بی‌عرضه، بی‌بخار 
بی‌بخار : 1 بی‌لیاقت، بی‌عرضه، بی‌کفایت & باعرضه 2 بی‌دست‌وپا، پخمه، دست‌وپاچلفتی، 
بی : بدون، بلا & با 
بی‌بدیل :بی‌بدل، بی‌تا، بی‌مانند، بی‌مثل، بی‌نظیر، بی‌همتا، بی‌همال، فرد، فرید، یکتا
بی‌بر : بی‌بار، بی‌ثمر، بی‌حاصل، بی‌میوه & بارور، ثمردار
بی‌برکت : 1 بی‌فیض & پربرکت، بابرکت، فیاض 2 کم، قلیل & زیاد، کثیر
بی‌برگ : 1 برگ‌ریخته، خزان‌زده 2 بی‌چیز، بی‌نوا، فقیر، محتاج، محروم & غنی، متمکن 
بی‌برگی : 1 خزان‌زدگی 2 بی‌چیزی، بینوایی، فقر، احتیاج، محرومیت & غنا، بی‌نیازی 
بی‌بری : 1 بی‌برگی، بی‌حاصلی، بی‌باری 2 بی‌پولی، بی‌سرمایگی، بی‌مایگی، بی‌نوایی، تنگ‌دستی، تهی‌دستی، فقر، مسکنت & دولتمندی، تمکن، غنا
بی‌بصیرت : 1 ناآگاه، بی‌خبر، بی‌وقوف & بابصیرت 
بی‌بضاعت : بی‌برگ، بی‌پول، بی‌سرمایه، بی‌مایه، بی‌نوا، تنگدست، تهی‌دست، فقیر، محتاج، مسکین & دولتمند، صاحب‌مکنت، غنی
بی‌بضاعتی : بی‌برگی، بی‌پولی، بی‌سرمایگی، بی‌مایگی، بینوایی، تنگدستی، تهیدستی، فقر، مسکنت & دولتمندی، تمکن، غنا
بی‌بندوبار : بی‌قید، شلخته، لاابالی، لاقید، ولنگار، یالانچی & مرتب، منضبط، منظم
بی‌بندوباری : بی‌خیالی، بی‌قیدی، شلختگی، لاابالیگری، لاقیدی، هرهری‌مسلکی & انضباط
بی‌بنیاد : 1 بی‌اساس، بی‌پایه، سست & اساسمند 2 پوچ، نامعتبر، واهی & معتبر، موثق
بی‌بنیان :صفت 1 بی‌اساس، بی‌پایه & اساسمند 2 سست، ضعیف، واهی 3 دروغ، کذب & راست
بی‌بنیگی : ضعف، ناتوانی، بی‌حالی & قوی بنیگی 
بی‌بنیه : لاجان، ضعیف، ناتوان، نزار، بی‌حال & قوی‌بنیه 
بی‌بهرگی: 1 بی‌نصیبی، بی‌خطی، محرومیت 2 بی‌برگی، درویشی، فقر 3 بی‌سهمی 
بی‌بهره : 1 بی‌نصیب، کم‌بهره، محروم، معرا 2 بی‌برگ، درویش، فقیر & بهره‌ور
بی‌بی : 1 بانو، جده، خاتون، خانم، کدبانو & کنیز 2 ملکه 3 مادربزرگ & بابابزرگ 
بی‌پایاب : ژرف، عمیق & پایاب 
بی‌پایان : بی‌انتها، لایتناهی، نامتناهی، بی‌کران، بی‌نهایت، بی‌منتها، نامحدود & متناهی، محدود
بی‌پایه :اسم 1 بی‌اساس، بی‌ربط، پوچ، سست، واهی & اساسمند، موثق 2 دروغ، کذب 
بی‌پدر : حرام‌زاده، ولدالزنا، ناپاک‌زاده، نامشروع 
بی‌پرده :صفت 1 آشکار، بی‌پروا، بی‌رودربایستی، صریح، باصراحت، بالصراحه 2 رک، 
پوست‌کنده 3 صراحتبی‌پروا : 1 بی‌باک، بی‌محابا، بی‌واهمه، جری، جسور، دلاور، دلیر، گستاخ، متهور، نترس 2 پی‌پرده & ملاحظه‌کار، محافظه‌کار 
بی‌پروایی : بی‌باکی، تهور، جسارت، شجاعت، گستاخی، نترسی & ملاحظه‌کاری، محافظه‌کاری 
بی‌پناه : 1 بی‌کس، بی‌مامن، بی‌ملجا 2 بی‌حفاظ، بی‌ملاذ 3 بی‌پشت‌وپناه، بی‌حامی 
بی‌پناهی : 1 بی‌کسی، بی‌ملجایی 2 بی‌حفاظی، بی‌ملاذی 
بی‌پول : 1 بی‌سرمایه، بی‌مایه، بی‌نوا & سرمایه‌دار 2 تنگ‌دست، تنگ‌عیش، تهی‌دست، مفلس & ثروتمند، دارا 3 بی‌چیز، فقیر، متعسر & غنی
بی‌پولی : 1 بی‌سرمایگی، بی‌مایگی، بینوایی، غنا 2 تنگدستی، تنگ‌عیشی، تهی‌دستی، افلاس & فراخ‌دستی 3 بی‌چیزی، عسرت & فراخ‌روزی
بی‌پیرایه : بی‌آلایش، بی‌ریا، خاکی، خودمانی، درویش، ساده & تشریفاتی، مقرراتی
بی‌تاب : بی‌صبر، بی‌طاقت، بی‌قرار، سراسیمه، مضطرب، ناآرام، ناشکیب & آرام، شکیبا، صبور
بی‌تابی : بی‌قراری، جزع، زاری، فزع، ناآرامی، ناشکیبایی، ناشکیبی & آرامش، قرار
بیت : 1 اطاق، خانه، دار، سرا، کاشانه، منزل 2 دومصراع شعر
بیت‌الاحزان : خانه غم، ماتم‌سرا، غم‌خانه، ماتمکده & عشرتکده
بیت‌المال : خزانه، خزینه 
بیت‌اله : خانه خدا، کعبه 
بی‌تاثیر : بی‌اثر، ناموثر، غیرموثر & موثر 
بی‌تامل :صفت 1 نااندیشیده، نیندیشیده 2 آنی، بلادرنگ، بلافاصله، فوراً، فی‌الفور، بی‌درنگ، سر ضرب، فوری، بدون تاخیر 
بی‌تجربگی : خامی، ناآزمودگی، ناپختگی، ناشیگری & آزمودگی، خبرگی، کارکشتگی
بی‌تجربه : تازه‌کار، خام، کم‌تجربه، مبتدی، ناآزموده، ناپخته، ناشی، نامجرب & آزموده، آگاه، باتجربه، خبره، کارکشته، کهنه‌کار، مجرب
بی‌تحرک : ایستا، بی‌حرکت، خمود، ساکن & پویا
بی‌تحمل : شتاب‌زده، عجول، معجل، ناشکیب، ناصبور & صبور، شکیبا 
بی‌تربیت : بی‌ادب، بی‌پرنسیپ، بی‌دیسیپلین، بی‌فرهنگ، بی‌نزاکت، عامی، گستاخ، نامودب & باتربیت، مودب
بی‌تربیتی : 1 بی‌ادبی، بی‌نزاکتی & ادب، نزاکت 2 بی‌فرهنگی، نافرهیختگی & فرهیختگی 3 گستاخی 
بی‌ترتیب : بی‌سامان، بی‌نظم، سامان‌نیافته، نامدون، ناهموار، هردمبیل & مدون، مرتب
بی‌تردید : بدون‌شک، بی‌شک، مسلماً، یقین
بی‌تشخیص : بی‌تمیز، بی‌وقوف، ضعیف‌العقل & شناسا
بی‌تشویش : آرام، آسوده‌خاطر، بی‌دغدغه، مطمئن & مشوش
بی‌تعلق : 1 آزاد، آزاده، وارسته 2 بی‌قیدوبند، بی‌وابستگی 
بی‌تعلقی : آزادگی، وارستگی 
بی‌تفاوت : 1 بی‌حس، بی‌علاقه، بی‌قید، لاقید & جبهه‌گیر، علاقه‌مند 2 بی‌احساس، بی‌عاطفه 3 بی‌اعتنا 4 علی‌السویه، مساوی، یکسان 
بی‌تفاوتی : 1 بی‌حسی، بی‌علاقگی، بی‌قیدی، لاقیدی & جبهه‌گیری، علاقه‌مندی 2 بی‌اعتنایی
بی‌تقصیر : بی‌گناه، بی‌جرم & خطارکار 
بی‌تقوا : بی‌دیانت، خدا ناترس، ناپارسا، ناپرهیزگار، نا متشرع، نامتقی & با تقوا، پارسا، متقی 
بی‌تکبر : افتاده، خاشع، خاضع، خاکسار، فروتن، متواضع & خودپرست، متکبر 
بی‌تکلف : 1 بی‌تعارف، خودمانی، بی‌پیرایه، ساده 2 رک، صریح & متکلف
بیت گفتن : شعر خواندن 
بیت‌لطف : جنده‌خانه، خرابات، قحبه‌خانه، نجیب‌خانه
بی‌تمیز : 1 بی‌تشخیص، بی‌عقل، ضعیف‌العقل & اهل تمیز 2 ابله، نادان & دانا، عاقل
بی‌تناسب : 1 بی‌قواره، بی‌مورد، ناجور، ناهمگن & متناسب 2 ناسازگار، ناهماهنگ
بی‌توان : ناتوان، ضعیف، سست، نزار، بی‌توش، بی‌حال
بیتوته : 1 تهجد، شب‌بیداری، شب‌زنده‌داری، مبیت، مساهرت 2 اتراق، اقامت‌موقت، توقف شبانه 
بیتوته کردن : 1 شب‌زنده‌داری کردن، شب نخفتن & خفتن 2 شب دور از خانه به سر بردن 3 بیدار ماندن 
بی‌توجه : 1 بی‌التفات، بی‌مبالات، سربه‌هوا، لاقید & متوجه، ملتفت 2 بی‌اعتنا، بی‌علاقه 
بی‌توجهی: 1 بی‌التفاتی، بی‌مبالاتی، سربه‌هوایی، لاقیدی 2 بی‌علاقگی، سردی، مهرسردی 
بی‌ثبات : 1 سست، نااستوار، ضعیف، لرزان، ناپایدار، نامحکم 2 بی‌دوام 3 بی‌قرار، متلون، مردد، هردم‌خیالی، هوایی 4 بی‌دوام، پادرهوا، متغیر، ناپایدار & استوار، باقی 5 نامتعادل، بی‌تعادل 6 ناآرام، بحران‌زده، بحرانی & آرام، باثبات
بی‌ثباتی : سستی، نااستواری، ناپایداری & استواری
بی‌ثمر : 1 بی‌بار، بی‌بر، نامثمر 2 بی‌حاصل، بی‌فایده، بیهوده، عبث 3 عقیم، مذبوحانه & مثمر
بی‌ثمری : 1 بی‌باری، بی‌بری 2 بی حاصلی، بیهودگی & پرثمری 
بی‌جا : 1 بی‌خود، بی‌فایده، بیهوده 2 بی‌مناسبت، نابه‌هنگام، بی‌مورد، بی‌موقع، بی‌وقت، بی‌هنگام 3 نابجا، نادرست، ناروا، ناشایست، ناصواب 4 نامتناسب، نامناسب 5 ناموجه، ناوارد & بجا، روا 6 لامکان 7 بی‌مکان، نامتحیز
بیجار : برنج‌زار، شالی، شالیزار 
بی‌جان :اسم 1 بی‌حال، ضعیف، نزار 2 مرده 3 جماد، حجر & جاندار
بی‌جرات : بی‌شهامت، ترسو، بی‌جربزه، بی‌جگر، بزدل، جبون، کم‌دل & باجرات، جراتمند، شهامت‌دار، پردل‌وجرات
بی‌جربزه : 1 بی‌جگر، بزدل، ترسو، جبون، بی‌جرئت، بی‌شهامت 2 بی‌عرضه 
بی‌جنبش : آرام، بی‌حرکت، راکد، ساکت & متحرک
بی‌جهت : بی‌جا، بی‌خود، بی‌دلیل، بی‌سبب، بی‌علت، بیهوده & بجا
بیچارگی : 1 بدبختی، بی‌نوایی، فقر & ثروت، غنا 2 استیصال، درماندگی، لاعلاجی، ناچاری 3 ادبار، فلاکت & اقبال 
بیچاره : 1 بی‌نوا، تهی‌دست، محتاج، مستمند، مسکین، نیازمند & بی‌نیاز، دارا 2 درمانده، ذله، عاجز، فرومانده، لاعلاج، مستاصل، ناچار 3 بدبخت، بی‌سامان، فلک‌زده، نامراد & خوش‌بخت 
بی‌چشم : اعمی، کور، نابینا & بینا
بی‌چشم‌ورو : 1 حق‌ناشناس، حق‌نشناس، کورنمک، نمک‌نشناس & حق‌شناس 2 بی‌حیا، بی‌شرم، گستاخ، وقیح & باحیا
بی‌چون : بی‌دلیل، بی‌مانند، بی‌مثال، بی‌مثل، بی‌نظیر، بی‌همال، بی‌همانند 
بی‌چون‌وچرا : 1 بی‌حرف، بی‌بروبرگرد، بی‌گفتگو، بدون جروبحث 2 قاطعانه، محکم 3 مسلم، بدیهی، حتمی، بی‌شبهه 
بی‌چیز : آس‌وپاس، بی‌نوا، تنگ‌دست، تهی‌دست، درویش، فقیر، محتاج، مفلس، مفلوک، ندار، یک‌لاقبا & توانگر، چیزدار، دولتمند، غنی 
بی‌چیزی : افلاس، بی‌نوایی، تنگ‌دستی، درویشی، فقر، مسکنت، مفلسی، نداری & توانگری، دولتمندی، غنا
بی‌حاصل : 1 بی‌بر، بی‌ثمر، بی‌فایده، بی‌نتیجه، بیهوده & پرحاصل، مفید 2 عبث، هرز، هرزه & مفید، موثر
بی‌حال : 1 علیل، فرتوت، ناتوان & توانمند 2 بی‌حس، بی‌رمق، رخو، سست، شل، لش، وارفته 3 ضعیف، عاجز & توانمند، قوی 4 تن‌آسا، تنبل، تن‌پرور & کوشا 5 مدهوش 6 بی‌ذوق & باذوق، ذوقمند 7 افسرده، بی‌دماغ، کسل & پرشور 8 بی‌اراده، بی‌عرضه، چلمن 9 
بی‌حالی : 1 تن‌آسانی، تن‌پروری، رخوت، سستی، ضعف، فتور، کسالت، وهن & توانمندی 2 بی‌عرضگی، وارفتگی 3 بی‌دلی، خمودی & زنده‌دلی
بی‌حد : 1 بسیار، بی‌حساب، بی‌شمار، بی‌قیاس، بی‌مر، بی‌نهایت، جزیل، فراوان، وافر، بی‌اندازه & کم، قلیل، معدود 2 بی‌انتها، بی‌کران، نامتناهی، نامحدود & محدود
بی‌حدوحصر : 1 بی‌حساب، بی‌حدومرز، بی‌نهایت 2 بسیار، بی‌شمار، فراوان 
بی‌حرکت : آرام، ثابت، راکد، ساکن & متحرک
بی‌حرمتی : اهانت، بی‌احترامی، بی‌ادبی، توهین، گستاخی، وهن & تعظیم، تکریم
بی‌حساب : 1 بسیار، بی‌اندازه، بی‌حد، بی‌شمار، بیمر، نامعدود & حساب‌شده، معدود 2 ستمگر، ظالم، ظلم‌پیشه، متعدی & دادگر، منصف 3 غیرعادی، نادرست، ناصواب، نامعقول & معقول
بی‌حس : 1 بی‌حال، کرخت، وارفته & پرتوان & چالاک، چست 2 بی‌درد 
بی‌حفاظ : 1 بی‌حصار، نامحفوظ & حفاظدار، محفوظ، مصون 2 بی‌پناه 
بی‌حمیت : بی‌عار، بی‌غیرت، بی‌تعصب، بی‌ناموس، دیوث، لاابالی، نامرد & غیرتمند
بی‌حمیتی : بی‌غیرتی، بی‌ناموسی، دیوثی، نامردی & غیرتمندی 
بی‌حواس : 1 بی‌هوش 2 بی‌حافظه 3 کم‌حافظه، کم‌حواس 4 پریشان‌فکر 
بی‌حوصلگی : 1 بی‌تابی، بی‌صبری، بی‌طاقتی، تنگ‌حوصلگی & پرحوصلگی 2 ناشکیبائی، بی‌شکیبی، ناصبوری & شکیبایی 3 شتابزدگی 
بی‌حوصله : 1 تنگ‌حوصله، شتابزده، کم‌حوصله، ناحمول، ناشکیبا، ناصبور بی‌صبر، بی‌طاقت & پرحوصله، باحوصله 2 افسرده، ملول 3 بی‌شکیب، ناشکیبا، ناصبور
بی‌حیا : بی‌آزرم، بی‌ادب، بی‌شرم، پررو، جسور، چشم‌دریده، دریده، رسوا، شطاح، شوخ، شوخ‌چشم، گربز، گستاخ، وقیح & آزرمگین، باحیا
بی‌حیایی : بی‌چشم‌ورویی، بی‌شرمی، دریدگی، گستاخی، وقاحت & حجب
بیخ : اصل، بن، بنیاد & سر
بی‌خاصیت : 1 بی‌خواص، بی‌مصرف 2 بی‌تاثیر 
بی‌خانمان : آسمان‌جل، آواره، بی‌سامان، خاکسترنشین، خانه‌به‌دوش، دربدر & سروساماندار
بی‌خانمانی : آوارگی، بی‌سروسامانی، خانه‌بدوشی، دربدری
بی‌خبر : 1 بی‌اطلاع، غافل 2 ناآگاه، ناهشیار & آگاه، مخبر 3 سرزده، ناخبر، ناگهان 4 ناآگاهانه 
بی‌خبری : 1 تغافل، جهل، غفلت، ناآگاهی، نادانی، ناهشیاری & آگاهی 2 ناغافل، ناگهان 
بیخ : 1 بن، ته، ریشه، شالوده 2 انتها، بون 3 اساس، اصل، پایه 4 بنیاد، پی 
بیختن : از موبیز رد کردن، الک کردن، غربال کردن 
بیخته : 1 غربالی، غربالی‌شده، الک‌شده 2 نرم 
بیخ‌دار : 1 ریشه‌دار & بی‌ریشه، سطحی، عادی 2 عمیق & سطحی 3 غیرسطحی & سطحی
بی‌خرد : بی‌شعور، بی‌عقل، بی‌فراست، تهی‌مغز، کم‌خرد، مجنون، نادان، نافرزانه، نفهم & بخرد، خردمند، فرزانه
بی‌خردی : ناآگاهی، جهالت، جهل، نادانی & خردمندی، فرزانگی
بی‌خطر : 1 امن، ایمن & ناامن، ناایمن 2 خوش‌خیم & بدخیم، خطرناک
بی‌خلل : خلل‌ناپذیر، محکم، استوار، سستی‌ناپذیر & خلل‌پذیر 
بی‌خودانه :صفت 1 بی‌اختیار، ناخواسته 2 مدهوشانه، مجذوبانه 3 بی‌دلیل، بی‌سبب 
بی‌خود : 1 بی‌هوش، سرمست، مجذوب، مدهوش، مست & بهوش 2 بیهوده 3 باطل، پوچ 4 بی‌جهت، بی‌سبب، بی‌دلیل 5 نامطلوب، به‌دردنخور، بد، بی‌مصرف 
بی‌خودی : بی‌هوشی، جذبه & هوشیاری، هشیاری 
بی‌خیال : بی‌غم، بی‌فکر، بی‌قید، غافل، سهل‌انگار، لاابالی، لاقید 
بی‌خیالی : بی‌غمی، بی‌فکری، غفلت، سهل‌انگاری، لاابالیگری، لاقیدی
بیداد : اعتساف، بی‌حسابی، جور، ستم، ستمگری، ظلم & داد، عدل
بیدادگرانه : ستمگرانه، ظالمانه & عادلانه
بیدادگر : جبار، جفاکار، جورپیشه، ستمکار، ستمگر، طاغوت، ظالم & دادگر، عادل
بیدادگری : اعتساف، تعدی، جفا، جور، ستم، ستمگری، ظلم & دادگری، عدل، معدلت
بیداربخت : بختیار، خوش‌اقبال، خوش‌بخت، خوش‌شانس، خوش‌طالع، نیک‌اختر، نیک‌بخت & خفته‌بخت، بداقبال، بدپیشانی 
بیداردل : 1 آگاه، متوجه، واقف & ناآگاه 2 بیدارمغز، دل‌آگاه 3 روشن‌ضمیر 4 هشیار، متنبه & غافل 
بیدار شدن : 1 از خواب‌برخاستن 2 آگاه شدن، متوجه شدن، واقف شدن، هشیار شدن 
بیدار کردن : 1 ازخواب‌برخیزاندن & خواباندن 2 آگاه کردن، متنبه ساختن، هشیار ساختن 
بیدار : 1 ناخفته، ساهر 2 آگاه، متنبه، متوجه، هشیار، هوشیار 3 متیقظ 4 عارف، واقف & خفته، غافل
بیداری : 1 سمر، یقظت، یقظه 2 آگاهی، انتباه، هوشیاری 3 رستاخیز، نهضت & غفلت
بی‌دانش : بی‌معرفت، جاهل، جهول، نادان، نافرهیخته & دانشمند، دانا، فرهیخته 
بی‌دانشی : 1 جهل & دانایی 2 بی‌سوادی 3 بی‌فرهنگی، نافرهیختگی & فرهیختگی 4 بی‌علم 
بی‌دانه : بی‌هسته 
بی‌درایت : ناآگاه، بی‌بینش، بی‌بصیرت & بادرایت 
بی‌درد : 1 لاقید، لاابالی 2 بی‌غم 3 بی‌احساس، بی‌سوز 
بی‌درمان : بی‌چاره، درمان‌ناپذیر، شفاناپذیر، به‌ناشدنی، علاج‌ناپذیر، غیر قابل‌علاج & درمان‌پذیر، علاج‌پذیر
بی‌درنگ : آن
بی‌دروپیکر : 1 بی‌حفاظ، بی‌دروبند 2 بی‌کنترل 
بی‌دریغ : 1 بی‌پروا 2 بی‌مضایقه 
بیدستان : بیدزار 
بی‌دست‌وپا : 1 بی‌عرضه، بی‌کفایت، بی‌بخار، دست‌وپا چلفتی 2 ناتوان، ضعیف 
بیدق : 1 پیاده شطرنج، پیاده & سوار 2 بیرق 3 اختر، ستاره، کوکب، نجم & قمر 4 بلد، بلدچی، راهنما & نابلد
بی‌دقت : بی‌توجه، بی‌مبالات، سربه‌هوا & دقیق
بی‌دقتی : بی‌توجهی، بی‌مبالاتی، سربه‌هوایی & دقت 
بی‌دل، بیدل : 1 دل‌باخته، دل‌داده، شیدا، دل‌رمیده، شیفته، ، رمیده‌دل، مفتون، عاشق & دلدار، دلبر 2 آزرده 3 افسرده، دلتنگ & پرنشاط 4 ترسو، جبون، کم‌دل & دلیر، پردل
بی‌دل‌ودماغ : 1 افسرده، ملول 2 دل‌تنگ 3 بی‌حوصله 
بی‌دلی، بیدلی : 1 دلباختگی، دلدادگی، شیدایی، شیفتگی، عاشقی 2 آزردگی، دل‌آزردگی & زنده‌دلی 3 افسردگی، دلتنگی 4 ترسویی، کم‌دلی & پردلی
بی‌دلیل : بی‌جهت، بی‌خود، بی‌سبب، بدون‌سبب 
بی‌دوام : 1 بی‌ثبات، فانی، گذرا، گذرنده & بادوام، پردوام، جاوید، مانا 2 سست، ناپایدار 
بی‌دولت : ادبار، بداقبال، بی‌اقبال، بی‌طالع، شوربخت، کم‌بخت & دولتمند
بی‌دیانت : 1 بی‌دین، لامذهب 2 ناپارسا، ناپرهیزگار، نامتدین، نامتقی & بادیانت، پرهیزگار 
بی‌دیسیپلین : 1 بی‌انضباط، بی‌نظم، قانون شکن، غیرمنضبط، نظم‌گریز 2 بی‌ادب، بی‌تربیت، بی‌نزاکت، نافرهیخته & منضبط
بی‌دین : بی‌کیش، خدانشناس، فاسق، کافر، لامذهب، مرتد، مشرک، ملحد & خداشناس، دیندار، مومن
بی‌دینی : ارتداد، الحاد، رفض، کفر، لامذهبی & خداشناسی، دیندار
بی‌ذکاوت : کانا، کم عقل، کم‌فراست، کم‌هوش، ناهوشمند & تیزهوش 
بی‌ذوق : بدسلیقه، بی‌استعداد، بی‌حال، بی‌دماغ، بی‌شوروحال، کج‌سلیقه & باذوق، خوش‌ذوق، ذوقمند 
بی‌ذوقی : 1 بدسلیقگی، کج‌سلیقگی & سلیقه‌مندی، خوش‌سلیقگی 2 بی‌احساسی، بی‌حالی، بی‌دماغی، بی‌شوروحالی، 
بی‌راه، بیراه : 1 چرت، یاوه، نامربوط، بی‌ربط 2 کج‌رو، منحرف، ضال، گمراه & براه، سربه‌راه 3 بی‌انصاف 4 بی‌تناسب، ناهماهنگ 
بی‌ربط : 1 بی‌اساس، بی‌پایه، هردری، نابه‌جا، چرند، چرت، مهمل، نامربوط & موثق، مربوط 2 بی‌ترتیب، بی‌نظم & منظم، مرتب، بسامان 3 بی‌اطلاع، بی‌علم، ناآگاه & آگاه 4 بی‌تناسب، بی‌مناسبت & متناسب، مربوط
بی‌رحمانه : سبعانه، ستمگرانه، سفاکانه، ظالمانه & مهربانانه
بی‌رحم : جفاکار، جورپیشه، سخت دل، سنگ‌دل، خونریز، ستمکار، ستمگر، سفاک، سنگدل، شقی، ظالم، قسی، قسی‌القلب & رحیم، رئوف
بی‌رحمی : 1 اعتساف، ستمگری، سخت‌دلی، سنگدلی، شقاوت، قساوت 2 جورپیشگی، ستمگری، ظلم & ترحم
بی‌رسم : بی‌حساب، ظالم، ستمکار، بیدادگر 
بی‌رسمی : احجاف، بیدادگری، ظلم، بیداد 
بی‌رغبت : بی‌شوق، بی‌میل، وازده & شوقمند، بارغبت، مایل، علاقه‌مند 
بیرق : پرچم، درفش، رایت، علم، لوا
بیرق‌دار، بیرقدار :پرچم‌دار، طلایه‌دار، علم‌دار 
بی‌رقیب : بی‌همال، یکه‌تاز
بی‌رگ : بی‌تعصب، بی‌حمیت، بی‌درد، بی‌غیرت & باحمیت، دردآشنا 
بی‌رمق : 1 بی‌نا، ناتوان، ضعیف، بی‌تاب‌وتوان، شل، بی‌حال & پرتوان 2 رقیق، آبکی 3 ناچیز 
بی‌رنگ : 1 ساده 2 بدون‌رنگ & رنگی، ملون 
بی‌رنگی : 1 یک‌رنگی، اخلاص، صمیمیت 2 صداقت 3 بی‌ریایی، بی‌تزویری 4 فاقد رنگ، بی‌رنگ ( بودن) 
بی‌روح : 1 خشک، خمود & پرنشاط 2 سرد، یخ & گرم، باروح، پرحرارت 3 سردمزاج 4 خاموش، خموش، ساکت، صامت & پرنشاط 5 بی‌جنب‌وجوش، بی‌نشاط، دل‌مرده، غیرفعال & بانشاط، فعال 6 افسرده، افسرده‌دل، روان‌نژند، ملول، نژند 7 سردمهر، کم‌عاطفه & عطوف، با
بی‌روزی : 1 بی‌نوا، درویش، فقیر، مسکین & فراخ‌روزی، دارا 2 محروم، بی‌نصیب 
بیرون آمدن : 1 خارج‌شدن، خارج گشتن، ظاهر شدن 2 روییدن، سرزدن & خشکیدن 3 خروج کردن، شورش کردن، شوریدن 7 سرکشی کردن 
بیرون :اسم 1 برون، خارج & درون 2 ظاهر & باطن 
بی‌رونق : بی‌طراوت، راکد، کاسد، کدر، کساد، متروک، نارایج & پررونق
بیرون کردن : 1 بیرون‌راندن، دفع کردن 2 اخراج کردن، طرد کردن 3 منفصل از خدمت کردن 4 مستثنا کردن 
بیرونی : 1 برونی، خارجی & درونی، اندرونی 2 ظاهری & باطنی 2 بیگانه، خارجی، غریبه & آشنا، خودی
بی‌رویه : 1 بی‌قاعده، بی‌شیوه & نظام‌مند 2 بی‌حساب، بی‌حساب و کتاب 
بی‌ریا : بی‌آلایش، بی‌دوزوکلک، بی‌شیله‌پیله، خالص، راستین، صادق، صمیمی، یک‌رنگ & ریاکار، دورو، دورودورنگ
بی‌ریایی : بی‌آلایشی، بی‌سالوسی، خلوص، صداقت، یک‌رنگی & ریاکاری، دورویی، نفاق 
بی‌ریش : 1 امرد، پشت‌پایی، مخنث 2 بی‌مو، کوسه & ریشدار، ریشو 
بیزار : بری، بی‌میل، روگردان، دلزده، سیر، ضجور، گریزان، متنفر، مشمئز، منزجر، نافر، نفور، وازده & راغب، علاقه‌مند، مایل
بیزار شدن : 1 متنفر شدن، مشمئز شدن، وازده شدن & راغب شدن 2 بی‌میل شدن، دل‌زده شدن 
بیزاری : 1 اشمئزاز، تنافر، تنفر، دلزدگی، رمیدگی، ضجرت، کراهت، ملال، ملالت، نفرت، وازدگی & اشتیاق، رغبت، علاقه‌مندی 2 ابراء، برائت 3 طلاق، جدایی، متارکه، 
بی‌زبان : 1 ابکم، اصم، الکن، گنگ، لال 2 خاموش، ساکت & گویا، زباندار 3 خجالتی، خجول 4 بی‌عرضه 
بی‌زبانی :i‌b[ n‌m‌b‌a‌z‌اسم 1 الکنی، گنگی، لالی 2 خموشی، سکوت & گویایی 3 خجولی، 4 بی‌عرضگی 
بی‌زن : ارمل، بی‌همسر، تنها، عزب، مجرد & متاهل
بی‌زنی : تجرد، عزبی & تاهل 
بی‌زوال : همیشگی، جاودان، جاوید، باقی، مانا، پایدار، پاینده، مستدام، دایم & فانی 
بی‌زور : بی‌قوت، زپرتی، ضعیف، ناتوان، نحیف، نزار & پرتوان، توانمند، زورمند، قوی
بی‌زیان : 1 بی‌آزار، بی‌آسیب 2 بی‌ضرر 
بی‌زینهار :قید بی‌امان، بی‌زنهار 
بی‌سابقه : 1 بدیع، بکر، نو 2 بی‌بدیل 3 شگفت، طرفه، عجیب، غریب
بیسار : بهمان، فلان
بی‌سامان : 1 بی‌ترتیب، آشفته، پریشان، بی‌نظم، نامرتب، نامنظم & مرتب، منظم 2 بی‌برگ، بی‌توشه، فقیر، درمانده، مستمند، بی‌نوا، مسکین & دارا، غنی 3 آواره، بی‌خانمان، بی‌ماوا، خانه‌به‌دوش، بی‌سرپناه & بسامان 4 بی‌رونق & پررونق 5 بی‌سرانجام 
بی‌سامانی :
بی‌سبب : به‌ناحق، بیهوده، بی‌جهت، بی‌دلیل، بی‌خود 
بی‌سخاوت : 1 بخیل، تنگ‌نظر، خسیس، کنس، ممسک & باسخاوت، سخی 2 کم‌دهش، نابخشنده & کریم، بخشنده 
بی‌سرانجام : 1 نافرجام 2 بدعاقبت & خوش عاقبت 
بی‌سرپرست : 1 تنها، بی‌حامی، بی‌صاحب 2 یتیم 3 بیوه 
بی‌سروپا : اوباش، پاشنه‌ترکیده، شرتی‌شپکی، پست، رذل، ول، فرومایه، ولگرد، هرزه & آدم حسابی 
بی‌سروته : باطل، بی‌معنی، بیهوده، بی‌ربط، نامربوط، پوچ، جفنگ، غیرمنطقی، من‌درآوردی، مهمل & منطقی
بی‌سلیقه : بدپسند، بی‌ذوق & باسلیقه، خوش‌سلیقه 
بی‌سواد : 1 امی، ناخوان، ناملا، مکتب‌ندیده & باسواد، ملا 2 عامی، عوام، نادان & دانا، فهیم 3 بی‌مایه، کم‌مایه 
بی‌سیرت : 1 بی‌آبرو، بی‌عرض، بدنام، بی‌ناموس، رسوا، نانجیب & نجیب، آبرومند 2 فاجر، فاسق 
بی‌سیرتی : 1 بدنامی، بی‌ناموسی، رسوایی، نانجیبی 2 فسق‌وفجور 
بیش : افزون، بسیار، زیاد، غالب، متجاوز & کم
بی‌شایبه : 1 پاک، خالص 2 بااخلاص، اخلاص‌آمیز، بی‌ریا 
بی‌شبهه : بدون‌تردید، بی‌تردید، بی‌شک، بی‌شبهت، بی‌گمان، حتمی، قطع
بیشتر : 1 افزون‌تر، زیادتر 2 اغلب، اکثر 1 & کمتر 2 به‌ندرت 
بیشترین : 1 زیادترین، فزون‌ترین & کمترین 2 غالب 3 اکثر & اقل
بیشترینه : 1 بیشترین، اکثر 2 اغلب 
بی‌شرف : 1 بی‌آبرو، بی‌حیثیت، بی‌عرض، بی‌عزت، بی‌شرافت 2 بی‌ناموس، نانجیب & شریف 3 پست، رذل 
بی‌شرفی : بی‌آبرویی، بی‌عرضی، بی‌ناموسی، پستی، رذالت، نانجیبی & شرافت
بی‌شرمانه :صفت گستاخانه، وقاحت‌آمیز 
بی‌شرم : بی‌آزرم، بی‌حیا، بی‌عار، پررو، بی‌چشم‌ورو، چشم‌دریده، دریده، شوخ‌چشم، گربز، گستاخ، وقیح & باحیا
بی‌شرمی : بی‌آزرمی، بی‌حیایی، پررویی، دریدگی، گستاخی، وقاحت & حجب، حیا
بی‌شعور : ابله، احمق، بی‌ادراک، بی‌خرد، بی‌فراست، خنگ، سفیه، کودن، نادان، نفهم & باشعور، فهیم
بی‌شفقت : بی‌رحم، بی‌محبت، سنگ‌دل، ظالم، نامشفق، نامهربان & شفیق، مهربان
بی‌شک : بدون‌تردید، بی‌تردید، بی‌شبهه، بی‌گمان، حتمی، قطعاً، مسلم
بی‌شکیب : بی‌تاب، بی‌صبر، بی‌طاقت، بی‌قرار، ناحمول، ناشکیب & شکیبا، صبور 
بی‌شمار : بسیار، بی‌اندازه، بی‌حد، بی‌حساب، بی‌قیاس، بیمر، بی‌نهایت، جزیل، زیاد، سرسام‌آور، فراوان، نامحدود، نامعدود & معدود
بی‌شو : بی‌شوهر، بیوه، مطلقه & شوهردار 
بیشه : 1 اجم، جنگل، جنگلزار، کنام، نیزار، نیستان 2 بیدزار، بیدستان 
بیشه‌زار : 1 اجم، بوته‌زار، بیشه‌سار، جنگلزار، درخت‌زار، 2 نیزار، نیستان 3 بیدزار، بیدستان & مزرعه 
بیشی : افزونی، زیادت، فزونی، کثرت & قلت، کمی، منقصت، نقصان
بی‌شیله‌پیله : ساده، ساده‌لوح، صاف‌وصادق، یکرنگ & تودار
بی‌صبر : بی‌تاب، بی‌تحمل، بی‌طاقت، بی‌قرار، عجول، ناشکیب، ناشکیبا & شکیبا، صبور
بی‌صبری : 1 بی‌تحملی، بی‌طاقتی، بی‌قراری، ناشکیبایی، ناشکیبی، ناصبوری 2 بی‌تابی، بی‌طاقتی & شکیبایی، صبوری
بیص : 1 تنگی، سختی 2 گرفتاری، گیرودار 
بی‌صدا : 1 بی‌صوت، خاموش، ساکت، صامت & باصدا 2 آرام & ناآرام 3 همخوان & واکه
بی‌صرفه : بی‌سود، بی‌فایده، بی‌بهره بی‌نفع & سودمند، پرفایده 
بی‌صفت : 1 بی‌وفا، ناسپاس & وفامند، سپاسدار 2 بی‌حمیت، بی‌غیرت & باصفت 
بی‌صورت : بی‌حیا، بی‌شرم 
بیضوی : بیضی‌شکل & مدور، دایره شکل 
بیضه : تخم، خایه، خصیه
بیطار : بیطر، دامپزشک، دستورپزشک 
بی‌طاقت : بی‌تاب، بی‌صبر، بی‌قرار، کم‌حوصله، ناآرام، ناصبور & حمول، شکیبا، صبور
بی‌طالع : 1 بدبخت، بدشانس، بدطالع، بی‌اقبال، حرمان‌زده & خوش‌طالع، اقبالمند 2 بی‌بهره، بی‌نصیب، محروم & بهره‌مند، بهره‌ور
بی‌طراوت : 1 پژمرده، خشک، زرد، ناخرم & پرطراوت 2 بی‌رونق & پررونق
بی‌طعم : بدمزه، بی‌مزه & خوشمزه، خوش‌طعم
بی‌ظرافت : خشن، زمخت، نازیبا & ظریف
بیع : ابتیاع، خرید، دادوستد، صفعه، & فروش، شرا 
بی‌عار : 1 تن‌آسا، تن‌پرور، کاهل & کاری، کوشا، زرنگ 2 تن‌لش، سست‌عنصر 3 پست، بی‌آزرم، بی‌حمیت، بی‌شرم & باآزرم 3 بی‌حیا، بی‌غیرت، بی‌رگ، لش & غیرتمند
بی‌عاری : 1 تن‌آسایی، تنبلی، تن‌پروری، کاهلی 2 بی‌آزرمی، بی‌حیایی، بی‌شرمی 3 بی‌حمیتی، بی‌غیرتی، لش‌بازی 
بی‌عاطفگی : 1 بی‌عطوفتی، سردمهری، سردی، نامهربانی & باعاطفگی 2 بی‌روحی، خشکی 
بی‌عاطفه : 1 بی‌محبت، سنگین‌دل 2 سردمهر، نامهربان 3 بی‌روح، خشک، سرد & باعاطفه
بیعانه : پیش‌پرداخت، پیش‌مزد، ربون، سبقانه، مساعده
بیعت : 1 پیمان، عهد، معاهده، میثاق 2 پیمان بستن، عهد بستن 
بیعت : دیر، کنشت، کنیه، معبد(یهود و نصارا) 
بیعت شکستن : پیمان‌شکستن، نقض‌عهد کردن، پیمان‌شکنی کردن 
بی‌عدیل : بی‌بدیل، بی‌مانند، بی‌نظیر، بی‌همال، بی‌همتا، بی‌مثل 
بی‌عرض : بی‌آبرو، بی‌شرف، بی‌عصمت، بی‌عفاف، بی‌ناموس & آبرودار، باآبرو 
بی‌عرضگی : 1 بی‌کفایتی، ناکارآمدی، بی‌بخاری، بی‌لیاقتی، نالایقی 2 بیکارگی 
بی‌عرضه : 1 بی‌حال، بی‌صلاحیت، بی‌بخار، بی‌کفایت، بی‌لیاقت، نالایق & باکفایت، لایق 2 تنبل، ناکارآمد، لش & کارآ، کارآمد، باعرضه، عرضه‌مند
بی‌عصمت : بی‌ناموس، بی‌عفت، غر، فاحشه، ناپاک، هرجایی & عفیف، عفیفه
بی‌عصمتی : بی‌ناموسی، بی‌عفتی، فاحشگی، ناپاکی، نانجیبی & نجابت
بی‌عفت : بی‌عصمت، بی‌ناموس، ناپاک، نانجیب & عفیف، عفیفه
بی‌عفتی : بی‌عصمتی، فساد، ناپاکی، نانجیبی & پاکدامنی، عفاف
بی‌عقل : ابله، خشک‌مغز، خل، سفیه، کانا، بی‌خرد، کودن، مجنون، نادان، نفهم & خردمند، عاقل، بخرد 
بی‌عقلی : بی‌خردی، جهالت، خلی، دیوانگی، کانایی، نادانی & خردمندی
بی‌علاج : بدخیم، بی‌درمان، شفاناپذیر، لاعلاج، درمان‌ناپذیر، علاج‌ناپذیر & درمان‌پذیر، علاج‌پذیر
بی‌علاقگی :i‌b[ e‌q‌m‌l‌a'اسم 1   بی‌تفاوتی، بی‌رغبتی، بی‌میلی، دلزدگی، سردی & علاقه‌مندی 2 بی‌مبالاتی، سپوزه‌کاری، لاابالیگری، لاقیدی 3 بی‌خیالی، بی‌غمی 4 تن‌پروری & مجاهدت، پویایی
بی‌علاقه : بی‌تفاوت، بی‌رغبت، بی‌شوق، بی‌میل & علاقه‌مند، مشتاق 
بی‌علم : بی‌دانش، جاهل، نادان & باسواد، عالم
بی‌علمی : بی‌دانشی، جهالت، جهل & باسوادی 
بی‌عیب : 1 پاک، مبرا 2 بی‌نقص، سالم، صحیح، کامل & عیبناک، معیوب
بیغار : بیغاره، سرزنش، سرکوفت، طعنه، عتاب، قدح & ستایش، مدح
بی‌غش : خالص، سارا، سره، ناب & ناسره
بی‌غم : آسمون‌جل، بی‌خیال، بی‌فکر، لاابالی، لاقید & دل‌مشغول
بیغوله : 1 کنج، بیراهه، گوشه، گوشه‌متروک، 2 خرابه، ویرانه & آباد 3 دخمه
بی‌غیرت : 1 بی‌آبرو، بی‌حمیت، بی‌ناموس، قرمساق، لوده، ناکس & باحمیت، غیرتمند 3 بی‌عار، تن‌آسا، تنبل، کاهل، لاابالی & زرنگ، کوشا
بی‌فایده : بی‌ارزش، بی‌ثمر، بیجا، بی‌حاصل، بی‌مصرف، بیهوده، عبث، لاطائل، لغو، مذبوحانه، مهمل، هرزه & سودمند، مفید
بی‌فراست : بی‌خرد، بی‌شعور، بی‌وقوف، کم‌هوش، ناهوشمند، ناهوشوار & هوشیار، بافراست
بی‌فروغ : 1 کم‌نور 2 تیره‌وتار، تاریک 
بی‌فرهنگ : بربر، بی‌ادب، بی‌نزاکت، نافرهیخته، نامتمدن، وحشی & فرهیخته، بافرهنگ، متمدن
بی‌فرهنگی : بربریت، نافرهیختگی & فرهیختگی
بی‌فضیلت : بی‌علم، بی‌فضل، بی‌کمال & بافضیلت 
بی‌فکر : بی‌خیال، بی‌غم، لاابالی، لاقید 
بی‌فکری : بی‌خیالی، بی‌غمی، لاابالیگری، لاقیدی & دل‌مشغولی
بی‌قابلیت : بی‌صلاحیت، بی‌عرضه، بی‌لیاقت، نالایق & لایق
بی‌قاعدگی : آشفتگی، بی‌ضابطگی، بی‌نظمی، بی‌هنجاری & قاعده‌مندی، قانونمندی 
بی‌قاعده : آشفته، بی‌ضابطه، بی‌قانون، بی‌نظم، بی‌هنجار، هردمبیل & قاعده‌مند، قانونمند، باقاعده، ضابطه‌دار
بی‌قانونی : 1 آنارشی، هرج‌ومرج، بلبشو، شلوغی 2 بی‌رسمی 3 بی‌سالاری 4 بی‌نظمی، بی‌ضابطگی 
بی‌قدر : 1 بی‌ارزش، غیرمهم، کم‌ارزش، کم‌بها 2 بی‌عزت، پست، حقیر، فرومایه، ناقابل & ارزشمند
بی‌قدرت : بی‌قوه، ضعیف، کم‌زور، ناتوان & توانا، قدرتمند
بی‌قرار : 1 بی‌تاب، ناشکیب، بی‌صبر، بی‌طاقت، ناشکیبا 2 حیران، سرگشته، سر به گریبان 3 شیدا، شوریده 4 ضجر، ناآرام، ناآسوده، آرام‌ناپذیر & آرام 5 پریشان، سراسیمه 6 متغیر، مضطرب 7 بی‌ثبات 
بی‌قراری : 1 اضطراب، اندوه، بی‌تابی، بی‌ثباتی، بی‌طاقتی، دلواپسی، دلهره، قلق، ناراحتی & آرامش 2 بی‌صبری، پریشانی، سرآسیمگی، ناشکیبایی & شکیبایی 
بی‌قواره : بدریخت، بدمنظر، زشت، ناجور، نامتناسب & خوش‌قواره
بی‌قیاس : بی‌اندازه، بی‌حد، بی‌شمار، بیمر & معدود
بی‌قید : بی‌اعتنا، بی‌بندوبار، بی‌فکر، بی‌مبالات، سپوزکار، لاابالی، لاقید & مسئول، مقید 
بی‌کار : 1 بی‌پیشه، بی‌حرفه، بی‌شغل، بیکاره، غیرشاغل & شاغل 2 ول، ول‌گرد، ولو 3 عاطل، لاابالی، معطل 4 کم‌مشغله & پرمشغله
بی‌کارگی : تن‌آسایی، تن‌پروری، عطلت، کاهلی، لاابالیگری
بی‌کاره : بی‌مصرف، تنبل، تن‌پرور، کاهل، لش، مفتخوار، مهمل، ول، ولگرد، بیهوده‌گرد، هرزه‌گرد، ولو، هنجام، هیچکاره & زرنگ، شاغل 
بی‌کاری : عطلت & اشتغال، مشغله 
بی‌کتاب :صفت 1 لاکتاب، لاکردار، لعنتی 2 لامذهب، بی‌دین & مذهبی، دیندار 
بی‌کران : بی‌پایان، بی‌کرانه، نامحدود & کرانمند
بی‌کس : 1 بیچاره، بی‌نوا، بیواره 2 بی‌یار، تنها، غریب، 3 یتیم
بی‌کسی : 1 بی‌یاری، تنهایی، غریبی 2 یتیمی 3 بیچارگی، بینوایی 
بی‌کفایت : بی‌صلاحیت، بی‌عرضه، بی‌لیاقت، ناقابل، نالایق & باعرضه، باکفایت 
بی‌کفایتی : بی‌صلاحیتی، بی‌عرضگی، بی‌لیاقتی، عدم قابلیت & باکفایتی، لیاقت 
بی‌کله : 1 بی‌پروا، بی‌ملاحظه، بی‌احتیاط & ملاحظه‌کار، محتاط 2 سبک عقل، بی‌عقل، سبک‌مغز، دیوانه 
بی‌کم‌وکاست :قید بی‌کم‌وکسر، بی‌کم‌وزیاد، تمام، کامل 
بی‌کیاست : 1 بی‌تدبیر، ناکاردان، نامدبر & مدبر 2 بی‌سیاست & باکیاست 
بی‌کینه : بی‌غرض & کینه‌توز، کینه‌ورز 
بیگار : بیگاری، سخره، شاکار، شایگان، کار بی‌مزد & مزدوری
بیگاری : بیگار، سخره، کاربی‌مزد & مزدوری 
بیگ : امیر، بزرگ & نوکر، خادم 
بیگانگان : 1 اغیار، غریبه‌ها، نامحرمان 2 خارجیان، خارجی‌ها & آشنایان
بیگانگی : 1 غربت، غریبی، 2 ناآشنایی 3 نامحرمی 4 نامانوسی & آشنایی، انس
بیگانه : اجنبی، خارجی، غریب، غریبه، غیر، متنکر، ناآشنا، ناشناس، نامحرم & آشنا، خودی، محرم
بیگانه‌پرست :بیگانه‌پرور، بیگانه‌نواز، اجنبی‌خویش، غریبه‌دوست، غیرخواه، اجنبی پرست، اجنبی‌خواه & بیگانه‌ستیز
بیگانه‌نواز :غریب‌نواز، غریبه‌نواز، بیگانه‌پرور & بیگانه‌گداز، بیگانه‌ستیز
بی‌گاه : 1 بی‌موقع، بی‌وقت، بی‌هنگام 2 دیروقت، دیرهنگام، دیر، ناوقت & گاه، زود 3 شبانگاه، غروب‌هنگام & پگاه زود، گاه 
بی‌گزند : 1 سالم & ناسالم 2 گزندناپذیر & گزندپذیر 3 کامل، بی‌عیب‌ونقص
بی‌گمان : بدون تردید، بدون‌شک، بی‌تردید، بی‌شبهه، بی‌شک، مسلمیقیناً، حتم
بیگم : 1 بانو، بی‌بی، خاتون، خانم & بیگ 2 ملکه مادر 
بی‌گناه : بی‌تقصیر، مبرا، بی‌گنه، معصوم & گناهکار، بزهکار 
بی‌گناهی : 1 برائت، بی‌گنهی، معصومیت 2 مظلومیت & بزه‌کاری 
بیلان : ترازنامه، کارکرد، کارنامه، گزارش
بی‌لطف : 1 نامهربان، بی‌ملاطفت 2 ناخوش‌آیند، نامطبوع 3 زمخت، فاقد ظرافت & ظریف 
بی‌لیاقت : بی‌صلاحیت، بی‌عرضه، ناشایسته، ناقابل، نالایق & لایق
بیمار : آهمند، بستری، دردمند، رنجور، سقیم، علیل، علیل‌المزاج، مریض، معلول، منهوک، ناتندرست، ناخوش، ناسالم & سالم
بیمارخیزی : نقاهت
بیمارستان :بهداری، دارالشفاء، درمانگاه، شفاخانه، مریضخانه
بیمارستان روانی : تیمارستان، دارالمجانین، دیوانه‌خانه، دیوانه‌ستان
بیماری : درد، دردمندی، رنجوری، عارضه، علت، علیلی، کسالت، مرض، مریضی، ناخوشی & سلامت، صحت 
بیم : اضطراب، پروا، ترس، ترس‌کاری، تشویش، جبن، خارخار، خلجان، خوف، رعب، فزع، محابا، مخافت، نگرانی، واهمه، وحشت، وهم، هراس، هول، هیبت & رجا
بی‌مانند : 1 بی‌بدیل، بی‌مثال، بی‌چون، بی‌مثل، بی‌نظیر، بی‌همتا، فرد، فرید، یکتا، یگانه 2 تک، نادر، نادره، یکه & عادی 3 یتیم 
بی‌مایه : 1 بی‌سرمایه، مفلس، خرمن‌سوخته، بی‌پول، بینوا، بی‌چیز & سرمایه‌دار، پرمایه 2 بی‌قدر 3 بی‌هنر، کم‌دانش 
بی‌مبالات : بی‌توجه، بی‌دقت، بی‌فکر، بی‌ملاحظه، سهل‌انگار، لاابالی، لاقید & متوجه، محتاط، ملاحظه‌کار
بی‌مبالاتی : 1 بی‌پروایی، بی‌ملاحظگی 2 بی‌توجهی، بی‌دقتی، سهل‌انگاری 3 لاابالیگری، لاقیدی 
بی‌مثل : بی‌مانند، بی‌همال، بی‌همتا، فرد، فرید
بی‌محابا : 1 بی‌باک، بی‌پروا، بی‌ملاحظه & ملاحظه‌کار 2 بی‌ادب، گستاخ & آداب‌دان 3 بی‌باکانه، گستاخانه & محتاطانه
بی‌محل : 1 بی‌ارج، بی‌ارزش، & ارزشمند 2 بی‌پشتوانه، بی‌اعتبار & معتبر 3 نابجا، ناروا & روا 4 بی‌مناسبت 
بی‌محلی : بی‌اعتنایی، بی‌التفاتی، عدم توجه & اعتنا، التفات
بی‌مرادی : 1 بی‌نصیبی، محرومیت، نامرادی 2 حرمان، یاس & امید، رجا، مرادمندی
بیمر : بسیار، بی‌اندازه، بی‌حد، بی‌حساب، بی‌شمار، خیلی & معدود
بی‌مروت : بی‌حمیت، ناجوانمرد & بامروت
بی‌مزد : بلاعوض، رایگان، مجانی، مفتی & مزدی
بی‌مزگی : 1 بی‌طعمی 2 بی‌ذوقی 3 خنکی 
بی‌مزه : 1 بی‌طعم 2 بی‌ذوق، خنک، لوس & بامزه، لذیذ
بی‌مصرف : به‌دردنخور، باطله، بی‌استفاده، بی‌فایده، بیهوده، مهمل 2 بی‌کاره & مفید 
بی‌معاملگی : بی‌رواجی، بی‌رونقی، بی‌مشتری، رکود، کسادی & رونق
بی‌معرفت : بی‌تمیز، بی‌دانش، بی‌هنر، جاهل، نادان، نافرهیخته & بامعرفت
بی‌معنی : باطل، بی‌سروته، بیهوده، چرند، لغو، مزخرف، مهمل، یاوه & معنادار
بی‌مقدار : بی‌ارزش، پست، خوار، فرومایه & ارزشمند
بی‌ملاحظگی : 1 بی‌پروایی، بی‌مبالاتی & توجه، دقت، مبالات 2 بی‌احتیاطی 
بی‌ملاحظه : 1 بی‌احتیاط، بی‌مبالات، بی‌محابا 2 نترس، بی‌پروا & ملاحظه‌کار
بی‌مناسبت : بی‌جا، بی‌ربط، بی‌گاه، بی‌موقع، بی‌وقت، نامربوط & متناسب، مربوط 
بیمناک : 1 ترسو، ترسیده، متوحش، مرعوب، مستوحش، وحشتزده، هراسان & جسور 2 ترسناک، ترسو، خوفناک، سهمناک، هولناک 3 اندیشناک، متوهم 
بی‌مورد :i‌b[صفت 1 بیجا، نامتناسب، بی‌مناسبت، پرت، نابجا، نامناسب & بجا، متناسب 2 ناموجه، توجیه‌ناپذیر & موجه، توجیه‌پذیر
بی‌مو : طاس، کچل، کل & مودار، زلف‌دار
بی‌موقع : بی‌جا، بی‌وقت، نابجا، بی‌هنگام، نابهنگام، ناوقت، ناهنگام & بجا، بهنگام
بی‌مویی : طاسی، کچلی، کلی 
بی‌مهر : نامهربان، سردمهر، بی‌محبت، کم‌محبت، کم‌عاطفه، سرد & بامهر، عطوف، مهربان 
بی‌میل : بی‌دل، بی‌رغبت، بی‌شوق، دل‌مرده، سرد 2 بیزار، دل‌زده، مشمئز & مایل، علاقه‌مند
بی‌میلی : بی‌رغبتی، دلزدگی، سردی، نفرت & تمایل، علاقه‌مندی
بین : آشکار، بیدار، روشن، مبرهن، واضح، هویدا & بدیهی، جلی، مسلم، معلوم، ناآشکار
بینا : 1 بصیر، دانا، عالم، مبصر & نادان 2 بیننده، دیده‌ور 3 مستبصر & نابینا، کور، اعمی 
بینات : براهین، شواهد، ظواهر، مشهودات & مجهولات 
بی‌نام : 1 بی‌اسم 2 ناشناخته، گمنام & شناخته‌شده، اسمی، نامی، نامور، معروف، نام‌آور 
بی‌ناموس : بی‌آبرو، بی‌شرف، بی‌عرض، بی‌عصمت، بی‌عفت، بی‌غیرت، فاسق & عفیف
بی‌ناموسی : 1 بی‌عصمتی، بی‌عفتی & پاکدامنی، عفت 2 بی‌آبرویی، بی‌شرافتی، بی‌شرفی 3 فسق و فجور 
بی‌نام‌ونشان :ناشناخته، خمول، گمنام & نام‌آور، نامدار، نامور 
بی‌نامی : بی‌نشانی، خمول، گمنامی & ناموری
بینایی : 1 دید، رویت 2 باصره 3 اطلاع، بصیرت، بینش، دانایی & شنوایی 
بی‌نتیجه : بی‌فایده، بی‌نفع، بیهوده، عبث، لاطائل، مهمل & سودمند
بی‌نزاکت : بی‌ادب، بی‌تربیت، جلف، گستاخ، وقیح & مودب، بانزاکت 
بی‌نزاکتی : بی‌ادبی، بی‌انضباطی، بی‌تربیتی، پررویی، گستاخی & نزاکت، ادب 
بی‌نشاط : 1 افسرده، بی‌شور وشوق، پژمرده، دلمرده 2 ناخوشحال، ناخوشدل، ناشاد، ناشادمان، نامسرور & بانشاط 
بینش : بصیرت، بینایی، خرد، آگاهی، دانش، درک، دید، شعور، شناخت، فرهنگ، فضل، کمال، معلومات، وقوف 
بی‌نصیب : بی‌بهره، کم‌بهره، محروم، معرا، نارسیده & بهره‌مند، بهره‌ور  حرمان، ناامیدی، نومیدی & بهره‌وری
بی‌نطفه : سترون، عقیم، نابارور & نطفه‌دار
بی‌نظم : بی‌انضباط، بی‌ترتیب، بی‌قاعده، درهم، قاطی‌پاطی، مختل، نامرتب، نامنظم & مرتب، منظم
بی‌نظمی : آنارشی، نابسامانی، هرج‌ومرج & انتظام
بی‌نظیر : 1 بی‌رقیب، بی‌مانند، بی‌همال، بی‌همتا، بی‌مثل، بی‌مثال، بی‌همانند، عدیم‌النظیر، فرد، فرید 2 تک 3 تک‌تاز، رقابت‌ناپذیر 
بی‌نقص : بی‌عیب، سالم، صحیح، کامل & عیبناک، ناقص
بی‌نمک : 1 فاقدنمک 2 بی‌لطف 3 بی‌طعم، بی‌مزه 4 لوس، یخ & ملیح، نمکین
بین : 1 میان & ابتدا، انتها 2 مرکز، وسط & آغاز، انتها 3 اثنا 4 فاصله 
بیننده :اسم 1 تماشاگر، تماشاچی، ناظر، نظاره‌گر 2 بینا، مبصر & شنونده، مستمع 
بی‌نوا : آس‌وپاس، بیچاره، پریشان‌حال، تهیدست، درمانده، درویش، فقیر، گدا، محتاج، مستمند، مسکین، مفلس، نادار، ندار & دارا
بی‌نوایی :‌اسم احتیاج، پریشان‌حالی، تنگ‌دستی، تهی‌دستی، فقر، مستمندی، ناداری، نیازمندی & توانگری، غنا
بی‌نور : تار، تاریک، تیره، کدر & روشن، منور
بی‌نهایت :صفت بسیار، بغایت، بی‌اندازه، بی‌حد، بی‌شمار، سرسام‌آور، فراوان، مفرط، نامتناهی، نامحدود & محدود، معدود
بینه : برهان، حجت، دلیل، فرنود، منطق
بی‌نیاز : توانگر، دارا، صمد، غنی، مستغنی & نیازمند
بی‌نیازی : 1 تنعم، توانگری 2 خرسندی 3 استغنا، درویشی، قناعت 4 صمددیت & نیازمندی
بینی : پوز، خیشوم، دماغ، غنه 2 مشام
بی‌واک : بی‌صدا، صامت & واکدار
بی‌وفا : 1 پیمان‌شکن، خائن، عهدگسل، 2 غدار، جفاجو، جفاگر & وفادار، وفامند
بی‌وفایی : پیمان‌شکنی، خیانت، غدر، جفاجویی & وفاداری
بی‌وقار : 1 بی‌وقر، جلف، سبک، سبکسر، ناموقر & موقر، باوقار 2 بی‌مهابت، بی‌هیبت، بی‌جذبه & پرهیبت، پرجذبه، باجذبه 
بی‌وقت : 1 بیگاه، بی‌موقع، بی‌هنگام & بموقع 2 زود، گاه & دیر
بی‌وقر : بی‌وقار، جلف، سبک & موقر، وزین
بی‌وقوف : 1 بی‌خبر، غافل، ناآگاه & آگاه، عاقل، مطلع، خبیر، واقف 2 دیریاب، کندذهن، کندهوش، کودن & هوشمند، زیرک، تیز
بیوگرافی : تذکره، حسب‌حال، زندگی‌نامه، شرح‌حال
بیوگی : 1 بی‌زنی 2 بی‌شوهری 
بیوه : 1 ارمله، شومرده، مطلقه 2 ارمل، زن‌مرده، مطلق 
بی‌همتا : بی‌مانند، بی‌همال، بی‌مثل، بی‌نظیر، تنها، فرید، یکتا، یگانه
بی‌هنر : 1 بی‌مایه، بی‌معرفت، هیچکاره 2 بی‌عرضه & هنرور
بیهودگی : بی‌ثمری، بی‌فایدگی، پوچی، هرزگی
بیهوده :صفت 1 اراجیف، دروغ، ژاژ، لاطائل، مزخرف، مهمل، واهی، هذیان، یاوه 2 باطل، بی‌اثر، بی‌ثمر، بی‌جهت، بی‌حاصل، بی‌خود، بی‌خاصیت، بی‌سبب، بی‌فایده، بی‌معنی، بی‌مصرف، بی‌نتیجه، پوچ، عاطل، عبث، کشکی، لغو، ناسودمند، نامربوط، هجو، هدر، هرزه، هیچ 3 
بیهوده‌گرد : ولگرد، هرزه‌گرد 
بیهوده‌گو : پراکنده‌گو، حراف، ژاژخا، مهذار، محمل‌باف، وراج، هرزه‌خای، هرزه‌درای، هرزه‌گوی، هرزه‌لای، یاوه‌سرا & حقگو
بیهوده‌گویی : هرزه‌خایی، هرزه‌گویی، هرزه‌لایی، یاوه‌گویی
بی‌هوش : 1 بی‌حال، مدهوش 2 لایعقل، مست 3 احمق، بی‌استعداد، خرف، خرفت، کم‌حافظه، کندذهن، کودن، منگ 4 بیخود، دبنگ، گیج & هوشمند
بی‌هوشی : اغما، بی‌حسی، بی‌خودی، غش، کما & هوشیاری
بی‌هیبت : 1 بی‌سطوت، بی‌شکوه، بی‌صولت، فاقد عظمت & پرهیبت 2 بی‌جذبه، بی‌نهایت 
بوس : 1 خشم، غضب 2 بیم، ترس، خوف، هراس 3 سختی، شدت 4 دلیری، شجاعت، قوت 
پا: 1 خطوه، رجل، شلنگ، قدم، گام، لنگ 2 همبازی 3 پایین، ته، دامن، ذیل، زیر 4 تاب، توان، طاقت، قدرت، قوت، یارا 5 اساس، اصل، بن، بیخ، پایه
پاافزار: ارسی، پاچپله، پای‌پوش، کفش، گیوه، ملکی، موزه
پاانداز: 1 فرش 2 جاکش، دلال‌محبت، دلاله، قواد، لحاف‌کش
پابرجا: 1 استوار، برقرار، پایدار، ثابت، ثابت‌قدم، راسخ، قرص، محکم، مستقر 2 دایم، جاوید، همیشگی & 1 سست 2 موقتی
پابرجایی: استقامت، استواری، ثبات & سستی
پابرهنه: 1 برهنه‌پا، بی‌کفش، پاپتی 2 بی‌چیز، بی‌نوا، تهیدست، ندار، یک‌لاقبا 3 بی‌سروپا، پست
پابست: 1 پای‌بست، پای‌بند، گرفتار، مقید 2 دلباخته، عاشق، مفتون، هواخواه 3 بنیان، شالوده
پابند: 1 مقید، وابسته 2 اسیر، دچار، گرفتار 3 عیالوار، متاهل، معیل 4 دلباخته، عاشق، فریفته، مفتون، هواخواه 4 بند، قید، پاوند
پابوسی: پای‌بوسی، تشرف، دیدار، زیارت، شرفیابی
پاپوش: 1 پرونده‌سازی، پرونده، مزاحمت 2 گرفتاری، مخمصه 3 ارسی، پاچپله، پای‌افزار، کفش
پاپی: 1 متعرض 2 پافشاری، اصرار
پات: 1 اورنگ، پاد، تخت، سریر 2 مات
پاتک: تدافع، دفاع، ضدحمله & تک
پاتوق: پاتوغ، کانون، لنگر، مجمع، محفل، مرکز، میعادگاه، وعده‌گاه
پاتیل: 1 دیگ 2 سیاه‌مست
پاچین: 1 دامن 2 زیرازار
پاد: 1 پادزهر، ضد، مخالف 2 حامی، دارنده، نگهبان 3 اورنگ، تخت، سریر
پاداش: 1 اجرت، اجر، انعام، بادافراه، بخشش، ثواب، جایزه، جزا، دسترنج، صله، عطیه، مزد، مکافات، نتیجه 2 کابین، مهر
پاداشن: اجر، انعام، پاداش، پاداشت، جزا، مزد
پادرمیانی: توسط، شفاعت، مداخله، میانجیگری، وساطت
پادرهوا: 1 آویخته، بلاتکلیف، بی‌ثبات، معلق، معوق 2 بی‌اساس، بی‌اصل، بی‌پایه، نامشخص
پادزهر: پاد، پازهر، تریاک، تریاق، ضد، مخالف & زهر
پادشاه: امیر، تاجور، خدیو، سلطان، سلطان، شاه، شاهنشاه، شهریار، ملک & رعیت
پادشاهانه: خسروانه، شاهانه، ملوکانه
پادشاهی: امارت، امپراتوری، حکومت، سلطنت، شاهنشاهی، فرمانروایی، ملکت
پادگان: 1 ساخلو، سربازخانه 2 پیاده‌نظام
پادو: پاکار، پیشخدمت، شاگرد، نوچه، نوکر & کارفرما
پار: 1 پارسال، پارینه، سال‌گذشته 2 پاره، دریده، کهنه 3 تکه، قطعه 4 پرش، پرواز 5 چرم
پارابلوم: پیشتاب، تپانچه
پارازیت: 1 انگل، طفیل، طفیلی، میکرب 2 خش‌خش، نوفه 3 حشو، زاید
پارتی: 1 جمعیت، حزب، دسته، فرقه، گروه 2 جشن، شب‌نشینی 3 پشتیبان، حامی، طرفدار، طرفگیر، هواخواه، هوادار 4 بخش، قسمت 5 قوم‌پارت & 
پارتیزان: 1 چریک، رزمنده 2 هواخواه
پارچ: 1 آبخوری، تنگ 2 گیلاس، لیوان
پارچه: 1 قماش، منسوج 2 پاره، تکه، قطعه 3 لخت
پارچه‌فروش: بزاز، قماش‌فروش
پارس: 1 ایران‌زمین، ایران، فارس 2 عوعو، واق‌واق، هفهف 3 پوزپلنگ
پارسا: 1 باتقوا، پاکدامن، پرهیزکار، پرهیزگار، خداترس، دیندار، زاهد، صالح، عفیف، مومن، متدین، متشرع، متقی، متورع، معصوم، وارسته 2 عارف 3 پارسی & ناپارسا
پارسال: پار، پارینه، پایار، سنه‌ماضیه، ، سال‌گذشته & امسال
پارسایی: پاکدامنی، پرهیزگاری، تقوا، خداترسی، زهد، عفت، ورع & بی‌تقوایی، ناپارسایی
پارسی: 1 ایرانی، عجم، فارسی 2 زبان‌فارسی 3 زرتشتی & تازی، ترک
پارک: 1 باغ، باغ‌ملی، تفرجگاه، گردشگاه 2 ایستگاه، توقفگاه
پارگی: انخراق، انقطاع، دریدگی، گسیختگی
پارلمان: سنا، مجلس، مجلس‌شورا
پارو: 1 برف‌افکن، برف‌روب 2 پاروب
پاره: 1 برخ، برخه، تکه، جزء، قطعه، لخت 2 بهر، حصه، قسمت 3 بخش، فصل 4 دریده، شرحه، گسسته، گسیخته 5 ژنده، غاز، فرسوده، مندرس 6 خرقه، مرقع، وصله 7 پرش، پرواز، پریدن 8 باج، خراج، رشوت، رشوه 9 کود
پاره‌ای: 1 برخی، بعضی، گروهی 2 اندکی، بخشی، قدری، کمی، مقداری
پاره‌پاره: بخش‌بخش، تکه‌تکه، چاک‌چاک، شرحه‌شرحه، قسمت‌قسمت، قطعه‌قطعه، لخت‌لخت، مرقع، مندرس
پاره‌پوره: پاره‌پاره، ژنده، فرسوده، مندرس
پاره‌دوز: پینه‌دوز، تعمیرگر، کفشدوز، لاخه‌دوز
پاره کردن: جردادن، دریدن، شکافتن، قطع کردن، گسستن، گسیختن
پارینه: پار، پارسال، سال‌گذشته & امسال
پازهر: پادزهر، تریاق، نوشدارو & زهر
پاس: 1 بار، دفعه، مرتبه، نوبت 2 حراست، محافظت، مراقبت، نگاهبانی 3 احترام، ادب، اعزاز، پاسداری، حرمت، مراعات، ملاحظه 4 بهر، حصه، قسمت 5 رد، ردتوپ
پاس‌بخش: پاسیار، کشیک
پاساژ: 1 بازارچه، تیمچه 2 راهرو، گذرگاه، معبر
پاسبان: پاسدار، پلیس، چاوش، حارس، شحنه، شرطه، عسس، گزمه، گماشته، نگهبان، محافظ، محتسب، مستحفظ
پاسبانی: پاسداری، حراست، محافظت، نگهبانی، استحفاظ 
پاسپورت: پته، پروانه، تذکره، جوازعبور، روادید، گذرنامه، ویزا 
پاسخ: 1 پتواز، جواب 2 اجابت، استجابت 3 انعکاس، بازتاب، لبیک 4 اجر، پاداش، ثواب، جزا، عوض، مکافات 1 & پرسش، سوال
پاسدار: پاسبان، حارس، حافظ، قراول، کشیک، محافظ، مدافع، مراقب، مستحفظ، نگهبان
پاسداری: پاس، پاسبانی، حراست، محارست، محافظت، مواظبت، نگاهداشت، نگهبانی، نگهداری، وقایت، یتاق 2 رعایت، ملاحظه 3 احترام، حرمت
پاسگاه: 1 پست 2 برج‌دیده‌بانی، دیده‌بانگاه، قراولگاه
پاسوز: 1 خاسر، زیانمند 2 اسیر، گرفتار، درگیر 2 شیفته، عاشق
پاشیدگی: انحلال، پراکندگی، تفرق، تلاشی، گسیختگی & انسجام
پاشیده: پراکنده، فروریخته، متفرق، متلاشی & منسجم
پافشاری: ابرام، اصرار، ایستادگی، پاپی، تاکید، سماجت، مداومت، مقاومت
پاک: 1 پاکیزه، تمیز، منزه، نزه، نظیف 2 زکی، مبرا، مقدس، مهذب، 3 باعفاف، پاکدامن، عفیف، معصوم، نجیب 4 سترده، منقح 5 بی‌غش، خالص، سره، صاف، صافی، محض، ناب 6 طاهر، طهر، طیب، مطهر 7 بی‌عیب، منقا، نقی 8 بی‌آلایش، بی‌ریا، صمیم، مخلص  9 زلال، صاف، صراح 1 0 زلال، شفاف 1 1 بکلی، تماماً، سراسر، کاملاً، کلاً & آلوده، پلید، رجس، ناپاک، نجس
پاکار: 1 پیشکار، عریف، کارگزار 2 پادو، خادم، خدمتکار، نوکر & کارفرما
پاک‌جامه: باعفاف، پارسا، پاکدامن، عفیف & ناپاکدامن، تردامن
پاک‌سازی: 1 اخراج 2 پالایش، تصفیه 3 ازاله، تنقیه، زدایش 4 تخلیه، تطهیر، تنظیف، نظافت 5 تزکیه
پاک‌طینت: پاک‌سرشت، پاکنهاد، خوب‌سرشت، خوش‌قلب، خوش‌نیت & بدطینت
پاک کردن: پالایش، پالودن، تطهیر، تمیز کردن، تنظیف، روفتن، زدودن، ستردن & آلودن، کثیف کردن
پاک‌منشی: خوش‌فطرتی، خوش‌قلبی، نجابت & بدسگالی
پاک‌نژاد: اصیل، پاک‌گوهر، پاک‌نژاد، پاک‌نسب، حلالزاده، شریف، نجیب، نژاده & حرامزاده
پاک‌نژادی: اصالت، پاک‌گوهری، حلالزادگی، شرافت، نجابت & حرامزادگی
پاکباخته: 1 پاکباز 2 لیلاج 3 پاک‌نظر، نظرپاک
پاکباز: پاکباخته، لیلاج 3 پاک‌چشم، پاک‌نظر، نظرپاک
پاکدامن: باتقوا، بانجابت، پارسا، پاک‌جامه، طاهره، طاهر، عفیف، متقی، معصوم، نجیب & بی‌عفاف، ناپاکدامن
پاکدامنی: پارسایی، پاکی، پرهیزکاری، طهارت، عصمت، عفاف، عفت، ناموس & آلوده‌دامنی، بی‌ناموسی
پاکزاد: اصیل، پاک‌گوهر، پاک‌گهر، پاک‌نژاد، پاک‌نسب، حلالزاده، شریف، نجیب، نژاده & بدگهر
پاکنویس: بازنویسی، بیاض، مبیضه & پیش‌نویس، چرکنویس، مسوده
پاکوب: 1 رقاص 2 پایکوب، دست‌افشان 3 پای‌خست، لگدکوب، لگدمال
پاکی: پاکدامنی، پاکیزگی، تصفیه، تطهیر، تمیزی، خلوص، درستی، صفا، طهارت، طهر، عصمت، عفت، نظافت & پلیدی
پاکیزگی: پاکی، تطهیر، تنظیف، صفا، طهارت، طهر، نزهت، نظافت & کثافت
پاکیزه: 1 پاک، تمیز، طاهر، نظیف 2، مطهر، منزه، مهذب 3 خالص، صافی & کثیف
پاگون: پاگن، سردوشی
پاگیر: 1 پای‌بند، مقید 2 مانع 3 مزاحم
پالار: دیرک، ستون، شمع، عماد
پالاهنگ: پالهنگ، قید، کمند، مقود، یوغ
پالایش: پاک‌سازی، تصفیه، تهذیب & آلایش
پالودن: پاک‌سازی، پاک‌شدن، تطهیر، زدایش، ستردن، صاف کردن & آلودن
پالوده: 1 خالص، صاف، مروق، مصفا 2 فالوده 3 تباه، ضایع 4 برگزیده، خلاصه & ناپالوده
پالهنگ: پالاهنگ، رسن، عنان، لجام، لگام، مهار
پالیز: باغ، بستان، پالیززار، جالیز، صیفی‌کاری، فالیز، کشتزار، لته، مزرعه
پالیزبان: 1 باغبان، جالیزبان، دشتبان، دهقان، صیفی‌کار، لته‌کار، ناطور 2 مغنی
پاندول: آونگ، رقاصک
پانسمان: زخم‌بندی
پاورچین: آرام‌آرام، آهسته‌آهسته، پابرچین، دزدکی، یواشکی
پایا: باقی، پایدار، پاینده، جاودانه، جاودانی، جاوید، مانا، مخلد، مدام، مستدام، مستمر & زودگذر
پایاپای: 1 پابه‌پا، تهاتر، تهاتری، مبادله، متبادل 2 هم‌بر
پایان: آخر، اختتام، انتها، انجام، انقضا، تکمیل، تمام، خاتمه، ختم، عاقبت‌الامر، عاقبت، غایت، فرجام، منتها، نهایت & اول
پایان‌نامه: تز، رساله
پایان‌یافته: ختم، سپری، مختوم
پایانی: آخری، انتهایی، غایی، نهایی & آغازین
پایایی: 1 جاودانگی، خلود 2 استمرار & موقتی
پای‌افزار: ارسی، پاچپله، پای‌پوش، کفش، موزه، نعال، نعلین
پای‌بست: 1 اسیر، پای‌بسته، پای‌بند، گرفتار، مقید 2 اساس، بنیاد، بن، بیخ، پی 3 دلباخته، هواخواه & حر، مجرد
پای‌بند: 1 اسیر، پای‌بست، گرفتار، مقید 2 اساس، بنیاد، بن، بیخ، پی 3 دلباخته، هواخواه 4 خلخال 5 بخو، زنجیر، کند 7 بند، دوال & مجرد
پای‌پوش: ارسی، پاچپله، پای‌افزار، کفش، موزه
پایتخت: پاتخت، تختگاه، دارالاماره، دارالسلطنه، دارالملک، شاه‌نشین، عاصمه
پایدار: استوار، بادوام، باقی، برقرار، پابرجا، پایا، ثابت، جاوید، جاویدان، لایزال، ماندنی، محکم، مدام، مستدام، مستقر، مقاوم، نوشه، واثق & ناپایدار، سست 
پایداری: استقامت، استواری، پایمردی، تحمل، ثبات، ثبوت، دوام، مدافعه، مداومت، مقاومت & ناپایداری 
پایکوب: بالرین، پاکوب، رقاص، رقصنده
پایکوبی: ترقص، دست‌افشانی، رقاصی، رقص، وشت
پایگاه: 1 رتبه، مرتبت، مقام، مکانت، منزلت، منصب 2 مرکز، مقر 3 جایگاه، جا، محل، مقام 4 پیشگاه، تخت، مسند 5 اندازه
پایمال: 1 پای‌خست، لگدکوب، لگدمال 2 تباه، تلف، خراب، کوفته، نابود، هدر
پایمردی: 1 حمیت، غیرت 2 پایداری 3 میانجیگری، وساطت 4 پشتیبانی، حمایت
پایمزد: اجرت، حق‌القدم، حق‌العمل، مزد، مزدکار
پایندان: ضامن، کفیل، متعهد
پایندگی: بقا، جاودانگی، خلود، دوام، دیرینگی & فنا
پاینده: 1 بادوام، باقی، پایا، جاودانه، جاوید، دایم، مستدام 2 نگهبان & فانی
پایه: 1 اساس، بنیان، بن، پی، ته، شالوده، قاعده 2 اصل، ریشه، مبنا 3 پا، پایین، دامن، دامنه، زیر 4 ساق، ساقه 5 پایگاه، جایگاه، درجه، مقام، منصب 6 اشل، رتبه، رتبه‌اداری 7 اندازه، حد، مقیاس، میزان 8 کلاس 9 کنه 1 0 ماخذ  1 1 قایمه، محور & پیکر، نما 
پایه‌گذار: 1 بنیانگزار، موسس 2 واضع
پاییدن: 1 حراست، مراقبت، مواظبت 2 دیدزدن، مراقب‌بودن، مواظب‌بودن 3 دوام‌داشتن، ماندن 2 توجه کردن، مترصدبودن
پاییز: برگریزان، خریف، خزان، مهرگان
پایین: پست، تحت، تحتانی، دامنه، دون، زیر، زیر، زیرین، فرود، فرودین، قعر، مادون، نازل & بالا، فراز
پایینی: تحتانی، زیرین، سفلی، فرودین & بالایی، فوقانی
پتک: پک، چکش، مطرقه
پته: 1 پروانه، جواز 2 بلیط
پتی: 1 برهنه، عریان، عور، لخت 2 آشکار، واضح 3 تهی، خالی & پوشیده، مستور
پتیاره: 1 اهریمن‌صفت، دیوخو، دیوسیرت 2 بدکاره، سلیطه، لکاته، پاردم‌ساییده 3 زشت، مهیب 4 آفت، بلا، مصیبت 5 دشمنی، ضدیت، عداوت، عناد
پچ‌پچ: 1 درگوشی، زمزمه، نجوا 2 شایعه
پچل 1 : کثیف، چرک 2 پلشت، شلخته، قذر 3 زشت، قبیح، مستهجن
پخت: آشپزی، طباخی، طبخ
پختگی: 1 آزمودگی، حذاقت، سنجیدگی، فهمیدگی، کمال 2 رسایی، نضج 3 احتیاط، حزم، دوراندیشی & خامی
پخته: 1 مطبوخ 2 آزموده، حاذق، کارآمد، مجرب، مدبر 3 آماده، تمام، رسا، کامل 4 رسیده، منضوج & خام
پخش: 1 تقسیم، توزیع، متفرق، منتشر، نشر 2 پهن، گسترده 3 پاشیده، پراکنده & جمع
پخمه: ابله، بی‌عرضه، چلمن، خرفت، دنگ، کودن، گول & زرنگ
پدافند: تدافع، دفاع & حمله
پدر: 1 اب، ابو، باب، بابا، والد 2 قاید & مادر
پدربزرگ: جد، نیا & جده، مادربزرگ
پدرام: 1 پاینده، جاوید، مانا 2 بانشاط، خوش، خوشدل، شادمان، شاد، مسرور 3 آراسته، مرتب، منظم 4 درست، صحیح، نیکو 5 خجسته، سعد، فرخنده، مبارک، همایون 6 ابتهاج، خوشی، شادی & شوریده، شوم، ناپدرام
پدرسوختگی: بدجنسی، بدذاتی، بدسرشتی، بی‌بتگی، خباثت، خبث، شرارت & پدرآمرزیدگی، پدرداری
پدید: آشکار، آشکار، پدیدار، پیدا، جلی، ظاهر، ظهور، مرئی، مشهود، معلوم، نمایان، هویدا & پنهان، ناپدید، مخفی
پدیدآورنده: خالق، سازنده، مبتکر، مخترع، موجد
پدیدار: آشکار، پدید، پیدا، جلوه‌گر، ظاهر، مرئی، مشهود، معلوم، نمایان، نمودار، هویدا & پنهان، نهان
پدیده: 1 مظهر، نمود 2 بود 3 حادثه، واقعه
پذیرا: 1 پذیرنده، قابل، متقبل 2 استقبال، پیشواز 3 فرمانبردار 4 محل، منفعل 5 ماده، هیولی & صورت، فاعل، کنا
پذیرایی: 1 استقبال، پذیرش، پذیره 2 ضیافت، میهمانی & بدرقه
پذیرش: اجابت، استجابت، پذیرایی، تقبل، عهده‌گیری، قابلیت، قبول، مطاوعت & رد
پذیرفتن: اجابت کردن، اعتراف کردن، اقرار کردن، تایید کردن، تصدیق کردن، تقبل، قبول کردن، مطاوعت & رد کردن
پذیرفتنی: باورکردنی، پسندیده، قابل‌قبول، مطلوب، مقبول، موردپسند & غیرقابل‌قبول، نپذیرفتنی
پذیرفته: تصویب، متعهد، مستجاب، مقبول، وارد & مردود
پر: 1 آکنده، انباشته، جعودت، سرشار، لبالب، لبریز، مالامال، مشبع، مشحون، ممتع، ممتلی، مملو 2 تمام، کامل 3 چاق، قوی 4 بس، بسیار، بیش، زیاد 5 بامعلومات & تهی، خالی، کم
پر: 1 بال 2 پره 3 پرتو، شعاع 4 کناره، لبه 5 پهلو، ضلع 6 پرند، پرنیان
پرآب: 1 آبدار، شاداب 2 آبکی، رقیق & کم‌آب
پرآز: آزمند، آزور، حریص، طماع، طمعکار & قانع
پرآزرم: آزرمگین، باحیا، شرمگین، محجوب & بی‌آزرم
پرآژنگ: پرچین، پرشکن & صاف
پرآشوب: آشفته، بحرانزده، بحرانی، پرهرج‌ومرج، متلاطم، ناامن & آرام، امن
پرآوازه: اسم‌ورسم‌دار، اسمی، بنام، شهره، شهیر، مشهور، معروف، نامور & گمنام
پراکندگی: 1 افتراق، پریشانی، تشتت، تفرق، تفرقه 2 افشان، نثار 3 انفکاک 4 پاچیدگی، پاشیدگی، تلاشی 5 پریشانی، نابسامانی 6 انتشار، شیوع، پخش 7 تواری & جمعیت
پراکندن: 1 تارومار کردن، متفرق کردن 2 انتشار، نشر 3 پخش کردن، شایع کردن 4 گستردن، منتشر کردن 5 افشاندن، نثار کردن 6 به‌هم‌ریختن، & جمع کردن
پراکنده: 1 پاشیده، پخش، پخش‌وپلا، ولو 2 پریشان، متشتت، متفرق 3 نابسامان، نامضبوط، نامنظم 4 منثور 5 متواری، تارومار، متلاشی 6 شایع، منتشر 7 تنک 8 جدا، رها، منفک & مجموع
پراکنده‌خاطر: پراکنده‌دل، پریشان، مشوش، ناآرام & آسوده‌خاطر
پراکنده‌سازی: تفرق، تفرقه‌افکنی، تفرقه‌اندازی، متفرق‌سازی
پراکنده‌گو: بیهوده‌گو، پریشان‌گو، لافزن، لیچارباف، مهذار، هذیان‌گو، هذیان‌باف، هرزه‌گوی، هرزه‌لاف، یاوه‌سرا، یاوه‌گو
پرابهت: باعظمت، شکوهمند، مجلل
پراحساس: احساساتی، باعاطفه، مهربان & بی‌احساس، سرد
پرادعا: پرافاده، متکبر، مغرور & بی‌مدعا
پرادویه: ادویه‌دار، تند، تیز
پرارزش: ارزشمند، پربها، ثمین، قیمتی، گرانبها، نفیس & کم‌بها
پرازدحام: پرآمدوشد، پرجمعیت، پررفت‌وآمد، جنجال، شلوغ & خلوت، سوت‌وکور
پراستعداد: باذکاوت، نابغه، نبیل، نبیه & بی‌استعداد
پراستقامت: 1 پرتوان، قوی 2 باعزم، مصمم & بی‌پاشنه، سست‌عنصر
پراشتباه: پرغلط، سقیم، مغلوط & درست، صحیح
پراشیده: آشفته، پراکنده، پریشان، متشتت، مغشوش & جمع‌وجور، مجموع
پرافاده: افاده‌دار، بوالفضول، پرادعا، پرمدعا، خودستا، فضول، فیسو، گنده‌دماغ، متکبر، مغرور & بی‌افاده
پرالتهاب: 1 پرشور، پرهیجان 2 افروخته، سوزان، ملتهب & بی‌التهاب
پرانتز: قوسین، کمانک، هلالین
پراولاد: عائله‌مند، عیالوار، کثیرالاولاد، معیل & ابتر، بی‌اولاد، کم‌اولاد 
پربها: ارزشمند، بهادار، بهاور، پرارزش، پرقیمت، ثمین، قیمتی، گرانبها، گرانقیمت، نفیس & کم‌بها
پرپشت: انبوه، جعودت، فراوان، متراکم، مجعد & کم‌پشت
پرپیچ: پیچاپیچ، پیچ‌درپیچ، خمناک & راست، مستقیم
پرت: 1 بعید، دنج، دورافتاده، دور 2 بی‌مورد، ناآگاه، ناوارد 3 رها، متروک 4 چپه، واژگون 5 بی‌معنی، بی‌مورد، کشکی، لاطائل، مزخرف، مهمل & نزدیک، وارد
پرت‌شدن: 1 افتادن، سقوط 2 حاشیه‌رفتن، دورافتادن
پرت‌وپلا: پخش‌وپلا، چرندوپرند، دری‌وری، کشکی، لاطائل، مزخرف، هجویات، هذیان
پرتاب: پرچین‌وشکن، پرچین، پرشکن، پرگره، فردار & کم‌تاب
پرتاب: 1 تیررس 2 افکندن، افکنش 3 پرش، سیر
پرتحمل: بردبار، پرشکیب، حمول، شکیبا، صابر، صبور & ناشکیبا
پرتره: تصویر، تمثال، شمایل، صورت، عکس، نقش
پرتگاه: لغزشگاه، مزله، مهلکه، ورطه
پرتلاش: پرکار، ساعی، کوشا، کوشنده، مجد & تن‌آسا، تنبل
پرتو: 1 اشعه، تاب، تابش، درخشش، روشنایی، روشنی، سو، شعاع، شعشعه، ضیا، فروغ، نور 2 اثر، نقش 
پرتوافکن: درخشان، ساطع، منیر، نورافشان، نوربخش، نورپاش، نورگستر
پرتوافکنی: پرتوزایی، تشعشع، ، نورافشانی، نورافکنی، نورپاشی
پرتوان: 1 پرزور، پرطاقت، توانمند، زورمند، قادر، قدرتمند، قوی، نیرومند 2 خستگی‌ناپذیر، نستوه & ناتوان
پرتوشناس: رادیولوژیست، رادیولوگ
پرتوقع: 1 پرتمنا، متوقع 2 پرمدعا & بی‌توقع، قانع
پرثمر: 1 پربار، پرحاصل، پرمحصول 2 پربهره، پرسود، پرفایده، سودمند & کم‌بهره، کم‌ثمر
پرجگر: بی‌باک، بی‌پروا، جراتمند، جسور، جگردار، دلیر، شجاع، نترس & بی‌دل‌وجراء‌ت، ترسو
پرچانگی: پرحرفی، پرگویی، روده‌درازی، وراجی & کم‌حرفی
پرچانه: پرحرف، پرگو، حراف، روده‌دراز، وراج & کم‌حرف
پرچم: 1 بیرق، درفش، رایت، علم، لوا 2 زبانه، لهیب 3 زلف، کاکل، مو
پرچمدار: 1 پیشاهنگ، پیشتاز، پیشرو، پیشقراول، متقدم 2 بیرقدار، طلایه‌دار، علمدار 
پرچین: حصار، خاربست، خارجین، دیواره 
پرچین‌وشکن: پرتاب، شکن‌برشکن، فردار، مجعد & شلال، صاف، لخت
پرحاصل: 1 پربار، پرثمر 2 سودآور 3 پرمحصول، حاصلخیز & بی‌حاصل
پرحجم: بزرگ، حجیم، دست‌وپاگیر، گنده & کم‌حجم
پرحرف: بگو، پرچانه، حراف، روده‌دراز، وراج & کم‌حرف
پرحرفی: پرچانگی، حرافی، روده‌درازی، وراجی & کم‌حرفی
پرحوصله: بردبار، پرتحمل، پرشکیب، پرطاقت، حمول، شکیبا، صابر، صبور & کم‌حوصله، ناشکیبا
پرخاش: 1 تشر، توپ‌وتشر، درشتی، عتاب، معاتبه، واخواهی 2 پیکار، جنگ، ستیزه، غزا، کارزار، محاربه، نبرد، نزاع & نوازش
پرخاشگر: پرخاشجو، ستیزه‌جو، ستیزه‌طلب، عربده‌جو، غوغاگر، غوغایی، فتنه‌جو، ملامت‌گر، هنگامه‌طلب & نوازشگر
پرخوار: اکول، بسیارخوار، پرخوار، پرخور، شکمباره، شکم‌بنده، شکم‌پرست، شکمخوار، شکمو & کم‌خوراک
پرخواری: پرخوری، شکمبارگی، شکم‌بندگی، شکم‌پرستی & کم‌خواری
پرخور: اکول، بسیارخور، پرخوار، پرخوار، رژد، شکمباره، شکم‌پرست، شکمو & کم‌خوراک
پرخیده: 1 ایما، رمز 2 مخالف
پرداخت: 1 ادا، تادیه، بازدادن، کارسازی، وام‌گذاری 2 آهار، جلا، صیقل، صیقلی 3 صافکاری، صاف کردن & دریافت
پرداختن: 1 ادا کردن، تادیه کردن، کارسازی کردن 2 دادن، گذاردن، واگذاردن، وام‌گذاردن 3 جلادادن، صیقل‌زدن 4 اعتنا کردن، توجه کردن 4 مشغول‌شدن & دریافت کردن
پرداخته: 1 اداشده، تادیه‌شده 2 صاف، صیقلی 3 فارغ 4 آراسته، آماده، مزین، منظم، مهیا
پردردسر: پررنج، پرمخمصه، پرمشقت & بی‌دردسر
پردگی: 1 پرده‌نشین، زن، مستوره 2 پرده‌دار، حاجب
پردل: باجرات، بی‌باک، جسور، متهور & ترسو، کم‌دل
پرده: 1 پوشش، حجاب، ستر، غشا، غطاء 2 لایه 3 راه، گاه، مقام، نغمه، نوا 4 صحنه، نقش 5 تابلو 6 چادر، خرگاه، خیمه 7 اندرون، حرم، حرمسرا
پرده‌پوش: رازدار، رازنگهدار، ساتر، سرپوش، سرنگهدار، محرم & افشاگر، پرده‌در، نامحرم
پرده‌پوشی: اختفا، اخفا، پنهان‌سازی، کتمان & پرده‌دری & افشاگری، پرده‌دری
پرده‌دار: حاجب، دربان، پرده‌پوش
پرده‌دری: افشاگری، رسواسازی، رسوایی، شوخ‌چشمی، هتاکی، هتک & پرده‌پوشی
پرده‌نشین: 1 زن، مخدره، مستور، مستوره 2 خلوت‌گزین، خلوت‌نشین، خلوتی 3 فرشته، ملک 
پردیس: ارم، بهشت، جنان، جنت، خلد، فردوس، مینو، نعیم & دوزخ
پررنج: تعب‌آلود، رنج‌آمیز، رنج‌بار، رنج‌آور
پررنگ: تند، سیر & رنگ‌ورورفته، کمرنگ
پررو: 1 بی‌آزرم، بی‌ادب، بی‌حیا، بی‌شرم، چشم‌دریده، گستاخ، وقیح 2، جسور، مصر & کمرو
پررونق: آباد، آبادان، پررواج، معمور & بی‌رونق، کساد
پررویی: بی‌حیایی، بی‌شرمی، دریدگی، گستاخی، وقاحت & حجب، کمرویی
پرز: 1 خمول، خواب 2 لیقه
پرزور: 1 پرتوان، زورمند، قدرتمند، قوی، نیرومند 2 شدید & کم‌زور
پرسا: پرسان، پرسشگر، پرسنده، جویا، متفحص
پرستار: 1 تیماردار 2 خادم، خادمه، خدمتکار، کنیز 3 ربیبه
پرستاری: توجه، تیمار، حضانت، خدمت، مراقبت، نگهداری
پرستش: ستایش، طاعت، عبادت، عبودیت، نیایش
پرستشگاه: پرستشکده، عبادتگاه، معبد
پرستشگر: پرستنده، عابد، مترهب، متعبد
پرستو: ابابیل، پرستوک، پرستوک، چلچله، خطاف
پرستوک: پرستو، چلچله، خطاف
پرستیژ: اعتبار، تشخص، حیثیت، شخصیت، نفوذ
پرسخن: بگو، پرچانه، پرحرف، روده‌دراز، وراج & کم‌حرف، کم‌سخن
پرسروصدا: پرازدحام، جنجال، شلوغ & خلوت، دنج
پرسش: استخبار، استطلاع، استعلام، استفسار، استفهام، اقتراح، بازجویی، بازخواست، سوال، سراغ، مواخذه & پاسخ، جواب
پرسنل: اعضا، عضو، کادر، کارمند
پرسود: پرمنفعت، سودآور، سودمند، مفید، نافع & زیان‌بخش
پرسه: 1 ختم، سوگ، عزاداری، عزا، ماتم، ماتم‌پرسی 2 بیمارپرسی، تفقد، عیادت & عیش
پرسه: تفرج، راه‌پیمایی، سیر، گردش، گشت
پرسه‌نشین: سوگوار، عزادار، ماتم‌زده & سوری
پرسه‌نشینی: سوگواری، عزاداری، مصیبت‌زدگی
پرش: 1 جستن، جست، جهش، جهیدن، خیز 2 پرواز، طیران
پرشک: شکاک، مذبذب
پرشکن: پرآژنگ، پرتاب، پرچین، پرشکنج & صاف
پرشکیب: بردبار، پرتحمل، پرحوصله، شکیبا، صابر، صبور & ناشکیب، کم‌حوصله
پرشگفت: شگفت‌آور، شگفت‌انگیز، طرفه، عجیب، غریب & عادی، معمولی
پرشور: 1 پرحرارت، پرهیجان 2 شورآفرین 3 آتشی، آتشین، داغ
پرشهوت: بوالهوس، پرشبق، شهوت‌پرست، شهوتران، شهوتی، هوسران
پرطمطراق: شکوهمند، شوکتمند، مجلل & ساده
پرفایده: پرمنفعت، سودآور، سودزا، سودمند، مفید، منفعت‌دار، نافع & زیانبار
پرفروغ: تابناک، فروزنده، فروغمند، متلالی، منور، نورانی & کم‌فروغ
پرقدرت: پرقوت، توانا، توانمند، زورمند، قادر، قدرتمند، نیرومند & عاجز
پرقوت: 1 نیرومند 2 انرژی‌دار، انرژی‌زا، مغذی، مقوی & بی‌قوت
پرقیمت: ارزشمند، بهادار، ثمین، قیمتی، گران، گرانبها، گرانقیمت & بی‌بها، کم‌بها
پرکار: پرتلاش، پرمشغله، تلاشگر، فعال، کاری & کم‌کار
پر کردن: 1 آکندن، انباشتن، مشحون کردن، ممتلی کردن، مملو کردن 2 اشغال کردن، مشغول کردن & تخلیه، خالی کردن
پرکرشمه: افسونگر، طناز، عشوه‌گر، عشوه‌ساز، لوند & سرد، سردمزاج
پرگو: پرچانه، پرحرف، حراف، روده‌دراز، مکثار، وراج & ساکت، کم‌حرف، کم‌سخن
پرگوشت: چاق، سمین، فربه، لحیم & استخوانی، لاغر
پرگویی: پرچانگی، پرحرفی، روده‌درازی، وراجی & کم‌حرفی
پرمایه: 1 باسواد، بامعلومات، خردمند، دانشمند، عالم 2 ثروتمند، دارا، غنی، متمول 3 غلیظ، & کم‌مایه
پرمشغله: پرکار، گرفتار
پرمشقت: پرتعب، پردردسر، پررنج، تحمل‌گداز، توان‌سوز، توان‌فرسا، شاق، طاقت‌فرسا، نفس‌گیر & بی‌دردسر، راحت
پرمنفعت: پرسود، پرمداخل، سودآور، سودبخش، نافع & کم‌فایده
پرناز: 1 پرغمزه، پرکرشمه، نازآفرین، نازدار، نازو 2 پرادا، پرنخوت، متکبر، مغرور
پرند: 1 ابریشم، پرنیان، حریر، دیبا 2 تیغ، شمشیر
پرندوش: پرند، پرندیش، پریشب
پرنده: طایر، طیر، مرغ
پرندیش: پرندوش، پریشب
پرنقش: پرنگار، رنگارنگ، منقش، نقشدار & بی‌نقش، ساده
پرنیان: ابریشم، پرند، حریر، دیبا
پروا: 1 باک، بیم، ترس، جبن، خوف، دهشت، رعب، محابا، مهابت، وحشت، هراس، هول 2 احتیاط، محابا، ملاحظه 3 اعتنا، التفات، توجه، میل 4 آهنگ، عزم، قصد 5 اشتیاق، رغبت، میل، هوا، هوس 6 تاب، تحمل، توان، طاقت، یارا
پروار: 1 چاق، سمین، فربه، مسمن 2 پرورش 3 پشتیبان، پشتیوان 4 رف، طاقچه 5 پرواره، پیسیاره، تفسره، قاروره & لاغر
پرواز: 1 پاریدن، پار، پرش، پریدن، طیران، مطار 2 سیر، عروج & 2 نزول
پروانه: 1 اجازه، پته، جواز، حکم، فرمان، گواهی، مجوز 2 پره، ملخ 3 شب‌پره
پروپاگاند: آگهی، تبلیغ
پروتستان: عیسوی، مسیحی & کاتولیک
پروتکل: پیمان‌نامه، صورت‌مجلس، عهدنامه، قرارداد
پروردگار: آفریدگار، الله، ایزد، جان‌آفرین، خدا، دادار، رب، کردگار، یزدان & بنده، عبد
پرورش: 1 تادیب، تربیت، تعلیم 2 آموزش 3 بارآوردن، پروراندن 4 خوراک، طعام، غذا 5 پرواربندی
پرورشگاه: دارالایتام، دارالتربیه، شیرخوارگاه، یتیم‌خانه
پروزن: ثقیل، سنگین، وزین & سبک، کم‌وزن
پروژکتور: نورافکن
پروژه: برنامه، طرح، نقشه
پروگرام: برنامه
پرونده: 1 دوسیه 2 پیشینه، سابقه 3 پاپوش 4 پوشه
پرونده‌سازی: پاپوش
پرویزن: آردبیز، الک، غربال، غربیل، منخل
پروین: ثریا
پره: 1 پروانه 2 چرخ‌دنده، دندانه 3 چنبر، چنبره، حلقه
پرهیاهو: پرازدحام، پرسروصدا، جنجال، شلوغ & آرام، ساکت
پرهیز: 1 اتقا، اجتناب، احتراز، تجنب، تحرز، حذر، خویشتن‌داری، دوری، رژیم، کف‌نفس، گریز، ورع 2 احتما، امساک، رژیم
پرهیزکار: 1 پارسا، پرهیزگار، خویشتن‌دار، زاهد، صالح، متقی، متورع 2 محتاط
پرهیزکاری: پارسایی، پاکدامنی، تقوا، خویشتن‌داری، ورع & ناپارسایی
پرهیزگار: پارسا، پرهیزکار، زاهد، صالح، فرهومند، مومن، متدین، متقی & ناپرهیزگار
پرهیزگارانه: پارسایانه، زاهدانه، زاهدوار، عابدانه، متعبدانه، & ناپارسایانه
پرهیزگاری: پارسایی، تقوا، تورع، خویشتن‌داری، زهد، ورع & پارسایی، ناپرهیزگاری
پری: 1 امتلا، انباشتگی، ملاء 2 کثرت 3 اشباع، سیری
پری: 1 فرشته، ملک 2 حور، حوری، & عفریت، عفریته
پری‌پیکر: پریسا، پری‌منظر، پری‌وار، پریوش، خوش‌اندام، خوش‌هیکل، ناز & دیومنظر
پری‌رخسار: پریچهر، پریچهره، پریرخ، پریرو، پری‌منظر، جمیل، خوبرو، خوشگل، زهره‌جبین، زیبا، قشنگ، مه‌جبین & زشت‌رو
پری‌زده: جن‌زده، دیوانه، غشی، مجنون، مصروع
پری‌سیما: پریچهر، پری‌رخسار، پریرو، پریرخ، پری‌منظر، جمیل، خوبرو & بدقیافه
پری‌منظر: پری‌پیکر، پری‌رخسار، پریرو، پری‌وار، پریوش & بدشکل، ناخوش‌منظر
پریچهر: پریرو، پری‌سیما، جمیل، خوبرو، زیبا، صبیح، وسیم & بدصورت، زشت، نازیبا
پریرو: پریچهر، پریچهره، پریرخ، پری‌منظر، خوبروی، زهره‌جبین، زیباروی، مه‌جبین & زشت
پریش: 1 آشفته، پریشان 2 سرگردان، سرگشته 3 متشتت، متفرق
پریشان: آشفته، بی‌آرام، بی‌قرار، پراکنده، پراکنده‌خاطر، پریشان‌حال، تنگدست، درهم، دلواپس، ژولیده، سراسیمه، شوریده، متاثر، متشتت، متفرق، مختل، مشوش، مضطر، مضطرب، مغشوش، منگ، ناآرام، نابسامان، نامنظم، نگران & آرام، آسوده
پریشان‌حال: آشفته، آشفته‌خاطر، افسرده، بدبخت، بینوا، پریشان، پریشان‌خاطر، دژم، زار، سراسیمه، شوریده، مشوش، مضطرب & آسوده‌خاطر
پریشان‌حالی: 1 بی‌نوایی، تنگدستی، تهیدستی 2 آشفته‌خاطری، دلتنگی، ملالت & رفاه‌زدگی
پریشان‌خاطر: آسیمه، آشفته، آشفته‌حال، آشفته‌خاطر، پریشان‌حال، دل‌نگران، مضطرب، ناراحت & آسوده‌خاطر
پریشان‌گو: بیهوده‌گو، پراکنده‌گو، هذیان‌گو
پریشان‌گویی: بیهوده‌گویی، پراکنده‌گویی، هذیان، یاوه‌سرایی
پریشانی: 1 تشویش، دغدغه 2 آشفتگی، بی‌نظمی، ژولیدگی، شوریدگی، نابسامانی 3 سرگردانی 4 پراکندگی، تشتت، جدایی 5 اضطراب، بیقراری & آرامش
پریشب: پرندوش
پریشی: آشفتگی، اختلال، پریشانی، ژولیدگی
پز: 1 شکل، سرووضع، لباس، وضع 2 افاده، تبختر، تظاهر، خودنمایی، فیس
پزشک: حکیم، دکتر، طبیب، نبض‌شناس، نبض‌گیر
پزشکی: 1 طبابت 2 طبی
پزنده: آشپز، خورشگر، طباخ
پژمان: افسرده، پژمرده، خسته‌دل، غمخوار، غمگین، غمناک، نژند، نومید & شادمان
پژمردگی: افسردگی، دلمردگی، ذبول، غمگینی، غمناکی & بشاشت
پژمرده: 1 پژمان، پلاسیده، خشک 2 افسرده، پژمان، دلتنگ، دلمرده & باطراوت، بشاش
پژواک: انعکاس، بازتاب، طنین
پژوهش: 1 بازجست، بازرسی، تتبع، تحقیق، تدقیق، تفحص، جستجو، مطالعه 2 استیناف، تمیز، رسیدگی
پژوهشگر: پژوهنده، جستجوگر، متتبع، متجسس، متفحص، محقق
پژوهنده: 1 پژوهشگرجوینده، ، متتبع، متجسس، محقق 2 خردمند، دانا 3 جاسوس، منهی
پژوهیدن: استقصا، بررسی، پی‌جویی، تتبع، تجسس، تحقیق، تفحص، جستن
پس: 1 پشت، پی، ته، خلف، دنبال، ظهر، عقب، ورا 2 آنگاه، بنابرین، درنتیجه، سپس، لذا 3 بعد
پس‌افت: 1 اندوخته، باقیمانده، پس‌انداز، ذخیره 2 تاخیر
پس‌افکند: 1 اندوخته، پس‌انداز، ذخیره 2 میراث
پس‌انداز: اندوخته، پس‌افت، پس‌افکند، ذخیره، صرفه‌جویی
پس‌انداز کردن: اندوختن، ذخیره کردن، صرفه‌جویی کردن
پس‌درنشین: جاکش، دیوث، قرمساق
پس‌لرزه: زلزله، زمین‌لرزه
پس‌مانده: بقیه، تفاله، ته‌مانده، درد، مابقی
پست: 1 برید، پیک، چاپار 2 قراول، کشیک 3 خدمت، شغل، مقام 4 جایگاه، منزل، موضع 5 پاسگاه
پست: 1 بی‌سروپا، پست‌فطرت، دون‌همت، رذل، ناکس 2 بخیل، کنس، لئیم، لچر 3 قصیر، کم‌ارتفاع، کوتاه 4 بی‌قدر، بی‌مقدار، حقیر، خوار، دنی، دون، ذلیل، زبون، سفله، فرومایه، متذلل 5 نازل 6 جلب، رذیل 7 محقر 8 پایین، کوچک 9 مبتذل، وضیع & شریف
پستان: سینه، ضرع، ممه
پستچی: برید، پیک، چاپار، فراش، نامه‌رسان
پست‌فطرت: بدذات، بدسرشت، پست، خسیس، دیوسیرت، فرومایه، لئیم، ناکس، نامردم
پست‌فطرتی: پستی، خباثت، خبث، دنائت، رذالت، فرومایگی، لئامت
پستی: 1 انحطاط، بی‌اعتباری، حضیض 2 حقارت، خواری، دنائت، ذلت، رذالت، زبونی، سفل، فرومایگی، لئامت، مذلت، هوان 3 نشیب 4 کوتاهی
پسر: 1 ابن، پور، فرزند 2 صبی، طفل، غلام 3 نوباوه، نونهال & دختر، صبیه
پسروی: پس‌نشینی، عقب‌نشینی، قهقرا & پیشروی
پسله: 1 پنهان، نهان، نهانی 2 گوشه‌وکنار، جای‌دنج، مخفیگاه
پسند: 1 اجابت، پذیرش، دلخواه، صوابدید، قبول، مرغوب، مقبولیت، مقبول 2 سلیقه 3 انتخاب، گزینش، گزیدن 4 تایید، تصدیق & ناپسند
پسندیدن: 1 ارتضاء، انتخاب کردن، برگزیدن 2 پذیرفتن، قبول کردن 3 پسند کردن، مقبول‌یافتن 4 تحسین کردن، ستودن
پسندیده: برگزیده، حسنه، خوب، خوشایند، دلپذیر، ستوده، شایسته، مرضی، مرغوب، مستحسن، مطبوع، مطلوب، معقول، مقبول، منتخب، نیک، نیکو، هژیر & بد، نامرغوب
پسین: 1 بعدازظهر، عصر 2 بازپسین، فرجام، موخر & پیشین
پشت: 1 پس، خلف، ظهر، عقب، ورا 2 بیرون، خارج 3 آنسو 4 اولاد، تبار، تخمه، دودمان 5 پشتیبان، حامی، کمک، معین، ملاذ، ملجا، یار، یاور 6 امرد، کونی، مخنث، مفعول، ملوط، هیز 7 پی، دنبال & جلو، رو
پشت‌پایی: امرد، بی‌ریش، مخنث، هیز
پشت کردن: اعراض، رویگردانی
پشت‌گوش‌اندازی: تغافل، تکاهل، غفلت
پشت‌وپناه: پشتیبان، تکیه‌گاه، حامی، ظهیر
پشت‌هم‌انداز: چاخان، حیله‌گر، دروغگو، دوال‌باز، شارلاتان، کذاب & صادق
پشتاره: خورجین، کوله‌بار
پشتک: معلق، وارو
پشتکار: اراده، استقامت
پشتگرم: متکی، مستظهر، معتمد
پشتگرمی: اتکا، استظهار، اطمینان، اعتماد، توکل، مظاهرت
پشتوار: پشتیبان، مددکار، معین، یار، یاور
پشتوانه: 1 اعتبار، تضمین 2 پشتیبان، پشتوان، پشتیوان، تکیه‌گاه، ظهیر 3 حامی، مددکار، معین، یار، یاور
پشته: تپه، تل، فلات، کومه، کوهپایه، ناهموار
پشتی: 1 امداد، حمایت، کنف، مظاهرت، یاری 2 بالش، تکیه‌گاه، مخده
پشتیبان: پارتی، پشتیوان، حامی، ظهیر، عاصم، عضد، موید، مجیر، مجیر، محافظ، مدافع، مددکار، معاضد، نگهبان، یار، یاریگر، یاور & مخالف 
پشتیبانی: تایید، تقویت، حفظ، حمایت، طرفداری، محافظت، مدافعه
پشتیوان: پشتیبان، حامی، مددکار، یاور
پشک: 1 پشکل، سرگین 2 قرعه
پشم: 1 پت، صوف، کرک 2 هیچ، پت
پشمینه‌پوش: درویش، صوفی، فقیر
پشیز: اندک، پاپاسی، پشیزه، پول‌خرد، پول‌سیاه، دینار، شاهی، عباسی، غاز، فلس، قاز، مبلغ‌ناچیز
پشیزه: 1 پشیز 2 پولک، فلس 3 صحیفه، ورقه
پشیمان: تائب، متاسف، متلهف، منفعل، نادم
پشیمانی: افسوس، انابت، انفعال، تاسف، ، توبه، حسرت، دریغ، لهف، ندامت
پف: 1 آماس، باد، متورم، ورم 2 آماه، پفو، دم، فوت، نفحه، نفخ، ورم
پفو: 1 پف 2 فوت
پفیوز: 1 احمق، نادان 2 بی‌غیرت، قرمساق 3 بی‌حمیت، بی‌درد، بی‌رگ
پکر: 1 بی‌حواس، حیران، سرگشته، گیج 2 افسرده، گرفته، مغموم، نومید 3 دمغ
پگاه: 1 بامداد، سپیده‌دم، سحر، صبح، صبحدم، فجر، فلق 2 زود & دیر
پگاه‌خیز: 1 سحرخیز، صبح‌خیز، بکر 2 شب‌خیز
پل: جسر، خدک، قنطره
پلاس: 1 زیرانداز، فراش، گلیم، مفرش 2 سرگردان، ویلان
پلاسیده: 1 پژمرده 2 چروک، له، لهیده 3 لاغر
پلشت: 1 پلید، چرکین، چرک، عفونی، قذر، لچر، ناپاک، نجس 2 نکبتی & پاک
پلنگ: فهد، نمر
پله: پغنه، پلکان، مرقات، نردبام، نردبان
پلید: 1 آلوده، بد، پلشت، چرک‌آلود، چرکین، خبیث، کثیف، ملوث، نجس 2 تبهکار، خبیث، بدکار، شریر، فاسد، ناپاک & پاک
پلیدی: آلودگی، چرک، چرکینی، خباثت، خبث، ریم، غایط، گه، مدفوع، ناپاکی، ناپاکی، نجاست، نجسی، نجسی & پاکیزگی، طهارت
پلیس: 1 آژان، پاسبان، شرطه، عسس، محتسب 2 شهربانی، کلانتری، نظمیه
پماد: ضماد، مرهم
پناه: 1 امان، پناهگاه، حفاظ، زنهار، ظل، عیاذ، کنف، مامن، ماوا، معاذ 2 پشتیبان، حافظ، حامی، ظهیر، معاضد، ملاذ، ملجا
پناه‌جویی: التجا، بست‌نشینی، پناهندگی، تحصن، تظلم
پناهگاه: 1 عیاذ، ماوا، معاذ، ملاذ، ملجا 2 تکیه‌گاه، حفاظ، مامن، مخفیگاه 3 مفر
پناهنده: پناه‌جو، زنهاری، زینهاری، متحصن، ملتجی
پنبه‌زن: حلاج، نداف
پنبه‌زنی: حلاجی، ندافی
پنجره: پادگانه، دریچه، روزنه
پنجه: 1 برثن، چنگال، چنگول، مخلب 2 دست
پند: اندرز، تذکیر، درس، رهنمون، رهنمود، عبرت، موعظه، نصیحت، وعظ
پندآموز: اندرزگو، ناصح، نصیحت‌گو، واعظ
پندار: اندیشه، انگار، ایهام، پنداشت، تصور، توهم، خیال، ظن، فرض، فکر، گمان، وهم
پنداری: 1 تصوری، خیالی، وهمی 2 گویی، گوییا، همانا
پنداشت: انگار، انگاره، انگاشت، پندار، خیال، گمان، وهم
پنداشته: انگاشته، متصور، مفروض، موهوم
پندپذیر: اندرزپذیر، پندشنو، پندگیر، عبرت‌آموز، نصیحت‌پذیر، نصیحت‌شنو 
پنددهی: اندرزگویی، موعظه، نصح، نصیحت‌گویی
پندگو: اندرزگو، ناصح، نصیحت‌گو، واعظ
پندنیوش: پندشنو، پندگیر، نصیحت‌پذیر، نصیحت‌شنو
پنهان: باطن، پوشیده، خفا، خفی، غیب، قایم، کتم، محجب، مختفی، مخفی، مستتر، مستور، مضمر، مکتوم، مکنون، ناپیدا، نامرئی، نهان، نهفته، متواری & آشکار، علنی
پنهان‌سازی: اخفا، استتار، پنهان‌کاری، پوشیدن، کتمان، مخفی‌سازی، اختفا، نهان‌سازی & افشا
پنهان کردن: اختفا، استتار، پوشیدن، نهفتن & برملا کردن، فاش کردن
پنهان‌کاری: 1 خفیه‌کاری، کتمان 2 توطئه، دسیسه
پنهانی: 1 اختفا، پوشیده، خفیه، خلوت، مخفیانه، مستور، نهانی، نهانی 2 درخفا، مخفیانه & آشکارا
پوپک: 1 شانه‌بسر، هدهد 2 بکر، دوشیزه
پوچ: بی‌اساس، بی‌بنیاد، بی‌فایده، بی‌معنی، بیهوده، پوک، تهی، چرند، خالی، صفر، کشکی، مزخرف، میان‌تهی، واهی، هجو، هیچ، یاوه
پوچی: بطلان، بیهودگی
پودر: خاکه، گرد، نرم
پور: آقازاده، ابن، پسر، فرزند، ولد
پوزش: عذر، عذرخواهی، معذرت، معذوریت
پوزش‌خواه: پوزش‌طلب، پوزشگر، عذرخواه، معذرت‌خواه، معذور
پوزش‌خواهی: پوزش‌طلبی، پوزشگری، معذرت، معذرت‌خواهی
پوست: بشره، پوسته، پوسه، جلد، غلاف، قشر، لایه، لحات، ورقه
پوست‌پیرا: 1 چرم‌ساز، چرمگر، دباغ، صرام 2 پوستین‌دوز، واتگر
پوسته: پوست، طبقه، غشا، قشر، لاک، لایه، ورقه & مغز
پوسته‌پوسته: پوسه‌پوسه، ورقه‌ورقه، لایه‌لایه
پوستین‌دوز: پوست‌پیرا، فراء، واتگر
پوسیدگی: 1 تباهی، تلاشی، فساد 2 تخلخل، 3 کرم‌خوردگی، له‌شدگی
پوسیده: 1 ژنده، فرسوده، کهنه، مندرس 2 پوک، فاسد، کرم‌خورده 3 رمیم
پوشاک: پوشیدنی، جامه، رخت، کسوت، لباس، ملبوس
پوشاندن: 1 بر کردن، پوشانیدن 2 اخفا، پرده‌پوشی، نهفتن 3 فراگرفتن 4 کسف
پوشش: 1 تن‌پوش، جامه، لباس 2 استتار، پرده، جلباب، حجاب، حفاظ، غاشیه، غطا 2 حمایت، محافظت، مراقبت
پوشه: 1 پرونده، دوسیه 2 شمیز، لفافه
پوشیدن: 1 دربر کردن، ملبس‌شدن 2 پرده‌پوشی کردن، پنهان کردن، کتمان کردن، مخفی کردن، مکتوم‌نگاه‌داشتن، نهفتن 3 تلبیس، اختفا 4 فراگرفتن & 1 لخت‌شدن 2 آشکار کردن، افشا کردن
پوشیدنی: 1 پوشاک، جامه، رخت، لباس، ملبوس 2 نهفتنی، سر
پوشیده: 1 محجب، محجوب، مستور، ملبس 2 راز، غیب، مستور، مستتر، مضمر، ملبس، ناآشکار 3 کتم، مبهم، مجهول، مشکل، مکتوم 4 پنهان، مختفی، مخفی، مکنون، ناپدید، نهان، نهفته 2 مسقف & آشکار
پوشیده‌رو: حجابدار، متحجب، نقابدار & بی‌حجاب
پوک: پوچ، پوسیده، خالی، مجوف، میان‌تهی & پر
پول: 1 اسکناس، بودجه، پیسه، تنخواه، دست‌مایه، دینار، سرمایه، سکه، مبلغ، مسکوک، نقد، نقدینه، وجه 2 پل، جسر
پولاد: 1 آهن، چدن، فولاد 2 شمشیر، گرز
پولدار: 1 توانگر، دولتمند، غنی، متمول 2 خرپول & بی‌پول، فقیر
پولک: 1 پول‌خرد، فلس 2 فلس 3 صحیفه، صفحه
پونه: پودنه، نعناع
پویه: 1 رفتار 2 دویدن
پهلو: 1 جنب، کنار 2 آغوش، بر 3 کناره 4 ضلع، قبل 5 بطن، شکم
پهلوان: دلاور، دلیر، شجاع، قهرمان، گرد، مبارز، نیو، یل
پهلوانی: 1 شجاعت، قهرمانی، یلی 2 شهری 3 پارسی، فارسی
پهن: پخش، پهناور، عریض، فراخ، گسترده، گشاد، مسطح، وسیع & کم‌عرض
پهنا: ستبرا، عرض، فراخنا، فراخی، قطر، وسعت & طول
پهنادار: پرعرض، پهن، عریض، گشاد & تنگ
پهناور: پهن، فراخ، گسترده، واسع، وسیع & تنگ
پهنه: ساحت، صحنه، عرصه، عرض، گستره، میدان، وسعت
پی: 1 اساس، بن، بنیاد، بنیان، بیخ، پایه، شالوده، مبنا 2 اثر، ردپا، رد 3 پس، پشت، تعاقب، دنبال، عقب، قفا، متعاقب، واپس 4 رگ، عصب
پیاپی: پی‌درپی، دمادم، متواتر، متوالی، مداوم، مستمر
پیاز: ازلیم، بصل، صوغان
پیاله: جام، ساتکین، ساغر، صراحی، قدح، کاسه
پیاله‌پیما: باده‌نوش، پیاله‌کش، پیاله‌نوش، شرابخوار، قدح‌نوش
پیام: 1 پیغام، سفارش، مطلب، نبا 2 یادداشت 3 الهام، وحی 4 درود، سلام
پیام‌آور: ایلچی، پیام‌رسان، پیغام‌آور، پیک، رسول، قاصد
پیام‌آوری: 1 پیغمبری، رسالت، وخشوری 2 ابلاغ
پیام‌گزار: پیام‌آور، پیام‌رسان، پیک، قاصد
پیامبری: پیغامبری، پیغمبری، رسالت، نبوت
پیامد: بازتاب، عارضه، عقبه، عکس‌العمل، واکنش
پیجامه: ازار، پیژاما، پیژامه، زیرجامه، زیرشلوار، سراویل
پی‌جو: 1 جستجوگر، جویا، سراغ‌گیر 2 ردجو، ردیاب
پی‌جویی: استقصا، پیگیری، تفحص، جستجو، ردیابی، کاوش
پیچ: 1 نبش 2 انحنا، خمیدگی، خم، کجی 3 چین، شکنج، شکن، کرس 4 گشت 5 میخ
پیچ‌دار: پرپیچ، پیچاپیچ، پیچ‌درپیچ، خمناک
پیچ‌درپیچ: پرپیچ، پرپیچ‌وخم، پیچاپیچ، خم‌اندرخم
پیچش: 1 انحراف، پیج، خم، خمیدگی، کجی، گردش 2 ابهام، پیچیدگی، تعقید، غموض 3 دل‌پیچه، شکم‌روش 4 انعکاس، پژواک، طنین 5 تحریر
پیچه: 1 برقع، حجاب، روبند، نقاب 2 زلف، گیسو، مرغول 3 پیشانی
پیچیدگی: ابهام، اشکال، پیچش، تعقید، دشواری، غموض
پیچیده: 1 بغرنج، درهم، سخت، غامض، مبهم، مشکل، معضل، معقد، مغلق 2 انبوه، تابدار، شکن‌برشکن، مجعد 3 مطوی، ملفوف & آسان، سهل 
پیدا: 1 آشکار، آشکارا، بارز، پدید، ظاهر، مرئی، مرئی، مشهود، معلوم، نمایان، نمودار، واضح، هویدا 2 شناخته، متمایز، مشخص & ناپیدا، نهان
پیدا کردن: بدست‌آوردن، کشف کردن، یافتن & گم کردن
پیدایش: احداث، ایجاد، بروز، پیدایی، تکون، تکوین، طلوع، ظهور، وقوع
پیدایی: بروز، پیدایش، تکون، طلوع، ظهور
پی‌درپی: پیاپی، متوالی، مداوم، مسلسل، مکرر، مکرراً
پیر: 1 جاافتاده، سالخورده، سالدیده، سالمند، کهنسال، مسن، معمر 2 پاتال، فرتوت، ناتوان 3 ابدال، اوتاد، خضر، شیخ، قدیس، قطب، مراد، مرشد 3 پیشوا، قاید & 1 برنا، جوان 2 مرید
پیراستن: 1 پیرایه کردن، زینت کردن، مزین کردن 2 زدایش 3 زدودن، صیقل‌دادن 4 رفو کردن، وصله کردن
پیراستگی: 1 تزیین 2 تنقیح 3 زدایش 4 رفو، وصله & آراستگی
پیرامون: اطراف، اکناف، پیرامن، حوالی، حومه، دوروبر، گرداگرد، محیط
پیراهن: پیرهن، جامه، قمیص
پیرایش: 1 زیب، زیور 2 تزیین، مزین 3 آرایش
پیرایه: آرایش، بزک، حلیه، زینت، زیور، پیرایش
پیرزال: پیرزن، عجوزه & پیرمرد
پیرمرد: سالخورده، سالدیده، سالمند، کهنسال، مسن & پیرزن، جوان
پیرو: 1 امت، تابع، سالک، صحابه، طرفدار، مرید، مقلد، هواخواه، هوادار 2 تعقیب، درپی
پیروز: 1 برنده، چیره، ظافر، غالب، فاتح، فایق، فیروز، فیروزمند، قاهر، قهرمان، کامیاب، متغلب، مستولی، مظفر، منتصر، موفق 2 خجسته، مبارک، میمون 3 بهره‌ور، بهره‌مند، برخوردار، کامیاب، متمتع & مقهور
پیروزمند: 1 پیروزگار، غالب، فاتح، ، منتصر، فیروزمند، مظفر، منصور 2 کامیاب، مرادمند، موفق & مغلوب
پیروزمندانه: ظفرمندانه، فاتحانه، فیروزمندانه
پیروزه‌گون: 1 پیروزه‌ای، پیروزه‌رنگ، پیروزه‌فام، فیروزه‌ای، فیروزه‌رنگ، پیروزه‌فام، فیروزه‌گون
پیروزی: 1 توفیق، فوز، کامیابی، موفقیت، نجاح 2 چیرگی، ظفر، غلبه، فتح، فیروزی، نصرت & شکست، ناکامی
پیروی: اطاعت، اقتدا، اقتفا، انقیاد، تاسی، تبعیت، تقلید، تمکین، دنباله‌روی، طاعت، فرمانبرداری، متابعت، متاسی، مطاوعت، هواخواهی & سرپیچی، تخلف
پیرهن: پیراهن، جامه، قمیص
پیری: سالخوردگی، سالمندی، شیخوخیت، کبر، کهنسالی، هرم & شباب
پی‌ریزی: ایجاد، بنیان‌گذاری، پی‌افکنی، پی‌بندی، پی‌گذاری، تاسیس، شالوده‌گذاری
پیژاما: پیژامه، تنبان، زیرجامه، سروال & پیرهن
پیژامه: ازار، پیجامه، پیژاما، پیژامه، زیرجامه، زیرشلواری، سراویل & پیراهن
پیس: ابرص، پیسه
پی‌سپار: 1 رهرو، رهسپر، عابر 2 راهی، رهسپار، عازم
پیستوله: 1 پیشتو، تپانچه، طپانچه، رولور، سلاح‌کمری، هفت‌تیر 2 رنگ‌پاش
پیسه: 1 دورو، مزور، منافق 2 ابلق، دورنگ 3 پیس، مبروص
پیسه: پول، زر، وجه
پیش: 1 سابق، قبل 2 فراپیش، قبل، قدام 3 برابر، روبرو، مقابل 2 زی، نزد 5 گذشته، ماضی 6 شاخه‌نخل 7 جلو، پیشرو 8 کنار، پهلو، نزدیک 9 سمت، سو، طرف & بعد، پس، پشت، عقب
پیشاب: ادرار، بول، جیش، زهراب، شاش
پیشاب‌زا: ادرارزا، مدر
پیشامد: اتفاق، حادثه، رخداد، رویداد، سانحه، عارضه، ماجرا، واقعه
پیشانی: 1 جبین، رمه، ناصیه 2 اقبال، بخت، طالع
پیشانی‌بلند: اقبالمند، بلنداختر، خوش‌شانس، خوش‌طالع، سفیدبخت، نیکبخت 2 پیشانی‌سیاه، بداقبال
پیشاهنگ: پرچمدار، پیشتاز، پیشرو، متقدم
پیشباز: استقبال، پیشواز، پذیره & بدرقه
پیش‌بین: 1 آخربین، دوراندیش، عاقبت‌اندیش 2 احتیاطکار، باحزم، محتاط 
پیش‌بینی: 1 حزم، دوراندیشی، عاقبت‌اندیشی 2 تدارک، تهیه 3 پیش‌گویی
پیش‌پاافتاده: 1 عادی، مبتذل، معمولی 2 سهل‌یاب & بدیع، بکر، نادره
پیش‌پرداخت: بیعانه، پیش‌بها، مساعده & تتمه
پیشتاب: پارابلوم، ، پیشتاو، پیشتو، طپانچه، کلت
پیشتاز: 1 پیشاهنگ، پیشرو، ، متقدم، ، مقدم 2 پرچمدار، طلایه، طلایه‌دار
پیشتر: 1 فراتر 2 سابقاً، قبلاً، گذشته، ماقبل & بعدتر
پیشخدمت: پادو، پیشکار، خادم، ، خدمتکار، خدمتگزار، فراش، مستخدم، نوکر & ارباب
پیش‌خرید: سلف، سلم
پیشخوان: جلوخان، کریاس
پیشدستی: تقدم، سبقت، سبقت‌جویی
پیشرس: زودرس، کال، نرسیده & دیررس
پیشرفت: ارتقا، ترفیع، ترقی، تعالی، توسعه
پیشرفته: آباد، توسعه‌یافته، راقیه، مترقی & عقب‌مانده
پیشرو: پرچمدار، پیشاهنگ، پیشتاز، پیشقدم، پیشگام، زعیم، طلیعه، مقدم
پیشروی: 1 پیشاهنگی، پیشتازی، پیشقدمی، پیشگامی 2 ترقی، تعالی 3 تجاوز، تعدی & پسروی
پیشقدم: پیشاهنگ، پیشتاز، پیشرو، پیشگام، سابق، مقدم & دنباله‌رو
پیشقراول: پرچمدار، پیشرو، جلودار، طلایه، طلایه‌دار، طلیعه، یزک
پیشکار: پاکار، پیشخدمت، خادم، خدمتکار، خدمتگزار، دستیار، عامل، قایم‌مقام، کارپرداز، کارگزار، مباشر، مددکار، مشاور، معاون، نایب، وشکرده، وکیل
پیشکش: ارمغان، اهدا، تحفه، تعارف، تقدیم، تقدیمی، هدیه
پیشگام: پیشاهنگ، پیشتاز، پیشرو، طلایه‌دار، & دنباله‌رو
پیشگاه: آستانه، آستان، تخت، حضور، درگاه، ساحت، صدر، مسند
پیش‌گفتار: دیباچه، مدخل، مقدمه
پیشگو: غیب‌گو، فالگو، کاهن
پیشگویی: پیش‌بینی، غیب‌گویی، کهانت
پیشگیری: جلوگیری، دفع
پی‌شناس: ردشناس، ردگیر، قائف
پیش‌نویس: چرک‌نویس، سواد، مسوده & بیاض، پاکنویس
پیشنماز: امام & ماموم
پیشنهاد: 1 اعلام، توصیه، طرح 2 آهنگ، اراده، غرض، قصد، مراد، مقصود، منظور
پیشوا: امام، حاکم، راهبر، راهنما، رئیس، رهبر، زعیم، سالار، سر، سرور، سردار، سرپرست، سلسله‌جنبان، شیخ، عمید، قاید، قدوه، کامل، کلانتر، لیدر، مرشد، مراد، مقتدا، مولا، مهتر، نقیب
پیشواز: استقبال، پیشباز & بدرقه 
پیشوایی: تسلط، حکومت، رهبری، ریاست، زعامت، سروری، فرماندهی، فرمانروایی، قیادت
پیشه: حرفه، شغل، صناعت، صنف، عمل، کار، کسب، مشغله، مکسب، منصب
پیشه‌ور: بازرگان، پیله‌ور، تاجر، سوداگر، صنعتکار، صنعتگر، کاسب، محترف، محترفه، معامله‌گر
پیشی: 1 برتری، تقدم، سبقت، مسابقه 2 سنور، گربه
پیشین: 1 دیرینه، سابق، سابق، سلف، قبلی، قدیم، متقدم 2 ظهر، نیمروز & 1 تازه 2 پسین 
پیشینگان: اسلاف، پیشینیان، متقدمان، متقدمین & متاخرین
پیشینگی: قدمت، دیرینگی
پیشینه: 1 پیشین، دیرینه، سابق، سلف، قبلی، قدیم 2 پرونده، سابقه، ماسبق
پیشینه‌دار: بدسابقه، سابقه‌دار & خوش‌سابقه
پیغام‌آور: ایلچی، پیام‌آور، پیک، قاصد
پیغامبر: پیغمبر، رسالت‌ماب، رسول، وخشور
پیغامبری: پیامبری، رسالت، نبوت
پیغمبر: رسول، مرسل، نبی، وخشور
پیغمبری: پیامبری، رسالت، نبوت
پیکار: آرزم، پرخاش، جدال، جنگ، رزم، ستیز، کارزار، گیرودار، محاربه، مخاصمه، مواقعه، نبرد، هنگامه & صلح، آرامش
پیکارجو: جنگجو، دلاور، ستیزه‌جو، ستیزه‌گر، محارب، منازع، نبردآزما & صلحجو
پیکارگر: جنگجو، رزمنده، ستیزه‌جو، مبارز، محارب & مصلح، صلح‌طلب
پیکان: تیر، خدنگ، سهم
پیک: برید، پستچی، چاپار، رسول، فرستاده، فرستاده، قاصد، نامه‌رسان، نامه‌آور
پیک‌بهداشت: جاروکش، رفتگر، سپور
پیک‌نیک: تفریح، تفرج، گردش، گشت، هواخوری
پیکر: 1 اندام، بدنه، تن، جثه، جسد، جسم، کالبد، هیکل 2 ریخت، صورت، هیات 3 تصویر، نقش، نگاره 4 پیکره، تندیس، مجسمه 5 رقم 6 پرچم، درفش، رایت، علم، لوا
پیکره: 1 تندیس، مجسمه 2 بدنه 3 اساس، زمینه، شالوده 4 ترتیب، نسق، نظم
پیکره‌ساز: پیکرآرا، پیکرساز، تندیسگر، مجسمه‌ساز
پیگیری: پی‌جویی، تعاقب، تعقیب، ردجویی، ردگیری، سراغ
پیل: 1 فیل 2 انباره، باتری، قوه
پیله: 1 ابریشم، کرم‌ابریشم 2 آماس، ورم 3 اصرار، تاکید 4 توبره، خریطه 5 طبله، عطردان 6 تعرض، عداوت، کینه 7 حقه، کلک، نادرستی، نیرنگ 8 دارو، دوا 9 تنش، تنیدن
پیله‌ور: پیشه‌ور، خرده‌فروش، دوره‌گرد، کاسب، محترفه
پیمان: تعهد، شرط، ضمان، عهد، قرارداد، قول، معاهده، مقاطعه، مقاوله، میثاق، وعده
پیمان‌شکن: بدپیمان، بی‌وفا، سست‌پیمان، عهدشکن، عهدگسل، ناقض‌عهد، ناکث & وفادار
پیمان‌شکنی: تخلف، عهدشکنی، عهدگسلی، نقض‌عهد & وفاداری
پیمان‌نامه: عهدنامه، قرارداد، مقاوله‌نامه
پیمانکار: مقاطعه‌کار
پیمانکاری: مقاطعه
پیمانه: 1 جام، ساغر، صراحی، صراحی، قدح 2 اندازه، کیل، کیله، معیار
پیمانی: قراردادی & رسمی
پیمانه‌کش: باده‌پیما، باده‌گسار، پیمانه‌خور، پیمانه‌گسار، پیمانه‌نوش، دردی‌کش، شرابخوار
پیمایش: 1 اندازه‌گیری، سنجش، مساحی 2 پیمودن، درنوردیدن، طی کردن
پیمودن: 1 درنوردیدن، طی کردن 2 آشامیدن، نوشیدن 3 اندازه‌گرفتن، اندازه‌گیری، مساحت‌سنجی، مساحی
پی‌نوشت: امر، امریه، توقیع، حکم، دستور، فرمان، منشور، مهر
پینه: 1 بهرک، پرگاله 2 رقعه، غاز، وصله
پینه‌دوز: پاره‌دوز، کفشدوز
پیوست: اتصال، الحاق، ضمیمه، ملحق، منضم
پیوستگی: 1 اتصال، ارتباط، تعلق، رابطه، علاقه، علقه 2 استمرار، بقا، دوام 3 مواصلت، وصلت & گسستگی
پیوستن: الحاق، چسبیدن، ملحق‌شدن، وصل‌شدن & گسستن
پیوسته: دایماً، دمادم، علی‌الاتصال، علی‌الدوام، لاینقطع، متصل، متوالی، مدام، مداوم، مستدام، مستمر، ملحق، منسجم، هموار، همواره، همیشه & ابداً، هرگز، هیچگاه، هیچوقت & گسسته
پیوند: 1 اتصال، پیوستگی، ربط 2 ازدواج، مواصلت، نکاح، وصال، وصل 3 بستگی، خویشی، رابطه، نزدیکی 4 اتحاد، اتصال، ارتباط، انتساب، بند، ربط & انفصال
پیه: چربی، روغن، زیت
تئاتر : 1 تماشاخانه، نمایش‌خانه 2 نمایش 3 نمایش‌نامه & سینما 
تئوریسین : فرضیه‌پرداز، نظریه‌پرداز
تئوری : 1 فرضیه، نظریه 2 نظری & عملی 3 مبادی، مبانی، مجموعه ایده‌هاو مفاهیم تجریدی 
تئوریک : نظری & عملی
تئوکرات : 1 خداسالار، دین‌سالار، طرفدار حکومت مذهبی، طرفداردین‌سالاری، معتقد به خداسالاری & دموکرات 2 اشراف‌سالار، الیگارش 
تئوکراسی : 1 حکومت الهی، حکومت ولایی، خداسالاری 2 حکومت براساس‌دین‌باوری، حکومت اولیای دین، حکومت‌مذهبی، دین‌سالاری & دموکراسی 3 اشراف‌سالاری، الیگارشی 
تائب : پشیمان، تواب، توبه‌دار، توبه‌کار، توبه‌کننده، منفعل، نادم
تاب آوردن : 1 برخودهموار کردن، بردباری کردن، تحمل کردن، طاقت‌آوردن، یارستن & برنتافتن 2 پایداری کردن، مقاومت کردن 3 شکیبا بودن، صبر کردن 
تابان :صفت 1 براق، تابنده، تابناک، درخشنده، درخشان، رخشان، رخشنده، روشن، فروزان، لامع، متجلی، مشعشع، مضی‌ء، منیر & بی‌نور، تاریک، مستنیر 2 تاوان، خسارت، غرامت، مغرم 
تاباندن : 1 تابانیدن، نورافکندن 2 گرم کردن، داغ کردن 3 تاباندن، تاب‌دادن، رشتن 4 چرخاندن، چرخانیدن 5 پیچ‌دادن، پیچ‌وتاب دادن 6 پیچاندن 
تاب‌بازی : آبرک، ارجوحه، بادپیچ 
تاب : 1 توان، توانایی، رمق، طاقت، قدرت، قوت، نا، وسع، یارا 2 پیچ، جعد، چین، خمش، شکن، طره، کرس 3 پرتو، تابش، روشنی، فروغ، نور 4 حرارت، سوزش، گرمی، هرم 5 آرام، صبر، قرار 6 پایداری، تحمل، شکیبایی، شکیب 7 دوام، مقاومت 8 چین، شکن
تاب خوردن : 1 درپیچ وتاب شدن 2 تاب بازی کردن 3 دور زدن 4 به‌نوسان درآمدن، نوسان داشتن، مرتعض شدن 
تاب دادن : 1 تابیدن، تافتن، پیچاندن 2 سرخ کردن، بریان کردن، تفت دادن، سرخ کردن 3 بافتن 4 گرداندن 
تاب‌دار، تابدار : 1 پرپیچ‌وتاب، پرتاب، پیچیده، تابیده، تافته & صاف، شلال، لخت 2 تابان، روشن، پرفروغ 
تاب داشتن : 1 بردبار بودن، تحمل داشتن، طاقت داشتن & بی‌تاب شدن 2 قوس داشتن، انحنا داشتن 3 انحراف داشتن 4 احول بودن، دوبین بودن، لوچ بودن 
تابستان : تموز، صیف & زمستان، شتا
تابستانی : 1 تابستانه & زمستانی 2 صیفی & شتوی
تابش : 1 برافروختگی، پرتو، تاب، تشعشع، تلالو، درخشش، روشنی، شعشعه، فروغ، لمعان، نور 2 تف، حرارت، گرمی 
تابع :صفت 1 رام، فرمانبردار، مطیع، منقاد & سرکش، نافرمان 2 بسته، پیرو، دنباله‌رو، طرفدار، وابسته، هواخواه & پیشوا 3 تبعه 4 چاکر 5 فرعی 6 تابعه 7 تابعی & متغیر 8 متاثر، تاثیرگیرنده، تحت تاثیر 
تابع کردن : مطیع کردن، رام ساختن، فرمان‌بردار کردن 
تابعیت : 1 تبعه، قومیت، ملیت 2 اطاعت، انقیاد، فرمان‌برداری، پیروی، تبعیت & سرکشی، نافرمانی
تابلو : 1 بوم، پرده 2 تصویر، منظره، 3 تخته‌سیاه 4 انگشت‌نما 
تابلونویس :اسم 1 خطاط 2 تابلوساز 
تابلونویسی : 1 خطاطی 2 تابلوسازی 3 نقاشی، صورتگری 
تابناک : تابان، درخشان، درخشنده، رخشان، روشن، مشعشع، منیر، نورانی & تاریک
تابندگی : 1 تابش، تشعشع، تلاء‌لو، درخشش، درخشندگی، شعشعه، فروغ، نورافشانی 2 برق، جلا & تیرگی
تابنده : 1 تابان، درخشان، درخشنده، رخشان، مشعشع 2 حرارت‌زا، گرمابخش 3 ریسنده، نختاب، نخ‌ریس
تابوت : 1 عماری 2 رونده، جنازه
تاب‌وتوان : تاب و توش، توانایی، قدرت مقاومت، یارایی 
تابو : 1 لفظ حرام 2 مقدس 3 حرام 
تابه‌تا : 1 لنگه‌به‌لنگه 2 نامتقارن 3 نامساوی، ناهم‌آهنگ، ناجور 
تابه : 1 ساج، تاوه 2 ماهی‌تابه 
تابیدن : 1 درخشیدن، رخشیدن، روشن شدن 2 حرارت یافتن، گرم شدن 3 گداختن، گرم کردن 4 تاب آوردن، بردباری کردن، تحمل کردن، طاقت آوردن & برنتافتن 5 به هم پیچاندن، پیچ دادن، پیچ و تاب دادن، تاب دادن، تافتن 6 گرم شدن 7 اعراض کردن، برتافتن، 
تابیده :اسم 1 مفتول 2 تافته، تفته، سرخ شده، گداخته 3 تاب داده، پیچیده 4 تاب برداشته، کج 
تاپ :صفت 1 عالی، بهترین، کامل 2 بلوز رکابی، بلوز بی‌آستین 
تاپو : 1 خپله، کوتاه‌قد 2 خمره 
تاتار : تتار، مغول، مغول‌تبار، تتر 
تاج : 1 افسر، دیهیم، کلاه، کلیل، گرزن 2 جیفه 
تاج‌دار، تاجدار : پادشاه، تاجور، دیهیم‌دار، سلطان، شاه & رعیت، مملوک
تاجر : بازرگان، پولدار، پیشه‌ور، ثروتمند، سوداگر، غنی، معامله‌گر & فقیر
تاجور :اورنگ‌نشین، پادشاه، تاج‌دار، سلطان، شاه & رعیت، مملوک
تاخت : 1 تک، تهاجم، حمله، مسابقه، هجوم، یورش & پاتک، ضدحمله 2 خیز، دویدن، دو 3 مبادله، معاوضه، تعویض & معامله
تاخت زدن : عوض کردن، معاوضه کردن & معامله کردن، خریدن، فروختن، مبادله کردن 
تاختن : 1 دویدن، تازیدن، راندن 2 حمله‌بردن، حمله کردن، هجوم بردن 3 به‌یغما بردن، تاراج کردن، چپاول کردن، غارت کردن، لاشیدن 4 دواندن، تازاندن 5 قدرت‌نمایی کردن 6 گریزاندن، فراری دادن 7 به سرعت دواندن، تاخت کردن 
تاخت‌وتاز : 1 شبیخون، هجوم، یورش 2 تاراج، چپاول، غارت 3 حمله‌و غارت، تاخت و تالان 
تاخت‌وتاز کردن : 1 چپاول کردن، غارتیدن، غارت کردن 2 شبیخون‌زدن، یورش بردن، هجوم آوردن 
تا خوردن : انحنا پیدا کردن، تاشدن، خم شدن 
تارآوا : تارصوتی 
تاراج : بردابرد، چپاول، چپو، غارت، لاش، نهب، یغما
تاراج کردن : 1 چاپیدن، چپاول کردن، غارت کردن، غارتیدن، لاشیدن 2 تالان کردن 
تاراجگر : چپاولگر، چپوچی، غارتگر، یغماگر
تاراندن : 1 دور کردن، طرد کردن، راندن 2 پراکندن، پراکنده ساختن، متفرق ساختن & مجتمع شدن 3 فراری دادن، گریزاندن 
تا :حرف 1 راس، لغایت، مادام 2 دانه، شمار، عدد، تحفه، دست، طاقه، قلاده، لنگه، واحد & جفت 3 چین، 4 لا، ورق 5 جفت، عدیل، لنگه، مانند، مثل، نظیر، هم‌سنگ، همانند، همسان، همتا 6 به محض اینکه، همین‌که 7 سرانجام، عاقبت، فرجام 8 که 9 تا زم
تار :اسم 1 تاریک، تیره، ظلمانی، مظلم & روشن، شفاف 2 خفه، کدر، گرفته & شفاف، منیر 3 سیاه، مشکی، غبارگرفته 4 ساز 5 سیم 6 تاره، رشته، نخ & پود 7 تارک، فرق‌سر، مفرق 8 تال 9 دانه‌مو، نخ‌مو 
تارزن : تارنواز، نوازنده تار 
تار شدن : 1 تاریک شدن، تیره شدن، ظلمانی شدن & روشن شدن 2 کدرشدن & شفاف شدن
تارک :اسم 1 راهب، تارک دنیا 2 برق، چکاد، سر، فرق، فرق سر، مفرق، هامه، هباک 3 راس، قله، نوک 4 اوج & حضیض 5 کلاهخود، مغفر 6 تار کوچک، رشته باریک 
تارم : 1 ایوان، بالکن، طارم 2 تاره 3 داربند، داربست 4 کلبه، خانه‌چوبی 5 محجر
تارومار شدن : 1 قلع‌وقمع شدن، مغلوب شدن، مقهور شدن، منکوب شدن & پیروز گشتن، ظفر یافتن 2 پخش‌وپلا شدن، پراکنده شدن، متفرق شدن & اجتماع کردن 
تارومار : 1 قلع‌وقمع، مغلوب، مقهور، منکوب، منهزم 2 پخش‌وپلا، پراکنده، متفرق & مجموع 3 تندوخند، ازهم‌پاشیده، زیروزبر 
تارومار کردن : 1 پخش‌وپلا کردن، پراکندن، پراکنده ساختن، تاراندن، متفرق کردن 2 قلع‌وقمع کردن، مغلوب کردن، مقهور کردن، منکوب کردن 3 نیست‌ونابود کردن 
تاری :اسم 1 تاریکی، ظلمت، ظلمانی 2 تیرگی، کبودی 3 انحراف، گمراهی 4 کژی، نادرستی 5 پلید، ناپاک 6 تاربن
تاریخ : 1 تاریخچه، تذکره، سرگذشت، وقایع 2 خدای‌نامه، شاهنامه، سیرالملوک 3 سابقه 4 زمان، مورخه، وقت، زمان وقوع 5 کتاب رویدادهای گذشته، تاریخ‌نامه 6 تقویم، گاه‌شماری 7 دانش ثبت، بررسی و تجزیه و تحلیل وقایع 
تاریخ‌دان، تاریخدان :تاریخ‌نگار، تاریخ‌نویس، مورخ
تاریخ‌نگار : تاریخدان، تاریخ‌گو، تاریخ‌نویس، دهقان، دهگان، مورخ، وقایع‌نگار
تاریخ‌نویس : تاریخ‌نگار، دهقان، دهگان، مورخ، وقایع‌نویس، وقایع‌نگار
تاریخی : 1 قدیمی، کهن، باستانی 2 مربوط به تاریخ 3 مهم، بااهمیت 4 به یاد ماندنی، فراموش‌ناشدنی، خاطره‌انگیز 5 تاریخ‌نگار، تاریخ‌نویس، مورخ 6 تاریخ‌دان 
تاریک : 1 تار، تیره، داج، دیجور، سیاه، ظلمانی، ظلمت‌آلوده، ظلمت‌زده، قیرگون، کمرنگ، لیل، مظلم 3 مبهم، ابهام‌آلود، غیرشفاف & روشن 4 مشکل، غامض، پیچیده 5 آشفته، مغشوش، نابسامان 6 پریشان، گرفته، ناراحت 
تاریک شدن : تار شدن، تیره‌شدن، تیره‌وتار شدن، ظلمانی شدن & روشن‌شدن
تاریک کردن : 1 تار کردن، تیره کردن، ظلمانی کردن & روشن کردن 2 مبهم ساختن 3 بغرنج کردن، پیچیده کردن 
تاریکی : 1 تاریکا، تیرگی، سیاهی، ظلام، ظلمت & روشنایی 2 گرفتگی 3 بی‌دانشی، جهل، نادانی & دانش، دانایی 4 ابهام 5 پیچیدگی، غموض 
تازاندن : تاختن 
تاز :اسم 1 سفله، فرومایه 2 امرد، مخنث 3 تاختن 
تازگی :اسم 1 تری، خرمی، طراوت، لطافت، شادابی & پژمردگی، وارفتگی 2 اخیراً، جدید& کهنگی
تازگی داشتن : 1 جدیدبودن، نو بودن، بی‌سابقه بودن 2 خوشایند بودن، جذابیت داشتن 
تازه‌بالغ : نوبالغ 
تازه‌به‌دوران‌رسیده:ندیدبدید، نوخاسته، نودولت، نوکیسه
تازه‌پا : نوپا 
تازه :قید 1 جدید، مدرن، نو & کهنه 2 ابتکاری، بدیع، بکر، طرفه 3 نوظهور، نوین 4 اخیر، موخر، متاخر & دیرینه، قدیم، کهن، کهنه 5 اکنون، حالا، اینک، الان 6 باطراوت، شاداب، طری، نوشکفته & پلاسیده، بی‌طراوت 7 تر & خشک، پژمرده 8 دل‌پذیر، خوشاین
تازه‌جوان : 1 نوجوان، نوبالغ، نورسیده، نوخط، تازه‌سال 2 محبوب‌نوجوان 3 زیبا، لطیف، زیبارو 
تازه‌جو : نوجو، نوگرا & کهنه‌گرا 
تازه‌جویی : نوجویی، نوگرایی & سنت‌گرایی، کهنه‌پرستی، کهنه‌گرایی 
تازه‌رسته : نورسته 
تازه‌رس : 1 نوبر، نورس & دیررس 2 جدید، نو، نوظهور & کهنه، قدیمی
تازه‌رو : باطراوت، بشاش، تازه‌رخ، خوش‌رو، شادمان، گشاده‌رو، هیراد، خندان، خوشحال 1 & گرفته، مغموم 2 بدعنق  بشاشت، طراوت، خوش‌رویی، حسن خلق، گشاده‌رویی 
تازه‌زا : زائو، نوزا
تازه‌ساز : نوساز، نوساخت 
تازه شدن : 1 نو شدن، تازه‌گشتن 2 تجدید یافتن، تجدید شدن 3 تجدیدخاطره شدن، به خاطر آمدن 4 باطراوت شدن، خرم شدن 5 جوان شدن 6 شاد شدن، شادمان‌گشتن، بانشاط شدن، به یاد آمدن، به خاطر آمدن 7 زنده شدن، حیات تازه یافتن 
تازه‌عروس : نوعروس، بیوگ، نوبیوگ & نوداماد، تازه‌داماد
تازه‌کار : بی‌تجربه، تازه‌چرخ، خام، کارآموز، مبتدی، ناآزموده، ناشی، نوپیشه، نوچه & کهنه‌کار
تازه‌کاری : بی‌تجربگی، ناآزمودگی، ناشیگری، نوپیشگی & کهنه‌کاری
تازه‌گو : 1 نوپرداز، نوگو 2 شیرین‌سخن، نادره‌گفتار، بدیع‌گفتار 
تازه‌مسلمان :نومسلمان، جدیدالاسلام، نودین 
تازه‌وارد : 1 نورسیده، جدیدالورود 2 ناآشنا، ناوارد 3 کم‌تجربه، بی‌اطلاع & کهنه‌کار 
تازیانه خوردن : شلاق‌خوردن & تازیانه زدن 
تازیانه : سوط، شلاق، طره، قمچی، مقرعه 
تازی :اسم 1 عرب & عجم 2 تازیک، عربی 3 زبان‌عربی & پارسی 4 سگ‌شکاری & سگ گله، سگ معلم 
تازیک : 1 تازی، عرب & عجم 2 غیر ترک 3 تاجیک، تاژیک 
تازی‌گوی : عربی‌زبان، عرب، مستعرب 
تاس :اسم 1 قدح، کاسه 2 طشت، طشت‌بزرگ، 3 بی‌مو، طاس، کچل، کل & مودار 4 کعبتین 5 اضطراب، بی‌قراری، تشویش، ناآرامی & قرار، آرامش 6 اندوه، ملالت & نشاط، شادی 
تاسه : 1 اضطراب، بی‌تابی، بی‌قراری، تشویش، تلواسه، نگرانی 2 اندوه، حزن، غم، ملالت & نشاط، شادی 3 غربت‌زدگی، غم‌غربت، نوستالژی 4 بغض، عقده 5 ویار 6 له‌له زدن 
تاسیدن : 1 اندوهگین شدن، غمگین شدن، مغموم شدن & مسرور شدن 2 اضطراب داشتن، تشویش داشتن 3 احساس‌غربت کردن، غربت‌زده بودن 4 پژمرده شدن، دل‌مرده شدن 5 ویار داشتن 
تاسیده : 1 تفته، سیاه‌سوخته 2 افسرده، پژمرده & باطراوت 3 تیره، کدر، سیاه 4 خفه، گرفته 5 له‌له‌زنان، نفس‌نفس‌زنان 
تاش : 1 دولت‌یار 2 خداوند، صاحب 3 شریک 
تافتن : 1 برافروختن، روشن‌شدن، برق زدن، درخشیدن 2 افروختن، تابیدن، گداختن 3 آزرده شدن، مکدر شدن، دلگیرشدن 4 اعراض کردن، برگرداندن، روی‌برگردانیدن 5 تحمل کردن، تاب آوردن 6 رشتن، تاب دادن، پیچیدن 7 سرپیچی کردن، روی‌گردان شدن 
تافته :صفت 1 تابیده، گداخته 2 تابناک، درخشنده، روشن 3 بافته، پارچه 4 آزرده، دلگیر، مکدر، ملول، آزرده‌خاطر 5 سوزان، گرم & 1 خشک 2 سرد 6 خسته، کوفته 
تاق : 1 فرد، لنگه & جفت 2 تنها 3 تا، مانند، مثل، نظیر 4 تاغ 
تاک : انگور، رز، رزبن، سلیل، مو، تاک‌بن، سارونه 
تاکتیک : تدبیر، ترفند، راهکار، سیاست، شگرد، فن، لم، شیوه، روش & استراتژی
تا کردن : 1 تا زدن، خم کردن 2 رفتار کردن، عمل کردن 3 تفاهم کردن، مصالحه کردن، کنار آمدن، سازگاری نشان دادن 
تاکستان : انگورستان، باغ رزی، تاک‌زار، موستان، موزار، باغ انگور، انگورزار 
تاکسی‌بار : وانت‌بار & سواری
تالاب : آبدان، آبگیر، استخر، برکه، برم، غدیر، نورنجه & جوی، نهر، رود 
تالار : 1 ایوان، صفه 2 سالن
تالان : تاراج، چپاول، دزدی، غارت، لاش، نهب، یغما
تالی : 1 جانشین، جایگزین، ثانی، قائم‌مقام 2 اثر، حاصل 3 نتیجه، پیامد، دنباله 4 تلاوتگر، تلاوت‌کننده 5 شبیه، لنگه، مانند، مثل، نظیر، همانند 6 تابع، پس‌رو، دنباله‌رو، پی‌رو 7 جزء موخر(جمله شرطی) & جزء مقدم 
تام : تمام، تمامیت، جامع، کامل، مستوفا، مطلق، کمال یافته & غیرتام، ناقص 
تانکر : 1 مخزن 2 نفتکش
تانک : زره‌پوش، خودرو سنگین‌نظامی (مهز به توپ و مسلسل)
تاوان : 1 بدل، جبران، جریمه، خسارت، عوضی، غرامت، کفاره، مغرم 2 عوض، مابه‌ازا، جریمه 
تاوان دادن : 1 جریمه‌دادن، جبران کردن، غرامت دادن، مابه‌ازا پس‌دادن 2 کفاره پس دادن & تاوان گرفتن 
تاوان‌دار : ضامن، کفیل، متعهد
تاول : آبله، آماس، برآمدگی
تایب، تائب :صفت پشیم، پشیمان، تواب، توبه‌دار، توبه‌کار، توبه‌کننده منفعل، نادم 
تایر : حلقه لاستیک، طایر، لاستیک‌چرخ & رنگ
تاثرآور : اندوه‌آور، اندوهبار، تاثرانگیز، غم‌افزا، غم‌انگیز، غم‌فزا، ملال‌آور، ملال‌انگیز & شادی‌آور، شادی‌بخش، شعف‌انگیز 
تاثر : 1 اندوه، اندوهگینی، انفعال، حزن، دلتنگی، رقت، غم 2 اثرپذیری & شعف
تاثرانگیز : اندوه‌آور، تاثربار، حزن‌انگیز، غم‌انگیز، غمبار، ملالت‌انگیز & شعف‌انگیز، سرورانگیز 
تاثیر : 1 اثر، اثربخشی، اثرگذاری 2 واکنش، فعل‌وانفعال 3 افاقه، نتیجه 4 اعتبار، اهمیت، نفوذ رسوخ، قدرت، گیرایی، 5 اثر کردن، اثر گذاشتن 6 نفوذ کردن 7 کاراشدن، کارگر شدن 
تاثیرپذیر : اثرپذیر، کنش‌پذیر، منفعل & تاثیرناپذیر 
تاثیر کردن : 1 اثر کردن، اثر گذاشتن، موثر افتادن، موثر واقع شدن & تاثیر پذیرفتن 2 کارگر شدن، نفوذ کردن 
تاثیرگذار : اثرگذار، موثر & تاثیرپذیر 
تاخر : 1 پس‌افتادگی، پسی 2 پس‌ماندن، عقب افتادن، دنبال ماندن، واپس‌ماندن 3 دیر شدن & تقدم
تاخیر : 1 تعویق، درنگ، دیر & تعجیل، تسریع 2 تعلل، دفع‌الوقت، طفره، مماطله 3 مطال 4 دیرکرد 5 دیرآمد 6 مهلت، فرصت 7 دیر کردن 8 عقب انداختن 
تاخیر کردن : 1 دیر کردن، درنگ کردن 2 دیر شدن 3 وقفه‌افتادن، عقب افتادن 
تادب : 1 ادب‌آموزی، فرهنگ‌آموزی، فرهنگ‌پذیری، فرهیختگی 2 ادب آموختن 3 باادب شدن، فریفته شدن 
تادیب : 1 تنبیه، جزا، عذاب، عقوبت، کیفر، گوشمالی، مواخذه، مجازات 2 ادب، اصلاح، تربیت، 3 فرهیختن، تربیت کردن، ادب کردن، 4 ادب آموختن 
تادیب شدن : 1 تنبیه‌شدن، به کیفر رسیدن، گوشمالی شدن، مجازات‌شدن 2 ادب آموختن، تربیت شدن، فرهیختن 
تادیب کردن : 1 تنبیه کردن، مجازات کردن، گوشمالی دادن، کیفر دادن 2 ادب آموختن، ادب کردن، تربیت کردن 3 فرهیخته کردن، فرهیختن 
تادیه : 1 ادا، پرداخت، بازپرداخت 2 پرداخت کردن، گزاردن، ادا کردن & دریافت 
تادیه کردن : 1 پرداختن، پرداخت کردن 2 ادا کردن، گزاردن 
تاذی : آزار، آزردگی، اذیت، ایذاء، رنجش، رنجیدگی
تاسف : 1 اسف، افسوس، اندوه، پشیمانی، تحسر، تلهف، حسرت، دریغ، غصه، غم، فسوس، لهف، ندامت 2 افسوس خوردن، اندوهناک شدن، حسرت داشتن، دریغ خوردن 
تاسف‌انگیز : اندوهبار، اندوه‌زا، تاسف‌بار، تاسف‌زا، حزن‌انگیز، حسرت‌انگیز، حسرتبار، غم‌انگیز، غمبار & سرورانگیز، شادی‌بخش
تاسف‌بار : اسف‌بار، اسف‌انگیز، اندوه‌بار، تاسف‌انگیز، حسرت بار، دریغ‌آلود & شعف‌انگیز 
تاسف خوردن : دریغ‌خوردن، افسوس خوردن، متاسف بودن، دست‌خوش اندوه شدن، غم خوردن، غمین شدن، مغموم گشتن 
تاسی : 1 اقتدا، اقتفا، پیروی، تبعیت 2 اقتدا کردن، پیروی کردن 
تاسی جستن : اقتدا کردن، پیروی کردن، تبعیت کردن، تقلید کردن 
تاسیس : 1 احداث، ایجاد، بنیان، بنیان‌گذاری، پی‌ریزی، تشکیل، شالوده‌گذاری، وضع 2 احداث کردن، بنیاد کردن، بنیادگذاشتن، پی‌ریزی کردن، دایر کردن، بنیان نهادن & تخریب
تاسیس شدن : 1 احداث‌شدن، دایر شدن 2 ایجاد شدن، به وجود آمدن 3 پی‌ریزی شدن، بنیاد شدن 
تاسیس کردن : 1 احداث کردن، دایر کردن 2 ایجاد کردن، به وجودآوردن 3 بنیاد کردن، پی افکندن، پایه‌گذاری کردن، پی‌ریزی کردن 
تاکید : 1 ابرام، اصرار، اصرارورزی، پافشاری، پیله، سماجت 2 تصریح، سفارش 3 استوار کردن 4 موکد ساختن 5 محکم‌کاری، استوارسازی 
تاکید کردن : 1 اصرارورزیدن، ابرام کردن، پافشاری کردن، پای‌فشردن، پیله کردن، سماجت ورزیدن 2 موکد ساختن، استواری بخشیدن 
تالف : 1 دل‌جویی، دمسازی، خوگری، دوستی، الفت‌گیری، الفت‌یابی 2 الفت‌یافتن، خوگر شدن، خو گرفتن، دمساز شدن، دوست شدن & رمیدن، رمیده شدن 
تالم : 1 الم، اندوه، توجع، درد، دردمندی، رقت، ناراحتی 2 آزرده شدن، اندوهگین شدن، دردمند شدن 
تالم‌انگیز : دردبار، دردانگیز، اندوه‌زا، رنج‌آور 
تالم‌زا : دردانگیز، دردبار، دردناک، زجرآور، مولم & نشاطانگیز، نشاطبخش
تاله : 1 پارسایی، خداپرستی، زهد، عبادت 2 الوهی شدن، الهی شدن 3 پرستش کردن، پرستیدن 4 متاله شدن 
تالیف : 1 تدوین، تصنیف، جمع‌آوری، گردآوری، نگارش 2 تدوین کردن، جمع‌آوری کردن، گردآوری کردن 3 ایجاد الفت کردن 4 دل‌جویی، استمالت، نوازش 5 پیوند، ترکیب 6 پیونددهی، الفت‌دهی، دمسازی 
تالیف شدن : گردآوری‌شدن، جمع‌آوری شدن، تدوین شدن 
تالیف کردن : 1 کتاب‌نوشتن، 2 تدوین کردن، گردآوری کردن، فراهم‌آوردن، جمع‌آوری کردن 3 سازوار کردن 4 الفت دادن، دمساز کردن 
تامل : 1 تانی، درنگ، مکث، تاخیر 2 شکیبایی، مصابرت 3 اندیشه، تعقل، تفکر، غور، فکر، ژرف‌اندیشی 4 مراقبه، مکاشفه 5 اندیشه کردن، اندیشیدن، تعقل کردن 6 درنگ کردن 7 دوراندیشی کردن 
تامل کردن : 1 تانی کردن، تاخیر کردن، درنگ کردن 2 اندیشیدن، تعقل کردن، تفکر کردن، ژرف‌اندیشی کردن، غور کردن 
تامینات :n‌i‌m'a‌t[اسم آگاهی
تامین :صفت 1 امان، امنیت، ایمن‌سازی 2 آماده‌سازی، فراهم‌سازی، بسیج، تحصیل، تدارک، ترتیب، تهیه 3 آمین‌گویی 4 امن کردن، ایمن ساختن، ایمن کردن 5 امنیت‌دادن، اطمینان دادن 6 آماده، فراهم، مهیا 7 درامان، محفوظ 8 آمین‌گویی 
تانس :انس‌گیری، انس گرفتن، خوی گرفتن، مانوس شدن، الفت گرفتن & توحش
تامین کردن : 1 برآورده کردن، پاسخ‌گو بودن 1 اجابت کردن، برآوردن 3 آماده کردن، فراهم ساختن، مهیا ساختن 4 فراهم آوردن 5 تارک دیدن، تهیه کردن 6 امن ساختن، ایمن کردن 7 حفظ کردن، در امان نگه داشتن +
تانی :اسم 1 آهستگی، ایست، تاخیر، تمجمج، درنگ، طمانینه، کندی، مکث 2 آهسته، کند، یواش 3 آهستگی 4 تاخیر 5 سستی 6 درنگ کردن، تاخیر کردن، سستی کردن 
تانیس : الفت دادن، انس دادن، خوگر کردن، دمساز کردن 
تاویل : 1 بیان، تبیین، تشریح، توجیه، تعبیر، تفسیر، توضیح، شرح 2 بیان کردن، تفسیر کردن 3 تعبیر کردن 
تاهل : 1 ازدواج، زن‌خواهی 2 ازدواج کردن، زن کردن، زن گرفتن، عیال اختیار کردن & تجرد 3 همسرداری، زناشویی 4 همسر گرفتن & طلاق
تایید : 1 اثبات، اذعان، تسجیل، تصدیق، تصویب، صحه‌گذاری، صوابدید، قبول، گواهی، 2 مرافقت، هم‌صدایی، & تکذیب 3 استواری، پشتیبانی، ترهیب، تقویت 4 کمک کردن، یاوری، یاریگری، یاری کردن 5 توفیق، عنایت 
تاییدگر : موید، یاریگر 
تاییدیه : پذیرش، گواهی‌نامه، تاییدنامه 
تب‌آلود : 1 تبدار، تب‌آلوده، تب‌ناک، تب‌گرفته 2 ملتهب، التهاب‌آلود، هیجان‌زده 
تبادر : 1 پیشی، تعجیل، سبقت، شتاب 2 پیشدستی کردن 3 شتافتن، عجله کردن 4 پیشی گرفتن، سبقت گرفتن 
تبادل : تبدیل، تعویض، تهاتر، مبادله، معاوضه 
تبادل : 1 مبادله، ردوبدل 2 عوض‌وبدل، معاوضه 
تبار : 1 آل، خاندان، خانواده، دودمان، نسب، نسل 2 اصل، گوهر، نژاد 3 نابودی، هلاک، هلاکت
تبارشناسی : شجره‌شناسی، علم‌الانساب، علم‌انساب 
تبارک : تقدس، خجستگی، مروا، میمنت & مرغوا
تبارنامه : شجره‌نامه، نسب‌نامه
تباعد : 1 دوری 2 واگرایی & هم‌گرایی 3  از هم دور شدن 4 دوری جستن، دوری گزیدن، دوری ورزیدن، دوری کردن & تقارب، تقارن 
تب : 1 الم، تاب، درد 2 شور وهیجان همگانی 
تبانی : 1 توطئه، دسیسه، توطئه‌گری، دسیسه‌چینی، ساخت‌وپاخت، توافق‌پنهانی 2 هم‌دستی 
تبانی کردن : توطئه کردن، دسیسه چیدن، دسیسه‌چینی کردن، ساخت‌وپاخت کردن، توطئه‌گری کردن، هم‌دستی کردن، هم‌دست‌شدن 
تباه : 1 پایمال، تبه، تلف، خراب، زایل، ضایع، فاسد، هبا، منهدم، نفله، هدر 2 مضمحل، منکوب 3 آشفته، پریشان، نابسامان 4 باطل 5 نادرست، خطا، ناراست 
تباه‌سازی : اتلاف، انهدام، تضییع، هدر، ضایع‌سازی 
تباه شدن : 1 ضایع گشتن، فاسد شدن 2 خراب شدن، ویران گشتن 3 تلف‌شدن، نفله شدن 4 نابود گشتن، هلاک شدن 
تباه‌کار : بدکار، تبهکار، شریر، فاجر، فاسد، فاسق، بدکردار، ناصالح‌مفسد & درستکار، صالح
تباه کردن : 1 خراب کردن، فاسد کردن، ضایع کردن 2 نفله کردن، هدر دادن، پامال کردن، پایمال کردن، تلف کردن 
تباهی :h‌m‌b‌a‌t[اسم 1 بدی، ردائت، فتنه، فساد & نیکی 2 خرابی، ویرانی & آبادی، عمران 3 انهدام، خسار، عنت، نابودی، نیستی، هدم 4 آشفتگی، پریشانی، نابسامانی 
تباهی‌پذیر : 1 زوال‌پذیر، نابودشونده، ضایع‌شدنی، فانی، فناپذیر، میرا & تباهی‌ناپذیر 2 فاسد شدنی، فسادپذیر & فاسدناشدنی، فسادناپذیر 
تباین : اختلاف، تفاوت، تمایز، توفیر، جدایی، دوگانگی، فرق، مغایرت & تماثل
تباین داشتن : 1 تفاوت داشتن، متفاوت بودن 2 اختلاف داشتن، ضدیت داشتن 
تبتل : 1 دنیاگریزی، از جهان‌بریدن، از مردم بریدن، اعراض از عالم، ترک‌ازدواج کردن 2 انقطاع (از دنیا و مردم) 
تبجیل : 1 احترام، اعظام، بزرگداشت، تجلیل، تعظیم، تکریم 2 بزرگ‌شمردن، گرامی داشتن & تحقیر
تبحر : احاطه، استادی، تسلط، توغل، مهارت
تبختر : 1 افاده، پز، تفرعن، تکبر، فخرفروشی، فیس، گنده‌دماغی 2 به خودبالیدن، فخر فروختن، نازیدن 
تبخیر : 1 بخار کردن 2 به بخارتبدیل شدن & تجمد 3 بخور دادن 
تب‌خیز : تب‌آور & تب‌زدا، تب‌ریز
تبدل : 1 استحاله، تطور، تعویض، تغییر، دگرگونی 2 بدل شدن، دگرگون‌شدن 
تبدیل : تبادل، تحول، تطور، تعویض، تغییر، دگرسانی، دگرگونی، مبادله، مبدل، معاوضه
تبدیل کردن : 1 تغییردادن، دگرگون ساختن، دگرسان کردن 2 تعویض کردن، معاوضه کردن (ارز، پول) 
تبذیر : 1 اتلاف، اسراف، بیهوده‌خرجی، پراکندن، تفریط، زیاده‌روی، فراخ‌دستی، گشاده‌بازی، ولخرجی 2 بیهوده خرج کردن، اسراف کردن، زیاد خرج کردن 3 پراکندن 
تبذیر کردن : 1 ول‌خرجی کردن، اسراف کردن، بیهوده خرجی کردن، گشادبازی کردن 2 افراط کردن، زیاده‌روی کردن 
تبرئه : 1 ابراء، برائت، پاکی، رفع‌اتهام، 2 مبرا & محکوم، محکومیت
تبرئه شدن : برائت یافتن، بی‌گناه شناخته شدن، مبرا شدن 
تبرئه کردن : رفع اتهام کردن، مبرا دانستن، بی‌گناه دانستن 
تبرا : 1 بیزاری جستن، دوری کردن 2 بری شدن(ازتهمت، گناه) 3 بیزاری 4 پاکی، تنزیه 
تبرا کردن : دوری کردن، بیزاری جستن 
تبر : تبرزین، تیشه، تور
تبرزد : نبات، تبرزه 
تبرع : احسان، بخشش، بر، ثواب‌جویی، نیکویی، نیکی، نیکوکاری 
تبرک : 1 تیمن، خجستگی، شگون، میمنت، خوش‌یمنی، همایونی & گجستگی، بدیمنی 2 برکت‌یابی 
تبری : 1 بیزاری‌جویی، بیزاری‌دوری‌گزینی 2 بیزاری جستن، بیزار شدن 
تبریک : تهنیت، شادباش، مبارک‌باد
تبریک گفتن : شادباش‌گفتن، تهنیت گفتن، مبارک‌باد گفتن & تسلیت‌گفتن، 
تبسم : 1 شکرخند، شکرخنده، لبخند، مبسم، نیم‌خند 2 لبخند زدن
تبسم کردن : زیر لب‌خندیدن، شکرخند زدن، لبخند زدن 
تبسم‌کنان : لبخندزنان 
تبش : 1 تابش، پرتو، فروغ 2 حرارت، گرمی 3 گرما 4 اضطراب، تپش، تشویش 
تبشیر : 1 بشارت، خبر خوش، مژده 2 بشارت دادن، خبرخوش آوردن، مژده‌دادن 
تبصره : 1 بند 2 توضیح، توضیحی 3 بیناسازی، عبرت‌گیری
تبعات : پیامدها، عواقب، نتایج 
تبع : 1 پیروی 2 پیروان، تابعان 3 چاکران 
تبعه : 1 اهل، تابع، رعیت، شهروند 2 پیروان، تابعان 3 چاکران، نوکران، رعایا 
تبعیت : 1 اقتفا، انقیاد، پیروی، تاسی، تمکین، متابعت، وابستگی، هواخواهی & گردنکشی 2 اطاعت کردن، پیروی کردن 3 گردن‌نهی، سرسپاری & گردن‌کشی 
تبعیت کردن : اقتفا کردن، پیروی کردن، تاسی جستن، متابعت کردن، گردن نهادن 
تبعید : 1 اخراج، جلای وطن، راندن، طرد، نفی بلد 2 دور کردن، طرد کردن، راندن 3 تغریب 
تبعید شدن : 1 نفی‌بلدشدن، از وطن رانده شدن 2 رانده شدن، طردشدن 
تبعید کردن : اخراج کردن، طرد کردن، راندن (از موطن) 
تبعیدی : تبعیدشده، نفی بلدشده 
تبعیض : حق‌کشی، رجحان‌بلامرجح & عدالت
تب‌لرزه : تب‌لرز، مالاریا، تب‌نوبه، نوبه 
تبلور : 1 بلورشدگی، بلورینگی، کریستالی، متبلور 2 بلورین شدن 3 متبلور شدن 
تبلیغ : 1 آگهی، ابلاغ، اشاعه، پروپاگاند، ترویج 2 ابلاغ کردن، رسانیدن 3 اشاعه دادن، ترویج کردن 
تبلیغاتچی : تبلیغ‌کننده، مبلغ
تبه‌روزگار : بدبخت، بدروزگار، شوربخت، مفلوک 
تبه‌کار، تبهکار :صفت بدکار، بزه‌کار، جنایت‌کار، طالح، فاسد، فاسق، گناه‌کار، مجرم، مخبط & درست‌کار، صالح، نکوکردار 
تبه‌کاری، تبهکاری : بدکاری، تدمیر، فساد، فسق، جنایت & نکوکرداری 
تبیین : اظهار، بیان، تاویل، تعبیر، تعریف، توجیه، توصیف، توضیح، وصف
تبیینی : تشریحی، توجیهی، توصیفی، توضیحی
تپاله : پهن، تاپال، تپال، سرگین
تپانچه : 1 توگوشی، چک، سیلی، کشیده & لگد 2 پارابلوم، پیستوله، کاج
تپاندن : 1 تپانیدن، چپاندن، چپانیدن 2 به زور جا دادن، به زور فرو کردن، فرو کردن 
تپ : 1 بی‌قراری، اضطراب، ناآرامی، بی‌آرامی 2 تالاپ 
تپش : 1 تپیدن، 2 پرش، ضربان، لرزش، نبض 3 ترس، واهمه، هراس 4 گرمی، حرارت 5 اضطراب، بی‌قراری، دلهره، خلجان 
تپق : گرفتگی‌زبان، زبان‌گرفتگی، لکنت‌ناگهانی، لکنت آنی، تته‌پته 
تپل : چاق، فربه، گرد و چاق 
تپه : پشته، تل، حدب، رش، کتل، کوهپایه، گردنه، نجد
تتبع : بررسی، پژوهش، تحقیق، تعمق، تفحص، تلاش، جستجو، کاوش، کنجکاوی، مطالعه
تتمه : الباقی، باقیمانده، بقیه، مانده، متمم، به جا مانده 
تتمیم : به انتها رساندن، تکمیل کردن، تمام کردن، کامل کردن 
تثبیت : 1 اثبات، استقرار، استواری، برقراری، تحکیم، ثابت‌سازی 2 استوار داشتن، برقرار کردن، برجای داشتن 
تثبیت کردن : پابرجا کردن، برقرار کردن، ثابت ساختن، استوار کردن، برجای داشتن، محکم کردن، تحکیم بخشیدن 
تثلیث : 1 سه‌گانی(الوهیت)، اعتقادبه سه اقنوم (اب، ابن، روح‌القدس) 2 سه‌بخش کردن 3 سه‌بر کردن، سه‌گوش کردن 
تثنیه : 1 دوتا کردن، دوقسمت کردن 2 دوتایی، مثنا 
تجارب : آزمایش‌ها، آزمون‌ها، تجربه‌ها، آموخته‌ها 
تجار : 1 بازرگانان، تاجران، سوداگران 2 اغنیا، پولداران، ثروتمندان & فقرا
تجارت : بازرگانی، دادوستد، سودا، سوداگری، معامله
تجارت کردن : بازرگانی کردن، دادوستد کردن، سودا کردن، معامله کردن 
تجاسر : 1 تجبر، تجری، تمرد، جسارت، خیرگی، طغیان، گردنکشی، گستاخی، یاغیگری 2 دلیری کردن، گستاخی کردن 
تجانس : تجنیس، تشابه، سنخیت، مجانست، همانندی، هماهنگی، هم‌جنسی، همرنگی، همگونی، هم‌آهنگی، مشابهت 
تجاوز : 1 اجحاف، تخطی، تخلف 2 تعدی، تعرض، دست‌درازی، دست‌اندازی 3 حدشکنی، مرزشکنی 4 هتک‌عصمت، عمل منافی عفت به عنف 5 اغماض، چشم‌پوشی، عفو، گذشت 6 اجحاف کردن، تخطی کردن، حدشکنی کردن 7 سرپیچی کردن 
تجاوزکارانه :صفت 1 تجاوزگرانه، تعرض‌آمیز، متعرضانه 2 اجحاف‌آمیز، حدشکنانه 
تجاوز کردن : 1 تعدی کردن، تعرض کردن، دست‌اندازی کردن، دست‌درازی کردن 2 حدشکنی کردن، مرزشکنی کردن 3 اجحاف کردن، تخطی کردن 4 هتک عصمت کردن، هتک حیثیت کردن 
تجاوزگر :صفت متجاوز، متعدی، متعرض، حدشکن، تجاوزکار 
تجاهر : 1 تظاهر کردن 2 ظاهرشدن 3 آشکار کردن 
تجاهل : 1 جاهل‌نمایی، جهل‌نمایی، نادان‌نمایی، نادانی 2 خود را به‌نادانی زدن 
تجددطلب : 1 نوگرا، نوجو 2 روشن‌فکر، متجدد، منورالفکر & سنت‌گرا، تحجرگرا 
تجددطلبی : 1 نوگرایی، نوجویی 2 تجددخواهی، تجددگرایی 
تجدد : 1 نوگرایی، نوآوری، نوپرستی 2 روشنفکری 3 تازه شدن، نو شدن 
تجدید : 1 ازسرگیری، تازگی، دوبارگی، نوسازی، نوی 2 نو کردن، از نو ساختن 3 نمره حد نصاب قبولی نیاوردن 
تجربه : 1 آزمایش، آزمون، امتحان، تجربت، محک 2 آزمودگی، خبرت، خبرگی 3 آزمودن 4 آزمایش کردن 
تجربه کردن : 1 آزمودن، آزمایش کردن، امتحان کردن 2 محک‌زدن، سنجیدن 3 آموختن، یاد گرفتن 
تجربی : آزمایشی، اختباری 2 مبتنی بر تجربه 
تجرد : 1 انزوا، عزلت، گوشه‌گزینی، گوشه‌گیری 2 عدم تاهل، عزبی، بی‌همسری & تاهل 3 پیراستگی 4 وارستگی 5 برهنگی 6 تنهایی 7 مجرد بودن 8 برهنه‌شدن 9 پیراسته شدن 
تجرع : 1 جرعه‌نوشی 2 جرعه‌جرعه نوشیدن 
تجرید : 1 عزلت‌گزینی، تنهایی 2 انتزاع، پیرایش، مجردسازی 3 مجرد ساختن 4 تنهایی گزیدن، گوشه‌گیری کردن 5 برهنه کردن & تعمیم
تجری : 1 دلیری، گستاخی 2 دلیری کردن، گستاخی کردن 
تجزیه : 1 افراز، تفکیک، جداسازی، مجزاسازی، 2 انتزاع، انفصال، تحلیل، تفریق، تقسیم 3 تفکیک کردن، جزء‌جزء کردن & ترکیب 4 جزء‌جزء شدن 5 آنالیز کردن 
تجزیه‌طلب : جدایی‌طلب 
تجزیه‌طلبی : جدایی‌طلبی 
تجزیه کردن : 1 جزء‌جزء کردن، تفکیک کردن، جدا کردن 2 متنزع ساختن 3 آنالیز کردن 
تجسس : 1 بررسی، پژوهش، پژوهیدن، پی‌جویی، تفتیش، تفحص، جستجو، کاوش، کنجکاوی، کندوکاو 2 پژوهیدن، تفحص کردن، جستجو کردن 
تجسس کردن :پژوهیدن، بررسی کردن، جستجو کردن، جست‌وجو کردن، کنکاش کردن، تفحص کردن، خبر جستن 
تجسم کردن : مجسم کردن، در نظر آوردن 
تجسم : 1 مجسم‌سازی 2 تجسیم 
تجلی : 1 بروز، پیدایی، جلوه، جلوه‌گری، ظهور، نمود 2 تابش، روشنی، فروزش 3 آشکار شدن، جلوه کردن، ظاهر شدن 4 روشن شدن 5 جلوه‌گر شدن، آشکار شدن، مشهود گردیدن، به جلوه درآمدن 
تجلید : جلد کردن 
تجلی کردن : 1 جلوه کردن، جلوه‌گر شدن 2 ظاهر شدن، متجلی شدن 
تجلی‌گاه : جلوه‌گاه، مظهر
تجلیل : 1 اجلال، احترام، بزرگداشت، تبجیل، تعظیم، تکریم 2 بزرگ‌داشتن & تحقیر، خوارداشت
تجمد : 1 انجماد، یخ‌زدگی 2 جمود & تبخیر
تجمش :f 1 عشق‌ورزی، مغازله 2 لاس، ملاعبه 3 عشق ورزیدن، مغازله کردن 4 بازی کردن 
تجمع : انجمن کردن، جمع‌شدن، گرد آمدن & پراکندگی، تفرق 
تجمل‌پرست :تجمل‌گرا، تجمل‌طلب 
تجمل‌پرستی :تجمل‌گرایی، تجمل‌طلبی 
تجمل : 1 تشریفات، تکلف، جاه‌وجلال، دبدبه، دستگاه، شکوه، طمطراق، طنطنه 2 آراستن، زینت یافتن 
تجمل‌گرا :تجمل‌پرست 
تجمل‌گرایی :تجمل‌پرستی 
تجنب : 1 امساک، پرهیز، دوری، کناره‌گیری 2 دور شدن، دوری جستن، کناره‌گیری کردن 
تجنیس : 1 تجانس، جناس، مجانسه، هم‌جنس‌سازی 2 هم‌جنس کردن & رفع
تجوع : گرسنه بودن، گرسنه‌ماندن، گرسنگی، جوع 
تجوید : 1 نیکو گردانیدن، سره‌گردانیدن 2 نیکو ادا کردن 
تجویز : 1 اجازه، اذن، جواز، رخصت 2 روایی، 3 اجازه دادن، جایز شمردن، روا شمردن & تحریم
تجویز کردن : اجازه دادن، جایز شمردن، روا داشتن، مناسب تشخیص دادن & منع کردن 
تجهیز : 1 آراستن، آماده کردن، بسیجیدن، 2 آماده‌سازی، بسیج، تدارک، تهیه‌بینی، مجهزسازی 
تجهیزات : 1 اسباب، سازوبرگ، عدت، لوازم، یراق 2 اسلحه
تجهیز کردن : 1 مجهز ساختن، بسیج کردن 2 آراستن، ساختن 3 آماده کردن، مهیا ساختن 4 بسیج کردن، بسیجیدن 
تحاشی : 1 اجتناب، احتراز، استنکاف، امتناع‌ورزی، امتناع، انکار، پرهیز، خودداری، دوری 2 امتناع ورزیدن، پرهیز کردن، دوری کردن، امتناع کردن، دوری جستن، خودداری کردن 
تحبیب :قید 1 دوستداری، دوستی، مهرورزی 2 دوست کردن 
تحتانی : پایین، زیرین، سفلی، فرودین & زبرین، فوقانی
تحت :اسم پایین، دون، ذیل، زیر، سفل، فرود، فروسو & بالا، فراز، فوق 
تحجر : 1 ارتجاع، جمود 2 تاریک‌اندیشی & تجدد، روشنفکری 3 سخت‌شدن، سنگ شدن، سفت شدن
تحدب : 1 برآمدگی، برجستگی، قوزی، کوژی 2 گوژ شدن، & تعقر
تحدید :اسم 1 افراز، کران‌بندی، محدود، محصور، مفروز 2 تعیین‌حدود کردن، 3 تیز کردن
تحذیر : 1 احتراز، انذار & اغرا، تحریک، تشویق، تحریض 2 بازداری، حذر، منع 3 بیم دادن، پرهیزاندن، باز داشتن، برحذرداشتن، ترساندن، ترسانیدن 
تحرز : 1 اجتناب، احتراز، امتناع، امساک، پرهیز، خویشتنداری، دوری 2 اجتناب کردن، احتراز کردن، پرهیز کردن، دوری‌جستن، دوری گزیدن 
تحرک : 1 تکان، جنب‌وجوش، جنبش، حرکت 2 پویایی 3 جنبیدن، به حرکت‌آمدن 4 دنیامیسم 5 به‌حرکت درآوردن & آرامش، تحجر، سکون
تحریر : 1 انشا، ترقیم، تصنیف، کتابت، نگارش، 2 نبشتن، نگاشتن، نوشتن 2 آزادسازی 3 آزاد کردن، 4 تهذیب، سره‌سازی 5 ترجیع، غلت آواز & تقریر
تحریر کردن : نوشتن، نگاشتن، نگارش کردن، مکتوب کردن، کتابت کردن 
تحریص : 1 ترغیب، تشجیع، تشویق 2 اغوا، انگیزش، برانگیختن، تحریش، تحریک، وادار، وا داشتن، وسوسه 3 آزمندسازی، تطمیع & منع
تحریض : 1 اغوا، انگیزش، تحریش، تحریک، ترغیب، تشجیع، تشویق 2 برانگیختن & تحذیر
تحریف : تبدیل، تغییر، دگرگون‌سازی، قلب & تصحیح
تحریف کردن :برگردانیدن، تبدیل کردن، تغییر دادن 
تحریک : 1 آغال، آنتریک، اغوا، انگیزش، تحریص، تحریض، ترغیب، تشجیع، تشویق، وادار، وسوسه 2 برآغالیدن، برانگیختن، به‌حرکت درآوردن 3 جنباندن، حرکت دادن 
تحریک‌آمیز : 1 اغواگر، وسوسه‌آمیز، وسوسه‌گر 2 برانگیزاننده، محرک 
تحریک کردن : 1 اغوا کردن، برانگیختن، تشویق کردن، شوراندن 2 تفتین، فتنه‌انگیزی 3 آغالیدن 
تحریم : 1 بایکوت، قدغن، منع، نهی 2 حرام‌سازی 3 حرام & تحلیل، رواداشتن، رواداری 
تحریم کردن : 1 بایکوت کردن، قدغن کردن، منع کردن، ممنوع کردن 2 حرام کردن، ناروا دانستن 
تحسر : 1 افسوس، پشیمانی، تاسف، دریغ 2 اندوه، حسرت 3 افسوس‌خوردن، حسرت داشتن، دریغ خوردن 
تحسین : 1 آفرین‌خوانی، تعریف، تمجید، ثنا، ستایش، مدح، مدیحه 2 آفرین، مرحبا 3 اعجاب 4 آفرین گفتن 5 ستایش کردن، ستودن 6 نیک شمردن & تنقید، انتقاد، تفبیح 
تحسین‌آمیز : ستایش‌آمیز، ستایش‌بار، تمجیدآمیز، تمجیدگونه، مدح‌آمیز، تحسین‌آلود & انتقادآمیز
تحسین کردن : 1 ستایش کردن، ستودن 2 آفرین گفتن، تعریف کردن، تمجید کردن، ثنا گفتن 4 نیک شمردن، نیکو دانستن 
تحشیه : تعلیقه‌نویسی، تکلمه‌نویسی، حاشیه‌نویسی
تحصن : 1 بست، بست‌نشینی، پناه‌جویی 2 دژنشینی 3 بست نشستن، پناه‌جستن 
تحصن کردن : بست‌نشستن، بست‌نشینی کردن، پناه جستن، پناه‌گرفتن 
تحصیل : 1 آموزش، دانش‌آموزی، دانش‌اندوزی، دانشجویی، فراگیری، کسب 2 درس خواندن، دانش اندوختن، 3 تامین، تدارک، تملک، تهیه، حصول، دستیابی 4 اکتساب، جمع‌آوری، گردآوری & تدریس
تحصیل‌دار، تحصیلدار :مالیاتچی، محاسب، محصل
تحصیل کردن : 1 اکتساب کردن، به دست آوردن، حاصل کردن، کسب کردن 2 درآوردن، عایدی داشتن، مداخل‌داشتن، درآمد داشتن 3 دانش اندوختن، درس‌خواندن 4 سواد آموختن، سواددار شدن 
تحصیل‌کرده، تحصیلکرده : باسواد، بامعلومات، روشنفکر، فرهیخته، ملا & امی
تحصیلی : 1 آموزشی 2 اکتسابی
تحف :اسم ارمغان‌ها، پیشکش‌ها، تحفه‌ها، رهاوردها، هدیه‌ها 
تحفظ : 1 حفظ، نگهداری 2 احتراز، خودداری، خویشتنداری 3 یادگیری 4 هشیاری 5 نگاه داشتن 
تحفگی : 1 کمیابی 2 گرانبهایی 3 ارمغان، تحفه، هدیه 4 ضیافت 
تحفه :اسم 1 ارمغان، پیشکش، رهاورد، سوغات، کادو، هدیه 2 طرفه، کمیاب، نادر، نفیس 3 بدیع، تازه، نو
تحفه دادن : ارمغان دادن، پیشکش کردن، هدیه دادن 
تحقق : 1 اجرا، انجام، کمال‌یابی، واقعیت‌یابی، هستی‌پذیری، شکل‌گیری، شکل‌پذیری 2 حقیقت، راستی، واقعیت 3 به‌حقیقت پیوستن 4 محقق شدن 
تحقق بخشیدن :اجرا کردن، عملی کردن، انجام دادن، محقق ساختن 
تحقق‌پذیر : شدنی، امکان‌پذیر، عملی، ممکن، انجام‌پذیر & تحقق‌ناپذیر، ناشدنی 
تحقیرآمیز : اهانت‌آمیز، اهانت‌بار، توهین‌آمیز، حقارت‌آمیز، خفت‌بار، وهن‌آمیز & احترام‌آمیز
تحقیر : 1 استحقار، استخفاف، اهانت، توهین، خفت، خوارداشت، خواری، سرشکستگی، کوچک‌شماری، وهن 2 خردانگاشتن، خوار داشتن، خوار کردن 
تحقیر کردن : حقیرشمردن، کوچک شمردن 2 پست کردن، خوارداشتن، خوار کردن 
تحقیقاتی : پژوهشی، تفحصی 
تحقیقتحقیق : 1 بررسی، پژوهش، تتبع، تفحص، کندوکاو، مطالعه، 2 استفسار، استنطاق، رسیدگی، غوررسی، 3 کاوش، وارسی، رسیدگی 4 بررسی کردن، پژوهیدن، پژوهش کردن 
تحقیق کردن : 1 پژوهش کردن، پژوهیدن، تتبع کردن، تفحص کردن، کندوکاو کردن 2 بررسی کردن، مطالعه کردن 
تحکم‌آمیز :قید 1 آمرانه 2 زورگویانه، سلطه‌جویانه، مستبدانه & مسالمت‌آمیز 
تحکم : 1 تعدی، زورگویی 2 امر، حکم، دستور، فرمان 3 داوری، قضا، قضاوت 4 حکومت، سلطه، فرمانروایی 5 تعدی کردن، زور گفتن 6 حکم کردن، فرمان‌دادن 7 داوری کردن، قضاوت کردن 
تحکم کردن : 1 زورگفتن، زورگویی کردن 2 امر کردن، حکم کردن، دستور دادن 3 حکومت کردن، فرمانروایی کردن 
تحکیم : استحکام، استقرار، استواری، برقراری، تثبیت، تقویت & تضعیف
تحلم : 1 بردباری، حلم‌ورزی 2 خواب دیدن 
تحلی : 1 اراستگی، تخلق، مهذب‌شدگی 2 آراسته شدن، متحلی شدن 2 زینت یافتن
تحلیف : 1 سوگند ادا کردن، سوگندخوردن، قسم خوردن، قسم یاد کردن 2 سوگنددادن، قسم دادن 
تحلیل بردن : 1 گواریدن، هضم کردن 2 از بین بردن، فرسودن 
تحلیل : 1 تجزیه 2 تضعیف، گدازش، محوسازی 3 حل کردن، گشودن، 4 هضم کردن 5 حلیت، روایی 6 حلال سازی 7 حلال شمردن، روا داشتن & تحریم
تحمل‌پذیر : 1 حمول، شکیبا، صابر، صبور 2 قابل تحمل & تحمل‌ناپذیر، تحمل‌فرسا، طاقت‌فرسا شکیب‌سوز، 
تحمل :اسم 1 تاب، توان، طاقت، یارا 2 بردباری، پایداری، شکیب، شکیبایی، صبر & ناشکیبی 3 بردباری کردن، تاب آوردن، برتافتن 4 سازگاری 
تحمل کردن : 1 برتافتن، تاب آوردن، طاقت آوردن 2 بردباری کردن، شکیبا بودن 3 تن در دادن، کشیدن، متحمل شدن، خم به ابرو نیاوردن 4 تسامح‌نشان دادن، تساهل کردن 
تحمل‌ناپذیر : 1 نامحمول، ناشکیبا، ناصبور 2 غیرقابل تحمل 
تحمید : 1 ستایش، ثناگویی، سپاس‌گویی 2 ثنا گفتن، حمد کردن، ستایش کردن، ستودن 3 پسندیدن 
تحمیق :اسم 1 احمق‌انگاری، نادان‌انگاری، نابخردشماری نادان‌شماری 2 احمق شمردن، نابخرد دانستن، نسبت حماقت‌دادن 2 
تحمیل : تکلیف، نامیل‌خواهی، گردن‌باری، مجبورسازی، واداشتگی 
تحمیل کردن : 1 بار کردن، بار نهادن، سربار کردن 2 به گردن‌گذاشتن 3 تکلیف کردن، وادار کردن 
تحول : 1 استحاله، انقلاب، تبدل، تبدیل، تصریف، تطور، تغیر، تغییر، دگرگونی، گردش 2 گرویدن، گشتن 3 تغییریافتن، دگرگون شدن، متحول شدن 
تحول‌زا : تحول‌آفرین، دگرگون‌ساز & رکودزا، تحول‌زدا 
تحول یافتن : متحول‌شدن، دگرگون شدن، تغییر یافتن، تحول پیدا کردن 
تحویل : 1 استرداد، واسپاری، 2 واگذاری، بازدهی 3 انتقال، تبدیل، تغییر، جابه‌جایی 3 سپردن، واسپردن، واگذار کردن 
تحویل دادن : واسپردن، واگذاشتن، باز دادن، دادن، سپردن، بازگردانیدن، برگردانیدن 
تحیات : آفرین‌ها، تحایا، تحیت‌ها، خوش‌آمدها، درودها، سلام‌ها 
تحیت : 1 آفرین، درود، سلام 2 خوش‌آمد گفتن 3 درود گفتن، سلام گفتن & نفرین
تحیر : 1 حیرت، حیرانی، درماندگی، سرگردانی، سرگشتگی 2 حیرت‌زده‌شدن، سرگشته شدن 
تخاصم : 1 تعرض، جنگ، دشمنی، ستیز، عداوت، عناد 2 باهم جنگیدن، باهم عداوت ورزیدن، باهم دشمن شدن & دوستی
تخالف : 1 تضاد، تناقض، خلاف، مخالفت 2 مخالفت ورزیدن & توافق
تخت :صفت 1 اریکه، اورنگ، پات، پیشگاه، سریر، عرش، کرسی، مسند 2 تختگاه، سلطنت‌گاه، مرکزحکومت، مقر شاه 3 صاف، مستوی، مسطح، هموار 4 کف کفش قسمت‌زیرین کفش، 5 تخت‌خواب 6 اسوده، راحت 
تخت‌خواب، تختخواب : بستر، تخت، رختخواب
تخت‌روان : عماری، کجاوه، محمل، هودج
تخت‌قاپو : اتراق، اسکان، تخته‌قاپو، تخته‌قاپی، جایدهی
تخت کردن : هموار ساختن، مسطح کردن، تسطیح کردن، صاف کردن، هم‌سطح کردن، تراز کردن 
تخته : 1 چوب 2 لوح 3 صفحه، ورق 4 طاقه، عدد، قطعه 5 تابوت
تخته‌سیاه : تابلو
تخدیر :اسم 1 بی‌حس، سست، کرخ، کرخت 2 بی‌حس کردن، سست کردن، کرخت کردن 
تخدیرکننده : 1 روانگردان، مخدر 2 سست‌کننده، کرخت‌ساز
تخریب : 1 انهدام، خرابی، ویران‌سازی 2 خرابکاری & آبادسازی، تعمیر 
تخریب کردن : 1 ویران کردن، خراب کردن، منهدم ساختن 2 نابود کردن، از بین بردن 3 خراب‌کاری کردن 
تخریب‌گر : 1 مخرب، ویران‌ساز، ویرانگر & سازنده، معمار 2 خراب‌کار 
تخس : خودسر، سرکش، لجوج، نافرمان، یک‌دنده & حرف‌شنو 
تخصص : 1 استادی، چیرگی، مهارت 2 اختصاص، ویژگی 3 خبرگی، کاردانی، کارشناسی 
تخصیص : 1 اختصاص، خاص، خصوصیت، مختص 2 اختصاص دادن 3 خاص کردن، مختص کردن، ویژه گردانیدن & تعمیم
تخصیص دادن : اختصاص‌دادن، ویژه گردانیدن 
تخطئه : 1 خطاگیری، نادرست‌شماری 2 خطا شمردن، نادرست‌شمردن 
تخطی : تجاوز، تخلف، تعدی، درازدستی، دست‌اندازی، سرپیچی، عدول & اطاعت، پیروی
تخطی کردن : 1 تجاوز کردن، تعدی کردن، تخلف کردن، عدول کردن 2 تمرد کردن، سرپیچی کردن 
تخفیف : 1 تقلیل، تنزل، کاهش 2 آرام‌سازی، آرامش، تسکین 3 حذف 4 کاستن 5 سبک کردن، سبک گردانیدن & تشدید
تخلخل : ناپیوستگی اجزای‌شی، انفکاک اجزا 
تخلس : 1 ربودن 2 به حالت‌خلسه فرورفتن 3 ربایش 
تخلص : 1 شهرت، کنیه، لقب، نام 2 رستن، رهایش، رهایی 3 گریز 
تخلف : 1 تجاوز، تخطی، تمرد، اشتباه، خلاف، رویگردانی، سرپیچی، قصور 2 سرپیچی کردن، خلاف جستن، 3 پیمان‌شکنی، خلف‌وعده، نقض‌عهد 4 خلاف‌کار 
تخلف کردن : 1 خلاف کردن 2 سرپیچی کردن 3 بدعهدی کردن، خلاف وعده کردن، خلف عهده کردن 4 بازماندن، دنبال افتادن 
تخلف ورزیدن :تخلف کردن، خلاف کردن، قصور ورزیدن 
تخلیه : 1 تهی ساختن، خالی کردن 2 تهی‌سازی 3 تهی، خالی 4 اخراج، پاک‌سازی 5 خالی‌سازی 
تخلیه کردن : 1 خالی کردن، تهی ساختن 2 پیاده کردن & بار زدن، بار کردن 3 بیرون آوردن، بیرون ریختن 
تخم افشاندن : بذرافشاندن، بذر ریختن، تخم کاشتن، زراعت کردن 
تخم‌افشانی : بذرافشانی، بذرپاشی، بذرافکنی، تخم‌کاری، بذرکاری 
تخم : 1 بذر، برز، تخمه، دانه، هسته 2 تخمک، نطفه، منی 3 خایه، خصیه، گند 4 بیضه، خاگینه، تاغ، مرغانه 5 اصل، نژاد، نسب 
تخم‌حرام : حرام‌زاده، خشوک، فرزند نامشروع، ولدالزنا & حلال‌زاده 
تخم‌دان، تخمدان : بون، پوگان، رحم، زهدان 
تخمک : 1 تخمچه، تخم 2 بذر 3 نطفه 4 تخمه
تخم‌کشی :m‌x‌o‌t[ e‌k‌قاسم تخم‌گیری 
تخمه : 1 اصل، نژاد، نسب، نسل 2 بذر، تخم، دانه 3 نطفه
تخمیر : 1 مخمرشدگی، تجزیه‌شیمیایی 2 خمیر کردن، سرشتن، مایه زدن، مخمر ساختن 
تخمین : ارزیابی، برآورد، تقریب، تقویم، حدس، سنجش، فرض، ورانداز
تخمینتخمین زدن : برآورد کردن، تقویم کردن، حدس زدن 
تخویف : 1 ارعاب، انذار، ترعیب، تهدید، وعید 2 بیم دادن، ترساندن، متوحش کردن، هراساندن
تخیل : 1 انگار، پندار، تصور، خیال، خیال‌پردازی، وهم 2 خیال‌پردازی کردن & تفکر 
تخیلی : 1 خیالی، ذهنی، غیرواقعی، موهوم & حقیقی، واقعی 2 پندارآمیز، پندارگونه 3 خیال‌پردازانه 
تخییل : 1 خیال، پندار، گمان 2 ایهام 
تدابیر : 1 پایان‌نگری‌ها، تدبیرها، چاره‌اندیشی‌ها، درایت‌ها 2 رایزنی‌ها، شورها، عاقبت‌اندیشی‌ها، مشورت‌ها 
تدارک : 1 آمادگی، پیش‌بینی، تامین، تجهیز، تحصیل، تمهید، تهیه، فراهم، فراهم‌سازی 2 تلافی، جبران 
تدارک اندیشیدن :پیش‌بینی کردن 
تدارک دیدن : آماده کردن، مهیا کردن، تامین کردن، تمهید کردن، تهیه کردن، فراهم ساختن، تهیه دیدن، فراهم آوردن، مهیا ساختن 
تداعی : 1 فراخوانش، همخوانش، یادآوری، به‌خاطرآوری 2 یکدیگر را (فرا)خواندن & تدافع 3 به خاطر آوردن، به یادآوردن 
تدافع : 1 پاتک، پدافند، دفاع، دفع 2 پس‌زنی، دفع‌سازی 3 پدافند کردن، دفاع کردن & تهاجم، حمله 
تدافعی :'o‌f‌m‌d‌a‌t[صفت دفاعی & تهاجمی 
تداول : 1 جریان، رسم، رواج، رونق، شیوع، عادت، عرف 2 کاربرد، استعمال 3 رایج شدن، رواج یافتن، شایع شدن 
تداول یافتن : شایع‌شدن، رواج یافتن، رایج شدن، متداول گشتن & منسوخ شدن 
تداوم : استمرار، تسلسل، تمدید، مداومت، همیشگی
تداوم بخشیدن :استمرار بخشیدن 
تداوی : 1 درمان، شفا، علاج، مداوا، معالجه، بهبودی، بهی 2 درمان کردن، شفادادن، علاج کرن، مداوا کردن، معالجه کردن 
تدبر : 1 ژرف‌بینی، ژرف‌نگری 2 اندیشه، تامل، تعقل، تعمق، تفکر 3 چاره‌اندیشی، ژرف‌اندیشی 
تدبیر : پایان‌نگری، تمهید، چاره، چاره‌اندیشی، حزم، درایت، رایزنی، سیاست، شگرد، کیاست، مشورت، مشی، وسیله
تدخین : 1 دود کردن، دود کشیدن 2 سیگار کشیدن 
تدریجتدریس :اسم 1 آموزش، تعلم، 2 درس دادن، درس گفتن & تحصیل
تدفین : 1 خاک‌سپاری، دفن 2 به‌خاک سپردن، خاک کردن، دفن کردن، مدفون ساختن 
تدقیق : 1 امعان، باریک‌اندیشی، باریک‌بینی، باریک‌نگری، توجه، دقت، ژرف‌نگری، غوررسی، کاوش، کنجکاوی، ژرف‌بینی، غوررسی 2 باریک‌بینی کردن، دقت کردن، ژرف نگریستن 
تدلیس : 1 تلبیس، عیب‌پوشی، فریب، حقه‌بازی، نیرنگ‌بازی، فریب‌کاری، مکر 2 فریب دادن، فریفتن 3 عوام‌فریبی مردم‌فریبی 4 عیب پوشاندن، عیب پنهان کردن 
تدمیر : 1 تباه‌سازی، نابودسازی، هلاکت 2 تباه کردن، نابود ساختن، نیست کردن، هلاک کردن 
تدویر : 1 گرد کردن، مدور ساختن 2 دور دادن 
تدوین : 1 تالیف، تهیه، گردآوری، مدون‌سازی 2 تالیف کردن، جمع کردن، گردآوری کردن، مدون ساختن 
تدهین : چرب کردن، روغن‌مالی، روغن مالیدن، روغن‌مالی کردن 
تدین : 1 پارسایی، تقدس، تقوا، تورع، خداترسی، دیانت، دین‌باوری، دینداری، دین‌ورزی، 2 دیندار بودن، متدین‌بودن & ناپارسایی
تذبذب : 1 تردد، تردید، حیرت، دودلی، شک 2 دودل شدن، مردد شدن 
تذرو : تزنگ، قرقاول، چور 
تذکار : تذکر، ذکر، یادآوری
تذکر : 1 تذکره، تذکیر، یادآوری، یادکرد 2 به‌یاد آوردن، یادآور شدن، متذکر شدن 3 یاد کردن 4 پند گرفتن 
تذکر دادن : خاطرنشان کردن، خاطرنشان ساختن، یادآوری کردن، متذکرشدن، یادآور شدن 
تذکره : 1 بیوگرافی، زندگی‌نامه(شعرا) 2 تاریخ، جنگ، سفینه، کتاب، مجموعه 3 پاسپورت، گذرنامه 4 یاد، یادآوری، یادگار 5 یادداشت 
تذکیر : 1 اندرز، پند، پنددهی، تذکر، خطابه، ذکر، صلاح‌گویی، موعظه، نصح، نصیحت، وعظ، یادکرد 2 پند دادن، نصیحت کردن، اندرز دادن 3 یادآوری کردن 4 موعظه کردن، وعظ کردن 
تذکیه : 1 ذبح 2 بسمل کردن، ذبح کردن، کشتن 
تذلل : 1 خوارنمایی، عاجرنمایی 2 خود را خوار داشتن، 3 فروتنی نمودن 
تذهیب : 1 زراندود، طلاپوشی، طلاکاری، مذهب، تمویه، مطلاپوشی 2 زراندود کردن، طلاکاری کردن 
تراب : ثری، خاک، زمین، طین، گل & ماء
ترابری : حمل‌ونقل
تراجم : 1 ترجمان‌ها، ترجمه‌ها 2 بیوگرافی‌ها، زندگی نامه‌ها، شرح حال‌ها، 3 به‌هم دشنام دادن، (به یکدیگر) سنگ انداختن 4 سنگ‌پراکنی‌ها 5 دشنام‌دهی‌ها 
تراخم : چشم‌درد، تورم پرده‌چشم 
تراخی : 1 درنگ 2 سستی 
ترادف : 1 ترتب، تسلسل، تواتر، توالی 2 هم‌معنایی 3 پیاپی شدن، ردیف‌شدن 
تراز کردن : 1 هم‌سطح کردن، هموار ساختن 2 متعادل کردن، میزان کردن 
ترازنامه : بیلان، عملکرد 
ترازو : 1 قپان، قسطاس، میزان 2 معیار، 3 عدالت، عدل
تراز :اسم 1 هم‌سطح، هموار 2 آلت سنجش همواری سطح، سطح‌نما 3 آرایش، زینت، 4 زردوزی، نقش‌ونگار 5 بالانس، تساوی، تعادل، مفاصاحساب، میزان، موازنه 6 صنوبر & ناهموار
تراس : 1 ایوان، صفه، مهتابی 2 بام، پشت بام
تراش : 1 تراشه 2 خراش
تراشه : 1 قاچ، قاش 2 تراش 
تراشیدن :اسم 1 ازاله، حلق 2 تراش دادن، 3 خراطی کردن، رندیدن 4 زدودن، ستردن 5 خراشیدن 6 صاف کردن 7 در آوردن، جعل کردن، ساختن 8 خلق کردن 
تراشیده : 1 تراش‌خورده، زدوده، سترده، صاف، هموار & نتراشیده 
تراضی : 1 خشنودی، رضایت، رضایتمندی 2 ازهم راضی شدن 
ترافیک : 1 ازدحام، راه‌بندان 2 عبورومرور 
تراکم : 1 انباشتگی، انبوهی، تکاثف، تمرکز، غلظت، فشردگی & تخلخل 2 میزان مجاز زیربنا 
ترانه :اسم 1 آواز، تصنیف، خنیا، سرود، شعر، قول، گلبانگ، نشید، نغمه 2 دوبیتی & غزل، قصیده، مثنوی 3 جمیل، جوان، خوشگل & زشت، بدگل 
ترانه‌ساز :صفت ترانه‌ساز، ترانه‌سرا، تصنیف‌سرا، تصنیف‌ساز، چکامه‌سرا، شاعر & غزل‌سرا، قصیده‌گو، مثنوی‌سرا 
تراوش : 1 تراب، ترشح، سرایت، نشت، نشر 2 تراویدن 3 حاصل، نتیجه 
تراویدن : تراوش کردن، ترشح کردن، چکیدن 
تربت : 1 خاک 2 آرامگاه، خاکجا، ضریح، قبر، گور، مدفن، مرقد، مزار، مقبره
تربیت : 1 پرورش، تادیب، تعلیم، تهذیب، 2 فرهنگ، فرهیختگی، نزاکت 3 پروراندن، پروردن، پرورش دادن 
تربیت کردن : ادب کردن، پرورش دادن، تادیب کردن، تعلیم دادن، فرهیختن، بار آوردن، پروراندن 
ترتیب : 1 انتظام، انضباط، نظم 2 توالی 3 سامان، نسق، نظام 4 آراستگی، تنظیم 5 دستور، رژیم، قاعده، نهاد 6 رسم، شیوه، قانون 7 تامین، تدارک 
ترتیب دادن : 1 سامان‌بخشیدن، سامان دادن، منظم کردن، نظم دادن 2 برپا کردن، درست کردن، سازمان دادن 3 آراستن 
ترتیل : تلاوت، خوش‌آوازی، قرائت، نرم‌خوانی
ترجمان : 1 تعبیر، تفسیر، شرح، گزارش، نقل 2 گزارنده، مترجم 3 بیوگرافی، زندگی‌نامه، شرح‌حال 
ترجمه : 1 برگردان، نقل 2 بیوگرافی، شرح احوال، شرح حال 3 گزارش 
ترجیح : اولویت، برتری، تقدم، رجحان، مزیت
ترجیح دادن : برتری دادن، برتر شمردن، رجحان دادن، مزیت قائل شدن 
ترجیح داشتن : برتر بودن، برتری داشتن، مرجح بودن، رجحان داشتن 
ترجیع : 1 بازگرد، برگردان، برگشت، 2 تحریر
ترجیه : 1 امیدواری، رجا & نومیدی، یاس 2 امیدوارسازی، امیددهی 
ترحم‌انگیز :رقت‌انگیز، رقت‌آور، رقت‌زا 
ترحم : 1 بخشایش 2 دلسوزی، رحم، رقت 3 شفقت، عطوفت، مهرورزی 4 بخشودن، به‌رحم آمدن، رحم کردن & قساوت
ترحیب : 1 ستودن، ستایش کردن، مرحبا گفتن 2 تازه‌رویی کردن 3 خوشامد گفتن 
ترحیم : 1 ختم، رحمت‌فرستادن، طلب آمرزش 2 رحم کردن، شفقت‌آوردن 
تر : 1 خیس، مرطوب، نم، نمسار، نمناک & خشک 2 باطراوت، تازه & پلاسیده، پژمرده، خشک 3 تردامن، فاسق، ملوث 4 صعوه 
ترخیص : 1 مرخص‌سازی 2 خارج‌سازی 0 جنس از گمرگ) 3 مرخص کردن 4 رخصت‌دهی 5 اجازت دادن، اجازه‌دادن، رخصت دادن 
ترخیم : 1 دم‌بریدن، دنباله چیزی‌را قطع کردن، مرخم کردن 2 حذف، حذف آخرواژه 
تردامن : 1 آلوده‌دامن، بدنام، فاجر، فاسق، بی‌عصمت، ناپاک‌دامن ناپاک، & پاک‌دامن 2 گناه‌کار، منحرف، گنه‌کار، مجرم 3 ملوث پلید، بدکاره، آبروباخته، 
تردد : 1 آمدوشد، رفت‌وآمد، عبورومرور 2 تذبذب، تردید، دودلی، شبهه، شک 3 آمیزش، حشر، مراوده 
تردست : 1 جلد، چابک، چست، فرز 2 زرنگ، ماهر 3 حقه‌باز، زرار، شعبده‌باز
تردستی : استادی، چابکی، چالاکی، شعبده، فرزی، فند، مهارت
ترد : 1 شکننده، 2 ظریف، لطیف 3 نازک & ضخیم، زمخت 
تردماغ : بانشاط، سرحال، سرخوش، شادمان & بی‌دماغ، ملنگ 
تردید : 1 ارتیاب، احتمال، تردد، حیرت، دودلی، ریب، شبهه، شک، ظن، وسواس 2 دودل بودن، مردد بودن 
تردید کردن : شک کردن، به شبهه افتادن، شبهه کردن، مردد ماندن، دودل‌بودن 
تردی :d‌r‌o‌t[اسم 1 شکنندگی، ظرافت، نازکی & ضخامت
ترس‌آور : ترسناک، خوف‌انگیز، خوفناک، دهشت‌آور، سهمناک، مدهش، مهیب، وحشتناک، هولناک
ترس : اضطراب، اعراض، باک، بیم، پروا، تشویش، جبن، خوف، دغدغه، دهشت، رعب، سهم، فزع، محابا، مخافت، مهابت، واهمه، وجا، وحشت، وهم، هراس، هول، هیبت
ترسا : مسیحی، نصارا، نصرانی & 1 ملحد، کافر 2 یهودی 
ترسان : بزدل، خایف، متوحش، مرعوب، هراسان
ترساندن : 1 ارعاب، تخویف، تهدید 2 به وحشت انداختن، متوحش ساختن، بیمناک کردن، مرعوب ساختن، ترسانیدن، ترس‌دادن، مرعوب ساختن، هراساندن 
ترساننده : مخوف، موحش، مهیب، مهیل، هایل، هولناک
ترسناک : بیمناک، ترس‌آور، ترس‌آلود، تهدیدآمیز، خوف‌انگیز، خوفناک، دهشتناک، دهشت‌آور، دهشت‌انگیز، رعب‌آور، رعب‌انگیز، سهمگین، سهمناک، مخوف، موهش، مهیب، مهیل، وحشتناک، وحشت‌انگیز، وحشت‌بار، وهمناک، هولناک 
ترسنده : بددل، بزدل، ترسو، خایف، کم‌دل، متوحش، هراسان & نترس، بی‌پروا 
ترسو : بددل، بزدل، بی‌جگر، بیمناک، ترسنده، جبان، ضعیف‌دل، جبون، خایف، کم‌جرات، کم‌دل، مستوحش، متوحش & شجاع، نترس، بی‌پروا، شیردل 
ترسیدن : 1 اندیشناک بودن، براندیشیدن، متوهم شدن، وحشت کردن، هراسیدن، بیمناک شدن 2 جا زدن، جاخالی کردن 
ترسیده : بیمناک، خایف، متوحش، مرعوب، هراسان، هراسناک
ترسیم : 1 تصویر، رسم، نقش، نگارگری، 2 رسم کردن، نگاشتن 3 خطکشیدن، نشان گذاشتن، نشانه‌گذاری کردن 4 کشیدن، رسم کردن 
ترش : اسیددار، حامض & 1 شیرین 2 شور 3 تلخ 4 اخمو، بداخلاق، عبوس 5 خراب، فاسد (غذا، میوه) 
ترشح :اسم 1 تراوش، نشت 2 تراویدن
ترش‌رو، ترشرو : اخمو، بداخم، بدعنق، تندمزاج، عبوس، کج‌خلق & ابروگشاده، خوش‌رو 
ترش‌رویی، ترشرویی : اخم، بداخلاقی، بدخلقی، عبس، کج‌خلقی & خوشرویی
ترصد : 1 انتظار، چشم‌داشت 2 پاس، مراقبت، نگهبانی 3 کمین 4 انتظارکشیدن 5 مراقب بودن 
ترصیع : 1 جواهرنشانی 2 جواهرنشان کردن 3 به‌جواهر آراستن 4 آمودن 
ترعه : آبراهه، آبراه، کانال
ترعیب : 1 تخویف، تهدید، 2 وعید 3 ترساندن، هراساندن & تشویق، تهییج 
ترغیب : 1 انگیزش، تحریض، تحریک، تشجیع، تشویق 2 تحریص 3 راغب ساختن 
ترغیب کردن : راغب ساختن، علاقه‌مند کردن تشویق کردن، ایجادرغبت کردن، برانگیختن، راغب کردن، علاقه‌مند ساختن 
ترفع : 1 برتری جستن 2 خودرا برتر پنداشتن، خود را برتر گرفتن 3 برتری‌داشتن، برتر بودن، سر بودن 
ترفندباف : بیهوده‌درا، دروغ‌باف، دروغ‌زن، دروغگو، هرزه‌درای & صادق، راستگو
ترفند : 1 تزویر، چاره، حیله، دروغ، شعبده، فریب، مکر 2 سخن بیهوده 3 محال 
ترفه : 1 آسایش، تن‌آسانی، آسودن، رفاه، رفاه‌زدگی 2 اسایش داشتن، آسوده‌بودن 3 در رفاه بودن 
ترفیع : ارتقا، برکشی، پیشرفت، ترقی
ترفیه : آسایش، رفاه
ترقب : 1 انتظار، چشم‌داشت 2 پاسداری، ترصد، دیده‌بانی، مراقبت
ترقص : 1 دست‌افشانی، پای‌کوبی، رقص 2 به رقص آمدن، پایکوبی کردن، دست‌افشانی کردن، رقص کردن 
ترقوه : آخرک، چنبر
ترقی : 1 ارتقا، اعتلا، پیشرفت، پیشروی، ترفیع، تعالی & تنزل، پسرفت 2 رونق، توسعه & تنزل 3 رشد، برکشی 
ترقیم : 1 تحریر، کتابت، نگارش 2 نگاشتن، نوشتن & تقریر
ترک : آذری، ترک‌تبار، ترک‌نژاد، آذربایجانی 
ترکاندن : 1 پکاندن، ترکانیدن، منفجر کردن 2 شکاف دادن 
ترک‌تازی، ترکتازی : 1 تاخت‌ناگهانی، یورش سریع 2 تاخت‌وتاز، جولان 3 تاراج، کشتار 
ترک :صفت 1 ثلمه، چاک، درز، رخنه، سوراخ، شکاف، فاق، منفذ 2 تروتازه، مرطوب 3 نوعی‌حلوا 
ترک : 1 رها، صرفنظر، واگذاری، واگذار، ول 2 دست کشیدن، هشتن 3 کلاه‌خود، مغفر 4 سوار پشت سر
ترکش : 1 تیردان، جعبه، جوله، کیش 2 پاره‌گلوله، پاره خمپاره 
ترک کردن : 1 ترک گفتن، خداحافظی کردن 2 دست بر داشتن، دست‌کشیدن 3 دل برکندن، رها کردن، ول کردن 4 منصرف شدن، واگذاشتن 5 وداع گفتن 6 عزیمت کردن 
ترک مخاصمه :آتش‌بس
ترکه : ارث، ماترک، مرده‌ریگ، میراث
ترکه : چوب نازک، شاخه باریک‌بریده 
ترکیب : 1 اختلاط، امتزاج & تجزیه 2 تالیف، تعبیر، تلفیق 3 آمیختن، آمیخته کردن، مخلوط کردن & تجزیه کردن 3 اندام ریخت، شکل 4 ساختار 
ترکیدن : 1 انفجار 2 ترک‌خوردن، درز بر داشتن، شکافته شدن، کفتن، منفجر شدن
ترکیده : ترک‌خورده، شکافته، منفجر
ترگ : کلاه‌خود، مغفر 
ترمز : 1 مهار 2 آلت بازدارنده 3 سد، مانع 
ترمومتر : حرارت‌سنج، دماسنج، گرماسنج، میزان‌الحراره 
ترمه : پارچه ابریشمین گل‌وبوته‌دار
ترمیم : 1 اصلاح، 2 جبران، 3 بازسازی، تعمیر، مرمت & تخریب 3 اصلاح کردن، مرمت کردن 
ترمیم شدن : 1 اصلاح‌شدن، درست شدن 2 مرمت شدن، تعمیر شدن، بازسازی شدن & تخریب شدن 3 بهبود یافتن 
ترمیم کردن : 1 اصلاح کردن، درست کردن 2 تعمیر کردن، مرمت کردن، بازسازی کردن & تخریب کردن 3 بهبود بخشیدن 
ترمینولوژی :اصطلاح‌شناسی 
ترنج : 1 بالنگ 2 طرح‌چهارگوشه، طرح گل‌وبوته‌دار، طرح اسلیمی(قالی و )
ترن : قطار
ترنم : 1 زمزمه، سرایش، نجوا 2 آواز، نغمه 
تروتازه : 1 باطراوت، شاداب & خشکیده، پژمرده، پلاسیده 2 تازه، نو، جدید 
ترور : 1 آدمکشی، قتل، 2 وحشت، خوف، هراس 
ترور کردن : کشتن، سوء‌قصد کردن 
تروریست :صفت 1 آدم‌کش، عامل ترور، قاتل 2 طرفدار ترور، وحشت‌گرا 
تروریسم : 1 آدم‌کشی 2 وحشت‌پراکنی، وحشت‌گرایی 
ترویج : ابلاغ، اشاعه، انتشار، تبلیغ، تداول، رواج، روایی، نشر
ترویج‌دهنده :صفت مبلغ، مروج
ترویج کردن : اشاعه دادن، رواج دادن، متداول ساختن 
ترهات : اباطیل، اراجیف، جفنگ، ژاژ، سخنان بی‌اساس، لاطائلات، مزخرفات، یاوه‌ها 
تریاق : افیون، پادزهر، پازهر، تریاک، ضدزهر، نوشدارو & زهر
تریاک : افیون، پادزهر، تریاق، نارخوک، نارکوک، نوشدارو & تریاق 
تریاکی :صفت 1 افیونی، معتاد، وافوری & سالم، غیرمعتاد 2 به‌رنگ تریاک، تریاک‌گون 
تری : 1 تازگی، رطوبت، طراوت & خشکی، پژمردگی، پلاسیدگی 2 طراوت، شادابی 
تزاحم : 1 تصدیع، دردسر، مزاحمت 2 ازدحام، شلوغی
تزار : امپراطور روس 
تزاید : 1 ازدیاد، افزایش، فزونی & تقلیل، کاهش 2 افزایش یافتن، افزون‌شدن، زیاد شدن & تقلیل یافتن، کاهش یافتن 
تز : 1 پایان‌نامه، رساله 2 جوانه 3 مبحث، موضوع بحث 4 نهاده، نهاد 4 تئوری، نظریه 5 رای، عقیده، نظر 
تزریق : 1 آمپول زدن، زرق 2 آمپول‌زنی 3 تنقیه 
تزکیه : 1 اصلاح، پاک‌سازی، تربیت، تصفیه نفس، تطهیر، تهذیب، خلوص 2 پاکیزه کردن، پاکیزه گردانیدن 3 زکات دادن 
تزلزل : 1 ارتعاش، تکان، جنبش، لرزش، لرزه 2 بی‌ثباتی، سستی، نااستواری & استواری 3 اضطراب، بی‌تابی بی‌ثبات شدن، سست شدن 4 جنبیدن، لرزیدن 
تزلزل‌ناپذیر :سستی‌ناپذیر، استوار، محکم، باثبات، خلل‌ناپذیر & تزلزل‌پذیر، متزلزل 
تزویج : 1 ازدواج، زناشویی، مزاوجت، نکاح، وصلت & طلاق، جدایی 2 جفت گرفتن، زناشویی کردن، همسر گرفتن & طلاق دادن، جدا شدن 
تزویر : 1 تغابن، تقلب، حیلت، حیله، خدعه، دستان، دوال، دورویی، ریا، ریاکاری، زرق، سالوس، شید، شیله‌پیله، ظاهرسازی، ظاهرنمایی، غدر، فریب، فریبکاری، فسوس، کید، مکر، منافقت، نیرنگ 2 دروغ‌پردازی کردن، 3 دورویی کردن، فریب‌دادن، مکر ورزیدن، گول ز
تزهد :ه زهدورزی، پارسایی، پرهیزگاری 2 پارسا شدن، پارسایی کردن، ترک‌دنیا کردن، زاهد شدن، زهد ورزیدن 
تزیین : 1 آذین، آرایش، زیب، زینت، زیور 2 آراستن، زینت دادن 
تسامح : 1 اهمال، تساهل، تغافل، سهل‌انگاری، غفلت، فروگذاری، مدارا، مسامحه، مماطله & 1 جدیت، سخت‌کوشی 2 سختگیری 2 مدارا کردن، تساهل نمودن، فروگذار کردن، نرمی کردن 3 آسان گرفتن 
تساوی : 1 برابری، تعادل، مساوات، مساوقت، هم‌سنگی & نابرابری 2 هموزنی 3 برابر بودن، برابر شدن 
تساهل : 1 انعطاف، تسامح، سهل‌گیری، آسان‌گیری 2 سهل‌انگاری، مسامحه، مماطله 3 سهل‌انگاری کردن، مسامحه کردن & کوشیدن 4 سهل گرفتن، آسان گرفتن & سخت گرفتن 
تسبیب : 1 سبب‌سازی، وسیله‌انگیزی، وسیله‌سازی 2 سبب ساختن 3 ایجادسبب کردن 
تسبیح : 1 سبحت، سبحه 2 ذکر، نیایش 3 سبحان‌اله گفتن 
تست : 1 آزمایش، آزمون، امتحان 2 سنجش 3 پرسش‌های چندگزینه‌ای، سوالهای چندجوابی 
تسجیل :اسم 1 تایید، تصدیق، مسجل‌سازی 2 عهد کردن، پیمان‌بستن 3 مسجل کردن 
تسخر :فعل 1 استهزا، ریشخند، مسخره 2 استهزا کردن، ریشخند کردن، مسخره کردن 
تسخیر : 1 استیلا، اشغال، تسلط، تصرف، چیرگی، غلبه، فتح، مسخرسازی 2 جادو، سحر، فسون، فسونگری 3 رام‌سازی، مطیع‌سازی & سرکش 4 رام کردن، فرمان‌بردار کردن، مطیع گردانیدن 5 تصرف کردن 6 جادو کردن، افسون کردن 
تسریع : 1 سرعت، شتاب & کند 2 تعجیل، عجله & تاخیر 2 سرعت بخشیدن 3 شتاب کردن، سرعت گرفتن & تاخیر کردن 
تسطیح :صفت 1 صاف، هموار، تراز & ناهموار 2 هموارسازی & ناهموارسازی 3 صاف کردن، هم‌سطح کردن، هموار کردن & ناهموار کردن 
تسعیر : 1 نرخ‌بندی، نرخ‌گزاری 2 تبدیل ارز، قیمت‌گزاری، تعیین بها کردن، 3 قیمت گذاشتن، نرخ گذاشتن، 4 ارزیابی کردن 
تسکین : 1 آرامش، التیام، تخفیف، تسلی 2 دلجویی 3 فروکش 4 آرامش بخشیدن، آرام کردن 5 تسلی بخشیدن، تسلی دادن 
تسکین‌دهنده :آرام‌بخش، آرامش‌بخش، تسکین‌بخش، مسکن
تسکین یافتن : 1 تسکین‌پیدا کردن، آرام شدن، آرامش یافتن 2 تسلی‌یافتن 3 التیام یافتن 4 کاهش یافتن، فرونشستن (درد و ) 
تسلسل : 1 پیوستگی، تداوم، ترادف، تواتر، توالی & گسستگی 2 پیوسته‌شدن & گسسته شدن 
تسلط : 1 توانایی، قدرت، قوت 2 استیلا، تسخیر، تصرف، تفوق، چیرگی، سلطه، سیطره، غلبه 3 امیری، پادشاهی، پیشوایی، فرمانروایی، کیایی 4 احاطه، تبحر، خبرگی، مهارت & متهور شدن، شکست خوردن 5 چیره‌شدن، غلبه یافتن، مسلط شدن 
تسلی‌بخش : آرام‌بخش، قراربخش 
تسلی : 1 بی‌غمی، دل‌جویی، دلداری، دلسوزی، سلوت 2 تسلیت 3 آرامش‌یافتن 
تسلیت : تسلی، تعزیت، دلداری، سرسلامتی، همدردی & تبریک 
تسلیح : سلاح پوشانیدن، مسلح کردن & خلع سلاح کردن 
تسلی دادن : 1 دل‌جویی کردن، دلداری دادن، تسلا بخشیدن، آرامش‌بخشیدن 2 نواختن & آزردن 
تسلیم :اسم 1 استرداد، تحویل، تفویض، تقدیم، واگذار، واگذاری 2 تمکین & نشوز 3 رام، مطیع، منقاد & عاصی، سرکش، نافرمان 
تسلیم شدن : 1 تمکین کردن، تن‌در دادن، گردن نهادن 2 رام شدن، مطیع شدن، منقاد شدن & نافرمانی کردن، عصیان ورزیدن 
تسلیم کردن : 1 تفویض کردن، سپردن، واگذاشتن، واگذار کردن 2 تحویل دادن، مسترد کردن & تسلیم شدن، تحویل گرفتن 3 راضی کردن، مطیع کردن، منقاد گردانیدن 4 ارائه دادن، ارائه کردن، عرضه کردن 5 جان دادن، مردن، فوت کردن 
تسمه : دوال، دوال‌چرمی، کمربند، میان‌بند
تسمیه : 1 نام‌گذاری 2 نام‌گذاری کردن، نامیدن، نام نهادن 
تسنن : 1 اهل سنت، سنی & شیعی، شیعه 2 مذهب اهل سنت & تشیع
تسوید : 1 سیاه کردن 2 پیش‌نویس کردن، چرکنویس کردن، مسوده کردن & پاکنویس کردن 3 نگاشتن، نوشتن 
تسویه : 1 برابر، تساوی & نابرابر 2 مساوی 3 یکسان سازی، تسویت 4 برابر کردن، مساوی ساختن، راست کردن، مساوی کردن، یکسان کردن 5 تصفیه‌حساب 
تسهیل : 1 آسان‌سازی، ساده‌سازی & مشکل‌آفرینی، مشکل‌سازی 2 آسان کردن، ساده کردن 
تسهیم : 1 بخش، تقسیم 2 توزیع 3 سهم‌بری 4 سهم‌بندی، سهم‌دهی
تشابه : 1 تجانس، شباهت، مانندگی، مشابهت، همانندی، همسانی، یکسانی 2 شبیه بودن، همانند بودن & تخالف، اختلاف، تفاوت 
تشبث : 1 آویختگی، آویزش، تمسک، توسل، چنگ‌زنی، دستاویزسازی 2 درآویختن، چنگ زدن، متشبث شدن، دستاویزقرار دادن، متمسک شدن، متوسل شدن 
تشبث کردن : متشبث‌شدن، متوسل شدن، چنگ زدن، گرفتن، آویختن، وسیله قرار دادن 
تشبع : استقصا، پی‌جویی
تشبیه : 1 شبیه‌سازی 2 قیاس، مقایسه 3 شبیه کردن 
تشتت : 1 اختلاف، افتراق، پراکندگی، پریشانی، تفرق، تفرقه & تجمع 2 پراکنده شدن، پریشان شدن 
تشت : تغار، لگن، تبنگو
تشجیع : 1 اغوا، انگیزش، تحریص، تحریض، تحریک، ترغیب، تشویق 2 دلیر کردن، جرات کردن، قوی‌دل ساختن، روحیه‌دادن، برانگیختن 
تشحیذ : 1 تند کردن، تیز کردن 2 روشن‌سازی 
تشخص : 1 امتیاز، اعتبار، بزرگ‌منشی، تعین، جاه‌وجلال، شخصیت، شوکت 2 شخصیت‌بخشی 3 شخص‌انکاری 
تشخیص : 1 امتیاز، بازشناخت، بازشناسی، تعیین، تفکیک، تمییز، درک، فهم 2 بازشناختن، تمیز دادن 
تشخیص دادن : 1 بازشناختن، شناختن 2 بازشناسی کردن، شناسایی کردن 3 تمیز دادن 4 تعیین ماهیت کردن، پی بردن 
تشدد : 1 تندی، حدت، خشونت، درشتی، سختگیری، سختی، شدت 2 تندی کردن، خشونت به‌خرج دادن، درشتی کردن & مدارا، نرمش، ملاطفت، تساهل، مدارا کردن 
تشدید : 1 تشیید، تقویت، سخت‌گیری & تسهیل، تخفیف 2 رزنانس 3 مشددسازی 
تشدید شدن : 1 شدت‌یافتن، شدت گرفتن، شدید شدن 2 سخت شدن، وخیم شدن 
تشر : پرخاش، تندی، توپ، عتاب، معاتبه
تشر زدن : تندی کردن، تغیرنمودن، تهدید کردن، عتاب کردن، پرخاش کردن 
تشرف : پابوسی، شرفیابی
تشریح : 1 تاویل، تعریف، تفسیر، توجیه، توصیف، توضیح، 2 شرح، وصف 3 کالبدشکافی، کالبدشناسی
تشریح کردن : 1 توضیح‌دادن، تبیین کردن، شرح دادن 2 شرحه شرحه کردن، قطعه قطعه کردن، کالبد شکافی کردن 
تشریحی : 1 تبیینی، توصیفی، توضیحی 2 مربوط به کالبدشکافی 
تشریف آوردن : 1 نزول‌اجلال فرمودن، تشریف‌فرما شدن، آمدن 2 شرفیاب شدن 
تشریفات : 1 آداب، اتیکت 2 تجمل، تکلف 3 فرمالیته 4 مراسم
تشریفاتی :اسم 1 ظاهرسازی 2 بی‌محتوا 3 تجملی، تکلف‌آمیز 4 مناسب تشریفات 5 هوادار تشریفات، پای‌بند تشریفات 6 متکلف 
تشریف بردن : رفتن، ترک کردن (محل)، تشریف‌فرما شدن 
تشریف : 1 خلعت، مژدگانی 2 حضور 3 بزرگ‌داشت & خوارداشت، تحقیر 4 شرف دادن، شریف گردانیدن 
تشریف داشتن : 1 حضورداشتن 2 بودن، هستن 3 شرفیاب شدن 
تشریک : انباز کردن، شرکت دادن، شریک قرار دادن، شریک کردن 
تشعشع : 1 پرتوافکنی، پرتوزایی، تابش، درخشندگی 2 پرتو افکندن، تابیدن، پرتو انداختن 
تشفی : 1 التیام، بهبودی، تسلی، شفا، شفایافتگی، صحت، علاج، مداوا، معالجه 2 دل‌آسایی 3 شفا یافتن، صحت یافتن، علاج‌شدن 4 آرامش خاطر یافتن، تسکین یافتن 
تشفی‌بخش : تسکین‌دهنده، آرامش‌بخش 
تشفی دادن : التیام دادن، تسکین دادن 
تشفی یافتن : 1 شفایافتن، بهبود یافتن، مداوا شدن، معالجه شدن 2 تسلی یافتن، دل‌آسوده شدن، دل‌خوشی یافتن 
تشک : بستر، خوابگه، رختخواب، زیرانداز، نهالی
تشکر : 1 امتنان، سپاس، سپاس‌داری، سپاس‌گزاری، قدردانی & ناسپاسی، حق‌ناشناسی 2 شکر کردن، سپاس‌گذاری کردن، سپاس داشتن 
تشکل‌پذیر :سازمان‌پذیر، نظم‌پذیر & تشکل‌ناپذیر 
تشکل : 1 شکل گرفتن، صورت‌پذیرفتن 2 متشکل شدن 3 صورت‌پذیری، شکل‌گیری 
تشکی : 1 شکایت، شکوائیه 2 شکوه، گلایه، گله 3 شکایت کردن، 4 شکوه کردن، گلایه کردن 
تشکیک : 1 تردید، شبهه، شک، ظن، گمان & یقین 2 به شبهه افکندن، به شک‌انداختن، شک آوردن & یقین کردن 
تشکیلات :موسسه، اداره، نهاد تنظیمات، سازمان، 2 دفترودستک 3 اسباب، اثاثیه 
تشکیل : ایجاد، برپاسازی، تاسیس، تشیید، تکوین، شکل‌پذیری، وضع، شکل‌دهی 
تشکیل دادن : 1 سازمان‌دادن، برگزار کردن 2 به وجود آوردن، شکل‌دادن 3 تاسیس کردن، برپا کردن، درست کردن 
تشکیل یافتن : شکل‌گرفتن برپا شدن، به‌پا شدن، درست شدن، تشکیل شدن، تکوین یافتن، به وجود آمدن، 
تشنج : 1 جنبش، لرزه & سکون 2 بحران، تنش، ناآرامی & آرامش 3 ترنجیده شدن 
تشنج‌زا : بحران‌زا، بحران‌ساز، تشنج‌آفرین، متشنج‌ساز، متلاطم‌ساز & تشنج‌زدا، تنش‌زدا 
تشنج‌زدایی :آرام‌سازی، بحران‌زدایی، تنش‌زدایی & بحران‌آفرینی، تنش‌زایی 
تشنگی : 1 عطش، نهل & گرسنگی، مجاعه، جوع 2 آرزومندی، اشتیاق 
تشنه : عطشان، عطش‌زده، عطشناک & گرسنه
تشنه شدن : 1 احساس‌تشنگی کردن، عطشان شدن، عطش یافتن 2 مشتاق شدن، آرزومند شدن 
تشنیع : 1 بدگویی، رسواسازی، شناعت، ناسزاگویی & تحسین 2 بد گفتن، رسوا ساختن، زشت شمردن 
تشنیع کردن : زشت گفتن، بد گفتن، شناعت، حرف شنیع زدن، تشنیع زدن، بدگویی کردن 
تشویر : 1 تعییر 2 سرزنش کردن، ملامت کردن & ستودن 3 شرمسار کردن، شرمنده ساختن 4 شرمساری، شرمندگی 5 آشوب 
تشویش : آشوب، اضطراب، بیم، پریشانی، ترس، دغدغه، دل‌شوره، دل‌واپسی، قلق، ناراحتی، نگرانی، واهمه & آرامش، سکون 
تشویق : 1 اغوا، انگیزش، تحریص، تحریض، تحریک، ترغیب، تشجیع، وادار 2 حث، تقدیر، قدردانی & تنبیه 3 آرزومند کردن، به شوق آوردن، ترغیب کردن، دلگرم ساختن 
تشویق شدن : 1 تحریک‌شدن، تهییج شدن، تشجیع شدن، ترغیب شدن، رغبت یافتن، دل‌گرم شدن، به شوق آمدن 2 تقدیر شدن & تنبیه شدن 
تشویق کردن : 1 تحریک کردن، ترغیب کردن، تهییج کردن، راغب ساختن 2 آفرین کردن، تحسین کردن، تشجیع کردن & تنبیه کردن 
تشهد : 1 شهادتین گفتن، شهادت دادن(درنماز) 2 شاهد خواستن، طلب‌گواهی کردن 
تشیع :اسم 1 شیعه 2 شیعه‌مذهب 3 پیرو بودن 4 پیروی کردن، متابعت کردن 
تشیید : 1 استحکام، استوارسازی، استواری، استحکام‌بخشی، تقویت & تضعیف 2 استحکام بخشیدن، استوار ساختن، تقویت کردن، مستحکم کردن 3 بلند کردن (دیوار )
تشییع : 1 بدرقه، مشایعت، همراهی & استقبال 2 دنبال جنازه رفتن 
تصاحب : 1 تصرف، تملک 2 ضبط 7 قبض 3 دست‌اندازی 4 غصب 5 دزدی 6 اختیار، قدرت 7 صاحب شدن، مالک‌شدن 
تصاحب کردن : 1 به‌دست آوردن 2 مالک شدن، صاحب شدن 3 تصرف کردن 
تصادفاً : اتفاقاً، تصادفی، شانسی، غیرمترقبه، غیرمنتظره
تصادف : 1 برخورد، تلاقی، ملاقات 2 تصادم 3 اتفاق، پیشامد، حادثه، سانحه
تصادف کردن : 1 تصادم کردن 2 به هم خوردن 
تصادفی :s 1 اتفاقی، حادثی 2 غیرمترقبه، تصادفتصادف 
تصادم : 1 برخورد، تصادف 2 درگیری 
تصاعد : 1 افزایش، بالاروی، صعود & نزول 2 بالا رفتن، افزایش یافتن & کاهش یافتن، کم شدن 3 برآمدن، صعود کردن 4 برخاستن، متصاعد شدن 
تصاعدی : صعودی & نزولی
تصانیف : 1 ترانه‌ها، تصنیف‌ها، سرودها، نشیدها & نوحه‌ها 2 کتابها، تالیفات، تالیف‌ها، نوشته‌ها 
تصاویر : پرتره‌ها، تصویرها، تمثال‌ها، شمایل‌ها، صورت‌ها، عکس‌ها، نقش‌ها 
تصحیح : 1 اصلاح، بهسازی، تنقیح، حک‌واصلاح، غلطگیری & تحریف، تصحیف 2 درست کردن، صحیح کردن، بی‌غلط کردن، غلطگیری کردن 
تصحیح کردن : 1 ویراستاری کردن، ویرایش کردن، ادیت کردن، اصلاح کردن، حک‌واصلاح کردن، تنقیح کردن، منقح ساختن 2 غلطگیری کردن، خطایابی کردن 3 رفع اشکال کردن، بهسازی کردن 4 ارزش‌یابی شدن (اوراق امتحانی) 
تصحیف :اسم 1 بدخوانی، خطاخوانی 2 بد خواندن، خطا خواندن 3 تغییردادن 
تصدق : 1 بلاگردان، صدقه، قربان 2 در راه خدا دادن، صدقه دادن & صدقه‌گرفتن 
تصدیع : 1 اذیت، تزاحم، دردسر، زحمت، صداع، مزاحمت 2 درد سر دادن، باعث‌زحمت شدن، مزاحم شدن، مصدع شدن 
تصدیع دادن : مصدع شدن، زحمت‌افزا شدن، زحمت دادن، مزاحم شدن، دردسر دادن 
تصدی : 1 عهده‌دار، ماموریت، مباشرت 2 عهده‌دار شدن 
تصدیق : 1 اذعان، اعتراف، اقرار، پذیرش، تایید، تسجیل، تصویب، صحه، قبول، قبولی & تکذیب 2 اجازه، پروانه، جواز، دیپلم، کارنامه، گواهی، گواهی‌نامه 
تصدیق کردن : 1 تایید کردن & تکذیب کردن 2 پذیرفتن، قبول کردن 3 اذعان داشتن، اعتراف کردن، اقرار کردن 4 گواهی دادن، شهادت دادن 
تصرف : 1 استملاک، تصاحب، تملک، 2 ضبط، قبض، قبضه 3 اشغال، تسخیر، تسلط، چیرگی، دست‌اندازی، غلبه 4 ازاله بکارت، تصاحب کردن 5 تغییر، دگرگونی 6 به‌دست آوردن 7 تاثیر، نفوذ 
تصرف شدن : 1 اشغال‌شدن، تسخیر شدن 2 مالک شدن، به دست‌آوردن 3 گرفتن 
تصرف‌عدوانی :زورستانی، زورگیری، غصب
تصرف کردن : 1 به‌چنگ آوردن، تصاحب کردن، مالک شدن 2 اشغال کردن، تسخیر کردن، مسخر کردن، گرفتن، متصرف شدن، صاحب شدن، متملک شدن 
تصریح : 1 آشکارایی، آشکارگویی، تاکید، وضوح & تلمیح، تلویح 2 آشکار گفتن، صریح بیان کردن 
تصریحاً : آشکارا، بالصراحه، صراحتاً، مصرحاً & تلویحاً
تصریح کردن : آشکارگفتن، صریح گفتن، با صراحت گفتن، فاش کردن(مطلب)، بالصراحه گفتن 
تصریف : 1 برگردانیدن، 2 صرف کردن 3 تحول، تغییر 4 صرف & نحو 5 مشتق‌سازی 
تصعید : 1 بالا رفتن، صعود کردن 2 بالا بردن 
تصغیر : 1 استحقار، تحقیر، خوارداشت، کوچک‌شماری & تعظیم 2 حقیر کردن، خوار داشتن & بزرگ داشتن 3 کوچک کردن & تعظیم
تصفیه : 1 تزکیه، تهذیب 2 پالایش 3 پاک‌سازی، فیلتر 4 تفریغ‌حساب، رفع اختلاف 5 پاک کردن، پالودن، صاف کردن & آلودن 6 رفع اختلاف کردن 
تصفیه‌خانه : پالایشگاه
تصفیه کردن : 1 پاک کردن، پالودن 2 صاف کردن 3 پالایش کردن 4 پاک‌سازی کردن، فیلتر کردن 5 رفع اختلاف کردن 6 تفریغ حساب کردن، تسویه‌حساب کردن 
تصلف : 1 تملق گفتن، چاپلوسی کردن، چرب‌زبانی کردن 2 گزاف گفتن، لاف‌زدن، لافیدن 
تصمیم : آهنگ، اراده، عزم، قصد، همت
تصمیم گرفتن : 1 اراده کردن، عزم کردن 2 قصد کردن، نیت کردن 3 مصمم شدن 
تصنع : 1 ساختگی، ظاهرسازی 2 ظاهرسازی کردن 3 خودآرایی 4 خودآرایی کردن 
تصنعی : ساختگی، مصنوعی & واقعی، حقیقی 
تصنیف : 1 ترانه، سرایش، سرود، قول، نشید & نوحه 2 تالیف، تحریر، تدوین، گردآوری 3 کتاب، رساله 
تصنیف‌ساز : ترانه‌ساز، تصنیف‌سرا، شاعر
تصنیف‌سرا : ترانه‌ساز، ترانه‌سرا، تصنیف‌ساز، شاعر
تصنیف کردن : 1 سرودن، ترانه‌سرایی کردن 2 نوشتن، تالیف کردن، به رشته تحریر درآوردن (کتاب، رساله) 
تصور : 1 اندیشه، انگار، پندار، تخیل، تفکر، خیال، زعم، فکر، گمان، مخیله، وهم & تصدیق 2 اندیشه کردن، اندیشیدن، انگاشتن & تصدیق کردن 
تصور کردن : 1 اندیشه کردن، اندیشیدن، انگاشتن 2 خیال کردن، در خیال مجسم کردن 3 فرض کردن، گمان کردن 
تصوری : خیالی، فرضی، موهوم، وهمی & تصدیقی، واقعی
تصوف : 1 سلوک، عرفان 2 پشمینه‌پوشی، درویشی، صوفیگری، قلندری 3 حکمت، عرفان 4 طریقت 
تصویب : 1 اجابت، پذیرفته، تایید، تصدیق، صحه‌گذاری، صوابدید، قبول & رد 2 صواب شمردن 3 رای موافق دادن، مصوب کردن 
تصویب شدن : تایید شدن، مصوب شدن، مورد موافقت قرار گرفتن 
تصویب کردن : صلاح‌دانستن، تایید کردن، صحه گذاشتن، رای موافق‌دادن، مصوب کردن، صواب دانستن 
تصویر : پرتره، ترسیم، تمثال، تندیس، شکل، شمایل، صورت، عکس، نقش، نگار
تضاد : 1 اختلاف، تقابل، تناقض، ضدیت، مخالفت، مغایرت، ناسازگاری & تماثل، سازگاری 2 دشمنی، مخالفت 3 ضدیکدیگربودن، متضاد بودن، مخالف یکدیگر بودن & سازگار بودن، موافق بودن 4 ضدیت داشتن 
تضاعف : 1 دوبرابر شدن، دوچندان شدن 2 دوچندان کردن، مضاعف کردن 
تضامن : ضامن یکدیگر شدن، کفیل یکدیگر شدن 
تضرر : 1 خسران دیدن، زیان‌بردن، ضرر کردن، متضرر شدن & سود بردن، نفع کردن 2 گزند دیدن 
تضرع : 1 استغاثه، التماس، الحاح، زاری، فزع، گریه، لابه، مویه، ناله، ندبه 2 زاری کردن، الحاح کردن، زاریدن 3 خواری کردن، فروتنی کردن 
تضریب : 1 دوبهم‌زنی، سخن‌چینی، فتنه‌انگیزی، نمامی 2 سعایت کردن، سخن‌چینی کردن، فتنه برانگیختن 
تضریس : دندانه‌دار کردن، دندانه‌دندانه کردن، مضرس کردن 
تضعیف : 1 ناتوان‌سازی 2 ناتوان کردن، ضعیف کردن 3 دوبرابرسازی، مضاعف‌سازی 4 دوبرابر کردن، مضاعف کردن & تحکیم، تشیید
تضلیل : 1 ضلالت، گمراهی & هدایت 2 گمراه کردن & هدایت کردن 3 به‌ضلالت نسبت دادن، گمراه دانستن 
تضمین : 1 پشتوانه، وثیقه 2 پایندانی، پذرفتاری، تعهد، ضمانت، کفالت 3 ضامن شدن 
تضمین کردن : ضمانت کردن، تعهد کردن، پذرفتاری کردن، پایندانی کردن 
تضمینی : ضمانت‌شده، تضمین‌شده 
تضییع : 1 اتلاف، تباه‌سازی، حیف‌ومیل، ضایع‌سازی، هدر، 2 هدر دادن، تلف کردن، ضایع کردن 3 ازبین بردن، پایمال کردن 
تضییع کردن : 1 هدردادن، تلف کردن، ضایع کردن 2 از بین بردن، نابود کردن، پایمال کردن 3 تباه ساختن 4 حیف‌ومیل کردن 
تضییق : 1 تنگنا، تنگی، فشار 2 تنگ کردن 3 درمضیقه افکندن 
تطابق : 1 برابری، مطابقت، همگونی 2 باهم برابر شدن 3 برابر کردن 
تطاول : 1 تعدی، جفا، جور، درازدستی، دست‌اندازی، ستم، ظلم، گردنکشی 2 تعدی کردن، دست‌اندازی کردن، گردن‌کشی کردن & مهر
تطاول کردن : 1 ظلم کردن، ستم کردن، جفا کردن، جور کردن 2 تعدی کردن، دست‌اندازی کردن 
تطاول کشیدن : جفادیدن، ستم دیدن، تحمل ظلم کردن 
تطبیق : 1 برابرسازی، مقابله، مقایسه، 2 وفق، مطابقت، برابری 
تطبیق دادن : 1 مطابقت‌دادن، سنجیدن، مقایسه کردن 2 وفق دادن 3 هم‌آهنگ کردن 
تطبیقی : مقابله‌ای، مقایسه‌ای 
تطمیع : آزمند ساختن، به طمع‌انداختن 
تطمیع کردن : به طمع‌انداختن، آزمند ساختن، بیوسانیدن، تحریص کردن، به آز افکندن 
تطور : 1 تحول، تغییر، دگرسانی، دگرگونی، گونه‌گونی 2 گونه‌گون شدن، دگرگونی یافتن 
تطوع : 1 انقیاد، فرمانبرداری & عصیان‌ورزی 2 فرمان‌برداری کردن، فرمان‌بردن، منقاد شدن 3 ادای نافله، ادای مستحبات، عمل مستحب کردن 4 پذیرفتن، قبول کردن & نپذیرفتن، رد کردن 
تطویل : 1 اطاله، تفصیل، درازا، درازگویی، زیاده‌گویی & ایجاز 2 دراز کردن، طول دادن 
تطهیر : 1 پاکسازی، پاکی، پاکیزگی، تغسیل، شستشو، طهارت، غسل، وضو 2 پاک گردانیدن، طاهر کردن & نجس کردن
تطهیر شدن : پاک شدن، طاهر شدن، تطهیر یافتن 
تطهیر کردن : 1 طاهر کردن، نجاست‌زدایی کردن، طهارت گرفتن، پاک کردن 2 غسل کردن 3 حلال کردن 4 ختنه کردن 5 گناه‌زدایی کردن 
تطیر : 1 فال، مرغوا 2 فال بدزدن، مرغوا زدن 3 به فال بد گرفتن 
تظاهرات : میتینگ، راه‌پیمایی‌اعتراض‌آمیز، راه‌پیمایی، اعتراض سیاسی 
تظاهر : 1 ادا، تلبیس، ریا، ریاکاری، ظاهرسازی، عوام‌فریبی، وانمودسازی 2 خودنمایی، عرض‌اندام 3 آشکار شدن، ظاهرشدن 4 خودنمایی کردن 
تظلم : 1 پناه‌جویی، دادخواهی، شکایت، شکوائیه، شکوه، فریادخواهی 2 دادخواستن، دادخواهی کردن، شکایت کردن 3 ستم کشیدن 
تظلیل : 1 سایه‌افکنی 2 سایه‌افکندن 2 سایبان‌سازی 
تعابیر : تعبیرات، تعبیرها & معانی، مفاهیم 
تعادل : 1 اعتدال، بالانس، برابری، تساوی، تراز، ترازمندی، توازن، معادله، موازنه، همانی، هم‌چندی 2 برابر شدن، معادل‌بودن 
تعادل داشتن : 1 متعادل‌بودن 2 برابر بودن، یکسان بودن، هم‌سنگ‌بودن 
تعارض : 1 اختلاف، تخالف، تعاند، خلاف‌ورزی، دشمنی، ستیز، عناد، عنادورزی، کشمکش، معارضه 2 خلاف‌ورزی کردن، متعرض شدن 3 ناسازگاری 
تعارض داشتن : 1 ناسازگار بودن 2 معارض بودن، معارضه داشتن 3 عناد داشتن 4 اختلاف داشتن، خلاف‌ورزیدن 
تعارف : 1 چرب‌زبانی، 2 شیرین‌زبانی، مهربانی 2 پیشکش، عطا، هدیه 4 تکلف 5 پیشکش کردن، 6 خوشامد گفتن 
تعارف دادن : 1 پیشکش‌دادن، هدیه دادن، کادو کردن 2 رشوه دادن 
تعارفی :اسم 1 متکلف 2 اهل تعارف 3 هدیه، سوغات، پیشکشی 4 رشوه 
تعاطی : 1 تبادل، ردوبدل، مبادله 2 خوض کردن، شور کردن، مشورت کردن 3 دادوستد 4 عطا 5 فراگیری
تعاقب : 1 پیگیری 2 تعقیب، دنبال 3 پیگیری کردن، دنبال کردن & رها کردن 
تعالی : 1 برتری، بلندی، پیشرفت، ترقی، رفعت 2 بلندپایه شدن، بلندقدر شدن، رفعت یافتن 
تعالی‌جویی : برتری‌خواهی، کمال‌جویی، رفعت‌طلبی 
تعالیم : 1 آموزش‌ها، تعلیم‌ها 2 درس‌ها 
تعامل : سروکار، واکنش
تعاون : 1 تعاضد، خودیاری، دستگیری، هم‌دستی، همیاری، یاری 2 خودیاری کردن، همیاری کردن 
تعب : 1 الم، بیدماغی، رنج، رنجوری، رنجه، زجر، زحمت، سختی، عذاب، عنت، کلال، گرفتاری، ماندگی، محنت، مرارت، مشقت 2 رنجه شدن، به‌زحمت افتادن، مانده‌شدن 
تعبدتعبد : 1 بندگی، پرستش، 2 زهد، عبادت 3 پرستش کردن، پرستیدن، عبادت کردن 
تعبیر : 1 بیان، تاویل، تبیین، تفسیر، شرح 2 اصطلاح، ترکیب، تمثیل 3 نقل 4 خواب‌گزاری 5 تلقی 6 عبارت 7 بیان کردن 8 تاویل کردن، تفسیر کردن، شرح‌دادن 
تعبیر شدن : 1 تفسیرشدن، استنباط شدن 2 به حقیقت پیوستن، محقق شدن (رویا، خواب) 3 تعبیر رفتن، خواب گزاردن 
تعبیرگو :صفت خواب‌گزار، معبر 
تعبیه : 1 آراستن، ساختن 2 آماده‌سازی، تهیه، جاسازی 3 آماده ساختن، قرار دادن، آماده کردن 4 حیله 
تعبیه شدن : گذاشته شدن، نصب شدن، جای گرفتن، قرار داده شدن 
تعجب‌آور : اعجاب‌آمیز، حیرت‌انگیز، شگفت‌آور، شگفت‌انگیز، شگفتی‌زا
تعجب : 1 بهت، حیرت، خیرگی، شگفتی، عجب 2 به‌شگفت آمدن، حیرت کردن، شگفت‌زده شدن 
تعجب کردن : به شگفت‌آمدن، شگفت‌زده شدن، حیرت کردن، مبهوت‌گشتن 
تعجیل : 1 تبادر، تسریع، سرعت، شتابزدگی، شتاب، عجله 2 شتاب کردن، شتافتن، عجله کردن 
تعجیل کردن : عجله کردن، شتاب کردن، شتافتن 
تعداد : 1 اندازه، شمار، شماره، عدد، عده، مقدار، مقیاس، میزان 2 تعدید، شمارش، 3 شمارش کردن، شمردن
تعدادی : برخی، بعضی، پاره‌ای، جمعی، چندی
تعدد : 1 بسیاری، تکثر، فراوانی، کثرت، وفور 2 بسیار گشتن، بی‌شمارگشتن 
تعدی : 1 آزار، اجحاف، تجاوز، تخطی، تطاول، زور، زورگویی، ستم، ظلم & دادگری 3 حمله، تعرض، درازدستی & دادگری
تعدی کردن : 1 ستم کردن، ظلم کردن & دادگری کردن 2 تجاوز کردن، تخطی کردن 3 تعرض کردن، درازدستی کردن 
تعدیل : 1 متعادل‌سازی 2 برابر ساختن 3 معادل کردن 
تعذی : آزار، تعذیب، شکنجه، عذاب
تعذیب : آزار، اذیت، ایذاء، شکنجه، عذاب
تعذیب کردن : شکنجه کردن، عذاب دادن 
تعذیر : بهانه آوردن، بهانه تراشی کردن، بهانه ساختن، عذر آوردن، عذرتراشی کردن 
تعرض‌آمیز : 1 عتاب‌آلود، عتاب‌آمیز، معترضانه، مخالفت آمیز، معترضانه 2 تجاوزکارانه، تجاوزگرانه 
تعرض : 1 اعتراض، پرخاش، تجاوز، تعدی، تهاجم، حمله، درازدستی، دست‌اندازی، شکایت، شکوه، عتاب، تخالف، هجوم 2 روی برگردانیدن 3 دست‌درازی کردن 
تعرض کردن : 1 اعتراض کردن، متعرض شدن 2 پرخاش کردن، عتاب کردن 3 تجاوز کردن، دست‌اندازی کردن 
تعرفه : 1 شناسایی، ورقه‌شناسایی 2 رای 3 سیاهه، فهرست
تعرق : 1 خوی، عرق، 2 عرق کردن، خوی کردن، عرق ریختن 
تعریض : 1 استعاره، تلویح، کنایه 2 اشاره، ایما 3 به‌کنایه سخن گفتن 4 پهناوری، عریض‌سازی، گسترش 5 پهن کردن، عریض کردن 
تعریضتعریض شدن : 1 عریض‌شدن، پهن شدن 2 عریض‌تر شدن، پهن‌ترگشتن 
تعریض‌گونه : ایمایی، تلمیح‌گونه، کنایه‌آمیز
تعریف : 1 تشریح، توصیف، توضیح، شرح، وصف 2 آفرین، تمجید، ستایش & تنقید 3 تمجید کردن، ستودن & انتقاد کردن 4 شناساندن، معرفی کردن 5 معرفه‌بودن & تکبر 
تعریف کردن : 1 شناساندن، معرفی کردن 2 بیان کردن، گفتن، نقل کردن، حکایت کردن 3 توصیف کردن، توضیح‌دادن، شرح‌گفتن، وصف کردن 4 آفرین گفتن، تمجید کردن، ستودن 
تعریق : 1 خوی کردن، عرق کردن 2 عرق‌ریزی 3 مخلوط کردن (آب، شراب) 
تعریک : 1 گوشمالی 2 مالش 3 گوشمالی دادن 4 مالیدن 
تعزز : ارجمند شدن، عزیز شدن، گرامی شدن، عزت یافتن 
تعزیت : 1 تسلیت، سرسلامتی & تبریک 2 سوگواری، عزاداری، ماتم‌پرسی، پرسه 
تعزیت‌داری : پرسه‌نشینی، سوگواری، ماتم‌زدگی، مصیبت‌زدگی
تعزیر : 1 تادیب، تنبیه، کیفر، گوشمالی، مجازات 2 ضرب کمتر از حد 3 ادب کردن 4 مجازات کردن 
تعزیر کردن : 1 ادب کردن، تادیب کردن، به مجازات رساندن، گوشمال‌دادن، تنبیه کردن، مجازات کردن 2 ملامت کردن، نکوهش دادن & آفرین گفتن 
تعزیه : 1 روضه، روضه‌خوانی، سوگواری، عزاداری، ماتم‌داری، مرثیه، نوحه‌سرایی 2 سوگواری کردن، عزاداری کردن، نوحه‌سرایی کردن 3 شبیه‌خوانی، نمایش مذهبی 
تعسر : 1 پریشانی، تنگدستی، دشواری، سختی، عسرت، مضیقه 2 دشوار شدن، سخت شدن 
تعسف : 1 ستم، ظلم & دادگری 2 انحراف 3 کج‌روی کردن، گمراه‌شدن، منحرف شدن & هدایت شدن 4 ظلم کردن، ستم کردن & دادگری کردن 
تعشق : 1 آرزومندی، اشتیاق، عشق‌ورزی، تعطف، تمایل، خاطرخواهی، رغبت، عاشقی، عشق، علاقه، علقه، مهر، مهرورزی & بیزاری، نفرت 2 عاشق شدن، عاشقی کردن، مهرورزیدن، مهرورزی کردن 
تعصب‌آلود :قید تعصب‌آمیز، خشک‌اندیشانه، دگماتیک 
تعصب : 1 خشک‌اندیشی 2 حمیت، غیرت 3 سخت‌گیری 4 عصیبت 5 جانب‌داری، طرف‌داری، هواداری ( افراطی) 6 جانب‌داری کردن، حمایت کردن 
تعصب ورزیدن : 1 جانب‌داری کردن، طرف‌داری کردن، هواداری کردن 2 عصبیت به خرج دادن، تعصب نشان‌دادن 
تعطل : 1 بیکارگی 2 ازکارافتادگی 3 توقف، وقفه، 4 بیکار شدن، بی‌کارماندن 
تعطیل : 1 انحلال، برچیدگی، بیکاری، لنگ، متلاشی، مرخصی، منحل، ناکارگی، وقفه 2 روز بیکاری 3 بیکار کردن، دست ازکار کشیدن، معطل گذاشتن، مهمل گذاشتن 
تعطیل شدن : 1 منحل‌شدن، برچیده شدن 2 متوقف شدن (کار، فعالیت) 
تعطیل کردن : 1 منحل کردن، برچیدن، بستن 2 متوقف کردن (کار، فعالیت) 
تعظیم : 1 احترام، اعظام، بزرگ‌داشت، تکریم، حرمت، کرنش & تحقیر 2 احترام کردن، بزرگ داشتن، حرمت گذاشتن، کرنش کردن 
تعظیم کردن : تکریم کردن، بزرگ داشتن، احترام کردن، کرنش کردن 
تعفن : 1 بدبویی، عفونت، گند، گندیدگی 2 گندیدن، عفونت کردن، بدبوشدن & تطیب
تعقل : 1 استدلال، تامل، تفکر، فکر 2 اندیشیدن، اندیشه کردن 2 خردمندی
تعقل کردن : اندیشه کردن، اندیشیدن، تفکر کردن 
تعقیبات : 1 پیگیری‌ها، تعقیب‌ها 2 اوراد وادعیه پس‌از نماز 
تعقیب : 1 پی‌گیری 2 پیرو، تعاقب، دنباله‌روی، دنباله‌گیری 3 دنبال کردن، پی‌گرفتن 
تعقیب شدن : 1 دنبال‌شدن، پی‌گیری شدن 2 تحت تعقیب قرارگرفتن 
تعقیب کردن : 1 دنبال کردن، پی‌گیری کردن، ادامه دادن 2 تحت‌تعقیب قرار دادن 
تعقید : 1 اشکال، پیچش، پیچیدگی، غموض 2 گره انداختن، گره زدن، پیچیدن، پیچاندن
تعقیم : 1 عقیم‌سازی، سترون‌سازی، نازاسازی 2 سترون کردن، عقیم کردن، نازا کردن 
تعلقات : علایق، وابستگی‌ها، تعلق‌ها 
تعلق‌خاطر : تمایل، دلبستگی، علقه، وابستگی
تعلق داشتن : 1 متعلق‌بودن 2 دل‌بستگی داشتن، علاقه داشتن 3 وابسته بودن 
تعلق : 1 دل‌بستگی، علاقه، علقه، وابستگی 2 دل‌بستگی داشتن، دل بستن 3 آویختن 
تعلل : 1 اهمال، بهانه‌جویی، بهانه‌تراشی، تاخیر، تکاهل، درنگ، سستی، طفره، کوتاهی، مسامحه 2 بهانه آوردن، بهانه کردن، بهانه تراشی کردن، بهانه جستن 3 درنگ کردن، طفره رفتن 
تعلل ورزیدن : 1 درنگ کردن، اهمال ورزیدن، مسامحه کردن، طفره رفتن، اهمال کردن 2 بهانه آوردن، بهانه‌جستن، عذرتراشی کردن 
تعلم : 1 آموزش، فراگیری، یادگیری 2 آموختن، یادگرفتن، فراگرفتن 
تعلیف : 1 علف دادن، علوفه دادن، 2 چرانیدن، چراندن 
تعلیق : 1 آویختگی، آویزش 2 تاخیر، معلق 3 آویختن، 4 تحشیه، تعلیقه، تکلمه، حاشیه 5 معلق کردن، فروهشتن 
تعلیل : 1 علت‌یابی، ذکر علت، علت‌اندیشی 2 بهانه‌تراشی، تعلل 3 دلیل‌آوردن، برهان آوردن 3 علت آوردن، علت ذکر کردن 
تعلیم : 1 آموزش، پرورش، تربیت & تعلم 2 درس 3 مدرسی 4 یاد 5 بارآوردن، پروراندن، پروردن، پرورش دادن، تربیت کردن 
تعلیمات : 1 شرعیات، فقه 2 آموختنی‌ها، آموزش‌ها 3 درسها 
تعلیماتی : آموزشی، تعلیمی
تعلیم دادن : 1 آموختن، آموزش دادن، یاد دادن 2 تربیت کردن، بارآوردن، پرورش دادن 
تعلیم گرفتن : یاد گرفتن & تعلیم‌دادن 
تعلیم دیدن : 1 آموختن، آموزش دیدن، یاد گرفتن 2 تربیت شدن، بارآمدن، پرورش یافتن 
تعلیمی : 1 آموزشی، تعلیماتی 2 آموزش داده، تربیت یافته، بارآمده 3 مربوطبه‌تعلیم 4 عصای‌کوچک
تعمدتعمد : 1 عمد، دانسته، به‌اختیار، قصد 2 به قصد کردن، دانسته انجام‌دادن 
تعمق : 1 استقصا، بررسی، تامل، تتبع، تحقیق، تدقیق، تفکر، ژرف‌اندیشی، غور، 2 غوص 3 ژرف اندیشیدن، غور کردن 4 فرورفتن 5 غوض رفتن 
تعمق کردن :ژرف‌اندیشی کردن، غور کردن، ژرف‌نگری کردن، ژرف اندیشیدن، تتبع کردن، تامل کردن 
تعمیر : 1 آبادانی، اصلاح، بازسازی، ترمیم، عمارت، مرمت، نوسازی & تخریب 2 آباد کردن، مرمت کردن، عمارت کردن، ساختن 3 درست کردن، بازسازی کردن & تخریب 
تعمیرکار :اسم 1 مکانیسین، میکانیک 2 تعمیرگر 3 مرمت‌گر 
تعمیر کردن : 1 آباد کردن، ساختن، عمارت کردن & تخریب کردن 2 مرمت کردن 3 بازسازی کردن، درست کردن 
تعمیرگاه : 1 گاراژ، مکانیکی 2 کارگاه تعمیرات 
تعمیم دادن : فراگیر کردن، عمومیت دادن، عمومیت بخشیدن 
تعمیم : 1 شمول، عمومیت، فراگیر، کلیت تخصیص & تجوید 2 فراگیر کردن، عمومیت دادن & تخصیص
تعمیم یافتن : فراگیرشدن، عمومیت یافتن 
تعنت : 1 انتقاد، خرده‌گیری، عیب‌جویی & تمجید 2 زخم‌زبان، سرزنش، سرکوفت، عیب‌گیری 3 خرده گرفتن، عیب‌جویی کردن، عیب گرفتن 4 سرزنش کردن، سرکوفت زدن & تمجید کردن 
تعویذ : بازوبند، چشم‌زخم، دعا، طلسم
تعویض : 1 تاخت، تبادل، تبدل، تبدیل، تغییر، دگش، عوض، مبدل، معاوضه 2 عوض کردن، بدل کردن 3 پناه جستن 
تعویض شدن : 1 عوض‌شدن، معاوضه شدن، بدل شدن 2 جایگزین‌شدن 
تعویض کردن : 1 بدل کردن، عوض کردن، معاوضه کردن 2 جایگزین کردن 3 جانشین کردن 
تعویق : 1 تاخیر، تعلیق، درنگ، وقفه، دفع‌الوقت، موکول & تعجیل 2 عقب‌انداختن، معوق گذاشتن 3 تاخیر کردن، درنگ‌ورزیدن & شتاب کردن، شتافتن، عجله کردن 
تعویل : 1 اعتمادسازی 2 اعتماد، تکیه 3 مددخواهی، کمک خواهی 4 زار زدن، زاریدن، زاری کردن 5 مدد طلبیدن، کمک‌خواستن، یاری جستن & کمک کردن، مددرساندن 
تعهد : 1 پذیرفتاری، پیمان، تضمین، تقبل، ضمان، عهده‌داری، ضمانت، عهده، کفالت، میانجیگری 2 به‌عهده گرفتن، عهده‌دارشدن 3 پیمان بستن، عهدبستن 
تعهد سپردن : تعهددادن، تعهد کردن، متعهد شدن، ضامن شدن، عهده‌دار شدن 
تعهدنامه : ضمانت‌نامه، عهدنامه، قراردادنامه
تعیش : 1 خوش‌گذرانی، شادخواری 2 گذران، معیشت 3 خوش‌گذرانی کردن، خوش زیستن، زندگی کردن 
تعین : 1 تشخص، تمکن 2 بزرگی 3 امتیاز 4 نگرش 5 به‌چشم دیدن 5 تشخص یافتن، تمکن یافتن 
تعییر : سرزنش کردن، ملامت کردن، نکوهش کردن & ستایش کردن، تحسین کردن 
تعیین : 1 بازشناخت، معین‌سازی 2 انتخاب، انتصاب، برگماری، گزینش، منصوب 3 معین کردن 4 برگماشتن، منصوب کردن & عزل کردن
تعیین شدن : 1 گماشته‌شدن، منصوب شدن & عزل شدن 2 معلوم‌شدن، مشخص شدن 
تعیین کردن : 1 برگماشتن، منصوب کردن & عزل کردن 2 معلوم کردن، بازشناختن، مشخص کردن 
تعیین‌کننده : مهم، اساسی، نقش‌پرداز 
تغابن : 1 زیانمندی، زیان، ضرر، غبن 2 تزویر، حیله، خدعه، دغا، دوال، فریب، فسون، کید، مکر، نیرنگ 3 افسوس، تاسف، غبن 4 زیان کردن، زیانمند شدن 5 غفلت کردن، غفلت ورزیدن 
تغار : تشت، لاوک
تغافل : 1 اهمال، بی‌توجهی، بی‌خبری، تسامح، چشم‌پوشی، سستی، سهل‌انگاری، غفلت، مسامحه 2 چشم‌پوشی کردن، غفلت کردن، غفلت ورزیدن 
تغافل کردن : 1 غفلت‌ورزیدن، غافل ماندن 2 چشم‌پوشی کردن، سستی کردن، اهمال ورزیدن، مسامحه کردن، تسامح کردن 
تغایر : اختلاف، تفاوت، دگرگونی، مغایرت، جدایی 
تغذیه : 1 اطعام، 2 خوراک‌دادن، خوراندن، خوردن
تغزل : 1 تعشق، عشق‌ورزی، غزل‌سرایی، مغازله 2 عشق‌بازی کردن، مغازله کردن 3 شعر عاشقانه گفتن 
تغسیل : تطهیر، شستشو، غسل
تغلب : 1 تسلط، غلبه، چیرگی 2 پیروز شدن، تسلط یافتن، چیره شدن، چیرگی‌یافتن، غالب شدن، غلبه یافتن & مغلوب شدن، شکست خوردن 
تغلیظ : 1 سفت کردن، غلیظ کردن 2 ستبر کردن 3 درشتی کردن، سخن درشت‌گفتن 
تغنی : 1 آوازخوانی، خنیاگری، رامشگری، سرودخوانی 2 بی‌نیازی، توانگری، غنا 3 سراییدن، سرود خواندن & نوحه‌سرایی کردن 4 بی‌نیاز شدن، توانگر شدن، غنی شدن 
تغیر : 1 برافروختگی، تندی، خشم 2 تبدل، تلون، دگرگونی 3 تندی، خشونت 4 پرخاش، پرخاشگری 5 عصبانیت، غضب 6 برآشفتن، خشم گرفتن، خشمگین‌شدن، عصبانی شدن & آرام شدن 
تغیر کردن : 1 برافروخته شدن، تندی کردن، خشمگین شدن، خشم گرفتن، غضبناک شدن 2 دگرگون شدن، تغییر کردن، تغییر یافتن 
تغییر : 1 استحاله، انقلاب، تبدل، تبدیل، تحول، تطور، تعویض، دگرگونی، مسخ & تثبیت 2 عدول، برگشت، عقب‌گرد 
تغییرپذیر : بی‌ثبات، تبدل‌پذیر، تبدیل‌پذیر، متزلزل، متغیر، ناپایدار & تغییرناپذیر، تبدل‌ناپذیر 
تغییر دادن : 1 دگرگون ساختن، متحول کردن، متفاوت ساختن 2 عوض کردن 
تغییر کردن : 1 دگرگون‌شدن، متفاوت شدن، عوض شدن 2 متحول‌شدن، تحول یافتن 3 مبدل شدن 
تغییرناپذیر : ثابت، تبدل‌ناپذیر، لایتغیر & تغییرپذیر
تف : آب‌دهان، بزاق، تابش، خدو، خلط، خیو، کفک
تفاخر : 1 افتخار، غرور، فخر، لاف، مباهات، ناز، نازش، 2 نازیدن، فخر کردن، بالیدن، مباهات کردن 
تفاخر کردن : به خودبالیدن، مباهات کردن، نازیدن، لافیدن، فخر کردن، بالیدن، افتخار کردن 
تفاسیر : 1 تفسیرها، گزارش ها، توضیح ها، توضیحات 2 برداشت‌ها 
تفاصیل : شرح و بسطها، تفصیل‌ها، تفصیلات 
تفاضل : 1 برتری، پیشی، فزونی 2 باقیمانده، تفاوت، حاصل تفریق، مانده
تفاله : بقایا، پس‌مانده، ته‌مانده، تفل، ثفل، درد، رسوب، ملاس
تفاوت : 1 اختلاف، افتراق، امتیاز، تباین، توفیر، فرق، مبانیت، مغایرت 2 تفاضل & تماثل
تفاوت داشتن : اختلاف‌داشتن، فرق داشتن، فرق کردن، متفاوت بودن، امتیاز داشتن 
تفاوت کردن : تغییر کردن، فرق کردن، متفاوت شدن، دگرگون شدن، عوض شدن 
تفاهم : 1 درک، فهم، مرافقت، درک متقابل 2 سازگاری 
تفال زدن : 1 فال گرفتن 2 به فال نیک گرفتن، مروا کردن، تفال نمودن & تطیر کردن، مرغوا زدن 
تفال : فال، مروا، شگون، به‌فال‌نیک گرفتن، فال‌نیک زدن & مرغوا، تطیر
تف : 1 تابش، حرارت، داغی، گرما، گرمی، هرم 2 پرتو، روشنی، نور
تفت : 1 تابش، حرارت، گرمی، هرم 2 باشتاب، تند 3 سبد چوبی 
تفت دادن : 1 حرارت دادن، داغ کردن 2 نیمه‌سرخ کردن 
تفتن : تافتن، گرم شدن 2 سرخ‌شدن، گداختن، گداخته شدن 
تفته :اسم 1 تافته، داغ، سوزان، گداخته 2 تبدار 3 آزرده، مکدر، ملول 4 برافروخته 5 تار عنکبوت، پرده عنکبوت 
تفتیش : 1 بازجست، بازرسی، پرسش، پی‌جویی، تجسس، تفحص، جستجو، سانسور، کاوش، وارسی 2 واپژوهیدن، جستجو کردن، کاویدن، کاوش کردن، بازرسی کردن، تفحص کردن 
تفتیش کردن : بازرسی کردن، کاوش کردن، وارسی کردن، کاویدن، پی‌جویی کردن، کندوکاو کردن 
تفتین : 1 دوبه‌هم‌زنی، سخن‌چینی، نمامی 2 شورشگری، غمز، فتنه‌انگیزی، فساد، فسادانگیزی، آشوبش 3 فتنه انگیختن، آشوب‌به پا کردن 
تفتین کردن : فتنه‌برانگیختن، فتنه‌انگیزی کردن، توطئه‌چینی کردن، دوبه‌هم‌زنی کردن، آشوب برانگیختن 
تفحص : 1 استفسار، بازجست، بررسی، پی‌جویی، تجسس، تحقیق، تفتیش، جستار، جستجو، کاوش، کندوکاو، وارسی 2 پژوهیدن، جستجو کردن، کاویدن، کندوکاو کردن 3 گشایش یافتن (دل، خاطر) 4 گشایش 
تفحص کردن : 1 کاوش کردن، بررسی کردن، جست‌وجو کردن 2 تحقیق کردن، پژوهیدن 
تفخیم :فعل 1 اعظام، بزرگ‌داشت، گرامی‌داشت 2 بزرگ شمردن، بزرگ گردانیدن، گرامی داشتن 
تفرج : پیک‌نیک، تفریح، تماشا، سیر، گردش، گشت، گل‌گشت، مشغولیت، گشت‌وگذار، سیروسیاحت، هواخوری
تفرج کردن : 1 تفریح کردن، به تماشا رفتن، سیر کردن، به گردش رفتن، به گلگشت رفتن، گردش کردن، گشتن، سیروسیاحت کردن 
تفرجگاه : تفریحگاه، تماشاگاه، گردشگاه، نزهتگاه
تفرد : 1 تنهایی، تنها شدن، فردگشتن، یکه و تنها بودن، یگانه شدن 2 یگانگی، بی‌همتایی 
تفرس : 1 دریافت، درک، تفطن 2 بو بردن، به فراست در یافتن، به زیرکی درک کردن 
تفرعن‌آمیز : متکبرانه، نخوت‌آلود، نخوت‌آمیز 
تفرعن : 1 افاده، تبختر، تکبر، خودپرستی، غرور، فخرفروشی، فرعونیت، فیس، گنده‌دماغی & افتادگی، تواضع 2 متفرعن شدن & متواضع شدن
تفرعن فروختن : فخرفروختن، تکبر ورزیدن، متکبرانه رفتار کردن، گنده دماغی کردن 
تفرق : 1 ازهم پاشیدگی، افتراق، پراکندگی، پراکنده‌دلی، پراکنده‌سازی، پریشانی، جدایی & تجمع 2 پراکنده شدن، متفرق شدن، ازهم پاشیدن & متحد شدن، جمع‌شدن 
تفرقه : 1 پراکندگی، پریشانی، تشتت، جدایی، نفاق & جمعیت 2 پراکندن، جدا کردن، جدایی انداختن، پراکنده ساختن 
تفریح : 1 بازی، پیک‌نیک، تفرج، تفنن، خوشی، سرگرمی، شادمانی، گردش، گشت، لعب، لهوولعب، مشغولیت، نزهت، هواخوری 2 گردش کردن 3 شادی کردن، فرحناک شدن، شادمانی کردن 
تفریح کردن : 1 سرگرم‌شدن، تفنن کردن، وقت‌گذرانی کردن 2 لذت‌بردن، شادمانی کردن، خوشی کردن، فرحناک‌شدن 3 گردش کردن، تفرج کردن 
تفریط :فعل 1 اسراف، افراط، تبذیر، زیاده‌روی، کوتاهی، ولخرجی & افراط 2 تباهی، تضییع، ضایع‌سازی 3 کوتاه آمدن، کوتاهی کردن 4 برباد دادن، تباه کردن، تلف کردن، ضایع ساختن 
تفریط کردن : 1 زیاده‌روی کردن، افراط کردن 2 کوتاه آمدن، کوتاهی کردن 3 به هدر دادن، تلف کردن، ضایع کردن، تباه کردن 
تفریق : 1 کاستن، کم کردن & افزودن، جمع کردن 2 کاهش، کسر، منها & جمع، اضافه 3 پراکندگی، تجزیه، تفکیک، جدایی 4 پراکنده کردن، تفکیک کردن، جدا کردن 
تفریق کردن :q‌i‌r‌f‌a‌t‌f ]n‌a‌d‌r‌a‌k‌فعل 1 کم کردن، کسر کردن، منها کردن 2 کاستن، کاهش‌دادن 3 جدا کردن، پراکندن، جدایی افکندن 
تفسیر : 1 تاویل، تشریح، ترجمان، تعبیر، تلقی، توضیح، شرح، گزارش، نقل، وصف 2 بیان کردن، شرح دادن، تشریح کردن، گزارش‌دادن 
تفسیر کردن : شرح کردن، بیان کردن، گزارش کردن، تشریح کردن 
تفسیرگر : مفسر، تاویلگر، شارح، تفسیردان 
تفسیرناپذیر :شرح‌ناشدنی، تشریح‌نشدنی، غیرقابل‌تفسیر & تفسیرپذیر
تفسیق : نسبت فسق دادن، فاسق‌خواندن 
تفصیل : 1 اطناب، بسط، تشریح، تطویل، توضیح، شرح، شرح‌وبسط & ایجاز، اجمال 2 شرح، گزارش 3 شرح دادن، بسطدادن 3 فصل‌فصل کردن، جدا کردن 
تفصیل دادن : شرح دادن، بسط دادن، شرح‌وبسط دادن، جزئیات ذکر کردن & مجمل گفتن، کوتاه کردن 
تفضل : 1 عنایت، فیض، لطف، مرحمت 2 برتری، تفوق، رجحان، فزونی، مزیت 3 لطف، مهربانی، نیکی 4 نیکی کردن، مهربانی کردن، عنایت کردن، لطف کردن 
تفضل کردن : 1 احسان کردن، عنایت کردن، لطف کردن، مرحمت کردن 2 نیکی کردن، مهربانی ورزیدن 
تفضیح : 1 افتضاح، بدنامی، رسوایی، فضاحت 2 رسواسازی 3 رسوا کردن 
تفضیل : افضل دانستن، برتری‌دادن، رجحان دادن، فضیلت قائل شدن 
تفقدآمیز : مهربانانه، دلنوازانه، لطف‌آمیز 
تفقد : 1 التفات، تلطف، دلجویی، دل‌نوازی، مهربانی، نواخت 2 بازجست، واجست 2 دل‌جویی کردن، نواختن 
تفکر : 1 استدلال، تامل، تدبر، تصور، تعقل، خیال، فکر 2 اندیشه، اندیشیدن، اندیشه کردن، فکر کردن & تخیل 
تفکر کردن :اندیشیدن، تامل کردن، فکر کردن، اندیشه کردن 
تفکیک : 1 افراز، انتزاع، انفکاک، تجزیه، تشخیص، تفریق، جداسازی، جدایی، فصل، فک 2 جدا کردن 
تفکیک‌پذیر : 1 جداشدنی، قابل‌تفکیک، جدایی‌ناپذیر & تفکیک‌ناپذیر، جداناشدنی، غیرقابل تفکیک 
تفکیک کردن : 1 جدا کردن، متنزع ساختن، مجزا کردن 2 افراز کردن، مفروز کردن 
تفنگ : اسلحه، جنگ‌افزار، سلاح، مسلسل
تفنگچی : 1 تفنگ‌دار، سلاح‌دار، شمخال‌چی، مسلح 2 سرباز، لشکری 
تفنگ‌دار، تفنگدار : بندق‌دار، تفنگچی، تفنگی 
تفنن : تفریح، سرگرمی، وقت‌گذرانی
تفنن کردن : تفریح کردن، سرگرم شدن، بازی کردن، مشغولیت‌یافتن 
تفوق : 1 استیلا، اولویت، برتری، تسلط، تفضل، رجحان 2 برتری جستن 
تفوق‌طلبانه :برتری‌جویانه 
تفوق‌طلب :برتری‌طلب، برتری‌جو 
تفوق‌طلبی :برتری‌جویی، برتری‌طلبی، رجحان‌یابی 
تفوق یافتن : 1 استیلایافتن، غلبه کردن، مسلط شدن، تسلط یافتن 2 برتری یافتن، پیشی گرفتن، اولویت یافتن، رجحان یافتن 
تفوه : دهان گشودن & لب فروبستن 2 به زبان آوردن، به سخن آمدن، سخن‌گفتن، لب به سخن گشودن & سکوت کردن، خاموش ماندن 
تفویض : 1 تسلیم، نقل‌وانتقال، واگذاری 2 سپردن، واگذار کردن، واگذاشتن 3 اختیار & جبر 
تفویض شدن : واگذار شدن، محول شدن، سپرده شدن 
تفویض کردن : تسلیم کردن، سپردن، واگذار کردن، واگذاشتن، محول کردن 
تفهیم : 1 آموختن، آموزش دادن، 2 حالی کردن، فهماندن 3 خاطرنشان کردن 
تقابل : 1 برابر شدن، رویارویی 2 تضاد، تناقض 3 روبرو شدن، روبروی هم‌قرار گرفتن 
تقا : پرهیزگاری، تقوا، پرواپیشگی 
تقارب : 1 نزدیکی، هم‌گرایی & تباعد، واگرایی 2 به هم نزدیک شدن 3 اقتراب 4 برخورد، تلاقی 
تقارن : 1 قرین، مقارن، هم‌زمانی، نزدیکی، هم‌گرایی & تباعد 2 باهم‌قرین شدن 3 قرینه شدن 
تقاص : 1 انتقام، تاوان، تلافی، خون‌خواهی، دیه، عقاب، کفاره، کیفر، مجازات، معامله‌به‌مثل 2 تاوان گرفتن 3 معامله به مثل کردن 
تقاص پس دادن :مجازات شدن، تاوان دادن، مکافات دیدن & تقاص گرفتن 
تقاص گرفتن : انتقام‌گرفتن، تلافی کردن، تاوان گرفتن، معامله به مثال کردن 
تقاضا : 1 استدعا، التماس، تمنا، توقع، خواهش، درخواست، طلب، مراد، مسئلت & امر، حکم، دستور 2 درخواست کردن، متقاضی شدن 
تقاضا داشتن : درخواست‌داشتن، خواهش کردن 
تقاضا کردن : 1 مستدعی بودن، خواهش کردن، درخواست کردن، متمنی بودن 2 مقتضی بودن، ایجاب کردن، اقتضا کردن 
تقاضامند : خواهشمند، متمنی، متوقع، مستدعی
تقاضانامه : درخواست، درخواست‌نامه 
تقاطع : 1 برخورد، تلاقی 2 چهارراه 3 یکدیگر را قطع کردن، برخورد کردن & تباعد 
تقاعد : 1 بازنشستگی، کناره‌گیری & اشتغال 2 تعامل 3 توقف 4 درنگی، سستی 
تقبل : 1 پذرفتاری، پذیرش، تعهد، تکفل، ضمان، ضمانت، قبول، کفالت، گردن‌گیری 2 پذیرفتن 3 به‌عهده گرفتن، قبول کردن 
تقبیح : 1 بدگویی، زشت‌شماری، سرزنش، شماتت، ملامت & تحسین 2 رد، بدگفتن، 3 زشت داشتن، زشت شمردن & نیکوشمردن
تقبیل : بوسه زدن، بوسیدن، بوسه‌دادن، ماچ کردن 
تقدس : 1 پارسایی، پاکی، تبارک، تقوا، تنزه، زهد، قدوسیت 2 پاک بودن، منزه شدن 
تقدم : 1 اولویت، برتری، پیش‌دستی، پیشی، ترجیح، رجحان، سبق، مزیت & تاخر 2 پیش افتادن، پیش بودن، پیش رفتن، جلو رفتن، پیشی جستن، پیشی گرفتن 
تقدیر : 1 سرنوشت، قدر، قضا، مشیت الهی، مقدر & تفویض 2 امتنان، تشویق، سپاسگزاری، ستایش، قدردانی & توبیخ 3 قسمت، نصیب، طالع، بخت 4 مرگ، اجل 5 عاقبت کار، فرجام 
تقدیرگرا :قدری‌مشرب، قدری، قدریه، جبری‌مسلک & تفویض‌گراقدری‌مشربی، جبری‌مسلکی & تفویض‌گرایی 
تقدیم : 1 اهدا، پیش‌کش، تسلیم، نثار 2 اهدا کردن، پیش‌کش کردن، هدیه دادن 3 پیش انداختن 4 پیش فرستادن 5 نزدیک‌بودن 6 مقدم داشتن 
تقدیم کردن : 1 اهدا کردن، پیش‌کش کردن، هدیه دادن، دادن، تقدیم‌داشتن 2 برتری دادن، ترجیح دادن، مقدم‌داشتن 
تقدیمی :صفت 1 اهدایی، پیش‌کش، هدیه 2 تقدیم‌شده 
تقرب : 1 خویشی، قرب، نزدیکی 2 تقریب & تباعد، بیگانگی
تقریبتقریب : 1 تخمین، نزدیکی 2 زمینه‌سازی 3 نزدیک‌سازی 4 نزدیک کردن 5 نزدیک بودن 
تقریبی : به‌تقریب، تخمینی، غیردقیق & دقیق، تحقیقی 
تقریر : 1 ابراز، اظهار، بیان، گفتار & تحریر، ترقیم 2 اقرار، خستو 3 ادا، تلفظ & تحریر، ترقیم 4 بیان کردن، اظهار کردن، گفتن، سخن راندن & نوشتن 5 اقرار کردن، خستو کردن & انکار کردن 
تقریر کردن : بیان کردن، اظهار کردن، سخن راندن، گفتن 
تقریض : 1 بریدن، قطع کردن 2 شعر گفتن 3 مدح کردن، ذم کردن 
تقریظ : 1 تحسین، تمجید، ثنا، ستایش، مدح & تنقید 2 ستودن، تمجید کردن، ستایش کردن، مدح کردن & نکوهیدن، نکوهش کردن 
تقسیط : قسطبندی، قسطقسط 
تقسیط کردن : 1 قسطبندی کردن 2 قسطقسط کردن 3 قسطپرداختن 
تقسیم : 1 انشعاب، پخش، توزیع 2 بخش، تسهیم، قسمت 3 تجزیه 4 بخش کردن & ضرب کردن 5 قسمت کردن، توزیع کردن 
تقسیم‌پذیر : بخش‌پذیر & بخش‌ناپذیر، تقسیم ناپذیر 
تقشیر : 1 پوست کندن 2 مغز ازپوست جدا کردن 
تقصیر : اثم، بزه، جرم، حرج، خبط، خطا، خطیئه، ذنب، گناه، معصیت، وبال 2 قصور، کوتاهی 3 عیب 4 کوتاه کردن، 5 سستی ورزیدن، کوتاهی کردن، قصور ورزیدن 6 خطا کردن 
تقصیرکار : خطاکار، مقصر & بی‌گناه، مبرا 
تقطیر : 1 چکاندن، چکانیدن، قطره‌قطره چکاندن 2 جدا کردن (ماده فرار ازغیر فرار)، عرق گرفتن، عرق‌گیری کردن 
تقطیع : 1 برش، قطع 2 هجابندی 3 کوتاه‌گویی 4 بریدن، پاره‌پاره کردن، قطعه‌قطعه کردن 5 هجابندی کردن 6 کوتاه گفتن 
تقعر : گود شدن، مقعر بودن & تحدب 
تقلا : 1 اهتمام، تلاش، جهد، زحمت، سعی، کوشش، مجاهدت & اهمال، تکاهل 2 غلت 3 غلتیدن 
تقلا کردن : 1 تلاش کردن، زحمت کشیدن، سعی کردن، کوشش کردن، تک‌ودو کردن، دست‌وپا زدن، کوشیدن، تکاپو کردن & سستی کردن 2 دست و پا زدن 3 غلت زدن، غلتیدن 
تقلب : 1 تزویر، جعل، دغل‌کاری، شید، غش، قلب، نادرستی 2 دگرگون شدن، قلب شدن 3 واژگون شدن 
تقلب کردن : حقه زدن، دغلی کردن، دغل‌بازی کردن، نیرنگ ورزیدن، نادرستی کردن 
تقلبی : بدل، بدلی، جعلی، ساختگی، شهروا، غشی، قلابی، قلب، مجعول، مغشوش، غشی & اصلی، حقیقی، واقعی 
تقلیدآمیز : مقلدانه، آمیخته‌به تقلید، کورکورانه، تقلیدی، تقلیدگونه 
تقلید : 1 ادا، مقلدی، مقلدگری 2 پیروی، دنباله‌روی 3 پیروی کردن، تبعیت کردن 
تقلید کردن : 1 پیروی کردن، تبعیت کردن 2 مقلد شدن 3 ادای کسی‌را در آوردن 4 کار کسی را الگو قرار دادن 
تقلیدی : بدل، بدلی، عوضی
تقلیل دادن : کاستن، کم کردن، کاهش دادن & افزودن 
تقلیل : 1 کاهش، کسر & تکثیر، تزاید 2 کاستن، کاهش دادن & کم کردن 
تقنین : 1 قانونگزاری 2 قانون‌وضع کردن، قانونگزاری کردن 
تقوا : اتقا، پارسایی، پرواپیشگی، پروادار، پرهیزگاری، تدین، تقدس، تورع، دیانت، دینداری، زهد، عفاف، فضیلت، ورع & ناپارسایی 
تقویت : 1 استحکام، استوارسازی، پشتیبانی، تحکیم تشدید، تشیید، نیرودهی، نیرومندی 2 تایید، ترهیب & تضعیف، شقی 
تقویت کردن : 1 نیرومند ساختن، قوی کردن 2 مقاوم ساختن، استحکام بخشیدن 3 تحکیم بخشیدن 4 پشتیبانی کردن، حمایت کردن 
تقویم : 1 ارزیابی، برآورد، تخمین 2 سالنامه، سال‌نما، گاه‌نامه 
تقی : پرهیزگار، باتقوا، تقواپیشه، متقی، پرواپیشه، خداترس & بی‌تقوا 
تقید : 1 پای‌بندی، تعهد 2 پابند شدن، مقید بودن & رها شدن 
تقیید : 1 وابسته، مقید، محدود 2 مقید ساختن، بند نهادن، در بند کردن 3 نگاه‌داشتن 
تکاپو : 1 پویه، تک‌ودو، 2 تلاش، جد، جهد، سعی، فعالیت، کوشش 3 جستجو، تفحص 
تکاثر : 1 مال‌اندوزی 2 افزونی، فراوانی 3 افزون گشتن، فراوان شدن 
تکاثف : 1 تراکم، غلظت، فشردگی & متخلخل 2 چگالی 3 انبوهی، فراوانی 4 متکاثف شدن، فشرده شدن، متراکم‌شدن & متخلخل شدن 
تکاسل : 1 تن‌آسایی، تن‌پروری، تهاون، خمودی، سستی، تنبلی، کاهلی & تلاش، جدیت، جهد 2 کاهلی نمودن، سستی کردن، کاهلی کردن، سستی ورزیدن & جهد کردن، کوشیدن 3 کسل شدن 
تک افتادن : جدا شدن، جداماندن، تنها شدن، تنها ماندن، دور افتادن 
تکافو : بس‌بود، بسندگی، کفاف، کفایت & کمبود 
تکالیف : 1 وظایف، وظیفه‌ها، تکلیف‌ها 2 مشق‌ها، تمرینات، تمرین‌ها 3 بایدها و نبایدها 4 مشقات، سختی‌ها، مشقت‌ها 
تکان : 1 جنبش، حرکت، لرزش، لرزه، نوسان & سکون 2 تزلزل 
تکان خوردن : 1 جم‌خوردن، حرکت کردن، جنبیدن 2 منقلب شدن، به‌هیجان آمدن 3 هول کردن، هراسیدن 4 به‌اهتزاز درآمدن 
تکان دادن : 1 لرزاندن، به‌لرزه درآوردن 2 جنباندن، حرکت دادن 3 منقلب کردن 4 متوجه ساختن، به خود آمدن 
تکاندن : 1 جنباندن، حرکت‌دادن، تکان دادن، تکانیدن 2 ستردن 
تکاور :صفت 1 پیکارگر، جنگاور، جنگی، دلاور، رزمنده، مبارز، نبرده 2 تازنده، دونده 3 تیزرفتار، اسب تندرو 
تکاهل : اهمال، پشت‌گوش‌اندازی، تعلل، تنبلی، سستی، غفلت، مسامحه 
تکایا : تکیه‌ها، حسینیه‌ها، مکانهای عزاداری، تعزیه‌خانه 
تکبر : 1 افاده، برتنی، تبختر، تفرعن، خودبزرگ‌بینی، خودبینی، خودپرستی، خودپسندی، خودخواهی، صلف، غرور، فیس، کبر، گردن‌کشی، لاف، نازش، نخوت & فروتنی 2 افاده کردن، کبر ورزیدن، بزرگ‌منشی کردن 
تکبیر : 1 اله اکبر گفتن 2 بزرگ‌شمردن (خدا)، خدا را به بزرگی یاد کردن 
تک‌پران :صفت فاحشه(غیررسمی)، روسپی (غیررسمی)، بلایه، زن‌نانجیب، نانجیبه 
تک‌تک : به تفکیک، جداجدا، فردفرد، یکی‌یکی & جمع
تک :صفت 1 تنها، طاق، فرد، منفرد، یگانه & جفت، زوج 2 عزب، مجرد 3 تاخت، تک، تهاجم، حمله، هجوم، یورش & پاتک، دفاع 4 دو، دویدن 5 بی‌نظیر، بی‌مثل، بی‌همال، بی‌مانند، فرید، وحید 6 ته، قعر 7 اندک، قلیل، کم 
تکثر : 1 بسیاری، تعدد، وفور، فراوانی، کثرت 2 بسیار شدن، زیاد شدن 
تکثیر : 1 ازدیاد، افزایش & تقلیل 2 ازدیاد یافتن، افزایش یافتن، افزون کردن & کاهش یافتن، کم شدن 
تک‌خال :صفت 1 آس، برگ‌برنده، ورق برنده 2 برجسته، ممتاز 
تکدر : 1 آزردگی، دل‌آزردگی، دل‌تنگی، کدورت 2 تیره شدن، کدرشدن 3 دل‌تنگ شدن، دل‌آزرده شدن، رنجیدن 4 رنجاندن، اذیت کردن، آزار رساندن 
تکدی : 1 دریوزه، دریوزگی، دریوزه‌گری، سوال، صدقه‌خواهی، کدیه، گدایی 2 گدایی کردن 
تکدی کردن : گدایی کردن، دریوزگی کردن 
تکذیب : 1 انکار، رد & تایید، تصدیق 2 انکار کرن، دروغ شمردن & تایید کردن، تصدیق کردن 
تکرار : 1 بازگویی، تکریر، واگویی 2 ازسرگیری، اعاده، تجدید، دوباره‌کاری 3 تمرین، مرور، ممارست 4 بسامد 5 بازگو کردن، بازگفتن 6 دوباره انجام‌دادن، مکرر کردن 
تکراری : دوبارگی، مکرر
تک‌رو، تکرو : 1   خودسر، خودمحور 2 جمع‌گریز، جماعت‌گریز 2 تنهارو 
تکریر : بازگویی، تکرار، تکرر
تکریم : 1 احترام، اعظام، اکرام، بزرگ‌داشت، تجلیل، تعظیم، توقیر، حرمت، سپاس‌داری، کرنش، مدح & تحقیر 2 گرامی‌داشتن، اکرام کردن 
تکسر : 1 خرد شدن، ریزریزشدن، شکستن 2 ضعف، ناتوانی 
تکفل :فعل 1 تعهد، تقبل، ضمان 2 کفالت، سرپرستی 3 کفالت کردن، کفیل شدن، متعهد شدن، پایندانی کرن، به‌عهده‌گرفتن 
تکفین : 1 کفن کردن، کفن‌پوشاندن 2 کفن‌پوشانی 
تکل : بوریا، حصیر 
تکلف : 1 اشکال، تجمل، تشریفات 2 تعارف 3 رنج 4 سرسنگینی 5 به‌خود رنج دادن 6 خودنمایی کردن 
تکلم : 1 اختلاط، حرف، صحبت، گپ، گفتار، گفتگو، مکالمه 2 سخن‌گفتن، گپ زن، گفتگو کردن، مکالمه کردن & استماع، گوش دادن 
تکلم کردن : حرف‌زدن، صحبت کردن، گپ زدن، گفتگو کردن & استماع کردن 
تکلمه : پیوست، تتمه، تحشیه، تعلیقه، ضمیمه، متمم، مکمل 
تکلیف :اسم 1 رسالت، فریضه، مسئولیت، نقش، وظیفه 2 مشق 3 بلوغ 4 سخت، شاق، زحمت فوق‌العاده 5 اصرار، تاکید 6 مصادره 7 به‌رنج افکندن 8 به گردن‌گذاشتن 9 به سن بلوغ رسیدن 
تکلیف کردن : 1 به گردن‌گذاشتن 2 موظف ساختن، مجبور کردن، وادار کردن، مکلف ساختن 3 اصرار کردن، تاکید کردن 
تکمه : 1 دکمه، دگمه 2 سوئیچ، کلید
تکمیل : 1 اتمام، اکمال، پایان، ختم، رسایی، کمال 2 کامل کردن، تمام کردن، به‌پایان رسانیدن 
تکنوکرات : فن‌سالار 
تکنوکراسی : فن‌سالاری 
تکنولوژی : 1 فن‌آوری، فن‌شناسی، دانش فنی 2 صنعت، صنعتی 
تکنیسین : 1 فن‌آور، فنی، کارگر ماهر 2 صنعتگر 3 متخصص 
تکنیک : 1 صنعت، فن 2 روش، راه‌کار، شیوه 3 فنی 
تک‌وپو : 1 تکاپو 2 تاخت 3 تلاش، تقلا، کوشش، جهد، سعی 
تک‌وتا : جنب‌وجوش، تحرک، تلاش، فعالیت، تک‌وپو، تکاپو 
تک‌وتوک : 1 کم، نادر، بسیارکم، اندک، انگشت‌شمار، قلیل، معدود 2 پراکنده & کم‌وبیش 
تک‌ودو : تک‌وپو، تقلا، تکاپو، تلاش، کوشش 
تکوین : 1 آفرینش، ایجاد، پیدایش، تشکیل، خلقت 2 آفریدن، ایجاد کردن، خلق کردن، هستی بخشیدن 
تکه‌پاره :اسم اجزا، تکه‌تکه، قطعه‌قطعه 3 مرقع
تکه : 1 پاره، جزء، خرده، قسمت، قطعه، لخت 2 خرد، ریزه 3 لقمه 4 تیکه، لعبت، زن زیبا 5 چیز جالب 6 باب دندان 7 نصیب، قسمت 
تکه‌تکه : جزء‌جزء، قسمت‌قسمت، قطعه‌قطعه، بریده‌بریده، پاره‌پاره 
تک‌یاخته : تک‌سلولی 
تکی : 1 تنها 2 به تنهایی 
تکیدن : 1 لاغر شدن 2 دویدن، تاختن 3 جنبیدن 
تکیده : لاغر، رنجور، باریک 
تکیه : 1 اتکا، اطمینان، اعتماد، پناه‌گاه 2 تعزیه‌خانه، حسینیه 3 تاکید، اصرار 4 فشار 
تکیه کردن : 1 اعتماد کردن، اطمینان کردن 2 اتکا کردن، متکی‌شدن 3 تکیه زدن 4 اصرار ورزیدن، تاکید کردن 
تکیه‌گاه : 1 بالش، متکا، مخده، 2 اتکا، نقطه اتکا، گرانیگاه 3 پشت‌وپناه، پشتیبات، حامی 4 تکیه‌گه 
تگرک : یخچه 
تلائم : سازگاری، سازواری 
تلازم :فعل التزام، وابستگی، همراهی & لازم و ملزوم یکدیگر بودن، همراه‌بودن 
تلاش : اهتمام، تقلا، تکاپو، جدیت، جهد، سعی، فعالیت، کوشش، مجاهدت، مساعی & تن‌آسانی، تنبلی 
تلاش کردن : کوشیدن، جدیت به خرج دادن، کوشش کردن، سعی کردن 
تلاشگر :فعل فعال، ساعی، پرتلاش، زحمت‌کش، پرکار 
تلاشی : 1 انهدام، پاچیدگی، پاشیدگی، پراکندگی، پوسیدگی، نیستی 2 ازهم‌گسیختن، متلاشی شدن 
تلاطم : 1 تموج، 2 تنش، جنب‌وجوش، جنبش، هیجان 3 به‌هم برآمدن، 4 به هم خوردن 
تلافی : 1 انتقام، تقاص، جبران، جزا، خون‌خواهی، سزا 2 تاوان، غرامت & عفو، جبران کردن 
تلافی‌جو :صفت انتقام‌جو، تقاص‌گیر، منتقم & معفو 
تلافی‌جویی : انتقام‌جویی، کین‌توزی، کین‌کشی & عفو 
تلافی درآوردن :انتقام گرفتن، تقاص گرفتن 
تلاقی : 1 برخورد 2 دیدار، ملاقات 3 اصطکاک، تقاطع، تماس، 4 به‌هم‌رسیدن، دیدار کردن 
تلالو : 1 برق، تابش، جلا، جلوه، درخشش، درخشندگی، زرق‌وبرق 2 فروزش، فروغ لمعان 3 برق زدن، درخشیدن 
تلامیذ : تلامذه، تلمیذها، طلاب، محصلین & اساتید، معلمین
تلاوت : 1 ترتیل، خوش‌خوانی، قرائت، نرم‌خوانی 2 خواندن، قرائت کردن 
تلاوتگر : قاری، مقری، قرآن‌خوان 
تلبث : 1 ایست، توقف، درنگ، مکث 2 درنگ کردن، توقف کردن 
تلبس : 1 جامه‌پوشی 2 آمیختگی، ابهام، تلبیس 3 جامه پوشیدن، لباس‌پوشیدن، ملبس شدن 4 مبهم شدن، آمیخته‌شدن 5 اشتباه شدن 
تلبیس : 1 آمیختگی، تدلیس، تهویه، حیله، دروغ‌پردازی، دسیسه، نیرنگ، مکر، تزویر، خدعه، ریا، نیرنگ‌سازی 2 نیرنگ ساختن 3 حقیقت‌پوشی 
تلبیه : 1 لبیک گفتن 2 لبیک‌گویی 
تل : 1 پشته، تپه، رش، نجد & هامون 2 انبار، خرمن 3 توده، انباشتگی 4 امرد، مزلف 
تلخ‌رو : تندمزاج، ترشرو، بدعنق، بدخو 
تلخ : 1 زننده، ناخوش، ناخوشایند، ناگوار & خوش، گوارا 2 مر & پرحلاوت، خوش، شیرین 3 حزین، غمناک، غمگین 4 اخمو، بداخلاق، عبوس 5 باده، شراب، می 
تلخ‌کام : 1 ناخوش‌روزگار & شیرین‌کام 2 نامراد، ناامید، ناکام & مرادمند، شیرین‌کام 3 بدبخت، شوربخت، سیه‌گلیم & خوش‌بخت 
تلخ‌کامی : ناکامی، نامرادی، محرومیت & شیرین‌کامی 
تلخناک : 1 ناگوار، سخت، تعبناک 2 بسیار تلخ & شهدآمیز، شهدآلود 
تلخیص : 1 اجمال، اختصار، ایجاز، خلاصه، 2 خلاصه‌نویسی، خلاصه‌گویی، کوتاه‌سازی، مجمل 3 خلاصه کردن، مختصر کردن & تطویل، اطناب 
تلخی :x‌l‌a‌t[اسم 1 مرارت، ناخوشی، ناگواری & خوشی، شیرینی 2 بدخلقی & خوشی، شیرینی 
تلذذ : 1 تمتع، حظ، کیف، لذت 2 لذت بردن 
تلسکوپ : دوربین رصدخانه، دوربین نجومی & میکروسکپ، ذره‌بین، ریزبین 
تلطف : 1 رافت، عطوفت، لطف، ملاطفت، مهربانی، مهرورزی، نرمی & خشونت، درشتی 2 مهربانی کردن، ملاطفت کردن، نرمی کردن، لطف کردن & خشونت‌ورزیدن
تلطیف : 1 لطیف‌سازی، ملایم‌سازی 2 لطیف کردن، ملایم ساختن 3 زیبا ساختن، دلپذیر ساختن 
تلفات : 1 ضایعات 2 1 مرگ‌ومیرها 3 کشته‌شدگان 
تلف : 1 اتلاف، پامال، پایمال، تباه، حیف‌ومیل، فنا، مردن، منهدم، ضایع، نابود، نیست، هدر، هلاک 2 نابود شدن، نیست شدن، تباه شدن 3 هلاک گردانیدن 
تلف شدن : از بین رفتن، برباد رفتن، مردن، نیست شدن، تباه شدن، نابودشدن، هدر رفتن
تلفظ : 1 ادا، بیان، تقریر 2 گویش 3 ادا کردن، سخن گفتن 
تلفظ کردن : ادا کردن، ملفوظ ساختن 
تلف کردن : 1 ضایع کردن، تباه کردن، از بین بردن، نابود کردن  2 پایمال کردن، حیف و میل کردن، به هدر دادن، هدر دادن 3 خراب کردن، فاسد کردن 4 هلاک کردن، کشتن 
تلفنچی : متصدی تلفن، اپراتور 
تلفیف : 1 پیچیدن، لفاف کردن 2 در هم پیچیدن 3 در نوردیدن 4 تناسب 
تلفیق : آمیختگی، آمیزش، پیوند، ترکیب & تفصیل 
تلقی : 1 برداشت، تعبیر، تفسیر، دریافت، نگرش 2 برخورد، تماس، دیدار، ملاقات 2 پذیرش، درک، فراگیری 3 پذیرفتن، قبول کردن 4 آموختن، فراگرفتن 5 برخورد کردن، ملاقات کردن 
تلقیح : 1 آبستنی، باروری، بارورسازی، لقاح 2 آبله‌کوبی، واکسیناسیون 3 مایه زدن، واکسن زدن 4 گشن دادن، گشن‌سازی 5 آبستن کردن 
تلقی شدن : 1 برداشت‌شدن، درک شدن، فهمیده شدن 2 ارزیابی شدن & تلقی کردن 
تلقی کردن : 1 برداشت کردن 2 ارزیابی کردن، ذهنیت داشتن 
تلقین : 1 القا 2 فهماندن، آموختن 3 فرازبان دادن، یاد دادن 
تلقین کردن : 1 القا کردن 2 آموختن، تعلیم دادن، تفهیم کردن 
تلکه : اخاذی، باج‌ستانی، گوش‌بری 
تلمبار : انبار، انباشته، توده، تلنبار 
تلمبه : پمپ
تلمذ : 1 دانشجویی، شاگردی، طلبگی، علم‌آموزی & استادی، معلمی 2 شاگردشدن، شاگردی کردن 3 تحصیل کردن، درس‌خواندن & درس دادن
تلمیح : استعاره، اشاره، ایما، تعریض، تمثیل، کنایه & تصریح 
تلمیذ : دانش‌آموز، شاگرد، طلبه، محصل & استاد، معلم 
تلنبار : 1 انباشته، توده، کپه 2 پر، لبریز 
تلنبار کردن : انباشتن، انباشته کردن، کپه کردن 
تلواسه : اضطراب، التهاب، اندوه، بی‌تابی، بی‌قراری، تشویش 
تلوتلو : پس، پی، دنبال 
تلون : تبدل، تغیر، تنوع، رنگارنگی، سالوس، ظاهرنمایی
تلویجتلویح : 1 اشاره، تعریض، کنایه، 2 اشاره کردن، نشان دادن & تصریح
تلویحی : غیرصریح، ضمنی، تلمیحی & تصریحی 
تله : بند، پهند، تور، جال، دام
تله‌پاتی :
تلهف : 1 افسوس، تاسف، دریغ، 2 غم خوردن، دریغ ورزیدن، افسوس‌خوردن 
تمارض : اظهار کسالت، بیمارنمایی، ناخوش‌نمایی 
تماس : 1 ارتباط، رابطه، مراوده 2 برخورد، تلاقی 3 لمس 4 مالش 5 پیوستگی، نزدیکی 6 بسودن 
تماشاچی : بیننده، تماشاگر، شاهد، ناظر، نظاره‌گر، نظارگی 
تماشا کردن : دید زدن، نظاره کردن، نگاه کردن 
تماشاگاه : تفرجگاه، تفریحگاه، تماشاگه، منظر، منظره، نزهت‌گاه 
تماشاگر : بیننده، تماشاچی، ناظر، نظاره‌گر، نظارگی، نگران & بازیگر 
تماشا : 1 نظاره، نظر، نگاه، نگرش 2 تفرج، سیاحت، سیر، گردش، گشت‌وگذار، گلگشت
تماشایی :اسم 1 پرشور، جالب، زیبا 2 سرگرم‌کننده، مشغول‌کننده & خسته‌کننده 3 دیدنی 4 بیننده، تماشاچی 
تمام& جزئی، جزئتمامت : تماماً، جمعاً، کلاً، همگی، همه
تمام :قید 1 تماما، جمعناتمام، ناقص 3 اختتام، پایان، ختم 4 جمله، عموم، همگی، همه 5 کل، هر 6 بس، بسیار، زیاد، فراوان 7 بی‌کم‌وکاست & ناقص 8 بسنده، کافی 
تمام‌ناشدنی :پایان‌ناپذیر & تمام‌شدنی 
تمامیت : تام، تمام، کلیت
تمامیت‌خواه :صفت انحصارطلب، انحصارجو، انحصارگرا، کلیت‌خواه، تمام‌گرا 
تمامیت‌خواهی :انحصارجویی، انحصارطلبی، انحصارگرایی، کلیت‌خواهی 
تمایز : 1 اختلاف، تباین‌تفاوت، فرق & تماثل 2 وجه ممیزه، شاخصه 3 جدا کردن 4 جدا بودن، تفاوت داشتن 
تمایز داشتن : فرق‌داشتن، متفاوت بودن، توفیر کردن، تفاوت‌داشتن 
تمایل : آرزو، تعشق، توجه، خواهش، دلبستگی، رغبت، علاقه، علقه، عنایت، گرایش، میل، هوس & تنفر 2 گراییدن، متمایل‌شدن، میل کردن 3 خمیدگی 4 احساس، عاطفه
تمایل داشتن : خواهان‌بودن، میل داشتن، گرایش داشتن، رغبت داشتن، رغبت نشان دادن، متمایل بودن 
تمبک : تنبک، ضرب & دایره‌زنگی 
تمتع : 1 استفاده، برخورداری، بهره‌وری، بهره‌مندی، تلذذ 2 برخوردار شدن، بهره بردن 
تمثال : 1 تصویر، عکس، نقش 2 پیکر 3 تندیس، مجسمه، تن‌سان 
تمثیل : 1 صورت، نگاره، نماد 2 تعبیر، افسانه، حکایت، قصه، داستان، مثل 3 مثال آوردن، 4 تشبیه کردن 
تمجمج : 1 جویده‌جویده‌حرف زدن، من‌ومن کردن 2 تانی، درنگ، مکث 3 سخن نامفهوم گفتن 
تمجید : 1 آفرین، تحسین، تعریف، ثنا، ستایش، مدح، مرحبا & هجو 2 تحسین کردن، تعریف کردن، ستودن & هجو کردن، هجا گفتن، بد گفتن، بدگویی کردن 
تمدن : 1 شهرنشینی، مدنیت 2 ثقافت، فرهنگ 3 فرهیختگی 4 شهرنشین‌شدن 
تمدید : 1 ادامه، تداوم 2 کشش، کشیدگی 3 تداوم بخشیدن 4 دراز کردن، کشیدن 
تمر : 1 خرما 2 نخل هندی، خنجه 3 آب مروارید 
تمرد : 1 تجاسر، تخطی، تخلف، سرپیچی، سرکشی، طغیان، عصیان، گردن‌کشی، نافرمانی، یاغیگری & فرمانبرداری 2 سرپیچی کردن، سرکشی کردن، طغیان‌ورزیدن، عصیان ورزیدن، گردن‌کشی کردن، نافرمانی کردن & فرمان بردن، فرمان‌برداری کردن، رام بودن، تسلیم بودن 
تمرد کردن : سرپیچی کردن، گردن‌کشی کردن، عصیان ورزیدن، طاغی‌شدن، سرکشی کردن، نافرمانی کردن & فرمان‌برداری کردن، مطیع بودن 
تمرکز : 1 مرکزیت 2 مرکزگرایی 
تمرگیدن : 1 نشستن 2 خوابیدن 
تمرین : 1 تکرار، مرور، ممارست 2 مشق، تکلیف 3 آشنا کردن، عادت‌دادن، ورزش 4 آزمایش، 5 رزمایش، مانور 6 ورزش کردن، ورزیدن 7 نرم کردن 
تم : 1 زمینه، مایه، مطلب، مضمون، درون‌مایه، موضوع، مبحث 2 ملودی اصلی 
تمساح : نهنگ
تمسخرآمیز :تمسخرآلود، ریشخندآمیز، طنزآمیز، مسخره، مسخره‌آلود، مسخره‌آمیز & تحسین‌آمیز 
تمسخر : 1 استهزا، تیبا، ریشخند، فسوس، لودگی، مسخره 2 ریشخند کردن، مسخره کردن، دست انداختن 3 شوخی، لودگی 
تمسخر کردن : 1 دست انداختن، دست گرفتن 2 به‌مسخره گرفتن، ریشخند کردن، مسخره کردن، استهزا کردن & تحسین کردن
تمسک : 1 اعتصام، بهانه، پناه‌بری، تشبث، توسل، دستاویزسازی 2 چنگ‌زدن، درآویختن، دستاویز قرار دادن، چسبیدن، تشبث کردن، متشبث شدن 
تمسک جستن :متشبث شدن، دستاویز قرار دادن، متوسل شدن، تشبث کردن 
تمشیت :اسم 1 اداره، راه‌اندازی، رهبری، مدیریت، 2 راندن، راه‌انداختن، سروسامان دادن 3 سامان‌دهی، سامان‌بخشی 
تمکن : 1 تعین، تمول، تنعم، توانگری، ثروت، دارایی، دولت، مال، مکنت، منال & افلاس، تهیدستی، فقر 2 جاه، مقام، منزلت 3 توانایی، قدرت & ناتوانی 4 جاگرفتن، جاگیر شدن 5 منزلت یافتن، جاه‌ومقام‌یافتن 6 توانا شدن & ناتوان شدن 
تمکین : 1 انقیاد، تسلیم & تمرد، سرپیچی، عصیان، یاغیگری 2 اطاعت، پیروی، تبعیت، فرمانبرداری، متابعت & نافرمانی 3 احترام، بزرگداشت 4 سازگاری 5 به‌فرمان بودن، فرمان بردن، متابعت کردن & سرکشی کردن 6 سازگار بودن & ناسازگاربودن، ناسازگار
تملق‌آمیز :چاپلوسانه، مداهنه‌آمیز، تملق‌آلود، متملقانه 
تملق : 1 تبصبص، تصلف، چاپلوسی، چرب‌زبانی، ریاکاری، زبان‌به‌مزدی، سالوس، مجیز، مجیزگویی، دم‌لابه، مداهنه، موس‌موس 2 چاپلوسی کردن، چرب زبانی کردن، مجیز گفتن، مداهنه کردن، لابه کردن 
تملق‌گو :صفت چاپلوس، چرب‌زبان، زبان‌بمزد، متملق، مجیزگو، مداهنه‌گر
تملک : 1 استملاک، تحصیل، تملیک، تصاحب، تصرف 2 دارایی، مالکیت 4 دارا شدن، صاحب شدن، مالک شدن، به تصاحب‌درآوردن، به‌چنگ آوردن & از کف دادن، ازدست دادن 
تمنا : آرزو، استدعا، التماس، تقاضا، خواهش، درخواست، غبطه، نیاز
تمنا کردن : آرزو کردن، آرزومند بودن، متمنی بودن، التماس کردن، خواهش کردن، درخواست کردن 
تمنیات : آرزوها، تمناها، التماس‌ها، آمال، خواهش‌ها، درخواست‌ها، تقاضاها، آرزومندی‌ها 
تموج : موج زدن، مواج بودن & 1 طوفانی شدن 2 آرام شدن (دریا)
تموز : 1 تابستان، صیف، فصل‌گرما & زمستان، شتا 2 ماه‌اول تابستان، تیرماه 
تمول : 1 استطاعت، تمکن، تنعم، ثروت، دارایی، مال، مکنت، منال، وسع & فقر، نداری 2 توانگری، ثروتمندی، مالداری 3 توانگر شدن، دارا شدن، مالدار شدن، ثروتمندشدن & مفلس شدن، ورشکستن، ورشکسته‌شدن 
تمهید : 1 آمادگی، آماده‌سازی، تدارک، تدبیر، تهیه، چاره، زمینه‌سازی، مقدمه‌چینی 2 آماده کردن، آراستن، فراهم کردن 3 زمینه‌سازی کرن، مقدمه چیدن 4 گسترانیدن، هموار کردن، پهن کردن 
تمهیل : مهلت‌دهی، فرصت‌دهی 
تمیز : 1 پاک، پاکیزه، طاهر، طیب، منقح، نظیف & کثیف 2 امتیاز، بازشناسی، تشخیص، تمییز 3 فراست، هوش 4 بازشناختن 5 فرق گذاشتن، متمایز ساختن 
تمیز دادن : 1 بازشناختن، تشخیص دادن، درک کردن، فهمیدن 2 متمایز ساختن، امتیاز قایل شدن 
تمیز کردن : پاک کردن، پاکیزه گردانیدن، نظیف کردن & کثیف کردن 
تمیزی :z‌i‌m‌a‌t[اسم پاکی، نظافت & کثافت
تمییز : 1 بازشناسی، تشخیص، تعیین، تفکیک 2 بازشناختن 3 فرق گذاشتن، تشخیص دادن 4 تفکیک کردن، جدا کردن 
تن‌آسا : بی‌حال، بی‌عار، بی‌غیرت، تنبل، تن‌پرور، خوشگذران، کاهل، لاقید، لش & کوشا
تن‌آسان : 1 آسوده، مرفه 2 راحت‌طلب، رفاه‌زده & سخت‌کوش 3 خوشگذران، عیش‌طلب 4 تندرست، سالم 5 تن‌آسا، تنبل، تن‌پرور & تلاشگر، زرنگ، ساعی
تن‌آسانی : 1 آسایش، آسودگی 2 تنبلی، کاهلی & تلاش، تلاشگری، سخت‌کوشی 3 خوش‌گذرانی، رفاه، رفاه‌زدگی
تن‌آسایی : 1 تنبلی، تن‌پروری، کاهلی، لاقیدی & کوشایی، تلاشگری، جهد 2 رفاه‌جویی، رفاه‌طلبی 
تنازع : 1 دعوا، ستیز، کشمکش، منازعه، نزاع 2 باهم پیکار کردن، باهم ستیز کردن، باهم نزاع کردن 
تناسب : 1 خویشاوندی، سازگاری، سنخیت، مناسبت، نسبت، وفاق، هم‌آهنگی 2 نسبت داشتن، خویش بودن 3 متناسب بودن، برازیدن & ناسازگاری، ناهماهنگی 
تناسب داشتن : 1 متناسب بودن، سازگار بودن، هم‌آهنگ بودن 2 سنخیت داشتن 
تناسخ : 1 نسخ 2 انتقال نفس 3 ابطال 4 باطل کردن، زایل کردن، نسخ کردن 5 تغییر یافتن، گشتن 6 منتقل شدن (روح)، حلول، تجسد، تجسم 
تناسل : 1 توالد، تولید مثل، خلق، زادوولد، زه‌وزا، زایش 2 فرزند زادن، زادوولد کردن، فرزند زادن 
تناظر : 1 تشابه، قرینه 2 مباحثه، مناظره 3 مناظره کردن، باهم بحث ومجادله کردن 4 به‌یکدیگر نظر کردن 
تنافر : 1 انزجار، بیزاری، نفرت‌زدگی، دل‌زدگی، رمیدگی، ناسازی، نفرت & تمایل 2 ازهم رمیدن، از هم بیزاری جستن، دوری جستن & متمایل شدن، راغب گشتن 
تنافس : 1 خودنمایی، تظاهر 2 رقابت، هم‌چشمی 3 خودنمایی کردن 4 رقابت کردن، هم‌چشمی کردن 
تناقص‌آمیز : 1 نقیض، مغایر 2 متضاد، متناقص 
تناقض : 1 تخالف، تضاد، ضدیت، مغایرت، منافات ناسازگار 2 ناسازگاربودن، ضدیکدیگر بودن 
تناوب : 1 بسامد، توالی، نوبت 2 نوبت گذاشتن، نوبتی کار انجام دادن 3 متناوب بودن 
تناور : بزرگ‌جثه، تنومند، جسیم، درشت‌اندام، ستبر، عظیم‌الجثه، فربه، قوی‌هیکل & نزار
تناوری : تنومندی، جسامت، فربهی، قوت، نیرومندی & لاغری
تناول : 1 خوردن، صرف کردن، میل، کردن، نوش کردن، 2 بر داشتن، گرفتن 
تنبان : ازار، سروال، شلوار
تن : 1 بدن، پیکر، تنه، جثه، جسم، کالبد، هیکل & جان 2 شخص، کس، نفر 3 نفس & روح
تنبک : تمبک، دنبک، ضرب
تنبل : 1 بچه‌ننه، بی‌حال، بی‌غیرت، تن‌زن، بی‌حال، بیکاره، تن‌آسا، تنبل‌باشی، تن‌پرور، سپوزکار، سست، کاهل، لش، مسامح، هیچ‌کاره & زرنگ، کوشا 2 درس‌نخوان 
تنبلی :l‌a‌b‌n‌a‌t[اسم اهمال، تن‌آسانی، تن‌آسایی، تن‌پروری، سستی، کاهلی، مسامحه & زرنگی
تنبه : 1 آگاهی، بیداری، هوشیاری & غفلت 2 بیدار شدن، هشیار شدن، آگاه شدن & غافل شدن، غفلت ورزیدن 
تنبیه : 1 تادیب، تعذیب، تعزیر، توبیخ، جزا، سیاست، عقاب، گوشمال، گوشمالی، مجازات، نسق & تشویق 2 بیدار کردن، هشیار ساختن 3 آگاه کردن، واقف کردن & غافل ساختن، باخبر گذاشتن 4 تادیب کردن 5 گوشمالی دادن، مجازات کردن & تشویق کردن 
تنبیه کردن : 1 مجازات کردن، گوشمالی دادن، تادیب کردن، توبیخ کردن 2 آگاه ساختن، واقف کردن 3 متنبه ساختن، بیدار کردن، هشیار کردن 
تن‌پرور : بی‌حال، بی‌عار، بی‌کاره، تن‌آسا، تنبل، تن‌پرست، خوش‌گذران، راحت‌طلب، تن‌آسان & زرنگ
تن‌پروری : 1 بطالت، بی‌کارگی، تن‌آسانی، تن‌آسایی، کاهلی، راحت‌طلبی، تنبلی & سخت‌کوشی 2 خوش‌گذرانی 
تن‌پوش : پوشش، ثوب، جامه، کسوت، لباس & پاپوش
تنخواه : 1 کالا، متاع 2 اعتبار، 3 بودجه 4 پول، سرمایه، نقدینه، وجه
تن دادن : 1 تسلیم شدن 2 تحمل کردن 3 پذیرفتن، قبول کردن 4 رضاشدن 
تندباد : توفان، طوفان & نسیم
تند :قید 1 برق‌آسا، سریع، شتابان & کند، بطی‌ء، آهسته 2 باحرارت، داغ 3 جلد، چابک، چالاک، فرز 4 قاطع 5 پرادویه، تیز 6 حاد 7 خشن، قوی 8 آتش‌مزاج، آتشین‌مزاج، تندخو، خشمگین، خشمناک، عصبی & آرام، تندخو، خوش‌خلق، سلیم 9 پررنگ، سیر & ک
تندپا : تندپو، جلد، سریع‌السیر، شاطر
تندپو : تندپا، تیزپو، تیزتک، سریع & کندرو 
تندخلقی : بداخلاقی، بدخلقی، تندمزاجی، عصبی & خوش‌خلقی
تندخو : آشفته‌خو، آتش‌مزاج، آتشی‌مزاج، بداخلاق، بدخلق، بدخو، تندخلق، تندمزاج، خشمگین، خشمناک، زشت‌خو، عصبانی، عصبی، غضبناک، کج‌خلق & سلیم، سلیم‌النفس، خوش‌خلق
تندخویی : بداخلاقی، بدخویی، تندمزاجی، سودا، سودایی، عصبانیت، عصبیت، غضب & خوش‌اخلاقی، خوش‌خلقی
تندر : آسمان‌غره، پخنو، رعد، غرش، غرشت، کنور، تندور & برق، صاعقه، عاصفه 
تن در دادن : 1 راضی‌شدن، رضایت دادن 2 تسلیم شدن 3 پذیرفتن، قبول کردن & رد کردن، نپذیرفتن 
تندرست : سالم، صحیح‌المزاج، قبراق، نیکوحال، سرحال، صحت‌مند & بیمار، مریض، ناتندرست
تندرستی : سلامت، سلامتی، صحت، عافیت & بیماری، عارضه، ناخوشی 
تند رفتن : 1 اغراق کردن، مبالغه کردن 2 زود قضاوت کردن 3 نااندیشیده سخن گفتن 
تندرو : 1 بادپا، تیزپر، تیزتک، تیزرو، دونده، راهوار، سبک‌سیر، سریع، سریع‌السیر & کندرو 2 بی‌باک، بی‌پروا & ترسو، جبون 3 افراطی & میانه‌رو
تندروی : 1 سرعت & کندروی 2 افراط & تفریط 
تندمزاجی : تندخویی، سودا، عصبیت، عصبانیت، غضب & سلیم‌النفسی
تندوتیز : 1 جلد، چالاک، فرز & کند 2 پرادویه & 1 کم‌ادویه 2 شیرین 3 عصبی & خوش‌خلق
تندهوش : باهوش، تیزهوش، سریع‌الانتقال & پخمه، کم‌هوش، کندهوش
تندیس : پیکر، پیکره، تصویر، تندیسه، قالب، کالبد، مجسمه، نگار & تابلونقاشی
تندی : 1 سختی، شدت 2 پرخاش، تشدد، تغیر، حدت، خشونت، سورت، شدت، غضب، معاتبه & رفق، شکیبایی، مدارا، ملایمت 3 سرعت، شتاب & کندی 4 برندگی، تیزی 5 جلادت & بردباری
تندیسگر : مجسمه‌ساز & نقاش
تندی کردن : 1 عصبانی‌شدن، خشمگین شدن 2 خشونت به خرج دادن، پرخاش کردن، پرخاشگری کردن 
تنزل : 1 تخفیف، کاهش 2 نزول & ترقی، صعود 3 فرود آمدن، پایین‌آمدن، نزول کردن & صعود کردن، ترقی کردن 4 کاهش یافتن، کم شدن 
تنزل یافتن : کاهش‌یافتن، کم شدن & افزایش یافتن 
تنزه : 1 بی‌آلایشی، پاکی، تقدس 2 خرمی 3 پاک بودن 4 به‌گردش‌رفتن 
تنزیل‌خور :اسم رباخوار، سودخوار، نزول‌خور
تنزیل :اسم 1 ربا، ربح، فرع، مرابحه، نزول 2 فرودآیی، 3 نازل شدن، 4 نازل کردن، فرو فرستادن 
تنزیه : 1 بی‌آلایشی، پاکدامنی، پاکی، طهارت، قداست 2 تهذیب 3 پالایش، پاک دانستن 
تنسک : 1 پارسایی، زهد 2 پارسا شدن، عابد شدن، زاهد شدن، زهد ورزیدن 
تن : سه خروار، هزارکیلو 
تنسیق : 1 آراستگی، تنظیم، رتق‌وفتق، سامان‌دهی، نسق، نسق‌دهی، نظم 2 آراستن، ترتیب دادن، نظم دادن، نسق بخشیدن، به‌هم پیوستن 
تنش‌آلود : بحرانی، ناآرام & آرام 
تنش : اغتشاش، انقلاب، بحران، ناآرامی & آرامش
تنش‌زا : بحران‌زا، ناآرامی‌زا، ناآرام‌کننده & تنش‌زدا 
تنظیف : پاک‌سازی، پاکی، پاکیزگی، رفت‌وروب، نظافت
تنظیف کردن : تمیز کردن، پاک کردن، نظیف کردن، نظافت کردن، رفت‌وروب کردن 
تنظیم : 1 انتظام، ترتیب، تنسیق، مرتب‌سازی، نظم، نظم‌دهی، 2 مرتب کردن، منظم کردن، سروسامان دادن & نابسامان کردن 
تنظیم کردن : نظم دادن، منظم کردن، بسامان کردن، مرتب کردن 
تنعم : 1 بی‌نیازی، تمکن، تمول، توانگری، ثروتمندی، دارایی، دولتمندی، غنا، مالداری، مکنت، نعمت & فقر 2 تن‌آسانی، نازپروردگی 3 رفاه‌زدگی، شادخواری 4 نیک‌زیستن 5 به‌نعمت رسیدن، متنعم بودن & فقر
تنفرآمیز : انزجارآمیز، انزجارآور، بیزاری‌زا، مشمئزکننده، منزجرکننده، نفرت‌زا، نفرت‌آلود، نفرت‌انگیز، نفرت‌بار & محبت‌آمیز، رغبت‌انگیز 
تنفرآور : تنفرزا، نفرت‌انگیز، نفرت‌بار، نفرت‌زا & رغبت‌انگیز، رغبت‌زا، مهرانگیز، مهربار
تنفر : 1 اشمئزاز، انزجار، بیزاری، دل‌زدگی، نفرت & میل، گرایش 2 بیزار بودن، رمیدن، منزجر بودن، نفرت داشتن & گرایش داشتن، متمایل بودن، رغبت داشتن 
تنفس : 1 استنشاق، دم‌وبازدم، شهیق، 2 نفس کشیدن، دم زدن، استنشاق کردن 
تنفس کردن : 1 نفس‌کشیدن، دم زدن، نفس زدن 2 شهیق & زفیر
تنفیذ کردن : 1 نافذگردانیدن 2 اجرا کردن، روان کردن(حکم، فرمان) 3 امضاء کردن (حکم، فرمان) 4 استوار گردانیدن، تایید کردن 5 نفوذ کردن 
تنقلات : نقل و آجیل، شب‌چره
تنقیح : 1 اصلاح، پیراستگی، تهذیب، تصحیح 2 اصلاح کردن، پاکیزه‌گردانیدن، پیراستن، تهذیب کردن (کلام)، خالص‌گردانیدن 
تنقید : ایرادگیری، انتقاد، عیب‌جویی، نقادی 1 & تحسین، ستایش 2 تایید 
تنقیه : 1 لایروبی 2 اماله، حقنه 3 لایروبی کردن 4 پاک کردن 
تنک : 1 کم‌پشت، کم‌حجم & انبوه، پرحجم، پرپشت 2 اندک، کم & زیاد 3 پراکنده 4 رقیق & غلیظ 5 نازک، لطیف & کلفت، خشن 6 ناانبوه & انبوه
تنکه : شرت، شلوار کوتاه، زیرشلواری کوتاه، نیم شلواری 
تنگ : آبخوری، شیشه، صراحی، کوزه، صراحیه، بلبله 
تنگاب : 1 کم‌آب & پرآب، 2 غلیظ & رقیق 
تنگ :اسم 1 باریک، کم‌پهنا، کم‌عرض & پهن، عریض 2 کوچک & بزرگ، فراخ 3 ریز، کوچک & گشاد 4 فروزین، دوال، فتراک 5 لنگه، عدل 6 جوال 7 تنگه، دروا، دره 8 محدود، & گشاد، فراخ 9 تنگاتنگ، نزدیک 01 بی‌فاصله، چسبیده، کیپ 1 1 اندک
تنگ‌چشم : اندک‌بین، بخیل، تنگ‌نظر، کنس، گرسنه‌چشم، ممسک & دست‌ودل‌باز
تنگ‌حوصله : 1 کم‌حوصله، ناشکیبا 2 کم‌ظرفیت & پرظرفیت 
تنگ‌دست، تنگدست : 1 بی‌بضاعت، بی‌چیز، تنگ‌عیش، تهیدست، فقیر، محتاج، مسکین 2 پریشان‌حال، مضطر & غنی، منعم، گشاده‌دست 
تنگ‌دستی، تنگدستی :افلاس، بی‌پولی، بی‌چیزی، بی‌نوایی، تعسر، درماندگی، درویشی، ضراء، عسرت، فاقه، فقر، مسکنت، نداری & غنا، گشاده‌دستی
تنگ‌دل : افسرده، اندوهگین، پژمان، دلتنگ، دل‌فگار، ضجر، غمگین، غمین، محزون، مغموم، ملول & شاد، خرسند، مسرور 
تنگ‌راه : تنگنا، کوره‌راه
تنگ‌سالی، تنگسالی : جدب، خشک‌سالی، غلا، قحطی، قحط & آب‌سالی
تنگ‌عیش : بیچاره، ندار، کم‌رزق و روزی، بی‌پول، بی‌نوا، تهی‌دست، دست‌تنگ، مفلس، بی‌چیز، تنگ‌دست، تنگ‌معاش، تنگ‌روزی & فراخ‌عیش 
تنگ‌عیشی : افلاس، بیچارگی، بی‌نوایی، تهی‌دستی، بی‌چیزی، تنگ‌معاشی، عسرت، تنگ‌روزی، دست‌تنگی، تنگ‌دستی & فراخ‌عیشی 
تنگنا : 1 جای تنگ 2 قبر، لحد، گور 3 گرفتاری، محظور، مضیقه 4 بن‌بست، تنگ‌راه & فراخنا 5 تضییق، تنگی، ضیق، محدودیت & مخمصه 6 سختی، فشار 
تنگ‌نظر : بخیل، تنگ‌چشم، خسیس، دون، کم‌همت، کوته‌بین، کوته‌نظر، ممسک، نظرتنگ & بلندنظر
تنگ‌نظری : 1 اندک‌بینی، کوته‌بینی & بلندنظری 2 حسادت، نظرتنگی 
تنگه : 1 باریکه، بغاز 2 باب، دربند 3 تنگ، دروا، دره 
تنگی : 1 تضییق، تنگنا، سختی، فشار & فراخی 2 عسرت، فاقه، فقر، فلاکت، نکبت & گشاددستی، فراخبالی 3 غلا، قحطسالی، قحط، کمیابی & وفور، برکت، آبسالی، فراوانی 4 کم‌پهنایی، باریکی، کم‌عرضی & گشادی
تنور : 1 اجاق، کوره 2 محل‌پخت نان، کوره نان‌پز، کوره پخت نان 
تنورخانه : آشپزخانه، مطبخ
تنوره : 1 دودکش 2 لوله‌سماور، آتشدان 3 جنگ جامه، جوشن 4 معبرریزش آب بر پره‌های آسیا، آبراه 5 جوش، جامه جنگ 
تنوع : 1 نوع‌به‌نوع، گوناگونی، گونه‌گونی تلون، 2 واریته 3 گوناگون شدن 
تنوع‌طلب : 1 تنوع‌جو 2 تحول‌جو 
تنومند : 1 پرزور، توانا، پرقوت، قدرتمند، زورمند، قوی & کم‌زور، ناتوان 2 بزرگ، بزرگ‌جثه، تناور، جسیم، چاق، ستبر، عظیم‌الجثه، فربه، قوی‌هیکل، کلان & لاغر، نزار
تنومندی : 1 پرزوری، توانایی، زورمندی، قدرتمندی & ناتوانی، کم‌زوری 2 جسامت، چاقی، فربهی، قوت، نیرومندی & لاغری
تنویر : 1 روشن‌سازی، روشنگری 2 روشن کردن، روشن ساختن 3 نوره‌کشی 4 نوره، واجبی 5 نوره کشیدن، واجبی کردن 
تنها : 1 عزب، مجرد & متاهل، خانه‌دار 2 تک، فرد، فرید، منفرد، وحید، یکه، یگانه 3 فقط، لاغیر، منحصراً 4 بی‌همتا، طاق، مفرد، واحد 5 یک‌تنه 6 خلوت‌گزین، خلوت‌نشین 
تنه : 1 اندام، بدن، بدنه، تن، تنه، جسم، هیکل & سر 3 ساقه، ساقه اصلی درخت، کنده، نون 
تنهایی : 1 اعتزال، انزوا، انفراد، عزلت، گوشه‌نشینی 2 خلوت 3 تجرد 
تنی : 1 بدنی 2 مربوط به تن 3 از یک پدر و مادر & ناتنی
تنیدن : 1 تار بافتن 2 بافتن، تابیدن 
تنیده : بافته، منسوج، تابیده 
تواب :صفت 1 توبه‌پذیر، بخشاینده 2 توبه‌گر، توبه کننده، بازگشت‌کننده 3 توبه‌پرست 
توابع : 1 متعلقات، وابسته‌ها 2 حومه‌ها 3 اطراف 4 پیروان، چاکران 5 پی‌آمدها، نتایج 6 تابع‌ها 
تواتر : 1 ترادف، ترتب، تسلسل، توالی 2 فرکانس، بسامد 
تواجد : به وجد آمدن، وجد کردن، شور نمودن 
توارث : 1 ارث بردن، به هم‌ارث دادن، به ارث رسیدن، از هم ارث بردن 2 ارثی، موروثی 
تواری : 1 دربه‌دری 2 اختفا 3 دربه‌در شدن 4 پنهان شدن 
توازن : 1 برابری، تعادل 2 قرینه، موازنه 3 هم‌سنگی، هم‌وزنی 4 تناسب، موزونی 
توازی : 1 محاذات 2 برابر شدن، هم‌سود شدن 3 مقابل گردیدن، مقابل هم بودن، محاذی هم بودن 
تواضع : 1 افتادگی، خاکساری، خشوع، خضوع، خفض جناح، شکسته‌نفسی، فروتنی، نرم‌خویی & تفرعن 2 فروتنی کردن، خاشع بودن، خاضع بودن & تفرعن ورزیدن، تکبر کردن، کبر ورزیدن 
تواضع کردن : 1 فروتنی کردن، خضوع کردن 2 تعظیم کردن، ادای احترام کردن 
توافق : 1 آشتی، سازش، سازگاری، هم‌دلی 2 موافقت 3 اتحاد، وفاق، وفق 2 سازگار شدن، سازش کردن، متفق شدن، متحد شدن & مخالفت، ناسازگاری
توافق داشتن : سازگاربودن، با هم ساختن، هم‌آهنگ بودن 
توافق کردن : به توافق‌رسیدن، سازش کردن، موافقت کردن، سازگارشدن 
توالت : 1 آرایش، بزک 2 آب‌ریزگاه، بیت‌الخلاء، حاجت‌گاه، خلا، دست‌شویی، کابینه، مبال، مبرز، مستراح
توالت کردن : آرایش کردن، بزرگ کردن، خود را آراستن 
توالد : 1 تناسل، تولید مثل، زادن، زادوولد، زایش 2 تولیدمثل کردن، زادوولد کردن 
توالی : 1 تسلسل، تناوب، تواتر 2 پیاپی رسیدن، دمادم شدن 
توانا : 1 پرقدرت، توانمند، زورمند، قادر، قدرتمند، قوی، نیرومند 2 باقدرت، متنفذ، مقتدر & ناتوان
توان : 1 استطاعت، استعداد، انرژی، تاب، تحمل، توانایی، رمق، زور، طاقت، قابلیت، قدرت، قوا، قوت، کارآیی، نیرو، وسع، یارا 2 قوه، نما
توانایی : استطاعت، اقتدار، تسلط، توانمندی، پرتوانی، طاقت، عرضه، قدرت، قوا، قوه، مقاومت، نفوذ، نیرو، وسع & ناتوانی
تو :حرف 1 اندرون، داخل، در، درون & برون، خارج 2 پرده، لایه 3 رشته، لا 
توانستن : ازعهده برآمدن، توانایی داشتن، درتوان داشتن، قدرت داشتن، یارستن 
توان‌سوز : تحمل‌گداز، توان‌فرسا، طاقت‌سوز، طاقت‌فرسا
توان‌فرسا : تحمل‌گداز، توان‌سوز، خسته‌کننده، سخت، شاق، طاقت‌سوز، طاقت‌فرسا، کمرشکن، ناتوان‌ساز، ناتوان‌کننده 
توانگر : 1 بی‌نیاز، تاجر، ثروتمند، دارا، دولتمند، غنی، مالدار، مایه‌ور، متعین، متمکن، متمول، متنعم، مستطیع، مستغنی، منعم & فقیر، درویش 2 توانا، قادر، زورمند، قوی & ضعیف، ناتوان 
توانگری : استطاعت، بی‌نیازی، تمکن، تنعم، دارایی، دولتمندی، غنا & فقر
توانمند : 1 توانا، زورمند، قوی، نیرومند & ناتوان 2 باقدرت، متنفذ، بانفوذ 
توانمندی : 1 انرژی، زور، قدرت، قوه، 2 زورمندی، نیرو، نیرومندی & ناتوانی 3 نفوذ 
توامان :m‌a'o‌t[اسم باهم، جنابه، دوقلو، همزاد
توام : 1 با، باهم، همراه 2 جفت، هم‌زاد
توبره : خرجین، کیسه بزرگ 
توبه‌آمیز : انابت‌آمیز 
توبه : استغفار، انابت، انابه، پشیمانی
توبه‌دار :اسم پشیمان، تائب، تواب، توبه‌کار، نادم
توبه‌کار :صفت پشیمان، تائب، توبه‌دار، نادم
توبیخ : 1 تنبیه، گوشمالی، مجازات & تشویق 2 سرزنش، شماتت، قدح، مواخذه، مذمت، ملامت، نکوهش 3 نکوهیدن، سرزنش کردن & ستودن، مدح کردن 
توبیخ شدن : 1 سرزنش شدن، شماتت شدن، ملامت شدن 2 تنبیه شدن، مجازات شدن 
توبیخ کردن : 1 نکوهیدن، سرزنش کردن، ملامت کردن 2 تنبیه کردن، مجازات کردن 
توپ : 1 گوی لاستیکی 2 گلوله 3 آتشبار، سلاح جنگی، جنگ‌افزار سنگین ودور برد 4 طاقه 5 تشر، معاتبه 
توپ‌وتشر : پرخاش‌تهدیدآمیز، تهدید عتاب‌آمیز 
توپیدن : درشتی کردن، عتاب کردن، کردن، پرخاش کردن & نواختن، ملایمت‌به خرج دادن 
توت : تود، درخت توت 
توتستان : توتزار 
توتک : 1 نی‌لبک 2 طوطی 3 نان‌قندی 4 گنجینه 
توتیا : 1 اکسید روی، سنگ سرمه 2 بلوط دریایی 3 خارپشت دریایی 
توجع : 1 اندوهمندی، تالم، دردمندی، دردناکی & سلامت 2 دردناک شدن، دردمند شدن، نالیدن 
توجه : 1 تدقیق، دقت، مبالات، مداقه، نگرش 2 پرستاری، تیمار، دل‌سوزی، علاقه، مراقبت، مواظبت 3 اعتنا، التفات، رعایت، عنایت، مبالات، محل، مراعات، ملاحظه، وقع 4 پروا 5 تمایل، میل 6 نگهداری 7 روی کردن، روی آوردن 8 تیمار داشتن، غمخواری
توجه کردن : 1 التفات کردن، اعتنا کردن، مراعات کردن، رعایت کردن 2 روی آوردن 3 تیمار داشتن، غم‌گساری کردن، غم‌خواری کردن 4 دل‌سوزی کردن 5 دقت کردن 
توجیه : 1 تبیین، تشریح، توضیح، شرح 2 موجه‌سازی 3 دلیل‌تراشی 4 روی‌آوری 5 روی آوردن 
توچال : یخچال طبیعی 
توحش : 1 بربریت، سبعیت، وحشیگری 2 نافرهیختگی 3 وحشی شدن & تمدن
توحید : 1 اقرار به یگانگی خدا کردن، ایمان به وحدانیت خدا داشتن، به یکتایی‌خدا ایمان آوردن، خدا را یگانه دانستن 2 یکی‌شمردن 3 یگانه کردن، یگانه دانستن 
توخالی : پوچ، پوک، مجوف، میان‌تهی & پر
تودار : 1 آب‌زیرکاه، موذی 2 حیله‌گر، محیل، مکار، نیرنگ‌باز 3 دورو، ریاکار 4 ظاهرساز 5 خوددار 
تودد : 1 دوستی، محبت، وداد 2 دوست شدن، دوستی کردن، اظهار دوستی کردن 
تودل‌برو : 1 جذاب، دوست‌داشتنی 2 ملیح، بانمک 3 شیرین‌حرکات 
تودماغی : خیشومی، غنه‌ای 
توده : 1 انبوه، پشته، تلمبار، خرمن، کومه 2 جمهور، خلق، عامه، عوام، مردم 3 گروه، نجد & فرد 4 جمع 
توده‌شناسی : فولکور 
تودیع : 1 بدرود، خداحافظی، وداع 2 بدرود گفتن، خداحافظی کردن، وداع کردن 3 امانت‌گذاری، ودیعه 4 ودیعه‌گذاشتن 
تودیع کردن :خداحافظی کردن، وداع کردن، بدرود گفتن 
تور :اسم 1 تله، جال، دام 2 تار، تیره 3 سیر، گردش، گشت، سفر، سیاحت 
تورع :فعل 1 پارسایی، پرهیزگاری، پرواپیشگی، تقواپیشگی، تدین، تقوا، زهد، ورع & ناپارسایی 2 پارسا بودن 3 پرهیختن، پرهیز کردن، تقوا پیشه کردن 
تور کردن : 1 به دام انداختن، شکار کردن، صید کردن 2 رام کردن (جنس‌مخالف) 
تورم : 1 آماس، انتفاخ، برآمدگی، نفخ، ورم 2 آماس کردن، ورم کرن، آماسیدن 3 افزایش غیرمعقول قیمت‌ها 
توره : شغال 
توزیع : 1 پخش، پراکنش، 2 پراکندن، پخش کردن، پراکنده ساختن 3 بخش، تسهیم، تقسیم، قسمت
توزیع کردن : 1 بخش کردن، تقسیم کردن، قسمت کردن 2 پراکندن، پراکنده ساختن، پخش کردن 
توزین : 1 سنجیدن، وزن کردن، 2 سنجش 
توسری‌خور : خفیف، خوار، ذلیل
توسط کردن : وساطت کردن، میانجیگری، واسطه شدن، وسیله شدن 
توسط : 1 میانجیگری، وساطت 2 میانجیگری کردن، وساطت کردن 3 ازطریق، وسیله 
توسع : 1 فراخی، گشادگی 2 فراخ شدن، گشاده شدن، گسترده شدن، وسعت‌یافتن 
توسعه : 1 بسط، پیشرفت، عمران، گسترش، وسعت 2 بسط دادن، گسترش‌دادن، پیشرفت کردن 
توسعه‌طلب :صفت امپریالیست، سلطه‌جو، سلطه‌طلب
توسعه‌طلبی : استعمار، امپریالیسم 
توسعه‌یافته : آباد، پررونق، پیشرفته، مترقی & توسعه‌نیافته، عقب‌مانده 
توسل : 1 آویزش، اعتصام، تشبث، تمسک، دستاویز 2 دست به دامان‌شدن، متوسل شدن، دستاویز گرفتن 
توسل جستن : متوسل‌شدن، دست به دامان شدن، تشبث کردن 
توسن :اسم 1 اسب، باره، سمند، فرس 2 رام‌ناشدنی، سرکش، وحشی
توسنی : سرکشی، عصیان، وحشیگری 
توسیع : 1 گسترش‌دهی، وسعت‌دهی 3 وسعت دادن، گشاده کردن، گسترده کردن 3 توانگر شدن 4 فراخی، گشادی 
توشه : 1 آذوقه، ارزاق، برگ، جیره، خواربار، خوراکی، زاد، قوت، قوت‌لایموت، نوا 3 رزق، روزی 4 اندوخته، ذخیره 5 بار، بنه 6 ره‌توشه، زادراه
توشیح : 1 امضا، توقیع 2 آراستن، زینت دادن، مزین کردن 
توصیف : 1 تشریح، تعریف، توضیح، شرح، وصف 2 ستایش کردن، ستودن، وصف کردن 
توصیه : 1 اندرز، پیشنهاد، سفارش، نصیحت، وصیت، وعظ 2 سفارش کردن 3 اندرز دادن، نصیحت کردن 4 وصیت کردن 
توصیه کردن : 1 سفارش کردن 2 نصیحت کردن، پند دادن، اندرز دادن 
توضیح : 1 ایضاح، بسط، تاویل، تبیین، تشریح، تعریف، تفسیر، تفصیل، توجیه، توصیف، روشنگری، روشن‌سازی، شرح 2 شرح دادن، بیان کردن، واضح ساختن 
توضیح دادن : تشریح کردن، شرح دادن، واضح ساختن، آشکار کردن، بیان کردن 
توضیحی : تبیینی، تشریحی، توصیفی
توطئه : اسباب‌چینی، تبانی، دسیسه، دوزوکلک، زمینه‌سازی، ساخت‌وپاخت، مقدمه‌چینی 
توطئه کردن : دسیسه کردن، ساخت‌وپاخت کردن، تبانی کردن، اسباب‌چینی کردن، مقدمه چیدن، مقدمه‌چینی کردن 
توطئه‌گر :اسم توطئه‌چی، توطئه‌کننده، دسیسه‌باز، دسیسه‌چی، دسیسه‌کار، دسیسه‌گر
توطن : 1 اقامت‌گزینی، وطن‌گزینی 2 وطن گزیدن، وطن اختیار کردن، جا گرفتن 
توغ : توق، درفش، رایت، علم 
توفان :صفت 1 باد، تندباد، کولاک 2 غران، غوغاکنان
توف : غلغله، غوغا، فریاد
توفیدن : 1 غریدن، داد و فریاد کردن، غوغا کردن 3 شورش کردن، شورش کردن 3 جنبش کردن، نهضت به پا کردن 
توفیر : 1 افزوده شدن 2 اختلاف، افتراق، امتیاز، تباین، تفاوت، فرق، مبانیت، مغایرت & کاهش یافتن، کاستن 3 اضافه درآمد، سود، منفعت 4 مال‌اندوزی 
توفیر کردن : 1 تفاوت کردن، متفاوت بودن، فرق داشتن 2 افزودن 3 فایده بردن، سود بردن 
توفیق : پیروزی، فیروزمندی، کامروایی، کامیابی، موفقیت & ناکامیابی
توقع : 1 امید، انتظار، بیوس، تقاضا، چشم‌داشت، خواست 2 مدعا 
توقف : 1 ایست، بند، درنگ، لنگ، مکث، وقفه & پویایی 2 اطراق & کوچ 3 اقامت کردن، ماندن & عزیمت کردن 4 توقف کردن، درنگ کردن & حرکت کردن، شتافتن 5 ایستایی، رکود، سکون، فترت & تحرک
توقفگاه : 1 ایستگاه، موقف، یام 2 پارکینگ، گاراژ 
توقیر :فعل 1 احترام، بزرگداشت، تعظیم، تکریم 2 احترام گذاشتن، حرمت گذاشتن، بزرگ داشتن & تحقیر
توقیع :فعل 1 امر، امریه، امضا، پی‌نوشت، حکم، دستور، فرمان، منشور، مهر 2 امضا کردن (حکم، فرمان) 3 نشان گذاشتن، مهر کردن 
توقیف : 1 بازداشت، جلب، حبس، دستگیر، زندانی، محبوس & آزاد 2 ضبط 3 بازداشت کردن & آزاد کردن، رها ساختن 4 ضبط کردن، قبضه کردن 
توقیف شدن : 1 بازداشت شدن، حبس شدن، زندانی شدن 2 ضبط شدن، مصادره شدن 
توقیف کردن :بازداشت کردن، جلب کردن، دستگیر کردن & رها کردن 2 حبس کردن، زندانی کردن، محبوس کردن & آزاد ساختن 3 ضبط کردن & واپس‌دادن، رفع توقیف کردن 
توکا : جل، چکاوک، طرقه
توکل : 1 اعتماد، پشتگرمی، تسلیم 2 به‌دیگری اعتماد کردن 3 تفویض کردن (امر به خداوند)، کار خود به خداواگذاشتن، واگذاردن 
توکل کردن : 1 اعتماد کردن، 2 وکیل قرار دادن، وکالت دادن 3 تفویض کردن (امر به خداوند)، کار خود به خداواگذاشتن، به امید خدا بودن 
توگوشی : تپانچه، سیلی
تولا : 1 دوستی، محبت، مودت، مهربانی، وداد، همدمی 2 امید & تبرا
تولد : 1 زا، زایش، 2 میلاد، ولادت، زادروز 3 متولد 4 زادن & وفات 5 پیدایش، پیدایی، ظهور & افول 
توله : 1 نوزاد سگ، بچه سگ 2 نوزاد جانور 
تولیت : 1 سرپرستی 2 ولایت دادن، والی گردانیدن 
تولی : 1 تولا، دوستی، مودت، ولا 2 ولی قرار دادن 3 برگشتن، پشت کردن & تبری
تولید : 1 پدیدآوری، زایش، توالد 2 زادن، زاییدن 3 ایجاد، خلق، فرآوری 4 فرآورده، محصول & مصرف 
تولید کردن : 1 پدیدآوردن، ایجاد کردن 2 فرآوردن 3 ساختن 4 خلق کردن 
تولیدگر :صفت پدیدآورنده، زاینده، سازنده، مولد & مصرف‌کننده 
تولید مثل : تناسل، زادوولد، زه‌وزا، زایش
تومان : 1 تومن، ده ریال، ده‌قران، ده هزار دینار 2 ده هزار سرباز (امیرتومان= ده هزار سرباز) 
تومن : 1 تومان، ده ریال، ده قران 
تومور : غده
تون : 1 آتشخانه گرمابه، آتشدان‌حمام، گلخن 2 تار 2 & پود 
تونل : دالان، زیرزمینی، دهلیز، راهرو، زیرگذر، نقب، سمج، راه زیرزمینی 
تونی :اسم 1 تون‌تاب، کارگرگلخن، گلخن‌تاب 2 دزد، راه‌زن، عیار 3 آواره، خانه‌به‌دوش، دربه‌در
تونیک : 1 بلوز بلند زنانه، جامه‌کوتاه زنانه 2 انرژی‌زا، محرک، مقوی 3 شربت تقویت‌کننده 4 نواخت‌دار (زبان‌ها) گرفتار شدن، به درد سر افتادن، موقعیت دشواریافتن در تنگنا گرفتار آمدن، 
توهم : 1 پندار، خیال، زعم، ظن، گمان، وهم & یقین 2 بیم، ترس، اضطراب، وحشت 3 پنداشتن، گمان کردن 
توهم‌زا : وهم‌انگیز، اوهام‌زا & توهم‌زدا 
توهین‌آمیز : 1 اهانت‌آمیز، اهانت‌بار، موهن، وهن‌آمیز & احترام‌آمیز 2 بی‌ادبانه، غیرمحترمانه
توهین : 1 اهانت، بی‌حرمتی، تحقیر، خوارداشت، وهن & تکریم 2 اهانت کردن، بی‌حرمتی کردن، خوار داشتن، وهن کردن & احترام گذاشتن 3 خوار شمردن 4 سست کردن 
توهین کردن : اهانت کردن، بی‌حرمتی کردن، وهن کردن، خوار داشتن & تکریم کردن، بزرگ داشتن 
تهاتر : 1 معامله پایاپای 2 دعوی باطل 
تهاتری : پایاپای، مبادله متاع، معاوضه کالا 
تهاجم :فعل 1 تاخت، تعرض، تک، حمله، شبیخون، هجوم، یورش & پدافند، دفاع 2 حمله کردن، هجوم بردن، تک زدن & دفاع کردن 
تهاجمی : 1 تعرض‌آمیز، یورش‌گونه 2 تهاجم‌کننده، مهاجم 3 مربوط به‌تهاجم 
تهافت : 1 سقوط، لغزش 2 افتادن، درافتادن 3 پیاپی افتادن 
تهاون : 1 اهمال، سستی، سهل‌انگاری، غفلت، مسامحه 2 اهمال کردن، سستی ورزیدن، سهل‌انگاری کردن، غفلت‌ورزیدن، 3 خوار شمردن & جدیت
ته : 1 بن، بیخ، ریشه 2 پس 3 بنیاد 4 ژرفنا، عمق، قعر 5 آخر، انتها، پایین، زیر، منتهاالیه & رو، سر 
تهتک : 1 بی‌شرمی، پرده‌دری، رسوایی، هتاکی 2 رسوا شدن 
تهجد : احیا، بیتوته، بیداری، شب‌بیداری، شب‌زنده‌داری، مساهرت 
تهجی : هجی کردن، تفکیک‌حروف الفبا، جداسازی حروف الفبا 
تهدیدآمیز : ترساننده، توام‌با تهدید، رعب‌آمیز، رعب‌انگیز، مخوف
تهدید : 1 ارعاب، انذار، بیم، تخویف، ترعیب، وعید 2 ترساندن، بیم دادن 
تهدید کردن : 1 مرعوب ساختن، ترساندن، بیم دادن 2 به مخاطره‌افکندن، به مخاطره انداختن، در معرض خطرقرار دادن 
تهذیب : 1 اصلاح، پاکی، پاکیزه‌سازی، پالایش، تربیت، تزکیه، تصفیه، مهذب‌سازی، پیراستگی 2 مهذب ساختن 
تهکم : 1 ریشخند، استهزا، مسخره، تمسخر 2 دست انداختن 
تهلکه :مخاطره، مهلکه، نابودی، هلاکت 
تهلیل : 1 لااله‌الاالله گفتن 2 تسبیح کردن 
ته‌مانده : 1 باقی‌مانده، به‌جای‌مانده، بقایا، پس‌مانده 2 تفاله، درد
تهمت : اتهام، افترا، بهتان، دروغ، فریه، نمامی 
تهمتن : 1 دلاور، دلیر، شجاع، قوی، گرد، نیرومند 2 رستم 
ته‌نشست : ته‌نشین، درد، رسوب، لرد
ته‌نشین : ته‌نشست، رسوب، درد 
تهنیت : 1 تبریک، درودگویی، شادباش، مبارک‌باد 2 شادباش گفتن، مبارک‌بادگفتن & تسلیت
تهورآمیز : 1 بی‌باکانه، جسارت‌آمیز، دلاورانه، دلیرانه، گستاخانه & بزدلانه 
تهور : بی‌باکی، بی‌پروایی، جرات، جسارت، 2 سرنترسی، دلاوری، دلیری & جبن 
تهوع‌آمیز : 1 تهوع‌آور، قی‌زا، مهوع 2 چندش‌آور، چندش‌زا 
تهوع‌آور : 1 تهوع‌آمیز، قی‌زا، قی‌آور، مهوع 2 مشمئزکننده، چندش‌زا 
تهوع : 1 استفراغ، دل‌آشوب، دل‌به‌هم‌خوردگی، شکوفه، غثیان، قی 2 استفراغ کردن، قی کردن 
تهی : 1 پوچ، تخلیه، خالی، خلاء & پر، مملو 2 عاری 
تهی‌دست : بی‌بضاعت، بیچاره، بی‌چیز، بی‌نوا، تنگ‌دست، تهی‌دست، درویش، بی‌پول، فقیر، گدا، محتاج، مفلس، مفلوک، ناتوان، ندار، نیازمند، یک‌لاقبا & توانگر، دارا، غنی، متنعم، ثروتمند 
تهی‌دستی : استیصال، افلاس، بی‌چیزی، بی‌نوایی، تنگ دستی، درویشی، عسرت، فقر، گدایی، مسکنت، نداری & مکنت
تهی‌سازی :تخلیه
تهیگاه : 1 لگن خاصره 2 دبر، کون، ماتحت 
تهی‌مایه : 1 بی‌سواد، بی‌علم 2 بی‌سرمایه، 3 مالباخته 4 بی‌پول، تنگدست 
تهی‌مغز : احمق، بی‌خرد، جلف، نادان & خردمند، کله‌دار
تهیه : 1 آماده، اندوخته، پیش‌بینی، تامین، تجهیز، تحصیل، تدارک، تدوین، ترتیب، تعبیه، تمهید، تنظیم، تیار، ذخیره، فراهم، مهیا 2 آمادگی، بسیج 3 آماده کردن، فراهم کردن، مهیا کردن 
تهییج : 1 اغوا، برانگیختگی، تحریک، تشویق 2 جنب‌وجوش، شور 3 شوق‌زدگی، هیجان‌زدگی 4 برانگیختن، به‌هیجان آوردن، شوراندن 5 به‌هیجان آمدن، برانگیخته شدن 6 هیجان‌زده کردن، به هیجان‌آوردن 
تیار : 1 آماده، تدارک، تهیه، فراهم، مهیا، حاضر 2 درست، کامل، صحیح 
تیار کردن : آماده کردن، حاضر کردن، فراهم کردن، مهیا کردن 
تیپا :i‌t[اسم اردنگ، اردنگی، پاسار، پشت‌پا، تک‌پا، ضربه‌پا، لچ، لگد
تیپ : 1 یگان نظامی، سه گردان 2 جنس، صنف، سنخ، نوع 3 گروه 4 نمونه 5 وضع ظاهر، سرووضع، شیوه لباس پوشیدن 
تیتراژ : تیربندی، عنوان‌گذاری 
تیراژ : شمارگان، تعداد نسخه چاپ 
تیراژه : رنگین‌کمان، قوس‌وقزح، تیراژی 
تیرانداز : تیرافکن 
تیراندازی : رمی، شلیک، شلیک تیر، گلوله‌باران، مناضلت 
تیرباران : 1 تیراندازی، گلوله‌باران 2 اعدام 
تیردان : ترکش، تیرکش، جوله، کیش
تیررس : 1 برد تیر 2 آماج، پرتاب
تیرک : دیرک، ستون چوبی 2 تیرکوچک 
تیرکش : ترکش، تیردان، جوله، کیش 
تیر :اسم 1 گلوله 2 پیکان، خدنگ، سهم، ناوک 3 گلوله فشنگ 4 عطارد 5 چوب 6 سرطان 7 تاریک، تیره، سیاه، کمرنگ 8 بهره، بخش، حصه، قسمت 9 چوب‌دار بام، دیرک (چادر، کشتی)، شاه‌تیر، حمال 01 مرد اول بازی 11 چوبک، وردنه 
تیرگی : 1 تاری، تاریکی، سیاهی، ظلمت & روشنایی 2 کدورت، کدورت خاطر، کین، کینه 
تیره‌بخت : بدبخت، تیره‌بخت، تیره‌روز، سیه‌روز، سیاه‌بخت، شوربخت، مفلوک & خوشبخت
تیره‌بختی : ادبار، بدبختی، تیره‌بختی، سیه‌روزی، تیره‌روزی، شوربختی، فلاکت، نکبت & خوش‌بختی
تیره :صفت 1 تاریک، تار، دیجور، ظلمانی، مظلم & روشن 2 اسود، سیاه، سیه‌فام، قره، کبود، کدر، مشکی 3 ابهام‌آمیز، مبهم 4 ایل، خاندان، طایفه، قبیله، قوم، نسل 5 جنس، گونه، نوع 6 منغص 7 مکدر، ملول، غمین، حزین، غمگین، گرفته، دژم، غمناک 8 گ
تیره‌دل : 1 بدخواه، قسی‌القلب، & نیک دل، خیرخواه، مهربان 2 بدرای، بدسگال، تیره‌ضمیر، کوردل 3 گمراه، منحرف، نادرست 
تیره‌روز : بداقبال، بدروزگار، سیه‌روز، شوربخت، مفلوک & خوش‌اقبال، خوش‌بخت 
تیره‌روزی : بدبختی، سیه‌روزی، تیره‌بختی، شوربختی، فلاکت، نکبت & خوش‌بختی، نیک‌بختی 
تیره‌ضمیر : بدخواه، تیره‌دل، سیاه‌دل & روشن‌ضمیر 
تیره‌فام : تیره‌رنگ، سیاه‌رنگ، تاریک، سیه‌فام، کدر & سپیدفام، سفیدرنگ 
تیزاب : اسید نیتریک، جوهر شوره 
تیزبازی : زرنگی، رندی، فرصت‌طلبی سودجویانه، منفعت‌طلبی 
تیزبین : 1 تیزنظر، تیزنگر، دقیق، روشن‌بین، زیرک، کنجکاو 2 عاقبت‌اندیش، عاقبت‌نگر، مال‌اندیش 3 صائب‌نظر، باریک‌بین 
تیزپرواز : بلندپرواز، تندرو، تیزبال، تیزپر، سبک‌سیر
تیزپو : بادپا، تندپو، تندرو، سریع، تیزتک، سریع‌السیر & کندرو، کند 
تیزتک : بادپا، تندرو، تیزرو، سریع‌السیر 
تیزتک : چابک، تندرو، بادبا، تیزرو، تیزرفتار 
تیز : 1 تند، حاد 2 چابک، سریع 3 برا، بران، برنده & کند 4 پرادویه 5 تلخ‌مزه، گس 6 باد، ریح، گوز 7 باهوش، دقیق، هوشیار، زیرک & دیرفهم، کم‌هوش 
تیزچشم : 1 روشن‌بین، عاقبت‌بین، مال‌اندیش 2 تیزبین، دقیق، روشن‌بین 
تیزخاطر : تیزطبع، تیزفهم، زیرک، هوشمند، هوشیار
تیزرای : تیزفهم، تیزهوش، دانا، داهی، زیرک، فهیم، هوشمند & کندهوش
تیزرو : بادپا، تندرو، تیزتک، رهوار، سبک‌سیر، فرز & کندرو
تیززبان : چیره، ذلیق، بلیغ، فصیح، زبان‌آور & الکن، پریش‌زبان، زبان‌پریش، گنگ، اصم 
تیز شدن : 1 برنده شدن، براشدن 2 برانگیخته شدن، گوش به زنگ شدن 3 گستاخ شدن، بی‌پروا گشتن 4 مشتعل شدن، شعله‌ور شدن، پرلهیب گشتن 5 پرادویه شدن 
تیزفهم : زیرک، سریع‌الانتقال، ذکی، هوشمند & دیرفهم، بیق، دیریاب 
تیزفهمی : دها، ذکاوت، زیرکی، هوشمندی، هوشیاری & کندفهمی 
تیز کردن : 1 بران کردن، برنده کردن 2 تحریک کردن، برانگیختن 3 پرادویه کردن 
تیزگام : 1 بادپا، تیزرو، تندرو، تیزپا 2 تیزتک، سبک‌سیر 3 سریع، فرز 
تیزهوش : تندهوش، تیزرای، زیرک، سریع‌الانتقال، عاقل، متفطن، متیقظ، هوشمند، هوشیار & کندهوش
تیزهوشی : ذکاوت، زیرکی، سرعت انتقال، هوشمندی & کندهوشی
تیزی : 1 برایی، برندگی & کندی 2 تندی 3 حدت، تندخویی، خشونت، غضب، قهر 4 دم، لبه 
تیشه : تبر، چکش لبه‌تیز 
تیغ : 1 چاقو، حسام، خنجر، دشنه، سیف، شمشیر، قداره، قلیچ، کارد 2 خار، شوک 3 قله، ستیغ 
تیغ زدن : 1 تلکه کردن 2 شمشیر زدن 3 مجروح کردن 
تیغستان : خلنگ‌زار، خارزار، خارستان 
تیغه : 1 دیواره نازک 2 قله‌کوه 3 لبه‌تیز (کارد، چاقو، شمشیر) 
تیفوس : محرقه
تیقظ : 1 بیداری، هشیاری 2 بیدار شدن، هشیار بودن 
تیک : 1 حرکت عصبی و غیرارادی‌عضله صورت، انقباض ناگهانی و غیرارادی‌عضله 2 نشانه (خ)
تیکه پراندن : تیکه آمدن، مزه پراندن، تکه آمدن، متلک گفتن 
تیماج : 1 چرم 2 چرم‌دباغی‌نشده 
تیمار : 1 اندوه، غم 2 اندوه‌گساری، غم‌خواری 3 حضانت، سرپرستی 4 پرستاری، توجه 5 اندیشه، فکر 
تیماردار :اسم پرستار، خدمت‌کار، غم‌خوار، مراقب
تیمارداری : پرستاری، حضانت، خدمت‌کاری، غم‌خواری
تیمارداشت : 1 پرستاری، تیمار، بیمارداری 2 خدمت، مراقبت، مواظبت 3 غم‌خواری
تیمارستان : بیمارستان‌روانی، دارالمجانین، دیوانه‌خانه، دیوانه‌ستان
تیمار کردن : 1 پرستاری کردن، مراقبت کردن، مواظبت کردن 2 خدمت کردن 3 غم‌خواری کردن 
تیمارکش : اندوه‌گسار، غم‌خوار، پرستار 
تیم : 1 اکیپ، باند، دسته، گروه 2 تعهد 3 غم‌خواری 4 کاروان‌سرا 5 اندوه، دل‌تنگی 6 آویشن 
تیمچه : 1 بازار، بازارچه، پاساژ، کاروان‌سرای کوچک
تیمم :وضو یا غسل با خاک 
تیمن : تبرک، خجستگی، فرخندگی، میمنت & گجستگی، نحوست 2 همایون داشتن، فرخنده شمردن 3 تبرک جستن 
تیمی : گروهی، باندی، دسته‌جمعی & انفرادی 
تین‌ایجر :نوجوان 
تینر : مایع فرار رقیق‌ساز، مایع‌حلال و رقیق‌کننده رنگ 
تیوپ : 1 محفظه لوله‌ای (خمیردندان، چسب و ) 2 تویی لاستیک چرخ(اتومبیل، دوچرخه و ) 
تیول : 1 ضیاع، ملک اربابی 2 اقطاع 3 قلمرو فرمانروایی، حیطه نفوذ 
تیه : 1 بادیه، بر، بیابان، صحرا & آبادی 2 سرگردانی، ضلالت، گمراهی 3 تکبر، خودبینی، خودپسندی & تواضع، افتادگی 
ثابت: 1 استوار، برقرار، پابرجا، پادار، پایدار، قائم، قرص، محکم، مستقر، مقاوم 2 باقی، دایم، لایتغیر 3 قطعی، محرز، محقق، مدلل، مسلم، یقین 4 واثق 5 جایگزین 6 بی‌حرکت، جایگیر & متحرک
ثابت‌قدم: استوار، بااراده، باعزم، پابرجا، مصمم & مذبذب، نااستوار
ثار: خون، دم 2 کینه 3 انتقام، خونخواهی، کین‌خواهی، کینه‌کشی
ثاقب: 1 تابان، تابناک، رخشان، روشن، فروزان، منور 2 سوراخ‌کننده، نافذ
ثالث: سوم، سومین
ثانی: 1 دوم 2 تالی، جفت
ثانیه: آن، دم، طرفه‌العین، لحظه، لمحه
ثبات: آرام، استحکام، استقامت، استقرار، استواری، پابرجایی، پایداری، دوام، سکون، وقار & ناپایداری
ثبات: ثبت‌کننده، ضباط، کاتب، محرر 
ثبت: 1 درج، ضبط، مرقوم، مندرج 2 کتابت، نگارش
ثبت‌نام: اسم‌نویسی، نام‌نویسی
ثبوت: 1 استقرار، پابرجایی، استواری 2 پایداری، دوام 3 اثبات، تایید، تحقق
ثروت: تمکن، تمول، دارایی، دولت، غنا، مال، مکنت، ملک، منال، نعمت، نوا، هستی
ثروتمند: تاجر، توانگر، دولتمند، غنی، مالدار، متعین، متمول، متمکن، میلیونر & بی‌نوا، تهیدست، فقیر، گدا
ثری: تراب، خاک، زمین، طین & سما
ثریا: 1 پروین، نرگسه 2 چلچراغ
ثغر: 1 حد، سرحد، مرز 2 دندان، دهان، دهن
ثغور: 1 بندها، حدود، مرزها 2 اسنان، ثنایا
ثفل: باقیمانده، تفاله، درد
ثقب: ثقبه، رخنه، سوراخ، منفذ
ثقبه: رخنه، سوراخ، منفذ
ثقل: 1 بارسنگینی، سنگینی، گرانی، ورز، وزن 2 دشواری، سختی & سبکی
ثقه: 1 اطمینان، اعتماد، وثوق 2 امین، درستکار، مطمئن، موثق 
ثقیل: 1 سنگین، گران، وزین، هوار 2 دیرهضم، ناگوار 3 ناخوشایند & سبک، خوش‌گوار، خوشایند
ثلاث: سوم، ثالث، سه، سه‌گانه
ثلاثه: سه‌گانه
ثلث: 1 ترم 2 سه‌یک، یک‌سوم
ثمر: 1 بار، بر، ثمار، سود، فایده، میوه 2 حاصل، نتیجه
ثمربخش: اثربخش، عامل، کارگر، موثر & بی‌اثر
ثمردار: بارآور، بارور، مثمر، میوه‌دار & بی‌بر، عقیم 
ثمره: 1 حاصل، ماحصل، نتیجه 2 بار، بر، ثمار، میوه
ثمن: ارزش، بها، قیمت، نرخ
ثمین: ارزشمند، پرارزش، پربها، پرقیمت، قیمتی، گرانبها، نفیس & کم‌قیمت
ثنا: 1 تحسین، تمجید، حمد، سپاس، ستایش، مدح، مدیح، مدیحه، منقبت 2 تحیت، درود 3 سپاس، شکر 4 دعا، ذکر 5 ذکرجمیل، ذکرخیر & قدح، هجا، هجو
ثناخوان: 1 دعاگو 2 ستایشگر، مداح، مدیحه‌سرا
ثواب: 1 احسان، کارنیک، نیکی 2 اجر، پاداش، مزد & عقاب، گناه
ثوب: 1 پیراهن، پیرهن، تن‌پوش، جامه 2 رفتار، روش، عمل
ثورت: 1 انقلاب، ثوره، شورش، نهضت 2 کین، کین‌خواهی، کینه
ثیب: 1 بی‌شوهر، بی‌شوی، بیوه 2 پسر، عزب، مجرد 3 زن، نادختر & باکره، بتول، بکر، دوشیزه، عذرا 
جا: 1 اطاق، خانه، مسکن، منزل 2 جایگاه، ماوا، ماوی 3 محل، مقام، مقر، مکان 4 فضا 5 موضع 6 بستر، رختخواب 7 اندازه، حد 7 توانایی، جرات
جاافتاده: 1 باوقار، بزرگسال، پیر، سالدیده، سالمند، سنگین، کهنسال، متین، مسن، معمر 2 پخته، سردوگرم‌چشیده، کارکشته، کامل 3 رسیده
جابه‌جا: 1 بلافاصله، دردم، فوراً
جابجایی: 1 انتقال، نقل، نقل‌مکان 2 حمل 3 سفر، کوچ 4 منتقل & استقرار
جابر: 1 بیدادگر، جبار، زورگو، ستمگر، ظالم، قهار 2 شکسته‌بند & عادل، دادگر
جابرانه: بیدادگرانه، جبارانه، ستمگرانه، ظالمانه، قهرآمیز & عادلانه، دادگرانه
جادار: ظرفیت‌دار، فراخ، فضادار، گشاد، واسع، وسیع & تنگ
جادو: افسون، تسخیر، چشم‌بندی، ساحری، سحر، طلسم، فسون
جادوگر: 1 افسونگر، جادوکار، ساحر، سحار 2 کاهن، معزم، نیرنگ‌باز 3 فریبنده
جادوگری: 1 ساحری، سحر، فسون 2 افسونگری
جاده: اتوبان، راه، شارع، شاهراه، طریق، طریقه
جاذب: 1 دلربا، دلفریب، دلکش، رباینده، فریبنده، گیرا 2 جذب‌کننده، کشنده
جاذبه: 1 جذب، جذبه، جلب، گیرایی 2 کشش، ملاحت & دافعه
جار: 1 بانگ، داد، صدا، صلا، صوت، فریاد، ندا 2 مجاور، همسایه 3 چلچراغ 4 نگهبان 5 هم‌سوگند، هم‌قسم
جارچی: جارزن، جارکش، صلازن، منادی
جارو: 1 جاروب 2 درمنه
جاروجنجال: دادوفریاد، غریو، غلغله، هلهله، هیاهو
جارو کردن: جاروکشی، رفتن، نظافت
جاروکش: رفتگر، سپور، نظافتچی
جاری: 1 روان، ساری، سیال 2 جریان 3 عادله، فعلی 4 رایج، شایع، عادی، متداول، معمول 5 جاریه
جازم: 1 برا، برنده، قاطع 2 بی‌گمان، قطعی 3 خبر، قضیه
جاسازی: 1 تعبیه 2 جعبه‌مخفی 
جاسوس: خبرآور، خبرچین، خبرگیر، راید، کارآگاه، مفتش، منهی
جاشو: ملاح، ملوان
جاعل: 1 جعل‌کننده، سندساز 2 سازنده 3 واضع 4 متقلب
جاکتابی: قفسه، کتابخانه
جاکش: پاانداز، دیوث، قرمساق، قواد
جاکشی: پااندازی، قرمساقی، قوادی، لحاف‌کشی
جالب: جاذب، گیرا، رباینده
جالیز: بستان، پالیز، فالیز، کشتزار، لته، مزرعه
جام: 1 پیاله، ساتکین، ساغر، صراحی، قدح، کاسه 2 شیشه
جامد: جماد، سخت، سفت، منجمد
جامع: تام، فراگیر، کامل، مستوفا، مشروح، مفصل & ناقص
جامعه: 1 اجتماع 2 جمعیت، سازمان، گروه، مجمع
جامه: 1 پوشش، پوشیدنی، پوشاک، پیراهن، پیرهن، ثوب، حله، دثار، رخت، قمیص، لباس، ملبوس 2 جام، صراحی
جامه‌دان: بقچه، چمدان
جان: 1 روان، روح 2 حیات 3 نفس 4 هوش 5 عزیز، گرامی 4 جن & تن، بدن، انس، پری، پریان
جان‌آفرین: آفریننده، ایزد، پروردگار، خالق، یزدان
جانان: جانانه، دلبر، دوست، محبوب، معشوق، یار
جانانه: 1 جانان، محبوبه، معشوقه، یار 2 تمام‌عیار، حسابی، کامل
جان‌پرور: جانبخش، جانفزا، روحبخش، روح‌پرور
جان‌پناه: 1 پناهگاه، سنگر 2 آلونک، کلبه، ماوا
جان‌کندن: 1 احتضار، نزع 2 رنج‌کشیدن
جان‌نثار: 1 برخی، جانباز، جان‌فدا، فدایی 2 چاکر، مخلص
جان‌نثاری: 1 جانبازی، جانفدایی، فداکاری 2 اخلاص، چاکری
جانب: پهلو، جهت، سمت، سو، طرف، عرض، کرانه، کران، کنار، ناحیه، ور
جانباز: جان‌نثار، دلیر، فداکار، فدایی
جانبازی: ایثار، جان‌فشانی، سربازی، فداکاری
جانبخش: جان‌افزا، جان‌پرور، روح‌انگیز، روحبخش، روح‌پرور
جانبدار: حامی، طرفدار، هوادار & مخالف
جانبداری: حمایت، طرفداری، هواخواهی، هواداری & مخالفت
جاندار: جانور، جنبنده، حی، حیوان، ذی‌نفس، زنده & بی‌جان
جانسوز: جانکاه، جانگداز، جگرسوز، دلخراش، دلگداز، سوزناک
جانشین: بدل، جایگزین، خلف، خلیفه، عوض، قائم‌مقام، نایب، وارث، ولیعهد
جانشینی: 1 خلافت، قائم‌مقامی، نیابت 2 ولایتعهدی 3 وکالت
جانفزا: جان‌پرور، روح‌انگیز، روح‌پرور، روح‌نواز & جانکاه، جانگداز
جانکاه: جانسوز، جانگداز، جگرخراش، دلخراش، دلخراش، دلگداز، رنج‌آور، مولم & جان‌پرور
جانگداز: جانگزا، رقت‌آور، روان‌سوز، روح‌گداز، فجیع، مولم & روح‌نواز
جانماز: تسلیخ، تشلیخ، سجاده، مصلی
جانور: 1 جاندار، حیوان، دابه، دد، سبع، وحش 2 جاندار & آدمی، انسان
جانی: 1 صمیمی، عزیز، گرامی، یکرنگ 2 آدمکش، تبهکار، جنایتکار، قاتل 1 & دورنگ، دورو، 2 سلیم، بی‌آزار
جاودان: پایا، جاویدان، سرمد، فناناپذیر، مخلد، مدام، مستدام & فانی
جاودانگی: پایایی، دیرینگی، قدم، نامیرایی، همیشگی & فنا
جاودانه: 1 ابدی، پایا، جاویدان، مخلد، مستمر، همیشگی 2 دایماً، همواره & موقت
جاودانی: پایا، دیرینگی، سرمدی، نامیرا & میرایی، ناپایایی
جاوید: ابدی، پایا، پایدار، جاویدان، خالد، دایم، دایمی، سرمد، فناناپذیر، قیوم، لایزال، مانا، ماندنی، مدام، همیشگی & زودگذر
جاویدان: ابدی، ازلی، پایدار، جاودانه، جاودان، جاوید، دایم، دایمی، سرمد & موقتی
جاه: آبرو، اعتبار، جلال، دبدبه، درجه، رتبه، شان، شکوه، شوکت، عرض، فر، مجد، مسند، مقام، منزلت، منصب
جاهد: پرتلاش، تلاشگر، جدی، ساعی، کوشا، مجد & کاهل
جاه‌طلب: ریاست‌طلب، زیاده‌طلب، مسندجو، مقام‌پرست، منصب‌جو
جاه‌طلبی: ریاست‌طلبی، مسندجویی، مقام‌پرستی، منصب‌جویی، نامجویی
جاه‌وجلال: احتشام، تشخص، تعین، جلال، حشمت، شکوه، فر
جاهل: 1 بی‌دانش، بی‌علم، بی‌معرفت، غافل، نادان 2 لات، لوطی & دانا
جاهلانه: 1 سفیهانه، نابخردانه 2 لات‌وار & عاقلانه 
جای: به‌ازا، عوض
جای‌پا: اثر، پی، رد، نقش
جایز: 1 حلال، روا، شایست، مباح، مجاز 2 روان، نافذ & ناروا
جایزه: اجر، انعام، پاداش، جزا، خلعت، صله، عطیه، مدال
جایگاه: 1 جا، قرارگاه، ماوا، محل، مرکز، مسکن، مقر، مکان، منزل، موضع، موقف، موقعیت 2 درجه، مرتبه، مقام
جایگزین: 1 جانشین 2 ثابت، مستقر
جایگیر: 1 ثابت، مستقر، مقیم 2 جسیم، دست‌وپاگیر، متمکن
جبار: بیدادگر، جابر، ستم‌پیشه، ستمکار، ستمگر، ظالم، قاهر، قهار & دادگر
جبارانه: بیدادگرانه، جابرانه، ستمگرانه، ظالمانه & دادگرانه، عادلانه
جبان: بزدل، ترسو، جبون، کم‌جرات، کم‌دل & شجاع، شیردل
جبر: 1 ضرورت 2 اجبار، زور، ستم، ظلم، عنف، فشار، قهر 3 ریاضی & اختیار، تفویض
جبراً: بزور، عنفاً، قهراً، کرهاً، مجبوراً & مختاراً
جبران: تاوان، ترمیم، تلافی، عوض، غرامت، مغرم
جبرئیل: جبرائیل، جبریل، روح‌الامین، سروش، فرشته، ملک
جبروت: 1 جلال، حشمت، دبدبه، شکوه، شوکت، کبریا 2 عالم‌علیا، جهان‌برین & ناسوت
جبری: اجباری، قسری، قهری & اختیاری
جبل: کتل، کوه، کوهپایه، کوه‌زار، کوهستان
جبلت: خصلت، خو، ذات، سرشت، غریزه، فطرت، نهاد
جبلی: اصلی، ذاتی، طبیعی، غریزی، فطری، نهادین
جبن: باک، بزدلی، بیم، ترس، خوف، رعب، محابا، مهابت، هراس & شجاعت
جبون: بزدل، ترسو، جبان، کم‌جرات & شیردل، شجاع
جبه‌پوش: زره‌پوش، سلاحدار، مسلح
جبهه: 1 نما 2 پیشانی، جبین، ناصیه 3 میدان‌جنگ
جت: هواپیما
جثه: اندام، بدن، پیکر، تن، هیکل
جحد: انکار، تکذیب، رد، نفی
جحیم: آتش، جهنم، درک، دوزخ، سقر، نار، هاویه & بهشت
جد: 1 پافشاری، تکاپو، جدیت، جهد، سعی، مداومت، مساعی 2 جدی & هزل، شوخی
جد: 1 اسلاف، پدربزرگ، سلف، نیا، نیاکان 2 بزرگی، عظمت 3 بهره، حظ، نصیب 4 بخت، نیکبختی 5 بی‌نیازی، توانگری
جدا: 1 سوا، مستثنا 2 قطع، وا 3 تنها، فرد، مطلقه، مطلق، منفرد، مهجور 4 جداگانه، علی‌حده، مجزا، منتزع، منفک 5 ممتاز 6 متباین 7 پراکنده، 8، بریده، گسسته، گسیخته، منفصل، منقطع، ناپیوسته & وصل، متصل، پیوسته
جداً: اکیداً، حقیقتاً، شدیداً، قویاً & شوخی
جداافتاده: تنها، دورافتاده، متروک، مهجور
جداجدا: جداگانه، سواسوا، علی‌حده
جدار: 1 پوسته، قشر 2 دیواره، دیوار
جداسازی: افراز، انتزاع، تفکیک، فصل، فک
جداگانه: جدا، جداجدا، سوا، علی‌حده
جدال: آرزم، بحث، پرخاش‌جویی، پیکار، جر، جنگ، حرب، خصومت، رزم، زدوخورد، ستیز، ستیزه، عناد، کشمکش، گیرودار، مجادله، مخاصمه، مرافعه، مشاجره، معرکه، مقاتله، منازعه، مناقشه، نبرد، نزاع، نقار
جدایی: 1 دوری، فراق، فرقت، مفارقت، مهجوری، هجر، هجران 2 طلاق 3 انفکاک 4 انفصال، برش، قطع & وصال، وصل
جدت: 1 تازگی، طراوت، نوی 2 توانگری، دارایی، مال & کهنگی
جدل: پیکار، جنگ، خصومت، داوری، ستیزه، مباحثه، محاجه، منازعه، مناقشه، نزاع
جدول: 1 طرح، نمودار 2 جو، جویبار، نهر
جده: آبی‌بی، بی‌بی، مادربزرگ، ننه & جد، نیا 
جدی: 1 بهمن‌ماه 2 بزغاله‌نر
جدی: 1 جاهد، ساعی، سختگیر، کوشا، مجد، وظیفه‌شناس 2 جد 3 اکید & شوخی
جدیت: اهتمام، تلاش، جد، جهد، سخت‌کوشی، سعی، فعالیت، کوشش، مداومت
جدید: اخیر، تازه، تازه، طری، موخر، نو، نوین & قدیم
جدیداً: اخیراً، بتازگی، تازگی، مجدداً & دور، گذشته
جدیدالتاسیس: تازه‌بنیاد، نوبنیاد & قدیم، قدیم‌التاسیس، قدیمی
جذاب: 1 فریبنده، گیرا 2 تودل‌برو، دلربا، زیبا، ملیح 3 خوشایند، دلپذیر، دلکش
جذابیت: دلربایی، گیرایی، ملاحت
جذام: آکله، ابرص، خوره
جذب: انجذاب، جاذبه، ربایش، کشش
جذبه: 1 دلربایی، گیرایی، ملاحت 2 انجذاب، سلطه 3 خلسه
جذر: بن، پایه، ریشه
جر: جدال، دعوا، کشمکش & صلح
جر: 1 اوقات‌تلخی، عصبانیت، لج 2 پاره، دریدگی 3 بهانه، دبه
جرات: بی‌باکی، بی‌پروایی، تهور، جربزه، جسارت، دلیری، زهره، شهامت، عرضه، گستاخی، وثبه
جراتمند: باجربزه، باعرضه، پردل، دلیر، شجاع & ترسو، جبون
جراحت: 1 جریحه، ریش، زخم، قرحه 2 چرک، ریم 3 صدمه
جراید: 1 روزنامه‌ها، مطبوعات 2 دفاتر، دفترها 3 نیزه‌ها
جرب: اگزما، سودا، گر، گری
جربزه: 1 جرات، شهامت 2 قابلیت، شایستگی، لیاقت 3 زیرکی
جرثومه: 1 اصل، جرثوم، ریشه، مایه 2 انگل، میکرب
جرح: 1 جریحه، خستن، ضرب 2 پس‌زدن، رد
جرس: جلاجل، درای، زنگ
جرعه: آشام، چکه، قطره، قلپ
جرعه‌نوش: 1 باده‌گسار، شرابخوار، میخوار 2 مست
جرقه: اخگر، بارقه، برق، شراره، شرار، شرر، شعله
جرگه: جمعیت، حلقه، زمره، گروه، مجلس، مجمع، محفل
جرم: 1 جسم، ماده 2 رسوب 3 آلودگی، چرک 4 میکرب 5 شیره
جرم: اثم، بزه، تقصیر، جسم، جنایت، جنحه، حرج، خطا، خلاف، گناه، معصیت
جروبحث: گفتگو، مباحثه، مجادله، مکابره
جری: 1 بی‌آزرم، بی‌پروا، گستاخ 2 دلیر، شجاع
جریان: 1 روانی، ریزش، سیلان 2 تداول، رواج 3 روند 4 حیص‌وبیص، خلال 5 قضیه، ماجرا 5 سیر، کوران 6 گردش
جریحه: جراحت، جرح، خستگی، زخم
جریحه‌دار: افگار، خسته، زخمدار، زخمناک، زخمی، مجروح
جریده: 1 روزنامه، مجله، نامه، نشریه 2 دفتر 3 تنها، مجرد، منفرد
جریده‌نگار: روزنامه‌نگار، روزنامه‌نویس، ژورنالیست، خبرنگار
جریمه: بادافره، تاوان، خسارت، غرامت، کفاره
جز: بجز، بغیر، به‌استثنای، سوای، غیر، غیراز، مگر، مگراین‌که، مگر
جزا: بادافره، پاداش، تادیب، تلافی، تنبیه، جایزه، سزا، عقوبت، عوض، مجازات، مزد، مکافات
جزء: 1 پاره، تکه، قطعه 2 شمه 3 عنصر & کل
جزئی: اندک، کم، ناچیز & کلی
جزر: غیض، کش & مد، واکش
جزع: التماس، الحاح، بی‌تابی، بی‌قراری، تضرع، جزوع، زاری، فزع، ناشکیبایی، ناله، ندبه
جزم: استوار، بی‌تردید، قطع، قطعی، محکم، مستحکم
جزو: 1 بخش، پاره، قسمت، لخت 2 عداد، عضو، عضو 3 رهرو، سالک 
جزوه: دفترچه، رساله، کتابچه
جزوه‌دان: کارتن، کلاسور
جزوه‌کش: رحل
جزیره: آبخست، آبخوست، آبخو، آداک
جزیل: 1 بسیار، بی‌شمار، قابل‌ملاحظه 2 بزرگ، عظیم
جزیه: باج، باژ، خراج، گزیت، مالیات
جسارت: بی‌پروایی، تهور، جرات، دلیری، شوخی، شهامت، گستاخی، وقاحت
جسارت‌آمیز: بی‌باکانه، تهورآمیز، جسورانه، شجاعانه، متهورانه
جسامت: تناوری، تنومندی
جست: پرش، جهش، خیز
جستار: بحث، تفحص، جستجو، مبحث
جستجو: استفسار، بررسی، پژوهش، تجسس، تفتیش، تفحص، جستار، سراغ، طلب، کاوش، کنجکاوی، کندوکاو، وارسی
جستجو کردن: تجسس، تفحص، جستن، طلب کردن
جستجوگر: پژوهنده، متتبع، متجسس، متفحص
جستن: پژوهیدن، تجسس کردن، تفتیش کردن، تفحص کردن، جستجو کردن، طلب کردن
جسد: تن، جنازه، کالبد، لاش، لاشه، میت، نعش
جسر: پل، خدک
جسم: 1 بدن، پیکر، تنه، تن، کالبد 2 جرم
جسور: 1 بی‌باک، بی‌پروا، پردل، شجاع، شیردل، نترس 2 بی‌آزرم، بی‌ادب، بی‌حیا، پررو، گستاخ 3 متجاسر & کم‌دل
جسورانه: جسارت‌آمیز، دلیرانه، شجاعانه، گستاخانه
جسیم: پرحجم، تناور، تنومند، حجیم، عظیم‌الجثه
جشن: بزم، جشنواره، چراغانی، سور، شادی، ضیافت، عید، فستیوال، مهمانی
جشنواره: جشن، فستیوال
جعبه: 1 بسته، صندوق، قوطی، مجری 2 تیردان، تیرکش
جعد: زلف، گیسو، مو
جعل: 1 غایط، فضله، نجاست 2 سوسک
جعل: 1 تقلب، دروغ 2 درآوردن 3 ساختگی 4 ازخوددرآوردن، درآوردن، ساختن 
جعلی: تقلبی، ساختگی، قلابی، مجعول، مستعار، موهوم & اصلی، اصیل
جعودت: پر، پرپشت، مجعد & تنک
جغد: بوف، بوم، کنگر، کوف
جفا: آزار، اذیت، بی‌وفایی، بی‌مهری، تطاول، جور، ستم، ظلم، غدر، نامهربانی & مهر
جفاپیشه: آزارپیشه، ستمگر، ظالم، متعدی، نامهربان & مهربان
جفاجو: جفاپیشه، جفاکار، ستم‌پیشه، ستمکار، ستمگر، ظالم، غدار، نامهربان & مهرورز
جفاکار: بیدادگر، بی‌رحم، بی‌مهر، جفاجو، ستمگر، سنگدل، ظالم، غدار، نامهربان & مهربان
جفت: 1 خمیده، کج 2 چوب‌بست 3 سقف
جفت: 1 زن، زوجه، زوج، همسر 2 جور 3 مانند، مثل 4 عدیل، لنگه 5 بغل، کنار 6 مزدوج & تک، طاق، فرد
جفتگیری: 1 بارورسازی، گشن، لقاح 2 جماع، لقاح، مباشرت، مقاربت
جفنگ: بی‌اساس، بی‌پایه، بی‌ربط، بی‌سروته، بی‌معنی، بیهوده، ترهات، مزخرف، مهمل، یاوه
جگر: 1 ریه، شش، کبد 2 عزیز، نازنین 3 دلاوری، دلیری، شجاعت
جگربند: جگرپاره، رود، فرزند
جگرخراش: جانسوز، جگرسوز، دل‌خراش، سوزناک
جگرسوز: جانسوز، جگرخراش، حزن‌انگیز، دردانگیز، سوزناک
جل: 1 پلاس، پوشش، گلیم، نمد 2 همه
جلا: 1 برق، تلالو، درخشش، درخشندگی، صیقل 2 پرداخت 3 آب‌وتاب، رونق 4 آوارگی
جلاد: دژخیم، سلاخ، میرغضب
جلادار: درخشان، درخشنده، صیقلی & بی‌جلا
جلال: احتشام، بزرگی، جاه، جبروت، حشمت، شکوه، شوکت، عظمت، فر، فره، کبریا، مجد
جلالت: بزرگواری، بزرگی، دبدبه، شکوه، فر، فره، کوکبه
جلای‌وطن: آوارگی، تبعید، مهاجرت، هجرت
جلب: 1 احضاریه، احضار، توقیف 2 جذب، ربایش 3 آوردن، بردن، کشیدن & دفع
جلب: 1 حقه‌باز، دغل، متقلب، محیل، مکار، نادرست 2 پست، خوار، دون، زبون، سفله، فرومایه 3 روسپی، زناکار، غر، فاحشه، قحبه، هرجایی
جلباب: 1 پوشه، حائل، حاجز، سجاف، غشا، قشر 2 پوشش، حجاب، ستر 3 پیراهن، جامه
جلد: 1 بشره، پوست 2 پوشش، غلاف 3 لاک 4 محفظه 5 رویه، مقوا
جلد: به‌تعجیل، تند، تندوتیز، تندی، جلید، چابک، چالاک، چست، زرنگی، زرنگ، سریع، شتابناک، فرز & کند
جلدساز: صحاف
جلدی: 1 چابکی، چالاکی، چستی، دلیری 2 سرعت، شتاب، عجله & کندی
جلسه: اجلاس، انجمن، گردهمایی، مجلس، مجمع، نشست
جلف: 1 بی‌وقار، تهی‌مغز، سبک، سبکسر، سخیف 2 بی‌باک، خودسر 3 خودآرا، خودنما & سنگین، متین
جلفی: 1 بی‌وقری، سبکسری 2 خودآرایی & متانت
جلق: استمنا، خودارضایی، طبق
جلگه: دشت، هامون
جلو: 1 برابر، روبرو، رویاروی، مقابل 2 قبال، قدام 3 پیش، نزد 4 لگام، عنان & پشت، خلف، دبر
جلو: 1 شنگ، شوخ 2 سیخ
جلوت: آشکارا، آشکارایی، پیدایی، حضور & خلوت
جلوخان: پیشخوان، درگاه
جلودار: 1 مهاردار 2 پیشقراول، طلایه
جلوس: قعود، نشست، نشستن
جلوگیر: بازدارنده، رادع، مانع، مزاحم
جلوگیری: پیشگیری، خودداری، دفع، قدغن، ممانعت، منع، نهی
جلوه: 1 حضور، ظهور 2 خودنمایی، نمایش، نمود، وانمود 3 تلالو، جلال، حشمت، رونق، شکوه 4 آراستن
جلوه‌گاه: 1 حجله‌خانه، حجله 2 تجلی‌گاه
جلوه‌گر: آشکار، پدیدار، پدید، پیدا، ظاهر، متجلی، منجلی، نمایان
جلوه‌گری: بروز، تجلی، جلوه‌نمایی، ظهور، نمایش، نمود
جلی: آشکار، روشن، منجلی، واضح، هویدا & خفی
جلید: 1 جلد، چالاک، چست، زرنگ 2 چابک‌سوار 3 زورمند، قوی، نیرومند 4 بشک، ژاله، شبنم
جلیس: محشور، مصاحب، معاشر، همدم، هم‌صحبت، همنشین
جلیل: باحشمت، رفیع، شامخ، عالی‌قدر، عظیم، محتشم، والا
جماد: بی‌جان، حجر، سنگ، لهنه & جاندار، ذیروح
جماز: 1 تندپا، تندرو، سریع، سریع‌السیر 2 جمازه، شترتندرو
جماش: افسونگر، دلفریب، شنگ، شوخ، فسونکار
جماع: آرمش، جفتگیری، مباشرت، مجامعت، مقاربت، نزدیکی، وطی، همبستری، همخوابی
جماعت: 1 انجمن، باند، جمع، جمعیت، فرقه، گروه، معشر 2 طایفه، قبیله
جمال: حسن، خوشگلی، زیبایی، صباحت، قشنگی، نیکویی، وجاهت & بدگلی، بدمنظری
جمع: 1 تجمع، جماعت، جمعیت، حزب، دسته، فرقه، گروه، مجمع 2 زمره 3 اضافه، علاوه 4 عده، مجموع، همه 5 گردآوری
جمع‌آوری: تالیف، گردآوری، گردآوردن 
جمعاً: باتفاق، تمام، تماممن‌حیث‌المجموع، همه
جمعه: آدینه
جمعی: عمومی، گروهی، همگانی، همگی & خصوصی
جمعیت: 1 سامان 2 اسباب 3 ازدحام، انبوه، شلوغی، کثرت 3 انجمن، باند، جامعه، جرگه، جماعت، جمع، دسته، عده، فرقه، کانون، گروه، مجتمع، مجمع، محفل، معشر، نفوس
جمل: اشتر، شتر
جملگی: تمام، تماماً، سراسر، سرتاسر، همه
جمله: 1 تمام، کاملاً، کل، همه، یکباره، یکسر، یکسره 2 عبارت 3 زمره، عداد
جمله‌فروش: عمده‌فروش، کلی‌فروشی & جزیی‌فروشی
جمهور: توده، گروه، همگی، همه
جمیع: عموم، کافه، کل، کلاً، مجموع، همگان، همگی، همه
جمیعاً: تماماً، جمعاً، کلاً، یکسر & فرداً، انفراداً
جمیل: آراسته، پریچهر، خوب، خوبرو، خوشنما، خوش‌آیند، خوشکل، خوشگل، زیبا، زیبارو، شکیل، صبیح، قشنگ، ناز، نیکو، وجیه
جن: آل، اجنه، پری & انس، پری
جن‌زده: پری‌زده، مجنون، مصروع
جناب: آستان، حضرت، درگاه، عتبه
جناح: 1 بال 2 سمت، سو، طرف 3 شاخه، فراکسیون، گروه
جنازه: جسد، لاشه، لاش، نعش
جناس: تجنیس، هم‌جنسی
جنایت: 1 بزه، جرم، خلاف، گناه 2 آدمکشی، جنحه، قتل
جنایتکار: آدمکش، تبهکار، جانی، قاتل
جنب: آلوده، محتلم، ناطاهر، نجس & طاهر
جنب: پهلو، جوار، سمت، کنار
جنب‌وجوش: تحرک، تکان، تلاطم، تهییج، جنبش، حرکت
جنبش: 1 اختلاج، اهتزاز، تکان، تلاطم، حرکت، لرز، لرزش، لرزه، لول، وول 2 بعث، تشنج، جوشش، رستاخیز، شورش، نهضت
جنبنده: 1 متحرک 2 جاندار، دابه & جماد
جنبه: 1 جهت، دیدگاه، لحاظ، نظر، وضع 2 گنجایش 
جنت: ارم، بهشت، پردیس، جنان، خلد، دارالسلام، رضوان، فردوس، مینو، نعیم
جنجال: ازدحام، سروصدا، غوغا، فتنه، همهمه، هنگامه، هیاهو
جنجالی: غوغایی، هوچی
جنگجو: دلاور، رزم‌آور، رزمجو، رزمنده، ستیزه‌جو، غازی، مبارز، محارب
جنحه: بزه، جرم، جنایت، گناه
جند: ارتش، خیل، سپاه، فوج، قشون، گند
جندگی: خودفروشی، روسپیگری، فاحشگی، قحبگی
جنده: خودفروش، روسپی، فاحشه، لکاته، معروفه
جنده‌خانه: فاحشه‌خانه، قحبه‌خانه، نجیب‌خانه
جنس: 1 کالا، مال‌التجاره، متاع 2 تیره، سلسله، طایفه، قسم، نوع 3 سرشت 4 صنف، قبیل
جنگاور: جنگجو، حربی، دلاور، دلیر، رزمنده، سپاهی، شجاع، مبارز، محارب، نبرده
جنگاوری: جلادت، جنگجویی، دلاوری، رزمندگی، شجاعت
جنگ: تذکره، دفتر، سفینه، کشکول، گلچین، مجموعه
جنگ: آرزم، آشوب، پرخاش، پیکار، تنازع، جدال، حرب، خصومت، رزم، ستیزه، غزا، غزوه، کارزار، کشمکش، مبارزه، مجادله، محاربه، مشاجره، مصاف، معرکه، مقاتله، منازعه، مواقعه، ناورد، نبرد، وغا، وقعت، وقعه
جنگ‌افروز: 1 پیکارجو، جنگ‌طلب، ستیزه‌جو، متحارب 2 مفسده‌جو & صلح‌طلب
جنگ‌افزار: اسلحه، تفنگ
جنگجو: جنگاور، جنگی، چالشگر، حربی، رزم‌آور، رزمنده، سپاهی، ستیزه‌جو، ستیزه‌گر، ستیزنده، سرباز، سلحشور، شجاع، غازی، مبارز، مبارزه‌جو، متحارب، محارب
جنگجویی: جنگاوری، چالشگری، رزمجویی، سلحشوری، شجاعت، میدانداری
جنگل: بیشه، درخت‌زار
جنگنده: 1 حربی، رزمنده 2 جنگی، سلحشور، مبارز
جنگی: 1 دلاور، مبارز، نستوه 2 جنگنده، حربی
جنوب: 1 قبله، نیمروز 2 جهات، نواحی 3 پهلوها، کنارها & شمال
جنون: دیوانگی، شوریدگی، شیدایی، عقل‌باختگی & عقل
جنون‌آمیز: دیوانه‌وار، شوریده‌وار & عاقلانه
جو: آتمسفر، فضا، هوا
جو: جوغ، یوغ
جواب: 1 پاسخ 2 راه‌حل & پرسش
جواد: بخشنده، جوانمرد، سخاوتمند، سخی، کریم، مکرم & خسیس، لئیم
جوار: 1 جنب، قرب، کنار، نزدیکی، نزدیک 2 پناه، زنهار & بعید
جوارح: اعضا، اندام‌ها
جواز: اجازه، اذن، پته، پروانه، تجویز، تصدیق، رخصت، رخصت‌نامه، روادید، گذرنامه، گواهی، مجوز
جوال: جانخانی، خرجین، عدل، گونی
جوان: برنا، شاب، غلام، کودک، نوباوه، نوجوان، نوچه، نورسته & پیر
جوانب: 1 جهات 2 اطراف، حوالی، حول‌وحوش
جوانمرد: 1 بافتوت، بامروت، بخشنده، بزرگ‌همت، جواد، حر، سخاوتمند، سخی، عیار، فتا، کریم، مرد 2 داش، لوطی & ناجوانمرد، ناکس
جوانمردی: بخشش، بخشندگی، حمیت، سخا، سخاوت، فتوت، لوطی‌گری، مردانگی، همت & ناجوانمردی
جوانی: برنایی، شباب & پیری، کهولت
جواهر: جواهرات، گوهرها
جواهرشناس: جواهری، گوهرشناس، گوهری
جواهرفروش: جواهری، زرگر
جواهرنشان: مرصع
جواهری: جواهرفروش، زرگر، گوهرشناس، گوهری
جوخه: دسته، فوج، گروه
جود: 1 بخشش، بذل، بلندنظری، سخاوت، سخا، کرم 2 جوانمردی، رادی & خست
جور: 1 قبیل، قسم، گونه، نوع 2 شق، شیوه، طور، نحو، نمط، نوع، نهج، وجه 3 سازگار، متناسب، موافق، هماهنگ 4 شبیه، مانند، متشابه، مثل 5 جفت، مرتب & ناجور
جور: 1 بیداد، جفا، ستم، ظلم 2 خط لب جام & داد، عدل، مهر
جوراجور: گوناگون، متنوع، مختلف، نوع‌به‌نوع & همگون، یکسان
جورپیشه: بیدادگر، ستمگر، غدار، ظالم & دادگر
جوز: گردو
جوش: 1 اتصال، پیوند، لحیم 2 داغ 3 جوشش، غلیان 4 اوج، بحبوحه، هنگامه 6 دانه 7 اضطراب، شور 8 گره 9 آشفتگی، حرص، خودخوری، عصبانیت 1 فوران 1 شور
جوشش: انفجار، جنبش، جوشیدن، غلیان
جوشن: جبه، زره
جوشیدن: جوش‌آمدن، جوشش، غلیان، فوران
جوع: گرسنگی، مجاعت، مجاعه & سیری
جوف: پیوست، تلو، داخل، درون، ضمیمه، لا
جوک: شوخی، لطیفه، هزل & جد
جولا: 1 بافنده، جولاه، جولاهه، شعرباف، نساج 2 عنکبوت
جولان: 1 تاخت، تاخت‌وتاز 2 تاختن، دورزدن 3 گردش، ویراژ
جولانگاه: تاختگاه، ساحت، عرصه، میدان
جولاه: 1 بافنده، نساج 2 تارتن، عنکبوت
جولاهه: بافنده، جولاه، نساج
جولاهی: بافندگی، نساجی
جوهر: 1 اصل، ذات، عصاره، کنه، گوهر، گهر، ماهیت 2 چکیده، زبده 3 مرکب & صورت
جوهره: اصل، جوهر، ذات، مایه، نهاد
جوی: جدول، جویبار، رود، نهر
جویا: جوینده، متجسس، متفحص
جویبار: جدول، جوی، رود، نهر
جویدن: خاییدن، مضغ کردن
جوینده: جستجوگر، جویا، متجسس، متفحص
جهاد: 1 غزا، غزوه، مقاتل 2 مجاهدت
جهادگر: 1 جنگجو، رزمنده، غازی 2 تلاشگر
جهاز: 1 بلم، زورق، سفینه، قایق، کشتی، کلک 2 جهیز 3 عضو 4 سیستم
جهان: 1 آفاق، دنیا، عالم، کره‌ارض، گیتی 2 روزگار، زمانه
جهانخواری: استعمار، استعمارگری، استکبار
جهانگرد: جهاندیده، سیاح
جهانگردی: سیاحت، سیروسفر، مسافرت
جهانگشایی: جهانگیری، ظفر، غلبه، فتح، کشورگشایی & جهانداری
جهانگیر: عالمگیر، فاتح، کشورستان، همگانی & جهاندار
جهانی: 1 عالمگیر 2 دنیایی، دنیوی 3 کلی
جهت: 1 جانب، سمت، سو، طرف، کرانه 2 بابت، جنبه، حیث 3 انگیزه، دلیل، سبب، علت
جهد: اهتمام، اهتمام، تقلا، تکاپو، تلاش، جدیت، سعی، کوشش، مساعی
جهش: 1 پرش، جستن، جست، خیز 2 سرشت، طینت
جهل: بی‌اطلاعی، بی‌خبری، بی‌علمی، حماقت، نادانی & دانش، معرفت
جهنم: جحیم، درک، دوزخ، سقر، نار، نیران، هاویه & بهشت
جهودی: جود، کلیمی، موسوی، یهودی
جهیدن: پرش، جستن، جهش، خیز
جهیز: 1 جهاز، جهیزیه 2 توسن
جیب: 1 گریبان، یخه، یقه 2 دل، سینه 3 خریطه، کیسه
جیب‌بر: دزد، سارق، طرار، کیسه‌بر
جیحون: جو، رود، رودخانه، نهر
جید: بی‌آمیغ، خوب، خوش‌خیم، نیک، نیکو & بد، نکوهیده
جیران: آهو، غزال
جیره: 1 سهم 2 آذوقه، توشه، خوراک، سوروسات، سیوروسات، قوت 3 راتب، رستاد، مستمری، مقرری
جیره‌خوار: اجیر، حقوق‌بگیر، مزدور & جیره‌ده، مخدوم
جیش: ادرار، بول، پیشاب
جیش: ارتش، سپاه، عسکر، فوج، قشون، گند، لشکر
جیغ: داد، دادوبیداد، زوزه، شیون، شیهه، صیحه، غریو، فریاد
جیغ‌وداد: دادوفریاد، عربده، غریو، فریاد، ولوله، همهمه
جیفه: 1 مردار، میته 2 لاشه
جیوه: زیبق، سیماب
چابک‌اندیش : 1 تیزهوش، تیز، تیزفهم، باهوش، داهی، داهیه، زیرک، هوشیار 2 حاضرجواب 
چابک :قید اسم 1 جلد، چالاک، چست، شاطر، شهم، فرز، قبراق، هژیر & چلمن 2 داهی، زرنگ & تنبل 3 تند، زود 4 زبردست، ماهر 5 تازیانه، شلاق 
چابک‌دست، چابکدست :جلد، تیزدست، زبردست، فرز، ماهر & کند
چابک‌سوار :صفت سوارکار ماهر، سوار فرز، چابک‌عنان
چابکی : جلدی، چالاکی، چستی، زرنگی، فرزی، هژیری & کندی
چاپار : برید، پست، پستچی، پیک، قاصد، نامه‌بر، نامه‌رسان
چاپارخانه : اداره پست، پستخانه، چپرخانه
چاپاری : 1   منسوب به چاپار 2 تند، سریع 
چاپ : افست، طبع 2 منتشر، نشر 3 باسمه 4 دروغ، شایعه 5 گزافه، اغراق
چاپچی :صفت 1 باسمه‌چی، چاپخانه‌دار، طابع، مطبعه‌چی 2 دروغ‌گو، شایعه‌ساز، شایعه‌پرداز 3 گزافه‌گو، لاف‌زن، چاچول 
چاپ‌خانه، چاپخانه : مطبعه، باسمه‌خانه
چاپ‌خانه‌دار، چاپخانه‌دار: چاپچی، مطبعه‌چی
چاپ خوردن : چاپ شدن 
چاپ زدن : 1 چاپ کردن 2 بافتن، سرهم کردن 3 ساختن، جعل کردن، ازخود درآوردن 4 دروغ گفتن، لیچار بافتن 
چاپ کردن : طبع کردن، به‌طبع رساندن، به چاپ رساندن، منتشر کردن 
چاپگر : دستگاه چاپ رایانه‌ای، پرینتر 
چاپلوسانه : 1 تملق‌آمیز، متملقانه، مداهنه‌گرانه 2 ریاکارانه، مزورانه 
چاپلوس : چرب‌زبان، خوشامدگو، زبان‌به‌مزد، سالوس، ظاهرنما، کاسه‌لیس، متملق، مداهن، مداهنه‌گر، خایه‌مال، متصلف، کرنش‌گر، مجیزگو 
چاپلوسی : تبصبص، تصلف، تملق، چرب‌زبانی، مداهنه، دم‌لابه، کرنش، دم‌لیسه، خایه‌مالی، مجیزگویی، کرنش‌گری، 
چاپلوسی کردن :چرب‌زبانی کردن، مداهنه‌گری کردن، مداهنه کردن، خایه‌مالی کردن، زبان‌به‌مزد بودن، کاسه‌لیسی کردن، مجیز گفتن 
چاپنده :اسم تاراجگر، چپاولگر، غارتگر، یغماگر 
چاپی : چاپ شده، به‌طبع‌رسیده، مطبوع & خطی، دست‌نوشته
چاپیدن : 1 به‌یغما بردن، تاراج کردن، چپاول کردن، چپو کردن، غارت کردن، لاشیدن، غارتیدن 2 لخت کردن، دزدیدن، تالان کردن 
چاچول‌باز : 1 پشت‌هم‌انداز، چاخان، لافزن 2 حقه‌باز، شارلاتان، فریب‌کار، مزور، محیل، مکار، حیله‌گر، نیرنگ‌باز 3 دورو 4 زبان‌باز 5 هوچی 
چاچول‌بازی : 1 پشت‌هم‌اندازی، لاف‌زنی 2 زبان‌بازی، هوچیگری 3 حیله‌گری، نیرنگ‌بازی، دورویی 4 حقه‌بازی، فریب‌کاری، تزویر، شیادی 
چاچول :صفت 1 گزافه‌گو، حقه، 2 فریب، کلک، مکر، نیرنگ، تزویر 3 دورویی 4 طرار، دزد 5 حقه‌باز، شارلاتان
چاخان‌بازی : چرب‌زبانی، تملق‌گویی 2 پشت‌هم‌اندازی
چاخان :صفت 1 پشت‌هم‌انداز، حراف، حقه‌باز، شارلاتان، گزافه، لاف، لافزن، گزافه‌گویی، گزافه‌گو، خشت‌مال 2 دروغگو، دروغ‌زن، دروغ‌باف 3 دروغ، حرف‌مفت 
چادر : 1 حجاب، سرانداز، مقنعه 2 خرگاه، خیمه، سایبان، سراپرده، مظله، شادروان
چادرنشین : 1 خیمه‌نشین 2 ایلات 3 بیابان‌نشین، صحراگرد، صحرانشین، عشایر 4 بادیه‌نشین، بدوی & شهرنشین، متمدن 5 کوچ‌نشین، کوچگر، کوچی 
چادری :صفت 1 باحجاب، حجابدار، محجب، چادرپوش، محجبه، محجوب & بی‌حجاب 2 پوشیده، مستور 
چارپا : چاروا، حیوان بارکش، ستور، استر، خر، الاغ، قاطر & دوپا
چارپاره : 1 گلوله نامنظم 2 پاره‌آجر، پاره‌خشت 
چارپایه : کرسی 
چارتر :
چارچوب : 1 چهارچوب، چهارچوبه، چارچوبه 2 قالب، کادر 3 اسکلت، بدنه، قاب 4 حیطه، قلمرو 
چار : 1 چهار 2 چاره، گریز 3 کوره‌سفال‌پزی، کوره‌آجرپزی 4 سزاوار، لایق 
چارخانه : شطرنجی 
چارسو : 1 چهارسو، چهارسوق، چهارراه(بازار) 2 چهارجهت، جهات‌اربعه 3 چهارپر، چهارپهلو(آچار) 
چارشانه : تنومند، چهارشانه
چارق : پاتابه، کفش، چارغ، پای‌افزار، پای‌پوش
چارقد : چارق، حجاب، روسری، لچک، محجر، مقصوره، مقنعه 
چارک : 1 ربع، یک‌چهارم 2 چاوش، نقیب 
چارگوش : چاربر، مربع، چهارضلعی، چهارگوشه 
چارمیخه : استوار، محکم، معتبر، چهارمیخه 
چاروا : چارپا، چهارپا، حیوان‌بارکش، الاغ، خر، شتر، قاطر، ستور، چهارپایان & دوپا
چاروادار : چهارپادار، مکاری
چاروناچار : خواه‌ناخواه، خواهی‌نخواهی، به‌ناچار 
چاره‌اندیش :صفت چاره‌جو، چاره‌ساز، چاره‌پرداز، چاره‌گر، چاره‌پژوه، چاره‌سگال، مدبر
چاره اندیشیدن :چاره‌جویی کردن، چاره‌گری کردن، راه‌حل‌جستن، تدبیر کردن 
چاره‌پذیر : 1 حل‌شدنی، قابل حل 2 علاج‌پذیر، درمان‌پذیر 3 چاره‌بردار 4 اصلاح‌پذیر & چاره‌ناپذیر، نشدنی، حل‌ناشدنی 
چاره‌پذیری : درمان‌پذیری، علاج‌پذیری، & چاره‌ناپذیری، درمان‌ناپذیری، نشدنی، حل‌ناشدنی 
چاره جستن : 1 درمان کردن، علاج کردن 2 چاره طلبیدن، چاره ساختن، تدبیر اندیشیدن 3 از عهده برآمدن 
چاره‌جو :اسم چاره‌اندیش، چاره‌پژوه، چاره‌ور، چاره‌گر، تمهیدگر، مدبر، علاج‌کننده، علاج‌اندیش 
چاره‌جویی : تدبیر، چاره‌اندیشی، چاره‌گری، وسیله‌سازی، وسیله‌یابی، تمهیدگری، صلاح‌اندیشی 
چاره‌جویی کردن :چاره‌جستن، چاره‌اندیشی کردن، چاره‌طلبیدن، راه‌حل جستن 
چاره : 1 درمان، علاج، مداوا، وید 2 راه‌حل 3 تدبیر، ترفند، حیله، زیرکی، مکر 4 تمهید، وسیله 5 گزیر & ناگزیر
چاره‌ساز :صفت 1 چاره‌جو، چاره‌بر، مصلحت‌بین، مدبر، چاره‌کننده، سبب‌ساز، چاره‌گر & چاره‌سوز، سبب‌سوز 2 علاج‌گر 3 باری‌تعالی، خدا 
چاره‌سازی : 1 چاره‌جویی، مصلحت‌سازی، مصلحت‌بینی، تدبیر، سبب‌سازی، چاره‌گری & چاره‌سوزی، سبب‌سوزی 2 علاج‌گری 
چاره کردن : 1 علاج کردن 2 چاره جستن، چاره ساختن، چاره‌جوئی کردن، چاره اندیشیدن 3 راه‌حل یافتن 4 درمان کردن 
چاره‌گر :صفت چاره‌جو، چاره‌ساز، علاج‌بخش، چاره‌پرداز 
چاشت : 1 ناهار، ناهاری & شام 2 طعام چاشت 3 صبح‌هنگام، چاشتگاه، میانه‌روز
چاشنی : 1 طعم، مزه 2 رب، سس 3 ماده منفجره 4 نمودار، نمونه 
چاقالو : بسیار چاق، فربه‌گوشتالو، مسمن 
چاق : 1 پروار، تنومند، خپل، خپله، سمین، فربه، گوشتالو، مسمن & لاغر، مردنی 2 تندرست، سالم، سرحال، قبراق & بیمار، مریض، مریض‌احوال 3 پرحجم، درشت، ضخیم 4 باارزش، بزرگ، پرمایه 5 کله‌گنده، ثروتمند، معتبر، بااعتبار
چاقچور : پاخچور، دولاغ، شلوارگشاد زنانه 
چاق‌سلامتی :احوال‌پرسی 
چاق شدن : 1 فربه شدن، گوشتالو شدن & لاغر شدن 2 پروار شدن، پرواری شدن & لاغر شدن 3 بهبود یافتن، به‌شدن، معالجه شدن
چاق کردن : 1 فربه کردن، پروار کردن، 2 بهبودی بخشیدن، معالجه کردن 
چاقو : تیغ، خنجر، دشنه، سنان، شفره، شمشیر، کارد، سکین 
چاق‌وچله : 1 گوشتالو، فربه 2 سالم، تندرست، قبراق، سرحال 
چاقوکش :صفت 1   چاقوزن، زخم‌زن 2 شریر، باج‌گیر، اوباش 
چاقوکشی : 1 چاقوزنی، زخم‌زنی 2 شرارت، اوباشیگری، باج‌گیری 
چاقی : اضافه‌وزن، سمن، فربهی & لاغری
چاک :اسم 1 ترک، درز، رخنه، 2 منفذ، سوراخ، شکاف، فاق 3 پارگی، دریدگی 3 پاره، دریده 4 قباله، بنچاق 5 دریچه، پنجره 6 سپیده صبح 
چاک‌چاک : پاره‌پاره، پرچاک، چاکدار، هراش‌هراش
چاک دادن : پاره کردن، دریدن، شکافتن، درانیدن & دوختن 
چاکرانه :قید بنده‌وار، چاکروار & ارباب‌وار، ارباب‌منشانه
چاکر : بنده، خادم، خدمتکار، خدمتگزار، غلام، گماشته، مستخدم، نوکر & ارباب، آقا 3 بنده، این‌جانب، ارادتمند، مخلص
چاکرنواز : چاکرپرور، بنده‌نواز، زیردست‌نواز 
چاکری : 1   بندگی، خدمتکاری، نوکری & آقایی 2 اخلاص، 
چال افتادن : گود شدن، فرو رفتن (گونه) 
چالاک : 1 آماده، تند، تندوتیز، جلد، چابک‌دست، چابک، چست، زرار، زرنگ، سریع، شاطر، شهم، فرز، قبراق 2 بلند، موزون، زیبا 3 جای بلند، مکان مرتفع 4 دزد 
چالاکی : جلدی، چابکی، چستی، زرنگی، سبکی
چال :صفت چاله، حفره، فرورفتگی، گودال 2 عمیق، گود 3 آشیان، آشیانه 4 گور(حیوانات) 5 غاز، خرچال، مرغابی (آ)هوبره 6 آشیانه، لانه 7 شتربچه 8 اسب سفید، بزپیشانی‌سفید 
چالش‌انگیز :صفت 1 مساله‌ساز، مساله‌زا، مساله‌برانگیز 2 بحث‌انگیز، جنجال‌برانگیز، جنجال‌آفرین، جدال‌برانگیز 
چالش : 1 خرامیدن، خرامش، نازخرامی 2 تکبر، غرور 3 جولان 4 جنگ وجدال، زدوخورد، کشمکش 5 تلاش، مبارزه 6 مساله، موضوع 7 مباشرت، هماغوشی 
چالشگر : 1 جنگ‌جو، رزم‌آور، رزم‌جو، ستیزه‌جو، مبارز، مبارزطلب 2 حشری، شهوت‌ران 3 نخوت‌خرام، نازخرام 4 خرامان
چالشگری : 1 جنگ‌جویی، ستیزه‌جویی، مبارزه، رزم‌آوری، رزم‌جویی، ستیزه‌گری، مبارزطلبی 2 نازخرامی 3 شهوت‌رانی 
چال کردن : 1 دفن کردن، مدفون کردن & نبش کردن 2 زیر خاک پنهان کردن 3 کندن، حفر کردن & پر کردن 4 گود کردن، گودال کندن 5 لانه ساختن 
چاله : 1 چال، حفره، گود، گودال، مغاک 2 چاهک، چاه کوچک 3 مشکل‌مالی، کم‌بود
چاله‌چوله : گودال، چاله
چاله‌میدونی : 1 منسوب به محله چاله میدان 2 لات، زورگو 3 بی‌ادب، بی‌تربیت، نافرهیخته 4 زشت، رکیک 5 بی‌ادبانه، لات‌منشانه 
چامه : ترانه، چکامه، سرود، شعر، قصیده، نغمه & چانه 
چامه‌سرا :صفت 1   شاعر، آوازخوان 2 چامه‌گو، چامه‌زن، آوازخوان، سرودخوان، قصیده‌گو، نغمه‌خوان، نغمه‌سرا، غزل‌خوان 3 قصیده‌گو، قصیده‌سرا، ترانه‌سرا، چکامه‌سرا 
چامیدن : 1 ادرار کردن، شاشیدن 2 ریدن، غایط کردن 3 سرگین‌انداختن 
چامین : 1 ادرار، بول، شاش 2 غایط 3 سرگین 
چانه انداختن : مردن، فوت کردن، جان دادن 
چانه : 1 چنه، حنک، ذقن، زنخدان، زنخ 2 چونه، گلوله خمیر 3 سخن‌منثور & شعر، چامه، سخن منظوم 4 پرگویی 5 تخفیف‌گیری & مکاس 
چانه زدن : 1 تخفیف‌گرفتن 2 پرگویی کردن، پرچانگی کردن، چانه‌جنبانی کردن 
چانه‌زنی : 1 تخفیف‌گیری 2 پرگویی، پرحرفی 
چاو : 1 ناله، زاری 2 بانگ، صدا
چاووش : پیشرو قافله، طلایه، نقیب قافله 2 راهنمای زوار 3 اشعارمذهبی 4 حاجب، چاووش‌خوان، چاووشگر 
چاه : 1 بئر، چه 2 فاضلاب 
چاه‌سار، چاهسار : 1 گودال‌عمیق، چاه 2 دهانه چاه، سرچاه & چاه‌بن 3 زمین پرچاه
چاهک : 1 چاه کوچک 2 گودال کم‌عمق 3 فاضلاب 4 ممر فاضلاب، گذرگاه فاضلاب 
چاهک‌روب :صفت چندال، چاه‌خو، کناس، هاری
چاه‌کن :صفت 1   چاهجو 2 مقنی، چاه‌خو، چاخو، چخو 3 کننده چاه 
چاه‌کنی : مقنی‌گری، چاه‌جویی
چاهی :صفت 1 منسوب به چاه 2 زندانی 3 گناه‌کار 
چایش : سرماخوردگی، زکام، چایمان، چاییدگی 
چایمان : زکام، سرماخوردگی 
چاییدن : زکام شدن، سرماخوردن 
چپ افتادن : 1 دشمن‌شدن 2 دشمنی کردن، مخالفت کردن، کینه‌توزشدن، خصمانه رفتار کردن & همراهی کردن 
چپ‌اندرقیچی : 1 کج‌ومعوج 2 ضربدری 3 بی‌نظم، پراکنده 
چپاندن : 1   به زور فرو کردن، به زور جا دادن، زورچپان کردن، تپاندن 2 قالب کردن، (جنس بنجل با قیمت زیاد)
چپان : ژنده، کهنه، مندرس 
چپانی : 1 ژنده‌پوشی، کهنه‌پوشی 2 بی‌سروپا، رند 
چپاول : تاراج، تالان، چپو، غارت، لاش، نهب، یغما، غارتگری 
چپاولچی :صفت چپاولگر، تاراجگر، غارتگر، یغماگر، یغمایی، چپوچی 
چپاول کردن : غارت کردن، به‌تاراج بردن، به‌یغما بردن، تاراج کردن، چپو کردن 
چپاولگر :صفت تاراجگر، چپاولچی، چپوچی، غارتگر، یغماگر
چپ‌چپ نگاه کردن: 1   خصمانه‌نگریستن، معترضانه نگاه کردن 2 طمع‌کارانه‌نگریستن 3 با سوء‌نیت نگاه کردن 4 باسوء‌ظن نگاه کردن 
چپ دادن : 1 فریفتن، گول‌زدن، فریب دادن 2 منحرف ساختن، ردگم دادن‌آدرس عوضی دادن 3 ترک کردن، رها کردن، واگذاشتن 
چپر : 1 برید، پست، چاپار 2 پرچین 3 کپر
چپ‌روی : 1 تندروی، افراطی‌گری 2 افراطی‌گرایی 3 خلاف‌ورزی، ناسازگاری، نسازمی 4 مخالفت‌خوانی 5 چپ‌گرایی 
چپ‌روی کردن : 1 تندروی کردن 2 افراطی بودن 3 خلاف‌ورزیدن 4 مخالفت کردن 
چپ زدن : 1 چپ کردن، تغییر مسیر دادن، انحرافی رفتن، منحرف شدن(از راه) 2 تندروی کردن، افراطی بودن 
چپش : بزغاله، بزیکساله 
چپ شدن : 1 چپه شدن، پرت شدن، واژگون شدن 2 منحرف شدن 
چپق : پیت، چوپوق، آلت تدخین‌توتون، چپوق & قلیان، سیگار 
چپکی : 1 وارونه، واژگون & راستکی 2 زان‌سو 
چپ‌گرا :صفت 1 دست‌چپی، چپ‌رو، متمایل به چپ 2 کمونیست 3 سوسیالیست & راست‌گرا
چپ :صفت 1 میسره، یسار & یمین 2 یسار & میمنه 2 کژبین 3 چپه، واژگون 4 احول، کاچ، کاژ، لوچ 5 کمونیست & کاپیتالیست 6 چپ‌دست 7 نادرست، ناراست & راست 8 مخالف، دشمن 9 خمیده، کج
چپو : تاراج، چپاول، غارت، لاش، نهب، یغما
چپوچی :صفت 1 چپاولگر، غارتگر، یغماگر، چپاولچی، تاراجگر، یغمایی 2 دزد 
چپو شدن : غارت شدن، به‌تاراج رفتن، تاراج شدن، چپاول شدن، تاراج‌شدن، به غارت رفتن، به یغما رفتن 2 به هدررفتن، پای‌مال شدن 
چپو کردن : 1 غارت کردن، چپاول کردن، به یغما بردن، تاراج کردن 2 به سرعت خوردن، زود مصرف کردن 3 نابود کردن، از بین بردن 
چپه :صفت 1 پرت، واژگون 2 پارو
چپی : 1 دست‌چپی، چپ‌گرا & راست‌گرا 2 چپه‌شده، چپ‌شده، واژگون‌شده(وسائط نقلیه) & سالم 
چتر : آفتاب‌گردان، سایبان 2 گرد، گردی 3 چتر نجات 3 قوس
چتری : 1 چترمانند 2 گرد، دایره‌وار، مدور 
چچول : خروسه، چچوله، چوچوله 
چخماق : 1   آتش‌زنه، پازند، چخماغ، قداحه، فروزینه، مرو 2 تبرزین 
چخیدن : 1 حرف زدن، دم‌زدن 2 کوشیدن، تلاش کردن، سعی کردن 3 ستیزه کردن، جنگیدن، مبارزه کردن 4 دشمنی کردن، خصومت‌ورزیدن
چدار : اشکسل، پابند، مهار (پای‌ستور)
چدن : آهن، پولاد
چرا : 1   برای‌چه، به چه دلیل، به چه‌علت، ازچه، به چه جهت، & زیرا، برای‌اینکه، چون 2 آری، بله & نه، خیر
چرا : 1 چریدن 2 علف‌چری 
چراخوار : چراخور، چراگاه، مرتع، مرغزار، علف‌چر، سبزه‌زار، علفزار
چراخور : چراگاه، چراگه، راود، سبزه‌زار، علف‌چر، علفزار، چرامین، مرتع، مرغزار
چراغ‌آویز : چلچراغ، قندیل
چراغ‌افروز :روشنی‌بخش 
چراغانی : آذین‌بندی، جشن، چراغان
چراغانی کردن : 1 آذین بستن، با چراغ تزئین کردن 2 جشن‌گرفتن 
چراغ : 1 جلوند، چلچراغ، سراج، فانوس، مشکات، مصباح 2 لامپ 3 لامپا 4 رهنما 5 علامت 6 خورشید 7 دشت، دشت‌اول (گدایان و معرکه‌گیران) 
چراغدان : جاچراغی، چلچراغ، فانوس
چراغ زدن : 1 روشن وخاموش کردن (چراغ خودرو)، علامت دادن، چراغ دادن 2 چشمک زدن، اشاره کردن 
چراغ‌واره : چراغدان 
چراگاه : باده، چراخور، چراگه، چرام، چرامین، علف‌چرا، راود، علفزار، کشتزار، کنام، مرتع، مرغ، مرغزار
چراگه : باده، چراگاه، چرام، چرامین، راود، علف‌چر، علفزار، مرتع
چرامین : 1 چراگاه، علفزار، مرتع، مرغزار 2 علف، علوفه، کاه 
چرایی : علت، دلیل، سبب، انگیزه
چرباندن : افزودن، اضافه کردن، زیادتر کردن
چرب‌دست، چربدست : 1 فرز، جلد، چابک، زرنگ 2 استاد، ماهر 3 زبردست 4 هنرمند، شیرین‌کار 5 حقه‌باز، تردست 
چرب‌دستی، چربدستی : 1  جلدی، چابکی، فرزی، 2 مهارت، زبردستی، تردستی، استادی 3 شیرین‌کاری 4 هنرمندی
چرب : 1 روغن‌آلود، روغن‌دار، روغنی 2 پرروغن 3 پیه‌دار 4 بهتر، مرغوب‌تر 5 دلپذیر، خوش‌آیند، مطبوع، شیرین 
چرب‌زبان : 1  خوش‌سخن، چرب‌گفتار، شیرین‌زبان 2 چاپلوس، زبان‌به‌مزد، متملق، مداهنه‌گر & بدزبان 3 چاچول، چاچول‌باز، حراف، زبان‌باز 
چرب‌زبانی : 1  خوش‌سخنی، چرب‌گویی، چرب گفتاری، شیرین‌زبانی 2 تملق، چاپلوسی 3 تعارف مداهنه، مجامله، مجیزگویی 4 چرب‌گویی، چرب‌گفتاری 
چرب‌زبانی کردن : 1 چاپلوسی کردن، تملق گفتن 2 سخنان‌فریبنده گفتن 3 خوشامدگویی کردن
چربش : 1   پیه، چربی، روغن 2 رجحان، فزونی، برتری، تفوق 3 غلبه، چیرگی
چرب‌وچیله : آلوده به‌روغن، روغنی، چرب‌وچیلی، کثیف، آلوده & پاک، تمیز 
چربی : 1 پیه، دنبه، شهله 2 دهن، روغن، زیت 3 چربه، 4 سرشیر، قیماق & گوشت 5 ملایمت، نرمی 
چربیدن : 1 افزون شدن، زیاده شدن، سنگین‌تر شدن، فزونی یافتن 2 چیره شدن، چیرگی یافتن، غالب شدن، غلبه‌یافتن 3 برتری داشتن، برتری یافتن، رجحان‌داشتن، سر بودن، سر شدن 
چرت‌آلود : خواب‌آلود، خواب‌آلوده، چرتکی 
چرت :صفت بیراه، چرند، حرف‌مفت، مزخرف، مهمل، یاوه، سخن بیهوده
چرت : پینکی، بیدار و خواب، خواب‌سبک، نوم، قنیم‌خواب، هجوع، چرتک 
چرت زدن : 1 نیم‌خواب‌بودن 2 تهویم، به خواب کوتاه رفتن 
چرتکه : چتکه، شمارشگر، حسابگر 
چرت گفتن : یاوه گفتن، حرف مفت زدن، چرند گفتن، مهمل بافتن، مزخرف گفتن، لیچار بافتن، یاوه‌سرایی کردن 
چرت‌وپرت :اسم چرند، لاطائل، مزخرف، مهمل، هذیان، یاوه 
چرچر : سورچرانی، خوش‌گذرانی، عیش‌ونوش
چرچر کردن :
چرخ : آسمان، فلک، گردون 2 گردونه 3 چرخه 4 حلقه، دایره، گرد 5 دوچرخه 6 دور، گردش 7 چرخشت، معصر 8 چرخاب، چرخ‌آب 9 طاق، طاق‌ایوان 1 0 دستگاه پنبه‌ریسی 11 دستگاه‌دوخت، ماشین دوخت 21 تیرکمان، کمان 31 حرکت دورانی 41 چرغ، صقر 
چرخاب : 1 آسیا، آسیاب 2 چرخ آب‌کشی 3 گرداب 
چرخان : 1 چرخنده، دوار 2 گردان
چرخ‌انداز : تیرانداز، کماندار، کمانگیر، چرخچی، کمانگر 
چرخاندن : 1 به حرکت درآوردن، به دور خود گرداندن، وادار به چرخیدن کردن، چرخانیدن، چرخ دادن 2 به جریان‌انداختن 3 اداره کردن 4 کنترل کردن، مهار کردن
چرخ‌بال، چرخبال : هلیکوپتر، بال‌گرد & هواپیما، کشتی، خودرو 
چرخ خوردن : 1 چرخیدن، چرخ زدن 2 گشت زدن، پلکیدن، پرسه زدن 
چرخش : 1   دور، دوران، گردش 2 تغییرجهت، تغییرموضع 
چرخشی : 1 دورانی 2 گردشی
چرخ کردن : 1 تراش‌دادن 2 تراشیدن 3 خرد کردن 4 ریزریز کردن 
چرخه : 1 تناوب، دور، سیر، سیکل 2 چرخ، گردونه 3 کلاف نخ 
چرخیدن : 1   حرکت دورانی‌داشتن، چرخ خوردن، چرخ زدن، دور خودگردیدن، گردیدن، گشتن 2 پیچیدن 3 اداره‌شدن 4 پرسه زدن، این‌سو و آن‌سو رفتن 5 جریان داشتن، تکرار شدن 
چرده : 1   رنگ، فام، لون 2 رنگ چهره، رنگ پوست 
چرس : بنگ، حشیش
چرس : 1 چراگاه، مرتع 2 بند، حبس، زندان 3 آزار، اذیت، شکنجه 4 نیازدرویشان، متاع‌گدایی 
چرسی :صفت معتاد به چرس، افیونی 
چرک‌آلود : آلوده، چرکناک، چرکی، چرکین، کثیف & نظیف
چرک :صفت 1 آلوده، پلشت، کثیف، پلید، نجس & تمیز 2 چرکین، ریم، خون فضله، قذرات، کثافت، لکه، وسخ 2 جراحت، جرم، عفونت 3 شوخناک 
چرک‌تاب : تیره، تیره‌رنگ، سیاه (لباس، پارچه)
چرک شدن : کثیف شدن، چرکین شدن، چرکناک شدن 
چرک کردن : 1 عفونی‌شدن، عفونت کردن 2 کثیف کردن، چرکین کردن & تمیز کردن 3 کیسه کشیدن، چرک‌زدایی کردن، شوخ برگرفتن (از تن واندام) 
چرکناک : آلوده، چرک‌آلود، چرک‌دار، چرکین، کثیف
چرک‌نویس : پیش‌نویس، مسوده & پاکنویس
چرکین : آلوده، پلشت، پلید، چرک، چرک‌آلود، ریم‌آلود، شوخگن، کثیف، ناپاک، نجس & پاکیزه، تمیز 
چرکینی : پلیدی، دناست، کثافت & پاکیزگی
چرم : ادیم، پوست، تیماج، پوست‌دباغی‌شده 
چرم‌ساز : چرمگر، دباغ، صرام، چرم‌پیرا، پوست‌پیرا 
چرمه : اسب، اسب سفید 
چرمین : چرمی، از جنس چرم 
چرند : بی‌ربط، بی‌معنی، بیهوده، پوچ، چرت، لاطائل، مزخرف، مهمل، نامربوط، یاوه
چرنده : علف‌خوار، علف‌خور 
چروک : چین، شکن، شکنج، کرس
چروک شدن : چروک‌برداشتن، چروک خوردن، چین‌دار شدن، چروک‌افتادن، ناصاف شدن، چروکیده شدن & صاف‌شدن 
چروکیدن : چروک خوردن، چین‌وچروک‌دار شدن، ناصاف شدن، بی‌اتو شدن & صاف شدن، اتودار شدن
چروکیده : 1 چروک‌خورده، چین‌وچروک‌دار 2 ناصاف، بی‌اتو & صاف، اتودار، اتوکشیده
چریدن : 1 چرا کردن، علف‌چری کردن، علف خوردن 2 پلکیدن، ول‌گشتن، پرسه زدن، 3 خوردن
چریک : 1   پارتیزان، رزمنده، میلیشیا 2 جنگ‌جوی داوطلب، نیروی نظامی‌غیررسمی، حشر، لشکر نامنظم 
چریکی : 1 مربوط به چریک 2 چریک‌وار 3 جنگ‌های نامنظم
چزاندن : آزار دادن، اذیت کردن، شکنجه کردن، زجر دادن 
چسان : چه‌جور، چطور، چگونه، به‌چه‌نحو 
چسباندن : متصل کردن، وصل کردن، پیوند زدن، چسبانیدن 
چسب : سریش، سریشم، موادچسبنده 
چسبناک : چسبنده، لزج
چسبنده : چسبناک، لزج
چسبیدگی : اتصال، التصاق
چسبیدن : 1   پیوستن، متصل‌شدن 2 محکم گرفتن 3 التصاق 4 محکم‌شدن 5 تمسک 6 مشغول شدن، سرگرم شدن 
چسبیده : متصل، مرتبط، ملصق
چست : 1   تند، جلد، چالاک، چیره‌دست، زرنگ، سریع، فرز 2 استاد، ماهر 3 محکم، استوار 4 برازنده، موزون & ناموزون
چستی : جلدی، چابکی، چالاکی، شهامت، مهارت
چسی آمدن : 1 پز دادن، فیس کردن، افاده فروختن 2 تفاخر کردن، فخرفروختن 3 خودنمایی کردن، متکبرانه رفتار کردن 
چشاندن : 1 خوراندن 2 نوشاندن 
چشایی : چشش، ذایقه، ذوق & بویایی 
چشته : 1 طعمه، نواله 2 چاشنی، مزه 3 چاشت 
چشش :فعل 1 چشایی، ذوق، طعم، 2 مذاق، مزه کردن، چشیدن 2 التذاذ
چشم‌انتظار : چشم‌به‌راه، منتظر
چشم انداختن : نگاه کردن، نگریستن، نظر افکندن، دید زدن، چشم‌گرداندن 
چشم‌انداز : 1   افق 2 دورنما، منظر، منظره، نما 
چشم‌بسته :قید 1 بی‌خبر، ناآگاه 2 ناآگاهانه 
چشم‌بند : 1 روبنده 2 پیچه، چشم‌پوش، چشم‌پیچ، نقاب 3 شعبده‌باز، مشعبد، نظربند 
چشم‌بندی : 1   تردستی، جادو، سحر، شعبده، شعبده‌بازی، 2 چشم‌غره، نگاه خشم‌آلود 
چشم‌به‌راه :  امیدوار، مترقب، متوقع، منتظر، نگران، چشم‌انتظار 
چشم به هم زدن :آن، طرفه‌العین، لحظه، لمحه
چشم‌پزشک : کحال & بیطار
چشم‌پوشی : 1   اغماض، صرفنظر 2 عفو، گذشت، نادیده‌گیری، نادیده‌انگاری، غمض عین 
چشم پوشیدن : 1 اغماض کردن، نادیده گرفتن، صرف‌نظر کردن، گذشت کردن، چشم‌پوشی کردن 2 گذشتن، رها کردن
چشم‌پوشی کردن : 1 اغماض کردن، صرف‌نظر کردن، نادیده‌گرفتن، نادیده انگاشتن، غمض عین کردن 2 گذشت کردن
چشم‌تنگ : 1 دیده‌تنگ، تنگ‌نظر 2 بخیل، حسود 3 آزمند، آرزو 
چشم‌تنگی : 1   بخل 2 حسادت 
چشم‌چران : نظرباز، طامح & چشم‌پاک
چشم‌چرانی : نظربازی & چشم‌پاکی
چشم خوردن : 1 به‌چشم‌آمدن، به‌نظرآمدن، دیده شدن، چشم‌زخم‌خوردن، چشم‌زده شدن 2 محسوس بودن، مشخص بودن 
چشم‌داشت، چشمداشت :آرزو، امیدواری، امید، انتظار، توقع، طمع
چشم داشتن : توقع داشتن، امید داشتن، امیدوار بودن، آرزو داشتن، منتظربودن
چشم‌دریده : 1 بی‌شرم، بی‌حیا 2 وقیح، پررو، بی‌ادب 
چشم : 1 دیده، عین 2 دید، رویت، نظر، نگاه 3 امید، انتظار، توقع 4 عزیز، گرامی 5 چشم‌زخم 6 حدقه 
چشم‌رس : دیدرس
چشم‌روشنی : هدیه، کادو، پیشکشی (برای نوعروس ونوداماد یا مسافرتازه وارد)
چشم‌زخم : تعویذ، نظر بد
چشم‌زد : لمحه، لحظه، آن، ثانیه 
چشم زدن : 1 چشم‌زخم‌زدن، چشم کردن 2 ترسیدن، واهمه کردن، هراس داشتن 3 دودل بودن، مردد بودن، تردیدداشتن، یک‌دل‌دودل کردن 
چشم‌سفید : 1   بی‌حیا، بی‌آرزم، بی‌شرم 2 پررو، گستاخ 3 لجباز، لجوج، یکدنده 4 حرف‌نشنو، خودرای، خودسر 
چشمک : 1 اشاره با گوشه‌چشم، اشارت‌نظربازانه، ایما، نظربازی 2 کورسو 
چشم‌گیر، چشمگیر :صفت 1  تماشایی 2 قابل ملاحظه، شایان‌توجه، زیاد، فراوان 3 مهم، باارزش 4 پرجلوه 
چشم‌نواز : جمیل، خوش‌ریخت، خوش‌منظر، زیبا، شکیل & بدمنظر 
چشم نهادن :منتظرماندن، انتظار کشیدن، چشم به راه بودن 
چشم‌وچار : 1 بینایی، دید 2 چشم، دیده 
چشم‌وچراغ :صفت 1 عزیز، محبوب 2 دردانه، سوگلی 3 گل‌سرسبد، شمع‌جمع، شمع‌محفل 
چشم‌ودل‌پاک : 1 عفیف، نجیب، پاک‌دامن 2 پاک‌نیت 3 امین، درستکار، مورداطمینان 
چشم‌ودل‌سیر : 1 بی‌نیاز، مستغنی 2 بلندطبع 3 قانع، خرسند 4 بی‌حرص، بی‌آز & آزمند، حرص‌ورز، آزور، طمع‌کار، طامع 
چشم‌وگوش‌بسته : 1 بی‌اطلاع، ناهشیار & چشم‌وگوش باز، هشیار، هوشیار، مواظب 
چشم‌وگوش : جاسوس، خبرچین، خبرگیر 
چشم‌وهم‌چشمی :رقابت، حسدورزی، هم‌سری
چشمه : 1 آب‌جای، افراس، سلسبیل، عین، کوثر، ینبوع 2 اصل، مبدا، منبع، منشا 3 سوراخ ریز، منفذ 4 مایه 5 نوع، قسم، نمونه 6 دهانه، سوراخ 7 معدن 
چشمه‌سار : چشمه‌زار، چشمه‌گاه، سرچشمه، چشمه‌خیز، منبع، ینبوع 
چشیدن : 1 خوردن، مزه کردن، مزیدن 2 ذوق 3 چشش 4 آزمودن، تجربه کردن 5 احساس کردن، درک کردن، دریافتن، لمس کردن 
چطور : چسان، چگونه، به چه‌نحو، به چه طریق 
چغاله : میوه‌نارس، کال، نارس، نرسیده 
چغانه : 1 ساز 2 قانون 3 شعر، قصیده 
چغز : غوک، قورباغه، وزغ
چغل :اسم سخن‌چین، نمام، خبرکش
چغلی : 1 شکایت، شکوه، شکوائیه 2 بدگویی، تضریب، سخن‌چینی، سعایت، نمامی 3 غیبت 4 گزارش 
چفت :صفت 1 بست، زرفین، قلاب‌پشت در، کلون، لنگر 2 تنگ، چسبان 3 استوار، محکم، سفت 4 دم، بیخ، نزدیک
چکاد : 1 تارک، سر، فرق سر، هباک 2 ذروه، راس، قله 3 پیشانی، جبهه 4 جنه، سپر 
چکامه : ترانه، چامه، شعر، قصیده
چکامه‌سرا : ترانه‌سرا، تصنیف‌سرا، شاعر، غزل‌سرا، چکامه‌گو 
چکاندن : 1   چکانیدن، قطره‌قطره ریختن 2 شلیک کردن، ماشه کشیدن 
چکاوک : جل، چکاو، چکانه، چکاوه، سرخاب، مرغابی، هوژه
چک :صفت 1 تپانچه، سیلی، ضربت، کتک، کشیده 2 برات، حواله، صک 3 چانه 4 چکه 5 بنچاق، سند، قباله 6 معدوم، نابود
چک خوردن : سیلی‌خوردن، کشیده خوردن، سیلی انداختن & سیلی‌زدن، کشیده زدن 
چکش : مطرقه
چک کردن : 1 بررسی کردن، امتحان کردن، وارسی کردن 2 کنترل کردن، مراقبت کردن 
چکمه : کفش ساق بلند، موزه 
چکه : 1 تراب 2 جرعه، قطره، قلپ 3 تراوش، تراویده، رشحه، ریزش 4 چک، چکانه، نشت 
چکه کردن : تراویدن، نشت کردن، تراوش کردن 
چکیدن : 1   چکه کردن، قطره‌قطره فرو ریختن 2 تراوش کردن 3 نشت کردن 
چکیده : 1 جوهره، خلاصه، عصاره، لب، ملخص 2 افشره، عصاره 3 ماست‌آب‌رفته، آب‌رفته 4 عمود، گرز 
چکی : 1 یک‌جا، وزن‌ناکرده، بی‌متراژ 2 روی هم 3 تخمینی 4 اله‌بختکی 
چگال : 1 سنگین، غلیظ، گران 2 کثیف، متکاثف 3 فشرده، متراکم 
چگالی : تکاثف، غلظت 
چگل :اسم 1   زیبارو، قشنگ & زشت 2 گل‌ولای، لجن 
چگونگی : 1   چونی، کیفیت، 2 وضعیت، حالت & چندی 
چگونه : چسان، چطور، به‌چه‌طریق، به‌چه‌نحو 
چل :اسم 1   ابله، احمق، خل، کانا، کم‌عقل، نادان & عاقل، زیرک 2 دیوانه، مجنون 3 چهل 4 اسب ساق‌سفید  
چلاق :  شل، لنگ، چلاغ 
چلاندن : 1 فشردن، فشاردادن 2 عصاره گرفتن، آب گرفتن، چلانیدن 3 لهیدن 
چلانده : فشرده، شیره‌گرفته، عصاره‌گرفته، له، لهیده 
چلپاسه : باشو، سوسمار کوچک، مارمولک، کلپاسه
چلتوک‌زار : شلتوک‌زار، برنج‌زار 
چلتوک : شالی، شلتوک، برنج(پوست‌نگرفته) 
چلچراغ : جار، چراغ، چراغ‌آویز، چراغدان، قندیل، لوستر
چلچله : 1 پرستو 2 غلیواج، خطاف، زغن 3 لاک‌پشت، سنگ‌شت 
چلچلی : هوس‌بازی، هوس‌رانی، خوش‌گذرانی، بلهوسی
چلگی : 1   چهل‌روزگی 2 چهل‌سالگی 
چلمن : 1   بی‌حال، بی‌دست‌وپا، دست‌وپاچلفتی، سست، سست‌عنصر، نالایق & زبروزرنگ 2 ابله، بله، پخمه، کم‌عقل، کانا & باهوش، عاقل 
چلنگر :صفت آهنگر، زنجیرساز، نعل‌ساز، نعل‌بند، قفل‌ساز
چلو : برنج پخته 
چله : 1 اربعین، چهلم 2 ریاضت‌چهل روزه، چله‌نشینی 3 سردترین چهل روززمستان 4 گرم‌ترین چهل روز تابستان 5 تار 6 زه‌کمان، وتر، زه 7 اربعین، چهلم 8 اعتکاف، چله‌نشینی، عزلت 9 زاویه، زاویه ریاضت 1 0 اوج‌گرما، چهل روز نخست تابستان 1 1 اوج‌سر
چله گرفتن : 1 چله‌نشینی کردن، چله‌داری کردن 2 برگزار کردن (مراسم چهلمین روز درگذشت) 
چله‌نشین : 1 گوشه‌گیر، معتکف، معتزل، منزوی 2 ریاضت‌کش 3 چله‌دار 
چله‌نشینی : 1 گوشه‌گیری، اعتکاف، اعتزال، انزوا 2 ریاضت‌کشی 3 چله‌داری 
چلیپا : 1 خاج، 2 دار، صلیب
چلیدن : 1   روان بودن، خریدارداشتن، رونق داشتن، رونق بخشیدن 2 سزاوارگشتن، لایق بودن 3 فشرده شدن 4 رمیدن 5 جنبیدن 
چلیک : 1 بشکه 2 حلب 3 ظرف استوانه‌ای چوبی
چماق : چوب‌دست، چوب‌دستی، تاباق، شش‌پر، عمود، گرز
چمان :صفت 1 خرامان، خرامنده، نازخرام 2 راهوار 3 پیمانه شراب، چمانه
چمانه : پیاله شراب، پیمانه‌شراب، جام‌صراحی 
چمانی : ساقی
چمباتمه : چمبک، چندک، چک 
چمچه : 1 کفگیر 2 ملعقه، قاشق، آبگردان، ملاقه 
چم : 1 خرام، نازخرام 2 راه، روش، شیوه، طرز، 3 قلق، لم، فوت‌وفن، شگرد 4 رگ خواب، نقطه ضعف 5 سبب، جهت، دلیل، انگیزه، علت 6 داب، عادت 7 بزه، تقصیر، جرم، گناه 8 سینه، صدر 9 آراسته، آماده 01 اندوخته، فراهم 11 رونق، رواج 21 شرح، 
چمدان : جامه‌دان، کیف بزرگ
چمن‌آرا :صفت جمن‌پیرا، چمن‌افروز 
چمن‌پیرا :صفت چمن‌آرا، باغبان، چمن‌افروز
چمن : جوله، سبزه، سبزه‌زار، فریز، قلیب، مرغزار
چمن‌زار، چمنزار : سبزه‌زار، لاله‌زار، مرغزار
چم‌وخم : 1   فوت‌وفن، شگرد، قلق، لم 2 نازوعشوه 3 پیچ‌وخم، خمیدگی
چموش : 1 بدلگام، بدلجام، رموک، سرکش، لگدزن 2 بدرفتار، بی‌سلوک 3 بدقلق & خوش‌قلق 4 متمرد، نافرمان & بفرمان 5 بدجنس، زبل، سرکش، شیطان، ناقلا، نارام & سربه‌زیر 
چمیدن : 1 خرامیدن، نازان راه‌رفتن، با ناز راه رفتن، نازیدن 2 پیچ‌وتاب‌خوردن 3 تاخت آوردن، جولان دادن، تاختن 
چنار : ارس، چنال، صنار 
چنانچه : اگر، درصورتی‌که
چنان :قید 1 مانند، مثل، شبیه، چون 2 مثل آن، مانند آن، شبیه آن & چنین 3 آن‌چنان، آن‌گونه، آن‌طور، آن‌سان & این‌سان 4 بدان‌سان، بدان‌گونه 
چنبر : 1 چنبره، حلقه، دایره، 2 طوق، گردن‌بند، قلاده 3 کمند 4 ترقوه 5 نیم‌دایره، کمان
چنبر زدن : حلقه زدن، دایره‌وار شدن
چنبره : چنبر، حلقه، دایره
چنته : 1 کیسه، توبره 2 توشه‌علمی
چندآوایی : استریوفونیک 
چندان : 1 آنقدر، به‌حدی، آن‌میزان 2 تاآن زمان 3 همین‌که، محض‌این‌که 4 بسیار، زیاد، کثیر، خیلی 
چندپهلو :صفت 1  چندضلع، چندبر 2 مبهم، ابهام‌دار 
چندپیشگی : چندشغلی، چندکاره & تک‌شغلی، تک‌پیشگی 
چند :قید 1   تاکی، تاچند، تا چه‌وقت 2 تعدادی 3 برابر، مساوی، معادل 4 اند، اندک، بضع 
چندجوابی : چندگزینه‌ای، چندانتخابی، چهارجوابی، تستی 
چنددستگی : اختلاف، تفرقه، پراکندگی، اختلاف عقیده، اختلاف رای & اتحاد، هم‌دلی
چندش‌آور : 1 چندش‌انگیز، چندش‌ناک، مشمئزکننده 2 نفرت‌انگیز، نفرت‌بار 
چندش : 1   گزگزه، لرزش، 2 نفرت، اشمئزاز، انزجار، تنفر 
چندکاره : چندمنظوره، چندشغلی، چندپیشگی 
چندل : صندل 
چندمعنایی : چندمفهومی & تک‌معنایی
چندمنظوره :صفت چندکاره
چندی :قید 1   اندازه، کمیت، مقدار & چونی 2 برخی 3 اندکی، تعدادی، کمی 4 اندی 5 زمانی، لختی، مدتی، یک‌چند 
چندین : 1   این‌همه، این‌اندازه 2 مقدار زیاد 3 تعداد زیاد (بیشتراز 02 ) 
چنگار : 1   خرچنگ 2 سرطان 
چنگال : پنجه، چنگ
چنگ : 1 چنگال، مخلب 2 منقار، تک، نوک 3 پنجه، دست 4 اختیار 5 ساز 6 پنجه، خمیده 7 قلاب، کجک 
چنگ زدن : 1 چسبیدن، گرفتن، محکم گرفتن 2 دست‌درازی کردن، چنگ انداختن، چنگ یازیدن 3 تجاوز کردن، تعرض کردن 4 متوسل شدن، متشبث شدن، توسل جستن 5 چنگ نواختن 
چنگ‌زنی : اعتصام، تشبث، توسل
چنگک : قلاب، قلابه، کجک، دروند 
چنگول : چنگ، پنجه 
چنگی : 1 چنگ‌نواز، 2 ساززن، خنیاگر، مطرب 
چنین :قید این‌سان، این‌گونه، این‌طور، مانند این، مثل این 
چو افتادن : شایع شدن، دهن به دهن گشتن 
چو انداختن :شایعه‌پردازی کردن، شایعه‌سازی کردن، شایعه ساختن، شایع کردن
چوب‌بست : تله‌بست، داربست، باردو 
چوب‌تراشی : خراطی
چوب : 1 تیر، ساقه درخت، کنده 2 ترکه، چماق، خیزران 3 شاخه بریده درخت 4 هیزم، هیمه
چوب‌دار، چوبدار :صفت 1 گله‌دار، گوسفنددار، گوسفندفروش 2 قپاندار 3 حارس، محافظ 4 چماق‌دار 
چوب‌داری، چوبداری : 1  گوسفندداری، گوسفند فروشی 2 قپانداری 
چوب‌دست، چوبدست :دستوار، عصا 
چوب‌دستی، چوبدستی :چماق، چوبدست، عصا، عمود
چوب زدن : 1 به چوب‌بستن، کتک زدن، ترکه زدن، فلک کردن، به فلک‌بستن، چوب‌کاری کردن 2 حراج کردن، تعیین کردن، قیمت گذاشتن (در حراجی) 
چوب‌کاری، چوبکاری کردن: 1 شرمنده کردن، شرمسار کردن، مورد لطف و عنایت بسیار قراردادن 2 باچوب زدن، کتک زدن 
چوبک : 1 چوب کوچک 2 اشنان، چوبه 
چوب‌لباسی : جارختی 
چوبه : 1   چوبدستی 2 چوبک، اشنان 3 خدنگ 4 تازیانه 5 زخمه 
چوبین :صفت 1   چوبی، چوبینک، چوبینه 2 سربندسرخ، دستمال سرخ 3 کاروانک (پرنده) 
چوپان : پاده‌بان، راعی، رمه‌بان، شبان، گله‌بان، رمه‌یار
چو : چون 2 اگر، گر 3 وقتی، هنگامی 4 شبیه، مانند، مثل 
چو : شایعه، خبر نادرست
چوک : 1 شباویز، شوک، مرغ حق 2 آلت مردی 
چوگان : 1   چوب سرکج، چوب گوی‌زنی 2 بازی گوی‌زنی 
چول : 1   خمیده، منحنی 2 آلت‌تناسلی، نره 3 بیابان، برهوت 
چون : 1 برای‌اینکه، چون‌که، زیرا 2 چونان، شبیه، مانند، مثل 3 وقتی، هنگامی 4 چسان، چطور، چگونه 5 چو & چرا، برای‌چه 6 اگر 7 تا، تااین‌که 
چون‌وچرا : 1 بحث، گفتگو، اعتراض 2 علت، سبب، دلیل 
چونی : چگونگی، کیفیت & چندی، کمیت 
چهاربر : مربع، مستطیل، چهارضلعی
چهارپا : چاروا، دابه، ستور، نعم
چهارپایان : انعام، دواب، ستوران، مواشی
چهارچوب : چارچوب، قاب، کادر
چهاردیواری : 1 چاردیواری، محیط محصور، فضای محصور 2 حصار 3 محدود 4 خانه شخصی 
چهارراه : ملتقای چهارخیابان، چارراه، تقاطع
چهارمیخه کردن :استوار کردن، محکم‌کاری کردن 
چهارنعل : یورتمه 
چه : چاه، چاهک، فاضلاب 
چه : 1   چون‌که، زیرا 2 خواه خواه 3 بسیار، چقدر 4 چها 
چهچهه : آواز، تحریر، ترجیع، چهچه
چهچهه زدن : 1 آوازخواندن 2 تحریر دادن 
چهر : 1 چهره، رخسار، رخ، رو، سیما، صورت، وجه 2 اصل، نژاد 3 شخصیت 
چهره‌پرداز : تصویرگر، چهره‌نگار، رسام، صورتگر، نقاش، نقشبند، نگارگر، مصور 
چهره‌پردازی : 1 نقاشی، صورتگری، صورت‌سازی، چهره‌سازی، نگارگری 2 طراحی، چهره‌نگاری 3 وصف، توصیف
چهره : 1 رخ، رخساره، رخسار، روی، سیما، صورت، عارض، عذار، قیافه، گونه، لقا، وجه 2 وجهه 3 شخصیت 4 سطح، رویه 5 نما، شکل 
چهره‌نگار : تصویرگر، چهره‌پرداز، رسام، صورتگر، نقاش، نگارگر، مصور 
چیدمان : چینش، دکوراسیون 
چیدن : 1 کندن 2 بریدن، قیچی کردن 3 قطع کردن 4 پهن کردن، گستردن 5 قرار دادن، نهادن 6 زدن، ستردن 7 انتخاب کردن، جدا کردن، گلچین کردن، گزیدن 8 ستردن، پیراستن، اصلاح کردن 9 دانه‌چینی کردن 1 0 ترتیب دادن، مهیا کردن، فراهم کردن
چیرگی : استیلا، پیروزی، تسلط، سلطه، سیطره، ظفر، غلبه
چیره : پیروز، غالب، چیر، فاتح، فایق، قاهر، متسلط، متغلب، مستولی، مسلط، منتصر & مقهور
چیره‌دست : بامهارت، چالاک، چست، زبردست، ماهر & چلمن، دست‌وپاچلفتی
چیره‌زبان : تیززبان، زباندار، سخن‌گزار، سخنور، نطاق & الکن
چیره شدن : فایق آمدن، پیروز شدن، مستولی شدن، تسلط یافتن، استیلایافتن، غلبه یافتن & مغلوب شدن
چیز : جسم، چی، شی، موجود
چیزخور : دواخور، مسموم
چیزدار : 1 ثروتمند، غنی، دارا، متمول & بی‌چیز، فقیر 2 ملاک & دهقان، خوش‌نشین 3 مالک & 1 مستاجر 2 بی‌خانه 
چیزفهم : فهیم، فهمیده، دانا، عاقل & نفهم
چیستان : بردک، پردک، پرسیدنی، لغز، معما
چیستی : ماهیت
چیلان : 1   ابزارآلات، چیلانه 2 عناب 
چین : 1 آژنگ، اخمه، چروک 2 تا، لا 2 تاب، شکن، شکنج، فر، کرس 3 شیار، خط 4 چینه، قشر، لایه 
چین‌خوردگی :
چین خوردن : 1   تا خوردن، چین افتادن، چروک شدن، چین برداشتن، شکنج‌گرفتن، چین‌دار شدن، پرچین شدن، شکنج یافتن 2 گسل‌زدایی 
چین‌برچین : چین‌دار، پرچین، چین‌درچین & 1 صاف، لخت، شلال 
چینه‌دان : جاغر، حوصله، زاغر، ژاغر، شاغر 
چینه : 1 دانه 2 حصار گلی، دیواره گلی، دیوار گلی 3 طبقه، قشر، لایه
چینی : 1   منسوب به چین 2 اهل‌چین، شهروند چین 3 ظروف آبگینه‌ای 
حائز : 1 دارا، دربردارنده 2 گردآورنده، فراهم آورنده، جامع 3 واجد 
حابل : 1 دام‌گستر، شکارچی & شکار، صید 2 جادوگر 3 تار 
حاتم‌بخشی : بذل، بخشش(بسیار و حاتم‌وار) 
حاتم‌بخشی کردن:بخشیدن، بخشش کردن، بذل کردن 
حاتم : 1 حاکم، 2 داور، قاضی 
حاجات : 1 حاجت‌ها، حوائج، خواهشها، نیازمندی، دربایست‌ها، نیازها 
حاجب :اسم 1 پرده، حجاب، 2 بواب، پرده‌دار، دربان 3 حایل، رادع 4 ابرو
حاجت : 1 احتیاج، ارب، دربایست، درخواست، ضرورت، غایت، نهمت، نیاز، نیازمندی 2 آرزو، امید، مراد، مقصود
حاجت افتادن : نیاز پیدا کردن، ضرورت یافتن 
حاجت‌خواه : محتاج، نیازمند، حاجتمند 
حاجت داشتن : 1 احتیاج‌داشتن، نیاز داشتن، نیازمند بودن 2 آرزوداشتن 
حاجتمند : 1 متوقع، محتاج، نیازمند 2 بی‌نوا، تهی‌دست، فقیر، گدا & بی‌نیاز
حاجتمندی : 1 بی‌نوایی، تهی‌دستی، فقر 2 احتیاج، توقع، نیازمندی، وسن & بی‌نیازی
حاجز :اسم 1 دیافراگم 2 حایل، مانع 3 جلباب 4 برزخ 5 ظالم 
حاد : 1 بحرانی، خطرناک، وخیم 2 شدید، تند، سخت 3 مهلک، بران، تند، تیز، بغرنج، دشوار، شاق، غامض، مشکل 4 برا، قاطع & آسان، سهل، کند 
حادث :اسم 1 تازه، جدید، نو & قدیم 2 اتفاق، پیشامد، واقع، وقوع 3 آفریده & آفریدگار 4 مخلوق & خالق
حادث شدن : 1 پدیدآمدن، ظاهر شدن، پیدا شدن، ظهور کردن 2 ایجاد شدن، به وجود آمدن، خلق شدن 3 رخ‌دادن، به وقوع پیوستن، اتفاق افتادن 
حادثه‌آفرین :صفت 1 حادثه‌زا 2 حادثه‌خیز، حادثه‌ساز 
حادثه : 1 اتفاق، پیشامد، تصادف، رخداد، رویداد، سانحه، عارضه، قضیه، ماجرا 2 مصیبت، واقعه 3 آسیب، بلا 
حادثه‌جو : غوغاطلب، فتنه‌جو، ماجراجو، ماجراطلب، واقعه‌طلب، غوغایی، فتنه‌انگیز، مخاطره‌جو، مخاطره‌طلب، & سلیم، سلیم‌النفس، مصلح، مصلحت‌جو، آرامش‌طلب 
حادثه‌جویی : فتنه‌انگیزی، فتنه‌جویی، ماجراجویی، ماجراطلبی، واقعه‌طلبی، غوغاطلبی، مخاطره‌جویی، مخاطره‌طلبی 
حادثه‌ساز : مساله‌ساز، مشکل‌آفرین، حادثه‌زا 
حاد شدن : 1 وخیم‌شدن، خطیر شدن، خطرناک شدن، بحرانی شدن 2 شدت یافتن، شدید شدن 3 بغرنج شدن، پیچیده شدن، غامض شدن 4 دشوار گشتن، مشکل شدن 
حاده : بسته & 1 منفرجه، باز 2 قائمه 
حادی : 1 حدی‌خوان، سرودخوان 2 شتربان، شترران 
حاذق : 1 آزموده، استاد، باتجربه، پخته، چیره‌دست، تیزهوش، زبردست، زیرک 2 کارآزموده، کاردان، ماهر، مجرب & بی‌تجربه، ناآزموده
حارث : برزگر، دهقان، زارع، فلاح، کشاورز، کشتکار، کشتگر & مالک، ارباب 
حار : 1 داغ، سوزان 2 حاره، گرم‌سیری & سردسیری 3 گرم & بارد، سرد
حارس :صفت پاسبان، پاسدار، حافظ، حامی، مدافع، مراقب، مستحفظ، مهیمن، نگاهبان، محافظ، نگاهدار، نگهبان
حاره : گرم، سوزان، گرمسیری 
حازم : 1 بااحتیاط، دوراندیش، باحزم، ملاحظه‌کار، عاقبت‌اندیش، محتاط & بی‌احتیاط، بی‌پروا، بی‌ملاحظه 2 هوشیار، باهوش 
حاسب : 1 حسابدان، محاسب 2 شمارنده، حساب‌کننده، حاسر، محاسبه‌گر 
حاسد : بداندیش، بدخواه، بدسگال، حسود، رشکین
حاشا : 1 ابا، انکار، تکذیب & تایید 2 دورباد، مبادا، مباد، هرگز 3 آویشن
حاشاک : دور باد از تو، دور از توباد، مباد، هرگز 
حاشا کردن : ابا ورزیدن، تکذیب کردن، انکار کردن، منکر شدن & پذیرفتن، تایید کردن، تصدیق کردن 
حاشاوکلا : اصلاوابدا
حاشیه‌ای : 1 جنبی، جانبی 2 غیراصلی & اصلی 3 مربوط به حاشیه 
حاشیه : 1 دامن 2 طراز، فراویز 3 طرف، گوشه، کرانه، کنار، کناره، لب، لبه، مرز 4 هامش & متن 5 تعلیقه، شرح، پانویس، پانوشت، توضیح 6 حاشیت، اطرافیان، وابستگان 
حاشیه رفتن : خارج‌شدن، دور افتادن، پرت شدن (از موضوع) 
حاشیه زدن : 1 تحشیه 2 حاشیه نوشتن، شرح نوشتن، حاشیه کردن 
حاشیه‌نشین :صفت 1 کناره‌نشین & صدرنشین 2 حومه‌نشین، مهاجرنشین، حلبی‌آبادی 
حاشیه‌نشینی : 1 کناره‌نشینی 2 حومه‌نشینی، مهاجرنشینی 
حاصد : دروگر، دروکننده & خوشه‌چین 
حاصر : 1 محصورکننده 2 بافنده(حصیر)، حصیرباف 
حاصل : 1 بازده، برآیند، ثمر، ثمره، راندمان، عملکرد، ماحصل، محصول، مولود، نتیجه 2 بار، برداشت، ثمر، میوه 3 بهره، سود، درآمد، فایده، نفع & ضرر، زیان 4 خلاصه، مختصر 5 القصه 
حاصل‌خیز، حاصلخیز : بارور، برومند، پرمحصول، پربار 1 & بی‌حاصل، 2 سترون، شوره‌زار 
حاصل دادن : 1 به بارنشستن، ثمردار شدن، محصول دادن، بر کردن، بار دادن، ثمر دادن 2 مثمر شدن 3 بهره دادن، نتیجه دادن 
حاصل شدن : 1 فراهم‌شدن، مهیا گشتن 2 به دست آمدن، کسب شدن، نتیجه دادن 3 درآمد داشتن 
حاصل کردن : 1 به دست‌آوردن، اکتساب کردن، تحصیل کردن 2 جمع کردن، فراهم کردن 3 به نتیجه رسیدن، نتیجه‌گرفتن 
حاصل گشتن : 1 کسب‌شدن، به دست آمدن، حاصل شدن، تحصیل‌شدن 2 مهیا شدن، فراهم شدن 
حاصله : به‌دست‌آمده، حاصل‌شده، کسب‌شده، مکتسب 
حاضرباش : آماده‌باش 
حاضرجوابی : 1 حضورذهن 2 بذله‌گویی 
حاضر :اسم، e q 1 حی، شاهد، موجود & غایب 2 آماده، فراهم، مهیا، دردسترس & نامهیا 3 مستعد & نامستعد 4 اکنون، زمان حال & گذشته 5 شهرنشین & بادیه نشین، بادی 6 در دسترس 
حاضر شدن : 1 حضوریافتن، ظاهر شدن، حاضر گشتن 2 آماده شدن، فراهم شدن، مهیا شدن 3 مهیا گشتن، قبول‌مسئولیت کردن 4 با هم کنار آمدن، توافق کردن، به توافق رسیدن 
حاضر کردن : 1 احضار کردن، به حضور آوردن 2 آماده کردن، مهیا ساختن، فراهم آوردن، فراهم ساختن 3 آموختن، یاد گرفتن 
حاضریراق :صفت آماده، حاضر به خدمت، حاضررکاب، مهیا، گوش‌به‌فرمان 
حاضری : ماحضر & پختنی 
حافظانه : حافظدار، به سبک‌حافظ، به شیوه حافظ 
حافظ :اسم 1 پاسدار، حارس، حامی، محافظ، مدافع، مهیمن، نگاهبان، نگهبان 2 حفظکننده
حافظه : حفظه، خاطر، ذهن، قوه‌ذاکره، یاد
حافی :صفت برهنه‌پا، پابرهنه، پاپتی
حاقد : 1 کینه‌جو، کینه‌ای، کینه‌توز 2 بداندیش & نیک‌اندیش 
حاق : 1 وسط، میان، مرکز & انتها 2 حقیقت موضوع، حقیقت امر، واقع مطلب 3 کامل & ناقص 
حاکم : 1 آمر، داور، دیان، سائس، صاحب‌اختیار، عامل 2 ساتراب، شهربان، استاندار، امیر، پیشوا، حکمران، شاه، فرماندار، فرمانروا، والی 3 برنده، حقدار & محکوم 4 چیره، مسلط، غالب 5 حکم کننده 6 قاضی، داور 7 حاضر، موجود، حکم‌فرما، مستولی 
حاکم شدن : 1 فرمان رواگشتن، والی شدن، حکم‌ران شدن 2 غالب شدن، چیره شدن، مسلط گشتن، 3 مستولی شدن، فراگرفتن، حکم‌فرما شدن 4 حق خود را گرفتن، برنده شدن 
حاکمیت : 1 تسلط، سلطه 2 امارت، حکمرانی، فرمانروایی 
حاکی : 1 بیانگر، حکایتگر، دال، مبنی، مشعر 2 داستان‌سرا، داستان‌گو، قصه‌گو
حال آمدن : 1 چاق شدن، فربه شدن & لاغر شدن 2 به شدن، بهبود یافتن، سرحال آمدن 3 هوش آمدن، از حالت اغمابیرون آمدن، نیرو گرفتن، انرژی یافتن، بانشاطشدن & مدهوش شدن، از هوش رفتن 
حالا : اکنون، الان، الحال، اینک، حال، حالیا، فعلاً & بعداً، قبلاً
حالات : 1 احوال، اوضاع، کیفیات 2 حوادث، وقایع
حال :اسم 1 احوال، اوقات، حالت 2 وضعیت، چگونگی، کیفیت، وضع 3 اکنون، الحال، & گذشته 4 اینک، حالا 5 لحظه، دم، هنگام 6 زمان حاضر، مضارع 7 خوشی، سرمستی 8 ذوق 9 وجد، شور، نشاط 01 جریان، ماجرا 11 انرژی، تاب، توان 21 روش، شیوه، طریقه 
حالت : 1 حال، کیفیت، مورد، وضعیت، چگونگی، وضع 2 جنبه، بعد 3 طبیعت، هیئت 4 نهج 5 وجد، خلسه 6 چین، شکن 
حال : حلول‌کننده، جای‌گیرنده، واردشونده 
حال دادن : 1 سرمست کردن، نشئه کردن 2 لذت دادن، سرخوش کردن 3 بانشاط کردن، به وجد آوردن & حال گرفتن 
حالک : 1 تیره، سیاه 2 ترسناک، موحش، مهیب، وحشتناک، هولناک 3 سخت 
حال کردن : 1 به وجد آمدن، با نشاط شدن 2 لذت بردن، محظوظ شدن، حظ کردن، احساس خوشی کردن 
حال گرفتن : 1 دمغ کردن، ناراحت کردن، پریشان کردن 2 حال‌گیری کردن، آزرده کردن & حال دادن 
حال‌گیری : آزاردهی، ناراحت‌سازی 
حالیا : اکنون، الحال، حالا، فعلاً، کنون & بعداً، قبلاً
حالی :اسم 1 تفهیم، خاطرنشان 2 متوجه، ملتفت 3 آراسته، متحلی مزین 4 کنونی، فعلی 5 
در حال، فورحالی شدن : 1 فهمیدن، دریافتن، درک کردن، آگاه گشتن، ملتفت شدن، متوجه شدن، 2 مزین شدن، آراسته شدن 
حالی کردن : 1 فهماندن، تفهیم کردن، متوجه ساختن، ملتفت کردن، آگاه ساختن & حالی شدن 2 ادب کردن، آدم کردن 
حالیه : کنونی، فعلی & 1 ماضیه 2 آتیه 
حامد :صفت 1 ثناخوان، ثناگو، ستایشگر، ستاینده، مداح، مدیحه‌سرا & هجاگو 2 سپاسگزار & ناسپاس 
حامض : 1 ترش، ترش‌مزه & شیرین 2 شور 3 تلخ 4 گس 
حامل :صفت 1 آورنده & فرستنده، گیرنده 2 برنده، حمل‌کننده & گیرنده 3 باردار، آبستن & نازا، سترون، عقیم 4 بردار 5 دربردارنده، حاوی 6 پنج خط افقی‌موازی در نت‌نویسی 
حاملگی : آبستنی، بارداری، باروری & ناباروری، نازایی 
حامله : آبستن، باردار، حامل، حبل & عقیم، نازا، سترون 
حامله شدن : باردارشدن، آبستن شدن & عقیم شدن، نازا شدن 
حامله کردن : باردار کردن، آبستن کردن & عقیم کردن، نازا کردن 
حامی :اسم 1 پشتیوان، پشتیبان، طرفدار، کمک، مجیر، مددکار، معین، هوادار، هواخواه، یار، یاریگر، یاور 2 پارتی & مخالف 3 منسوب به حام 4 فرزندان حام 
حاوی : حایز، دربردارنده، دربرگیرنده، شامل، محتوی، مشتمل، جامع 
حایر : سرگشته، سرگردان، حیران 
حایز : 1 حائز، دارا، دربردارنده، واجد 2 جامع & فاقد
حایض : بی‌نماز، قاعده، دشتان & جنب 
حایل :اسم 1 رادع، فاصل، مانع 2 پرده، جلباب، حجاب 3 جداکننده 4 جانب 5 شایسته 
حایل شدن : واسطه شدن، حایل گشتن، فاصله شدن 
حایل کردن : واسطه قراردادن 
حباب : 1 آب‌سوار، آب سواران 2 سرپوش شیشه‌ای، روچراغی، کاسه چراغ، روپوش چراغ 
حباله : 1 بند، دام 2 قید 3 ریسمان، رسن 
حب : حبه، دانه، قرص
حب : 1 خلت، دوستی، عشق، محبت، وداد & بغض، عداوت 2 سبو
حبذا : 1 آفرین، خنکا، خوشا، زهی، نیکا 2 چه‌خوش، چه‌نیکو 
حبر : عالم، دانشمند (یهودی)
حبس : 1 بازداشتگاه، زندان، سجن، حبسگاه، سیاه‌چال، محبس 2 بازداشت، توقیف، زندانی، گرفتار، محبوس، مقید 3 اسارت، دستاق، گرفتاری 4 بند، ضبط، نگهداری 5 بازداشتن 6 توقیف کردن، بازداشت کردن، زندانی کردن & آزاد کردن 7 نگه داشتن، حفظ کردن 
حبس شدن : زندانی شدن، بازداشت شدن، به زندان افتادن، گرفتار شدن، محبوس شدن، توقیف شدن، محبوس گشتن & آزاد شدن 
حبس کردن : زندانی کردن، بازداشت کردن، محبوس کردن، اسیر کردن، به زندان انداختن، گرفتار کردن & آزاد کردن 
حبس کشیدن : زندانی‌شدن، در زندان ماندن، محبوس بودن، اسیر بودن، بندی شدن & آزاد شدن 
حبسی : 1 زندانی 2 محبوس & آزاد 
حبسیه : بندمویه، شعر زندان & غزل، ساقی‌نامه 
حبشی : 1 زنگی، سیاه، سیاه‌پوست، کاکاسیاه & سفیدپوست 2 اهل‌حبشه 
حبل : 1 آبستنی 2 انگور، مو 3 خشم، غضب 4 اندوه، غم 
حبل : 1 بند، رسن، رشته، ریسمان، الیاف‌بافته، طناب 2 رگ، عرق 3 ذمه 4 پیمان، عهد 5 وصال 6 دست آویز 
حبه : 1 دانه، یک‌حب، یک‌دانه 2 اندکی، قلیلی، کمی، یک‌ذره 3 تگرگ 4 واحدوزن، نیم‌تسو، نیم طوج 
حبیب :صفت 1 خلیل، دوستدار، دوست، رفیق، محب 2 محبوب، معشوق، یار & دلازار، رقیب 3 ولی & عدو، دشمن 
حتمحتم :اسم 1 بایسته، لازم، واجب، یقین 2 یقینی، حتمی، قطعی & احتمالی 3 خالص، ناب، محض 4 ساده 
حتم داشتن : یقین داشتن، مطمئن بودن، مسلم دانستن، حتم کردن & شک‌داشتن 
حتمیت : 1 قطعیت، یقین 2 ضرورت، لزوم 
حتمی : 1 جزمی، بطورحتم، بی‌گمان، جزم، قطعی، یقینی 2 بایسته، ضروری & محتمل
حتمی شدن : مسلم شدن، قطعی شدن، تردیدناپذیر شدن، مسجل شدن 
حتی : تا، تا اینکه، حتا، ولو، هم
حجاب : 1 برقع، پوشش، جلباب، چارقد، چارق، چاروق، روسری، روی‌بند، ستر، مقصوره، نقاب 2 پرده، غشا 3 حایل
حجاب : پرده‌داران، حاجیان، حاجب‌ها، دربانان 
حجابت : پرده‌داری، حاجبی 
حجاج : حاجیان، زوار بیت‌اله 
حجار : سنگتراش، سنگ‌بر 
حجاری : 1 سنگ‌بری، سنگ‌تراشی 2 پیکرتراشی 
حجامت : خون‌گیری، رگ‌زنی، فصد
حجام : 1 حجامت‌چی، خون‌گیر، رگ‌زن، فصاد، حجامت‌گر 2 سرتراش، سلمانی 
حجب : آزرم، حیا، شرم، کم‌رویی & گستاخی
حجت آوردن : 1 دلیل‌آوردن، استدلال کردن، برهان آوردن 2 دلیل‌تراشیدن، دلیل‌تراشی کردن 3 بهانه جستن، بهانه کردن، بهانه آوردن، حجت انگیختن، حجت ساختن 
حجت : 1 استدلال، برهان، بینه، دلیل 2 سند، مدرک 3 انگیزه، سبب، موجب 4 حکم، فتوا 5 پیشوا، رهبر، زعیم، هادی 
حجج : 1 دلایل، حجت‌ها، دلیل‌ها، براهین، برهان‌ها 2 اسناد، مدارک 3 حجت‌الاسلام‌ها 
حجرات : اطاقها، حجره‌ها، خانه‌ها، غرفه‌ها، کلبه‌ها 
حجر : 3 باز داشتن، منع کردن 1 محجورسازی 2 منع 
حجر : بی‌جان، جماد، سنگ، لهنه
حجر : 1 دامن، کنار 2 آغوش، بغل 3 پناه، کنف، ملاذ 4 عقل 
حجره‌دار : مغازه‌دار، دکان‌دار 
حجره : 1 دکان، دکه، غرفه، مغازه، تجارتخانه 2 کلبه، اتاق، خانه 3 اتاق طلبه 4 دکان تاجر 
حج : 1 زیارت، زیارت‌کعبه 2 آهنگ، حرکت، قصد 3 آهنگ کردن، قصد کردن 4 به زیارت رفتن 5 با دلیل غلبه کردن 
حج کردن : حج گزاردن، حج به‌جا آوردن 
حج‌گزار : زایر بیت‌اله، حاجی 
حجله : 1 عروس‌خانه، حجره‌زفاف، زفاف خانه & گور 2 کله 3 خوانچه عزا 
حجله‌نشین :صفت 1 عروس 2 عفیف، پاک‌دامن & آلوده دامن 
حجم : 1 جرم، شکل، 2 گنج، گنجایش 3 اندازه 4 ظرفیت 
حجیم : پرحجم، جسیم، قطور، گنجا، جادار & کم حجم 
حداثت : 1 تازگی، نوی & کهنگی، قدمت 2 ابتدا، اوان، اول & انتها 3 برنایی، شباب، نوجوانی، نوخاستگی
حداد : 1 آهن‌فروش، آهنگر، چلنگر، نهامی 2 دربان 3 زندانبان & زندانی 
حدادی : آهنگری 
حداقل : کمینه، دست‌کم، لااقل & حداکثر، بیشینه 
حدایق : باغ‌ها، باغچه‌ها، بوستان‌ها، حدیقه‌ها، روضات، روضه‌ها، گلزارها، گلستان‌ها، گلشن‌ها & صحاری 
حدت : 1 برندگی، تیزی 2 تیزی، هوشمندی 3 تشدد، تندی، شدت 4 شور، هیجان 5 تغیر، خشم، غضب، عصبانیت 
حدت گرفتن : شدیدشدن، شدت پیدا کردن، زیاد شدن 
حدث :صفت 1 تازه، نو & کهنه 2 برنا، نوباوه، نوجوان، نوخاسته & پیر 3 غایط، فضله، نجاست 4 مبطل، باطل‌کننده 
حد زدن : مجازات کردن، تعزیر کردن، اجرا کردن (حد شرعی) 
حدساً : تخمیناً، حدسی، تقریباً، فرضاً، قیاساً & حتماً، یقیناً
حدس : 1 تخمین، فرض، گمان، گمانه & یقین 2 مرغوا، نفوس & مروا 3 زعم، عقیده، نظریه & اندیشه، فکر 4 به‌فراست دریافتن، گمان بردن 
حدس زدن : 1 پنداشتن، به‌قرائن در یافتن، در یافتن، گمان بردن، احتمال‌دادن، ظن بردن 2 برآورد کردن، تخمین زدن، گمانه زدن 
حدقه : 1 سیاهی چشم، مردمک، مردمک چشم 2 خانه‌چشم، چشم‌خانه، کاسه‌چشم، حفره‌چشم 
حد : 1 کرانه، مرز، کنار 2 نهایت، انتها 3 اندازه، مقدار، مقیاس، میزان، نصاب 4 درجه، رتبه، مقام، منزلت 5 شمار 6 سامان، اقلیم، سرزمین، زمین 7 زمین 8 تعزیر، مجازات 9 معرف 01 تعریف 11 تیزی، برندگی 21 طرف، اصطلاح، لفظ، واژه، کلام 
حدوث : 1 پیدایش، نوپیدایی، نوظهوری & قدم 2 وقوع 3 اتفاق افتادن، روی دادن 4 به وجود آمدن، حادث شدن، پدیدآمدن، ایجاد شدن 
حدودحدود : 1 ثغور، کرانه‌ها، مرزها 2 حوالی، پیرامون، حول‌وحوش، قریب 3 سامان، قلمرو، محدوده 4 اندازه‌ها، مقادیر 5 اندازه، مقدار 6 حدها 7 مناطق، سرزمین‌ها، نواحی 8 تعاریف، تعریف‌ها 
حدیث :اسم 1 داستان، روایت، قصه 2 واقعه، رویداد، ماجرا 3 گفته، سخن 4 روایت، خبر، قول & عمل 5 تازه، جدید، نو & کهنه 
حدیث‌دان : اخباری، محدث
حدیث کردن : سخن‌گفتن، نقل کردن، روایت کردن، حکایت کردن، گفتن 
حدید :اسم 1 آهن، پولاد 2 برا، تند، تیز
حدیده : 1 قلاویز 2 آهن‌آلات
حدیقه : باغ، باغچه، بوستان، روضه، گلزار، گلستان، گلشن & صحرا، کویر 
حذاقت : استادی، تبحر، چیره‌دستی، پختگی، آزمودگی، خبرگی، زیرکی، مهارت & بی‌تجربگی، خامی 
حذر : 1 اجتناب، احتراز، کناره‌گیری 2 احتیاط، حزم 3 امساک، پرهیز، دوری 4 بیم، ترس، هراس 
حذر کردن : پرهیز کردن، اجتناب کردن، دوری گزیدن، احتراز کردن، دوری کردن 
حذف : 1 الغا، فسخ، فک، محذوف، نقض 2 ازقلم انداختن، افکندن، انداختن، خطزدن، ساقط کردن 
حذف شدن : 1 از قلم‌افتادن 2 خط خوردن 3 از دور خارج شدن، کنار گذاشته شدن 4 لغو شدن، باطل شدن 
حذف کردن : 1 خط زدن، پاک کردن، از قلم انداختن، قلم گرفتن 2 کنارگذاشتن، کنار زدن 3 ساقط کردن، انداختن 
حذف‌ناپذیر :حذف‌ناشدنی، غیرقابل حذف & حذف‌پذیر 
حذفی : حذف‌شدنی، قابل‌حذف، حذف‌پذیر، حذف‌شده، انداختنی 
حر : آزاد، آزاده، آزاده‌خو، جوانمرد، راد، مختار، مستقل & بنده، عبد
حراثت : 1 برزگری، کشاورزی، فلاحت، کشتکاری، کشتگری 2 کاشتن، کشت کردن، کشتن 
حراج : 1 ارزان‌فروشی، فروش‌ارزان، 2 مزایده، من‌یزید & مناقصه 
حرارت : 1 تاب، تف، تفت، دما، گرما، گرمی، نایره & برودت، سردی 2 تندی، تیزی 3 حدت، شدت 4 شور، هیجان 
حرارت دادن : 1 گرم کردن، تفت دادن 2 دما دادن، گرما دادن 3 گرما بخشیدن، حرارت بخشیدن 4 شور وهیجان بخشیدن 
حرارت‌سنج : دماسنج، گرماسنج، میزان‌الحراره 
حراست : پاسداری، حفاظت، صیانت، محارست، محافظت، مواظبت، نگاهداری، نگهبانی، نگهداری، وقایت
حراست کردن : 1 پاسداری کردن، محافظت کردن، صیانت کردن 2 نگاه داشتن، حفظ کردن 
حراف : 1 پرچانه، پرحرف، پرگو، زیاده‌گو، حرف فشان 2 بیهوده‌گو، چاخان، مکثار، وراج 3 زبان‌آور، سخنران، نطاق & کم‌حرف، گزیده‌گو 
حرام‌توشه : 1 حرام لقمه 2 حرام روزی 3 ناپاک 4 محیل، حیله‌گر 
حرام‌خوار :صفت 1 حرام‌خواره، حرام‌خور 2 حرام‌لقمه، حرام‌توشه، حرام‌روزی 
حرام‌زادگی، حرامزدگی : 1 زنازادگی، ولدزادگی & حلال‌زادگی 2 زیرکی، زبلی 3 بدجنسی، پدرسوختگی 
حرام‌زاده، حرامزاده : 1 خشوک، خطایی‌بچه، خطازاده، روسپی‌زاده، زنازاده، سند، سندره، غیرزاده، ناپاک‌زاده، نامشروع، ولدالزنا & حلال‌زاده 2 تودار، حقه‌باز، حیله‌گر، زیرک، محیل & صاف و صادق 
حرام شدن : 1 تلف شدن، ضایع شدن، نفله شدن 2 از بین رفتن، نابود شدن 3 منع شدن، ممنوع شدن 4 غیرشرعی اعلام‌شدن، نامشروع دانستن 5 ناممکن شدن 
حرام کردن : 1 تحریم کردن، حرام دانستن 2 ضایع کردن، نابود ساختن 3 نفله کردن، تباه ساختن 
حرام‌مغز : سلیل، نخاع
حرام : 1 ممنوع، تحریم‌شده 2 غیرقانونی، غیرشرعی 3 ناروا، ناشایست، 4 نامشروع، غیرشرعی (مال) & حلال، روا 5 ناممکن 6 تلخ، ناگوار 7 ضایع، تباه، منغص 8 نابود، نفله 
حرامی : 1 دزد، راهزن، سارق، شبرو، عیار، قطاع‌الطریق 2 حرامکار 3 مشروبات الکلی 
حرب : آرزم، جدال، جنگ، دعوا، رزم، ستیزه، کارزار، محاربه، مواقعه، نبرد & آشتی، سازش،  صلح، مصالحه
حربا : آفتاب‌پرست، حرذون، سوسمار
حربگاه : چلپاسه، رزمگاه، میدان، میدان جنگ، نبردگاه & بزمگاه 
حربه : 1 اسلحه، جنگ‌افزار، سلاح 2 بهانه، دستاویز، مستمسک 3 ابزاررویارویی 
حربی : 1 جنگاور، جنگجوی، جنگنده، رزم‌آرا 2 جنگی، رزمی & بزمی 
حرث : 1 حراثت، زراعت، زرع، شیارزنی، کاشت، کشاورزی، کشت 2 بزرگری کردن، زراعت کردن 3 خیش زدن، شخم کردن & حصاد، درو، کشتکاری 4 مزرعه، کشت 
حرج : 1 بزه، تقصیر، جرم، گناه 2 تنگی، ضیق، فشار، مضیقه 3 اعتراض، باک 4 درماندگی 5 دلتنگی 6 پرهیز، مسئولیت، تلطیف 
حر : 1 حرارت، گرما، گرمی 2 گرم‌شدن & برد، سرما 
حرز : 1 بازوبند، تعویذ، چشم‌زخم 2 پناهگاه، مامن 3 بهره، نصیب
حرس : 1 پاسبانان، نگهبانان، حارسان 2 پاسبان، نگهبان 
حرص : 1 آز، آزمندی، شره، طمع، طمعکاری، ولع & قناعت 2 افزون‌خواهی، زیاده‌طلبی، زیادت‌طلبی 3 جوش، خودخوری & قناعت 4 میل شدید 5 عصبانیت، غصب، خشم 
حرص خوردن : 1 جوش‌زدن، خودخوری کردن 2 خشمگین شدن، عصبانی شدن 
حرص دادن : 1 آزار دادن، اذیت کردن 2 ناراحت کردن 3 عصبی کردن، خشمگین کردن، جوشی کردن 
حرص داشتن : طمع داشتن، آز داشتن، حریص بودن، آزمند بودن & قانع‌بودن 
حرص زدن : 1 جوش زدن، شور زدن، بی‌تابی کردن، کم‌طاقتی کردن 2 حرص خوردن، خودخوری کردن 3 تلاش‌فوق‌العاده کردن، تقلا کردن 
حرصی : 1 جوشی، عصبی 2 بی‌تاب، کم‌طاقت 3 دل‌خور، رنجیده 
حرصی شدن : 1 جوشی‌شدن، عصبانی شدن 2 بی‌تابی کردن 3 دل‌خورشدن 
حرف‌به‌حرف : 1 کلمه به‌کلمه، جزء به جزء 2 نکته‌به‌نکته، دقیق
حرف پوچ : بیهوده، لاطائل، مزخرف، مهمل
حرف : 1 پیشه‌ها، حرفه‌ها، شغل‌هامشاغل 2 صنعت‌ها 
حرف داشتن : 1 ایرادداشتن 2 ایراد گرفتن & بی‌حرف بودن 
حرف در آمدن : شایع‌شدن، شایعه‌پراکنی کردن، مورد اتهام قرار گرفتن 
حرف درآوردن :شایع کردن، شایعه ساختن، شایعه‌پراکنی کردن، شایعه پراکندن 
حرف زدن :  1 تکلم کردن، سخن گفتن 2 گفتگو کردن، اختلاط کردن، گپ‌زدن & گوش دادن، استماع کردن 3 سخن‌رانی کردن، صحبت کردن & مستمع بودن 4 بروزدادن، اعتراف کردن 
حرف‌شناس : سخن‌دان، سخن‌شناس، نقاد 
حرف‌شنو : نصیحت‌پذیر، پندپذیر، حرف‌گوش‌کن، مطیع، فرمان‌بردار، پندنیوش & حرف نشنو، نصیحت‌ناپذیر، خودسر 
حرف‌شنوی : پندپذیری، نصیحت‌پذیری، پندنیوشی 
حرف : 1 عرض 2 سخن، کلام، گفتار، گفت 3 تکلم 4 الفبا، نویسه & عدد، رقم 5 کلمه، واژه، دال، لفظ & معنا، مدلول 6 مشاجره، بحث، کشمکش، دعوا، بگومگو 7 سخن‌بی‌اساس، مهمل، یاوه 8 ظاهر کلام، صورت لفظ 
حرف‌گیر : خرده‌گیر، ایرادگیر، عیب‌جو 
حرف‌گیری : خرده‌گیری، ایرادگیری، عیب‌جویی 
حرف مفت : چرت، عبث، مهمل، یاوه
حرف‌نشنو : پندناپذیر، خودسر، نصیحت‌ناپذیر، نافرمان & پندنیوش، حرف‌شنو 
حرف‌وحدیث : گفت‌وگو، جرومنجر، جروبحث 
حرفه‌ای : 1 پیشه‌ای، شغلی 2 کارکشته، کرده‌کار، ماهر & غیرحرفه‌ای 
حرفه : پیشه، شغل، صناعت، صنعت، عمل، کار، کسب، مشغله
حرفی : 1 الفبایی & عددی 2 سرسری، بی‌مطالعه 
حرقت : 1 سوختگی، سوز، سوزش 2 سوختن 3 حرارت، دما، گرمی & سرما 4 شوروشوق، عشق‌وعلاقه 
حرکات : 1 ادا & سکنات 2 رفتار، اعمال، ژست & اقوال، گفتار 
حرکت : 1 تحرک، تکان، جنبش & سکون 2 قیام، نهضت & رفرم 3 رحلت، کوچ & اقامت 4 عزیمت 5 سیر، گردش 6 اهتزاز، نوسان 7 رفتار، عمل 8 وول & سکون
حرکت دادن : 1 تکان دادن، جنباندن، به حرکت درآوردن 2 جابه‌جا کردن 3 کوچاندن، کوچ دادن 4 تحریک کردن، فعال کردن 
حرکت‌دار : جنبنده، متحرک & بی‌حرکت، ساکن
حرکت کردن : 1 جنبیدن، تکان خوردن، وول خوردن & ساکن‌شدن 2 کوچ کردن، کوچیدن، جابه‌جا شدن، نقل‌مکان کردن & ماندن 3 به راه افتادن، ره‌سپارشدن، عزیمت کردن 4 فعال شدن، تحرک‌داشتن 
حرمان : بی‌بهرگی، بی‌نصیبی، سرخوردگی، شکست، محرومی، ناامیدی، ناکامروایی، ناکامی، ناکامیابی، نامرادی، نومیدی، یاس & بهره‌وری، کامیابی
حرمان‌زده : 1 ناامید، مایوس 2 محروم، بی‌بهره، بی‌نصیب 3 حرمان‌کشیده 
حرمت : 1 آبرو، احترام، اعتنا، اعزاز، بزرگداشت، پاس، تعظیم، تکریم، رعایت، عز، عزت، کرنش، مراعات 2 مهابت، عظمت 3 منع 4 تحریم & تحلیل 5 حرام & حلال، روا 
حرمت‌شکنی :بی‌حرمتی، بی‌احترامی، هتک حرمت & بزرگ‌داشت، تکریم، حرمت‌گزاری 
حرمت کردن : احترام‌گذاشتن، بزرگ داشتن، محترم شمردن & تحقیر کردن، توهین کردن، خوار داشتن 
حرمت گذاشتن :گرامی داشتن، احترام کردن، بزرگ داشتن، محترم شمردن & حرمت‌شکنی کردن، بی‌احترامی کردن 
حرم‌خانه : 1 اندرون، اندرونی & بیرونی 2 حرم، حرمسرا 
حرم‌سرا : اندرون، اندرونی، حرم، حرم‌خانه، سرای، شبستان، فغستان، مشکو
حرمله : 1 توت فرنگی 2 قضبان 3 اسفنددانه 
حرم : 1 مرقد، ضریح، آرامگاه، بقعه، زیارتگاه، زیارت، مزار 2 حرم‌خانه، حرمسرا، شبستان، مشکو 3 معبد، عبادتگاه، مکان مقدس، کعبه 4 پناهگاه، مامن، ملجفرزند، اهل و عیال 6 پردگیان، پرده‌نشینان 7 پیرامون، گرداگرد 
حرور : 1 گرما، حرارت & سرما 2 آتش، آذر 3 آتش‌باد، بادگرم، تش‌باد & سوز، سموم 
حروف‌نگار : حروف‌چین 
حروف‌نگاری :حروف‌چینی 
حروفی : 1 الفبایی، مربوط به‌حرف 2 غیرعددی 3 حروفیه‌ای & عددی 4 نویسه‌ای 
حرون : توسن، سرکش & رام، رهوار 
حریت : آزادمنشی، آزادگی، آزادی، آزادمردی، آزاده‌خویی، حمیت، رادی، وارستگی & بردگی
حریت‌خواهی :آزادی‌خواهی، آزادی‌طلبی، حریت‌طلبی 
حریر : ابریشم، اطلس، پرند، پرنیان، دیبا
حریری : 1 حریرباف، ابریشم‌تاب 2 حریرفروش 
حریص :قید 1 آزمند، آزور، پرآز، پرحرص، پرطمع، رژد، طماع، طمعکار & قانع 2 زیاده‌طلب، زیاده‌خواه 3 گرسنه‌چشم، ولوع & چشم و دل سیر 4 علاقه‌مند، مشتاق 5 مولع 
حریصانه :q 1 آزمندانه، آزورانه 2 مشتاقانه، باولع 
حریص شدن : 1 آزمندشدن، طمع ورزیدن، طماع شدن، زیاده‌طلب‌شدن 2 علاقه‌مند شدن، مشتاق شدن 
حریفانه : دست‌خوش 
حریف : 1 دوست، رفیق، یار، همدم 2 محبوب، معشوق 3 همراه، هم‌مجلس، هم‌محفل، هم‌نشین، معاشر 4 هم‌پیشه، همکار 5 مدعی، معارض، مخالف 6 هماورد 7 رقیب 8 طرف مقابل، طرف مخالف 9 هم‌زور، هم‌نبرد 01 هم‌شان، هم‌مقام 11 هم‌پیاله، هم‌پیک 
حریق : 1 آتش‌سوزی 2 سوختن 3 زبانه آتش، شعله آتش 4 سوخته 
حریم : 1 اطراف، پیرامون، گرداگرد، حرم 2 مکان مقدس 3 محدوده، حیطه، قلمرو، مرز 4 منطقه محافظت‌شده 
حریم‌شکنی : 1 بی‌احترامی، هتک‌حرمت 2 تجاوز، تعدی 3 تخطی 
حزب : 1 باند، جمع، دسته، عده، فرقه، تشکیلات سیاسی، گروه 2 بهره، حظ، نصیب
حزم : احتیاط، پیش‌بینی، تدبیر، آگاهی، دوراندیشی، مال‌اندیشی، ملاحظه، هشیاری، هوشیاری & بی‌احتیاطی 
حزن‌آلود : حزین، محزون، حزن‌آلوده، غم‌آلود، حزن‌آمیز & سرورآمیز، طرب‌انگیز 
حزن‌آور : 1 اندوه‌زا، حزن‌آلود، حزن‌آمیز، حزن‌انگیز، حزین، غمبار، غمناک، محزون، حزن‌افزا، غم‌انگیز، غم‌افزا، غم‌فزا، اندوه‌بار 1 & نشاطآور، شادی‌انگیز، شادی‌افزا، فرح‌انگیز، مسرت‌بخش 3 دل‌خراش، سوزناک 
حزن : اندوه، دلتنگی، غصه، غم، کرب، کربت، گرفتگی، ملال، ملالت & سرور 
حزن‌انگیز : اندوهبار، اندوه‌زا، جگرسوز، حزن‌آلود، حزن‌آور، حزین، غم‌آلود، غم‌افزا، غم‌انگیز، غمبار & سرورانگیز، طرب‌انگیز
حزین : 1 اندوهگین، غمناک، غم‌انگیز 2 حزن‌آور، حزن‌انگیز & شاد، مشعوف 3 غمین، محزون، متاسف، محزون، مغموم، ملول، نژند 
حساب : 1 آمار، شمارش، شماره، شمار 2 اندازه، تعداد، حد، عده 3 سیاهه، بیلان 4 محاسبه، شمردن 5 ریاضی 6 بدهی، قرض & طلب، بستان‌کاری 7 صورت حساب 8 تخمین، برآورد 9 قیامت، رستاخیز 01 دلیل، منطق 11 درست، صحیح 21 انگیزه، سبب، جهت
حساب پس دادن : 1 ارائه کردن (عملکرد)، پاسخ‌گو بودن، توضیح‌دادن 2 مجازات شدن، کیفر یافتن 
حساب‌دار، حسابدار :حسابدان، محاسب، محاسبه‌گر 
حسابداری : محاسبه‌گری، محاسبی، شغل حسابدار 
حساب‌دان، حسابدان : 1 اهل حساب، منطقی، قانون‌دان 2 کارشناس‌حسابداری 
حساب‌سازی :حساب‌تراشی، سندسازی 
حساب کردن : 1 شماره کردن 2 شمردن، محاسبه کردن 3 سنجیدن 4 برآورد کردن 5 شمارش، محاسبه 6 محسوب‌داشتن 7 خیال کردن، فرض کردن، فکر کردن 
حسابگرانه : 1 محتاطانه، حزم‌آمیز 2 مقتصدانه 3 سودجویانه، منفعت‌طلبانه 
حسابگر :صفت 1 حسیب، کاسب 2 مقتصد 3 منطقی & غیرمنطقی 4 حسابدان 5 شمارشگر، محاسب 6 زرنگ، سودجو & ولخرج 7 محتاط، دوراندیش 
حسابگری : 1 دوراندیشی، حزم، احتیاط 2 سودجویی، منفعت‌طلبی 
حسابی : 1 درست، دقیق، صحیح 2 حسابدان & بی‌حساب 3  باشخصیت، متشخص، محترم 4 تمام، کمال، بقاعده 5 مربوط به حساب 6 منطقی، معقول 7 خوب، ممتاز، عالی 8 مطلوب، دل‌خواه 9 زیاد، کامل 01 قابل‌توجه، قابل‌ملاحظه، شایان 11 معقول، منطقی، 
حسادت‌آمیز :رشک‌آمیز، رشک‌آلود، حسدآلود 
حسادت : حسد، حسدورزی، رشک، رشکینی، غبطه
حسادت کردن :حسادت ورزیدن، رشک بردن، حسد بردن 
حسادت ورزیدن :حسادت کردن، حسد بردن، رشک بردن 
حس : 1 ادراک، دریافت، درک 2 احساس، عاطفه 3 حساسیت 
حساس : 1 احساساتی 2 دل‌نازک، رقیق‌القلب، زودرنج، سریع‌التاثر، نازک‌دل & بی‌تفاوت، غیرحساس 3 خطیر، مهم، حیاتی، درخور توجه 4 آلرژیک 
حساسیت‌زا :آلرژی‌زا & حساسیت‌زدا، آلرژی‌زدا 
حساسیت : 1 زودرنجی، نازک‌دلی، نازک‌طبعی، نازک‌مشربی، نازک‌منشی & بی‌تفاوتی 2 آلرژی 
حسام : تیغ، سیف، شمشیر، قداره
حسب : 1 اصل، گوهر، نژاد، تبار & نسب 2 اندازه، شمار، قدر 3 شرف، بزرگی، فضیلت 4 بزرگواری، فضایل اکتسابی 
حسب‌الامر : به‌دستور، به‌فرموده، طبق دستور، طبق فرمایش، به‌فرمان، طبق فرمان، مطابق دستور 
حسب‌الحال : بیوگرافی، حسب‌حال، سرگذشت، شرح‌حال، واقعه نویسی، گزارش احوال، سرگذشت نویسی 
حسبان : 1 گمان، پنداشت، پندار 2 گمان کردن، پنداشتن 
حسب : 1 طبق، وفق 2 بسندگی، کفایت 3 بسنده بودن، کفایت کردن 4 شماره کردن، شمردن 
حسدآلود : رشک‌آمیز، حسادت‌بار 
حسد : 1 ارشک، حسادت، رشک 2 بخل، 3 غیرت
حسد بردن : حسادت کردن، حسد ورزیدن، رشک بردن، حسادت‌ورزیدن 
حسدناک : حسود، رشکین، بدخواه، حسدورز، حسدپیشه 
حسرت‌آلود : تاسف‌آمیز، حسرت‌آمیز، غمگنانه، حسرت‌آلوده، حسرت‌بار، حسرت‌ناک & مسرت‌آمیز 
حسرت : اسف، افسوس، اندوه، تاسف، تحسر، دریغ، رشک، غبط، غبطه، غم، لهف
حسرت بردن : آرزوداشتن، حسرت آوردن، غبطه خوردن، رشک‌بردن 
حسرت کشیدن :تاسف داشتن، متاسف بودن، افسوس خوردن، دریغ خوردن 
حس کردن : احساس کردن، در یافتن، درک کردن، بو بردن 
حسنات : کارهای نیک، اعمال‌خیر، اعمال حسنه & سیئات 
حسن : 1 جمال، خوشگلی، زیبایی، صباحت، وجاهت & قبح 2 خوبی، خوشی، نیکویی، نیکی & بدی 3 رونق، فروغ & رکود 4 امتیاز، مزیت، برتری 
حسن : 1 خوب، نیک، نیکو & قبیح 2 زیبا، جمیل، وجیه 
حسن : 1 زیبایی، وجاهت، جمال 2 مزیت، امتیاز 3 خوبی، نیکویی، خوشی 
حسن‌شناس : زیبایی‌شناس 
حسن‌فروش :صفت جلوه‌گر، نازک‌رفتار، نازک‌ادا، جلوه‌فروش 
حسن‌فروشی : جلوه‌گری، جلوه‌فروشی، خودنمایی، رفتار نزاکت‌آمیز، نازک‌ادایی 
حسنه : بر، خوبی، خیر، فضیلت، نیکویی، نیکی & ذمیمه، رذیلت
حسود : 1 بدخواه، حاسد، حسدپیشه، حسدناک، رشک‌برنده، رشکین 2 شورچشم
حسیب :اسم 1 کافی 2 محاسب 3 والا گهر & بدنژاد 4 بزرگ‌منش، بزرگوار 5 فاضل، باکمال 6 دادوستد، معامله 7 شمار، شماره 
حسی : 1 مربوطبه حس 2 محسوس & معقول 
حسینیه : تکیه 
حشر : 1 رستاخیز، رستخیز، قیامت، نشور 2 معاد، برانگیختن، بعث 3 آمیزش، انس، معاشرت، هم‌نشینی & نشر
حشرونشر :نشست‌وبرخاست، معاشرت 
حشره : هامه
حشری :صفت 1 شهوتران، شهوتی، هوسباز، هوسران & خارشکی 2 حریص & قانع 
حشمت : ارج، بزرگی، جبروت، جلال، جلوه، دبدبه، شان، شکوه، شوکت، صولت، عظمت، فر، فره، کبریا، کوکبه، مجد
حشم‌دار : دام‌دار، دام‌پرور 
حشم : 1 غنم، چهارپا، دواب 2 موکب، 3 نعمت 4 مال، مال‌ومنال 5 چاکران، خدمت‌کاران 6 خویشان، اقوام، وابستگان & بیگانگان، غریبه 
حشو : 1 آگنه 2 اضافه، زاید 
حشیش : بنگ، چرس، شاهدانه
حصار : 1 پرچین، جدار، چپر، دیوار، محجر، نرده 2 بارو، باره، برج، حصن، دژ، سور، قلعه، کوت 3 صیصه، معقل 4 محدودیت، حصر 5 پناه‌گاه، جان‌پناه 
حصاردار :اسم 1 دژبان، دژنشین، قلعه‌بان، قلعه‌دار، کوتوال 2 محصور
حصار کشیدن : محصور کردن، دیوار کشیدن، حصارکشی کردن 
حصانت : 1 استحکام، استواری & نااستواری، سستی 2 پاکدامنی، عصمت، عفت
حصبه : تیفوئید، مطبقه 
حصر : 1 حد، محدودیت 2 تنگدلی 3 احاطه، محاصره 4 احاطه کردن، دربر گرفتن، محاصره کردن 5 محصور کردن، تنگ‌گرفتن 6 شمارش 
حصر کردن : منحصر کردن، انحصاری کردن، اختصاص دادن، مختص‌گردانیدن 
حصن : 1 ارگ، بارو، برج، حصار، دژ، قلعه 2 پناهگاه، مامن، جان پناه
حصول : 1 تامین، تحصیل، کسب، وصول 2 دستیابی، نیل 3 پیدایش، ظهور، وقوع 4 ایجاد، تکوین 5 حاصل شدن 6 حاصل کردن، به دست آوردن 
حصولی : اکتسابی & حضوری 
حصه : 1 بخش، بهر، بهره، سهم، قسم، قسمت، نصیب 2 پاره، لخت
حصه‌دار :صفت سهیم، شریک، سهم‌دار 
حصیرباف : بوریاباف & قالی‌باف 
حصیر :اسم 1 بوریا، تکل 2 تندخو، زمخت 3 تنگنا، زندان، محبس
حصین : 1 استوار، پابرجا، قایم، محکم، مستحکم & نااستوار، متزلزل 2 امن & ناامن
حضارت : 1 شهرنشینی & چادرنشینی 2 تمدن، مدنیت & بداوت، بدویت، بادیه‌نشینی 
حضار : حاضران 
حضانت : پرستاری، تیمار، تیمارداری، خدمت، دایگی، زواری
حضرت : 1 جناب 2 آستانه، پیشگاه، درگاه، محضر 3 حضور، قرب، نزدیکی 4 پایتخت 
حضر : 1 منزل 2 دیار، شهر، بلد 3 محل حضور، محضر & سفر
حضوراً : حضوری، درحضور، روبه‌رو & غیاباً
حضور داشتن : 1 حاضربودن، حضور یافتن، آمدن & غایب بودن 2 شرکت کردن 
حضور : 1 ظهور، وجود & غیبت 2 آستان، پیشگاه، خدمت، درگاه 3 جلوت & خلوت 4 تشریف 5 روبرو، محضر، نزد 6 جلوه، نمود 7 توجه، تمرکز & تفرقه
حضور یافتن : حاضرشدن، آمدن، شرکت کردن 
حضیض : پستی، فرود، قعر، نشیب & اوج 
حطام : 1 مال اندک 2 خرده‌ها، ریزه‌ها 3 مال، ثروت، دارایی 
حطب : خار، هیزم، هیمه 
حظ : 1 التذاذ، کیف، لذت، خوشی 2 بهره، سهم، نصیب 3 سعادت، کامیابی
حظ بردن : 1 لذت‌بردن، کیف کردن، خوشی کردن 2 بهره‌ور شدن، بهره‌مند شدن 
حظ کردن : محظوظشدن، لذت بردن، حظ بردن، کیف کردن 
حظیظ : 1 بهره‌مند، بهره‌ور، متمتع & بی‌بهره 2 کامروا، کامیاب، محظوظ & ناکام، ناکامروا 
حفار : 1 حافر، حفرکن، کننده 2 قبرکن، گورکن
حفاری : 1 حفر 2 کندن، گود کردن 3 کاوش
حفاظ : 1 پناه، پناهگاه، ملجا 2 پرده، پوشش، ستر 3 سقف، دیوار، نرده، میله 4 عار، حمیت، مروت 5 عفاف، پرهیزکاری 
حفاظت : 1 حراست، محافظت، مراقبت، مواظبت، نگهداری، وقایت، وقایه 2 قرق
حفاظت شدن : محافظت‌شدن، نگهداری شدن، حراست شدن 
حفر : 1 حفاری، کندن، گود کردن 2 کاوش کردن، کاویدن 3 کاوش
حفر کردن : کندن، گود کردن 
حفره : 1 سوراخ 2 گودال، چاله، مغاک 3 گور، قبر 
حفریات : کاوشهای‌باستان‌شناسی 
حفظ : 1 صیانت، محارست، محافظت، نگهداری 2 پشتیبانی، حمایت 3 ازبر کردن، به‌خاطر سپردن & فراموش کردن، ذهول 4 بر 5 به‌خاطرسپاری 6 ضبط 7 پاس 8 یاد، ذهن، خاطر 9 حافظه 
حفظ کردن : 1 نگه‌داشتن، نگاه داشتن، محافظت کردن 2 از بر کردن، آموختن، یاد گرفتن 3 ضبط کردن 4 ابقا کردن 
حفظی :صفت 1 به‌خاطرسپردنی، حفظکردنی 2 حفظشده 
حفیظ : حافظ، مراقب، نگهبان، نگاهبان 
حق :اسم 1 آفریدگار، الله، باریتعالی، پروردگار، خدا 2 حقیقت، راستی، صدق، واقع 3 درست، راست، روا، واقعی 4 انصاف، عدل، قسط، منصفت، داد 5 عادلانه 6 سزا، نصیب & خطا، ناحق 7 بهره، مزد 8 ملک، مال، حقوق 9 سزاوار، بایسته 01 سزاواری، شایس
حقارت‌آمیز :حقارت‌بار، تحقیرآمیز 
حقارت : 1 بی‌قدری، پستی، خواری، ذلت، زبونی، فرومایگی، کوچکی، مذلت، ناکسی & بزرگی، عزت 
حق‌البوق : باج، باج‌سبیل 
حق‌التحقیق : پژوهانه & حق‌التدریس
حق‌التدریس : آموزانه & حق‌التحقیق
حق‌الزحمه : اجر، اجرت، حقوق، مزد، حق‌القدم 
حق‌السکوت :خموشانه 
حق‌الشرب : حقابه، آب‌بها 
حق‌العبور : ترانزیت 
حق‌العلاج : ویزیت، پول‌ویزیت 
حق‌العمل : اجرت، کارمزد، حق‌الزحمه، دسترنج، کرایه، کمیسیون، مزد، حق‌السعی 
حق‌القدم : اجرت، پای‌رنج، پایمزد، حق‌الزحمه، دستمزد، مزد، ویزیت، حق‌المعاینه، حق‌المعالجه، دست‌رنج 
حق‌المرتع : علف‌چر، آب‌چر، حق تعلیف 
حق‌الورود : ورودی، ورودیه 
حقانیت : 1 مشروعیت 2 واقعیت 3 درستی، راستی & بزرگی، عزت 
حقانی :صفت 1 راست، درست 2 راستین، مربوط به حق 
حقا : 1 واقع
حقایق : حقیقت‌ها 
حق‌بینانه :صفت s 1 دادگرانه، عادلانه، منصفانه، 2 واقع‌بینانه، واقع‌گرایانه 1 & ظالمانه 2 پندارگرایانه 
حق‌بین : 1 باانصاف، دادگر، عادل، منصف 2 حقیقت‌بین، درست‌نگر، واقع‌بین 3 واقع‌گرا، واقعیت‌گرا & پندارگرا 
حق‌پژوه : حق‌جو، حقیقت‌جو، حق‌طلب 
حق‌جو : حق‌پژوه، حق‌خواه، حق‌طلب، حقیقت‌طلب
حق‌دار، حقدار : 1 ذیحق، محق، حق‌ور، حق‌مند 2 سزاوار، مستحق & نامستحق 
حق داشتن : 1 محق‌بودن، سزاوار بودن، مستحق بودن 2 درخوربودن، شایسته بودن 3 راست گفتن، درست‌گفتن 4 منطقی برخورد کردن 
حقد : بغض، خصومت، دشمنی، عداوت، عناد، کین، کینه، کینه‌ورزی
حق‌شناس : سپاسگزار، شکرگزار، قدردان، نمک‌شناس & حق‌ناشناس، کفور
حق‌شناسی : سپاس، سپاسگزاری، شکر، شکرگزاری، قدردانی، قدرشناسی، نمک‌شناسی & حق‌ناشناسی، کفران
حق‌طلب : حق‌خواه، حق‌جو، حق‌پژوه، حقیقت‌پژوه، حقیقت‌جو 
حق‌کشی : بی‌عدالتی، تبعیض، حق‌شکنی & دادوری، قسط، منصفت 
حق‌گزار، حقگزار : 1 سپاس‌گزار، شاکر، قدردان، شکرگزار، شکور، قدردان & ناسپاس 2 دادگر، عدیل، عادل، منصف، حق‌گستر & بیدادگر، ظالم 
حق‌مدار : حق‌محور 
حق‌ناشناس : بی‌سپاس، کافرنعمت، کفور، ناسپاس، ناشکر، نمک‌نشناس & حق‌شناس، سپاس‌گزار، شاکر، نمک‌شناس 
حق‌ناشناسی : کفران، ناسپاسی، نمک‌به‌حرامی، نمک‌نشناسی & حق‌شناسی
حق‌نشناس : بی‌سپاس، حق‌ناشناس، قدرناشناس، کفور، ناسپاس، نمک‌بحرام، نمک‌نشناس & حق‌شناس، سپاسدار، سپاسگزار، شاکر 
حقنه : اماله، تنقیه، تزریق
حق‌وحساب‌دان : 1 درست‌کار، رسم‌ورسوم‌دان، منطقی 2 مطلع، آگاه 
حقوق : 1 ادرار، راتبه، رستاد، شهریه، ماهانه، مستمری، مشاهره، مقرری، مواجب، وظیفه 2 تکالیف، وظایف 3 بهره‌ها 4 حق‌ها 5 مجموعه قوانین 
حقوق‌بگیر : 1 کارمند 2 مزدبگیر، جیره‌خوار، مزدور
حقوق‌دان، حقوقدان : 1 قانون‌دان 2 داور، قاضی 3 وکیل‌مدافع
حقه‌باز : 1 پاچه‌ورمالیده، دغل، حقه‌ساز، دوال‌باز، رند، شارلاتان، شعبده‌باز، شیاد، کلاهبردار، کلک، محیل، مزور، مشعبد 2 تخم جن، ناتو، ناقلا، متقلب 3 نیرنگ‌باز، هفت‌خط، پاردم‌ساییده، بخوبر 4 چاچول‌باز، زبان‌باز، پشت‌هم‌انداز، چاچول 
حقه‌بازی : 1 بامبول، تزویر، حیله، زرق، سالوسی، شیادی، فریب، کلک، مکر 2 شعبده‌بازی، تردستی 
حقه : 1 بامبول، دوزوکلک، کلک 2 حیله، خدعه، ریب، فریب، گول، مکر، نیرنگ 3 شعبده، تردستی، زرنگی، شگرد، فند 4 تزویر، ریا 5 شیله‌پیله 6 ظرف کوچک، قوطی کوچک 7 ظرف سفالین انتهای وافور 8 جسم، گوی 
حقه :صفت 1 حق، حقیقت امر 2 حقیقی، واقعی & غیرواقعی 3 راستین، درست 
حقه سوار کردن :حقه زدن، نیرنگ به کار بردن، دوزوکلک جور کردن، خدعه کردن، مکر ورزیدن 
حقیرانه :صفت  s 1 توام باحقارت، حقارت‌آمیز 2 کم‌ارزش، بی‌اهمیت، غیرقابل توجه، ناچیز 
حقیر :صفت 1 پست، دون، ذلیل، رذل، فرومایه، 2 بی‌قدر، خوار، خوارمایه 3 اندک، خرد، خفیف، کوچک 4 ناقابل، ناکس 5 کم‌همت 6 بنده، این‌جانب، من 7 کم‌ارزش 
حقیقتاً : به راستی، درواقع، فی‌الواقع، واقعاً
حقیقت‌بین : واقع‌بین، حقیقت‌نگر، واقع‌نگر 
حقیقت‌بینی : واقع‌بینی، حقیقت‌نگری، واقع‌نگری 
حقیقت‌جو : حق‌جو، حقیقت‌طلب، واقعیت‌طلب، واقعیت‌گرا، حقیقت‌پژوه، حقیقت‌خواه 
حقیقت‌جویی : حق‌جویی، واقع‌بینی، واقع‌گرایی، حقیقت‌پژوهی، واقعیت‌گرایی 
حقیقت‌خواهی :حقیقت‌جویی، حقیقت‌طلبی، حقیقت‌پژوهی 
حقیقت :صفت 1 درستی، راستی 2 راست، درست 3 ماهیت، ذات، اصل 4 واقع‌امر، واقعیت، امر مسلم 5 آرمانی، مطلوب 
حقیقت‌گو : راست‌گو، صدیق & کذاب 
حقیقت‌گویی :راست‌گویی، صداقت، حق‌گویی 
حقیقی : 1 باطنی & ظاهری 2 معنوی 3 درست، صحیح & نادرست، غلط 4 اصلی & بدلی 5 واقعی & مجازی 6 راستین، واقعی & غیرواقعی 
حکاک : مهرساز، نگین‌ساز، نگین‌گر 
حکاکی : 1 کنده‌کاری 2 مهرسازی، نگین‌سازی 
حکام : 1 فرمانروایان، حاکمان & رعایا 2 فرمانداران 3 استانداران 
حکایت : 1 افسانه، داستان، روایت، سرگذشت، سمر، قصه، نقل & واقعیت 2 ماجرا
حکایت داشتن : حاکی‌بودن، دلالت کردن، اشارت داشتن، خبر دادن 
حکایت کردن :داستان‌سرایی کردن، روایت کردن، سرگذشت‌گفتن، قصه گفتن، قصه‌گویی کردن، نقل کردن، نقالی کردن 
حکایتگر :صفت 1 حاکی، مبین، بیانگر، بیان‌کننده 2 روایتگر، قصه‌گو، نقال
حک شدن : تراشیده شدن، کنده شدن، نقر کردن 
حک کردن : 1 حکاکی کردن، نقش انداختن، کندن، کنده‌کاری کردن، نقر کردن 2 سودن، ساییدن، تراشیدن، محو کردن 
حک : 1 کندن 2 تراشیدن 3 بسودن، خراشیدن، ساییدن 4 کنده‌کاری، نقر 
حکما : 1 حکمت‌دانان، حکیمان، دانایان، فلسفه‌دانان، فلاسفه، دانشمندان، فیلسوفان، عالمان، علما، فرزانگان، خردورزان & جهال 2 طبیبان، پزشکان 
حکم : 1 امر، توقیع، دستور، 2 رای، فتوا، قضاوت، داوری، فرمان 3 فرمایش، فرموده، منشور & نواهی 4 مشیت، تقدیر، قضا 5 نظر 6 ابلاغ‌نامه 7 اجازه، جواز
حکم : 1 اندرزها، پندها، نصایح 2 حکمت‌ها 
حکمحکمت‌آمیز : حکیمانه، خردمندانه 
حکمت : 1 تصوف 2 علم‌برین، مابعدالطبیعه، فلسفه 3 عرفان 4 خرد، دانایی، فرزانگی 5 کمال 6 علم، فرزان، معرفت 7 پند، اندرز 8 دلیل، علت، سبب 9 مشیت الهی، علم الهی 
حکم دادن : 1 فرمان‌دادن، دستور دادن، امر کردن 2 رای صادر کردن، رای دادن 
حکم : داور، قاضی
حکم‌ران، حکمران : استاندار، امیر، حاکم، فرماندار، فرمانروا، والی، حکم‌روا، حکومتگر، حکم‌رانی 
حکمرانی : امارت، حکومت، ریاست، فرماندهی، فرمانروایی 
حکم صادر کردن : 1 رای دادن، حکم کردن، حکم دادن، تصمیم گرفتن 
حکم‌فرما :اسم 1 غالب، مستولی، مسلط 2 حاکم، فرمانروا 
حکم کردن : 1 امر کردن، دستور دادن، فرمایش دادن، فرمودن، فرمان دادن 2 رای صادر کردن، قضاوت کردن، داوری کردن 3 فتوا دادن 4 نظر دادن، رای دادن 5 اقتضا کردن، ایجاب کردن 6 کارآیی داشتن، نقش‌پرداز بودن 7 حکومت کردن، حکم راندن، فرمان‌روایی
حکمیت : 1 داوری، قضاوت 2 میانجیگری، وساطت 3 نظریه، رای 
حک‌واصلاح : 1 بهسازی، ترمیم، 2 تصحیح، تنقیح، جرح‌وتعدیل، ویرایش 
حک‌واصلاح کردن : تصحیح کردن، ویرایش کردن، تنقیح کردن، جرح‌وتعدیل کردن، ویراستاری کردن 
حکومت : امارت، پادشاهی، حکمرانی، دولت، ریاست، سلطنت، صدارت، فرمانروایی، وزارت 
حکومت کردن : حکم‌راندن، حکم‌روایی کردن، فرمان راندن، فرمان‌روایی کردن 
حکومت‌نشین : پایتخت، دارالخلافه، دارالملک، مرکز 
حکه : آبنه، اگزما، جرب، خارش، سودا
حکیمانه :صفت s 1 حکمت‌آمیز، خردمندانه، عاقلانه 2 عقلایی & سفیهانه
حکیم :اسم 1 عارف، فیلسوف 2 دانش‌پژوه، دانشمند، دانشور، عالم، فاضل، فرجاد 3 پزشک، حکیم‌باشی، طبیب 4 عاقل، فرزانه، دانا & جاهل، بیمار، مریض 
حلاج : پنبه‌زن، نداف
حلاجی : 1 بررسی دقیق، تشریح، تجزیه‌وتحلیل، مضمون شکافی 2 شغل حلاج، پنبه‌زنی، ندافی 
حلاجی کردن : 1 بررسی همه جانبه کردن، تدقیق کردن 2 مضمون‌شکافی کردن، تشریح کردن 
حلاق : آرایشگر، سرتراش، سلمانی
حلال :اسم 1 جایز، روا، شایست، مباح، مجاز، مشروع & حرام 2 بوریا 
حلال : 1 حل‌کننده، 2 گره‌گشا، گشاینده
حلال‌زاده : فرزند مشروع & حرام‌زاده 
حلال شدن : جایز شدن، مباح شدن، روا شدن، مجاز شدن، مشروع شدن 
حلال کردن : 1 جایزشمردن، مباح کردن 2 بخشودن، عفو کردن، درگذشتن 3 ذبح شرعی کردن 4 روا دانستن 
حلالگر :صفت 1 حلال‌کننده 2 محلل 
حلالیت : حلال‌بودی، بخشش، عفوطلبی، بحل‌خواهی 
حلاوت : 1 شهد، شیرینی، عذوبت 2 دل‌پذیری 
حلب : 1 پیت، دلی 2 حلبی 3 شیر 
حلبی‌آباد : محله‌فقیرنشین، محله آلونک‌نشینان، محله کپرنشینان 
حل :اسم 1 ذوب، گداختن، گدازش 2 آب، محلول 3 باز کردن، فیصله دادن، گشودن 4 تحلیل 5 جواب، پاسخ، جواب‌یابی 6 مستحیل & عقد 
حلزون : سفیدمهره، لیسک
حلزونی : 1 مارپیچ، مارپیچی 2 مربوطبه حلزون 
حل شدن : 1 برطرف شدن، از بین رفتن، منتفی شدن، رفع شدن (مشکل) 2 به راه حل رسیدن، راه حل یافتن، به جواب‌رسیدن 3 گشودن، گشادن 4 محلول شدن 5 مستحیل گشتن 
حلف : 1 سوگند، قسم 2 پیمان، عهد 3 سوگند خوردن 
حلق‌آویز کردن : اعدام کردن، به دار آویختن 
حلق : 1 حنجره، خرخره، گلو، نای 2 تراشیدن، ستردن (مو)
حلقوم : حلق، حنجره، خشکنای، گلو
حلقه : 1 انجمن، جرگه، سلسله، سلک، گروه، مجمع، محفل، مدار، معشر 2 چنبر، چنبره، دایره، دور، گرد، مدور 3 انگشتری 4 ربقه 5 چین و شکن، پیچ و تاب 6 گوشواره 7 زنجیر 
حلقه‌به‌گوش : فرمانبر، فرمانبردار، مطیع، منقاد & سرکش، نافرمان 
حل کردن : 1 به جواب‌رسیدن، پاسخ پیدا کردن، راه‌حل یافتن 2 گشودن 3 به صورت محلول درآوردن 4 فیصله دادن (ماجرا، دعوا) 5 رفع کردن، برطرف کردن 
حلم : 1 بردباری، حوصله، شکیب، شکیبایی، صبر، صبوری & تندی، ناشکیبایی 2 عقل 
حلم : خواب، رویا 
حل‌نشدنی : 1 پیچیده، لاینحل، معمایی 2 حل ناشدنی، نامحلول، غیرقابل‌حل 
حلواساز : حلوایی، شیرینی‌پز، قناد
حلوا : شیرینی 
حلو: صفت شیرین، لذیذ & مر، تلخ 
حل‌وفصل کردن :فیصله دادن، حل کردن، رسیدگی کردن، سروسامان دادن 
حلول : 1 تناسخ 2 طلوع، ظهور 3 تراوش، رسوخ، نفود 4 فرا رسیدن، آغازشدن 
حلول کردن : فرود آمدن، وارد شدن 
حلولی : تناسخی مذهب، حلول‌گرا، حلولیه 
حله : جامه، لباس
حله : 2 برزن، کوی، محله 3 منزل، خانه 
حلیت : آرایش، حلیه، زیب، زینت، پیرایه، زیور 
حلیت : 1 حلالی، روایی 2 حلال‌بودی 3 بخشش‌خواهی، بخشش‌طلبی، مغفرت‌خواهی، حلالیت 
حلیف : 1 هم‌سوگند، هم‌قسم 2 هم‌پیمان، هم‌عهد 3 دستیار
حلیل :اسم 1 جایز، حلال، روا، شایست 2 زوج، شوهر، همسر 
حلیله : زن، همسر، & شوهر، مرد 
حلیم :اسم 1 بردبار، رزین، سلیم، شکیبا، صبور & ناشکیبا، ناصبور 2 پیه، چربی 3 هریسه
حلیه : آرایش، پیرایه، زیب، زینت
حمار : الاغ، خر، درازگوش & بقر، گاو، گوساله 
حماسه : 1 دلاوری، شجاعت 2 رجز 3 شعرحماسی، شعررزمی، رزم‌نامه
حماسه‌سرا : رزم‌نامه‌سرا، شعررزمی سرا، حماسی‌گو & غزل‌سرا 
حماسی :صفت 1 مربوط به‌حماسه 2 حماسه‌دار 3 پهلوانی 4 جزی 
حماقت‌آمیز :صفت ابلهانه، احمقانه، بی‌خردانه، سفاهت‌آمیز، سفیهانه، نابخردانه & بخردانه، حکیمانه، خردمندانه، عاقلانه 
حماقت : ابلهی، بی‌مغزی، بلاهت، جهالت، جهل، حمق، خریت، سادگی، ساده‌لوحی، غفلت، کم‌خردی، کم‌عقلی، کودنی، نادانی، ناقص‌عقلی & دانایی، خردمندی 
حمال : 1 باربردار، باربر، بارکش 2 حامل 
حما : لجن، گل‌ولای 
حمالی : 1 بارکشی، باربری 2 کار شاق 3 کار بی‌اجر و مزد 3 خرکاری 
حمام : آبزن، دوش، گرمابه، تابخانه
حمام : 1 امر مقدر، امر محتوم 2 قضا، قدر، سرنوشت 3 مرگ، موت 
حمام گرفتن :استحمام کردن، دوش گرفتن 
حمامه : 1 حمام، کبوتر، کفتر 2 فاخته، قمری 
حمامی : 1 گرمابه‌بان، گرمابه‌دار 2 دلاک، سلمانی، کیسه‌کش، مغمز
حمایت : پشتیبانی، جانبداری، حفاظت، حفظ، دفاع، طرفداری، مدد، مظاهرت، نگهبانی، هواخواهی، هواداری، یاری
حمایت کردن : 1 پشتیبانی کردن، مدد کردن، یاری رساندن 2 جانبداری کردن، طرفداری کردن، هواداری کردن 3 دفاع کردن، حفاظت کردن 
حمایتگر : حامی، پشتیبان، حمایت‌کننده 
حماید : صفات، خصال، خصایل، خوبی‌ها، نیکویی‌ها 
حمایل : آویزه، مدال، هیکل
حمایل کردن : 1 آویختن، (برگرداندادن 
حمدان : آلت مرد، آلت مردی، ذکر، نره 
حمد : 1 تمجید، ثنا، ستایش، شکر، مدح، مدیحه 2 ستودن، ستایش کردن & هجو گفتن 
حمدونه : بوزینه، شادی، میمون 
حمرا :اسم 1 سرخ‌رنگ، سرخ & خضرا 2 سال سخت 3 گرما، حرارت، داغی & سرما 
حمزه :اسم 1 تره‌تیزک، رشاد 2 شیر، حیدر، ضیغم، صفدر، اسد، ضرغام، ارسلان، هژبر 
حمق : بلاهت، حماقت، ساده‌لوحی، سفاهت، نادانی، کندذهنی، کم‌عقلی 
حمل : 1 آبستنی، بارداری، حاملگی 2 بار، 3 نقل 4 توجیه، تعبیر، تاویل 5 بردن، ترابری، جابه‌جایی 6 برداشتن 
حمل : 1 بره 2 فروردین‌ماه 
حمل کردن : بردن، آوردن، منتقل کردن، نقل کردن 
حمله‌ای :صفت صرعی، غشی، مصروع 2 مربوط به حمله 
حمله بردن : تاختن، یورش بردن، هجوم بردن، حمله کردن 
حمله : 1 تاخت، تعرض، تک، تهاجم، شبیخون، نهب، هجوم، یورش 2 صرع، غش 3 صولت 4 اعتراض، انتقاد (شدید) 5 حالت بحران، اختلال ناگهانی، 6 ایست، سنکوب 
حمله کردن : 1 تاختن، تعرض کردن، تهاجم آوردن، یورش بردن، شبیخون زدن، تک کردن & پاتک کردن 2 تقبیح کردن، پرخاش کردن، پریدن، سرزنش کردن، به باد انتقاد گرفتن، انتقاد کردن 
حمله‌ور شدن : 1 حمله کردن، غافلگیر کردن، شبیخون زدن 2 هجوم بردن 
حمله‌ور : هجوم‌آور، هجوم‌آورنده، حمله‌کننده، حمله‌آور، حمله‌بر، یورشی 
حمول : 1 بردبار، پرتحمل، پرشکیب، شکیبا، صابر، صبور 2 سخت‌جان، گرانجان 3 بارکش & کم‌طاقت
حمیت : آزادگی، آزادمنشی، بزرگواری، بلندهمتی، پایمردی، تعصب، جوانمردی، حریت، رادی، عرق، عصبیت، غیرت، غیرتمندی، فتوت، مروت & ناجوانمردی 
حمید : 1 پسندیده، ستوده 2 فرخنده، مبارک، میمون 
حمیده : شایسته، پسندیده، ستوده & نکوهیده 
حمیم :صفت 1 دوست، شفیق، مهربان، یار 2 خویش، خویشاوند، قریب، قوم، وابسته 3 گرم، صمیم 4 خوی، عرق 
حنان : 1 بخشاینده، بخشنده، رحمان 2 مهربان، رحیم، شقیق 
حنانه : مویه‌گر، نالان، نوحه‌گر
حنجره : حلق، حلقوم، خشکنای، گلو
حنظل : تلخک، هندوانه ابوجهل 
حنک : 1 چانه، زنخدان، زیرگلو 2 کام 
حنیف : 1 مسلمان، موحد & کافر، مشرک، ناخداباور 2 راست‌کیش، پاک‌دین، راست‌دین & بدکیش 3 راست 4 برحق، درست & ناحق 
حنین : 1 نوحه، زاری، ناله، مویه 2 اشتیاق، آرزومندی، شوق، رغبت 
حوادث : اتفاقات، پیشامدها، حدثان، رخدادها، رویدادها، مصایب، وقایع
حواری : 1 دوست، رفیق، یار 2 یاور، 3 یاران عیسی 
حواس‌پرت : بی‌حواس، پریشان‌حواس، خرف، کم‌حواس، گیج، منگ & حواس‌جمع
حواس‌پرتی : 1 پریشان‌حواسی، خرفتی، گیجی، منگی & حواس‌جمعی 2 عدم‌تمرکز، بی‌حواسی 
حواس : 1 قوای مدرکه، حس‌ها 2 ذهن 3 توجه، دقت، تمرکز 
حواشی : 1 اطراف، اکناف، پیرامون، جوانب، کناره‌ها، حومه 2 حاشیه‌ها، توضیحات 3 چاکران، خدمتکاران، نوکران 4 عیال 
حواصیل : حواصل، غم‌خورک 
حواله : 1 برات 2 حوالت 3 واگذاری، محول 
حواله دادن : حواله کردن 
حواله کردن : 1 حواله‌دادن، برات کردن 2 واگذاشتن، واگذار کردن، سپردن 3 پاس دادن، فرستادن 4 پرتاب کردن 
حوالی : 1 اطراف، اکناف، پیرامون، جوانب، حول‌وحوش، دوروبر، نزدیک 2 سرزمین، ناحیه، منطقه 3 جا، مکان 4 حدود 
حوت : 1 سمک، ماهی، نون 2 اسفندماه 
حور :صفت 1 پری، حورالعین، حوری، زن‌بهشتی 2 بهشتی‌رو، زیبا 3 بیضا، سپیداندام 3 سیه‌چشم
حوروش : حوری، زن‌بسیارزیبا، حورمانند & عفریته 
حوزوی : 1 مربوط به حوزه 2 مکتبی & دانشگاهی، آکادمیکی 
حوزه :صفت 1 اقلیم، حیطه، قلمرو، ناحیه 2 اداره، دایره 3 مرکز، مقر 4 جانب، سمت، سو، طرف 5 مدرسه، مدرسه‌علمیه، مکتب 
حوصله : 1 بردباری، حلم، شکیب، تحمل، شکیبایی، صبر & ناشکیبایی 2 حال، آمادگی، ذوق، دماغ 3 مجال 4 ظرفیت، گنجایش 5 چینه‌دان 
حوصله کردن : صبر کردن، شکیبایی به خرج دادن، طاقت آوردن 
حوض : آبگیر، استخر، تالاب، حوضچه، حوضخانه 
حوضچه : آبزن، حوض‌کوچک 
حول : 1 توان، توانایی، قدرت، قوت، نیرو 2 جودت نظر 3 اطراف، پیرامون، جهات، گرداگرد 
حول‌وحوش : 1 اطراف، پیرامون، حوالی، گرداگرد، اکناف، پیرامون، جوانب، دوروبر، نزدیک 2 درباره، درمورد، راجع 
حومه : اطراف، پیرامون، حوالی، دوروبر، شهرک 
حومه‌نشین : شهرک‌نشین 
حیا : 1 آزرم، حجب، خجلت، شرمساری، شرم، عار 2 ملاحظه 3 باران، مطر 
حیات‌بخش : زندگی‌بخش، هستی‌بخش، حیات‌انگیز & مرگ‌آور، مهلک 
حیات : بود، تعیش، جان، زندگانی، زندگی، زیست، طول عمر، عمر & ممات 
حیاتی : 1 اساسی، اصولی، مهم & غیرحیاتی 2 لازم، واجب، ضروری 3 مربوط به حیات 
حیاط : رحبه، ساحت، صحن، فضا، محوطه
حی :اسم 1 انسان، بشر 2 جاندار، زنده & میت 3 شاهد 4 ایل، قبیله 
حیث : 1 بابت، جهت، لحاظ 2 جا 3 هرجا، هرکجا
حیثیت : 1 آبرو، اعتبار، پرستیژ، ارزش، عرض، وجهه 2 اسلوب، وضع 3 حال
حیدر : اسد، شیر، ضیغم، لیث، هژبر
حیران : آسیمه، آسیمه‌سر، بی‌قرار، خیره، درمانده، سرگردان، سرگشته، شیفته، فرومانده، گیج، مبهوت، متحیر، مدهوش، مردد، واله، هاج‌وواج، حیرت‌زده 
حیران شدن : سرگشته‌شدن، متحیر شدن، حیرت‌زده گشتن، سرگردان‌شدن، مبهوت گشتن، مات شدن، هاج‌وواج شدن 
حیرانی : تحیر، حیرت، خیرگی، سرگردانی، سرگشتگی
حیرت : آشفتگی، اعجاب، بهت، تحیر، تذبذب، تردید، تعجب، دودلی، سرگردانی، سرگشتگی، شگفتی، گیجی
حیرت‌آمیز : حیرت‌آلود، شگفت‌انگیز، تعجب‌آور، حیرت‌انگیز 
حیرت‌آور : اعجاب‌آمیز، اعجاب‌انگیز، حیرت‌آفرین، حیرت‌انگیز، حیرت‌زا، حیرتناک، شگفت‌آور، شگفت‌انگیز، شگفتی‌زا 
حیرت‌انگیز : تعجب‌آور، حیرت‌آور، شگفت‌آمیز، شگفت‌آور، شگفت‌انگیز، عجیب، غریب، محیر، محیرالعقول 
حیرت‌زدگی :سرگشتگی، تحیر، حیرانی، بهت‌زدگی، شگفت‌زدگی 
حیرت‌زده : حیران، حیرتمند، خیره‌دل، سرگشته، مات، مبهوت، متحیر، هاج و واج 
حیز : 1 جا، محل، مکان 2 کرانه 
حیص‌وبیص : جریان، حین، گیرودار، میانه 
حیض : بی‌نمازی، رگل، طمث، قاعدگی
حیطه : 1 چهارچوب، حوزه، شمول، قلمرو، کادر، محدوده، محوطه، پهنه، میدان، گستره 
حیف : 1 آه، افسوس، دریغ 2 جور، ستم، ظلم & داد 3 انتقام 
حیف خوردن : افسوس‌خوردن، دریغ خوردن، پشیمان شدن 
حیف‌ومیل : اتلاف، تضییع، تلف، هدر
حیلت‌باز : حیله‌گر، حیلت‌ساز، حیلت‌آموز، مکار، حقه‌باز، حیلت‌گر، محیل، فریبنده، فریب‌کار، نیرنگ باز، نیرنگ ساز
حیلت : 1 تزویر، حیله، خدعه، دوال، فریب، مکر، نیرنگ 2 چاره‌اندیشی، چاره، چاره‌گری 3 تدبیر، ترفند، شگرد 4 توانایی، قدرت 
حیلت‌ساز : ترفندباز، حیله‌گر، حیله‌باز، فریبکار، محیل، مکار 
حیل : 1 حیله‌ها، نیرنگ‌ها 2 ترفندها، چاره‌ها، دستان‌ها، چاره‌گری‌ها، شگردها، فنون 3 فن مکانیک 
حیله : احتیال، تزویر، تغابن، تلبیس، چاره، حقه، حیلت، خدعه، دستان، دغا، دوال، ریا، سالوس، شعبده، شید، ظاهرنمایی، غدر، فریب، فسوس، فن، فند، کید، مکر، نیرنگ
حیله‌باز : حقه‌باز، حیلت‌ساز، خدعه‌گر، دوال‌باز، شارلاتان، فریبکار، محیل، مزور، مکار، نیرنگ‌باز & بی‌شیله‌پیله، ساده‌دل 
حیله کردن : 1 توطئه‌چیدن، نیرنگ زدن، افسون کردن 2 چاره کردن، چاره اندیشیدن، تدبیر اندیشیدن، ترفند به کاربردن 
حیله‌گر : حیلت‌باز، حیلت‌ساز، حیله‌باز، دغلکار، دوال‌باز، روباه‌صفت، فریبکار، گربز، ماکر، محتال، محیل، مردرند، مکار، نیرنگ‌باز
حیله‌گری : افسون، حقه، حیله‌بازی، خدعه، دوال‌بازی، محیلی، مردرندی، مکاری، مکر، نیرنگ
حین : آن، اثنا، ثانیه، خلال، دم، ضمن، لحظه، لمحه، وقت، هنگام 
حین : 1 بلا، محنت 2 هلاک، مرگ 
حیوان :صفت 1 جاندار، جانور، 2 ذی‌روح & جامد 3 بهیمه، دد & انسان 4 ستور 5 بی‌شعور، کودن، نفهم 6 حیات 
حیوان‌صفت : ددمنش، ددخو، جانورصفت، جانورخو & فرشته خصال، ملکوتی منش 
حیوانی : 1 جانوری 2 بهیمی & انسانی 3 شهوانی، نفسانی & روحانی 4 وحشیگری & تمدن، فرهیختگی 5 غریزی 
حیه :صفت 1 افعی، مار & عقرب، رتیل، کژدم 2 زنده، جاندار & بی‌جان 3 پویا، پرتلاش 4 استوار، قوی، محکم 
خائف : بیمناک، ترسان، ترسنده، ترسو، جبون، خوفناک، متوحش، وحشت‌زده، هراسان، هراسناک & بی‌باک 
خائنانه :صفت خیانت‌آمیز، خیانت‌بار، غدرآمیز & وفادارانه، خادمانه 
خائن : 1 خیانت‌پیشه، خیانت‌گر، خیانت‌کار & خادم، خدمتگزار 2 نمک‌به‌حرام، وطن‌فروش، میهن‌فروش & ، وطن‌پرست، میهن‌پرست، خادم 3 بی‌وفا، عهدشکن، غدار & باوفا، وفادار، وفامند 4 متقلب، نادرست & درست‌کار 
خاتم :صفت 1 انگشتری، انگشتر 2 مهر، نگین 4 آخرین، بازپسین، نهایی & اولین، نخستین 3 خاتم‌کاری 5 ختم‌کننده 
خاتم بند : خاتم‌ساز، خاتم‌کار
خاتم بندی : خاتم‌سازی، خاتم‌کاری
خاتم :اسم 1 پایان، سرانجام، فرجام، عاقبت 2 ختم‌کننده، مهرکننده 
خاتم‌کار : خاتم‌بند، خاتم‌ساز 
خاتم‌کاری : خاتم‌بندی، خاتم‌سازی 
خاتمه : آخر، انجام، انقضا، پایان، فرجام، نهایت & آغاز 
خاتمه بخشیدن : پایان‌دادن، تمام کردن، مختومه کردن & آغازیدن، آغاز کردن 
خاتمه پذیرفتن :خاتمه یافتن، به انجام رسیدن، انقضا یافتن، پایان‌یافتن، منقضی شدن & آغاز شدن
خاتمه دادن : 1 پایان‌دادن، به انتها رساندن، به آخر رساندن، به پایان‌رساندن، 2 ختم کردن، تمام کردن، خاتمه‌بخشیدن، مختومه کردن، مختومه اعلام کردن & آغازیدن 3 متوقف ساختن، متوقف کردن 
خاتمه یافتن : تمام شدن، به پایان آمدن، به پایان رسیدن & شروع شدن
خاتون : 1 بانو، کدبانو 2 بی‌بی، بیگم، خانم، مخدره & آقا 3 همسر، زن‌اصیل، شریفه 4 کنیز، کلفت، خادمه 
خاج‌پرست :صفت ترسا، عیسوی، مسیحی، ارمنی
خاج : 1 چلیپا، صلیب 2 نرمه‌گوش 3 گشنیز 
خاخام : ملا، روحانی، ربانی، (درمذهب یهود) & کشیش، اسقف، پیشوای‌مذهبی مسیحی 
خادر : 1   بی‌حال، سست، کسل 2 متحیر، حیران، حیرت‌زده، سرگشته 3 پرده‌نشین
خادم : آغا، برده، بنده، پرستار، پیشکار، چاکر، خدمتکار، خدمت کننده، خدمتگر، خدمتگزار، غلام، مددکار، مستخدم، نوکر & مخدوم، آقا، ارباب
خادمه : پرستار، کلفت، کنیز، مستخدمه & بی‌بی، خاتون، مخدومه
خارا : 1 خار، خاره، سنگ آذرین، سنگ سخت، گرانیت 2 بافته ابریشمین، پارچه‌خوابدار، پارچه موجدار، عتابی، موئر 
خاربست : خارچین، پرچین، دیواره‌ای از خاربن، حصارخاری، خارخیز
خارج : 1 برون، بیرون & درون 2 بیگانه 3 خارجه & داخل، داخله 4 تحصیلات‌عالی‌حوزوی، سطح عالی فقه 
خارج شدن : 1 بیرون‌رفتن 2 درآمدن 3 دررفتن، رانده شدن 4 اوت شدن 5 ترک کردن 6 فراتر رفتن، تجاوز کردن 7 نشت کردن 8 بیرون زدن 
خارج قسمت : بهر & مقسوم، مقسوم‌علیه، بخش، بخشیاب
خارج کردن : 1 بیرون‌بردن 2 بیرون فرستادن، منتقل کردن، جابه‌جا کردن
خارجه : 1 برون‌مرز & درون‌مرز 2 بیگانه، خارجی 3 کشور بیگانه & داخله
خارجی : 1 برونی، بیرونی، ظاهری & داخلی، درونی 2 اجنبی، بیگانه، غریب، غریبه & آشنا، خودی، هم‌وطن 3 برون‌مرزی 4 پیرو فرقه خوارج 
خارچین : 1 پرچین، حصارخاری، خاربست، خاربند 2 خارکش & گلچین
خار : 1 خاربن، خلنگ & گل، گلبن 2 خاشاک، خس، خسک 3 شوک، غاز 4 تیغ 5 سنگ خارا، خارا 6 گیر 
خارخار : 1 دغدغه، تشویش، اضطراب 2 خلجان، تعلق خاطر، میل، خواهش 3 وسوسه
خارراه : مانع، مزاحم، سد راه
خارزار : خلنگ‌زار، خارستان، خاربیشه، خارستان & گلزار، لاله‌زار 
خارشتر : گیاه ترنجبین 
خارش : 1 حک 2 خناق 3 گر، جرب 4 آبنه
خارق‌العاده : شاهکار، شگرف، عجیب، غریب، محیر، محیرالعقول & عادی، پیش‌پاافتاده 
خارک : خرک، خرمای نرسیده، خرمای خام
خاریدن : 1 خارش داشتن، به‌خارش افتادن، 2 خارش کردن
خازن : 1 خزانه‌دار، خزینه‌دار، گنجینه‌دار 2 انباردار، انباره 3 نگهبانی 4 اندوزه، کندانسر، کندانساتور
خاست : 1 بیداری، برخاستن 2 خیزش 
خاستگاه : 1 خاستنگاه، مبدا & مقصد 2 سرچشمه، منشا، منبع 3 تجلی گاه، تجلی‌گه
خاستن : 1 برخاستن، بلند شدن، اوج گرفتن & نشستن 2 پدید آمدن، پیدا شدن، حاصل شدن، ظاهر شدن 3 نشات گرفتن 4 به‌پا خاستن 5 بلند شدن، 6 قیام کردن، برخاستن 7 ازبین رفتن، زایل شدن، ناپدیدگشتن 8 رستن، روییدن 9 بار آمدن، پرورش‌یافتن 01 ت
خاسر :صفت متضرر، زیان‌دیده، زیان‌کار، زیانمند، ضررکرده & منتفع
خاشاک : 1 آخال، آشغال، خار، خاکروبه، خس، زباله، گل 2 علف، کاه، چوب‌ریزه
خاشع : 1 افتاده، خاضع، خاکسار، فروتن، متواضع & مغرور، متکبر 2 خداترس، متقی، پرهیزگار 
خاشعانه : خاضعانه، فروتنانه، متواضعانه & متکبرانه
خاص : 1 اختصاصی، مختص، مخصوص، ویژه & عام 2 یگانه، برجسته، اعلا، برگزیده، ممتاز، 3 ناب، خالص، پاک، پاکیزه، سره & ناسره 4 اصیل، پاک‌نژاد، نژاده
خاصره : تهیگاه
خاصگان : محرمان، نزدیکان، مقربان، ندیمان & اغیار، بیگانگان، نامحرمان
خاصگی : کنیز، سریه 2 ندیمه 3 محرم، مصاحب، ندیم 4 مقرب 5 معین، مشخص 
خاصه‌تراش :صفت آرایشگر مخصوص، سلمانی مخصوص (پادشاه) 2 دلاک مخصوص (شاه)
خاصه :قید صفت 1 خاص، مخصوص، ویژه 2 مخصوصبیگانه، غریبه 4 خلق، خوی، داب، سجیه، طبیعت، عادت 5 شیعه & سنی، عامه 6 برگزیده 
خاصه‌خرجی : 1 اسراف، تبذیر، ولخرجی 2 تبعیض، مستثناسازی
خاصه خرجی کردن : 1 تبعیض قائل شدن، خاصه‌بخشی کردن، استثناء‌گذاشتن، مرحج دانستن 2 ول‌خرجی کردن، خاصه و خرجی کردن 
خاصه : & عامه
خاصیت : 1 اثر، خواص، فایده 2 خو، سجیه، صفت، طبیعت، خصال، خصلت، خصیصه 3 مختصه، ویژگی 
خاضع : افتاده، خاشع، خاکسار، خاکی، فروتن، متواضع & متکبر، مغرور
خاضعانه :صفت خاشعانه، فروتنانه، متواضعانه & تکبرآمیز، متکبرانه
خاطب : 1 خطبه‌خوان، خطیب، سخن‌ران 2 خواستار، خواستگار، طالب، خواهان 
خاطرات : خاطره‌ها 
خاطرجمع : آسوده، آسوده‌خاطر، بی‌تشویش، بی‌دغدغه، فارغ‌البال، مطمئن & پریشان‌خاطر
خاطرجمعی : آسودگی، اطمینان، بی‌تشویشی، اطمینان‌خاطر، اعتماد، راحتی، وثوق & پریشان‌خاطری
خاطرجو : خاطرنواز، دل‌نواز & خاطرآزار
خاطر : 1   حافظه، یاد 2 اندیشه، فکر 3 دل، ذهن، ضمیر، قلب 4 طبع، قریحه 
خاطرخواه : دلباخته، دلشده، دوستدار، عاشق، محب، مفتون & بیزار
خاطرخواهی : تعشق، دل‌بستگی، دلدادگی، شیفتگی، عشق، علاقه، علاقه‌مندی، محبت، مهر & بیزاری
خاطرداشت : 1 مراعات، التفات، عنایت، 2 طرفداری، جانبداری 3 میل، علاقه
خاطرنشان : اعلام، تفهیم، حالی، گوشزد، متذکر، یادآور
خاطرنشان کردن :تذکر دادن، متذکر شدن، یادآور شدن، یادآوری کردن
خاطره‌انگیز : به‌یادماندنی، فراموش‌ناشدنی، فراموش‌نشدنی & فراموش‌شدنی 
خاطره : 1 حافظه، ذهن، یاد 2 یادبود، یادگار 
خاطف : خیره‌کننده، پرتلالو، درخشان 
خاطی : بزهکار، خطاکار، خلافکار، گناهکار، گنهکار، متخلف، مجرم، مقصر & درستکار، صالح، مصیب
خاک‌آلود : 1 غبارآلود، گردآلود، مغبر، خاکی 2 خاکسار 
خاک : 1 اقلیم، خطه، زمین، ارض، سرزمین، قلمرو 2 تراب، تربت، ثری، طین، غبرا، گل & آب، ماء 3 غبار، گرد 4 کشور، بلد، دیار، مملکت 5 خاکجا، قبر، گور، مزار، مشهد، مقبره 6 بر، خشکی 7 خاکه، پودر، نرمه 8 پست، حقیر، بی‌ارزش 
خاک‌برسر : 1 بینوا، درمانده، بدبخت، بیچاره 2 ذلیل، خوار 3 زبون، توسری‌خور، مصیبت‌رسیده، آفت‌زده 
خاک‌بوس : آستان‌بوس 
خاک‌دان، خاکدان : 1 مزبله 2 دنیا، عالم‌سفلی، 3 زمین، ارض، کره‌خاکی، جهان & عالم‌علوی، ملکوت
خاکروبه : آشغال، خاشاک، خاکدان، رشت، زباله، مزبله
خاک‌ریز، خاکریز : 1 حریم(رودخانه، نهر، جوی‌آب) 2 سیل‌بند، بند 3 پشته، سنگرخاکی، پناهگاه(سربازان‌درجبهه)
خاکسارانه :قید خاشعانه، درویشانه، فروتنانه، متواضعانه & مغرورانه
خاک‌سار، خاکسار : 1 افتاده، خاشع، خاکی، درویش، فروتن، متواضع & مغرور 2 بی‌قدر، پست، خوار، ذلیل 3 خاکسان، خاک‌نهاد 4 خاک‌نشین، خاکسترنشین 5 فانی 
خاکساری : 1 افتادگی، تواضع، خشوع، فروتنی & غرور 2 خواری، ذلت
خاک‌سپاری : تدفین، دفن، کفن‌ودفن، به‌خاک سپردن 
خاکستان : قبرستان، گورستان
خاکستر : 1 بقایای اجسام‌سوخته، رماد
خاکستر شدن : سوختن، تبدیل به خاکستر شدن، نابود شدن 
خاکستر کردن :سوزاندن، تبدیل به خاکستر کردن، نابود کردن 
خاکسترنشین : 1 بی‌خانمان، آواره 2 پاکباخته 3 خاک‌نشین 4 بدبخت، بیچاره، بی‌نوا 
خاکستری : 1 به‌رنگ‌خاکستر، سربی‌رنگ، طوسی، خاکستری رنگ، خاکسترگون 2 آلوده به خاکستر، آغشته به‌خاکستر
خاکشیر : خاکشی، خاکشو، خاکژی
خاکشیرمزاج :سازگار، ملایم‌طبع 
خاک کردن : 1 دفن کردن، مدفون ساختن 2 به‌زمین زدن
خاک‌نشین : 1 بیچاره، بینوا، بدبخت 2 فروتن، خاکسار، خلیق، متواضع، خاکی 3 ساکن کره خاکی & افلاکی 4 مدفون، مرده 
خاک‌نهاد : افتاده، خاکی، متواضع، خاشع، درویش، خاکسار، فروتن & مغرور، متکبر، پرفیس‌وافاده
خاکه : 1 پودر، نرمه 2 زغال‌ریزه، پودر زغال، خاکه‌زغال 
خاکی :k‌m‌x[صفت 1 بری، زمینی 2 افتاده، خاضع، خاک نهاد، خاکسار، درویش، متواضع 3 به رنگ خاک، خاکی‌رنگ 4 خاک‌آلود، خاک‌آلوده 5 خاکزاد 6 خاکزی & آبی 7 خاکین 8 آسفالت‌نشده (جاده) 
خاگ : تخم، مرغانه، خاگینه، بیضه 
خاگینه : بیضه، تخم، مرغانه 
خال‌خالی : خال‌دار، خال‌مخالی 
خالد : 1 پایدار، پاینده، جاودان، جاوید، مخلد & فانی، ناپایا 2 بهشتی، خلدنشینی، خلدآشیان 
خالصانه :s‌e‌l‌m‌x[صفت قید 1   پاک، بی‌غش، ناب 2 اخلاص‌آمیز، مخلصانه، توام بااخلاص، بی‌ریا، صادقانه 
خالص : 1 بی‌آمیغ، بی‌غش، پاک، رحیق، زبده، ساده، سارا، سره، صاف، صافی، غیرمخلوط، مروق، مصفی، مطلق، ناب، ناپالوده & ناخالص، ناسره 2 بی‌شائبه، بی‌ریا 3 پاک، بی‌آلایش، ناآلوده 4 ویژه، خرج‌دررفته 5 وزن‌بی‌ظرف 
خالق :صفت آفریدگار، آفرینشگر، آفریننده، جان‌آفرین، خدا، صانع، سازنده & مخلوق، مبدع، موجد
خال : 1   نقطه‌سیاه، نقطه 2 لکه 3 نقش (ورق‌بازی) 4 خالو، دائی، دایی & 1 عم، عمو 2 خاله
خالو : 1   خال، دایی & عمو، خاله 2 سورنا
خاله : 1 خواهر مادر & خال، خالو، دایی، عم، عمو، عمه 2 لک، لکه 3 تک‌خال 
خاله‌زنک : 1 بی‌سروپا، فضول، خاله‌وارس، سخن‌چین، حرف (زن) 2 مرد غیرجدی 
خالی بستن : گزافه گفتن، لاف زدن، دروغ گفتن
خالی‌بند :اسم   گزافه‌گو، لاف‌زن، دروغ‌گو 
خالی‌بندی : گزافه‌گویی، لاف‌زنی، دروغ‌گویی 
خالی : 1 پوچ، پوک، تهی & پر، سرشار 2 تخلیه 3 آزاد، رها & اشغال 4 بی‌سکنه 5 بلاتصدی، بلامتصدی 6 بری، عاری، فارغ 7 صرف، محض 8 خلوت، خلوتگاه & شلوغ 
خالی شدن : 1 تهی شدن 2 تخلیه شدن & بارگیری شدن، بار زدن 3 خلوت‌شدن 
خالی کردن : 1 تهی کردن، تهی ساختن 2 تخلیه کردن & بارگیری کردن 3 خلوت کردن 4 زدن، سرقت کردن، به‌سرقت بردن 5 شلیک کردن 6 بیرون ریختن 7 خانه‌تکانی کردن 
خام‌اندیش : خام‌پندار، ساده‌انگار، سطحی‌نگر، سطحی‌گرا، ساده‌پندار
خام‌پندار : خام‌اندیش، خام‌اندیشه 
خامد : 1 خمود & پرتحرک، انرژیک 2 آرمیده، خاموش، خموش، بی‌حرف، صامت ساکت 3 ایستا، بی‌جنبش، بی‌حرکت، بی‌تحرک، ساکن & پویا، پرتحرک
خام شدن : فریب خوردن، گول خوردن، اغفال شدن، غافل شدن
خام‌طبع : 1 بی‌تجربه، نامجرب، خام‌دست، ناآزموده، مبتدی & مجرب 2 ابله، احمق، جاهل، کودن، نادان & عاقل
خام کردن : گول زدن، فریب‌دادن، رودست زدن، اغفال کردن، غفلت‌زده کردن 
خام‌گفتار : بیهوده‌گو، یاوه‌گو، یاوه‌سرا، خام‌درا 
خامل : 1 گمنام، بی‌نام، ناشناس، بی‌نام‌ونشان 2 پست، فرومایه & سرشناس 
خام :صفت 1    ناپخته، نپخته & پخته، مجرب 2 بی‌تجربه، تازه‌کار، مبتدی، ناآزموده، بی‌تجربه، نامجرب، نوپیشه 3 نارس، نارسا 4 کال & رسیده 5 بی‌ربط، بیهوده، نسنجیده، باطل، یاوه 6 خامه، قلم، کلک 7 ناآراسته، ناپیراسته 8 ناتراشیده، صیقل نیافته 9 خا
خاموشانه : بی‌سروصدا، آرام، خموشانه 
خاموش : 1 بی‌فروغ، بی‌نور 2 خموش، ساکت، صامت، هش & شلوغ 2 آرام، کم‌حرف، بی‌صدا 3 اصم، بی‌زبان، گنگ & گویا 4 منطفی، کشته & روشن 5 قطع، ناروشن
خاموش شدن : 1 ساکت‌شدن، دم فرو بستن، خاموشی گزیدن 2 ازجوش و خروش افتادن 3 فرو نشستن، از بین‌رفتن 4 منطفی شدن 5 تاریک شدن 6 قطع‌شدن جریان برق 
خاموش کردن : 1 ساکت کردن، بی‌سروصدا کردن 2 کشتن، فروکشتن، منطفی کردن 3 قطع کردن (جریان‌برق) 4 خفه کردن، سرکوب کردن 5 فرونشاندن، آرام کردن 
خاموش ماندن : ساکت‌شدن، دم‌فرو بستن، سکوت کردن، خاموش شدن
خاموشی : 1   خموشی، سکوت، صمت & 1 شلوغی 2 گویایی 2 اطفا 3 تاریکی & روشنایی، روشنی 
خامه : 1 سرشیر، چربی شیر، قیماق، نمشک 2 قلم، کلک 3 نخ نتابیده 4 ابریشم‌نتابیده، ابریشم خام 5 توده، تل(ریگ)
خامی : 1   ناپختگی، ناآزمودگی، خام‌دستی، بی‌تجربگی 2 ساده‌دلی 3 کالی 
خان : 1   خانه، سرا، منزل 2 کاروان‌سرا 3 مرحله، منزلگاه 4 امیر، میر، فئودال، رئیس، رئیس ایل، بزرگ‌زاده، ایل‌بیگ 5 لقبی‌احترام آمیز، رئیس ایل 6 کندو 7 شیارهای درون لوله تفنگ، شیار 
خان‌خانی، خانخانی : 1 ملوک‌الطوایفی، خان‌سالاری، فئودالیسم 2 هرج‌ومرج
خاندان : آل، اهل‌بیت، تبار، تیره، خانواده، دودمان، دوده، سبط، سلسله، طایفه، فامیل، عترت، عشیره، قبیله، نژاد 
خانقاه : 1   خانقه، خانگاه، عبادتگاه صوفیان 2 رباط، تکیه، لنگر 3 عبادتگاه، بتخانه، دیر، صومعه، عبادتخانه، کلیسا، کنشت، کنیسه، معبد 
خانقاهی : 1 مربوط به خانقاه، منسوب به خانقاه 2 صوفی، درویش 
خانگی : 1 منسوب ومربوط به‌خانه، خانوادگی 2 اهل خانه 3 شوهردار 4 خانه‌پرورد & بازاری 5 خانه‌زاد 6 اهلی، دست‌پرورد & وحشی 7 درونی، داخلی & بیگانه 8 خودی، خودمانی & غریبه 
خانمان‌برانداز :ویران‌ساز، ویرانگر، خانمان‌سوز، بنیان‌کن 
خانمان : 1 خان‌ومان، خانه، سامان، سرا، ماوا، مسکن 2 اهل‌بیت، اهل وعیال، زن و فرزند 3 اسباب زندگی 
خانمان‌سوز : بنیان‌کن، خانمان‌برانداز، خانه‌برانداز، خانه‌سوز 
خانمانه : 1 به شیوه‌خانم‌ها، خانم‌وار 2 زنانه & مردانه 
خانم‌باز : جنده‌باز، روسپی‌باز، فاحشه‌باز، زانی & 1 دخترباز 2 بچه‌باز 
خانم‌بازی : جنده‌بازی، فاحشه‌بازی، زنا، فحشا
خانم : 1   بانو، بی‌بی، بیگم، خاتون، سیده، کدبانو، مادام، مخدره 2 زن، زوجه، همسر 3 روسپی، هرجایی
خانم‌مدیر : رئیسه، مدیره & مدیر، رئیس
خانوادگی : فامیلی، مربوط به خانواده 
خانواده : اعقاب، اهل بیت، تبار، تیره، خاندان، دودمان، سلاله، طایفه، فامیل
خانواده‌دار : شریف، محترم، اصیل 
خانوار : 1 اهل‌بیت، اهل‌خانه 2 خانه، خانواده 3 واحد شمارش خانواده 
خانه‌برانداز : 1 ویرانگر، خانه‌کن، نابودکننده 2 مسرف، اسرافگر، ولخرج، مبذر، متلف، بادبدست 3 محبوب، معشوق 
خانه‌به‌دوش :صفت   1 آواره، بی‌خانمان، بی‌خانه، خانه‌بردوش، دربدر، ویلان & سروساماندار، کاخ‌نشین 2 مستاجر & موجر، خانه‌دار 3 مسافر، سیاح 4 کولی، لولی 
خانه‌به‌دوشی :آوارگی، بی‌خانمانی، دربدری، ویلانی & کاخ‌نشینی
خانه‌پا : سرایدار
خانه‌پرور : خانه‌پرورد، خانه‌پرورده 
خانه‌تکانی : رفت‌وروب، گردگیری، پاک‌سازی خانه، خانه‌روبی
خانه‌خانه : شطرنجی
خانه‌خراب : 1   تهی‌دست، مایه‌سوخته، مفلس، ورشکست، ورشکسته 2 خاکسترنشین، ویرانه‌نشین
خانه‌خرابی : 1 تهی‌دستی، افلاس، ورشکستگی 2 ویرانه‌نشینی
خانه‌دار : 1   متاهل & عزب، مجرد 2 شوهردار & بی‌شوهر، مطلقه، مجرد 3 خانم، کدبانو
خانه‌زاد :صفت   1 خانه‌پرور، غلام‌زاده، بنده‌زاده، خانه‌زاده 2 محرم، خودی & غریبه 3 بنده، غلام، خدمت‌کار (دیرین) 
خانه : 1 سرا، منزل، مسکن، دار، بیت 2 آپارتمان، کاشانه 3 اتاق، وثاق، حجره 4 چاردیواری، سرپناه 5 اقامتگاه، ساختمان‌مسکونی، ماوا 6 کلبه، سراچه 7 آلونک، کوخ 8 دولت‌سرا، قصر، کاخ 9 لانه، آشیانه 01 غار، سوراخ، کنام 11 بوم 21 میهن، 
خانه‌سوز : زندگی‌سوز، زندگی‌بربادده 
خانه کردن : 1 مقیم شدن، اقامت گزیدن، ساکن شدن 2 لانه کردن، آشیانه ساختن
خانه گرفتن : 1 اقامت کردن، جا کردن، منزل کردن، مقیم شدن، اقامت‌گزیدن 2 اجاره کردن، خریدن (خانه) 3 لانه ساختن، آشیانه درست کردن 
خانه‌مانده : 1 شوهرنکرده، عزب 2 ترشیده 
خانه‌نشین :صفت 1 بازنشسته، بازنشست، متقاعد 2 زمینگیر & سرپا، قبراق 3 بیکار، بیکاره 4 خلوتی، گوشه‌نشین، گوشه‌گیر، منزوی 5 خانه‌بند 
خانی : 1 امارت، امیری، پادشاهی 2 مربوط ومنسوب به خان 3 چشمه، قنات 4 برکه، حوض 5 تالاب، باتلاق، مرداب 6 زرخالص، طلای‌ناب، زر ناب 
خاو : پرز، کرک
خاوران : 1 مشرق، مشرق‌زمین 2 شرق 3 مشرق و مغرب & باختران 
خاورزمین : 1 مشرق‌زمین 2 آسیا
خاورشناس :اسم شرق‌شناس، مستشرق & غرب‌شناس، مستغرب 
خاورشناسی :شرق‌شناسی & غرب‌شناسی 
خاور : 1   مطلع 2 خاوران، شرق، خراسان، مشرق & باختر 3 خار، خاشاک 
خاوند : 1 خداوند، 3 صاحب، مالک 4 ولی‌نعمت 4 خواجه
خاویار : 1 نوعی ماهی استروژن، نوعی سگ ماهی، اوزون‌برون، داراکویی 2 تخم‌نمک سود، ماهی استروژن
خایب، خائب : ناامید، مایوس، نومید، وازده 
خایف، خائف : بیمناک، ترسان، ترسنده، ترسو، جبون، متوحش، وحشت‌زده، هراسان، هراسناک & ایمن، درامان
خایه : 1 بیضه، تخم، خصیه، گند 2 تخم‌مرغ، خاگینه 
خایه‌دار : دلیر، جسور، مرد، نترس، باشهامت، شجاع
خایه‌مال :صفت 1 چاپلوس، زبان‌به‌مزد، متملق 2 پست، لئیم 
خایه‌مالی : چاپلوسی، تملق 
خایه‌مالی کردن :
خاییدن : جویدن، دندان‌گرفتن، گاز گرفتن، گزیدن
خباثت : 1   بدجنسی، بدسرشتی، بدنهادی، پست‌فطرتی، پلیدی، شرارت، 2 بدجنس شدن، بدطینت گشتن، پلیدشدن، 3 پلیدی، ناپاکی
خباز : نان‌پز، نانوا
خبازی : نانوایی، خبازخانه 
خبایا : پوشیده‌ها، نهفته‌ها، نهان‌ها، نهفتنی‌ها
خبث : 1 بدی، بدسرشتی، بدذاتی، پلیدی، خباثت، بدطینتی، پست‌فطرتی، پلیدی، سوء، ناپاکی 2 کین‌توزی، کین‌خواهی، کینه‌ورزی 3 بدخواهی، پلیدخویی 4 دشمنی، عداوت 5 بدنفسی، بدنهادی 
خبر : 1 آگاهی، اطلاع، نبا 2 اخبار، شایعه، گزارش 3 قضیه، روایت 4 مسند & مبتدا 5 نقل، حدیث، گفتار 6 محمول 6 دست‌نبشته، 7 اتفاق، حادثه، رویداد، ماجرا 8 نشان، اثر، رد 
خبرآور :صفت 1 جاسوس، خبرگیر، راید، منهی، نوند 2 پیک، قاصد 3 گل قاصد
خبربری : 1   رسالت 2 خبرآور، پیک، قاصد 3 خبرچینی، خبرکشی، جاسوسی، نمامی 
خبرپراکنی : 1 شایعه‌سازی، شایعه‌پردازی 2 خبرگزاری 3 خبررسانی 
خبر پیچیدن : شایع‌شدن، پخش شدن (خبر) 
خبرت : 1 آگاهی، بصیرت، بینایی، دانایی، وقوف، 2 آزمودگی، کاردانی
خبرچین :صفت  جاسوس، خبرکش، راید، غماز، منهی، نمام
خبرچینی : جاسوسی، غمازی، نمامی، خبرکشی
خبرخوان : نمونه‌خوان 
خبرخوش : بشارت، مژده، نوید
خبر دادن : آگاه کردن، آگهی دادن، اطلاع دادن، اعلام کردن، مطلع ساختن & بی‌خبر گذاشتن
خبردار :صفت قید 1   آگاه، مستحضر، مطلع، واقف 2 هشدار 3 ایستاده 4 فرمان ادای احترام
خبردار شدن : آگاه‌شدن، باخبر شدن، مطلع شدن، مستحضر شدن، واقف شدن، بااطلاع شدن 
خبردار کردن :آگاهانیدن، مطلع ساختن، مطلع کردن، اطلاع‌دادن، مستحضر ساختن، آگاه کردن 
خبر داشتن : آگاه بودن، مطلع بودن، مستحضر بودن، در جریان بودن، واقف بودن، با اطلاع بودن
خبر شدن : مطلع شدن، آگاه شدن، واقف گشتن، در جریان قرار گرفتن، مستحضر شدن
خبرکش :صفت 1   خبرآور، سخن‌چین، نمام 2 جاسوس، خبرگیر، راید
خبر گرفتن : کسب اطلاع کردن، جویا شدن، خبر پرسیدن، سراغ گرفتن & خبر یافتن 
خبرگزار : 1 گزارشگر، خبرنگار، مخبر 2 اطلاع‌رسان 3 منهی
خبرگزاری : آژانس خبری
خبرگی : استادی، اهلیت، بصیرت، تجربه، تسلط، حذاقت، زبردستی، کارشناسی، مهارت & ناآزمودگی
خبرگیر : جاسوس، خبرآور، خبرچین، راید، خبرجو، خبرکش 
خبرگیری : 1 کسب خبر 2 جاسوسی، خبرکشی 
خبرنامه : 1 بولتن 2 نشریه خبری سازمانی 
خبرنگار : گزارشگر، مخبر
خبره : آزموده، آگاه، استاد، بصیر، خبیر، زبردست، کارآمد، کاردان، کارکشته، کارشناس، ماهر، متخصص، مطلع & تازه‌کار، ناآزموده 
خبر یافتن : باخبر شدن، مطلع شدن، آگاه شدن، آگاهی یافتن & خبرگرفتن 
خبری : 1 مربوط به خبر 2 اخباری 3 اخباری 
خبز : 1   نان 2 رزق، روزی، معاش، معیشت & ماء، آب 
خبط : 1 اشتباه، تقصیر، خطا، خطیئه، سهو، شبهه، غلط، قصور، کژروی، ، گناه، لغزش 2 آشفتگی، پریشانی، شوریدگی، اختلال 
خبیث : 1 بدخواه، بدذات، بدطینت، بدسرشت، بدکار، بدمنش، بدنیت، ناکس، پست‌فطرت، بدنهاد & خوش‌طینت 2 شرور، شریر 3 قبیح، مستهجن 4 پلید، ناپاک، نجس & پاک 5 پست، سفله، فرومایه 6 بدکار، زشت‌کار 
خبیر : آگاه، بصیر، خبره، سیاستمدار، کاردان، مطلع، واقف & ناآگاه
خپل : 1   کوتوله، کوتاه‌قد، قدکوتاه (چاق) & بلندقامت 2 چاق، خپله 3 ابله، پخمه، کودن، نادان 
خپله : 1 فربه، تاپو، چاق، کوتوله، خپل، کوتاه‌قد & بلندقامت
ختام : آخر، آخرکار، انتها، انجام، پایان، ختم، نهایت & آغاز، ابتدا
ختلان : خدعه کردن، فریب دادن، گول زدن، نیرنگ زدن
ختم : 1   اختتام، انتها، پایان، تکمیل، تمام، فرجام & بدو 2 مختوم 3 ترحیم، مراسم یابود، مراسم سوگواری 4 مهر کردن، مهر نهادن
ختم کردن : 1 به پایان‌رساندن، تمام کردن، به آخر رساندن 2 تلاوت کردن (کل قرآن) 
ختم گرفتن : مجلس‌ترحیم برپا کردن، مجلس‌تعزیت برپا کردن، جلسه‌ترحیم گرفتن، ختم گذاشتن 
ختنه : ختان، ختنه‌سوران، ختنه‌سوری، سنت
خجالت : آزرم، انفعال، حیا، خجلت، شرم، شرمزدگی، شرمساری، شرمندگی، حجب، کم‌رویی & پررویی، گستاخی
خجالت‌آلود : شرمناک، شرمگین، آزرمناک، آزرمگین، خجالت‌زده، شرمسار، خجلت‌آلود، شرم‌آلود
خجالت‌آور : شرم‌آور، خجلت‌آور
خجالت دادن : 1 شرمسار کردن، شرمنده کردن 2 از رو بردن 
خجالت‌زدگی :شرمساری، شرمندگی
خجالت‌زده : خجالت‌آلود، شرم‌آلود، شرمسار، شرمنده، شرم‌زده، شرمگین، خجل، شرمناک، آزرمناک & گستاخ، پررو 2 منفعل، سرافکنده
خجالت کشیدن : خجل‌شدن، شرمگین شدن، شرمسار شدن، شرمنده‌شدن، خجل گشتن، خجالت بردن 
خجالتی : آزرمگین، سربه‌زیر، شرم‌رو، شرم‌زده، شرمگین، شرمناک، کم‌رو، محجوب & پررو
خجستگی : خوشی، سعد، شگون، فرخندگی، میمنت، یمن & بدشگونی، شومی، گجستگی
خجسته : 1   باشگون، شگون‌دار & بداختر، شوم، نامبارک، نحس، گجسته 2 سعد، فرخ، فرخنده، مبارک، متبرک، مسعود، میمون، همایون & نامبارک، گجسته 3 خوش، نیک & بد، نکوهیده، 4 خوشایند، مطلوب & ناخوشایند، نامطلوب 5 بختیار، کامروا، نیک‌بخت & ب
خجسته‌پی : خجسته‌فال، خوش‌طالع، خوش‌قدم، مبارک‌قدم، فرخ‌پی، نیک‌پی، مبارک‌پی، میمون، همایون‌فال، همایون & بدشگون
خجسته‌رو : خجسته‌طلعت، خجسته‌لقا، خوش‌رو، خوش‌منظر، خوش‌سیما
خجل : 1  آزرمگین، سرافکنده، سربه‌زیر، شرمسار، شرمگین، شرمناک، شرمنده، منفعل 2 دماغ‌سوخته، هچل، بور & مفتخر
خجلت : آزرم، انفعال، حیا، خجالت، شرم، شرم‌زدگی، شرمساری، شرمندگی & فخر، مباهات
خجلت‌زده : سرافکنده، شرمسار، شرمگین، شرمنده & مباهی، مفتخر
خجول : خجالتی، شرم‌رو، کمرو، محجوب & پررو، گستاخ
خدا : 1 آفریدگار، الله، اهورامزدا، ایزد، پروردگار، خالق، خداوند، دادار، رب، کردگار، یزدان & بنده، عبد، مخلوق 2 سلطان، پادشاه، امیر، خدیو 3 مالک، صاحب 4 استاد 
خدابیامرز : مرحوم، مغفور، شادروان & خدانیامرز
خداپرست :صفت ایزدپرست، موحد، یزدان‌پرست، خداباور، یکتاپرست & ناخداباور، ملحد، خداستیز 
خداترس : پارسا، پرهیزگار، تقواپیشه، دیندار، متقی & ناپارسا، ناخداترس، خداناترس
خداحافظ : بدرود، خدانگهدار، درپناه‌حق(خدا)، فی‌امان‌اله، الوداع & سلام
خداحافظی : بدرود، تودیع، خدانگهداری، وداع & درود، استقبال
خداداده : 1   خداداد، موهوب & خدازده 2 ذاتی، فطری & اکتسابی 
خدازده : بدبخت، بیچاره، تیره‌روز، بی‌نوا، نگون‌بخت & خداداده 
خداشناس :صفت 1 پارسا، باایمان، متدین 2 موحد 3 عارف & خدانشناس
خدام : خادمان، خدمت‌گزاران، خدمت‌کاران، خدم، خدمه & اربابان، سروران 
خدانشناس :اسم   1 بی‌دین، کافر، ملحد 2 هرهری مسلک 3 ناپارسا، ناپرهیزگار، نامطمئن & خداشناس 
خداوند : 1 خدا، دادار، خالق، کردگار 2 صاحب، مالک 3 بزرگ، ذی‌حق، سرور، صاحب‌اختیار، مولا، ولی & بنده 4 پروردگار، رب، یزدان 
خداوندگار : 1   آقا، ارباب، خواجه، سرور، مخدوم، مولا 2 صاجب، مالک 3 پادشاه، خدایگان، سلطان & بنده
خداوندی : 2 الهی 3 پادشاهی 
خدایگان : 1   صاحب، مالک 2 امیر، پادشاه & بنده
خدایی :اسم‌صفت 1 الوهیت، ربانیت 2 الوهی، الهی، ایزدی، ربانی، یزدانی & بندگی 3 
درحقیقت، واقعخد : 1 چهره، چهر، رخ، رخسار، رخساره، روی، سیما، صورت، عذرا 2 گونه، لپ 
خدشه‌بردار : 1 معیوب، ناقص & درست، سالم 2 لطمه‌بردار، صدمه‌پذیر & صدمه‌ناپذیر 3 مشکوک، شبهه‌ناک 
خدشه : 1 خراش، ساییدگی 2 آسیب، صدمه، فساد، گزند 3 تردید، شبهه، شک 4 عیب 5 سوسه 
خدشه‌دار شدن : 1 لطمه دیدن، آسیب دیدن، صدمه دیدن 2 معیوب شدن، ناقص گشتن 3 لکه‌دار شدن 4 شبهه‌ناک شدن 
خدشه‌دار کردن : 1 لطمه زدن، صدمه زدن 2 معیوب کردن، ناقص کردن، شبهه‌ناک کردن 
خدشه‌ناپذیر : 1 آسیب‌ناپذیر، صدمه‌ناپذیر 2 بی‌عیب، بی‌نقص، سالم 3 استوار، مسلم، قطعی، حتمی 
خدعه‌آمیز : فریب‌آمیز، محیلانه، مکارانه، مکرآمیز، نیرنگ‌آمیز، نیرنگ‌بار
خدعه‌بار : فریب‌آمیز، مکرآمیز، نیرنگ‌آلود، نیرنگ‌آمیز، نیرنگ‌بار
خدعه : تزویر، تعابن، حقه، حیله، خدعت، دستان، دوال، ریو، سوسه، شایبه، غش، فریب، فسون، گول، مکر، نیرنگ، کید 
خدعه‌گر :صفت   حیله‌باز، خداع، دوال‌باز، فریبکار، گول‌زن، محیل، مکار، نیرنگ‌باز
خدک : پل، جسر، قنطره، معبر
خدمات : 1   خدمت‌ها، فعالیت‌ها، کارها 2 خدمت‌گزاری‌ها 
خدمتانه : 1 هدیه، پیشکش، ارمغان 2 نعل‌بها 3 رشوت، رشوه
خدمت : 1   پرستش 2 طاعت & خیانت 3 پرستاری، تیمار 4 اطاعت، فرمان‌بری 5 بندگی، چاکری، خدمت‌کاری، نوکری 6 پست، شغل، کار، ماموریت 7 حضور، محضر، پیشگاه، ملازمت، نزد 8 تعظیم، کرنش 9 جناب، حضرت، سرکار 01 نظام‌وظیفه، سربازی 
خدمت رسیدن : 1 به‌حضور رسیدن، مشرف شدن، شرفیاب شدن، تشرف حاصل کردن 2 تنبیه کردن، ادب کردن، گوشمالی دادن، مجازات کردن 3 تلافی کردن، جبران کردن 
خدمت‌کار، خدمتکار :صفت بنده، پرستار، پیشخدمت، پیشکار، چاکر، خادم، خدمتگزار، غلام، فراش، فرمانبر، کنیز، گماشته، مستخدم، نوکر & مخدوم
خدمت‌کاری، خدمتکاری :اطاعت، بندگی، چاکری، غلامی، نوکری & آقایی، اربابی
خدمت کردن : 1 بندگی کردن، چاکری کردن 2 انجام وظیفه کردن، کار کردن & خیانت کردن 3 خدمتگزاربودن 4 تعظیم کردن، کرنش کردن 5 سربازی کردن 6 مراقبت کردن، پرستاری کردن، تیمار کردن 
خدمت‌گزار، خدمتگزار:صفت 1   بنده، پیشکار، خادم، خدمتکار، نوکر & ارباب، مخدوم 2 کارمند، مستخدم دولت 3 چاکر 4 پرستار، تیمارگر 5 کسی که خدمت می‌کند 
خدم‌وحشم : 1 حواشی 2 ملازمان 3 اهل و اعیال، خویشان، کسان، اقوام، نزدیکان، چاکران، نوکران، خدمتگزاران
خدمه : خادمان، خدام، خدمتکاران 
خدنگ :صفت 1 پیکان، تیر، سهم، ناوک 2 راست، مستقیم، صاف 3 محکم، سفت 
خدو : آب‌دهن، بزاق، تف، خیو، کف‌دهان، کفک
خدو انداختن : تف‌انداختن، تف کردن، تف زدن 
خدوک :اسم   1 آزرده، اندوهناک، پریشان، غمگین، مغموم 2 اندوه، غصه، غم، ملال 3 حسادت، حسد، رشک 4 خشم، غضب، قهر
خدوم : خدمت‌گزار، خدمت‌کننده (صادق) 
خدیعت : حیله، خدعه، دستان، فریب، کید، مکر، نیرنگ 
خدیو : امیر، پادشاه، خدیور، خلیفه، سلطان، شهریار
خدیور : 1 کدیور، 2 شاه سلطان، پادشاه، 3 شاهزاده 4 وزیر، امیر 5 بزرگ قوم
خذلان : 1 خواری، مذلت، پستی 2 درماندگی، ضعف، سستی 3 یاری نرساندن، مدد ن کردن 4 پست نگاه داشتن، خوار داشتن 
خراب‌آباد : جهان، دنیا، گیتی، عالم‌سفلی & عالم‌علوی
خرابات : 1   شراب‌خانه، میخانه، میکده 2 عشرتکده 3 خرابه‌ها، ویرانه‌ها
خرابات‌نشین :صفت 1 خراباتی، ساکن میخانه 2 اهل خرابات 3 می‌پرست 
خراباتی :صفت 1   باده‌پرست، باده‌فروش، خمار، میخوار، می‌فروش، میگسار 2 خراباتی 3 عیاش 4 لوطی 
خراب شدن : 1 ویران‌شدن، مخروبه شدن، منهدم شدن 2 از کارافتادن 3 مست شدن، لایعقل شدن 4 گندیدن، فاسد شدن، متعفن شدن 5 بد شدن، نامطلوب‌شدن 6 منحرف شدن، بدکاره شدن 7 رسواشدن، بدنام شدن، بی‌آبرو شدن 8 نابود شدن، ازبین رفتن، تباه 
خراب‌کار، خرابکار :اسم 1  اخلالگر 2 تروریست 3 مخرب، مخل، ویران‌ساز، ویرانگر 
خراب‌کاری، خرابکاری : 1  اخلال، تخریب، ویرانگری 2 نظم‌ستیزی، هرج‌ومرج‌طلبی 3 افساد 4 فساد، کارشکنی 
خراب کردن : 1 تخریب کردن، ویران ساختن & آباد کردن، ساختن، تعمیر کردن، مرمت کردن 2 از حیز انتقاع انداختن، ازکارانداختن، اسقاط کردن & به‌کار انداختن، روبه‌راه کردن 3 تباه ساختن، ضایع کردن، تباه کردن 4 به‌فحشا کشانیدن، فاسد کردن 5 بی‌آبرو ک
خراب :صفت   1 مخروب، منهدم، ناآباد، ویرانه، ویران & آباد، 2 نابسامان، اوراق، اسقاط & سالم 3 خرست، طافح، لایعقل، مست & هشیار 4 تباه، ضایع، فاسد، معیوب 5 بایر، لم‌یزرع & سالم 6 آوار & آباد 7 بدکاره، جنده، فاحشه، & نجیب 8 بدنام، بی‌آبرو، رسوا
خرابه :اسم   1 بیغوله، مخروبه، ویران‌ها، ویرانه & معمور، آباد 2 آثار، نشانه 
خرابی : 1   نابسامانی، تباهی، تخریب، ویرانی & آبادی 2 اضمحلال، انهدام، هدم & آباد 3 فساد & صلاح 4 عیب، نقص & حسن، کمال 5 بیخودی، ، سیاه‌مستی، مستی & هشیاری 6 بی‌خودی، سیاه‌مستی & هشیاری 7 زیان، ضرر، آسیب & سود 8 رسوایی، بدنامی 9 ضعف 
خراج :صفت باج، جزیه، عوارض، مالیات
خراج‌گزار، خراجگزار :باجگزار، باج‌ده، جزیه‌دهنده، مالیات‌پرداز، مالیات‌دهنده، مالیات‌ده، خراج‌پرداز، مودی‌مالیاتی & خراج‌ستان، باج‌ستان، عوارض‌گیر، خراج‌گیر 
خراج : مبذر، متلف، مسرف، ول‌خرج & 1 مقتصد 2 خسیس
خراز :اسم 1 بوتیک‌دار، خرازی‌فروش، لوکس‌فروش 2 گردن‌بندفروش، مهره‌فروش 3 مشک‌دوز 
خراسان : مشرق، خاور 
خراشاندن : خراش دادن 
خراش برداشتن : 1 زخمی شدن، مجروح شدن 2 خراشیدن، خراش‌خوردن 
خراش : تراش، خدشه، زخم، سایش، اثر زخم، خراشیدگی
خراشیدگی : 1 زخم‌سطحی، جراحت سطحی 2 اثر خراش 
خراشیدن : 1 خراش دادن، زخم کردن، مجروح ساختن، مجروح کردن 2 تراشیدن، زدودن، ستردن، محو کردن 3 خاریدن 4 خدشه‌دار کردن، مخدوش کردن 
خراشیده :صفت 1   خدشه‌دار، مخدوش & سالم، بی‌عیب 2 زخم 3 تراشیده
خراط : چوب‌تراش
خراطی : 1   چوب‌تراشی، خراطت 2 کارگاه، خراط، دکان خراط
خرافات : اباطیل، افسانه‌ها، اوهام، موهومات & حقایق
خرافاتی :صفت خرافه‌پسند، خرافی، موهوم‌پرست 
خرافه : 1   افسانه & واقعیت 2 غیر واقعی، موهوم & واقعی
خرافه‌پرست : خرافاتی، خرافه‌پسند، موهوم‌پرست 
خرافی :  افسانه‌ای، خیالی، داستانی، موهوم & واقعی
خر :صفت 1    الاغ، حمار، درازگوش 2 احمق، نادان، کودن 3 بزرگ، درشت، زمخت(پیشوندواره) 
خرامان : چمان، خرامنده، شتابان، عشوه‌کنان، نازروان
خرامش : 1   ادا، قر، گراز، لنجه 2 خرامیدن، راه‌رفتن‌باناز
خرامیدن : باناز(یاتکبر)راه‌رفتن، چمیدن، راه‌رفتن، شتافتن، موقرانه قدم‌زدن 
خربازار : شلوغ، بی‌نظم، پرازدحام 
خربازی : 1 حماقت، بلاهت 2 خشونت‌گری، وحشیگری 
خربط : غاز، قاز، خرچال
خربندگی : الاغ‌داری، چارواداری، خربانی، قاطرچیگری 
خربنده :صفت 1   چاروادار، خربان، الاغی، خرکچی، الاغدار، قاطرچی 2 مهترالاغ 3 مکاری
خرپشته : 1 پشته‌بزرگ، تپه، تل بزرگ، فلات، نجد 2 خیمه، چادر 3 ایوان 4 طاق 5 نوعی جوشن، زره 
خرپول :  توانگر، ثروتمند، بسیار ثروتمند، صاحب مکنت، پولدار، متمول & آس‌وپاس، بی‌پول 
خرت‌وپرت : آت‌وآشغال، اسباب، اثاثیه کم‌بها و متروک، هنرزوپنرز، خرده‌ریز، اشیاء کم‌بها 
خرتوخر : آشفته، هرکی‌هرکی، بلبشو، هرج‌ومرج، بی‌نظم، شلوغ‌پلوغ، درهم‌برهم، مغشوش
خرج : 1 امرار، صرف، مخارج، مصرف، نفقه، هزینه & دخل، برج، درآمد 2 باج، خراج 3 باروت، مواد منفجره 
خرج شدن : هزینه شدن، صرف شدن & عایدی داشتن، درآمد داشتن، دخل داشتن 
خرج کردن : هزینه کردن، صرف کردن، پول پرداختن & پس‌انداز کردن
خرجل : زاغ، زغن، کلاغ
خرجین : باردان، حرج، توبره، جوال، خرخینه، کیسه 
خرجی : 1 نفقه، هزینه، خرج‌کرد 2 انعام، بخشش 3 اطعام & خاصه
خرجینه : باردان، خرجین، کوله‌بار
خرچنگ : 1 چنگار، کلنجار 2 سرطان 
خر : 1 حلقوم، گلو، خرخره 2 گردن 3 یخه، یقه 
خرحمالی : 1 بیگاری، کاربی‌مزد 2 خرکاری 3 زحمت بیهوده ومفت، تلاش بی‌پاداش، زحمت بی‌اجر، کارپرمشقت 
خرخر : خرناس، خروپف، خرناسه
خرخره : حلق، حلقوم، گلو
خرخشه : 1 نزاع، دعوا، جر، جدال، کشمکش 2 اضطراب، تشویش، نگرانی 
خردباختگی : دیوانگی، جنون، خبطدماغ & عقل، تعقل 
خردباخته : دیوانه، مجنون، مخبط & عاقل
خردپسند : عقلانی، عقلایی 
خردپیشه : خردمند، خردورز، خردور، عاقل، حکیم، بخرد، فرزانه، دانا & جهالت‌پیشه، سفیه، کانا 
خرد : 1 حقیر، صغیر، کوچک & کبیر، بالغ، بزرگ 2 اندک، کم، ناجیز 3 شکسته، له & سالم، نشکسته 4 ریز، ریزه & بزرگ، حجیم، عظیم
خردخردک : اندک‌اندک، به‌تدریج، کم‌کم، کم‌کمک، نم‌نمک 
خرد : درک، آگاهی، ادراک، بینش، دانایی، حکمت، دانش، عقل، علم، فراست، لب، فهم، نقیبت، هوش & جهالت، سفاهت
خردسال :اسم   1 اندک‌سال، بچه، بچه‌سال، صغیر، طفل، کم‌سال، کم‌سن، کوچک 2 کودک، نابالغ، نارسیده، نوباوه & کهنسال
خردسالی : بچگی، خردی، صباوت، صغر، طفولیت، کودکی & کهولت
خردک‌خردک :اندک‌اندک، بتدریج، خردخردک، کم‌کم
خرد کردن : 1   ریزریز کردن، شکستن، له کردن 2 درهم‌شکستن، نابود کردن 3 تبدیل کردن 
خردل : 1 سپندان، اسپندان 2 یک‌ذره، مقداری‌ناچیز
خردلی : 1 قهوه‌ای‌متمایل‌به‌زرد 2 ازجنس خردل
خردمندانه :قید بخردانه، حکیمانه، حکمت‌آمیز، عقلایی، عاقلانه، عالمانه & سفیهانه
خردمند : باخرد، باشعور، بخرد، حکیم، خردور، دانا، دانشمند، دانشور، زیرک، صائب‌نظر، عاقل، عالم، فاضل، فرزانه، فهمیده، فهیم، لبیب، متیقظ، هوشمند، هوشیار & بی‌عقل، کودن، گول، نابخرد 
خردمندی : دانایی، فرزانگی، فضل، هوشمندی، هوشیاری & حماقت، سفاهت
خردورز : 1 خردمند، فرزانه، عاقل 2 خردگرا، خردباور، خردور & خردگریز، خردستیز 
خردورزی : 1 خردوری، فرزانگی، خردمندی، عقل‌ورزی، تعقل & خردستیزی 2 خردگرایی، خردباوری & خردگریزی 
خرده :اسم 1    اعتراض، ایراد 2 عیب، نقص 3 تکه، قطعه 4 اندک، کم 5 دقیقه، نکته 
خرده‌بین : 1   باریک‌بین، دقیق، خرده‌پژوه، موشکاف، تیزبین، کنجکاو 2 ایرادگیر، خرده‌گیر، معترض، عیب‌جو، نکته‌سنج، نکته‌گیر، نکته‌بین، نکته‌دان 3 کوته‌بین، کوته‌نظر & کلان‌نگر
خرده‌بینی : 1   ایرادگیری، عیب‌جویی، خرده‌دانی، موشکافی، تیزبینی، خرده‌پژوهی، تیزفهمی، دقت، کنجکاوی، نقادی 2 کوته‌بینی، کوته‌نظری & کلان‌نگر 3 نکته‌سنجی، نکته‌بینی، نکته‌دانی 
خرده‌پا :صفت 1 کم‌درآمد، کم‌سرمایه 2 قشر آسیب‌پذیر 
خرده‌حساب : دشمنی، کینه، عداوت 
خرده‌ریز : خرت‌وپرت، خنزرپنزر 
خرده‌شیشه داشتن : 1 بدجنس، بدذات بودن 2 اندیشه بد در سرپروراندن، نیت بد داشتن 
خرده‌فرمایش : دستورپیاپی، امر بی‌مورد، حکم ناروا 
خرده گرفتن : 1 عیب‌جویی کردن، نکته‌گیری کردن 2 ایرادگرفتن، انتقاد کردن 3 خرده‌بینی گرفتن 
خرده‌گیر : ایرادگیر، عیب‌جو، منتقد، نکته‌گیر، نکته‌سنج، ایرادی 
خرده‌گیری : 1   عیب‌جویی، عیب‌گیری، 2 اعتراض، انتقاد، ایراد & تحسین، تعریف، تمجید 3 مذمت 4 نقادی، نقد، نکته‌گیری، نکته‌سنجی، نکته‌بینی 
خردی : 1 طفولیت، کودکی، بچگی، خردسالی 2 کوچکی، ریزی، ریزنقشی 3 حقارت 4 کمی 
خررنگ‌کن : ابله‌فریب 
خرس : دب 
خرسک : 1 بچه‌خرس 2 قالی‌درشت‌باف، قالی بدنقش 3 نوعی بازی کودکانه 
خرس : لالی، گنگی، بی‌زبانی 
خرسند : 1   بشاش، خشنود، خوش، شاد، راضی، شاکر، شادمان، محظوظ، مشعوف & ناخرسند 2 قانع & ناخشنود
خرسندی : 1 بی‌نیازی & نیازمندی 2 خشنودی، رضایت & نارضایی 3 بشاست، شادمانی & گرفتگی 4 قناعت & ناخرسندی
خر شدن : احمق شدن، نادان‌شدن، حماقت کردن 
خرطوم : 1 بینی، بینی دراز 2 خرطوم (فیل)، بینی فیل 
خرف : 1 پیر، کهنسال & برنا، جوان 2 بی‌هوش، حواس‌پرت، خرفت، کم‌هوش & هوشمند، باهوش 3 خنگ، کودن، گول، کندذهن، ابله 
خرفت : 1 پیر، سالخورده، کهنسال & خردسال، برنا، جوان 2 پخمه، حواس‌پرت، خرف، بی‌هوش‌وحواس، کم‌حواس، کندذهن، کم‌هوش، کودن، منگ، ابله 
خرفتی : 1 کم‌هوشی، کم‌حواسی، فراموش‌کاری 2 کودنی، ابلهی، کندذهنی، خنگی، حماقت 
خرقه : پاره، جامه، جبه، دلق، شولا، ردا، کهنه، مرتع، خستوانه 
خرقه‌پوش :اسم   1 درویش، صوفی، خرقه‌دار، فقیر 2 پشمینه‌پوش، دلق‌پوش 
خرقه‌تهی کردن :مردن، درگذشتن، فوت کردن، از دنیا رفتن 
خرکار : پرکار، بسیارفعال، پرتحرک & کم‌کار، کند، کم‌تحرک
خرکچی : الاغی، خربان، خربنده، خرران 
خر کردن : 1 فریفتن، گول‌زدن 2 خام کردن 3 شیرین‌زبانی کردن، مداهنه کردن، چاپلوسی کردن، تملق گفتن (به‌منظور سوء‌استفاده یا فریفتن) 
خرگاه : 1 چادر، خیمه، سراپرده، خرگه 2 اردوگاه، لشکرگاه 
خرگوش : ارنب، دوشان 
خرمابن : فسیل، نخل، درخت‌خرما 
خرما : رطب، میوه نخل، تمر 
خرماستان : نخل‌زار، نخلستان
خرمایی :صفت به رنگ خرما، قهوه‌ای مایل به سیاه، خرماگون 
خرم : 1   باصفا، باطراوت، نزه، سرسبز 2 بشاش، خشنود، خوش، خوشحال، خوشدل، زنده‌دل، سرسبز، شاد، شادان، شادمان، مبتهج، مسرور، مشعوف، مصفا & 1 بی‌صفا 2 ناشاد 
خرمست : سیاه‌مست، مست‌مست، طافح، مست لایعقل 
خرمن : 1 توده 2 حاصل، حصاد، درو، محصول، محصول‌برداری 3 هاله
خرمن‌زار : خرمن‌جار، خرمنگاه 
خرمن‌سوز : 1 خرمن‌سوخته 2 نابودشده، خانه‌سوز، بربادرفته 
خرمن کردن : انباشتن، توده کردن 
خرمنگاه : جاخرمن 
خرمی : تازگی، شادابی، شادی، نزهت، نشاط، نضارت & بی‌طراوتی، پژمردگی
خرناس : خرخر، خرناسه، خروپف
خرنبار : 1 ازدحام، اجتماع، جمعیت 2 فتنه، آشوب 3 مجرم‌گردانی 
خروار : 1 سیصد کیلو، یک‌سوم‌تن 2 یک بار خر 3 یک‌عالم، مقدارزیاد 4 مانند خر 
خروج : 1 برون شد، بیرون‌رفت، برون‌رفت 2 سرکشی، قیام، طغیان، عصیان 3 بیرون آمدن، بیرون شدن، خارج شدن، در آمدن 4 طغیان کردن، عصیان ورزیدن & دخول
خروج کردن : شوریدن، طغیان کردن، یاغی شدن، سرکشی کردن، به‌دشمنی برخاستن، عصیان ورزیدن، عصیان کردن، شورش کردن 
خروجی : 1 برون‌داد & درون‌داد، ورودی 2 بازده، حاصل 3 عوارض(سفر به خارج) 4 محل خروج & ورودی
خروس‌خوان : سحرگاه، بامداد، پگاه، سحر، سپیده‌دم، فجر، فلق 
خروشان : 1   زاری‌کنان، غلغله‌کنان، خروشنده، غوغاکنان، فریادکنان، نالان 2 پرخروش، پرتلاطم، متلاطم & آرام
خروش : 1 بانگ، ندا 2 دادوبیداد، غریو، غلغله، غوغا، فریاد، نعره، نفیر، هیاهو & سکوت 3 افغان، زاری، ضجه
خروش برآوردن :خروشیدن، نعره زدن، فریاد کردن، بانگ‌برآوردن & سکوت کردن 
خروشیدن : 1 بانگ‌برآوردن، خروش برآوردن، فریاد کردن، بانگ‌زدن، فریاد زدن، داد زدن، داد کشیدن، نعره زدن، 2 زاری کردن، ضجه کشیدن، به‌فغان‌آمدن 3 خروشان شدن 4 به‌تلاطم‌آمدن، متلاطم شدن
خره : 1 موهبت‌الهی 2 نور، فروغ، شعشعه 3 بخش، حصه، قسمت 4 ده، دهکده، روستا، قریه
خرید : ابتیاع، بیع، خریداری، معامله & شرا، فروش
خریدار :اسم 1    بایع، مشتری & فروشنده 2 طالب، مشتاق، خواهان، علاقه‌مند، مشتاق & بی‌علاقه، بیزار
خریداری : ابتیاع، خرید، سودا، معامله & فروش
خریداری کردن :خرید کردن، خریدن، ابتیاع کردن، معامله کردن & فروختن 
خریدن : 1 خریداری کردن، خرید کردن 2 معامله کردن، ابتیاع کردن & فروختن 
خرید و فروش : بیع و شرا، داد و ستد، سوداگری، معامله
خریطه : 1   جیب، کیسه 2 نقشه
خریف : برگ‌ریزان، پاییز، خزان & شتا، بهار، ربیع 
خریفی : 1 خزانی، پاییزی 2 مربوط به پاییز 1 & بهاره، ربیعی 2 شتوی 3 صیفی 
خزان :صفت 1 برگریزان، پاییز، خریف، مهرگان & بهار، ربیع 2 خزنده 3 زوال 
خزان‌دیده : 1 خزان‌رسیده، خزان‌زده 2 پژمرده، خشکیده، زرد شده 
خزانه : 1   انبار، گنج، گنجینه، مخزن 2 خزینه، حوض 3 نهال‌دان، گل‌خانه 4 بیت‌المال 5 فشنگ‌دان 
خزانه‌دار : خازن، صندوقدار، کلیددار، گنجور، مستوفی
خزاین : خزینه‌ها، گنجها، گنجینه‌ها، خزانه‌ها، مخزن‌ها
خزعبلات : سخنهای بیهوده، سخنان پوچ، لاطائلات، مضحکه‌ها، اراجیف، یاوه‌ها، یاوه‌سرایی‌ها 
خزف : 1 سفال، سفالینه، ظرف‌گلی 2 سبو، کوزه 3 خرمهره 
خزه : جل، جلبک، وزغ 
خزیدن : 1 سینه‌مال رفتن، سینه‌خیز رفتن 2 آرام آرام حرکت کردن 3 به‌گوشه‌ای پناه بردن 
خزیده‌خزیده : سینه‌خیز، سینه‌مال
خزینه : 1   انبار، گنجینه 2 خزانه 3 گل‌خانه، نهال‌دان
خسارت : 1 آسیب، اضرار 2 تاوان، جریمه، غرامت، زیان‌کاری، زیانمندی، خسران، زیان، ضرر، غبن، غرامتی، لطمه & نفع
خسارت دیدن : 1 متضرر شدن، زیان کردن، ضرر کردن، خسارت‌کشیدن، خسارت خوردن & خسارت گرفتن 2 لطمه خوردن، آسیب دیدن، صدمه دیدن & لطمه‌زدن، آسیب رساندن 
خسارت گرفتن :غرامت گرفتن، تاوان گرفتن & خسارات دادن، غرامت دادن 
خسبیدن : خفتن، خوابیدن، به‌خواب رفتن، غنودن & بیدار شدن 
خسبیده : خفته، خوابیده، غنوده & نشسته
خست : امساک، بخل، پستی، خساست، زفتی، فرومایگی، لئامت & کرم، بخشش
خستگی‌آور : توان‌فرسا، خستگی‌زا، خسته‌کننده، طاقت‌سوز، ملالت‌آور، ملالت‌بار & خستگی‌زا
خستگی : 1   جراحت، ریش، زخم 2 کوفتگی، درماندگی، فرسودگی 3 ملالت 
خستگی‌ناپذیر :نستوه، مقاوم، سرسخت، مبارز، پرتوان & خستگی‌پذیر 
خستن : 1 آزردن، جریحه‌دار کردن، زخم زدن 2 قرح، مجروح کردن 3 مجروح شدن، زخمی شدن 
خستو : 1 اعتراف‌کننده، اقرارکننده، معترف، مقر & ناخستو 2 هسته 
خسته : 1 ازپاافتاده، کم‌توان، فرسوده، کوفته 2 فگار، مجروح 3 درمانده، زله، عاجز، کسل، مانده، بی‌طاقت، وامانده & سرحال، قبراق 
خسته‌دل : 1 آزرده‌خاطر، آزرده‌دل، دل‌آزرده 2 غمدیده، ماتم‌دار، مصیبت‌رسیده 3 رنج‌دیده، رنج‌کشیده، محنت‌دیده 4 عاشق، شیفته، شیدا 
خسته‌کننده :توان‌فرسا، توان‌سوز، کسالت‌آور، کسالت‌زا، خستگی‌آور، خستگی‌زا، طاقت‌سوز، ملالت‌آور، ممل، ملال‌آور، ملال‌انگیز & خستگی‌زدا 
خس :صفت   1 خار، خاشاک، علف‌خشک، کاه 2 پست، فرومایه 3 کاهو، کوک 
خسران : آسیب، اضرار، خسارت، زیان، زیانمندی، ضرر، لطمه & نفع
خسروانه :صفت پادشاهانه، خسروی، شاهانه، ملوکانه، خدیوانه 
خسروانی : خسروی، سلطنتی، پادشاهی، شاهی، شاهنشاهی 
خسرو : پادشاه، شاه، شهریار، ملک، شاهنشاه 
خسک : خار، خس
خسوف : 1 ماه‌گرفتگی 2 پنهان‌شدن، ناپدید شدن، فرو رفتن & کسوف
خسیس : 1 بخیل، تنگ‌نظر، کنس، لئیم، ممسک 2 پست‌فطرت، دون، رذل، فرومایه & خراج، بذال 3 پست، بی‌ارزش 
خشاب : شانه، گلوله‌دان، مخزن‌فلزی گلوله 
خشت : 1 آجر خام 2 نیزه‌کوچک 
خشت‌زن :صفت   1 خشت‌ساز، خشت‌مال 2 خودستا، رجزخوان، لاف‌پیما 
خشت‌مالی : 1 خشت‌زنی 2 خودستایی، دعوی باطل، رجز، رجزخوانی، لاف‌پیمائی، لاف‌زنی 
خشتی : 1 ساخته شده از خشت 2 مربع، چهارگوشه 3 قطع کتاب ( 12 نوعی یقه 
خشخاش : نارخیرا، کوکنار، نارخوک، نارکوک
خش‌خش : پارازیت، نوفه
خشکاندن : 1 خشک کردن، خشکانیدن 2 پژمرده کردن 3 از بین بردن، نابود کردن 
خشک‌اندیش : متعصب، متحجر، قشری، خشک‌مغز 
خشک : 1 پژمرده، زرد، بی‌طراوت & تر، باطراوت، خرم، شاداب، مرطوب، نوشکفته 2 بی‌آب، بی‌نم، کویر، برهوت & مرطوب 3 یبس، یابس & آبدار 4 بی‌روح، بی‌عاطفه، سرد 5 متعصب 6 مقرراتی 7 غیرقابل‌انعطاف، انعطاف‌ناپذیر، نرمش‌ناپذیر & انعطاف‌پذیر 8 
خشک‌دامن : عفیف، پاک‌دامن، نجیب، باعصمت & تردامن 
خشکزار : 1 استپ، بیابان، کویر & واحه 2 خشکسار، بی‌آب‌وعلف، خشک، برهوت، بی‌سبزه‌وگیاه & سبزه‌زار 
خشکسالی : تنگسالی، جدب، غلا، قحط، قحطسالی، قحطی & ترسالی
خشک شدن : 1 بی‌آب‌شدن 2 خشکیدن، بی‌طراوت شدن 3 رطوبت‌از دست دادن، بی‌نم شدن 4 قطع شدن (ترشح‌و ) 5 بی‌سبزه و گیاه شدن، برهوت شدن 6 کرخت شدن، بی‌حس شدن 7 بی‌حرکت شدن، بی‌تحرک شدن 8 منجمد شدن، یخ زدن 9 سخت شدن، سفت شدن 
خشک کردن : 1 خشکاندن، خشکانیدن 2 رطوبت‌زدایی کردن، نم‌زدایی کردن & مرطوب کردن 3 کرخت کردن، بی‌حس کردن 4 پژمرده کردن 5 بی‌سبزه و گیاه کردن 
خشک‌مغز : 1 احمق، بی‌عقل، خشک‌سر، دیوانه‌وش، کله‌خشک 2 تندخو، سودایی، عصبی 
خشکنای : حلقوم، حنجره، قصبه‌الریه، نای، گلو
خشک‌وتر : همه‌چیز، همه‌کس 
خشکی : 1 بر، زمین، فلات، قاره & بحر، دریا 2 یبوست 3 تعصب 
خشکیدن : 1 پژمردن، پژمرده‌شدن 2 خشک شدن، خوشیدن، بی‌طراوت‌شدن، بی‌آب شدن، خشکیده شدن، تفتیده شدن & سبز شدن 3 بی‌آب شدن 4 منجمد شدن، یخ زدن 5 مات بردن، مبهوت شدن، متحیرشدن، تعجب کردن 
خشکیده : 1 پژمرده، خشک‌شده، بی‌طراوت 2 تفتیده، خشک & باطراوت 3 لاغر، استخوانی 4 متحیر، مبهوت، مات 
خشم‌آلود : خشمگین، خشمناک، خشم‌آمیز، خشم‌آگین، عصبانی، عصبی، غضبناک، غضب‌آلود، قهرآلود & مهرآلود 
خشم‌بار : خشم‌آمیز، قهرآلود، قهرآمیز & مهرآمیز 
خشم : برآشفتگی، برافروختگی، تاو، تغیر، تندخویی، سخط، طیره، عصبانیت، عصبیت، غضب، غیظ، قهر & مهر
خشمگین :  بدخلق، تندخو، خشمناک، دمان، ژیان، سودایی، عصبانی، عصبی، غضب‌آلود، غضبان، غضبناک
خشمگین شدن : از کوره‌در رفتن، برآشفتن، خشمناک شدن، عصبانی‌شدن، غضبناک شدن، متغیر شدن 
خشمگینی : تغیر، خشم، عصبانیت، غضب، غضبناکی، غیظ 
خشمناک : تندخو، خشم‌آلود، خشمگین، خشمناک، عصبانی، غضب‌آلود، غضبناک، قهرآلود، نژند
خشن : 1   درشت، زبر، ضخیم، ناهموار، نخاله 2 بی‌ادب، پرخاشگر، تند، تندخو، ستیزه‌خو، عصبانی، عنیف، ناملایم & نرم، لطیف، ملایم 3 جدی، سخت‌گیر 4 ناهنجار، ناخوش‌آیند 5 زمخت، خشک 6 نافرهیخته، بی‌فرهنگ 
خشنود : بشاش، خرسند، خرم، خوش، خوشحال، خوشدل، راضی، سیر، شاد، قانع، مسرور & غمگین، ناخرسند، ناخشنود 
خشنود شدن : خوشحال‌شدن، راضی شدن، قانع شدن، خرسند شدن 
خشنود کردن : خوشحال کردن، راضی کردن، قانع کردن، خرسند کردن 
خشنودی : ارضا، تراضی، خرسندی، خوشحالی، رضامندی، رضایت، شادمانی، شادی & ناخشنودی، ناخرسندی
خشوع : 1   افتادگی، تواضع، خضوع، فروتنی 2 اطاعت، فرمانبرداری & تکبر
خشوک : حرام‌زاده، غیرزاده، ولدالزنا & حلال‌زاده
خشونت : 1 تشدد، تندخویی، تندی، ستیزه‌جویی، ستیزه‌گری 2 درشتی، زبری 3 سختی، عنف، ناخواری & نرمی
خشونت‌گرا :خشونت‌ورز 
خشونت‌گرایی :خشونت‌ورزی 
خشیت : 1 بیم، ترس، خوف، هراس & رجا 2 ترسیدن، بیم داشتن 
خصال : خوی‌ها، عادتها، خصلت‌ها، سجایا 
خصایل : خصلت‌ها، صفات، محامد، مناقب، فضایل & ذمائم
خصلت : 1 جبلت، سجیه، طینت، صفت، منش، نعت & ذمه 2 خلق، خو، داب 
خصم‌افکن : دشمن‌شکن، عدوسوز 
خصمانه :قید  خصومت‌آمیز، دشمنانه، عداوت‌آمیز، عدوانی & دوستانه
خصم :صفت پیکارجو، خصوم، منازع، دشمن، عدو، مخاصم، معاند & دوست
خصمی : دشمنی، عداوت، خصومت، عناد & رفاقت 
خصوصخصوص :اسم 1 مورد، زمینه، موضوع 2 به‌خصوص، به‌ویژه 
خصوصی :صفت   1 اختصاصی، شخصی، فردی & دولتی 2 مخصوص، ویژه 3 محرمانه، صمیمی، خودمانی & عمومی
خصوصیت : 1 خصوصیات، ویژگی، مختصات 2 صمیمیت 
خصومت‌آمیز :قید خصمانه، عداوت‌آمیز، ستیزه‌جویانه، کینه‌توزانه، عنادآمیز، دشمن‌وار، دشمنانه & دوستانه
خصومت : جدال، جنگ، حقد، کینه، کینه‌توزی، دشمنی، ستیز، ستیزه، عداوت، عناد، مخاصمه، مخالفت & دوستی
خصی : آغا، اخته، بی‌خایه، خواجه 
خصیه : بیضه، تخم، خایه
خضاب : حنا، رنگ، گلگونه، وسمه 
خضرا : 1 سبز، سبزه 2 آبی، کبود، نیلگون 
خضر : الیاس، پیر
خضوع : افتادگی، تواضع، خشوع، خواری، شکسته‌نفسی، فروتنی & تکبر، غرور، تکبر کردن، غرور کردن 
خطا :اسم   1 اشتباه، سهو، غلط 2 خبط، لغزش، زلت 3 نادرست، ناصواب، سقیم & صحیح، درست، صواب 4 جرم، تقصیر، قصور & صواب 5 معصیت، خطیئه، ذنب، اثم، گناه 6 فول، خلاف 
خطاب‌آمیز :سرزنش‌آلود، سرزنش‌آمیز، عتاب‌گونه، مواخذه‌وار، سرزنش‌بار، عتاب‌آلود، بازخواست‌گونه 
خطابخش : جرم‌بخش، خطاپوش، معفو، بخشاینده، بخشایشگر، گناه‌بخش & 1 منتقم، انتقام‌جو 2 خطاکار، خاطی 
خطاب شدن : مخاطب قرارگرفتن، خوانده شدن، نامیده شدن 
خطاب : 1 عتاب، بازخواست، سرزنش 2 عنوان، مخاطبه، گفتگو 3 حکم، دستور، فرمان، امر 
خطاب کردن : 1 صدازدن، مخاطب قرار دادن، نامیدن 2 سرزنش کردن، عتاب کردن، مورد عتاب قرار دادن 
خطابه : تذکیر، خطبه، ذکر، سخنرانی، موعظه، نطق، وعظ
خطا رفتن : 1 به هدف‌نخوردن، به هدف نرسیدن 2 اشتباه شدن 
خطاط : خوش‌خط، خوشنویس، کاتب، خطنویس، نویسنده & خواننده، قاری 
خطاکار :صفت   بزهکار، خاطی، گنه‌کار، گناهکار، تقصیرکار، خلاف‌کار، مجرم، مخطی، مقصر & درست‌کار
خطا کردن : 1 اشتباه کردن، سهو کردن، غلط گفتن، مرتکب خطا شدن 2 خبط کردن، قصور ورزیدن 3 خلاف کردن 
خط : 1 الفبا، حروف، نویسه 2 دست‌خط 3 خوش‌نویسی 4 کتابت 5 سطر 6 رقیمه، عریضه، مراسله، مرقومه، مکتوب، نامه، نوشته 7 ردیف، صف 8 حکم، فرمان، منشور 9 دست‌نبشته، دست‌نوشته 01 راه 11 مسیر 21 جرگه، حلقه، زمره، گروه، باند 31 مرام، 
خطایا : 1 خطاها، اشتباهات، خبطها، لغزش‌ها 2 گناه‌ها، بزه‌ها، ذنوب 
خطبا : خطیبان، سخن‌رانان & مستمعین
خطبه : 1 خطابه، سخنرانی، موعظه، وعظ 2 دیباچه، سرآغاز، مقدمه 
خطبه‌خوان : 1 خطیب، سخنران 2 عاقد 
خطرآفرین : خطرساز، خطرزا، مخاطره‌آمیز & خطرزدا 
خطر : بیم، دشواری، ریسک، مخافت، مخاطره، مضرت، مهلکه، هول، تهدید، کار بزرگ & سلامت
خطر کردن : ریسک کردن، مخاطره‌جویی کردن، خطر پذیرفتن، به استقبال‌خطر رفتن & عافیت طلبیدن، سلامت جستن، سلامت‌جویی کردن 
خطرناک : بحرانی، پرخطر، مخاطره‌آمیز، پرمخاطره، حاد، خطیر، سخت، مهلک، کشنده، وخیم، هولناک & بی‌خطر
خط زدن : 1 قلم گرفتن 2 حذف کردن، محو کردن 3 خط کشیدن (برتکلیف دانش‌آموز) 
خط کشیدن : 1 قلم گرفتن، خط خوردن، خط زدن 2 حذف کردن، محو کردن، برطرف کردن 3 گذشتن، صرف‌نظر کردن 4 رسم کردن (خط)
خطوخال : 1 سبلت نورسته 2 خال، نقش‌ونگار 
خطور کردن : بردل‌گذشتن، به‌خاطر آمدن، از ذهن گذشتن، به ذهن‌متبادر شدن 
خطونشان : تهدید، سخنان تهدیدآمیز، وعید & وعده
خطونشان کشیدن : تهدید کردن & وعده دادن 
خطوه : پا، قدم، گام
خطه : خاک، سرزمین، قلمرو، کشور، مرزوبوم، ملک، مملکت، منطقه، ناحیه، ولایت
خطیئه : اثم، اشتباه، تقصیر، خبط، خطا، سهو، گناه، لغزش & حسنه
خطیب : خطبه‌خوان، سخنران، سخنگو، متکلم، ناطق، نطاق، واعظ & مستعمع
خطی : 1 دست‌نوشته، دست‌نویس، غیرچاپی 2 خطدار & چاپی 
خطیر : 1 بزرگ، خطرخیز، خطرزا، مخاطره‌آمیز، خطرناک، سخت، مهلک، وخیم 2 مهم، پراهمیت 3 دشوار، صعب، سخت 4 ارجمند، بزرگ، بلندمرتبه، شریف، مهم، صاحب منزلت 5 زیاد، بسیار، گزاف، عظیم 
خفا : اختفا، پنهان، پنهانی، پوشیدگی، خفیه، ناپیدایی، نهان، نهانی، نهفتگی & ظاهر، ظهور، پیدا
خفاش : بیواز، شب‌پره، شبکور، وطواط
خفایا : 1 پنهان‌ها، پوشیده‌ها، نهفته‌ها، نهان‌ها 2 خلوت‌ها 3 مخفیگاه‌ها 
خفت‌آمیز : خفت‌بار، خجالت‌آور، تحقیرآمیز، زبون‌ساز 
خفت : استخفاف، افت، انفعال، سرافکندگی، تحقیر، خوارداشت، ذلت، خجالت، خواری، سبکی، سرشکستگی، بی‌اعتباری، شرمساری، طیره & ثقل
خفت‌بار : اهانت‌آمیز، خفت‌آمیز، تحقیرآمیز، شرم‌آور، ننگین، خوارگونه، باخواری، وهن‌آمیز & افتخارآمیز، فخرآمیز 
خفت : خفتن، خوابیدن & بیداری، یقظه 
خفت دادن : شرمسار کردن، خوار داشتن، تحقیر کردن، سبک کردن، سرشکسته ساختن، خفیف کردن 
خفت کشیدن : تحمل‌خواری کردن، تحقیر شدن، سرشکسته شدن، شرمسار شدن، خفیف شدن، سرافکنده شدن 
خفت : 1 گره 2 محکم 
خفتن : 1 خسبیدن، خواب رفتن، خوابیدن 2 آرمیدن، غنودن 3 هجوع & بیداری، بیدار شدن 
خفت‌وخیز : 1 جماع، مجامعت، هم‌آغوشی، هم‌بستری 2 خفتن و برخاستن 
خفته : 1 آرمیده، خسبیده، خوابیده، غنوده & بیدار 2 غافل، بی‌خبر، ناآگاه 3 نهفته، به ظاهر آرام 
خفض‌جناح :افتادگی، تواضع، خشوع، فروتنی
خفقان‌آور : 1 خفقان‌زا & خفقان‌زدا 
خفقان : 1 اختناق، ترس ووحشت (حاکم بر جامعه) 2 خفگی 3 تپش، اضطراب 3 خفه‌خون 
خفقان‌زده : 1 خفقان‌گرفته، استبدادزده، سانسورزده، جوسانسور 2 وحشت‌زده، دل‌گیر 
خفگی : 1 احتقان، تنگی‌نفس، نفس‌تنگی 2 اختناق، خفقان 
خفه‌خون گرفتن :ساکت شدن، سکوت کردن، دم نزدن 
خفه :اسم 1    گلوفشرده، محتقن، مرده 2 تار، تاریک 3 دلگیر، گرفته & دل‌باز
خفی : پنهان، پوشیده، خفیه، مخفی، نهان، ناآشکار & جلی، آشکار 
خفیف : 1   سبک & ثقیل 2 ضعیف، کم، ناچیز 3 بی‌مقدار، حقیر، خوار، ذلیل، زبون 4 آهسته، یواش 5 مبهم، غیرواضح 6 اهانت‌آمیز، توهین‌آمیز 
خفیه : پنهانی، خفا، خلوت، سری، پنهانی، مخفی، نهانی & جلوت
خفیه‌گرا : باطن‌گرا، باطنی، باطنیه & ظاهرگرا، قشری‌گرا
خفیه‌نویس : مامور مخفی، گزارش‌نویس، جاسوس 
خل : ابله، دیوانه، سبک‌عقل، سبک‌مغز، احمق، سفیه، کانا & عاقل
خلا : دستشویی، مستراح، خلا 
خلاص :صفت 1    آزاد، آسوده، رها، فارغ، مرخص، مستخلص، ول & اسیر، گرفتار، درگیر 2 رهایی، نجات، استخلاص 
خلاص شدن : خلاصی‌یافتن، نجات یافتن، رها شدن، آزاد شدن، فراغت‌یافتن، آسوده شدن 
خلاص کردن : 1 نجات‌دادن، رهاندن، آزاد کردن، رهانیدن & گرفتار کردن 2 اعدام کردن، کشتن 3 آسوده کردن، خلاصی بخشیدن، خلاصی یافتن 
خلاصه : اجمال، اختصار، القصه، برگزیده، منتخب، باری، به هر حال، ایجاز، بالاجمال، چکیده، زبده، شمه، کوتاه، گزیده، ماحصل، مجمل، مختصر، ملخص، موجز & تفصیل
خلاصه شدن : 1 کوتاه‌شدن، موجز شدن، مختصر شدن 2 انحصاریافتن، منحصر شدن، محدود شدن 
خلاصه‌نویسی :چکیده‌نویسی، خلاصه‌سازی، تلخیص 
خلاصی : آزادی، آسودگی، رهایی، فراغت، رستگاری، نجات & اسارت
خلاعت : 1 پریشانی، نابسامانی، نافرمانی 2 خودرایی، خودسری، خودکامی، خویشتن‌کامی 3 نافرمانی 4 افسارگسیختگی 
خلاف‌آمد : تضاد، اختلاف، تناقض 
خلاف‌انگیز :اختلاف‌برانگیز، اختلاف‌زا 
خلافت : 1 جانشینی، خلیفگی 2 حکومت، حکومت اسلامی 3 پادشاهی، سلطنت 
خلافت کردن : حکومت کردن، خلیفه شدن 
خلاف :اسم 1    ضد، عکس، مباین، نقیض 2 مخالف، مغایر، ناسازگار، ناساز، & موافق، سازگار 3 تخطی، تخلف، سرپیچی 4 جرم، گناه 5 ناروا، ناحق & حق 6 خطا، لغزش & صواب 7 دروغ، نادرست‌ناراست & راست 8 ناشایست & شایست 9 مخالفت، اختلا
خلاف‌آمد : 1 اختلاف، تضاد، تناقض 2 ناسازگاری 
خلاف‌کار، خلافکار :بزه‌کار، خاطی، متخلف، تبه‌کار، مجرم & درست‌کار
خلاف‌کاری : 1 تخلف، ارتکاب جرم، قانون‌شکنی 2 بزه‌کاری، مجرمیت 3 بزه، جرم 
خلاف کردن : مرتکب‌خلاف شدن، جرم کردن، قانون‌شکنی کردن، تخلف کردن، تخطی کردن 
خلاف‌گویی : 1 دروغ‌گویی، ناحق‌گویی 2 نقیضه‌گویی 
خلاق :اسم 1    آفرینشگر، آفریننده، خلاقه، سازنده، مبتکر، مبدع 2 آفریدگار، باریتعالی
خلاقانه :صفت ابتکارآمیز، مبتکرانه، ابداعی 
خلاقیت : 1 آفرینشگری، ابتکار، ابداع 2 سازندگی 
خلال : 1 اثنا، جریان، حین، ضمن، طی، میان، هنگام 2 تباهی‌ها، فسادها 3 خصایل، خصلت‌ها، خوی‌ها، منش‌ها 4 تکه‌چوب نازک 5 بریده پوست نارنج و نارنگی، دندان پاک‌کن 
خلاندن : فرو بردن، خلانیدن 
خلایق : آفریدگان، خلیقه‌ها، مردم، موجودات، مخلوقات 
خلاء : 1   بی‌هوا، پوچ، تهی 2 خلوتگاه & ملا 
خلبان : هوانورد، طیاره‌چی، هدایت‌کننده (هواپیما، بال‌گرد) 
خلت : ارادت، دوستی، محبت، عشق & عداوت
خلجان : 1   تپش، لرزش 2 اضطراب، دلهره، نگرانی، بیم 3 آرزو، رغبت، خارخار، خواهش، میل 4 محبت، عشق، مودت 5 پریدن چشم 6 به خاطر درآمدن، به خاطررسیدن، به ذهن خطور کردن 
خلدآشیان : بهشتی، جنت‌مکان 
خلد : 1   بهشت، پردیس، جنان، جنت، دارالسلام، رضوان، فردوس، مینو، نعیم & 1 دوزخ 2 بقا، پایایی، دوام & فنا 
خل : 1 سرکه 2 لاغر شدن 3 سوراخ کردن 
خلسه : جذبه، ربایش، ربودگی، فرصت‌مناسب 
خلسه‌زا : خلسه‌آفرین، جذبه‌زا، خلسه‌آمیز & خلسه‌زدا 
خلص : 1 خالص، ناب، سره & ناسره 2 انتیم، صمیمی 
خلط : 1   آمیزش، اختلاط 2 معاشرت، همدمی، هم‌نشینی، یاری 3 آمیز، آمیزه 4 لنف 5 خلق، خو 
خلط شدن : 1 آمیخته شدن، قاطی شدن، درهم شدن 2 اشتباه شدن، مشتبه‌شدن 
خلط کردن : 1 آمیختن، درهم کردن، مخلوط کردن، قاطی کردن 2 اشتباه کردن، مشتبه ساختن 
خلع : 1   اخراج، انفصال، برکناری، عزل & نصب 2 معزول، برکنار، مخلوع & منصوب، برگماری 2 در آوردن، ریشه‌کن کردن، کندن 
خلعت : 1 انعام، تشریف، جامه‌بخششی، جایزه، هدیه 2 کفن 3 لباس 
خلع شدن : برکنار شدن، معزول شدن، منفصل از خدمت شدن، مخلوع‌شدن & منصوب شدن 
خلع کردن : 1 برکنار کردن، معزول کردن، منفصل کردن، عزل کردن & گماشتن، برگماشتن، منصوب کردن 2 کندن، برکندن، بیرون آوردن (لباس و )
خلف :صفت   1 بازمانده 2 بدل، جانشین، عوض 3 فرزند 4 صالح، نیکوکار 5 شایسته 
خلف : 1 بطلان، ضد 2 نقض 3 خلاف وعده کردن، به وعده وفا ن کردن 4 دروغ 5 دروغ گفتن 
خلف : 1 پس، پشت، ظهر، عقب، ورا & پیش 2 واپس 3 وارث & مورث 
خلق : 1 آفریدن، آفریده، آفرینش، ابداع، احداث، انشاد، ایجاد، تناسل، تولید، خلقت، کون، مخلوق 2 توده، عامه، عوام 3 امت، قوم، مردم، ملت 4 مخلوق 5 غیرسید & سید 6 آدمی، انسان 7 آدمیان، انسانها 8 هیکل، شمایل 9 عالم مادی 01 شهروند، ت
خلق : اخلاق، اوقات، خاصه، خصلت، خو، داب، سجیه، شیمه، طبع، طبیعت، طینت، عادت، عریکه، مزاج، مشرب، منش
خلق : پوسیده، ژنده، فرسوده، کهنه، مندرس & نو
خلقت : 1   آفرینش، ابداع، ایجاد، تکوین، خلق 2 سرشت، صنع، نهاد، وضع 3 شمایل 
خلق‌تنگ : 1 بی‌حوصله، بی‌تاب 2 بدخلق، بداخلاق 3 عصبی، خشمگین 
خلق شدن : ایجاد شدن، پدیدآمدن، آفریده شدن، خلقت یافتن 
خلق کردن : پدید آوردن، آفریدن، ابداع کردن، به وجود آوردن 
خلقیات : خصایل، روحیات، سجایا، عادات
خلقی : 1 توده‌ای، مردمی 2 قومی 3 آفریده
خلل‌پذیر : آسیب‌پذیر، تباهی‌پذیر، فسادپذیر، رخنه‌پذیر & خلل‌ناپذیر
خلل : 1   رخنه، شکاف، خله، منفذ 2 نقص، نقصان، کاستی 3 آشفتگی، اختلال، تباهی، عیب، فساد، وهن 4 آسیب، گزند 5 تفرق، فاصله 
خلل : منفذها، منافذ، سوراخ‌ها 
خلل‌ناپذیر :آسیب‌ناپذیر، استوار، تباهی‌ناپذیر، محکم & خلل‌پذیر
خلنگ : 1 تیغ، خار، مغیلان 2 علف‌زار، خلنج‌زار 3 ابلق، دورنگ
خلنگ‌زار : تیغستان، خارستان، خارزار & گلزار
خلوت :صفت 1   اعتزال، اعتکاف، انزوا، دوری‌گزینی، تنهایی، گوشه‌نشینی & جلوت 2 زاویه، گوشه 3 دنج، بی‌سروصدا 4 باطن & ظاهر 5 خالی از اغیار 6 فرصت مناسب، مجال 7 خالی 
خلوت‌خانه : 1 شبستان 2 حرم 3 خلوتگاه، خلوتکده، خلوت‌سرا 4 اطاق‌مخصوص 5 نمازخانه 
خلوت‌سرا : خلوت‌خانه، خلوتکده، خلوتگاه 
خلوت شدن : 1 خالی‌شدن، تهی شدن 2 کم‌جمعیت شدن & شلوغ‌شدن 
خلوت کردن : 1 عزلت‌گزیدن، تنها نشستن 2 به‌خلوت نشستن، دور ازاغیار ماندن 3 خالی کردن 4 مجامعت کردن 
خلوت گزیدن : 1 خلوت‌نشینی کردن، منزوی شدن، معتکف شدن 2 دوری گزیدن، تنهایی اختیار کردن 
خلوت‌نشین :صفت   خلوتی، رهبان، زاویه‌نشین، گوشه‌نشین، معتزل، معتکف، منزوی & معاشرتی
خلوت‌نشینی : اعتزال، اعتکاف، انزوا، رهبانیت، زاویه‌نشینی، عزلت‌گزینی، عزلت‌نشینی، گوشه‌نشینی 
خلوتی : گوشه‌نشین، منزوی، خلوت‌گزیده، خلوت‌نشین، معتزل، عزلت‌نشین، معتکف 
خلود : ابدیت، بقا، پایایی، جاودانگی، دوام، مخلد & ناپایایی
خلوص : 1 اخلاص، بی‌آلایشی، پاکی، تزکیه، سادگی، صداقت، صفا، صمیمیت، یکدلی، قدس، & آمیزگی، اختلاط 2 بی‌آمیغی، بی‌غشی 3 ویژگی 
خلیج : خور، شاخاب، شاخابه، شاخاوه & شبه‌جزیره 
خلیدن : 1 فرورفتن(خار، سوزن)، شلال شدن 2 نفوذ کردن 
خلیع :اسم   1 خودرای، خودسر، خودکام، خودکامه، دیکتاتور، گستاخ، نافرمان & بفرمان، مطیع 2 نابسامان 3 کودک مطرود، فرزند طرد شده، عاق، نابفرمان، کودک شرور، 4 صیاد 5 غول 6 کهنه‌جامه
خلیفه : 1   خدیو، سلطان، ملک 2 جانشین، قایم‌مقام، نایب 3 ارشد 4 مبصر 5 رهبر مذهبی ارمنیان 
خلیق : 1   خوش‌اخلاق، خوش‌برخورد، خوش‌خو، خوش‌خلق، مودب، متین، مردم‌دار، ملایم، نرم & بدخلق 2 سزاوار، شایسته، لایق 3 خوگیر، انس‌پذیر 4 مردم‌دار، مهربان، نرم‌خو، نیک‌خلق، نیکخو & بداخلاق، بدخو
خلیل‌آسا : خلیل‌وار، خلیل‌گونه 
خلیل :صفت   حبیب، دوست، رفیق، محب، ولی، یار & عدو
خمارآلودگی :خمارزدگی، مخموری، می‌زدگی
خمارآلوده :صفت   خمار، خمارآلود، خمارزده، شراب‌زده، مخمور، می‌زده 
خمار : باده‌فروش، شراب‌فروش، می‌فروش
خمار :اسم   1 مخمور، می‌زده، نشئه، نیمه‌مست 2 ملالت هستی، خمارزده 3 ملول، رخوت‌زده، کسل، بی‌حال، رخوتناک 
خماری : مخموری، می‌زدگی
خماسی : 1 پنج‌تائی، پنج‌پاره، پنج‌جزئی 2 پنج حرفی 3 پنج‌گانه 
خم : 1   انحنا، خمیدگی، قوس 2 کج، کجی، اعوجاج، مقوس‌گونه، ناراستی & راستی 3 پیچ، تاب، شکن، شکنج 4 خن، خانه(زمستانی) 
خم‌اندرخم :پرپیچ‌وخم، پیچ‌درپیچ، خمناک، مجعد
خمان : کمان 
خمپاره : گلوله بزرگ، گلوله‌توپ 
خم‌خانه، خمخانه : 1  شراب‌خانه، میخانه، میکده 2 خمکده، خمستان، شرابکده 3 رسومات 
خم : خمره، خنب، دن، خمب 
خمر : باده، رحیق، شراب، صهبا، مسکر، عرق، عقار، مل، می نبید، نبیذ، 
خمره : خم، خنب، دن، خمچه 
خمس : پنج‌یک، یک‌پنجم 
خمش : تاب، چم
خم شدن : 1 دولا شدن 2 خمیده شدن، انحنا یافتن، خمیدن 3 خماندن، کج کردن، خمیده کردن 
خمکده : خمخانه، خمستان، شرابخانه، شرابکده، رسومات 
خمل : 1 پرز، ریشه، کرک 2 خواب پارچه 
خمناک : پرپیچ، پیچ‌دار، خمدار، قوس‌دار، مقوس، منحنی & راست، صاف
خمود : 1   افسرده، بی‌تحرک، بی‌روح، خموش & پرنشاط 2 رکود & رونق 3 ساکت 
خموشانه :اسم 1 آرام‌آرام، بی‌سروصدا 2 حق‌السکوت 
خموش : 1 خاموش، بی‌فروغ، ناروشن، منطفی 2 آرام، بی‌صدا، خمود، ساکت، صامت & شلوغ، گویا
خموشی : سکوت، سکون، صمت، ناگویایی & گویایی
خمول : 1 گمنامی، بی‌نامی، بی‌نشانی، ناشناختگی & اشتهار، معروفیت 2 گمنام شدن
خمیازه : آسا، پاسک، دهان‌دره، دهن‌دره، فاژ 
خمی : انحنا، خمیدگی & صافی
خمیدگی : انحراف، انحنا، خمی، کجی & راستی
خمیدن : 1 خم شدن، دولاشدن 2 کج شدن 3 لنگیدن 
خمیده‌پشت :اسم خمیده‌قامت، گوژ، گوژپشت & راست‌قامت
خمیده : خم، کج، کمانی، گوژ، مایل، متمایل، معوج، منحنی، ناراست & راست، صاف
خمیده‌قامت :اسم  قوز، گوژ، گوژپشت & راست‌قامت
خمیر : 1 آرد خیسانده 2 نواله 
خمیرمایه : 1 خمیر ترش، مایه (خمیر)، مخمر 2 جوهر، جوهره، خمیره 
خمیره : 1   ذات، سرشت، طبیعت، طینت، نهاد 2 جوهر، جوهره 3 مایه 4 اساس، رکن 5 ترکیب 
خناس :صفت 1    اهریمن، دیو، شیطان 2 شیطان‌صفت 3 مکار، حیله‌گر، نیرنگ‌باز 4 فریبنده، فریب‌کار 5 شریر، بدکار 
خناق : خناک، دیفتری 
خنثا، خنثی : 1 بی‌اثر، بی‌خاصیت، غیرفعال 2 دوجنسی، نه‌مردونه‌زن، بی‌جنس 3 خواجه 
خنثاسازی : 1 عقیم‌سازی، بلااثرسازی 2 سترون‌سازی 
خنثا شدن : 1 عقیم شدن 2 بی‌اثر شدن، ناکارآ شدن & کارآ شدن 
خنثا کردن : 1 عقیم کردن، بلااثر کردن، بلااثر گذاشتن 2 سترون کردن 
خنجر : آهن‌خشک، تیغ، چاقو، شمشیر، دشنه، قمه، کارد، نیزه، سرنیزه 
خنج :صفت   1 غنج 2 عشوه، غمزه، کرشمه، ناز 3 سرور، شادی، طرب، عیش 4 بهره، سود، فایده، نفع 5 خوش، دلپذیر، نیکو 
خن : 1 خانه 2 جا، محل، مکان 3 انبار کشتی، طبقه پائین کشتی 4 کابین کشتی 5 گلخن 6 سوراخ، منفذ 
خندان : 1    بشاش، خنده‌رو، خوشرو، خنده‌ناک، شاد، شادان، شادمان، گشاده‌رو، متبسم، مسرور، مشعوف & گریان، گرفته 2 شکفته، شکوفا & نشکفنه 
خندان‌لب : 1 متبسم، خنده‌ناک 2 شاد، شادمان، شنگول 
خندق : حفره، گودال (عریض وعمیق) 
خنده : تبسم، لبخند & گریه
خنده‌دار :صفت   طنز، طنزآمیز، فکاهی، کمدی، مسخره، مسخره‌آمیز، مضحک & گریه‌آور
خنده‌رو : بسیم، خندان، خوشحال، خوشرو، متبسم & گرفته
خندیدن : 1 خنده زدن، خنده کردن، ضحک، قهقهه زدن & گریستن 2 ابتسام، تبسم کردن، لبخند زدن 3 شکفتن، شکوفا شدن، وا شدن، باز شدن & پژمردن، خشکیدن 4 سبزشدن & خشک شدن 5 درخشیدن، روشن‌شدن & غروب کردن 
خنزیر : خوک، گراز
خنصر : انگشت، انگشت کوچک، انگشت‌کهین، کلیک، کهین‌انگشت & بنصر 
خنکا : 1 حبذا، خوشا، نیکا & بدا، وای 2 خنکی، خوشی 
خنک : 1   بارد، سرد، یخ (ملایم، مطبوع) & حار، گرم 2 بی‌مزه، لوس، ناخوشایند 3 خجسته 4 خوب، خوش، نیک 5 تازه، تر 6 خوشا 7 ملایم، مطبوع، خوش‌آیند 
خنک کردن : 1 سرد کردن 2 از شور و نوا انداختن، کم‌شور و شوق کردن 
خنکی : 1   برودت، سردی، سرما 2 خوشی، سعادت، نیکبختی & گرمی 3 لوسی، بی‌مزگی 4 التهاب‌زدا، گرمی‌زدا 
خنگ :اسم   1 بی‌شعور، دیرفهم، کم‌عقل، کودن، سفیه، کانا، کندذهن، منگ & زیرک 2 اسب‌سفید 
خنیا : آواز، ترانه، نغمه، سرود، موسیقی & نوحه، مرثیه، سوگ سرود 
خنیاگر : رامشگر، ساززن، سرودگوی، سرودخوان، مطرب، مغنی، موسیقی‌دان، نغمه‌سرا، نوازنده، آوازخوان، قوال، خواننده & نوحیه‌گر 
خنیاگری : تغنی، رامشگری، سرودخوانی، قوالی، مطربی، نوازندگی
خواب‌آلود : 1 خواب‌آلوده، خوابناک، فراش 2 نیمه‌بیدار 
خواب‌آور : خواب‌زا، منوم & خواب‌زدا
خواب :اسم 1    احلام، چرت، خفتن، رویا، قیلوله، نوم، هجوع & بیداری 2 پرز 3 غفلت & هشیاری 4 بی‌خبر، غافل 
خواباندن : 1 خواب کردن 2 خوابانیدن & بیدار کردن 3 از کار انداختن، تعطیل کردن، راکد کردن 4 باز داشتن، واداشتن 5 آرام کردن، فرو نشاندن 6 از کارانداختن، راکد کردن 7 بستری کردن 8 ذخیره کردن، انباشتن، انبار کردن 9 ویران کردن، خراب
خواب‌دار، خوابدار : 1 پرزدار 2 خواب‌آلود، خواب‌زده، خوابناک 
خواب رفتن : 1 به خواب‌رفتن، خوابیدن 2 کرخ شدن، بی‌حس شدن(دست، پا و ) 
خواب‌زده : خواب‌آلود، خواب‌آلوده، خوابناک 
خوابگاه : بستر، رختخواب، شبستان، مرقد، منام، منامه، وساده، استراحتگاه، خوابگه 
خواب‌گزار، خوابگزار :تعبیرگر، معبر
خوابناک : خواب‌آلود، خواب‌آلوده 
خوابیدن : 1   خسبیدن، خفتن، غنودن به خواب فرو رفتن، لالا کردن، لالائی کردن، & بیدار شدن 2 دراز کشیدن 3 تعطیل‌شدن، راکد شدن، متوقف گشتن(کار، فعالیت) 4 کاهش یافتن، فرونشستن 5 آرمیدن 6 هم‌بسترشدن، هم‌خوابی کردن، 7 بستری شدن 8 انبارشدن، ذخیره ش
خوابیده : خسبیده، خفته، غنوده & بیدار 2 درازکشیده & ایستاده، نشسته
خواجگان : 1   دولتمردان 2 بزرگان، سروران، اربابان 3 محتمشان، دولتمندان
خواجگی : 1   آقایی، بزرگی، ریاست، سروری، سیادت 2 دولتمندی 3 اخته، مقطوع‌النسل & بندگی 
خواجه : 1   آغا، اخته، خصی، خواجه‌سرا، مقطوع‌النسل 2 آقا، ارباب، بزرگ، سرور، صاحب، سید، مخدوم 3 بازرگان، تاجر، دولتمند، سوداگر، متمول & خادم 
خواجه شدن : خصی شدن، اخته شدن، ناتوان شدن، عنین شدن 
خواجه کردن : خصی کردن، اخته کردن، عقیم کردن 
خو : 1 اخلاق، جبلت، خاصه، خصلت، خلق، داب، سجیه، سرشت، سگال، سیرت، شمال، شیمه، ضریبه، طبع، طبیعت، طینت، عادت، عرق، عریکه، قلق، لبلاب، مشرب، منش، نهاد 2 الفت، انس 
خواربار : آذوقه، ارزاق، توشه، خوراک، خوراکی، طعام، قوت، ماکول 
خواربارفروش : بقال، سقطفروش، سوپرمارکتی 
خوار : 1 پست، توسری‌خور، حقیر، خفیف، دنی، ذلیل، زبون، سرافکنده، سقط، فرومایه، متذلل، محقر & عزیز 2 بی‌مقدار، بی‌ارزش، بی‌قدر 3 بی‌مصرف، مهمل 
خوارداشت : اهانت، تحقیر، توهین & بزرگداشت، تعظیم 
خوار داشتن : تحقیر کردن، توهین کردن، حقیرشمردن، کوچک شمردن & بزرگ شمردن، تعظیم کردن 
خوار شدن : 1 ذلیل شدن، به‌ذلت افتادن، پست شدن، حقیر شدن، احساس‌حقارت کردن، زبون گشتن & عزیز گشتن، عزیزشدن 2 بی‌ارزش شدن، بی‌قدر شدن 3 بی‌اهمیت شدن & مهم شدن 
خوارق : 1   امورشگفت‌انگیز، کارهای شگفت‌آمیز، امور نامعمول، عجایب 2 کرامات، معجزات 
خوار کردن : 1 تحقیر کردن، اهانت کردن 2 به ذلت کشاندن، ذلیل کردن 3 بی‌قدر کردن، بی‌ارزش کردن 
خواری : پستی، تحقیر، حقارت، خضوع، خزیه، خزی، خفت، دونی، ذلت، زبونی، ضرع، فرومایگی، فلاکت، مذلت، مهانت، هوان & عز
خوازه : 1 حجله، طاق، نصرت، قبله 2 چوب‌بست، چوب‌بند 3 تمایل، میل، رغبت 4 آرزو، تمنا، خواهش 
خوازه‌گری : خواهشگری 
خواست : آرزو، آهنگ، اراده، خواهش، تقاضا، رغبت، طلب، عزم، قصد، مشیت، میل
خواستار : 1 خواهان، خواهنده، راغب، طالب، متقاضی 2 مسئلت، مستدعی 3 خواستگار & گریزان، نفور 
خواستار شدن : 1 خواهان‌شدن، خواستن، طلب کردن 2 خواستگاری کردن 
خواستگاری : زن‌خواهی، طلب وصلت، طلب زناشویی، وصلت‌خواهی 
خواستن : 1   آرزو کردن، اراده کردن، طلبیدن، میل کردن 2 آرزومند بودن، اشتیاق داشتن، مشتاق بودن، راغب بودن 3 خواهش کردن، طلب کردن 4 احضار کردن، فراخواندن 5 امر کردن، فرمان دادن 6 تمایل‌داشتن، میل داشتن 7 تصمیم داشتن، قصدداشتن، مصمم ب
خواستنی : 1 دوست‌داشتنی، محبوب، موردپسند، پسندیده 2 مرغوب، مطلوب، طلب‌کردنی 
خواسته : 1   دعوی، قصد، مدعا 2 مرام، مطلوب، هدف 3 ثروت، دارایی، مال
خواص : 1   اقارب، خاصان، محارم، نزدیکان & اجانب، عوام، بیگانگان، نامحرمان 2 برگزیدگان، نخبگان & عوام 3 اثرها، فواید 4 خاصیت‌ها، ویژگی‌ها، مختصه‌ها 
خوالگیر : آشپز، پزنده، خوان‌سالار، خورشگر، خوراک‌پز، سفره‌چی، طباخ 
خوانا : خوش‌خط، واضح، خوندنی، قابل خواندن & ناخوانا، لایقرا 
خوان : 1   ادیم، بساط، سفره، سماط 2 مهمانی، پذیرایی 3 رباط، کاروانسرا 4 مائده، طعام، غذا، خوراک 5 طبق، طبق مائده 6 خار، علف هرزه، گیاه 
خوانچه : 1 خونچه، سفره عقد 2 طبق، خوان کوچک 
خواندگار : خدا، خداوندگار، خالق، ایزد، یزدان، پروردگار & بنده، مخلوق
خواندن : 1 تلاوت، قرائت 2 تلاوت کردن، قرائت کردن، مطالعه کردن & نوشتن، کتابت 3 فرا خواندن 4 نامیدن، نامگذاری کردن 5 آواز خواندن، نغمه‌سرایی کردن، نغمه‌گری کردن 6 زمزمه کردن 7 درس‌خواندن، تحصیل کردن 8 آموختن، یاد گرفتن 9 طلبیدن، د
خوانده :صفت 1 قرائت‌شده & نوشته، مکتوب 2 مدعی‌علیه & خواهان 3 مدعو & ناخوانده 
خوان‌سالار، خوانسالار : خوالیگر، سفره‌چی، طباخ
خوانش : 1 قرائت، مطالعه، خواندن 2 روایت 
خوانندگی : خنیاگری، سرودخوانی، قوالی، نغمه‌خوانی، نغمه‌گری & مرثیه‌خوانی، نوحه‌خوانی 
خواننده :اسم 1    آوازخوان، ترانه‌خوان، حدی‌خوان، سرودخوان، نغمه‌خوان، سرودگو، قوال، مغنی، نغمه‌سرا 2 قاری 3 کتاب‌خوان 
خوانین : خان‌ها & رعایا 
خواهان :اسم   1 آرزومند، مایل، راغب، مشتاق 2 طالب، خواستار، متقاضی 3 بیزار، نفور 4 دوستدار، شیفته، عاشق 5 مدعی، شاکی & مدعی علیه 6 خریدار، مشتری 
خواه : چه، ولو، یا 
خواهر : آباجی، اخت، باجی، دده، همشیره & برادر
خواهش : 1 آرزو، تمایل 2 استدعا، التماس، تقاضا، تمنا 3 خواست، خواستن، خواسته، درخواست 4 طلب، کام، مراد، مشیت 5 میل، هوس، هوی 
خواهش‌بار :]r‌m‌b‌اسم پرتمنا 
خواهش کردن : تقاضا کردن، استدعا کردن، تمنا کردن، مستدعی بودن، خواهشمند بودن، درخواست کردن 
خواهشگر :صفت   پایمرد، شفیع، میانجی، واسطه، شفاعت‌کننده 
خواهشگری : شفاعت، میانجیگری، وساطت
خواهشمند : متقاضی، متمنی، مستدعی
خواه‌ناخواه : بالاجبار، خواهی‌نخواهی، ناچار، ناگزیر
خواهنده :اسم 1   خواستگار، خواستار، خواهان، طالب 2 سایل، گدا، متکدی & خوانده
خوب‌رو، خوبرو : پری‌چهر، پری‌رو، جمیل، خوب‌روی، خوش‌سیما، خوشکل، خوش‌گل، زهره‌جبین، زیبا، صبیح، صبیحه، قشنگ، ماه‌سیما، مقبول، مه‌جبین، مه‌رو، مهسا، نکورو، نیکورو & زشت‌رو
خوب‌رویی، خوبرویی : جمال، خوشگلی، زیبایی، صباحت، قشنگی، ملاحت & زشت‌رویی
خوب‌سرشت : پاک‌طینت، نیک‌نهاد، خوب‌نهاد، نیک‌سرشت & بدسرشت، بدنهاد
خوب کردن : 1 به کردن، بهبود بخشیدن، شفا دادن، درمان کردن، معالجه کردن، التیام دادن 2 کار درست انجام دادن، نیکویی کردن 
خوب : 1 نیک، خوش & بد 2 خیر، صلاح & شر 3 نغز، پسندیده، مطلوب & ناپسند، نامطلوب 4 زیبا، قشنگ، خوشکل، جمیل & زشت 5 عالی، زیبنده 6 زیاد، خیلی 7 عجب، شگفت 8 شریف، پاک، قابل‌اعتماد 9 شایسته، خوشایند، 1 0 شفایافته، بهبودیافته، درمان‌شده، 1 1 
خوبی : 1 احسان، بخشش، بر 2 خوشی 3 خیر، صلاح 4 لطافت، مرغوبیت 5 نیکویی، نیکی & بدی 6 حسن، جمال، زیبایی، قشنگی & زشتی 7 لطف، عنایت 
خودآرایی : آرایش، بزک، ظاهرسازی، خودسازی 
خودآزار : سادیست، آزارخواه، آزارجو & مردم‌آزار
خو دادن : انس دادن، الفت‌دادن، عادت دادن، آمخته کردن 
خودباختگی : 1 هویت‌سوزی، خودفراموشی & هویت‌سازی 2 غیرستایی، بیگانه‌زدگی 3 خودناباوری 4 هراسیدگی، وحشت‌زدگی 
خودباوری : اعتمادبه‌نفس & خودباخته
خودبزرگ‌بینی : تکبر، خودپرستی، غرور، نخوت
خودبسندگی : بی‌نیازی، استغنا، خودکفایی، خودبسایی 
خودبسنده : خودکفا، خودبسا، مستغنی، بی‌نیاز 
خودبین : خودپسند، خودنگر، خویشتن‌بین، خودخواه، متفرعن، متکبر، مدمغ، معجب، مغرور & متواضع
خودبینی : تکبر، خودخواهی، خودستایی، خودپسندی، خویشتن‌بینی، غرور، کبر، خودنگری، نخوت & افتادگی، فروتنی
خودپرداخت : فرانشیز 
خودپرداز :اسم   عابربانک 
خودپرست : ازخودراضی، خودخواه، خودمنش، متفرعن، متکبر، مدمغ، مغرور & فروتن، غیرپرست
خودپرستی : تکبر، خودبزرگ‌بینی، خودخواهی، خودمنشی، کبر، نخوت & افتادگی، فروتنی
خودپسند : ازخودراضی، خودبین، خودخواه، سرگران، متفرعن، متکبر، مختال، مدمغ، معجب، مغرور & خودگداز، غیرپسند
خودپسندانه :صفت خودپرستانه، خودخواهانه، متکبرانه، مغرورانه & غیرپسندانه
خودپسندی : تکبر، خودبینی، خودخواهی، عجب، غرور، کبر، ناموس، نخوت & خودگدازی، غیرپسندی
خودخواه : خودبین، خودپسند، خودرای، متفرعن، متکبر، مختال، مدمغ، مستبد، معجب، مغرور & غیرخواه
خودخواهی : تکبر، خودرایی، خودبینی، غرور، کبر، نخوت & غیرخواهی
خود : خویش، خویشتن، ذات، نفس، وجود & غیر
خوددار : 1   بردبار، خویشتن‌دار، سلیم، شکیبا، صبور & ناشکیبا 2 تودار
خودداری : ابا، اجتناب، استنکاف، امتناع، امساک، پرهیز، تحاشی، جلوگیری، دریغ، سرپیچی، بردباری، خویشتن‌داری، شکیبایی، کف، مضایقه، ممانعت، نکول
خودداری کردن : 1 امتناع کردن، امتناع ورزیدن، استنکاف ورزیدن، تحاشی کردن 2 تمرد کردن، سرپیچی کردن 3 مضایقه کردن 4 ممانعت کردن، جلوگیری کردن 5 خویشتن‌داری کردن، بردباری کردن، شکیبایی کردن 
خودرای : بی‌ادب، خودخواه، خودسر، خودکامه، خیره‌سر، دیکتاتور، کله‌شق، لجباز، لجوج، مستبد، یک‌دنده & دموکرات، دموکرات‌منش 
خودرایی : استبداد رای، خودخواهی، خودسری، خودکامگی، دیکتاتورمنشی، دیکتاتوری، ستیهندگی & دموکرات‌منشی
خودرو : اتومبیل، کامیون، ماشین، موتور
خودرو : 1 هرز، نکاشته 2 پرورش‌نیافته، نافرهیخته، تربیت نشده، تربیت‌نیافته 3 علف هرز، گیاه وحشی، هرزه‌گیاه 4 هرزه 5 تعلیم نیافته، نامودب 
خودسازی : 1 خویشتن‌سازی 2 تزکیه، تهذیب
خودستا : خودمنش، خویشتن‌بین، لاف‌زن، متکبر، مغرور & غیرستا، متواضع
خودستایی : خودبینی، رجز، رجزخوانی، غرور، کبر، لاف & تواضع، فروتنی، غیرستایی
خودستایی کردن : 1 رجز خواندن، لاف زدن، رجزخوانی کردن، خود را ستودن، خودنمایی کردن، از خود تعریف کردن 2 کبر ورزیدن، تبختر فروختن 
خودسرانه :صفت خودکامانه، دیکتاتورمابانه، دیکتاتورمنشانه، گستاخانه، لجوجانه، مستبدانه & دموکرات‌منشانه
خودسر : 1 بی‌ادب 2 تخس، تکرو 3 عاق، گستاخ 4 خلیع، خودرای، خودکامه، خیره‌سر 5 لجوج، سرکش، متجاسر، متمرد، یاغی، طاغی 6 مستبد، مطلق‌العنان & دموکرات‌منش 
خودسری : 1 استبداد، خودکامگی 2 تکروی 3 خودمحوری 4 تمرد، طغیان، عصیان، گستاخی
خودسری کردن : 1 خیره‌سری کردن، خودرایی کردن 2 تمرد کردن، نافرمانی کردن، گستاخی کردن، عصیان ورزیدن، سرکشی کردن، طغیان کردن، نافرمانی کردن 3 خودکامگی کردن، لجاجت به خرج دادن، کله‌شقی کردن، یک‌دندگی کردن 
خودسوزی کردن :خود را به آتش کشیدن، خویشتن‌سوزی کردن، خود را آتش زدن 
خودش : بشخصه، بنفسه، شخص
خودشیرینی : 1 خوش‌خدمتی، خوش‌رقصی 2 چاپلوسی، مداهنه‌گری 
خودشیرینی کردن : 1 خوش‌خدمتی کردن، خوش‌رقصی کردن 2 چاپلوسی کردن، مداهنه کردن 
خودشیفتگی :خودفریفتگی، خوددوستی، نارسیسم، خودشیدایی، خودمفتونی & دستپاچه 
خودشیفته : خودفریفته، خودمفتون 
خودفرمان : خودگردان، خودمختار، مستقل & غیرمستقل، وابسته 
خودفروخته :صفت اجیر، اجیره‌خوار، حقوق‌بگیر، مزدور & متعهد، مسئول 
خودفروش : 1 تن‌به‌مزد، تن‌فروش، جنده، روسپی، فاحشه، کوچه‌قجری، قحبه، لکاته، بلایه، معروفه 2 خودپرست، خودخواه، متکبر 
خودفروشی : 1  روسپیگری، فاحشگی، قحبگی 2 لافزن 3 خودنما 4 غرور، خودپرستی، تکبر 
خودکار : 1 اتوماتیک 2 خودنویس، قلم 
خودکامانه :صفت خودسرانه، مستبدانه، خودمحورانه 
خودکام : 1 خودرای، خودسر، مستبد، خیره‌سر، خودکامه، خلیع، خویشتن‌کام، نصیحت‌ناپذیر 2 کله‌شق، یکدنده، لجوج
خودکامگی : استبداد، خودرایی، خودسری، دیکتاتوری 
خودکامه : خودرای، خودسر، خویشتن‌کام، لجوج، مستبد، مطلق‌العنان، یک‌دنده & دموکرات، دموکرات‌منش، مردم‌سالار
خودکامی : 1 خودرایی، خودسری، خیره‌سری 2 یکدندگی، لجاجت 
خودکشی : 1 انتحار، قتل‌نفس & نسل‌کشی 2 تلاش‌مفرط، تقلای زیاد 3 کارمستمر 
خودکشی کردن :انتحار کردن، خود را کشتن، خودسوزی کردن & 1 قتل نفس کردن 2 نسل‌کشی کردن 
خودکفا : بی‌نیاز، خودبسنده، مستغنی & نیازمند
خودکفایی : استغنا، بی‌نیازی، خودبسندگی & نیازمندی
خود : کلاه‌خود، کلاه فلزی، مغفر، کلاه‌جنگی & زره، سپر 
خودمانی :صفت 1   آشنا، محرم، خودی & بیگانه، غریبه، نامحرم 2 بی‌تکلف، خودحال، یک‌رنگ & متکلف 3 صمیمی 4 صمیمانه، بی‌تکلفانه، خودحالانه & رسمی 5 خصوصی، محرمانه 2 انتیم‌شدن 3 بی‌ریا شدن & متکلف بودن 
خودمحور : خودمدار، خودبین، خودخواه، خودپسند، خودپرست 
خودمحوری : خودمداری، خودبینی، خودخواهی، خودپسندی، خودپرستی 
خودمختار : مستقل، خودگردان & وابسته، غیرمستقل 
خودمختاری : استقلال، استقلال داخلی، خودگردانی 
خودمنش : 1 خودخواه، خودپرست، خودبین 2 پرنخوت، متکبر & افتاده، متواضع 3 خودبزرگ‌بین، خودبرتربین 
خودنما : خودآرا، خودساز، خودستا، متظاهر 
خودنمایی : 1 تظاهر، تنافس، جلوه‌گری، خودستایی، ظاهرسازی، عرض اندام، نمایش، وانمود 2 ظهور، بروز 
خودنمایی کردن: 1 جلوه‌فروختن، جلوه‌گری کردن 2 تظاهر کردن 3 عرض اندام کردن، خود را نشان دادن 
خودی :صفت 1    آشنا، خویش & اجنبی، بیگانه، غریب، غیر، ناآشنا 2 انانیت، انیت 3 آشنایی 4 خودمانی، صمیمی 
خودیاری : تعاون، معاضدت، همکاری، همیاری 
خور : آفتاب، خورشید، شمس، مهر، هور & قمر، ماه
خوراک : آذوقه، جیره، خواربار، خوردنی، شیلان، طعام، طعمه، غذا، قوت، مائده، نان & پوشاک
خوراکی : 1   اطعمه، ارزاق، توشه، خواربار، خوردنی، غذا، مائده 2 خوردنی، قابل‌خوردن، ماکول & پوشاکی 
خورجین : باردان، جامه‌دان، خرج، توبره، جوال، خرجینه، خورجینه، کیسه 
خور : 1   خلیج، شاخاب، شاخابه 2 زمین پست & شبه‌جزیره 
خوردگی : 1   سایش، ساییدگی، فرسایش، فرسودگی 2 بریدگی 3 زنگ‌زدگی 
خوردن : 1   اکل، بلعیدن، تغذیه کردن، تناول کردن، صرف کردن، میل کردن 2 جویدن 3 آشامیدن، نوش کردن، نوشیدن 4 تحلیل بردن 5 برباد دادن، تلف کردن، نابود کردن، هدر دادن 6 بالا کشیدن، سوء‌استفاده کردن، واپس ندادن 7 سائیده شدن، فرسوده‌شدن 8 اصا
خوردنی : اطعمه، خوراکی، ماکول & نوشیدنی 
خورش‌خانه : آشپزخانه، مطبخ، مطعم
خورش : خوراک، خورشت، شیلان، طعام، غذا، قاتق 
خورشگر : خوانسالار، آشپز، پزنده، خوالگیر، طباخ، مطبخی 
خورشگری : آشپزی، پزندگی، طباخی 
خورشید : آفتاب، خور، روز، شمس، شید، مهر، هور & قمر، ماه 
خورشیدپرست :اسم آفتاب‌پرست، مهرآئین، میتراگرا، مهرپرست، میترائیست، مهرگرا، میترایی 
خورشیدپرستی :مهرآیینی، میتراگرایی، مهرپرستی، میترائیسم، مهرگرایی 
خورشیدی : 1 شمسی & قمری 2 مربوط به خورشید 
خورند :صفت   درخور، سزاوار، شایسته، فراخور، لایق، مناسب 
خوره : آکله، جذام 
خوش‌آب‌وهوا : معتدل، نزه، نه‌گرم‌ونه‌سرد
خوش‌آمد : 1 استقبال، پیشواز & بدرقه 2 ترحیب
خوش‌آواز : 1   خوش‌الحان، خوشخوان، خوش‌نغمه، خوش‌نوا 2 خواننده، قوال، مغنی & بدآواز 
خوش‌آهنگ : 1   خوش‌نوا، خوش‌صدا 2 موزون، ریتم‌دار & ناموزون 
خوش‌آیند، خوشایند : 1 پسندیده، جمیل، جذاب 2 مطلوب، دلپذیر، دلپسند، مطبوع، مقبول & ناخوشایند 
خوش‌آیند، خوشایندگویی : چاپلوسی، مداهنه، تملق، خوش‌باش 
خوشاب : 1   آبدار، پرآب 2 تازه، تر 3 خوش‌آب‌ورنگ 4 کمپوت 
خوشا : 1   چه‌خوش، چه‌نیک، 2 خنکا، نیکا & بدا 2 خهی، احسنت 3 آفرین، حبذا، مرحبا & بدا 
خوش‌اخلاق : خلیق، خوش‌خلق، خوش‌داب، نرم‌خو، نیک‌خلق، نیکخو & بداخلاق
خوش‌ادا : شیرین‌رفتار، شیرین‌حرکات، خوش‌خرام، نازرفتار، ملوس & بدادا 
خوش‌اشتها : خوش‌خوراک، خوش‌خور، پرخور، خوش‌خوار & بداشتها، بدخوراک، بدخواره 
خوش‌اقبال :پیشانی‌سفید، خوش‌طالع، خوشبخت، خوش‌شانس، سعید، نیک‌اختر، بلنداختر، نیک‌بخت & بدشانس، پیشانی‌سیاه، بداختر
خوش‌الحان : خوش‌آواز، خوشخوان، خوش‌نوا، خوش‌نغمه، خوش‌صدا، خوش‌صورت & بدالحان، بدصدا
خوش‌اندام : خوش‌ترکیب، خوش‌ریخت، خوش‌شکل، خوش‌قدوقامت، خوش‌قامت، خوشگل، خوش‌هیکل، متناسب & بدقواره، بدهیکل، بداندام 
خوش‌انصاف : 1 باانصاف، منصف & بی‌انصاف 2 دادگر، عادل & ظالم، بیدادگر
خوش‌باشی : 1 شادخواری، نوش‌خواری 2 سرمستی، سرخوشی 
خوش‌باورانه :صفت خوش‌پندارانه، خوش‌خیالانه، زودباورانه، ساده‌لوحانه & دیرباورانه
خوش‌باور : 1 خوش‌پندار، خوش‌خیال، خوش‌گمان 2 دهن‌بین، زودباور، ساده، ساده‌دل، ساده‌لوح، صاف‌وساده & بدباور، دیرباور 
خوش‌باوری : 1 خوش‌پنداری، خوش‌خیالی، خوش‌گمانی 2 دهن‌بینی، زودباوری & دیرباوری 
خوش‌بخت، خوشبخت :بختیار، بهروز، خوش‌اقبال، خوش‌طالع، سعادتمند، سعید، کامیاب، نیکبخت، نیکروز، نیکوحال & بدبخت، شوربخت
خوش‌بختی، خوشبختی :بختیاری، سعادت، کامیابی، نیکبختی & بدبختی، شوربختی
خوش‌بده : خوش‌حساب & بدبده، بدحساب
خوش‌برخورد : 1 خلیق، مردمدار، خوش‌گفتار & بدبرخورد 2 خوش‌محضر، خوش‌معاشرت، نیک‌محضر، معاشرتی & بدمحضر، بدمعاشرت
خوش‌برش : 1 برش‌دار، قاطع، کاردان، مدبر 2 خوش‌دست، خوش‌دوخت 
خوش‌برورو : زیبارو، جذاب، خوش‌هیکل، خوش‌اندام، خوب‌رو 
خوش‌بنیه : سالم، تندرست، قوی، قوی‌بنیه & کم‌بنیه، کم‌زور، ضعیف
خوش‌بو، خوشبو : بویا، دماغ‌پرور، شمیم، طیب، عنبرشمیم، شمیم‌ناک، عاطر، عطرآگین، عطرآلود، عطرآمیز، معطر & بدبو 
خوش‌بیان : خوش‌کلام، خوش‌گفتار، خوش‌تقریر، شیرین‌سخن، نیکوسخن & بدسخن
خوش‌بین : امیدوار، نیک‌بین & بدبین 
خوش‌بینی : 1 نیک‌بینی & بدبینی 2 امیدواری & نومیدی، یاس 
خوش‌پوش : شیک‌پوش، خوش‌لباس & بدلباس 
خوش‌پی : خوش‌قدم، مبارک‌پی، فرخنده‌پی & بدقدم 
خوش‌تراش : 1 شکیل، زیبا، چشم‌نواز 2 خوش‌تراش‌خورده، خوش‌تراشیده، خوش‌ساخت، خوش‌طرح 
خوش‌ترکیب : 1   شکیل، خوش‌ساخت، خوش‌شکل، خوش‌اندام، زیبا & بدترکیب 2 موزون & ناموزون 3 متناسب، زیبا، خوش‌اندام، چشم‌نواز & بدترکیب
خوش‌تیپ : خوش‌حالت، خوش‌اندام، خوش‌هیکل، خوش‌سرووضع، خوش‌ظاهر 
خوش‌جنس : 1 نژاده 2 خوش‌ذات، نیک‌سرشت & بدذات، بدجنس، بدسرشت 3 مرغوب، خوب & نامرغوب 
خوش‌حال، خوشحال : بانشاط، خرم، خشنود، خندان‌چهر، خنده‌رو، خوش، خوشرو، خوشوقت، زنده‌دل، سرحال، سرخوش، سردماغ، شاد، شادمان، گشاده‌روی، محظوظ، مسرور، نشیط، نوشه & اندوهگین، غمزده، غمناک، دلمرده
خوش‌حالی، خوشحالی : ابتهاج، بهجت، خشنودی، سرور، شادمانی، شادی، مسرت & ناشادمانی
خوش‌حساب : 1   امین، صحیح‌العمل 2 پاک‌حساب، خوش‌بده، خوش‌سودا، خوش‌معامله & بدحساب 
خوش‌خبر : 1 بشیر، مژده‌رسان & بدخبر 2 مژده، بشارت 
خوش‌خط : خطاط، خوش‌قلم، خوشنویس & بدخط
خوش‌خلق : خلیق، خوش‌اخلاق، خوشخو، گشاده‌رو، نیک‌خصلت، نیک‌خلق، نیکخو & بدخلق 
خوش‌خوان، خوشخوان :خوش‌آواز، خوش‌الحان، خوش‌نغمه، خوشنوا & بدصدا
خوش :صفت   1 خوب، نیکو، نیک & بد 2 خشنود، خوشحال، خوشدل، شاد، شادمان، مبتهج، مسرور & ناخوش، ناشاد 3 باصفا، خرم، مصفا، نزه & بی‌صفا، بی‌طراوت 4 شیرین، نغز 5 آسوده، بی‌خیال، سرحال، مرفه & ناآسوده 6 مهنا 7 بدیع، زیبا 8 بوسه، ماچ 9 قبله 01 
خوش‌خو، خوشخو : بشاش، پسندیده‌خو، خوش‌خصال، خلیق، خوش‌اخلاق، خوش‌خلق، خوش‌رو، خوش‌منش، مردم‌دار، مهربان، نرم‌خو، نیک‌خلق، نیک‌خو & بداخلاق، بدخو 
خوش‌خوراک : 1  شکم‌پرست، نوشخوار، خوش‌خواره، خوش‌خوار & بدخوراک 2 پرخور، پرخوراک، خوش‌اشتها، شکمو & کم‌خوراک 
خوش‌خوش : آرام‌آرام، آهسته‌آهسته، اندک‌اندک، به‌تدریج، خوش‌خوشک، کم‌کم، یواش‌یواش، به‌تانی، نم‌نمک 
خوش‌خیم : بی‌خطر & بدخیم
خوش داشتن : دوست داشتن، علاقه داشتن، مایل بودن 
خوش‌دامن : پاک‌دامن، پاک‌دامان، عفیف، نجیب، پاک، باعفت & تردامن، آلوده‌دامن، آلوده‌دامان، نانجیب 
خوش‌دل، خوشدل : بانشاط، خرم، خشنود، خوش، راضی، زنده‌دل، شاد، گشاده‌دل، مبتهج & ناخوشدل
خوش‌دل شدن : شادمان‌شدن، خشنود گشتن، راضی شدن، بانشاط شدن، مسرور شدن 
خوش‌ذات : خوش‌جنس، خوش‌فطرت، نیک‌ذات، خوش‌نیت، خوش‌طینت، نیک‌فطرت & بدجنس، بدذات 
خوش‌رفتار : 1  خوش‌سلوک، رئوف، مهربان، نیک‌رفتار، نیکوکردار & بدرفتار، بدسلوک 2 خوش‌خرام 3 خوش‌سودا 
خوش‌رقص : متملق، چاپلوس، خودشیرین، خوش‌خدمت 
خوش‌رقصی : 1 تملق، چاپلوسی، مداهنه 2 خودشیرینی، خوش‌خدمتی 
خوش‌رقصی کردن : 1 تملق گفتن، چاپلوسی کردن، مداهنه‌گری کردن 2 خوش‌شیرینی کردن، خوش‌خدمتی کردن 
خوش‌رو، خوشرو : 1   بسیم، بشاش، تازه‌رو، خندان، خنده‌رو، گشاده‌رو، متبسم 2 جمیل، خوش‌صورت، خوشگل، زیبا، قشنگ & بدرو، گرفته، بدخو، ناخوشرو 
خوش روزگار : مرفه، رفاه‌زده، خوش‌بخت & سیه‌روز، بدروزگار 
خوش‌زبان : خوش‌بیان، خوش‌کلام، خوش‌گفتار، شیرین‌زبان، خوشگو، شیرین‌بیان، شیرین‌سخن، شیرین‌کلام & بدزبان 
خوش‌سخن : 1   خوش‌بیان، خوش‌کلام، خوش‌گفتار، خوشگو، شیرین‌سخن & بدسخن، بددهن، بدکلام 2 سخنور 
خوش سرووضع :برازنده، خوش‌لباس، شیک، آراسته، شیک‌پوش، خوش‌ظاهر، خوش‌تیپ & بدلباس 
خوش‌سلوک : 1 خوش‌رفتار، مردم‌دار & بدسلوک 2 بساز، سازگار، خوش‌روش & ناسازگار 
خوش‌سلیقه : باذوق، باسلیقه، سلیقه‌دار، سلیقه‌مند & بدسلیقه 
خوش‌سیما : 1 خوش‌قیافه، زیبا، قشنگ، نکورو، خوش‌گل، خوب‌رو & زشت، بدقیافه، بدرو 2 مه‌رو، مهسا، مه‌جبین & زشت‌رو 3 پری‌رو، پری‌چهر، زهره‌جبین، وجیه، زیباروی، ملیح & زشت‌رو، بدگل
خوش‌شانس : بخت‌یار، خوش‌بیار، بلنداقبال، بلنداختر، خوش‌اقبال، خوش‌بخت، نیک‌اختر، سعید، طالع‌دار، نیک‌اختر، نیک‌اقبال، نیک‌بخت، خوش‌طالع & بدشانس، بداقبال، بی‌طالع، ستاره‌سوخته 
خوش شدن : مسرور شدن، شاد گشتن، به وجد آمدن 
خوش‌شگون : باشگون، خجسته، باقدم، خوش‌قدم، سعد، شگون‌دار، فرخنده، مبارک، قدم‌دار، میمون & بدشگون 
خوش‌صحبت :خوش‌زبان، خوش‌سخن، خوش‌کلام، خوش‌گفتار، خوش‌محضر، شیرین‌زبان، شیرین‌گفتار، شیرین‌کلام، نیک‌محضر، نیکوبیان & بدصحبت
خوش‌طالع :خجسته‌فال، خوش‌شانس، نیک‌اختر، نیک‌فال & بدطالع
خوش‌طبع : خوش‌قریحه، خوش‌ذوق، شیرین‌زبان، ظریف، ظریف‌طبع، نکته‌سنج & بدقریحه، کج‌طبع 2 بذله‌گو، مزاح، شوخ، شوخ‌طبع، لطیفه‌پرداز، لطیفه‌گو 
خوش‌طعم : خوش‌خوار، خوشگوار، خوشمزه، لذیذ & بدطعم، بدمزه
خوش‌طینت : خوش‌ذات، خوش‌قلب، خوش‌نیت، نیک‌سرشت & بدطینت، بدنیت
خوش‌عاقبت : عاقبت‌بخیر، نیک‌فرجام & بدعاقبت، بدفرجام
خوش‌عنان : خوش‌لگام، راهوار، رام & بدعنان، بدلجام، سرکش 
خوش‌غیرت : 1 غیرتی، ، باغیرت، غیرتمند، غیور متعصب 2 مرد، ناموس‌پرست، ناموس‌پرور & بی‌غیرت 
خوش‌فرم : 1 شکیل، چشم‌نواز، زیبا 2 خوش‌تراش، خوش‌ساخت & بدشکل، بی‌قواره، بدفرم 
خوش‌فطرت : خوش‌ذات، خوش‌سیرت، خوش‌قلب، خیرخواه، نیک‌دل، نیک‌سرشت، نیک‌نهاد، نیکونهاد & بدذات، بدسرشت، پست‌فطرت، بدنهاد 
خوش‌فطرتی : پاک‌طینتی، خوش‌طینتی، خوش‌ذاتی، خوش‌قلبی، خیراندیشی، نیک‌نهادی، نیکونهادی & بدذاتی، بدنهادی 
خوش‌فکر : 1 باتدبیر، مدبر 2 مبدع، مبتکر 3 نیک‌رای & بدرای، کج‌فکر 
خوش‌فکری : 1 ابتکار، قدرت ابداع 2 تدبیر، درایت 
خوش‌قدم : خجسته، خوش‌یمن، مبارک‌پی، فرخنده‌پی، شگوندار، مبارک، میمون، همایون & بدقدم، نحس، بدیمن، نامبارک 
خوش‌قدوقامت :خوش‌قدوبالا، خوش‌هیکل، خوش‌اندام، بلندبالا، خوش‌قواره & بدقواره، بی‌قواره 
خوش‌قریحه :  باذوق، ذوقمند، خوش‌طبع، ظریف‌طبع & بدقریحه، بی‌ذوق، کج‌ذوق 
خوش‌قلب : پاک‌طینت، پاک‌نهاد، خوش‌فطرت، نیک‌سرشت & بدطینت
خوش‌قلبی : خوش‌ذاتی، خوش‌فطرتی، نیک‌سرشتی، نیک‌نفسی، نیک‌نهادی، نیکونهادی & بدذاتی، بدنفسی
خوش‌قلق : 1 خوش‌دست 2 سازگار، مانوس & نامانوس 3 خوش‌خلق‌وخو & بدقلق، بدخو 
خوش‌قول : خوش‌پیمان، خوش‌عهد، صادق‌الوعد، وفادار & بدقول 
خوش‌قیافه : 1   خوبرو، خوش‌ترکیب، خوش‌سیما، خوشکل، زیبا، زیبارو، صبیح & بدقیافه 2 زیبااندام، خوش‌هیکل & بدهیکل
خوش کردن : 1 شفا دادن، مداوا کردن، بهبود بخشیدن، معالجه کردن 2 شاد کردن، شادمان کردن 3 دل‌پذیر ساختن، مطبوع کردن 4 معطر کردن، خوش‌بو ساختن 
خوش‌کلام : خوش‌بیان، خوش‌زبان، خوش‌سخن، خوش‌گفتار، زبان‌آور & بدگفتار
خوشکل : جمیل، خوبرو، خوش‌قیافه، خوشگل، دلربا، زیبارو، زیبا، صبیح، قشنگ، ماهرو، نکورو، نیک‌منظر & بدگل، زشت
خوش‌کیش : 1   بهدین 2 شیعه، مسلمان & بدکیش، بدمذهب، بی‌دین، ملحد 
خوش‌گدار : مطابق میل 
خوش‌گذران : 1 شادخوار، نوش‌خوار 2 عشرت‌طلب، عشرت‌جو، عیاش، عیش‌طلب، کام‌جو، کام‌طلب، لذت‌جو، عیش‌مشرب & محنت‌کش 3 تن‌آسا، تن‌پرور
خوش‌گذرانی : الواطی، تعیش، تن‌آسانی، تنعم، خوشی، شادخواری، عیاشی، عشرت‌طلبی، عیش‌مشربی، کامجویی، لذت‌جویی، نوش‌خواری & تن‌آسانی 
خوش‌گفتار : خوش‌بیان، خوش‌سخن، خوش‌صحبت، خوش‌کلام، خوش‌گفت، خوش‌لهجه، نیکوگفتار، شیرین‌سخن، شیرین‌گفتار & بدکلام 
خوش‌گفت : خوش‌کلام، خوش‌گفتار، شیرین‌سخن، نیکوگفتار، شیرین‌زیان & بدکلام 
خوش‌گل، خوشگل : جمیل، خوبرو، خوش‌اندام، خوش‌قیافه، خوشکل، دل‌ربا، رعنا، زیبا، زیبارو، شکیل، صبیح، ظریف، قشنگ، ماه‌رو، ملوس، ملیح، نکورو، نیک‌منظر، وجیه & بدگل، زشت 
خوش‌گلی، خوشگلی : جمال، حسن، زیبایی، صباحت، ملاحت وجاهت & بدگلی، زشت‌رویی
خوش‌گوار، خوشگوار : 1  سریع‌الهضم، سهل‌الهضم، گوارا، مطابق میل 2 مهنا، خوش‌مزه، لذیذ & بدگوار 
خوش‌لقا : خوش‌منظر، خوش‌سیما، خوش‌قیافه، خوش‌برورو، خوش‌شمایل 
خوش‌محضر : 1 خوش‌معاشرت، خوش‌آمیز، معاشرتی 2 گرم‌سخن 
خوش‌مزگی، خوشمزگی : 1  شوخی، مزاح، مطایبه 2 خوش‌طعمی، خوش‌خواری، & بدمزگی 
خوش‌مزه، خوشمزه :خوش‌خوار، خوش‌طعم، لذیذ & بدمزه 
خوش‌مشرب : 1 خوش‌معاشرت، اجتماعی، خوش‌آمیز، آداب‌دان، زودجوش 2 خوش‌صحبت، خوش‌کلام 3 خلیق، خوش‌خلق‌وخو 
خوش معاشرت :خوش‌محضر، خوش‌آمیز، معاشرتی، نیک‌محضر، نیکومحضر & بدمعاشرت 
خوش‌منش : باشخصیت، خلیق، خوش‌اخلاق، خوشخو، خوشرو، سازگار & بدمنش 
خوش‌نام، خوشنام : معروف، نیکنام & بدنام
خوش‌نامی، خوشنامی :مقبولیت، نیکنامی، وجهه & بدنامی 
خوش‌نغمه : خوش‌آواز، خوش‌الحان، خوشخوان، خوشنوا & بدصدا
خوش‌نوا : خوش‌آواز، خوش‌الحان، خوشخوان، خوش‌نغمه & بدنوا
خوش‌نویس، خوشنویس :خوش‌خط، خطاط، کاتب & بدخط 
خوش‌نیت : خوش‌باطن، خوش‌قلب، پاک‌نیت، خیرخواه & بدنیت 
خوش‌وبش : احوال‌پرسی، حال‌پرسی، چاق‌سلامتی 
خوش‌وبش کردن :احوال‌پرسی کردن، چاق‌سلامتی کردن 
خوش‌وقت، خوشوقت :خوشحال، شاد، مسرور، مشعوف، نیکوحال & ناشاد، نامسرور
خوشه : 1   سنبله، شنگله 2 دسته، گروه 
خوش‌هیکل :  برازنده، خوش‌اندام، خوش‌شکل، خوش قدوقامت، شکیل، موزون & بدهیکل، بی‌قواره 
خوشی :  استراحت، بهجت، خوبی، خوش‌گذرانی، سرور، سعادت، سلوت، شادخواری، طرب، عشرت، عیش، غنج، کامرانی، کیف، لهو، لهوولعب، مسرت، ملاهی & ناخوشی 
خوش‌یمن :  باشگون، شگون‌دار، نیک‌پی، خوش‌قدم، مبارک، میمون، همایون & بدشگون، بدیمن 
خوض :  1 غوطه‌ور 2 فرو رفتن 3 ژرف‌اندیشی 3 در اندیشه فرو رفتن، به فکرفرو رفتن
خوف‌آمیز : ترس‌آور، ترسناک، خوف‌انگیز، خوفناک، دلهره‌آمیز، دلهره‌زا، رعب‌آمیز، رعب‌آور، رعب‌انگیز، وهم‌آلود، وهمناک، هراس‌آور، هولناک 
خوف : 1   اضطراب، باک 2 بیم، پروا، ترس، جبن، رعب، واهمه، وجا، وحشت، وهم، هراس، هول، هیبت & رجا 
خوف‌انگیز : ترس‌آور، ترسناک، دهشت‌آور، دهشت‌انگیز، دهشت‌زا، مهیل، وحشتناک، وهمناک، هول‌انگیز، هولناک 
خوفناک : بیمناک، ترس‌آور، ترسناک، خوفناک، دهشت‌آور، دهشتناک، رعب‌آور، رعب‌انگیز، سهمناک، مخوف، مهیل، هول‌انگیز، مهیب، وحشت‌انگیز، وحشتناک، وهمناک، هراس‌انگیز، هراسناک، هولناک
خوک : خنزیر، کاس، گراز
خو کردن : 1 عادت کردن، خو گرفتن، معتاد شدن 2 انس گرفتن، مانوس‌شدن، الفت گرفتن 
خوگر : آمخته، مالوف، مانوس، متخلق، معتاد & رمنده، وحشی
خوگر شدن : 1 آمخته‌شدن، عادت کردن، خو گرفتن 2 الفت گرفتن، مانوس شدن & رمیدن 
خو گرفتن : 1 انس گرفتن، الفت گرفتن، مانوس شدن، آمخته شدن 2 عادت کردن، خو کردن 
خوگرفته : آمخته، دمساز، متعود، مالوف، معتاد & رمیده، گریزان، نامالوف 
خوگیر : آمخته، اخت، دمساز، معتاد & نامانوس 
خوگیری : آمختگی، اخت، الفت، انس، موانست & رمندگی 
خون‌آشام :  بی‌رحم، تشنه به‌خون، خون‌خوار، خون‌خواره، خون‌ریز، سخت‌دل، سفاک & رئوف 
خون‌آلود : آغشته‌به‌خون، خون‌آلوده، غرقه‌به‌خون، خونی، خونین 
خوناب : آب‌خون، خونابه
خون‌بار، خونبار : 1  خون‌فشان 2 خون‌پالا 3 اشک‌ریز 
خون‌بها، خونبها : ارش، خون‌تاوان، دیه
خون‌خوار، خونخوار : بی‌رحم، خونریز، خون‌آشام، خونخواه، سفاک 
خون‌خواه، خونخواه :انتقام‌کش، انتقام‌گیر، کین‌کش، منتقم 
خون‌خواهی، خونخواهی : انتقام، تقاص، کین‌خواهی، کین‌کشی & عفو 
خون :  1 دم 2 خوناب، خونابه 
خون ریختن : کشتن، کشتار کردن، خون‌ریزی کردن 
خون‌ریز، خونریز : بی‌رحم، جلاد، خون‌آشام، خونخوار، سخت‌دل، سفاک، قاتل، قسی 
خون‌سرد، خونسرد : 1  بی‌اعتنا، بی‌تفاوت & خون‌گرم 2 آرام، بردبار 3 خوددار، خویشتن‌دار، مسلط به خود 4 بی‌تشویش 
خون‌سردی : 1 بردباری، متانت، خویشتن‌داری 2 بی‌اعتنایی 3 بی‌تشویشی 
خون کردن : قربانی کردن، کشتن، ذبح کردن 
خون‌گرم، خونگرم :باحرارت، بامحبت، باعاطفه، عطوف، رئوف، گرم، مهربان & خونسرد 
خون گریستن : خون گریه کردن، زاریدن 
خون‌گیر، خونگیر : حجام، حجامت‌گر، رگزن، فساد 
خونی : 1 مربوط به خون 2 خونین، آغشته به خون 3 قاتل، کشنده 
خونین : 1 خون‌آلود، خون‌آلوده، خونبار، خونی، آغشته به خون 2 زخمین 
خونین‌دل : 1 خونین‌جگر 2 پراندوه، اندوهگین 
خوی‌آور : عرق‌زا، معرق
خوی : 1   تعرق، عرق 2 آب دهان، تف، خدو، خیو 
خوید : 1   بوته گندم‌وجو، جونارس، خید، قصیل 2 غله‌زار 
خویش : 1 آشنا، خودی، خویشاوند، قریب، قوم، کس، منسوب، نزدیک، وابسته 2 خود، نفس & غریبه، ناآشنا
خویشان : ارحام، اعقاب، اقربا، بستگان، قومان، کسان & بیگانگان 
خویشاوندان : اقارب، اقربا، اقوام، کسان، منسوبان، منسوبین، وابستگان & بیگانگان 
خویشاوند : خویش، قریب، قوم، کس، منسوب، نزدیک، نسیب، وابسته & غریبه 
خویشاوندی : انتساب، صهر، قرابت، نسبت، وابستگی & بیگانگی 
خویشتن‌بین : خودبین، خودستا، خودنگر، متکبر، معجب، مغرور 
خویشتن : خود، خویش & غیر 
خویشتن‌دار : 1   باتقوا، پرواپیشه، تقواپیشه، متقی، پرهیزگار، خوددار & بی‌تقوا، ناپرهیزگار 2 بردبار، شکیبا، صابر، صبور & باشکیبا، عجول، نابردبار 
خویشتن‌داری : 1   اجتناب، بردباری، خودداری، شکیبایی 2 اتقاء، پرهیز، پرهیزگاری، ورع 
خویشتن‌ستا : خودستا، لاف‌زن، خودمنش، خویشتن‌بین، متکبر، مغرور & غیرستا 2 تمواضع، فروتن، شکسته‌نفس 
خویشتن‌ستایی :خودستایی، لاف‌زنی، خودمنشی، خویشتن‌بینی، تکبر، غرور & غیرستایی 2 تواضع، فروتنی، شکسته‌نفسی 
خویشتن‌کام : خودرای، خودسر، خودکامه، خویش‌کام 
خویشی : بستگی، پیوند، قرابت، نزدیکی، نسبت & بیگانگی 
خه‌خه : آفرین، احسنت، اینت، خوشا، مرحبا & وه
خیابان : بلوار، شارع، گذرگاه، معبر
خیابان‌کشی : خیابان‌بندی، خیابان‌سازی، بلوارسازی 
خیار :صفت 1    خیارزه، بالنگ 2 اختیار 3 صاحب اختیار، مخیر 4 برگزیده، منتخب 
خیاط : درزی، دوزنده
خیاطی : خیاطت، درزیگری، دوزندگی
خیالات : 1   اوهام، توهمات، موهومات 2 افکار، پندارها & حقایق
خیالاتی : خیال‌باف، خیال‌بند، خیال‌اندیش، پندارباف 
خیال‌باف : پندارباف، خیال‌اندیش، خیال‌بند، خیال‌پرداز & واقع‌بین، واقعیت‌گرا 
خیال‌بافی : پنداربافی، خیال‌اندیشی، خیال‌بندی، خیال‌پردازی، خیال‌پروری 
خیال‌پردازانه :خیالبافانه، پندارگرایانه، آرمان‌گرایانه
خیال‌پرداز : 1 خیال‌باف، خیال‌بند 2 آرمان‌گرا، پندارگرا
خیال‌پردازی، خیالپردازی:تخیل، خیالبافی، خیال‌بندی، گمان‌پردازی، گمانه‌زنی & واقع‌بینی
خیال‌پرست : 1   خیالاتی، خیال‌اندیش، خیالباف، خیال‌بند، خیال‌ساز، موهوم‌پرست 2 دل‌باخته، عاشق 3 شاعر & حقیقت‌گرا، واقع‌گرا 
خیال‌پرستی : 1 خیال‌بافی، خیال‌بندی 2 اوهام‌پرستی 3 شاعری 
خیال : 1 توهم، گمان، وهم 2 پندار، پنداشت، تخیل 3 اندیشه، تصور، تفکر، فکر 4 مخیله 5 نقشه 6 سودا، وسواس 8 تصویر، تندیس، شبح 9 قصد، آهنگ، عزم، تصمیم 
خیال داشتن : قصد داشتن، تصمیم داشتن، عزم داشتن 
خیال کردن : 1 گمان کردن، پنداشتن 2 تصور کردن 
خیالی : تصوری، خرافی، فانتزی، فرضی، موهوم، واهی & حقیقی، واقعی 
خیام : خیمه‌باف، خیمه‌دوز
خیانت‌آمیز : خائنانه، خیانت‌بار، غدرآمیز 
خیانت : 1   بدعهدی 2 بی‌وفایی، پیمان‌شکنی، عهدشکنی، غدر 3 بی‌عصمتی، بی‌عفتی، زناکاری 4 دزدی 5 دغلی، نادرستی، ناراستی 
خیانت‌پیشه : خائن، خیانتکار، خیانتگر، غدار، نمک‌بحرام 
خیانت‌گر : خائن، خیانتکار، دغلکار، غدار 
خیت :اسم 1 بور، خجلت‌زده، سرافکنده، شرمنده، کنفت & سرفراز، مفتخر 2 رشته، سلک 
خیراندیشانه :قید خیرخواهانه، مشفقانه، مصلحانه، نیک‌اندیشانه، نیک‌خواهانه & بداندیشانه 
خیراندیش :  خیرخواه، مصلح، مصلحت‌جو، نیک‌خواه، نیک‌اندیش، نیک‌سگال & بدسگال 
خیراندیشی : خوش‌فطرتی، خیرخواهی، نیک‌اندیشی، نیک‌خواهی، نیک‌سگالی & بدسگالی 
خیرخواه : پاک‌طینت، خوش‌فطرت، خیر، خیراندیش، مشفق، مصلح، ناصح، نیک‌اندیش، مشفق، نیک‌خواه & بدخواه 
خیرخواهی : خیراندیشی، مصلحت‌اندیشی، نیک‌خواهی & بدخواهی 
خیر : خیرخواه، صدقه‌ده، صدقه‌رسان، نیکوکار & بی‌خیر 
خیرگی : 1   خیره‌سری، ستیهندگی، سرکشی، لجاجت 2 حیرت، سرگردانی، سرگشتگی 3 بیهودگی، هرزگی 4 تاریکی، ظلمت 
خیر : 1   نچ، نه، نی 2 صلاح، صواب، مصلحت 3 بهی، خوبی، خوشی، نیکی 4 برکت، نعمت 5 سعادت، فیض 6 صدقه 7 اجرنیک، مزد & شر 
خیره : 1   پررو، سرکش، گستاخ، لجوج 2 پریشان‌خاطر، حیران، سرگشته، شگفت‌زده، مبهوت، متحیر، متعجب 3 ترسان، متوحش 4 ابله، احمق، نادان & دانا 5 باطل، بیهوده، عبث، هرز 6 تاریک، تیره، مظلم & روشن 
خیره‌سر : 1   پندناپذیر، خودرای، خودسر، ستیهنده، لجوج، یکدنده 2 بی‌پروا، گستاخ 3 ابله، احمق، نادان & عاقل 3 بوالهوس، بیهوده‌گرد، سرکش
خیره‌سری : 1   خودرایی، خیرگی، سبکسری، سرکشی، لجاجت 2 بی‌پروایی، گستاخی 3 بله، حماقت، نادانی 4 تمرد، خودسری
خیره‌کش : 1 بی‌باک، ستمگر، ظالم 2 خونریز، خون‌آشام، سفاک، خونخوار، ضعیف‌کش & ضعیف‌نواز 3 جهان‌سوز 4 بی‌باک، بی‌پروا 5 سرکش، عاصی 
خیره ماندن : 1 خیره‌شدن 2 مبهوت ماندن، حیران شدن 
خیزاب : آب‌کوهه، کوهه‌آب، موج 
خیز : 1   پرش، جست، جهش 2 تاخت 3 جهیدن 4 ارتفاع، بلندی (ایوان، دیوار، طاق) 
خیزران : چوب، عصا، نی، نی‌هندی 
خیزش : 1   انقلاب، قیام، نهضت 2 جهش 
خیز کردن : 1 خیز برداشتن، جهیدن 2 دویدن
خیساندن : تر کردن، خیسانیدن، خیس کردن، مرطوب کردن & خشکاندن، خشکانیدن 
خیس : تر، مرطوب، نم، نمناک نمین & خشک 
خیش : 1   بشکار، شخم & درو 2 گاوآهن 3 پارچه‌کتانی، کیش 
خیش کردن : خیش زدن، شیار زدن، شخم زدن، شخم کردن & درو کردن، درویدن 
خیشوم : 1   بینی، دماغ، غنه 2 دماغه 
خیشومی : غنه‌ای 
خیط : بور، خجلت‌زده، خیت، سرافکنده، شرمنده & سرفراز، مفتخر 
خیک : انبان، خی، مشک 
خیل : 1 ارتش، جند، سپاه، عسکر، فوج، قشون، گند، لشکر 2 گروه 3 پیرو، مرید، هواخواه 4 ایل، طایفه، عشیره، قبیله، دودمان 5 سواران، سوارکاران 6 گروه اسبان 
خیلتاش : 1 همکار، هم‌قطار 2 هم‌خیل، هم‌طایفه 3 فراش، محصل، پیک 4 سپهدار، صاحب‌سپاه، امیرلشکر 5 سپاهی، لشکری 
خیل‌خیل : بسیار، بی‌شمار، بی‌نهایت، دسته‌دسته، زیاد، فوج‌فوج، گروه‌گروه 
خیلی : 1   بس، بسی، بسیار، جزیل، زیاد، کثیر، وافر، بی‌نهایت، بغایت، فراوان & اندک 2 شماری، عده‌ای، گروهی & کم، قلیلی 
خیم :صفت 1 خو، طبیعت، منش 2 استفراغ، تهوع، قی 3 دیوانه، مخبون 
خیمگی : 1   چادردار 2 فراش
خیمه : چادر، خرگاه، سراپرده، شامیانه 
خیمه زدن : 1 اردو زدن، خیمه برپا کردن 2 استقرار یافتن، جا گرفتن، فرود آمدن، مستقر شدن، مقیم شدن، منزل کردن 3 خیمه کشیدن 
خیمه‌گاه : اتراقگاه، اردو، اردوگاه، منزلگاه 
خیو : آب دهن، اخ، بزاق، تف، خد، خدو
داء: الم، بیماری، درد، رنج، رنجوری، مرض، ناخوشی & تندرستی، سلامت
دائره‌المعارف: انسیکلوپدی، فرهنگ، مرجع
داب: اخلاق، خاصه، خصلت، خلق، خو، رسم، شیمه، عادت، منش
دابه: 1 جانور، جنبنده، چهارپا 2 اسب، استر
داخل: اندرون، باطن، تو، در، درون، وارد & خارج
داخلی: اندرونی، داخله، درونی & بیرونی، خارجی
داد: 1 انصاف، دهش، عدالت، عدل، قسط، معدلت، نصفت 2 جار، جیغ، عربده، غریو، فریاد، فغان، هیاهو 3 بخشیدن، دادن، عطا کردن & 1 بیداد 3 ستاندن، ستدن
دادار: 1 آفریدگار، الله، ایزد، پروردگار، خدا، رب، یزدان 2 دادگر، عادل & 1 بیدادگر
داداش: اخوی، برادر، دادر، کاکا & باجی، خواهر
دادخواست: دادنامه، شکایت، شکوائیه، عرضحال
دادخواه: 1 عارض، متظلم 2 مظلوم
دادخواهی: تظلم، شکایت، فریادخواهی، مظلمه
دادرس: دادبیگ، دادده، دادگر، داور، عادل، فریادرس، قاضی، میرداد
دادرسی: بازپرسی، داوری، قضاوت، محاکمه
دادستان: 1 مدعی‌العموم 2 دادور، داور، قاضی 3 امیر، پادشاه
دادسرا: دادگاه، عدالتخانه، محکمه
دادگاه: دادسرا، دادگستری، عدلیه، محکمه
دادگر: 1 حق‌ستان، دادرس، دادگستر، دادور، عادل، منصف 2 باریتعالی & ظالم
دادگرانه: عادلانه، منصفانه & ظالمانه
دادگری: عدالت، عدل، قسط & بیداد، ظلم
دادگستر: دادگر، دادور، عادل، عدالت‌گستر & بیدادگر، ظالم
دادگستری: 1 عدالت 2 دادگاه، عدلیه، محکمه
دادن: ادا کردن، بخشیدن، پرداختن، عطا کردن 2، پرداخت، دهش، عطا & گرفتن
دادنامه: حکم، دادخواست
دادوبیداد: جیغ، خروش، دادوفریاد، شیون، غریو، غوغا، فریاد، قیل‌وقال، ولوله
دادور: دادگستر، دادگر، عادل، قاضی
دادوستد: بازرگانی، بیع، تجارت، خریدوفروش، سودا، مبادله، مبیع، معامله، معامله‌گری 
دار: 1 صلابه، صلیب 2 بیت، خانه، سرا، مقر، مکان، منزل 3 چوب
دارا: 1 توانگر، ثروتمند، غنی، مالک، منعم 2 حائز، ذی‌حق & ندار
دارالانشاء: دبیرخانه
دارالایتام: پرورشگاه، یتیم‌خانه
دارالحکومه: استانداری، فرمانداری
دارالسلام: ارم، بهشت، پردیس، جنان، جنت، خلد، فردوس، مینو & جحیم، دوزخ
دارالشفاء: بهداری، بیمارستان، درمانگاه، مریضخانه
دارالضرب: ضرابخانه
دارالمجانین: تیمارستان، دیوانه‌خانه، دیوانه‌ستان
دارالمساکین: دارالفقراء، گداخانه
دارالملک: پاتخت، پایتخت، حکومت‌نشین، شاه‌نشین، عاصمه، همایون‌گاه
دارایی: 1 توانگری، ثروت، مال، مایملک، ملک، منال 2 مالیه
دارنده: 1 خداوند، صاحب، مالک 2 ثروتمند، غنی، مالدار، متمول & ندار
دارو: 1 دوا 2 درمان، علاج 3 زهر، سم
داروغه: پاسبان، شبگرد، عسس، نگهبان
داس: داسغاله، داسه، کاخشوک، منجل، منگال
داستان: 1 حکایت، سرگذشت 2 افسانه، قصه 3 حدیث، مثل، نقل 4 ادبیات، رمان 5 زبانزد، شهره، مشهور
داستان‌گو: افسانه‌سرا، داستانسرا، روایتگر، قصه‌گو
داستانسرا: افسانه‌پرداز، افسانه‌سرا، داستان‌گو، راوی، روایتگر، قصه‌خوان، قصه‌گو
داستانی: 1 خرافی، غیرواقعی 2 افسانه‌ای، رمانتیک، روایی، قصه‌ای 3 اساطیری & واقعی
داعیه: 1 ادعا، خواست، میل 2 آهنگ، اراده، قصد 3 انگیزه، سبب، علت، موجب
داغ: 1 حار، سوزان، سوزنده، گرم 2 علامت، لکه، مهر، نشان، نشانه 3 اندوه، عزا، غم & سرد
داغان: 1 ازکارافتاده، اسقاط، خردوخمیر 2 پریشان، 3 مصدوم
داغدار: داغدیده، سوگوار، عزادار، ماتم‌زده، مصیبت‌زده
داغدیده: داغدار، سوگوار، عزادار، مصیبت‌دیده
دال: 1 حاکی، مشعر 2 رهنما، هادی 3 کج، منحنی 4 عقاب، کرکس، نسر
دالان: تونل، دهلیز، راهرو، گذرگاه، نقب
دام: 1 بند، تله، تور، جال، نژنگ 2 چهارپا، دواب، ستور & دد 
دام‌گستر: دامیار، شکارچی، صیاد & صید
دامان: 1 دامنه، دامن 2 حاشیه، کناره
دامپزشک: بیطار، بیطر
دامن: 1 پاچین، شلیطه 2 حاشیه، دامنه، دامان، ذیل، زیر، طرف، کناره
دامنگیر: 1 رادع، مانع 2 دچار، گرفتار، مقید
دامنه: 1 دامان 2 پایین، ذیل، زیر 3 دامن 4 سینه‌کش 5 شمول، گستره 6 انتها، دنباله 7 اطراف، دوره
دامنه‌دار: 1 فراخ، گسترده، وسیع 2 طولانی، مبسوط، مفصل
دامیار: دام‌گستر، دامی، شکارچی، شکارگر، صیاد & صید
دانا: حبر، خردمند، دانشمند، عالم، فاضل، فرهیخته، محقق، ملا & نادان
دانایی: آگاهی، حکمت، خرد، دانش، علم & نادانی
دانستن: 1 آگاه‌بودن، آگاهی‌داشتن، ، درجریان‌بودن، شناختن، فهمیدن، مطلع‌بودن، واقف‌بودن، 2 آموختن، درک کردن، مطلع‌شدن، یادگرفتن
دانسته: 1 به‌تعمد، عامدا، عمداً 2 معلوم، مشهور 3 مدرک & ندانسته
دانش: اندیشه، بینش، حکمت، خرد، دانایی، شناخت، علم، فرهنگ، فضل، معرفت & جهل
دانش‌آموخته: فارغ‌التحصیل
دانش‌آموز: تلمیذ، شاگرد، طلبه، محصل، نوآموز & معلم
دانش‌پژوه: 1 دانشجو، فضل‌طلب، کمال‌طلب 2 حکیم، دانا، عالم
دانشپایه: پایه، صنف، کلاس
دانشکده: کالج، مدرسه
دانشگاهی: آکادمیک، آکادمیکی 
دانشمند: حبر، حبل، حکیم، خردمند، دانا، دانشور، عارف، عالم، علامه، فاضل، فرجاد، فرهیخته، فقیه، لبیب، متبحر، محقق، مطلع & ناپارسا
دانشمندانه: حکیمانه، عالمانه، فاضلانه & جاهلانه
دانشنامه: 1 دیپلم، کارنامه، مدرک 2 انسیکلوپدی، فرهنگ‌نامه
دانشور: حکیم، خردمند، دانا، دانشمند، عالم، علامه، فاضل
دانشیار: کمک‌استاد، معید
دانه: 1 بذر، برز، تخم، دان، مغز، هسته 2 تا، شماره، عدد 3 حب، حبه، ریزه 4 آبله
داور: حاکم، حکم، قاضی، میانجی، هیربد
داوری: 1 حکم، قضا، قضاوت 2 تظلم 3 خصومت، ستیزه
داوطلب: داوخواه، راغب، کاندیدا
داه: 1 پرستار، دایه، ربیبه 2 کنیز 3 آبستن
داهی: باهوش، تیزفهم، زرنگ، زیرک، هوشمند & کانا
داهیانه: زیرکانه، عاقلانه، هوشمندانه، هوشیارانه
داهیه: 1 باهوش، زیرک، نابغه 2 حادثه، سانحه، مصیبت 3 شاهکار، کارسترگ
دایر: 1 آباد، آبادانی، برپا، معمور 2 رایج، متداول، معمول 3 چرخنده، گردنده & بایر
دایره: 1 حلقه، گرد، مدور 2 انجمن 3 محدوده 4 اداره، بنیاد، سازمان 5 دف 6 چنبر، چنبره
دایره‌زنگی: دایره، دف
دایم: 1 استوار، باقی، پاینده، ثابت، جاوید، جاویدان 2 دایملاینقطع، مدام، هماره، همواره، همیشه & هرگز، موقت 
دایمدایمی: ابدی، جاویدان، همیشگی & موقتی
داین: بستانکار، طلبکار، وامخواه & بدهکار
دایه: 1 ربیبه، شیرده، ماماچه، مرضع، مرضعه‌ماما 2 پرستار
دایی: خال، خالو
دباغ: پوست‌پیرا، چرم‌ساز
دبدبه: تجمل، جاه، جبروت، جلال، حشمت، طمطراق، کوکبه
دبر: پشت، کون، مقعد، نشستگاه & پیش
دبستان: آموزشگاه، دبیرستان، مدرسه، مکتب
دبش: 1 تلخ‌وش، گس، 2 تمام‌عیار، کامل
دبنگ: 1 احمق، کانا، کودن 2 بیهوش، گیج، مست & هوشیار
دبیر: 1 مدرس، معلم 2 راقم، کاتب، مترسل، محرر، منشی، نویسنده 3 باسواد، تحصیلکرده
دبیرخانه: دارالانشاء
دبیرستان: آموزشگاه، دبستان، کالج، مدرسه، مدرسه‌متوسطه، مکتب
دبیری: 1 محرری، نامه‌نگاری، نامه‌نویسی 2 معلمی
دثار: پوشش، جامه، لباس & شعار
دجال: دروغ‌باف، دروغ‌زن، کذاب
دچار: 1 دستخوش، گرفتار، گریبانگیر، مبتلا، مقید 2 برخورد، تصادم
دخالت: مداخله، میانجیگری، وساطت
دخان: دود
دخانیات: تنباکو، توتون، دودزاها، سیگار
دخت: بنت، دختر، صبیه & ابن
دختر: 1 بنت، دخت، صبیه 2 باکره، دوشیزه، عذرا 3 سلیله & پسر
دختری: بکارت، دوشیزگی، عذرت
دخل: حاصل، درآمد، سود، عایدی، مداخل & خرج، هزینه
دخل‌وتصرف: جرح‌وتعدیل، مداخله
دخمه: زیرزمینی، سرداب، گودال، گورستان
دخول: ادخال، فرو کردن، نزول، ورود & خروج
دخیل: 1 ذیمدخل، موثر، نقش‌پرداز 2، پناهنده، شفیع‌طلب 3 پناه‌بردن، ملتجی‌شدن 4 بیگانه
دد: جانور، حیوان، درنده، سبع، وحش، وحشی & دام
ددخویی: توحش، جانورخویی، سبعیت، وحشیگری & فرشته‌خویی
دده: 1 آباجی، آبجی، باجی، خواهر، همشیره 2 جد، دایی، کاکا 3 کنیز
در: 1 باب، درب، دروازه 2 اندر، تو، داخل، درون، مدخل 3 سرپوش، سر 4 پشه 5 دره
در: جمان، دردانه، دره، گوهر، گوهر، لولو، مروارید
درآمد: دخل، رزق، عایدی، مداخل، مدخل & هزینه
درا: جلاجل، درای، زنگ، ناقوس
دراز: 1 بلندقامت، بلند، دیلاق، سروقامت، طویل 2 طولانی، متمادی، مدید 3 کشیده، ممتد & کوتاه
درازا: تطویل، طول، کشیدگی، مد & پهنا، عرض
درازدست: 1 متجاسر، متجاوز، متعدی، متغلب 2 دست‌دراز 3 آزمند، حریص، طماع
درازدستی: 1 تجاوز، تخطی، تعدی، تعرض، غلبه 2 استیلا، تسلط، غلبه
درازگوش: 1 الاغ، حمار، خر 2 خرگوش
درازی: 1 طول 2 اطاله، طول‌وتفصیل & پهنا، عرض
دراست: 1 درس‌دادن 2 آموختن، آموزش، درس‌خواندن، مطالعه
درام: 1 نمایشنامه 2 غم‌انگیز، غمبار 3 بحرانی، وخیم
درای: جرس، جلاجل، جلجل، درا، زنگ
درایت: آگاهی، ادراک، تدبیر، دانایی، فراست، کیاست، هوش
درباب: درباره، درحق، درخصوص، درمورد، راجع‌به
دربار: 1 بارگاه، صرح، قصر، کاخ، 2 دیوان 3 سرا، مسکن، منزل
درباره: درباب، درباره، درحق، درخصوص، درزمینه، درمورد، راجع‌به
دربان: 1 بواب، پرده‌دار، حاجب، سرایدار، قاپوچی 2 مستحفظ، نگهبان
دربایست: 1 ضرور، محتاج‌الیه، نیاز، نیازمندی، واجب 2 سزاواری، شایستگی
دربدر: آلاخون‌والاخون، آواره، بی‌خانمان، خانه‌بدوش، سرگردان
دربدری: آوارگی، بی‌خانمانی، خانه‌بدوشی، سرگردانی
دربند: 1 اسیر، بندی، زندانی، گرفتار، محبوس، مغلول، مقید 2 تنگ، تنگه 3 بن‌بست 4 دژ، قلعه
درج: 1 ثبت، ضبط 2 قید کردن، گنجانیدن 3 مندرج 4 طومار، نامه، نوشته
درجات: 1 پایه‌ها، مراتب 2 مراحل، منازل 
درجه: 1 پایه، رتبه، مرتبه 2 حد، میزان 3 جایگاه، مرتبت، مقام، مکانت، منزلت، منصب، 3 پله، نردبان
درحق: درباب، درباره، درمورد 
درخت: دار، شجر، نهال
درخش: 1 آذرخش، برق 2 پرتو، روشنی، نور 3 براق، درخشنده، ساطع
درخشان: براق، تابان، تابنده، درخشنده، رخشنده، ساطع، فروزنده، مشعشع، منور، نورانی & بی‌نور
درخشش: برق، پرتو، پرتوافکنی، تلالو، جلا، درخشندگی، روشنی، فروغ
درخشندگی: پرتوافکنی، تابندگی، جلا، درخشش، رونق، شعاع، فروغ
درخشنده: تابان، تابنده، درخشان، رخشان، ساطع، وهاج & بی‌نور
درخشیدن: اشتعال، پرتوفشانی، تابیدن، تافتن، نورافشانی
درخصوص: بابت، درباب، راجع
درخفا: زیرجلی، محرمانه، مخفیانه، نهانی & آشکارا
درخلال: درطی، درظرف، درهنگام
درخواست: استدعا، التماس، تقاضا، تمنا، حاجت، خواست، خواهش، نیاز
درخواست‌نامه: 1 تقاضانامه 2 عرضحال
درخور: بایسته، برازنده، بسزا، سزاوار، شایان، شایسته، صلاحیت‌دار، فراخور، لایق، محق، مستحق، مستوجب، مناسب
درد: الم، بیماری، تالم، داء، رنج، ، سوز، سوزش، عارضه، کسالت، مرض، ناخوشی، وجع
درد: بقایا، تفاله، ته‌نشست، ثفل، راسب، رسوب
دردآگین: المناک، دردآلود، دردناک، مولم
دردآلود: المناک، دردآگین، دردآلوده، دردناک، مولم
دردآور: دردانگیز، دردناک، رنج‌آور، مولم
درداب: دستنبو، دستنبویه، شمام
دردانگیز: الیم، جگرسوز، دردناک، رنج‌آور، رنجبار
دردانه: 1 در، مروارید 2 سوگلی، عزیز، عزیزکرده، نازدانه، نورچشم 3 فرید، یکتا، یکدانه 4 لوس، ننر
دردسر: 1 تزاحم، تصدیع، صداع، مزاحمت 2 گرفتاری، مخمصه
دردم: آنی، بلافاصله، فوراً، فی‌الفور
دردمند: بستری، بیمار، درمانده، علیل، کسل، متالم، مریض، معلول، ناخوش، وجیع & تندرست
دردمندی: بیماری، تالم، توجع، دردآلودگی، علت، مرض & تندرستی، صحت
دردناک: المبار، الیم، دردآگین، دردآور، دردانگیز، رقت‌آور، رنج‌آور، سوزناک، غم‌انگیز، فجیع، مولم
دردی‌آشام: دردآشام، دردنوش، دردی‌کش، شرابخواره، می‌آشام، میگسار
دردی‌کش: پیمانه‌کش، میخواره، میخوار، میگسار
درز: ترک، چاک، رخنه، روزن، شقاق، شکاف
درزی: خیاط، دوزنده
درس: 1 آموزش، بحث، تعلیم، مشق 2 پند، عبرت
درس‌خوان: 1 دانش‌آموز، محصل، نوآموز 2 زرنگ، ساعی، کوشا
درس‌ناخوانده: امی، بی‌سواد، مکتب‌ندیده & باسواد، ملا
درست: 1 راست، صحیح 2 استوار، تمام، کامل 3 تندرست، سالم 4 حق، حقیقی، صواب، واقع 5 امین، درستکار، صائب، موثق & خطا
درست‌نویسی: املا، دیکته
درستکار: امانت‌دار، امین، ثقه، درست، درست‌کردار، صحیح‌العمل، فریور، موتمن، مصیب، معتمد، نیکوکار & دغل
درستگویی: راستگویی، صداقت، صدق & دروغگویی
درستی: پاکی، حقیقت، صحت، صحت‌عمل، صدق، صواب & نادرستی
درشت: بدرام، خشن، زبر، زفتی، زمخت، سخت، سنگین، صلب، ضخیم، فربه، گنده، ناهموار، ناهنجار، هنگفت & نرم، هموار 
درشت‌اندام: تناور، عظیم‌الجثه، کوه‌پیکر & لاغراندام
درشتناک: سنگلاخ، صعب‌العبور، ناهموار
درشتی: 1 پرخاش، جور، خشونت، ستم، عنف 2 تشدد، شدت، صلابت 3 زمختی، ضخامت، کلفتی 4 ناهمواری & نرمی، همواری 
درشکه: ارابه، دلیجان، کالسکه، گاری
درشکه‌چی: ارابه‌ران، درشکه‌ران، کالسکه‌ران، کالسکه‌چی، کالسکه‌چی، گاریچی
درضمن: 1 ضمن
درع: جامه‌جنگی، زره
درفش: 1 بیرق، پرچم، رایت، علم، لوا 2 فوطه 3 دروش
درک: ادراک، استنباط، دریافت، فهم، مشعر، مکاشفه
درک: اسفل‌السافلین، جهنم، دوزخ، سقر، نار، هاویه & بهشت
درگاه: 1 آستانه، ایوان، رواق، صفه، طاق 2 آستان، پیشگاه، حضرت، عتبه، محضر
درگذشت: رحلت، فقدان، فوت، مرگ، موت، وفات
درگذشتن: رحلت، فوت کردن، مردن، وفات کردن
درگذشته: فقید، متوفا، مرده، میت & حی، زنده
درگرو: دررهن، گروی، مرهون
درگوشی: پچ‌پچ، زمزمه، زیرگوشی، نجوا
درگیر: 1 گلاویز 2 گرفتار، مشغول
درم: درهم، دینار، ریال
درمان: تداوی، چاره، درمان، دوا، شفا، علاج، مداوا، معالجه
درمان‌پذیر: شفاپذیر، علاج‌پذیر، معالجه‌پذیر & درمان‌ناپذیر
درماندگی: 1 تنگدستی، فقر 2 استیصال، بیچارگی، عجز 3 خستگی، فرسودگی، ناتوانی
درمانده: بدبخت، بیچاره، حیران، خسته، دردمند، سرگشته، عاجز، فرومانده، کوفته، متحیر، مستاصل، مضطر، ناتوان، وامانده
درمانگاه: بیمارستان، دارالشفاء، مریض‌خانه
درمانگر: 1 شافی، معالج 2 شفابخش، علاج‌بخش 3 پزشک، حکیم، دکتر، طبیب
درمورد: درباب، درباره، راجع‌به
درنده: دد، سبع، وحشی
درنده‌خو: جانورصفت، حیوانی، دد، ددمنش، سبع، وحشی
درنگ: 1 ایست، توقف، سکون، مکث، وقفه 2 فرصت، مهلت 3 تامل، تانی 4 تاخیر، دیرکرد، مطال
درنوردیدن: 1 پیمودن، طی کردن، گذشتن 2 انطواء، تا کردن، درهم‌پیچیدن
درو: حصاد، خرمن، غله‌چینی، محصول، محصول‌برداری & کاشت، بذرافشانی 
دروا: 1 تنگ، تنگه، دره 2 دربایست، دروایست، ضروری
دروازه: باب، در، درب، قاپو 
درود: 1 ثنا، دعا، ستایش 2 آفرین، تحیت، دعا، سلام 3 رحمت
درودگر: دروگر، نجار
دروغ: افترا، بهتان، بی‌اصل، بیهوده، ترفند، تهمت، جعل، سقیم، شایعه، شید، فریه، کذب، ناحق، ناحق، ناصواب & راست، صدق
دروغ‌پرداز: ترفندباف، دروغ‌باف، دروغ‌زن، کذاب & راستگو
دروغ‌پردازی: تلبیس، دروغ‌بافی، دروغ‌سازی، شایعه‌پردازی، شایعه‌سازی & راستگویی، صداقت
دروغزن: دروغ‌باف، دروغ‌پرداز، دروغ‌ساز، دروغگو، کذاب & راستگو، صادق
دروغکی: الکی، بی‌پایه، دروغی، دروغین، کاذب، واهی & راستکی، راستین
دروغگو: ترفندباف، دروغ‌پرداز، دروغزن، کاذب، کذاب & راستگو، صادق، صدیق
دروغین: جعلی، ساختگی، کاذب، مجعول & راستین
درون: 1 اندر، اندرون، تو، داخل 2 باطن، نهاد، وجدان & برون، بیرون
درونی: باطنی، تویی، داخلی & بیرونی
درویش: 1 رهرو، سالک، صوفی، عارف، قلندر 2 بی‌چیز، بی‌نوا، تهیدست، عایل، فقیر، مفلس، نیازمند 3 زاهد، عزلت‌گزین، گوشه‌نشین، معتکف 4 خاکی & توانگر
درویش‌منشانه: 1 خاشعانه، متواضعانه 2 درویشانه، صوفیانه، عارفانه & توانگرانه
درویشی: 1 بی‌چیزی، بینوایی، تنگدستی، تهیدستی، فقر، گدایی 2 بی‌نیازی، تصوف، صوفیگری، قلندری & توانگری
دره: تنگ، دروا
درهم: 1 آشفته، آمیخته، برهم، بی‌نظم، پریشان، پیچیده، ژولیده، قاطی، قاطی‌پاطی، مختلط، مختل، مخلوط، مغشوش، ممزوج 2 برزخ
درهم: درم، دینار
درهم‌برهم: آشفته، پریشان، درهم‌ریخته، مغشوش & مرتب، منظم
دری: 1 درباری 2 زبان‌پارسی 3 کوهی & تازی
دری: تابناک، درخشان، درخشنده، روشن
دریا: 1 اقیانوس، بحر، یم 2 رود & بر، خشکی
دریابیگی: آدمیرال، امیرالبحری، دریادار، دریاسالار
دریافت: 1 بدست‌آوردن، گرفتن، وصول 2 اخذ، ادراک، استنباط، تلقی، درک، شهود، فهم
دریافتن: 1 اخذ، ادراک، درک کردن، فهم، فهمیدن، گرفتن
دریانورد: ملاح، ملوان، ناخدا، ناوبان
دریایی: 1 آبی، بحری 2 آبزی، دریازی & بری
دریچه: پادگانه، پنجره، دربچه، روزن، روزنه، گیشه
دریدگی: 1 انخراق، پارگی، شکافتگی 2 گستاخی، وقاحت
دریدن: بریدن، پاره کردن، چاک‌دادن، چاک‌زدن
دریده: 1 بی‌ادب، بی‌حیا، گستاخ، وقیح، هتاک 2 پاره، چاک، شکافته، گسیخته & مودب
دریغ: 1 افسوس، اندوه، پشیمانی، تاسف، تحسر 2 خودداری، مضایقه 3 واحسرتا، هیهات
دریغا: آه، افسوس، غبنا، واحسرتا، واویلا، هیهات
دریغاگو: متاسف، متلهف، مرثیه‌سرا، مرثیه‌گو، نوحه‌سرا، اندوهمند
دریوزگی: 1 تکدی، دریوزه، سوال، گدایی 2 تهیدستی، فقر، نداری
دریوزه: 1 تکدی، دریوز، دریوزگی، سوال، کدیه، گدایی 2 بی‌نوایی، تهیدستی، فقر
دریوزه‌گر: سایل، فقیر، گدا، متکدی، مستمند
دزد: جیب‌بر، حرامی، راهزن، سارق، شبرو، طرار، عیار، غارتگر، قاطع‌الطریق، قطاع‌الطریق، دست‌کج
دزدانه: پنهانی، دزدکی، غافلگیرانه، مخفیانه & آشکارا، فاش
دزدکی: پاورچین، پنهانی، دزدانه، قاچاچی، محرمانه، مخفیانه & آشکارا، فاش
دزدگاه: بزنگاه، کمینگاه، مرصاد، مکمن، نخیز
دزدی: اختلاس، استراق، تالان، دستبرد، راهزنی، سرقت، غارت
دزدیدن: دستبرد زدن، ربودن، سرقت
دژ: ارگ، استحکامات، بارو، برج‌وبارو، برج، حصار، حصن، دز، دزک، قلعه
دژآلود: 1 خشمگین، دژآهنگ، دژمان، دژم، غضبناک، غضب‌آلود 2 بدخلق، بدخو & خوشحال
دژبان: حصاردار، دژدار، قلعه‌دار، کوتوال
دژخیم: 1 جلاد، دژخم، میرغضب 2 بدخو، بدسرشت، بدنهاد 3 زندانبان
دژک: 1 آبله، تاول، غده، قوزک 2 گره
دژم: 1 افسرده، اندوهناک، اندوهگین، پریشان‌حال، مضطر، مغموم 2 خشمگین، عصبی، غضبناک & شاد
دژنام: دشنام، سب، فحش، ناسزا
دست: 1 ید 2 ارتباط، تبانی، رابطه 3 تسلط، قدرت
دست‌به‌یقه: دست‌به‌یخه، گریبانگیری، گلاویز
دستار: 1 سربند، طیلسان، عصابه، عمامه، مندیل، 2 دستمال
دستاری: آخوند، شیخ، معمم
دستاق: بند، بندیخانه، حبس، زندان، سجن، محبس، هلفدونی
دست‌آموز: آمخته، اهلی، تربیت‌شده، رام & وحشی
دستان: 1 آهنگ، سرود، لحن، نغمه، نوا 2 تزویر، حیله، دوال، فسون، مکر، نیرنگ
دستاویز: بهانه، توسل، حربه، عذر، گزک، مستمسک
دستاویزسازی: بهانه، تشبث، عذرتراشی
دست‌افشانی: پایکوبی، رقاصی، رقص، وشت
دست‌اندازی: تجاوز، تخطی، تطاول، تعدی، تعرض، دست‌درازی
دستبرد: 1 استراق، چپاول، ، دزدی، سرقت، غارت 2 حمله، هجوم، یورش
دستبند: 1 بخو 2 النگو، دستیاره
دستپاچگی: سراسیمگی، شتابزدگی، عجله
دستپاچه: سراسیمه، شتابزده، عجول، هراسان، هولکی
دست‌تنگ: بی‌پول، بی‌نوا، تنگدست، تهیدست، فقیر
دست‌چین: 1 انتخاب، دست‌گزین، گزینش 2 گزیده، منتخب
دستخط: رقم، رقیمه، مرقومه، مکتوب، نامه، نوشته
دست‌خورده: مخدوش & سالم
دستخوش: 1، اسیر، دچار، گرفتار 2 انعام
دست‌دوم: کهنه، مستعمل & نو
دست‌شویی: توالت، مبرز، مستراح
دست‌فروش: خرده‌فروش، دوره‌گرد، طواف
دسترس: 1 حد، معرض 2 توان، توانایی، قدرت
دسترنج: اجرت، پاداش، حق‌العمل، مزد
دستشویی: توالت، مبال، مبرز 1 اصلاح، رتوش 2 ترمیم، تعمیر
دست‌کج: جیب‌بر، دزد، سارق، نادرست
دست‌کم: حداقل، لااقل & حداکثر
دستگاه: 1 آلت، ابزار، اسباب، سامان 2 بساط 3 جهاز، سیستم 4 مجموعه 5 آپارات، ماشین 6 ساز، نوا 7 تجمل، جاه، جلال 8 مایه 9 ثروت، سرمایه 1 0 واحد
دستگیر: 1 اسیر، بازداشت، توقیف، گرفتار 2 مددکار، مساعد، یار، یاور 3 پیر، قطب، مراد، مرشد
دستگیری: 1 تعاون، غوث، کمک، مدد، مساعدت، معاضدت، همدستی، یاری 2 بازداشت، توقیف 3 ارشاد، هدایت
دستمال: 1 حوله، دزک، دستارچه، روپاک، رومال، مندیل 2 اسیر، گرفتار، مقید
دستمالی: 1 مچاله 2 دستکاری
دست‌مایه: پول، نقدینه، سرمایه
دستمزد: اجر، اجرت، حق‌الزحمه، ، حق‌القدم
دست‌نخورده: بکر، سالم، سربمهر & مخدوش
دست‌نماز: طهارت، وضو
دست‌وپاچلفتی: بی‌دست‌وپا، چلمن & زبل، زرنگ
دست‌ودل‌باز: بخشنده، بذال، کریم، لوطی & خسیس
دستور: 1 گرامر، نحو 2 امر، تحکم، حکم، فرمایش، فرمان 3 آیین، روش، ضابطه، قاعده، قانون 4 ترتیب 5 وزیر 6 برنامه & نهی
دستورالعمل: 1 آیین‌نامه، بخشنامه 2 نسخه
دستوری: 1 اجازه، اذن، رخصت 2 راه، رسم، روش، شیوه، قاعده 3 خودفروش، روسپی، فاحشه، معروفه
دسته: 1 سنخ، صنف، قسم، گونه 2 باند، جماعت، جمع، جمعیت، جوخه، رجه، رسته، رسد، عده، فرقه، گروه 3 قبضه
دسته‌بندی: رده‌بندی، طبقه‌بندی، گروه‌بندی
دسته‌دسته: فوج‌فوج، قسمت‌قسمت، گروه‌گروه، گله‌گله & تک‌تک
دستیابی: احراز، استحصال، حصول، کسب
دستیار: پیشکار، مددکار، معاون، نایب، وردست، همکار، یار، یاور
دستیاره: النگو، دست‌برنجن، دستبند، دستینه
دسیسه: پنهان‌کاری، تبانی، تلبیس، توطئه، دستان، دوزوکلک، فتنه‌انگیزی، فریب، نقشه
دسیسه‌باز: 1 توطئه‌کننده، توطئه‌گر، دسیسه‌چی، دسیسه‌گر 2 خدعه‌گر، دغلباز، فریبکار، مکار، نیرنگ‌باز & صحیح‌العمل
دشپیل: دژپیه، غده، گره
دشت: 1 بیابان، جلگه، صحرا، فلات، هامون 2 اولین‌فروش، دستلاف
دشتبان: پالیزبان، فالیزبان، لته‌بان، ناطور
دشخوار: بغرنج، دشوار، سخت، صعب، غامض، مشکل & آسان
دشخواری: اشکال، دژواری، دشواری، صعوبت، غموض & سهولت
دشمن: بدخواه، خصم، عدو، متخاصم، مخالف، معاند، منازع & دوست، محب
دشمنی: خصومت، عداوت، عناد، کینه، نایره & دوستی
دشنام: بددهانی، دژنام، سب، سقط، شتم، فحش، ناسزا
دشنام‌گو: بددهان، بدزبان، فحاش، ناسزاگو
دشنه: چاقو، خنجر، شمشیر، کارد، نیزه
دشوار: 1 بغرنج، دشخوار، سخت، شاق، صعب، غامض، متعسر، مشکل، معضل، مغلق 2 ثقیل، دشوار، ناگوار 3 حاد، شدید، وخیم & آسان، سهل
دشواری: 1 اشکال 2 سختی، صعوبت، عسرت 3 حدت، شدت 4 عقده، تنگی، ثقل & سهولت، یسر
دشواریاب: دیریاب، صعب‌الحصول & آسان‌رس، سهل‌الوصول
دعا: 1 نماز، نیایش 2 رازونیاز، مناجات، ورد 3 آفرین، تحیت، درود، سلام 4 حاجت‌خواهی، نیازطلبی 5 تعویذ 6 ثنا، ستایش، مدح & نفرین
دعانویس: رمال، کاهن
دعوا: آشوب، اختلاف، تنازع، حرب، زدوخورد، کشمکش، مجادله، مرافعه، مشاجره، منازعه، نزاع & صلح
دعوت: 1 احضار، فراخوانی 2 خواندن، طلبیدن 3 وعده & طرد 
دعوی: ادعا، خواسته، مدعی
دغا: 1 دغل، نادرست، ناراست 2 تغابن، حیله، غدر، فریب، فسون، محیل، مکر، نیرنگ 3 حرامزاده 4 تقلبی، شهروا، ناسره 5 خاشاک، خس
دغدغه: اضطراب، بیم، پریشانی، ترس، تشویش، دل‌واپسی، دلهره، قلق & آرامش
دغل: 1 بدعمل، جلب، حقه‌باز، حیله‌گر، خائن، دغا، دغلکار، دوال‌باز، شید، قلاش، محیل، مزور، مکار، ناراست 2 قلب، ناسره & درستکار
دغل‌کاری: تقلب، حقه‌بازی، قلاشی & درستکاری
دغلکار: حیله‌گر، خیانتکار، دغل، دوال‌باز، مکار، نادرست، ناراست & صحیح‌العمل
دفاع: پدافند، تدافع، مدافعه & تک، حمله
دف: دایره، دایره‌زنگی
دفتر: 1 بیاض، جریده، جنگ، رساله، سفینه، صحیفه، کتاب، مجموعه 2 کابینه
دفترخانه: دفتراسناد، محضر
دفع: اخراج، پس‌زدن، پیش‌گیری، جلوگیری، دور کردن، راندن، رد، رفع، مدافعه، ممانعت، وازدن & جذب
دفعه: بار، پاس، کرت، مرتبه، مرحله، مره، نوبت، وهله
دفن: 1 تدفین، خاک‌سپاری 2 پنهان‌سازی
دفینه: کنز، گنجینه، گنج
دقت: امعان، امعان‌نظر، تدقیق، تمرکزفکر، توجه، غوررسی، کنجکاوی، مداقه، مراقبت، نکته‌بینی
دقیق: 1 ظریف، نازک، نرم 2 باریک، باریک‌بین، ژرف‌نگر، کنجکاو، نازک، نکته‌بین، نکته‌سنج
دقیقه: 1 لطیفه، نکته 2 لحظه، لمحه
دکان: بوتیک، حجره، دکه، سوپر، فروشگاه، مغازه
دک: 1 دفع، طرد 2 راس، سر 3 بنیان، پایه، شالوده 4 بی‌برگ‌وبار، لخت 5 سایل، گدا 6 تکدی، سوال، گدایی 6 استوار، پایدار، محکم 7 ویران‌سازی 8 هموارسازی
دکتر: پزشک، حکیم، طبیب
دکتری: 1 اجتهاد 2 پزشکی، طبابت
دکل: 1 تیرکشتی، دگل 2 زمخت، ستبر، گنده، نتراشیده‌نخراشیده
دکمه: 1 تکمه، دگمه 2 کلید 3 گره
دکه: اطاقک، حجره، دکان، کیوسک، مغازه
دگر: دیگر، سایر
دگرسانی: استحاله، دگردیس، دگرگونی
دگرگون: دگردیس، دیگرگون، مبدل، متحول، متغیر، مستحیل، منقلب
دگرگون‌سازی: تبدیل، تحریف، تغییر، قلب
دگرگونی: استحاله، تبدل، تبدیل، تحول، تطور، تغییر، مسخ
دگش: تعویض، عوض، معاوضه
دگل: 1 دکل 2 دغل، محیل، نادرست 3 تباهی، فساد 4 دیلاق، زمخت
دل: 1 فواد، قلب 2 خاطر، ضمیر 3 شکم 4 درون، مرکز، میان، وسط 5 جرات، زهره، شهامت
دل‌آزردگی: آزرده‌خاطری، تکدر، حزن، رنجیدگی، کدورت، ملالت، ناآرامی، ناراحتی & شادکامی، شعف
دل‌آزرده: آزرده‌خاطر، افگار، رنجیده، کدر، محزون، مکدر، ملول، ناآرام & دلشاد، مشعوف
دل‌آشوب: تهوع، دل‌بهم‌خوردگی، غثیان، قی
دل‌شوره: اضطراب، تشویش، دلهره، قلق & آرامش
دل‌فگار: آزرده‌خاطر، تنگ‌دل، دل‌آزرده، دلریش، شکسته‌دل، غمناک & دل‌زنده، دلشاد
دل‌نازک: احساساتی، باعاطفه، حساس & سنگین‌دل
دل‌واپسی: اضطراب، تشویش، دغدغه، دلهره، نگرانی
دلارام: دلبر، دلربا، دلنواز، محبوب، محبوبه، معشوق، همدم & دلازار
دلاک: 1 حمامی، کیسه‌کش، مغمز 2 آرایشگر، سرتراش، سلمانی
دلال: 1 واسطه 2 امانت‌فروش، سمسار
دلال: 1 شیوه، عشوه، غمزه، غنج، کرشمه، ناز 2 اخمناز، نازوادا
دلالت: ارشاد، رهنمایی، رهنمود، رهنمون، هدایت
دلاور: باجرات، باشهامت، بهادر، بی‌باک، بی‌پروا، پهلوان، پیکارجو، تهمتن، جنجگو، جنگاور، جنگجو، جنگی، دلیر، رشید، سلحشور، شجاع، شوالیه، غازی، نامجو، نترس، نیو، یل & ترسو، جبون
دلاورانه: تهورآمیز، دلیرانه، شجاعانه، قهرمانانه، متهورانه
دلاوری: تهور، جلادت، جنگاوری، دلیری، رشادت، شجاعت، شهامت، نبردآزمایی & جبن
دلاویز: 1 دلپذیر، دلپسند، دلچسب، دلخواه، مطلوب 2 خوشبو، دماغ‌پرور، عطرآگین، معطر
دلایل: ادله، براهین، برهان‌ها، دلیل‌ها، ظواهرامر
دلباختگی: شوریدگی، شیدایی، شیفتگی، عاشقی، فریفتگی، مفتونی
دلباخته: خاطرخواه، دلبسته، دلشده، شیدا، شیفته، عاشق، فریفته، مجذوب، مجنون، مفتون، واله
دلبر: آشوبگر، ترک، جانان، دلارام، دلبند، دلدار، دلربا، دلنواز، صنم، محبوب، محبوبه، معشوق، معشوقه، نگار، ول 
دلبری: دلال، دلربایی، غمز، قر
دلبستگی: ارتباط، اشتیاق، تعلق، تعلق‌خاطر، تمایل، شوق، عشق، علاقه، علقه، محبت
دلپذیر: پسندیده، دلچسب، دلخواه، دلربا، شیک، لذت‌بخش، مطلوب، مقبول
دلپسند: خوش‌آیند، دلچسب، دلخواه، دلکش، قشنگ، مرغوب، مقبول، موافق
دلتنگ: آزرده، آزرده‌دل، افسرده، اندوهناک، اندوهگین، پژمرده، غمگین، گرفته، مضطرب، مکدر، ملول & دلخوش، گشاده‌دل
دلتنگی: تاثر، تکدر، تنگدلی، حزن، کدورت، ملالت & دلخوش، دلشاد
دلجو: دلپذیر، دل‌پرور، دلچسب، دلنواز، عطوف، مهربان، ناز & دلازار
دلجویی: تسلی، عطوفت، ملاطفت، مهربانی، ناز، نواخت، نوازش
دلچسب: دلاویز، دلپذیر، دلپسند، دلجو، دلخواه، دلکش، دلنشین، دلنواز، مطبوع، مطلوب
دلخراش: جانکاه، جگرخراش، جگرسوز، سخت، ناگوار
دلخواه: باب‌طبع، پسند، دلپذیر، دلپسند، مرغوب، مطبوع، مطلوب
دلخور: آزرده، دل‌نگران، رنجیده، گرفته، متالم، مغموم، ملول، نگران & راضی، شادمان
دلدادگی: دلباختگی، شیدایی، شیفتگی، عاشقی، محبت
دلداده: 1 دلربا، محبوب‌معشوق، نگار، وامق 2 دلبسته، شیدا، شیفته، عاشق، مفتون
دلدار: جانان، دلارام، دلبر، دلداده، دلربا، دلستان، دلنواز، مترس، محبوب، محبوبه، معشوق، معشوقه، ول، یار
دلداری: تسلی، تسلیت، دلگرمی
دلربا: 1 دلارام، دلبر، دلداده، محبوب، معشوق 2 خوشکل، دلبر، دلفریب، رعنا، طناز، فتان، فتنه‌انگیز، فریبنده، قشنگ، ملیح، نازنین 3 دلپذیر، دلکش
دلربایی: جذبه، دلال، دلبری، غمزه، غنج، قر، کرشمه
دلزدگی: اشمئزاز، بی‌رغبتی، بیزاری، بی‌میلی، تنافر، تنفر، وازدگی & رغبت
دلزده: بیزار، بی‌میل، دلسرد، مایوس، وازده & راغب، مایل
دلستان: دلبر، دلبند، دلداده، دلدار، دلربا، محبوب، محبوبه، ، معبود، معشوق، نگار، یار
دلسرد: افسرده، بی‌اشتیاق، بی‌رغبت، دلسوخته، دلمرده، مایوس، ناامید، نومید، وازده & امیدوار
دلسردی: افسردگی، بی‌رغبتی، حرمان، سردی، ناامیدی، وازدگی، یاس & امیدواری
دلسوخته: آزرده، آزرده‌خاطر، دلسرد، دل‌شکسته، ستمدیده، محروم، محنت‌کشیده، ناکام
دلسوز: رئوف، رحم‌دل، رحیم، شفیق، غمخوار، غمگسار، مشفق، مهربان
دلسوزی: ترحم، تسلی، توجه، رقت، شفقت، غمخواری، غمگساری، نرم‌دلی، همدردی
دلشاد: بانشاط، خوشحال، دل‌به‌نشاط، دل‌زنده، زنده‌دل، شاد، شادمان، مسرور
دلشده: 1 خاطرخواه، دلباخته، شیدا، شیفته، عاشق، 2 دیوانه، مجنون
دلفریب: افسونگر، جذاب، دلبر، دلربا، طناز، عشوه‌گر، فتان، فسونساز، لوند، ملیح
دلق: پشمینه، خرقه، مرقع
دلقک: تلخک، لوده، مسخره، مقلد، یالانچی
دلقک‌بازی: لودگی، لوده‌گری، مسخرگی، مسخره‌بازی
دلکش: خوشایند، دلپذیر، دلپسند، دلچسب، دلربا، شیرین، مطبوع، نغز & نامطبوع
دلگرم: امیدوار، متکی، مطمئن
دلگرمی: اعتماد، امیدواری، پشتوانه، دلداری
دلگشا: فرح‌انگیز، فرح‌زا، فرحناک، مصفا، مفرح & دلگیر
دلگیر: 1 دلمرده، غمین، متالم، محزون، مکدر، ملول، ناراحت 2 تاریک، تیره، غم‌انگیز، غمبار، گرفته & دل‌باز
دلمرده: افسرده، بی‌میل، دلسرد، دلگیر، مایوس، ملول & دل‌به‌نشاط، زنده‌دل
دلمشغولی: اضطراب، تشویش، دغدغه، مشغله، مشغولیت، هم & فراغت
دلمه: بسته، منجمد، منعقد
دلنشین: دلپذیر، دلچسب، دلخواه، دلکش، مطبوع، مطلوب، & نامطبوع
دل‌نگران: پریشان، دغدغه‌مند، مشوش، مضطرب
دل‌نگرانی: اضطراب، تشویش، دغدغه، دلهره، قلق، ناراحتی
دلنواز: خاطرنواز، دلبند، دلپذیر، دلجو، دلچسب، محبوب، مشفق، مهربان & دل‌گداز
دلنوازی: تفقد، خاطرنوازی، دلجویی، عطوفت، مهربانی & دل‌گدازی
دلواپس: پریشان، سراسیمه، مشوش، مضطرب، ناراحت، نگران & آرام، آسوده
دلواپسی: اضطراب، بی‌قراری، تشویش، دلشوره، دلهره، قلق & آسودگی
دله: 1 ولگرد، هرزه 2 چشم‌چران، ناپاک 3 پرخور، شکم‌پرست، شکمو، 4 دزد، دست‌کج، دله‌دزد
دلهره: اضطراب، بیقراری، تشویش، دغدغه، دلشوره، دلگرانی، دلنگرانی، دلواپسی، سرآسیمگی، قلق، هراش & آرامش
دلیجان: ارابه، درشکه، کالسکه
دلیر: باشهامت، بهادر، بی‌باک، بی‌پروا، پرجگر، پهلوان، تهمتن، جراتمند، جنگاور، دلاور، رزم‌آور، رشید، شاطر، شجاع، صفدر، قوی، گرد، مبارز، متهور، نترس & ترسو، جبون
دلیرانه: تهورآمیز، جسورانه، شجاعانه، گستاخانه، متهورانه
دلیری: تهور، جرات، جسارت، جلادت، جلدی، دلاوری، شجاعت، شهامت، گستاخی، مردانگی & جبن
دلیل: 1 بلد، راهبر، راهنما 2 انگیزه، جهت، سبب، علت 3 برهان، بینه، حجت
دم: 1 آن، ثانیه، حین، زمان، گاه، لحظه، لمحه، وقت، وقت، هنگام 2 باد، هوا 3 بخار، حرارت، دما، گرمی 4 پف، ریح، نفخه 5 دمش، نفس 6 اجاق، کوره 7 شهیق 8 آه 9 خون 1 0 دنبال، کنار & بازدم
دم‌وبازدم: استنشاق، تنفس، نفس
دما: حرارت، گرما، گرمی & سرما
دمادم: پیاپی، پیوسته، متصل، متواتر، متواتراً، متوالیا، یک‌ریز
دماغ: بینی، خیشوم، غنه، مشام
دماغ: 1 مغز 2 حوصله 3 حال، ذوق 4 تمایل
دماغ‌سوخته: بور، خجل، دمغ، مچل
دمامه: طبل، کوس، نای، نقاره
دمان: 1 خروشان، خشمگین، خروشنده، غضبناک، مهیب، هار، هولناک
دمبدم: پیاپی، دمادم، دمگیر، لحطه‌به‌لحظه، مداوم، هماره، همواره
دمپایی: پاچپله، پای‌افزار، کفش، نعلین
دمخور: انیس، جلیس، دمساز، مالوف، مصاحب، معاشر، ملازم، مونس، همنشین
دمدمی‌مزاج: بوقلمون‌صفت، دمدمی، متلون‌الطبع، متلون‌المزاج، مذبذب
دمر: دمرو، وارونه
دمساز: انیس، خوگرفته، خوگیر، دمخور، دوست، موافق، مونس، ندیم، همدم، همراز
دمش: 1 نفحه 2 دم، نفس 3 دمیدن
دمع: اشک، دمعه، سرشک
دمغ: بور، سرخورده، گرفته، مچل & شنگول
دم‌کلفت: 1 پولدار، ثروتمند، خرپول، غنی 2 بانفوذ، متنفذ 3 معتبر، مهم
دمل: 1 آبسه 2 آماس، باد، ورم
دمه: 1 دم، لبه 2 دم‌آهنگری 3 بخار 4 حرارت، گرما، گرمی
دمیدن: 1 برآمدن، سرزدن، طلوع 2 وزیدن 3 رستن، روییدن 4 باد کردن، فوت کردن
دنائت: 1 پست‌فطرتی، پستی، دونی، رذالت، فرومایگی، ناکسی، نامردمی، نانجیبی 2 خست، لئامت
دناست: پلیدی، چرکینی، کثافت
دنبال: پشت، پی، تعاقب، دم، ظهر، عقب، قفا، متعاقب، واپس & پیش
دنباله: ادامه، امتداد، عقب، عقبه، مانده
دنباله‌روی: اقتدا، پیروی، تقلید، متابعت & پیشروی
دنج: آرام، خلوت، خلوتکده، خلوتگاه، دورافتاده، ساکت
دندان: سنان
دندان‌گرد: آزپیشه، آزمند، آزور، حریص، طماع، طمعکار & قانع
دندان‌گرفتن: خاییدن، گازگرفتن
دندانه: دنده، کنگره
دندانه‌دار: دندانه‌دندانه، مضرس
دنگ: پپه، پخمه، دنگل، کم‌هوش، نادان
دنگل: 1 احمق، دنگ، کانا، کودن، نادان 2 بدقواره، بی‌هیکل، قناس
دنگ‌وفنگ: 1 جلال، دم‌ودستگاه 2 رفت‌وآمد، کیابیا
دنی: پست، حقیر، خوار، دون، فرومایه، ناکس & والا
دنیا: آفاق، جهان، دهر، زمانه، عالم، کاینات، گیتی & آخرت
دنیوی: دنیایی، دهری، مادی & اخروی
دو: 1 تاخت، خیز، کورس 2 دور، نوبت
دوا: 1 دارو، 2 درمان، معالجه
دواب: انعام، چهارپایان، ستور، & جانور، دد
دوات: آمه، جوهردان، دویت، مرکب‌دان
دوار: سرسام، سرگیجه، گردش
دوافروش: داروخانه‌دار، داروفروش، عطار
دوام: ابدیت، ادامه، استمرار، ایستادگی، بقا، پافشاری، پایداری، تاب، ثبات، خلود، دیرپایی، دیرش، مقاومت
دوباره: ازنو، مجدد، مجدد، مجدداً، مکرراً
دوبرابر: دوچندان، دومقابل، مضاعف
دوبین: احول، کژبین، لوچ
دوچندان: دوبرابر، مضاعف
دود: بخار، دخان، وافور
دودکش: تنوره، دودآهنگ
دودل: سرگشته، متردد، مذبذب، مردد، وسواس، وسواسی & مصمم
دودلی: بی‌ثباتی، تذبذب، تردد، تردید، حیرت، شبهه، شک، وسواس & قاطعیت
دودمان: آل، اعقاب، تیره، خاندان، خانواده، ذریه، سلسله، طایفه، قبیله، نژاد، نسب، نسل
دوده: 1 اهل‌بیت، خانواده، دودمان، نسب 2 مداد 3 دودک
دور: 1 چرخه، سیر، سیکل، گردش، مدار 2 دوره، زمان، عصر، عهد، موسم، نوبت 3 اطراف، پیرامون، محیط
دور: 1 بعید، پرت، متباعد 2 مستبعد 3 جدا، منفک 4 مهجور 5 منفصل 6 بری 7 دیر & قریب، نزدیک
دورافتاده: 1 بی‌کس، غریب 2 بعید، پرت، دوردست، متروک 3 دنج، & قریب، نزدیک
دوران: اوقات، دوره، زمان، زمانه، عصر، فصل
دوراندیش: احتیاطکار، ژرف‌بین، عاقبت‌اندیش، محتاط، هوشیار
دوراندیشی: احتیاط، حزم، عاقبت‌اندیشی، مال‌اندیشی، ملاحظه
دوربین: تلسکوپ
دور کردن: 1 تاراندن، طرد کردن 2 طرد 
دورگه: 1 اکدش، دونژاده 2 خشن، کلفت
دورنگ: 1 ابلق 2 دورو، ریاکار، مزور، منافق
دورنما: افق، چشم‌انداز، منظر، منظره
دورو: ریاکار، غماز، فریبکار، مرائی، مزور، منافق
دوروبر: اطراف، پیرامون، جوانب، حواشی، حوالی
دورویی: تزویر، ریا، سالوس، ظاهرنمایی، مزوری، منافقت، ناسازگاری، نفاق & صداقت، یکرنگی
دوره: 1 دوران، زمانه، زمان، عصر، عهد، موسم، نوبت، وقت، هنگام 2 دنیا، روزگار 3 مرور 4 دور، محیط 5 سیر، گردش 6 احاطه
دوره‌گرد: 1 طواف 2 غربتی
دوری: 1 اجتناب، احتراز، امساک، پرهیز، تحاشی، تحرز، حذر، کناره‌گیری 2 جدایی، فراق، فرقت، مفارقت، مهجوری، هجر، هجران 3 غربت 4 غیبت 5 بعد، بعد، فاصله، مسافت & نزدیکی، وصال
دوزخ: آتش، جهنم، درک، سقر، نار، نیران، هاویه & بهشت، فردوس
دوزندگی: خیاطی، درزیگری
دوزنده: خیاط، درزی
دوزوکلک: توطئه، حقه، حقه‌بازی، دسیسه، فریب
دوست: آشنا، حبیب، خلیل، دمساز، دوستدار، رفیق، صحابه، صدوق، صدیق، محب، محبوب، محبوبه، مصاحب، معاشر، معشوق، ولی، همراه، همنشین، یار & دشمن، عدو 
دوست‌داشتنی: خواستنی، عزیز، گرامی، محبوب، ملوس، نازنین
دوستاق‌خانه: بند، بندیخانه، حبس، زندان، سلول، سیاهچال، محبس
دوستاقی: اسیر، بندی، زندانی، گرفتار، محبوس
دوستانه: دوست‌وار، رفاقت‌آمیز، رفیق‌وار، عاشقانه، محبت‌آمیز & عداوت‌آمیز
دوستدار: حبیب، خاطرخواه، دوست، رفیق، عاشق، محب، یار
دوستی: آشنایی، ارادت، انس، تولی، حب، خلت، رفاقت، صمیمیت، عشق، عطوفت، محبت، مرافقت، مودت، مهربانی، ود، ولا، همدمی & دشمنی، عداوت 
دوسیه: پرونده، پوشه
دوش: 1 دوشین، دیشب، شب‌گذشته 2 شانه، کتف، کول، منکب 3 حمام 4 آب‌پاش & امشب
دوشیزگی: بکارت، دختری، عذرت
دوشیزه: باکره، بتول، بکر، عذرا
دوشین: دوش، دیشب & امشب
دوقلو: توامان، جنابه
دولت: 1 اقبال، بخت، طالع 2 تمکن، تمول، ثروت، مکنت، هستی 3 حکومت، کابینه & نکبت
دولت‌سرا: 1 خانه، دولت‌منزل، منزل 2 صرح، قصر، کاخ & کوخ، کلبه 
دولتمند: اعیان، پولدار، توانگر، ثروتمند، چیزدار، دارا، دولتیار، غنی، مالدار، متعین، متمکن، متمول، متنعم & بی‌چیز، فقیر، ندار
دولتمندی: 1 تمکن، تنعم، توانگری، ثروت، غنا 2 بختیاری، دولتیاری، سعادتمندی، کامیابی & بی‌نوایی، فقر
دون: 1 جلب، پست، حقیر، خسیس، دنی، ذلیل، رذل، سفله، فرومایه، وضیع 2 بدون، سوا، غیر 3 پایین، تحت & 1 شریف، 2 با، 3 بالا، فوق
دوندگی: 1 دویدن 2 تقلا، تکاپو، جهد، سعی، کوشش 3 سگدو 
دون‌صفت: پست، دنی، دون‌همت، سفله، فرومایه & شریف
دون‌همت: پست، پست‌همت، تنگ‌نظر، سفله، فرومایه، کم‌همت، کوته‌نظر، نظرتنگ & بلندهمت
دون‌پایه، دونپایه: 1 سفله، فرومایه 2 زیردست & بلندپایه
دونی: پستی، خواری، دنائت، سفلگی
دویدن: 1 پویه، خرامیدن، خیز 2 دوندگی 3 شتافتن 4 تاختن
ده: آبادی، دهات، دیه، رستاق، روستا، قریه، قصبه
دها: زرنگی، زیرکی، فطنت، هوشمندی & کانایی
دهات: آبادی، ده، رستاق، روستا، قریه، قصبه
دهان: دهن، فم
دهان‌دره: خمیازه، دهن‌دره
دهانه: 1 مصب 2 سر، لب 3 زمام، لجام، لگام 4 فم
دهخدا: دهبان، دهدار، کدخدا، کدیور
دهر: 1 ایام، روزگار، زمانه 2 دنیا، گیتی
دهش: احسان، انعام، بخشش، بخشندگی، بذل، داد، عطا، موهبت، هبه
دهشت: 1 بیم، پروا، ترس، خوف، وحشت، هراس، هول 2 اضطراب، قلق 3 تعجب، حیرت، سرگشتگی، شگفتی
دهشت‌آور: ترس‌آور، ترسناک، خوف‌انگیز، خوفناک، دهشت‌انگیز، مدهش، وحشت‌انگیز، وحشتناک
دهشت‌زده: خایف، متوحش، وحشت‌زده، هراسان & ایمن
دهشتناک: ترسناک، خوفناک، سهمناک، مهیب، وحشت‌انگیز، وحشتناک، هراس‌انگیز، هولناک
دهقان: 1 برزگر، حارث، دهگان، روستایی، زارع، زراعت‌پیشه، فلاح، کشاورز، کشتکار، کشتگر، ناطور 2 ایرانی 3 مورخ & ارباب، مالک
دهکده: آبادی، ده، دهات، رستاق، روستا، قریه، قصبه
دهل: دبداب، دف، طبل، کوس، نقاره
دهلیز: تونل، دالان، راهرو، نقب، هشتی
دهن: چربی، روغن، زیت
دهن‌دره: خمیازه، دهان‌دره
دهنه: افسار، عنان، لجام، لگام، مهار
دیار: 1 احدی، شخص، فرد، کس، هیچکس 2 دیرنشین، صومعه‌نشین
دیار: سرزمین، شهر، کشورملک، مدینه، مملکت
دیاگرام: طرح، نمودار
دیانت: تقوا، خداپرستی، خداترسی، دینداری
دیبا: ابریشمی، پرند، پرنیان، حریر، دیباج
دیباچه: سرآغاز، مدخل، مطلع، مقدمه & موخره
دیپلم: تصدیق، دانشنامه، کارنامه، گواهی، گواهی‌نامه، مدرک
دیپلمات: سائس، سیاستمدار & بی‌سیاست
دیپلماتیک: سیاسی
دیپلماسی: سیاست
دیجور: تاریک، تیره، سیاه & روشن
دید: 1 آگاهی، بینش 2 رویت، نظر، نگرش 3 باصره، بینایی 4 دیدار، مشاهده، ملاحظه، نظاره، نگاه 5 لحاظ، منظر
دیدار: 1 بازدید، برخورد، زیارت، لقا، ملاقات 2 وصال 3 رویارویی 4 دید، نظر، نگاه، نگرش 5 چهره، رخسار، صورت
دیدگاه: چشم‌انداز، فراچشم، مطمح، منظر، نظرگاه
دیدن: رویت، رمق، نظر، نگریستن
دیده: چشم، عین، نظر، نگاه
دیده‌بان: دیدبان، دیده‌ور، قراول، مراقب، نگهبان، یزک
دیده‌بانی: پاسداری، دیدبانی، دیده‌وری، کشیک، مراقبت
دیر: بیعت، خانقاه، صومعه، عبادتگاه، کنشت، معبد
دیر: 1 دراز، دور، طولانی، متمادی، مدید 2 تاخیر & زود، گاه
دیرپا: بادوام، جاوید، دیرزی & بی‌دوام
دیرک: پادیر، تیرک، چوب، شمعک، میله
دیرکرد: تاخیر، عقب‌افتادگی
دیرگوار: ثقیل، دیرهضم & سهل‌الهضم
دیرهضم: 1 ثقیل، دیرگوار 2 سنگین، ناگوار & زودهضم
دیریاب: 1 بی‌وقوف 2 صعب‌الحصول & سهل‌الوصول
دیرین: دیرینه، سرمدی، طولانی، قدیمی، کهنه & جدید
دیرینگی: پایندگی، جاودانی، قدمت & تازگی
دیرینه: 1 باستان، پیشین، دیرین، عتیق، قدیم، کهن، گذشته 2 باستانی، عتیقه، کهنه 3 سرمدی & جدید، نو، نوین
دیسیپلین: اتیکت، انتظام، انضباط، نظام
دیشب: دوش، دوشین، دوشینه & امشب
دیکته: 1 املا، درست‌نویسی 2 تحمیل
دیگ 1 : پاتیله، پاتیل، تیان 2 دی، دیروز
دیلاق: بلندقامت، دراز، قددراز & خپله
دیلماج: ترجمان، مترجم
دیمومت: پایایی، جاودانگی، خلود، دوام
دین: بدهی، قرض، قرضه، وام & طلب
دین: آیین، شرع، شریعت، کیش، کیش، مذهب، نحله
دینار: 1 درم، درهم، ریال، زر 2 پیسه، پول، وجه
دینام: برق‌زا، دینامو، ژنراتور، مولد
دین‌پرور: دین‌پژوه، دین‌پناه، دینور، متدین & نامتدین
دیندار: باتقوا، بادیانت، پارسا، مومن، متدین، متشرع، متقی، مقدس & بی‌دین، لامذهب
دینداری: پارسایی، تدین، تقوا، خداترسی، دیانت & بی‌دینی
دیو: ابلیس، اهرمن، اهریمن، روح‌پلید، شیطان، عفریت & فرشته، ملک
دیوار: 1 جدار 2 آوار 3 بارو، حصار
دیواره: جدار، دیوار
دیوان: 1 داره، دفترخانه، محکمه، وزارت‌خانه 2 دفتر، سفینه، مجموعه 3 دیوها، شیاطین 4 دولت
دیوان‌سالاری: بوروکراسی، قرطاس‌بازی، کاغذبازی
دیوانگی: جنون، سفاهت & هوشیاری
دیوانه: 1 مجنون 2 شیدا، شیفته، واله 3 خل، کم‌عقل، مخبط 4 مصروع، هار & عاقل
دیوانه‌وار: جنون‌آمیز، دیوانه‌وش، مجنون‌وار & خردمندانه
دیوانه‌وش: 1 احمق 2 دیوانه‌وار، مجنون‌وار & عاقلانه، عاقل‌وار
دیوث: بی‌حمیت، بی‌غیرت، پس‌درنشین، جاکش، قرمساق، قلتبان، قواد، نامرد & غیرتمند
دیوثی: بی‌رشکی، بی‌غیرتی، جاکشی، زن‌بمزدی، قرمساقی، قوادی & غیرتمندی
دیوچه: 1 کرم 2 زالو 3 بید، دیوک
دیوخانه: دیوزار، دیوستان، دیوکده
دیوسرشت: دیوسیرت، دیونهاد، شیطان‌صفت & فرشته‌خو
دیوسیرت: پست‌فطرت، دیوسرشت، دیونهاد & فرشته‌سیرت
دیونهاد: اهرمن‌خو، ددمنش، دیوسیرت & ملکوتی‌منش
دیه: تقاص، خونبها
دیه: آبادی، ده، دهات، رستاق، روستا، قریه، قصبه
دیهیم: افسر، تاج، دیهول، اکلیل
ذائقه: 1 چشایی 2 مذاق 3 طعم، مزه
ذابل: 1 پژمرده، پلاسیده، خشکیده 2 ضعیف، لاغر، نزار
ذات: اصل، جبلت، جوهر، خمیره، سرشت، شخص، طبیعت، طینت، فطرت، کنه، گوهر، نهاد
ذاتاً: اساساً، بالفطره، فطرتاً
ذاتی: جبلی، خداداده، طبیعی، غریزی، فطری
ذاکر: 1 ذکرکننده، روضه‌خوان 2 وردگو 3 یادکننده
ذاهب: رونده، ره‌سپر، کوشنده
ذایق: چشنده
ذایقه: ذائقه، چشایی، مذاق
ذئب: گرگ
ذبح: بسمل، قربانی، کشتار، کشتن
ذبول: 1 پژمردگی، پلاسیدگی 2 ضعف، لاغری، & رشد، نمو
ذبیح: قربانی، گلوبریده، مذبوح
ذخیره: اندوخته، پس‌افت، پس‌انداز، پستا، تدارک، توشه، تهیه، ذخر، رزرو
ذخیره کردن: 1 انبار کردن، انباشتن 2 اندوختن، پس‌انداز کردن
ذر: 1 ذره 2 مورچه
ذرت: بلال، جواری
ذراع: 1 آرنج، بازو 2 ارش، گز
ذرایع: دست‌آویزها، وسایط، وسایل
ذروه: 1 اوج، ذروت 2 ستیغ، قله 3 تارک، چکاد، فرق 4 نوک، & حضیض
ذره: 1 ذر 2 مورچه
ذریع: 1 تندرو، تیزرو، سبک‌سیر 2 برملا، فاش 3 بسیار، فراوان، کثیر
ذریه: احفاد، اولاد، دودمان، سلاله، فرزندان، نسل
ذقن: چانه، زنخ، زنخدان
ذکاوت: تیزهوشی، عقل، فراست، فطانت، هوشمندی، هوشیاری & فصاحت
ذکر: 1 یاد، یادمان 2 ورد 3 تذکیر، خطابه
ذکی: زیرک، عاقل، هوشمند، هوشیار، & سفیه
ذلت: پستی، حقارت، خواری، خواری، فلاکت، مذلت، مهانت، نکبت، هوان
ذلیق: 1 تیز 2 تیززبان، چیره‌زبان، سخنور، فصیح، & الکن، کند
ذلیل: پست، حقیر، خوار، دون، زبون، فرومایه، متذلل، مغلوب، ناکس، & عزیز
ذم: بدگویی، قدح، مذمت، نکوهش، & مدح
ذمه: 1 تقبل، ضمان، ضمانت، عهده، کفالت 2 پیمان، عهد 2 زینهار
ذمه‌دار: ضمان، متعهد، متقبل، متکفل
ذمیمه: زشت، مذموم، ناستوده، نامستحسن، نکوهیده، & مستحسن
ذنب: اثم، تقصیر، خطا، گناه، معصیت، & ثواب
ذوب: حل، گداز، گداختگی، گدازش، مذاب، وارفتگی، & انجماد
ذوق: 1 استعداد، قریحه 2 سلیقه، مشرب 3 حال‌وهوا، حال، دماغ، شور، شوق، مذاق، وجد 4 چشایی، چشیدن
ذوق‌زده: شوق‌زده، هیجان‌زده، & گرفته، مغموم
ذهاب: رفت، گذشتن، & آمدن، ایاب
ذهب: زخرف، زر، طلا، عسجد
ذهبی: 1 زرین، زرین‌فام، طلایی 2 ذهبیه
ذهن: 1 خرد، هوش 2 درک، فهم 3 استعداد 4 خاطر، ضمیر، فکر 5 قلب 6 مغز 
ذهنی: 1 درونی، باطنی 2 عقلی & عینی
ذهول: 1 ناشناخته، ناشناس 2 غفلت، فراموشی، نسیان
ذی‌حق: 1 خداوند، دارا، صاحب، مالک 2 حقدار، محق
ذی‌روح: انسان، ذی‌نفس
ذی‌نفس: جاندار، ذی‌روح
ذی‌صلاح: 1 صالح، صلاحیت‌دار 2 مسئول 
ذیل: انتها، پای، دامن، دامنه، زیر
ذی‌مدخل: دخیل، موثر، نقش‌پرداز
رابط: پیوندگر، میانجی، واسطه
رابطه: ارتباط، انتساب، انس، بستگی، پیوستگی، پیوند، تماس، ربط، سروکار، نسبت، وابستگی & ضابطه
راپرت: اخبار، خبر، گزارش
راتب: 1 حقوق، راتبه، مستمری، مقرری، مواجب، وظیفه 2 دایم، مدام، برقرار
راجع‌به: درباب، درباره، درخصوص
راجل: 1 پیاده 2 سست، ضعیف، عاجز، کم‌مایه، مسکین 3 کم‌سواد & سواره
راح: 1 باده، شراب، صهبا، مل، می 2 سرور، شادمانی، شعف، نشاط
راحت: 1 آرام، آسوده، ساکت، فارغ، فارغ‌البال، فارغ‌بال 2 آسایش، آسودگی، استراحت، سلامت، عیش، فراغ & ناراحت، مشقت
راحتی: آرامش، آرمیدگی، آسایش، آسودگی، خاطرجمعی، رفاه & تعب، ناراحتی
راخ: اندوه، حزن، غصه، غم، محنت
راد: 1 جوانمرد، حر، فتا 2 باهمت، بخشنده، سخی 3 دلاور، دلیر، شجاع 4 حکیم، خردمند، دانشمند، فاضل & ناجوانمرد
رادع: 1 جلوگیر، حاجب، حایل 2 بند، سد، مانع 3 عایق 
رادمنش: آزاده، بافتوت، جوانمرد، حر، راد، رادمرد & بی‌فتوت
رادی: 1 جوانمردی، حریت، حمیت، فتوت، مردانگی 2 بخشنده، کریم 3 دلاوری، شجاعت 4 افتاده، ساقط & ناجوانمردی
رادیکال: 1 اساسی، ریشه‌ای 2 ریشه & توان، قوه
رادیولوژیست: پرتوشناس، رادیولوگ
راز: 1 پوشیده، رمز، سر، غیب، مصاص، نهفته 2 رنگ، فام، لون 3 گلکار & علانیه
رازآلود: اسرارآمیز، رازآگین، رازناک، سرآمیز، سری، مرموز
رازدار: رازبان، رازپوش، سرپوش، سرنگهدار، محرم، محرم‌راز، همراز
رازناک: 1 اسرارآمیز، مرموز 2 رازگویی، مناجات
رازنگهدار: رازپوش، رازدار، سرنگهدار، محرم، & پرده‌در
راسب: تفاله، ته‌مانده، ته‌نشین، درد، گل‌ولای
راست: 1 حق، درست، صائب، صحیح، صدق، صواب 2 سهی، شق 3 مستقیم 4 مستوی 5 یمین 6 امین، صدیق 1 & غلط، نادرست 2 ناراست 3 کج 4 ناصاف 5 یسار 6 نادرست & ناراست
راست‌گو: حقیقت‌گو، صادق، صدوق، صدیق & دروغگو، کذاب
راستا: 1 راستی 2 امتداد، محاذی 3 جهت، سمت، سو، صوب & کجی، کژی
راستکار: 1 درستکار، صحیح‌العمل 2 امانتدار، امین 3 باتقوا، متدین 4 عادل & نادرستکار
راستگو: صادق، صدیق & دروغگو، کاذب
راستگویی: صداقت، صدق & کذب
راسته: 1 درخور، سزاوار، شایسته، قابل 2 راستگو، صادق، صدیق 3 دادگر، عادل 4 برزن، کوی، محله، منطقه، ناحیه 5 رده 6 بازار، تیمچه، سوق 7 رده، ردیف، صف، قطار
راستی: 1 صحت، صدق، صواب، هوده 2 صحت‌عمل، صداقت 3 حق، حقیقت 4 حقیقی، واقعی 5 راستین & بیهوده، دروغین
راستین: 1 بی‌ریا، صادق، صمیمی، مخلص 2 حقیقی، واقعی & دروغین
راسخ: استوار، پابرجا، پایدار، ثابت، ثابت‌قدم & نااستوار
راشد: 1 ره‌شناس، متدین، متقی
راشی: رشوه‌ده، رشوه‌دهنده، باج‌ده، پاره‌ده & رشوه‌ستان، رشوه‌گیر، مرتشی
راضی: 1 رضا، قانع، متقاعد 2 خرسند، خشنود 2 خوشدل & ناراضی
راعی: 1 چوپان، رمه‌بان، شبان، گله‌بان 2 امیر، سرپرست 3 حامی، نگهبان
راغ: دامنه‌کوه، صحرا، مرغزار & باغ
راغب: آرزومند، خواستار، خواهان، داوطلب، شایق، مایل، مشتاق & بیزار
راقم: دبیر، قلمزن، ، کاتب، ، محرر، منشی، منصف، نگارنده، نویسنده
راقیه: پیشرفته، توسعه‌یافته، راقی، مترقی
راک: 1 قوج 2 کاسه 3 رشته‌سوزن، نخ
راکب: سوار، سواره & پیاده
راکد: 1 ایستا 2 ایستاده، بی‌حرکت، ساکن، ناروان 3 بی‌رونق، کاسد، کساد & جاری، روان
رام: 1 آمخته، اهل، تابع، دست‌آموز، فرمانبردار، مانوس، مطیع، منقاد 2 نرم‌شانه 3 آرام & وحشی، سرکش 
رامش: 1 خنیا، طرب، موسیقی، نوا 2 آرامش، آسودگی، فراغت
رامشگر: خنیاگر، رقاص، سرودخوان، مطرب، مغنیه، موسیقیدان، نوازنده
ران: آلست، پا، لنگ
راندمان: بازده، حاصل، عملکرد، کارآیی، کارکرد
راندن: 1 رانندگی کردن 2 بیرون کردن، دور کردن، رانش 3 تاراندن، طرد کردن 4 تبعید کردن، نفی‌بلد کردن
رانده: 1 رجیم، مطرود، منفور 2 تبعید
رانده‌وو: 1 قرار، وعده‌ملاقات 2 میقات
راننده: شوفر
راوی: داستانسرا، روایتگر، گوینده، محدث، ناقل
راه: 1 جاده، سبیل، سلک، شاهراه، صراط، طریق، گذرگاه، مسلک، مسیر، معبر، ممر، منهاج، منهج، نهج 2 روال، روش، شعار، شیوه، ، طرز، طریقت، طریقه، ، منوال، 3 رسم، عادت 4 مجرا 5 وضع
راه‌بر: دزد، راهدار، سارق، قطاع‌الطریق، گردنه‌بند
راه‌بندان: ازدحام، ترافیک
راه‌حل: الگوریتم، پاسخ، جواب
راه‌شیری: کهکشان، مجره
راهب: تارک، صومعه‌نشین، عزلت‌گزین
راهبر: امام، بلد، پیشوا، دلیل، راهنما، رهبر، هادی
راهدار: 1 راهبان، رهبان، رهدار 2 دزد، راهزن
راهرو: 1 پاساژ، تونل، دالان، دهلیز، نقب 2 رهرو، سالک 3 راه‌پیما، سیاح، مسافر
راهزن: دزد، راه‌بر، راهدار، رهزن، سارق، طرار، عیار، غارتگر، قاطع‌الطریق، گردنه‌بند
راهزنی: دزدی، رهزنی، سرقت، طراری، عیاری
راهگذر: 1 رونده، رهسپار، رهگذر، عابر، گذرنده 2 شارع، کوچه، گذرگاه، معبر
راهنما: 1 امام، بلد، پیشوا، دلیل، راهبر، رهبر، رهنما، مربی، هادی 2 دفترچه‌راهنما
راهنمایی: ارشاد، رهنمونی، هدایت
راهوار: تندرو، تیزرو، راه‌گستر، رهوار & کندرو
راهی: 1 روان، رونده، رهسپار 2 روانه، عازم 3 قاصد، مسافر 4 راه‌نشین 5 بنده، چاکر، غلام، نوکر
رای: 1 اندیشه، رای، فکر، نظر 2 اعتقاد، باور، زعم، عقیده 2 تدبیر، شور، مشورت 3 حدس، قیاس 4 راه
رایت: بیرق، پرچم، درفش، علامت، علم، لوا
رایج: باب، رواج، شایع، متداول، متعارف، مد، مرسوم، معمول & منسوخ، نامتداول
رایحه: بو، ریح، شمیمه، شمیم، عطر، نکهت
رایزن: مستشار، مشاور
رایزنی: تدبیر، شور، مشاوره، مشورت
رایگان: بادآورد، بلاعوض، مجانی، مفت، مفتکی
راس: 1 سر، کله 2 انتها، قله، نوک 3 بالا، فوق تا، عدد، واحد 5 بزرگ، رئیس، مهتر & مرئوس
راسرافت: رحمت، شفقت، عطوفت، ملاطفت، مهربانی
رای: 1 اندیشه، رای، فکر، ، نظر 2، اعتقاد، باور، زعم، عقیده 3، حکم، فتوا 3 رایزنی، شور، مشاوره، مشورت 4 آهنگ، تصمیم، عزم، قصد
رئوف: بامحبت، بامهر، دلسوز، رحیم، مشفق، مهربان
رئیس: امیر، باشی، بزرگ، پیشوا، زعیم، سر، سرپرست، سردار، سردسته، سرکرده، سرور، سید، صدر، صندید، عمید، لیدر، مافوق، مدیر، مهتر، نقیب، & مرئوس
رئیس‌الوزرا: دستور، صدراعظم، نخست‌وزیر، وزیراعظم
رویا: احلام، خواب، نوم، واقعه & بیداری، یقظه
رویت: دید، دیدار، دیدن، مشاهده، نظر
رب: 1 آفریدگار، الله، باریتعالی، پروردگار، خدا، مرق، یزدان 2 ارباب، صاحب، مالک، مخدوم
رب‌النوع: الهه، بت، خداگونه، صنم
ربا: تنزیل، ربح، سود، فایده، مرابحه، نزول
رباخوار: تنزیل‌خوار، رباخور، سودخوار، سودخور، نزول‌خور
رباخور: تنزیل‌خوار، رباخوار، سودخوار، نزولخوار
رباط: 1 خانقاه، خوان، کاروانسرا، لنگر، مرزبانی 2 سواران 3 بند، رشته، زردپی
رباعی: چهارتایی، چهارپاره، شعر
ربانی: 1 الهی، اهورایی، ایزدی، خدایی، رحمانی، یزدانی 2 خداجو، زاهد، متعبد
ربانیت: الوهیت، ربوبیت
ربایش: 1 اختلاس، دزدی، ربودن 2 آشام، جذب، کشش
ربح: بهره، تنزیل، ربا، سود، فایده، فرع، مرابحه، نزول، نفع & سرمایه
ربط: اتصال، ارتباط، بند، پیوستگی، پیوند، رابطه، مناسبت، وصل، وفاق
ربع: 1 خانه، سرا، محل، مکان، منزل 2 برزن، کوی، محله
ربودن: دزدیدن، ربایش، سرقت، قاپیدن
ربیع: بهار، بهاران & 1 تموز 2 خریف
رپرتاژ: گزارش
رپرتر: خبرنگار، گزارشگر
رتبه: 1 اشل 2 پایگاه، پایه، جاه، درجه، مرتبه، مقام، منزلت
رثا: سوگ، مرثیه، مرثیه‌خوانی، مرثیه‌سرایی، نوحه، نوحه‌گری
رج: 1 خط، رده، ردیف، صف 2 بند، رسن، ریسمان
رجا: آرزو، امل، امید، امیدواری، توقع، چشم‌داشت & یاس
رجال: اکابر، بزرگان، مردان، نجبا، نجیبان & نسوان
رجحان: اولویت، برتری، ترجیح، تفضل، تفوق، تقدم، رجاحت، مزیت
رجس: 1 اثم، گناه، معصیت 2 کفر 3 پلید، ناپاک، نجس & پاک، طهر
رجعت: بازگشت، برگشت، برگشتن، عود، مراجعت، نکس & عزیمت
رجل: پا & دست، ید
رجل: بزرگ، مرد & نسا
رجم: 1 سنگسار 2 دشنام، فحش، ناسزا، نفرین 3 رانش، طرد
رجوع: بازآیی، بازگشت، رجعت، مراجعه
رجولیت: ذکر، مردانگی، مردی، نری
رجه: دسته، رج، ریسمان، صف، قطار
رجیم: رانده، مطرود، نفرین‌شده، نفرینی
رحل: 1 بار، رخت 2 جایگاه، ماوا، منزل 3 رحلت، کوچ 4 جزوه‌کش
رحلت: 1 حرکت، درگذشت، فوت، مردن، مرگ، موت، نزع، وفات 2 حرکت، سفر، کوچ، کوچیدن، مهاجرت، نهوض & 1 ولادت 2 توقف، حضر
رحم: 1 ترحم، دلسوزی، رافت، رحمت، شفقت، مهربانی، مهرورزی 2 بخشایش، عفو، گذشت
رحم: بچه‌دان، بون، پوگان، تخمدان، زهدان، مشیمه
رحم‌دل: دلسوز، رئوف، رحیم، مشفق، مهربان & قسی‌القلب
رحمت: 1 بخشش، رافت، رحم، شفقت، مهربانی 2 برکت 3 بخشایش، عفو
رحیق: 1 بی‌غش، صاف، ناب 2 باده، خمر، شراب، صافی، مروق، مل & درد
رحیل: سفر، عزیمت، کوچ، کوچیدن، مسافرت، هجرت
رحیم: دلسوز، رئوف، رحم‌دل، مهربان & سخت‌دل، سنگدل، شقی، قسی
رخ: رخنه، شکاف
رخ: 1 چهره، رخسار، رخساره، رو، سیما، صورت، عارض، عذار، قیافه، وجه 2 برج، قلعه 3 پهلوان، جنگجو، گرد 4 سیمرغ، عنقا
رخام: مرمر
رخت: 1 پوشاک، جامه، لباس 2 اثاث‌البیت، اثاثه، اسباب، اشیا، باروبنه، دارایی 3 کالا، متاع
رخت‌بربستن: درگذشتن، رحلت کردن، فوت کردن، مردن & متولدشدن
رخت‌بستن: سفررفتن، عزیمت کردن، مسافرت کردن
رختخواب: بستر، تختخواب، تشک، خوابگاه، فراش، نهالی
رختشو: گازر
رخداد: اتفاق، پیشامد، حادثه، رویداد، ماجرا، واقعه
رخسار: چهر، چهره، رخ، رخساره، روی، سیما، صورت، عارض، عذار، گونه، وجنات، وجه
رخساره: چهر، چهره، رخ، رخسار، رو، روی، سیما، عارض، عذار، وجنات، وجه 
رخشان: تابنده، تابان، درخشنده، رخشان، روشن، مشعشع، نیر & تیره، کدر
رخشنده: تابان، تابناک، تابنده، درخشان، منور، نورانی & تیره، تار
رخصت: 1 اجازت، اجازه، اذن، دستوری، مرخصی 2 پروانه، جواز
رخنه: 1 سرایت، نفوذ 2 ثقبه، ثلمه، چاک، درز، روزن، سوراخ، شقاق، شکاف، منفذ
رخوت: بیحالی، رخام، سستی، شلی، ناتوانی، نرمی، وارفتگی، وهن
رخیص: ارزان، کم‌بها، مناسب & گران
رد: 1 اثر، پی، رگه، علامت، نشان، نقش 2 اعراض، اقاله، امتناع، انکار، بطلان، تقبیح، تکذیب، طرد، فسخ، نفی، نقض، نکول 3 استرداد، واپس 4 رفوزه، مردود 5 وازده
ردا: بالاپوش، جبه، خرقه، طیلسان، لباده
ردائت: بداندیشی، بدجنسی، بدطینتی، پستی، تباهی، خبث، غرض، فساد
ردپا: اثر، پی، رد، نقش‌پا
ردشدن: 1 رفوزه‌شدن، مردودشدن 2 عبور، گذر 3 عبور کردن، گذشتن
رده: دسته، رسته، صف، طبقه، قطار، کلاس، گروه
رده‌بندی: تقسیم‌بندی، طبقه‌بندی، گروه‌بندی
ردی: 1 بد، سیئه 2 تباه 3 هالک
ردیابی: پی‌جویی، پیگیری، ردگیری
ردیف: 1 خط، رج، صف، قطار 2 توالی
رذالت: پست‌فطرتی، پستی، دنائت، شرارت، فرومایگی، ناکسی، نانجیبی
رذل: بخیل، بی‌شرف، پست، حقیر، خسیس، دنی، دون، رذیل، سفله، فرومایه، لئیم، ناکس
رذیل: پست، رذل، سفله، فرومایه، ناکس، نانجیب
رذیلت: پستی، دون‌همتی، رذیله، فرومایگی، ناکسی & فضیلت
رز: انگور، تاک، مو
رزاز: برنج‌فروش، برنجکوب
رزاق: رزق‌رسان، روزی‌ده، روزی‌رسان
رزانت: استواری، سنگینی، معقولی، وقار، وقر & سبکی
رزرو: 1 پس‌انداز، ذخیره 2 یدکی
رزق: 1 روزی 2 معیشت، نان 3 توشه، درآمد، عایدی
رزم: آرزم، پیکار، جدال، جنگ، حرب، کارزار، مبارزه، محاربه، مصاف، ناورد، نبرد، وغا
رزم‌آرا: جنگاور، جنگجو، حربی، صف‌آرا، فرمانده
رزم‌آور: پرخاشگر، جنگ‌آزموده، ، جنگاور، جنگجو، دلیر، رزم‌آزما، رزم‌توز، ، رزمجو، غوغایی، فتنه‌جو
رزم‌پوش: رزم‌آور، رزمجو، رزمی، محارب
رزمگاه: حربگاه، رزمگه، عرصه، میدان
رزمناو: ناو، ناوشکن
رزمندگی: جنگاوری، جنگجویی، جنگندگی، دلاوری، گردی
رزمنده: پیکارجو، تکاور، جنگاور، جنگجو، جنگنده، چریک، مبارز، مجاهد
رزمی: جنگی، حربی
رزین: 1 آرام، بارزانت، باوقار، سنگین، متین، موقر، وزین 2 بردبار، حلیم، شکیبا، صابر، صبور 3 گرانمایه
رژه: سان، مارش، مشق
رژیم: 1 نظام 2 ترتیب، روش، سبک، طرز 3 احتماء، برنامه‌غذایی، پرهیز 4 خوشه & ناپرهیزی
رسا: 1 پخته، رسیده، یانع 2 واضح 3 بلند 4 بلیغ، زبان‌آور، شیوا & نارسا
رسالت: 1 ماموریت، مسولیت، وظیفه 2 پیام‌آوری، پیغامبری، پیغمبری، نبوت، وخشوری 3 ایلچی‌گری، سفارت
رساله: 1 جزوه، دفتر، صحیفه، کتاب 2 پایان‌نامه، تز 3 توضیح‌المسایل 4 رقیمه، مرقومه، مکتوب، نامه
رسام: تصویرگر، صورتگر، نقاش، نقش‌بند، نگارگر
رسانا: غیرعایق، هادی & عایق، غیرهادی، نارسانا
رساندن: 1 حمل کردن 2 تحویل‌دادن، تسلیم کردن 3 هدایت کردن 4 ابلاغ
رسایی: 1 بلاغت، کمال 2 بلوغ، پختگی، رسیدگی & نارسایی
رستاخیز: 1 آخرت، حشر، عقبا، عقبی، غاشیه، قارعه، قیامت، محشر، معاد، نشور 2 بعث، بیداری، جنبش، قیام
رستخیز: 1 آخرت، حشر، رستاخیز، قیامت، محشر 2 بعث، بیداری، جنبش، قیام
رستگار: پیروز، رستار، سعادتمند، مفلح
رستگاری: خلاصی، رهایی، فلاح، فوز، نجات، نجاح
رستن: خلاصی‌یافتن، رهایی، رهایی‌یافتن، رهیدن، نجات
رستن: رشد کردن، روییدن، نمو کردن
رستنی: علف، گیاه، نامیه، نبات، نبت
رستوران: بار، غذاخوری، کاباره، کافه، مطعم، مهمانخانه
رسته: 1 دسته، رده، صف، صنف، طبقه، کلاس، گروه 2 خلاص، رها، نجات‌یافته 3 وارسته
رستی: 1 رسی 2 آسایش، فراغت 3 بهره، حظ، نصیب 4 رزق، روزی 5 استیلا، چیرگی، غلبه 6 دلاوری، دلیری، شجاعت 7 استحکام، استواری
رسد: 1 جوخه، دسته، گروه 2 بهره، حصه
رسم: 1 آداب، آیین، تداول، راه، روش، رویه، سنت، طریقه، طور، عرف، قاعده، قانون، قرار، مرسوم 2 رستاد، مستمری، مشاهره، مقرری، وظیفه 3 ترسیم 4 باب، داب، عادت 5 حق‌العمل، عوارض
رسماً: رسمی، عرفاً، علناً، قانوناً & اسماً
رسمی: 1 عرفی، قانونی 2 رایج، متداول، مرسوم 3 فاحشه، معروفه & شرعی، غیررسمی 3 تک‌پران
رسن: 1 بند، پالهنگ، ریسمان، طناب، مقود 2 افسار، زمام، لجام، لگام
رسوا: 1 انگشت‌نما، بدنام، بی‌آبرو، بی‌حرمت، بی‌حیا، روسیاه، لجن‌مال، مفتضح، مهتوک، ننگین 3 افشا، برملا، علنی، فاش، لو
رسواسازی: افشاگری، پرده‌دری، هتاکی
رسواگر: افشاگر، پرده‌در، هتاک & رازپوش
رسوایی: افتضاح، بدنامی، بی‌شرمی، پرده‌دری، تفضیح، روسیاهی، عار، عیب، فضاحت، فضیحت، ننگ
رسوب: بقایا، تفاله، ته‌نشست، ته‌نشین، جرم، درد، لای، لرد
رسوخ: 1 تاثیر، رخنه، نفوذ 2 استواری، پابرجایی
رسول: ایلچی، پیام‌آور، پیغامبر، پیغمبر، پیک، سفیر، فرستاده، مرسل، نبی، وخشور
رسوم: 1 آداب، آیین‌ها، قواعد 2 روحیات 3 شعایر، مراسم 4 باج، باژ، خراج، عوارض
رسومات: 1 حقوق، عوارض 2 خمخانه، میخانه، میکده
رسید: 1 ورود، وصول 2 قبض
رسیدگی: 1 بازبینی، بررسی، پژوهش، تحقیق، ممیزی، وارسی 2 بلوغ، کمال 3 پختگی
رسیدن: 1 آمدن، واردشدن 2 اتصال، نیل، وصول 3 پختن، کامل‌شدن، نضج 4 سرآوری کردن، مراقبت کردن، مواظبت کردن 5 فرصت کردن، مجال‌یافتن 6 وقوع
رسیده: 1 پخته، رسا، منضوج، یانع 2 آمده، وارد 3 بالغ، پخته & خام، نرسیده 
رشادت: جلادت، دلاوری، شجاعت، مردانگی
رشته: 1 بند، تار، ریسمان، نخ 2 سلسله 3 رگه 4 ماکارونی 5 شعبه 6 شاخه 7 زنجیره، سلسله 8 گرایش 9 پیوک
رشد: 1 رویش، نشو، نمو 2 بلوغ، کمال 3 صلاح، هدایت & 3 ضلالت، غی، گمراهی
رشک: 1 حسادت، حسد، حسرت 2 حمیت، غیرت 3 بخل، غبطه
رشکین: 1 حاسد، حسود 2 غیرتی، غیور
رشوت: ارتشا، باج، رشوه
رشوه: 1 ارتشا، باج، باج‌سبیل، پاره، رشوت، لاج 2 کود
رشوه‌ستان: باج‌ستان، رشوه‌خوار، رشوه‌خواه، رشوه‌گیر، لاج‌گیر، مرتشی
رشید: 1 بالغ، عاقل، کبیر 2 بلندبالا، بلندقامت، خوش‌قدوقامت، رشیق 3 دلیر، شجاع، گرد
رصد: 1 زیج 2 نظاره‌گری، نظردوختن 3 مراقبت، مواظبت، نظارت، نگهبانی
رضا: تراضی، خشنود، خوشحال، خوشدل، راضی، رضایت، قانع، قبول، مجاب، موافقت، همداستانی
رضادادن: ارتضا، تراضی، رضایتمندی
رضامندی: خرسندی، خشنودی، خوشدلی، رضایت، قبول، قناعت، & نارضایی
رضایت: تراضی، خشنودی، رضا، رضامندی، قبول
رضایت‌بخش: پذیرفتنی، راضی‌کننده، رضایت‌آمیز، قابل‌قبول
رضوان: 1 ارم، بهشت، جنان، جنت، جنت، خلد، فردوس، مینو 2 خشنودی، رضامندی 3 پذیرش، قبول
رطوبت: تری، نمداری، نمناکی & خشکی
رطوبت‌دار: تر، خیس، مرطوب، نمناک، نم‌دار & خشک
رعایت: 1 احترام، ادب، اعتنا، بزرگداشت، پاس، تکریم، توجه، حرمت، مراعات، مراقبت، ملاحظه، نگرش، وقع 2 چرانیدن
رعب: بیم، پروا، ترس، جبن، سطوت، صولت، واهمه، وحشت، وهم، هراس، هول، هیبت
رعب‌آمیز: ترس‌آور، ، ترسبار، تهدیدآمیز، هول‌آمیز، هول‌انگیز، ، وحشت‌آلود، وحشت‌بار
رعب‌آور: ترسناک، خوفناک، سهمناک، مهیب، وحشتزا، وحشتناک، هولناک
رعب‌انگیز: ترسناک، خوفناک، سهمناک، مهیب، مهیل، وحشتناک، وهمناک، هراس‌انگیز، هولناک
رعد: آسمان‌غره، تندر، غرش، کنور & آذرخش
رعدآسا: تندرآسا، تندروار، غران، غرش‌کنان
رعشه: ارتعاش، تشنج، لرز، لرزش، لرزه، لقوه
رعشه‌ناک: لرزان، مرتعش
رعنا: 1 ابله، احمق 2 خوشگل، دلربا، زیبا، قشنگ 3 خودپسند، خودخواه، متکبر
رعیت: 1 برزگر، روستایی 2 تبعه
رغبت: آرزو، آرزومندی، اشتیاق، تعشق، تمایل، خواست، میل، هوس
رف: سکو، طاقچه
رفاقت: دمسازی، دوستی، مرافقت، مودت، ولا، همدلی، همدمی، همراهی، هموثاقی، یاری & عداوت
رفاه: آسایش، آسودگی، بهبود، ترفه، ترفیه، تنعم، راحتی، شادکامی، نازپروردگی، ، نعیم
رفت: 1 ذهاب، گذر 2 رفتار، روال، شیوه، قلق
رفت‌وآمد: آمدوشد، ترافیک، ، تردد، عبورومرور
رفتار: 1 اقدام، حرکت، سلوک، سیره، صفت، عمل، فعل، کردار، کنش 2 روش، سبک، سلوک، روال، سیر، طریقه، مشی، هنجار
رفتگر: پیک‌بهداشت، جاروکش، سپور
رفتن: جارو کردن، روبیدن، روفتن
رفتن: 1 حرکت کردن، ذهاب، عازم‌شدن، کوچ کردن، نقل‌مکان کردن 2 سپری‌شدن، گذشتن 3 شباهت‌داشتن، شبیه‌بودن & آمدن، ایاب
رفتنی: 1 عازم، مسافر 2 محتضر، مردنی
رفته‌رفته: بتدریج، تدریجاً، کم‌کم، یواش‌یواش
رفراندم: همه‌پرسی
رفض: 1 ارتداد، الحاد، بیدینی 2 ترک، رد، طرد
رفع: 1 ازبین‌بردن، برطرف کردن 2 دفع، مدافعه 3 حل، ساماندهی 4 ضمه
رفعت: ارتفاع، اوج، بزرگی، بلندی، تعالی، شرف، علو، والایی
رفق: لطف، مدارا، ملایمت، مهربانی، نرمی
رفقا: احبا، دوستان، رفیقان، صدیقان، همگنان، یاران & دشمنان
رفوزه: ردشده، مردود، ناکام، ناموفق & قبول
رفیع: 1 بلند، مرتفع 2 بلندپایه، بلندقدر، جلیل، شامخ، منیع، والا
رفیق: 1 انیس، حبیب، خلیل، دمخور، دوست، دوستدار، مصاحب، همدم، همراه، همنشین، هم‌نفس، 2 یار، فاسق & دشمن
رفیقه: فاسق، معشوقه، نشمه، & رفیق
رق: 1 بردگی، بندگی، عبودیت، غلامی 2 برگ
رقابت: 1 هم‌چشمی 2 هم‌چشمی کردن، 3 انتظار، توقع، چشمداشت
رقاص: بالرین، پایکوب، رامشگر، رقصنده
رقاصی: پای‌کوبی، دست‌افشانی، رقص، وشت
رقت: 1 تاثر، تالم، دلسوزی 2 لطافت، نازکی، نرمی 3 کم‌رنگی
رقت‌آور: ترحم‌برانگیز، جانگداز، دردناک، رقت‌انگیز، رقت‌بار
رقت‌انگیز: ترحم‌انگیز، ترحم‌برانگیز، رقت‌آور، رقت‌بار
رقص: 1 سماع 2 پایکوبی، دست‌افشانی، وشت 3 بالت، والس
رقعه: 1 پینه، وصله 2 عریضه، مراسله، مکتوب، منشور، نامه، نوشته
رقم: 1 شمار، عدد 2 شماره، عده 3 قلم 4 نمره 5 قسم، نوع 6 خط، دستخط، فرمان 7 علامت، نشان
رقیب: 1 حریف، مدعی، معارض، هماورد، هم‌چشم 2 موکل 3 مراقب، نگهبان
رقیت: بردگی، بندگی، غلامی، & حریت
رقیق: آبدار، آبکی، باریک، تنک، روان، سیال، شل، کم‌رنگ، مایع، نازک، نرم & غلیظ
رقیق‌القلب: احساساتی، حساس، مهربان، نازک‌دل & قسی‌القلب
رقیمه: خط، دستخط، عریضه، مراسله، مرقومه، مکتوب، منشور، نامه، نوشته
رک: آشکار، بی‌پروا، بی‌پرده، بی‌تعارف، بی‌تکلف، ساده، صاف‌وپوست‌کنده، صریح & درلفافه
رک‌گو: صریح، صریح‌اللهجه
رک‌گویی: صراحت، صراحت‌لهجه
رکن: 1 اسطقس، بالار، پایه، ستون، عماد 2 عمده، مهم
رکود: ایستایی، بی‌حرکتی، توقف، خمودی، سکون، کسادی، وقفه، & رونق
رکیک: 1 زشت، سخیف، قبیح، ناپسند، نامعقول 2 سست، ضعیف
رگ: 1 آوند، پی، حبل، عصب، وتر، ورید، وعا 2 عرق، عصب 3 حمیت، غیرت
رگزن: حجام، فصاد
رگزنی: حجامت، فصد
رگل: بی‌نمازی، طمث، عادت، قاعده
رگه: 1 آثار، اثر، رد، نشانه، نشان 2 رشته 3 ریشه
رل: 1 فرمان 2 عمل، کارکرد، نقش، وظیفه
رله: ایستگاه، تقویت، تقویت‌کننده، تقویت‌سازی
رم: 1 رمیدن، فرار، گریز، وحشت 2 اکراه، نفرت 3 رمه، گله 4 دسته، گروه
رمال: دعانویس، ساحر، طالع‌بین، عراف، فالگیر، کاهن، کف‌بین
رمالی: طالع‌بینی، فالگیری
رمان: افسانه، حکایت، داستان، قصه، نوول 
رمان‌نویس: داستان‌نویس، نوولیست 
رمح: زوبین، نیزه
رمز: 1 استعاره، اشاره، ایما، سمبل، کنایه، نکته، نماد، نمون 2 راز، سر 3 فن، قلق، لم
رمزآلود: اسرارآمیز، رازآلود، رازناک، مرموز
رمزی: 1 سری، مرموز 2 سمبلیک، نمادین
رمق: 1 تاب، توان، طاقت، قوت، نا 2 رمه، گله
رمل: 1 ریزه‌سنگ، ریگ، شن، ماسه 2 پیشگویی
رمل‌زار: رملستان، ریگزار، ریگستان، شن‌زار، ماسه‌زار
رملستان: رمل‌زار، ریگزار، ریگستان، شن‌زار، ماسه‌زار
رمنده: 1 گریزان، نافر 2 وحشی 3 رموک
رمه: 1 احشام، رمق، رمک، سیله، فسیله، گله 2 دسته، گروه 3 جیش، سپاه، لشکر
رمه‌بان: چوپان، راعی، رامیار، شبان، گله‌بان
رمیدگی: 1 فرار، گریز 2 بیزاری، کراهت، نفار، نفرت
رمیدن: 1 دورشدن، رمش، رم کردن 2 فرار کردن، گریختن، گریزان‌شدن 3 استیحاش، ترسیدن، وحشت کردن 4 احتراز کردن، دوری‌گزیدن
رمیده: فراری، گریزان
رمیم: پوسیده، فرسوده، کهنه، له
رنج: آزار، اضطراب، الم، اندوه، بلا، تعب، داء، درد، دشواری، زجر، زحمت، سختی، عذاب، غم، کد، گرفتاری، محنت، مرارت، مشقت، مصیبت، ملال، نکبت
رنج‌آور: دردآور، دردانگیز، دردناک، رنج‌آمیز، رنجبار، مشقت‌زا، مولم
رنجبار: دردانگیز، مشقت‌بار، مشقت‌زا، ملال‌آور
رنجبر: زحمت‌کش، کارگر
رنجش: آزردگی، تاذی، دلتنگی، رنجیدگی، شکراب، کدورت، ملال، ملالت، ناراحتی، نقار
رنجور: آزرده، بستری، بیمار، رنجه، علیل، غمگین، مریض، ناتوان، ناسالم، نالان
رنجوری: آزردگی، بیماری، عارضه، علیلی، مرض
رنجه: آزار، افگار، رنجور، زحمت، مزاحمت، ملول
رنجیدگی: آزردگی، تاذی، رنجش، کدورت، نژندی
رنجیده: آزرده، آزرده‌خاطر، افسرده، سرگران، کدر، مکدر، ملول، ناراضی
رند: عیار، زرنگ، قلاش، لاابالی، لاقید، محیل
رندی: زرنگی، زیرکی، عیاری، لاقیدی
رنگارنگ: الوان، رنگ‌برنگ، رنگین، گونه‌گون، متلون، ملون
رنگ: 1 صبغه، فام، گون، لون 2 حیله، مکر 3 طرح، نقش، نقشه
رنگ‌باخته: پریده‌رنگ، رنگ‌پریده، رنگ‌ورورفته، کم‌رنک
رنگ‌پریده: پریده‌رنگ، رنگ‌ورورفته، رنگ‌باخته، مات
رنگرز: صباغ
رنگرزی: صباغت
رنگین: الوان، پرنقش‌ونگار، رنگارنگ، متلون
رنگین‌کمان: آزفنداک، قوس‌وقزح، کرکم
رو: 1 چهره، رخ، رخسار، سیما، صورت، عارض، وجه 2 پررویی، گستاخی، وقاحت 3 رویه، سطح، عرشه & پشت، ظهر
روا: جایز، حق، حلال، سزاوار، شایست، شایسته، مباح، مجاز، مشروع، معقول & ناروا
رواج: تداول، جریان، رایج، رونق، متداول & کسادی
روادید: جواز، ویزا
رواق: ایوان، پیشخانه، درگاه، سایبان، سقف، هشتی
روال: راه، روش، روند، سیاق، سیرت، سیره، شیوه، طریقه، طور، گونه، متد، مشی، منوال، نحو، نمط، نهج، هنجار
روان: 1 رقیق، سیال، مایع 2 جاری، ساری، متداول 3 جان، روح، نفس 4 سلیس، شیوا 5 راهی، روانه، عازم 6 لینت، نرمی & جامد
روانبخش: جانبخش، جان‌پرور، جانفزا، روح‌افزا، روح‌انگیز، روحبخش، روحپرور
روانه: 1 اعزام، گسیل 2 راهی، رونده، عازم
روانی: 1 جریان 2 روحی 3 سلاست، طلاقت
روایت: حدیث، حکایت، داستان، نقل
روایتگر: 1 راوی، محدث 2 داستانسرا، قصه‌گو
روایی: 1 حلیت، سزاواری 2 رواج، رونق
روبان: بند، نوار
روبراه: 1 سالم، مجهز، مرتب 2 آماده، مهیا 3 سرحال، کوک
روبرو: برابر، پیش‌رو، جلو، حضوراً، رویارو، قبال، متقابل، محاذی، مقابل، مواجه، نزد & عقب
روبند: برقع، غشا، ماسک، نقاب
روبنده: برقع، نقاب
روبوسی: مصافحه
روبیدن: جارو کردن، رفتن، روفتن
روح: 1 جان، روان 2 امر، وحی 3 فرشته، ملک 4 صفا & جسد، جسم، کالبد
روح‌الامین: جبرئیل، فرشته، ملک
روحانی: 1 آخوند، کاتوزی، مجتهد، ملا 2 روحی، معنوی، ملکوتی 1 & غیرروحانی 2 جسمانی 
روحپرور: جانفزا، روانبخش، روح‌افزا، روحبخش
روحی: 1 روحانی، معنوی 2 روانی & مادی
روحیات: خلقیات، رسوم، عادات
رود: 1 جدول، جویبار، جوی، رودخانه، نهر 2 جگربند، جگرپاره، فرزند، کودک 3 ساز
رودخانه: رود، شط، نهر
روده‌دراز: پرحرف، پرگو، وراج
روده‌درازی: پرحرفی، پرگویی، وراجی
روز: 1 نهار، یوم 2 دوره، زمان، گاه، وقت & شب، لیل
روزافزون: متزاید
روزانه: روزمره، هرروز، یومیه
روزگار: 1 اوقات، ایام، دوره، زمان، زمانه، ساعت، عمر، عهد، وقت 2 جهان، دنیا، دهر، گیتی
روزمره: روزانه، هرروزه، یومیه
روزن: پنجره، درز، دریچه، رخنه، روزنه، سوراخ، شکاف، شکافتگی، منفذ
روزنامه: 1 جریده، ژورنال، نشریه 2 کارنامه
روزنامه‌چی: خبرنگار، روزنامه‌نویس، ژورنالیست
روزنامه‌نگار: جریده‌نگار، خبرنگار، روزنامه‌نویس، ژورنالیست
روزنامه‌نویس: جریده‌نگار، خبرنگار، روزنامه‌نگار، ژورنالیست
روزنه: پادگانه، پنجره، دریچه، روزن، سوراخ، شکاف، منفذ
روزه: 1 صوم 2 امساک 
روزی: توشه، رزق، روزینه، قسمت، معیشت، نصیب
روسپی: جلب، جنده، خودفروش، زانیه، زناکار، غر، فاحشه، قحبه، لکاته، معروفه، معروفه، نامستور، هرجایی
روسپیگری: جندگی، خودفروشی، فاحشگی، قحبگی
روستا: آبادی، ده، دهات، دیه، رستاق، قریه، قصبه
روستایی: 1 دهاتی، ده‌نشین، روستانشین 2 دهقان، رعیت
روسری: چارق، چارقد، حجاب، مقصوره، مقنعه
روسیاه: بدکار، رسوا، شرمسار، گناهکار، مقصر، ننگ‌آور، ننگین
روسیاهی: افتضاح، خجالت، رسوایی، شرمساری، ننگ
روش: آیین، ادب، اسلوب، باب، راه، رسم، رفتار، روال، روند، رویه، سبک، سنت، سیاق، سیر، سیرت، سیره، شعار، شیوه، طرز، طریق، طریقت، طریقه، طور، عادت، قاعده، قانون، متد، مذهب، مسلک، منوال، نحو، نحوه، نظام، نمط، نوع، وجه، وضع، هنجار
روشن: 1 مشعشع، منور، نورانی، نوردار 2 آشکار، بارز، بدیهی، صریح، عیان، قطعی، مبرهن، محقق، مشخص، مشهود، معلوم، معین، واضح، واضح 3 کوک 4 گویا 5 براق، تابان، جلی، رخشان، متجلی 6 زلال، شفاف & تاریک، تیره، مبهم، ناگویا، کدر، غیر شفاف 
روشن‌بین: تیزبین، تیزچشم، روشن‌ضمیر، عاقبت‌نگر، مال‌اندیش
روشن‌سازی: 1 تنویر، توضیح 2 چراغانی
روشن‌ضمیر: پاکدل، سلیم، سلیم‌القلب، صافدل، صافی‌ضمیر، & تیره‌روان، تیره‌ضمیر
روشن کردن: 1 افروختن 2 باز کردن، راه‌انداختن
روشنایی: روشنی، فروغ، نور & تاریکی، ظلمت
روشندل: اعمی، باریک‌بین، روشن‌بین، نابینا
روشنفکر: فکور، متجدد، منورالفکر & متحجر
روشنی: پرتو، تابش، درخشش، روشنایی، رونق، شعاع، صراحت، ضیا، فروغ، وضوح
روضه: 1 باغ، بوستان، گلزار 2 روضه‌خوانی، عزاداری 3 قبر، گور، مزار
روغن: 1 پیه، چربی، دهن، زیت 2 مرهم
روغن‌دار: چرب، روغنی
روگردانی: اعراض، تمرد، رویگردانی، سرپیچی
روند: جریان، روال، روش، رویه، شیوه، طریقه، منوال
رونده: ذاهب، راهگذر، راهی، رهرو، سالک
رونق: آبادانی، آبرو، آب‌وتاب، اعتبار، پیشرفت، تداول، جلا، جلوه، درخشندگی، رواج، روشنی، عمران، نضج، نمود
رونوشت: سواد، کپی، کپیه، مسوده، نسخه
رونویسی: استنساخ، کپیه‌برداری، نسخه‌برداری
روی: 1 چهر، چهره، رخسار، رخساره، رخ، رو، سیما، صورت، عارض، عذار، گونه، وجه 2 بر، سطح، علو
روی‌بند: برقع، حجاب، روبند
رویارو: برابر، روبرو، متقابل، محاذی، مقابل
رویارویی: تقابل، دیدار، صف‌آرایی، معارضه، مقابله، ملاقات، مواجهه
رویداد: اتفاق، امر، پیشامد، رخداد، عارضه، قضیه، ماجرا، واقعه
رویش: بالش، رشد، روییدن، نشو، نما، نمو
رویگردانی: اعراض، تمرد، روگردانی، سرپیچی
رویه: پهنه، سطح، سطحه
رویه: 1 رفتار، روش، سیرت 2 اسلوب، روند، شیوه، نهج 3 رسم، وضع
رویی: بالایی، فوقانی & تحتانی
روییدن: رویش، نشو، نما، نمو
رها: 1 آزاد، خلاص، فارغ، مرخص، مستخلص، وارسته 2 بی‌بند 3 پراکنده، پرت، ترک، متروک، واگذار، ول، ولو 4 یله 
رها کردن: 1 ترک کردن، ول کردن 2 آزاد کردن، خلاص کردن، رهانیدن، نجات‌دادن
رهاورد: ارمغان، تحفه، ره‌آورد، سوغات، هدیه
رهایش: آزادی، خلاصی، رهایی، نجات، & اسیری
رهایی: آزادی، خلاص، نجات، وارستگی، & اسارت
رهبر: امام، پیشوا، راهبر، راهنما، زعیم، سرکرده، سلسله‌جنبان، قدوه، قیادت، مراد، مقتدا، هادی
رهبری: امامت، پیشوایی، تمشیت، رهنمایی، زعامت، قیادت، ولایت
رهرو: 1 درویش، سالک، عارف 2 راهرو، راهگذر، ، پی‌سپار، رونده
رهزن: حرامی، دزد، راهزن، سارق، عیار
رهسپار: راهگذار، رهسپر، رهگذر، سیاح، عازم، مسافر
رهگذر: 1 راهگذر، رونده، عابر 2 گذرگاه، معبر
رهن: گرو، مراهنه، وثیقه
رهنما: 1 بلد، راهنما، هادی، هدایتگر 2 قافله‌سالار 
رهنمایی: ارشاد، دلالت، رهبری، رهنمونی، رهنمون، هدایت
رهنمود: ارشاد، پند، دلالت، راهنمایی
رهوار: بفرمان، راهوار، سربه‌راه، مطیع، منقاد
رهیدن: 1 خلاصی، نجات 2 رستن 
رهین: 1 درگرو، مدیون، مرهون، مقروض، وام‌دار 2 ضامن، کفیل
رهینه: گروی، مرهون، وثیقه
ریش: 1 زخم، قرح 2 محاسن
ریا: تزویر، تظاهر، حیله، دورویی، ریو، زرق، سالوس، شایبه، ظاهرنمایی، فریب، نفاق & صدق 
ریاست: آقایی، بزرگی، پیشوایی، حکومت، زعامت، سرپرستی، سروری، مدیریت، مهتری
ریاضت: 1 سختی، مرارت 2 تمرین، مشق، ممارست 3 سعی، مجاهدت، مجاهده
ریاضت‌کش: 1 مرتاض 2 زاهد، زهدگرا
ریاکار: دورو، سالوس، ظاهرساز، ظاهرنما، فریبنده، متظاهر، مرائی، مزور، مکار، منافق
ریاکارانه: متظاهرانه، مزورانه، منافقانه
ریاکاری: تزویر، تظاهر، تملق، دورویی، سالوس، ظاهرنمایی، نفاق
ریب: اشتباه، تردید، حقه، ریو، سالوس، شبهه، شک، ظاهرنمایی، فریب
ریبت: تردید، دودلی، شک
ریتم: ایقاع، ضرب، وزن
ریح: 1 باد، دم، نسیم، نفخ 2 بو، رایحه 3 تیز
ریخت: 1 اندام، شکل، صورت، قیافه، هیات، هیکل 2 ریختن
ریز: 1 خرد، کوچک 2 شکسته
ریزش: جریان، چکه، زکام، سیلان
ریزه: تکه، خرده، دانه، ریز، قراضه
ریزه‌خوار: سورچران، سوری، طفیلی
ریسمان: بند، تار، حبل، رسن، رشته، طناب، مقود، نخ
ریسمان‌تاب: رسن‌تاب، ریسمان‌باف، ریسنده، نخ‌تاب
ریسنده: تابنده، ریسمان‌تاب، نخ‌تاب، نخ‌ریس
ریسه: 1 رشته، نوار 2 ضعف، غش
ریش: 1 جراحت، خستگی، زخم، والانه 2 لحیه، محاسن
ریش‌سفید: 1 پیر، سالخورده، کهنسال، مسن، معمر 2 بزرگ، کبیر، معمم
ریشخند: استهزا، تمسخر، شوخی، لودگی، مسخره
ریشخندآمیز: تمسخرآلود، مسخره‌آمیز، تمسخرآمیز
ریشه: 1 اصل، بن، بنیاد، بیخ، پایه 2 رگه 3 جذر، رادیکال
ریشه‌کن: انهدام، قلع‌وقمع، نابود، هدم
ریگزار: رملستان، ریگستان، سنگلاخ
ریم: پلیدی، جراحت، چرک، کثافت
ریم‌آلود: چرک‌آلود، چرکین، کثیف
ریو: حیله، خدعه، دستان، ریب، فسون، مکر، نیرنگ
ریه: جگر، شش
زائو: تازه‌زا، زاج، زاچ
زاپاس: اضافی، رزرو، یدکی
زاد: 1 توشه، خوراک، ره‌توشه، زادراه، قوت‌لایموت 2 فرزند 3 عمر
زادگاه: زادبوم، مسقطالراس، مولد، میهن، وطن
زادن: 1 زادوولد، زایش، زاییدن 2 ایجاد کردن، تولید
زاده: 1 فرزند، مولود، ولد 2 متولد 
زار: 1 پریشان‌حال، ضعیف، ناتوان، نحیف، نزار 2 صرع، غش 3 تضرع، زاری، فغان، ناله 4 بیچاره، خوار، زبون
زارع: برزگر، برزیگر، حارث، دهقان، زراعت‌پیشه، فلاح، کشاورز، کشتکار، کشتگر
زاری: 1 افغان، الحاح، بی‌تابی، تضرع، ضجه، ضرع، فغان، گریه، لابه، ناله، ندبه 2 بیچارگی، خواری
زاغ: 1 زاغج، زاغچه، زغن، غراب، کلاغ 2 کبود 3 زاج
زاغه: آلونک، بیغوله، شکفت، غار، کلبه، کهف، مغاره
زال: سالخورده، سالدیده، سالمند، سپیدمو، کهنسال، مسن & جوان
زالو: شلوک، علق
زامر: زمار، نای‌زن، نی‌زن، نی‌نواز
زانی: بدکار، زناکار، فاسق
زانیه: روسپی، زناکار، فاسقه، معروفه
زاویه: 1 کنج، گوشه 2 بیعت، خانقاه، دیر، صومعه، عبادتخانه، معبد، تکیه 3 خلوتخانه، خلوتکده 4 خانه، مسکن 5 حجره، غرفه
زاویه‌نشین: انزواطلب، خلوت‌گزین، خلوت‌نشین، خلوتی، رهبان، گوشه‌گیر، گوشه‌نشین، معتزل، معتکف، منزوی
زاهد: باتقوا، پارسا، پرهیزگار، عابد، متشرع، متعبد، متقی، معتکف، ناسک & بی‌تقوا
زاهدانه: پارسایانه، پرهیزگارانه، عابدانه، متشرعانه & ناپارسایانه
زایا: خلاق، زاینده، مولد & سترون، عقیم
زاید: 1 اضافه، اضافی، زایده، زیاده، زیادی 2 غیرضروری، غیرلازم & ضروری
زایر: دیدارکننده، زائر، زیارتگر
زایش: 1 تناسل، تولیدمثل، زادوولد، زاییدن 2 تولد، میلاد، ولادت & مرگ
زایل: تباه، زدوده، سترده، محو، معدوم، نابود، نیست
زایمان: زایش، وضع‌حمل
زاینده: زایا، مولد & نابارور
زاییدن: تولید، زایش، ولادت & مرگ
زاییده: 1 متولد، مولود 2 حاصل، نتیجه
زباله: آشغال، خاشاک، خاکروبه
زباله‌دان: آشغالدانی، مزبله
زبان: 1 لسان 2 کلام، لهجه 3 اصطلاح
زبان‌آور: بلیغ، تیززبان، خوش‌صحبت، خوش‌کلام، رسا، سخن‌گزار، سخنور، شاعر، فصیح، ناطق، نطاق
زبان‌آوری: بلاغت، سخنوری، فصاحت
زبان‌باز: چاپلوس، چاخان، چرب‌زبان، زبان‌بمزد، متملق
زبانزد: 1 مثل 2 مصطلح 3 مشهور، معروف
زبانه: 1 سعیر، شعله، لهب، لهیب 2 پره، ناره، میله
زبانی: شفاهی، فمی & قلمی، کتبی
زبده: 1 برگزیده، صفی، گزیده، منتخب 2 سرآمد، ممتاز 3 خلاصه، مجمل، مختصر 4 جوهر، خالص
زبر: بالا، فوق، کسره & پایین، زیر
زبر: خشن، درشت، زمخت، ضخیم، ناصاف & لین، نرم
زبردست: 1 استاد، حاذق، خبره، کاردان، ماهر، متبحر 2 زبل، زرنگ 3 باکفایت، مقتدر
زبردستی: 1 تبحر، چابکی، چالاکی، خبرگی، زرنگی، قدرت، مهارت 2 اقتدار، توانایی
زبری: خشونت، ناهمواری & لینت
زبرین: بالایی، فرازین، فوقانی & زیرین، فرودین
زبل: چموش، زبردست، زرار، زرنگ، زیرک، شیطان & چلمن، دست‌وپاچلفتی
زبون: 1 بیچاره، درمانده، عاجز، ناتوان 2 حقیر، خفیف، خوار، ذلیل 3 پست، جلب، سقط، فرومایه، ناکس 4 مغلوب 5 ضعیف، ضعیف‌النفس، نژند
زبونگیر: ضعیف‌چزان، ضعیف‌کش، عاجزکش & عاجزنواز
زبونی: 1 بیچارگی، درماندگی، عجز، ناتوانی 2 خواری، ذلت 3 پستی، فرومایگی 3 ضعف
زجاج: آبگینه، بلور، شیشه
زجر: آزار، اذیت، تعب، رنج، سختی، شکنجه، عذاب
زحل: کیوان
زحمت: 1 عذاب، مزاحمت، مشقت 2 تعب، تقلا، رنج، سختی، کد 3 آزار، رنجه، محنت 4 تصدیع، دردسر
زحمتکش: رنجبر، زجرکش، ستمکش، سختی‌کش، محنت‌کش
زخم: جراحت، جریحه، خراش، خستگی، ریش، ضرب، قرح، ناسور، نیش
زخم‌زبان: سرزنش، سرکوفت، طعن، طعنه، ملامت، نکوهش
زخمدار: افگار، جریح، زخمناک، زخمی، مجروح، مصدوم، مضروب
زخمه: زخ، شکافه، مضراب
زخمی: افگار، جریح، جریحه‌دار، زخمدار، زخمناک، مجروح
زدایش: ازاله، امحا، پاکسازی، پالودن، زدودن، محو
زدن: 1 نواختن 2 ضرب، ضربه، ضربت 3 دزدیدن، ربودن، قاپیدن 4 ضربان 5 کوفتن 6 شکار کردن، صید کردن 7 اتفاق‌افتادن، واقع‌شدن
زدوبند: بندوبست، تبانی، توطئه، دسیسه، ساخت‌وپاخت
زدوخورد: برخورد، جدال، جنگ، دعوا، کشمکش، نزاع
زدودن: 1 ستردن 2 پاک کردن، محو کردن 3 جلادادن، صیقل‌دادن 4 ازاله، زدایش، محو
زدوده: زایل، محذوف، محو
زده: 1 خورده، ضربت‌دیده، مصدوم، مضروب 2 بی‌رغبت، بی‌میل، دلزده، متنفر، منزجر، وازده 3 بیدخورده 4 بریده
زر: 1 ذهب، طلا، عسجد 2 پول، دینار 3 تمول، ثروت 4 پیر، سالمند، فرتوت، کهنسال 5 زرد، زردفام 1 & فضه، نقره 3 برنا، جوان 
زربفت: زرباف، زربافت، زردوز، زرکش، زری، زری‌دوز
زرادخانه: اسلحه‌خانه، قورخانه
زرار: تردست، چالاک، زبل، زیرک & چلمن
زراعت: 1 حراثت، حرث، زرع، فلاحت، کاشت، کشاورزی، کشت 2 زراعت، مزرعه
زراعت‌پیشه: دهقان، زراع، فلاح، کشاورز، کشتگر
زراندود: مذهب، مطلا
زرتشتی: بهدینی، زردشتی، زندیک، گبر، مجوس
زرخرید: 1 برده، بنده، عبد 2 غلام، کنیز
زرد: 1 صفرا 2 پژمرده، پلاسیده، خشک
زرداب: صفرا، لو
زردشت: زرتشت
زردشتی: زردتشتی، زندخوان، گبر، مجوس
زردفام: اصفر، زردرنگ، زردگون، زرین‌فام، طلایی
زردک: گزر، هویج
زرع: حراثت، حرث، زراعت، کاشت، کشاورزی، کشت
زرق: 1 تزویر، حقه‌بازی، ریا، سالوس، ظاهرنمایی، فریب 2 تزریق
زرگر: جواهرساز، جواهری، طلاساز، طلاکار
زرنگ: 1 باهوش، داهی، زیرک 2 جلد، جلید، چابک، چالاک، چست، ، فرز 3 درس‌خوان 4 رند 5 زبردست، ماهر 5 زبل، شیطان & تنبل
زرنگی: 1 جلد، چابکی، چالاکی، چستی، فرزی 2 باهوشی، زیرکی 3 رندی 4 بی‌باکی 5 زبردستی، مهارت & تنبلی
زره: جوشن، درع
زرین: زرگون، زری، زرین‌فام، طلایی & سیمین
زشت: 1 بدریخت، بدشکل، بدمنظر، بدهیکل، بی‌ریخت، کریه، کریه‌المنظر 2 پچل، بد، سوء، مذموم 3 ذمیمه، رکیک، سخیف، شنیع، فاحش، قبیح، مستهجن، مکروه 4 ناپسند، نازیبا، نفرت‌انگیز، نکوهیده، ننگین & قشنگ
زشت‌خو: بداخلاق، بدخلق، تندخو، عصبی & خوش‌خلق
زشت‌رو: بدگل، بدمنظر، بی‌ریخت، زشت، کریه‌المنظر، کریه‌منظر، ناخوش‌دیدار & خوشگل، وجیه
زشتی: بدی، شناعت، عیب، قباحت، معرت
زشتیاد: 1 شتم، غیبت، مذمت 2 فحش، ناسزا
زعامت: پیشوایی، رهبری، ریاست، سروری، قیادت
زعم: 1 باور، تصور، توهم، حدس، رای، ظن، عقیده، گمان، نظر 2 پایندانی، پذرفتاری، ضمانت، کفالت 3 ریاست، زعامت، سروری
زعیم: پیشرو، پیشوا، رئیس، رهبر، صندید، قاید، مقتدا، مهتر
زغن: خاد، خرجل، زاغ، غراب، کلاغ
زفاف: عروسی، وصلت
زفت: 1 ستبر، سفت، شدید، قوی، هنگفت 2 پر، لبالب، مالامال 3 بسیار، هنگفت 4 مومیایی
زفت: 1 بخیل، لئیم، ممسک 2 بداخلاق، بدعنق، ترشرو، خشن، ستیزه‌خو
زفتی: 1 خشونت، درشت، زمختی، ستبر، فربه 2 امساک، بخل، خست، لئامت
زکام: آنفلوآنزا، چایش، ریزش، سرماخوردگی، نزله
زکی: 1 پاک، پاکیزه، پالوده، مطهر 2 پارسا، مهذب
زلال: پاک، روشن، شفاف، صاف، صافی، گوارا
زلت: خطا، گناه، لغزش
زلزله: پس‌لرزه، زمین‌لرزه
زلف: بشک، جعد، شعر، طره، کاکل، گلاله، گیسو، گیس، مو
زله: بستوه، بیچاره، خسته، درمانده، مستاصل
زمام: افسار، دهانه، عنان، لجام، لگام، مهار
زمامدار: پیشوا، رئیس، سیاستمدار، صندید، مهتر
زمان: 1 دوران، روزگار، زمانه 2 دوره، عصر، عهد، فصل، موسم، نوبت، هنگام 3 فرصت، مجال، وقت 4 مدت، موعد
زمانه: 1 جهان، دنیا، دهر، گیتی 2 دوران، روزگار 3 دوره، زمان، عصر، عهد 4 آفت
زمخت: خشن، درشت، زبر، نابهنجار، ناخوار، ناموزون، ناهنجار & لطیف، نرم 
زمختی: درشتی، زفتی، ستبری & لطافت، نرمی 
زمره: 1 جمع، جمله، عداد، مقوله 2 جماعت، دسته، طبقه، گروه
زمزمه: 1 پچ‌پچ، ترنم، درگوشی، نجوا 2 سرود، نغمه
زمستان: شتا
زمستانی: زمستانه، شتوی
زمهریر: برد، برودت، سرما، صندید، یخزدگی & حرارت، گرما
زمین: 1 ارض، اقلیم، بوم، سرزمین، مرزوبوم 2 حد، مرز 3 تراب، ثری، خاک، گل 4 بر، خشکی 5 ملک
زمین‌دار: فئودال، ملاک، دهقان
زمینگیر: 1 خانه‌نشین، عاجز، علیل 2 ازپاافتاده، افلیج، فلج
زمینه: اساس، سابقه، شالوده، طرح، عرصه، متن، نقشه، نمودار
زمینه‌سازی: تمهیدمقدمه، مقدمه‌چینی
زمینی: ارضی، بری، خاکی، خشکی & آسمانی، بحری، دریایی، سماوی
زن: 1 امراء، نسا 2 بانو، جفت، حرم، زوجه، عیال، متعلقه، منکوحه، همسر 3 پردگی، مستوره & مرد، همسر
زن‌بمزد: جاکش، دیوث، قرمساق، نامرد
زنا: مجامعت، وطی
زنازاده: حرامزاده، غیرزاده، نغیل & حلال‌زاده
زناشویی: ازدواج، مناکحت، نکاح، وصلت & طلاق
زناکار: جلب، روسپی، زانی، شهوی، فاجر، فاسق، معروفه
زنباره: زن‌باز، زن‌پرست، زن‌دوست
زنبیل: تبنگو، سبد، سله
زنجیر: بند، سلسله، غل
زنخ: چانه، ذقن، زنخدان
زنخدان: چانه، ذقن، زنخ
زندان: اسارتگاه، بازداشتگاه، بند، بندیخانه، توقیفگاه، حبس، دوستاق، دوستاق‌خانه، سجن، سلول، سیاهچال، محبس، هلفدونی
زندانی: اسیر، بازداشت، بندی، توقیف، حبس، دربند، شهربند، گرفتار، محبوس
زندخوان: 1 بلبل، عندلیب، هزاردستان 2 زردشتی، گبر، مجوس
زندقه: الحاد، شرک، ارتداد، کفر
زندگانی: 1 حیات، زندگی، زیست، عمر، هستی 2 تعیش، عیش، گذران
زندگی: تعیش، حیات، زندگانی، زیست، هستی
زنده: جاندار، حی، موجود، هست & مرده، میت
زنده‌دل: خرم، خوشحال، خوشدل، سرزنده، شاد & دلمرده
زندیق: بیدین، دهری، کافر، مرتد، مشرک، ملحد & خداباور
زنگار: اکسید، زنگ
زنگارفام: زنگارگون، سبزرنگ
زنگ: 1 جرس، جلاجل، درای، زنگوله، ناقوس 2 اکسیده، زنگار
زنگوله: جلاجل، جلجل، زنگ
زنگی: حبشی، زنگباری، سیاه‌پوست
زننده: 1 ضارب 2 برخورنده، تلخ، تند، سخت، موهن، نیشدار 3 انزجارآور، نامطبوع، نفرت‌انگیز
زنهار: 1 پناه، زینهار 2 امان، مهلت
زوال: اضمحلال، افول، انحطاط، انحلال، انقراض، انهدام، بطلان، ستردگی، سقوط، عدم، محو، مرگ، نابودی، نسخ، نقص، نقصان، نیستی، هلاک
زوال‌ناپذیر: باقی، پایا، پایدار، جاوید، جاویدان، جاوید، سرمد، فناناپذیر، قیوم، لایزال، ماندنی، مستدام، نوشه
زوبین: رمح، شمشیر، مطرد، نیزه
زوج: جفت، شوهر، شوی، مرد، مزدوج، همسر، همسر & فرد
زوجه: بانو، جفت، حرم، زن، همخانه، همسر & زوج
زود: پگاه، سریع، سریعاً، فی‌الحال، گاه & دیر
زودباور: احمق، ساده، ساده‌لوح، کانا، مغفل & دیرباور
زودرس: پیشرس & دیررس
زودرنج: حساس، طبع، منش، نازک، نازک، نازک‌خلق
زودرنجی: حساسیت، نازک‌خلقی، نازک‌طبعی، نازک‌نارنجی، نازنازی
زودگذر: فانی، مستعجل، موقت، موقتی & دیرپا
زور: 1 اجبار، تعدی، جبر، عنف، فشار، قسر 2 توان، قدرت، طاقت، قوت، قوه، نیرو
زورخانه: باشگاه، ورزشگاه
زورستان: غاصب، متعدی
زورستانی: تعدی، دست‌درازی، غصب
زورق: بلم، قایق، کلک
زورکی: اجباری، اکراه، به‌جبر، جبراً، متنکراً & اختیاری
زورگو: جابر، ستمگر، قلدر، مستبد
زورمند: 1 پرزور، تنومند، توانا، زورآور، قوی، نیرومند، یل 2 متنفذ، مقتدر & ضعیف
زوری: اجباری، عنفاً، قسری، متنکراً & اختیاری، دلبخواهی
زوزه: جیغ، ضجه، فریاد، مویه، ناله
زه: آفرین، احسنت، زهاب، مرحبا، نداوت، وتر
زهاب: چشمه، چشمه‌سان
زهد: پارسایی، پرهیزگاری، تعبد، تقدس، تقوا، تورع، ورع & فسق، ناپارسایی
زهدان: بچه‌دان، بون، پوگان، تخمدان، رحم
زهدگرا: تقواگرا، زاهد، متقی، مرتاض
زهر: 1 حمه، رز، سم، شرنگ، شوکران، هلاهل 2 شکوفه، گل، ورد
زهرآگین: زهرآلود، زهردار، سم‌آلود، سمی
زهرآلود: زهرآگین، زهردار، سم‌آلود، سمی، مسموم
زهراب: ادرار، پیشاب، شاش
زهردار: زهرآگین، زهرآلود، سم‌آلود، سمی، مسموم
زهره: 1 جرات، شهامت 2 زهره‌دان، مراره
زهره: ناهید
زهری: زهرآگین، زهرآلود، سمدار، سمی، مسموم
زهوار: حاشیه، کناره، لبه
زهی: آفرین، احسنت، اینت
زی: 1 پیش، سوی، نزد 2 پوشش، کسوت، لباس، هیئت 3 شعار
زیاد: بابرکت، بس، بسیار، بی‌شمار، بی‌نهایت، جزیل، خیلی، عدیده، فراوان، کثیر، معتنابه، مفرط، وافر، هنگفت
زیادت: افزونی، بیشی، فراوانی & قلت، کمی
زیاده‌روی: 1 افراط، تبذیر، تفریط 2 اغراق، مبالغه
زیاده‌طلب: افزون‌خواه، افزون‌طلب، جاه‌طلب، زیادت‌خواه & قانع
زیادی: اضافی، زاید، فرط، فزونی، کثرت، مازاد، مزید، وفور & کمی
زیارت: پابوسی، تشرف، تطوف، حرم، دیدار، طواف
زیارتگاه: حرم، مرقد، مزار
زیارتگر: زائر، زایر
زیان: آسیب، اضرار، تغابن، خسارت، خسران، صدمه، ضرر، غبن، فسوس، گزند، لطمه، مضرت & بهره، سود، منفعت، نفع
زیان‌آور: زیانبار، زیان‌بخش، زیانمند، ضرردار، مضر، ناسودمند & سودمند
زیان‌بخش: زیانبار، زیان‌بخش، مضر، ناسودمند، نامفید & مفید
زیان‌دیده: خاسر، متضرر، مغبون & منتفع
زیانبار: زیان‌آور، زیان‌بخش، مضر & سودبخش
زیانکار: متضرر، مغبون
زیب: آذین، آرایش، تزیین، حلیه، زینت، زیور
زیبا: 1 پریچهر، پریرو، جمیل، خوبرو، خوب‌صورت، خوش‌اندام، خوشگل، خوش‌منظر، رعنا، زیبارو، شیک، صبیح، ظریف، قشنگ، لطیف، لعبت، مطبوع، مقبول، ملیح، نازنین، نیک‌منظر، نیکورو، وجیه، وسیم 2 باطراوت، تماشایی، خوش، شکیل & زشت 
زیبارو: جمیل، خوشگل، زیبا، قشنگ، نیک‌منظر، وجیه & زشت‌رو
زیبایی: جمال، حسن، خوبرویی، صباحت، نیک‌منظری، وجاهت & زشتی
زیبق: جیوه، سیماب
زیبنده: 1 برازنده، درخور، سزاوار، شایسته، شایسته، لایق، مستوجب، مناسب 2 آراسته، چشم‌نواز، خوش‌نما
زیت: چربی، دهن، روغن
زیر: پایین، تحت، ته، ذیل & بالا، زبر، فوق
زیرا: برای‌اینکه، چون
زیرانداز: تشک، زیرافکن، مفرش، نهالی & روانداز
زیرجامه: پیژاما، پیژامه، زیرپوش، شلوار
زیرجلکی: درخفا، زیرپرده، زیرجلی، نهانی & آشکارا
زیرجلی: درخفا، زیرپرده، محرمانه، مخفیانه & آشکار
زیردست: 1 دونپایه، فرودست، مادون، مرئوس 2 مطیع، مقهور 3 نوچه & بالادست
زیرزمینی: دخمه، سردابه، سرداب، نقب
زیرشلواری: ازار، پیژامه، پیژاما، تنبان
زیرکانه: استادانه، ماهرانه، محیلانه، هوشمندانه، هوشیارانه
زیرک: 1 باذکاوت، باهوش، بیدار، تیزخاطر، تیزرای، تیزهوش، خردمند، دانا، داهیه، داهی، ذکی، زرار، زرنگ، عاقل، فرزانه، فطن، مراقب، مواظب، نبیل، نبیه، وقاد، هوشمند، هوشیار 2 زبل، محیل، ناقلا & پخمه
زیرکی: بصارت، بصیرت، چاره‌گری، دها، شطارت، فراست، فطنت، کیاست، هشیاری، هشیاری، هوش، هوشمندی، هوشیاری & پخمگی
زیرین: پایینی، تحتانی، فرودین & بالایی، زبرین
زیست: تعیش، حیات، زندگانی، زندگی، زیستن & ممات
زیلو: جاجیم، فرش، گبه، گلیم
زین: بند، سرج، فتراک
زینت: آذین، آرایش، پیرایه، تزیین، حلیه، زیب، زیب، زیور
زینهار: امان، زنهار
زینهاری:، پناهجو، پناه‌خواه، متوسل، ملتجی
زیور: آذین، آرایش، پیرایش، پیرایه، تزیین، زیب، زینت
ژاژ: بیهوده، ترهات، چرند، مزخرف، مهمل، یاوه
ژاژخا: بیهوده‌گو، هرزه‌درا، هرزه‌لاف، ، یاوه‌درا، یاوه‌سرا
ژاژخایی: بیهوده‌گویی، هرزه‌درایی، یاوه‌درایی، یاوه‌سرایی
ژاله: 1 بشک، جلید، شبنم، طل 2 جاله
ژاندارم: امنیه
ژتون: بن، کوپن
ژرف: عمق‌دار، عمیق، گود، نغول
ژرفا: 1 ژرفنا، عمق، قعر، گودی 2 غور، کنه
ژرف‌بین: دوراندیش، ژرف‌نگر، عاقبت‌اندیش، غوررس
ژرف‌نگر: دقیق، ژرف‌بین، عاقبت‌اندیش
ژرفنا: 1 ته، عمق، قعر 2 غور
ژست: ادا، اطوار، حرکات، قیافه
ژله: لرزانک
ژن‌شناسی: ژنتیک
ژنتیک: ژن‌شناسی
ژند: 1 پاره، خرقه، کهنه 2 آتش‌زنه، چخماق
ژنده: پاره، پاره‌پوره، پوسیده، خرقه، خلق، غاز، فرسوده، کهنه، مندرس
ژنده‌پوش: پاره‌پوش، خرقه‌پوش، کهنه‌پوش
ژنراتور: دینام، دینامو، مولد
ژنرال: امیر، سپهبد، سرتیپ، سردار، سرلشکر، میر
ژورنال: روزنامه، مجله، مجله‌مد
ژورنالیست: جریده‌نگار، خبرنگار، روزنامه‌چی، روزنامه‌نگار
ژولیدگی: آشفتگی، پریشی، شوریدگی
ژولیده: آشفته، پریشان، درهم، کالیده & بسامان، مرتب
ژیان: 1 خشمگین، دمان، غضبناک 2 درنده، سبع
ژیگولو: فکلی، قرتی & ژیگولت
سئانس : 1 جلسه، نشست، مجلس، اجلاس 
سئانس : نشست، اجلاس، جلسه 
سائس : دیان، دیپلمات، سیاس، سیاستمدار & بی‌سیاست 
سائل :صفت 1 سایل، فقیر، گدا، متکدی 2 پرسشگر، پرسنده & 2 پاسخگو 
ساباط : 1 دالان، راهروسرپوشیده، معبر مسقف، گذرگاه سقف‌دار 2 سایبان، سایه‌گاه 
ساب :
سابح : 1 شناگر 2 شناور 3 اسب 4 اسب تیزتک 
ساب دادن : سابیدن، ساییدن، پرداخت کردن، صیقل دادن 
ساب رفتن : ساییده شدن، سابیده شدن، پرداخته شدن، صیقل یافتن 
سابع : هفتم، هفتمین، هفتمی 
سابغ : تمام، کامل & ناقص
سابق‌الذکر : فوق‌الذکر، مذکور، مزبور، یادشده & اخیرالذکر
سابقسابق :صفت 1 پیش، پیشین، قبل، قبلی، گذشته & پس‌رو، پسین 2 پیشقدم، مقدم 3 سبقت‌گیرنده، پیشرو 4 عقل، خرد 
سابقه : 1 پرونده، پیشینه 2 تاریخ، تاریخچه 3 زمینه 4 دیرینگی، قدم، قدمت 5 عنایت الهی 6 تقدیر 7 آشنایی 
سابقه‌دار : 1 باسابقه 2 بدسابقه، پیشینه‌دار، مجرم، پرونده‌دار & خوش‌سابقه
سابقه داشتن : 1 باسابقه بودن، بدسابقه بودن، پیشینه داشتن، پیشینه‌دار بودن، مجرم بودن 2 آشنایی داشتن، مسبوق بودن 
سابقه شدن : 1 سنت‌شدن، رسم شدن، عادت شدن 2 پیشینه شدن، به جا ماندن، اثر به جا گذاشتن 
سابوتاژ : 1 خرابکاری 2 کارشکنی، اخلالگری 
سابیدن : 1 ساییدن، سودن 2 کوبیدن، نرم کردن 3 سوهان زدن، صیقلی کردن 4 زدودن 5 پاک کردن، جلا دادن، صیقل دادن، براق کردن 
سابیده : 1 ساییده، سوده 2 کوبیده، نرم 3 زدوده 
ساپورت : پشتیبانی، حمایت، یاریگری 
ساتراپ : 1 استاندار، والی 2 شهربان، حاکم 
ساتر : 1 پرده‌پوش، پوشاننده، پوشنده، رازپوش، سرپوش 2 پوشش 3 عیب‌پوش & پرده‌در، افشاگر 
ساتگین : 1 پیاله، جام، ساتگین، ساغر، صراحی، مینا 2 شراب، باده، می 
ساج : 1 تابه، تاوه 2 بالاپوش، طیلسان 3 درخت ساک 4 مرغ کنجدخوار، کنجدخوراک 
ساجد : سجده‌کننده، سجده‌گر، سجاد 
ساچمه : 1 گلوله ریز سربی 2 گوی پولادین 
ساحت : 1 پهنه، پیشگاه، جولانگاه، محوطه، عرصه، قلمرو، گستره، میدان 2 حیاط، صحن، فراخنا، فضا، قلمرو 3 ناحیه 4 مرتبه، حد، سطح 5 درگاه، آستانه 
ساحر : 1 افسونگر، جادوگر، سحار 2 کاهن، نفاث
ساحره : جادوگر، افسونگر (زن) 
ساحری : 1 افسونگری، جادوگری، 2 سحر، شعبده 3 شعبده‌بازی 
ساحل : شاطی، عراق، کرانه، کنار، کناردریا، کناره‌ور
ساحل گرفتن : پهلوگرفتن، لنگر انداختن & بادبان برافراشتن 
ساحل‌نشین : 1 ساحلی 2 ساکن کناردریا، بندری، بندرنشین 3 کناره‌نشین 
ساختار : 1 قالب، فرم، شکل 2 بافتار 3 ساختمان 4 اسکلت 5 بنیاد، بنا 
ساختارگرایی :ساختارگرایی & ساختارشکنی 
ساخت : 1 ساختن، 2 صنع، صنعت 2 محصول، مصنوع 3 شکل، نقشه 4 ساختمان 5 ساختار 6 سازوبرگ 7 ساز، سامان 
ساخت‌گرا :صفت ساختارگرا & ساختارشکن 
ساختگی : تصنعی، جعلی، غیرواقعی، دروغین، کاذب، مجعول، مصنوعی & طبیعی
ساختمان : 1 بنا، ساخت، عمارت 2 آپارتمان، خانه، ویلا 3 ساختار 4 نهاد، وضع 5 معماری 
 ساختن :اسم 1 آفریدن 2 احداث کردن، ایجاد کردن، بوجود آوردن، پدیدآوردن، خلق کردن، احداث، صنع 3 بنا کردن، ساختمان کردن، درست کردن، به عمل آوردن، عمارت کردن 3 تهیه کردن، فراهم آوردن، تدارک دیدن، مهیا کردن 4 پختن، طبخ کردن 5 ابداع کردن
ساخت‌وپاخت : 1 بندوبست، تبانی، توطئه، دسیسه، زدوبند 2 سازش 3 قرارومدار (پنهانی) 
ساخت‌وپاخت کردن: بندوبست کردن، تبانی کردن، توطئه کردن، دسیسه چیدن، زدوبند کردن، سازش کردن 
ساخت‌وساز : ساختمان‌سازی، بناسازی، خانه‌سازی 
ساخته :اسم 1 صنع، مصنوع 2 پرداخته 3 آماده، مهیا 4 جعلی، ساختگی 5 سروده 
ساخته‌وپرداخته :حاضر، آماده، مهیا 
ساخلو : پادگان، سربازخانه
سادات : سیدها، سیده‌ها 
سادس :قید ششم 
سادگی : 1 بی‌آلایشی، بی‌نقشی 2 بیرنگی، بی‌غل‌وغشی، پاکی 3 زودباوری، ساده‌لوحی، پخمگی & رندی 4 ساده‌دلی، بی‌ریایی، 5 بساطت 6 آسانی، سهولت
ساده : 1 آسان، سهل، میسر & مشکل، مغلق، پیچیده، شاق 2 بی‌آلایش، بی‌نقش 3 امرد، نرم‌بروت، نوخط 4 خوش‌باور، خوش‌خیال، زودباور، ساده‌لوح & رند، تودار 5 ابله، بله، مغفل، نادان 6 بی‌آلایش، بی‌تکلف، وضیع 7 بسیط، بی‌آمیغ، مفرد & سخت، نقشدار، مرکب
ساده‌دلانه : صادقانه، ساده‌لوحانه 
ساده‌دل : 1 بی‌شیله‌پیله، خوش‌باور، زودباور، ساده‌لوح & تودار، دیرباور 2 روراست، صادق، بی‌تزویر 
ساده‌رو : 1 نوجوان، نابالغ 2 امرد 
ساده‌لوح : 1 احمق، بی‌شیله‌پیله، خوش‌باور، زودباور، ساده، ساده‌دل، ساده‌نگر، صاف‌وصادق، ضعیف‌العقل، کودن، مغفل، هالو 2 سلیم، پاکدل، صافی‌ضمیر 
ساده‌لوحی : خوش‌باوری، خوش‌گمانی، زودباوری & دیرباوری
ساده‌نگر : خوش‌باور، زودباور، ساده‌دل، ساده‌لوح، مغفل
ساده‌نگری : خوش‌باوری، زودباوری، ساده‌دلی، ساده‌لوحی، ساده‌اندیشی 
سادیسم : 1 جنون مردم‌آزاری 2 شهوترانی توام بابی‌رحمی 
سارا :اسم 1 عنبرسارا، مشک 2 بی‌غش، خالص & ناخالص 3 زبده 
ساربان : ساروان، شتردار، شتربان، قافله‌سالار & کاروانی 
ساربانی : ساروانی، شتربانی، قافله‌سالاری، شترداری 
سار :صفت 1 سارنگ 2 رنج، محنت، درد 3 شتر 4 پرده، ساره 5 نشاطآور، نشاطانگیز، شادی‌زا 
سارق : 1 حرامی، دزد، راهزن، شبرو، طرار، قطاع‌الطریق 2 جیب‌بر 3 غارتگر 4 عیار 
ساروان : ساربان، شتربان، قافله‌سالار & کاروانی
ساروق : 1 بقچه، بغچه 2 سفره 3 دستار، سربند 
ساری : 1 شایع، واگیر، سرایت‌کننده 2 جاری، روان & راکد 3 نافذ 4 سار، سارنگ 5 فوطه، چادر، پوشش، جامه (زنان‌هندی)
ساز : 1 ارغنون، تار، سه‌تار، چنگ، رود، عود 2 تجمل، برگ، دستگاه 3 ساخت، سامان 4 تحمل، سازگاری، سازش 5 خدعه، فریب، مکر، نیرنگ 6 تدارک، تهیه 7 جامه، رخت، لباس 8 بنه، توشه، زاد سفر 9 راه، روش، طریق، شیوه 01 نفع، سود 11 آرایش، آما
ساز زدن : نواختن، نوازندگی کردن 
ساززن : چنگی، خنیاگر، مطرب، نوازنده، تارزن 
سازش : آشتی، اصلاح، توافق، سازگاری، سلوک، صلح، موالفت، مدارا، مصالحه، موافقت، هم‌دستی & ناسازگاری، بدسلوکی 
سازش‌پذیر : آشتی‌جو، آشتی‌طلب، سازشکار، قابل‌انعطاف، منعطف، انعطاف‌پذیر & سازش‌ناپذیر
سازش دادن : 1 سازگار ساختن، سازگار کردن، جور کردن، متجانس کردن، وفق دادن 2 هم‌آهنگ کردن، تطبیق دادن، آشتی دادن، صلح دادن، موافق ساختن 
سازش داشتن : هماهنگ‌بودن، توافق داشتن، سلوک کردن، مدارا کردن، سازگار بودن & ناسازگار بودن 
سازش‌کار، سازشکار : 1 آرامش‌طلب، آشتی‌طلب، سازشگر، صلحجو، مصالحه‌جو & سازش‌ناپذیر 2 بندوبست‌چی 
سازش کردن : 1 صلح کردن، آشتی کردن، رفع اختلاف کردن، توافق کردن، به موافقت‌رسیدن، مصالحه کردن، سازگارشدن، اصلاح کردن & ناسازگاری کردن، مخالفت کردن 
سازشگر : آرامش‌طلب، آشتی‌خواه، صلحجو & جنگ‌طلب
سازش‌ناپذیر : 1 تاثیرناپذیر، سرسخت، توصیه‌ناپذیر، نفوذناپذیر، ناسازگار، انعطاف‌ناپذیر & سازش‌پذیر 2 خشک، لجوج، یکدنده، انعطاف‌ناپذیر & انعطاف‌پذیر 3 مقرراتی 
ساز کردن : 1 آغاز کردن، آغازیدن & خاتمه دادن 2 آهنگ کردن، عزم کردن، قصد کردن 3 آراسته کردن، آماده کردن 4 کوک کردن، هم‌نوا ساختن 
سازگار : 1 آمیزگار، خوش‌معاشرت، ملایم‌طبع 2 بساز، جور، سازوار، قانع، خرسند، کوک، متجانس & ناسازگار، نامتجانس 3 مساعد، مناسب، موافق 4 هم‌آهنگ، هم‌آواز & ناهم‌آهنگ 5 گوارا، مهنا 
سازگار شدن : 1 سازوارشدن، موافق شدن & ناسازگار شدن 2 هم‌آهنگ شدن، مطابقت داشتن & ناهم‌آهنگ‌شدن 
سازگاری : 1 تحمل، سازش، موالفت، مماشات، موافقت 2 توافق، تناسب، سازواری 3 هم‌آوازی، هم‌آهنگی، هم‌خوانی، هم‌نوایی & ناسازگاری 4 خرسندی، قناعت 
سازگاری داشتن : 1 هم‌آهنگی داشتن، سازگاری داشتن، موافق بودن & ناهم‌آهنگ بودن 2 هم‌دل بودن، مماشات کردن، سازش کردن، توافق داشتن & ناسازگاری‌داشتن 3 تناسب داشتن، هم‌خوانی داشتن & نامتناسب بودن 
سازگاری کردن :بردباری نشان دادن، مماشات کردن، تحمل کردن، هم‌آوازی کردن 
سازمان : 1 اداره، بنگاه، بنیاد، تشکیلات، دستگاه، موسسه 2 نظم و ترتیب، سروسامان 3 مجموعه کارمندان، پرسنل 4 نامه 
سازمان دادن : 1 مرتب کردن، نظم دادن، سامان دادن & درهم‌ریختن، نابسامان کردن 2 تشکیلات، برنامه‌ریزی 
سازماندهی : تنسیق، تنظیم، سامان‌دهی، نظم
سازمان‌دهی کردن: سازمان دادن، نظام‌دهی کردن، سازمند کردن 
سازمانی : تشکیلاتی، اداری 
سازمند : 1 آماده، آراسته، ساخته، مجهز، مهیا & ناسازمند 2 منظم، مرتب، اسلوب‌مند & نامنظم، مغشوش 3 سازور، سازمان‌یافته 4 درخور، لایق، سزاوار 
سازمند کردن : منظم کردن، مرتب کردن، سازمان‌یافته کردن، اسلوبمند کردن 
سازندگی : 1 آبادسازی، عمران 2 ابداع، اختراع 3 آفرینش، خلق 4 خلاقیت 5 جعل 6 نوازندگی 
سازندگی کردن : 1 آباد کردن، عمران کردن، آباد ساختن & تخریب کردن، ویران کردن 2 ایجاد کردن، ساختن 3 نوازندگی کردن، نواختن، خنیاگری کردن 
سازنده : 1 صانع 2 بنا، معمار 3 آبادگر 4 مبدع، مبتکر، مخترع 5 خلاق 6 آفرینشگر، پدیدآوردنده 7 کارساز، گره‌گشا 8 مفید، سودمند 9 جاعل 01 نوازنده 11 تنظیم‌کننده 
سازوار : 1 موافق، سازگار 2 شایسته، درخور، سزاوار، مناسب 
سازواره : ارگانیسم، اندام‌واره 
سازواری : توافق، سازگاری، موافقت، هم‌آوازی، همدلی & ناسازواری، ناهمدلی 
سازوبرگ : 1 اسلحه، تجهیزات، یراق 2 باروبنه، اسباب، لوازم 
سازور : 1 آماده، سازمند، مستعد، مهیا & ناسازور، نامهیا 2 ساخته، پرداخته 
سازوکار : مکانیسم، ساخت‌وکار، روال‌کار 
سازه : 1 عامل، فاکتور 2 ساختار 3 واحد ساختار، عناصر ساختار 4 واحد نحوی، مولفه (درجمله) 
ساطع : 1 براق، پرتوافکن، تابان، درخشان، درخشنده & تار، کدر 2 آشکار، نمایان، هویدا 
ساطع شدن : 1 درخشیدن، تابیدن 2 پراکنده شدن، منتشر شدن 
ساطع کردن : 1 تاباندن، پرتو افکندن 2 پراکندن، افکندن، منتشر کردن 
ساطور : کارد بزرگ 
ساعت زدن : ثبت کردن(ساعت ورود و خروج، ساعت حرکت وسائطنقلیه) 
ساعت : 1 گاهنما، وقت‌نما، زمان‌سنج 2 روزگار، زمان، وقت، هنگام 3 واحد زمان، شصت دقیقه 4 رستاخیز، قیامت 
ساعدبند : بازوبند، دستوانه
ساعد : 1 ساق‌دست، فاصله بین‌مچ و آرنج & بازو، عضد، مرفق 2 ساق 3 دسته & پایه 
ساعی : 1 تلاشگر، سخت‌کوش، فعال، کوشا، کوشنده، مجد & کاهل 2 سخن‌چین، غماز 
ساغر : 1 پیاله، پیمانه، جام 2 باده، صبوح، صبوحی، صهبا، غارج، مل، می
ساغر زدن : ساغر کشیدن، شراب خوردن، شراب نوشیدن، باده‌گساری کردن، می زدن، باده نوشیدن، باده‌نوشی کردن 
ساغرنوش : باده‌نوش، باده‌گسار، می‌نوش، میگسار، می‌خوار، ساغرکش 
ساغرنوشی : باده‌گساری، باده‌نوشی، میگساری، می‌خواری، می‌نوشی 
ساغری : 1 چرم دباغی‌شده، کیمخت 2 تیماج، 3 کفل اسب 
سافل :s e 1 پایین، تحت، زیر، دون، فرود & بالا، فراز 2 پست 3 نشیب & فراز 3 فرومایه، زبون، سفله، دنی 
ساق : 1 اندام مابین زانو و مچ پا 2 پاچه حیوانات 3 پایه 4 ساقه، تنه 
ساق‌دوش : 1 شاه‌بالا، همراه، ملازم (داماد یا عروس در شب زفاف)
ساقط : 1 افتاده، فروافتاده، فتاده 2 حذف‌شده 3 سقطشده 4 پست، فرومایه، ناکس، دنی 5 زایل‌شده 6 مضمحل‌شده 
ساقط شدن : 1 برکنارشدن، معزول شدن 2 افتادن، فرو افتادن 3 فرود آمدن 4 سقط شدن 5 از بین رفتن، زایل‌شدن 
ساقط کردن : 1 برانداختن، برکنار کردن، معزول کردن 2 انداختن، افکندن، سقط کردن، از بین بردن، زایل کردن 
ساقه : 1 اساس 2 پایه، تنه، درخت 3 عقبه سپاه، عقبه لشکر & 2 جلودار، طلایه
ساقی : 1 ایاغچی، چمانی، شرابدار، قدح‌پیما، سبوکش، نوشگر & میگسار، شرابخوار 2 محبوب، معشوق 3 پیر، مراد 4 خدا 
ساقیگری : چمانی، شرابداری، نوشگری & میگساری، شرابخواری
ساکت : 1 آرام، بی‌سروصدا، بی‌صدا 2 خاموش، خموش، سربه‌زیر 3 دنج، راحت، صامت & شلوغ
ساکت شدن : آرام شدن، آرمیدن، آسودن، خاموش شدن، خموشی گزیدن، آرام گرفتن 
ساکت کردن : 1 آرام ساختن، خاموش کردن 2 تشنج‌زدایی کردن 
ساک : 1 خریطه، کوله‌پشتی، کیف 2 کیسه، توبره، چنته 3 آش‌غوره 
ساکن :صفت 1 اهل، باشنده، سکنه، ماندگار، متوطن، مستقر، مقیم 2 آرام، آرمیده، بی‌جنبش، بی‌حرکت، راکد 3 غیرمتحرک 4 ثابت 5 مجزوم 
ساکن ساختن : 1 فرونشاندن، تسکین یافتن 2 آرام کردن، مطمئن ساختن، آرامش دادن 
ساکن شدن : 1 سکناگزیدن، جا گرفتن، مسکن گزیدن، اقامت کردن، متوطن شدن، مقیم شدن، مستقر شدن، استقراریافتن، ماندگار شدن 2 ایستادن، متوقف شدن، بی‌حرکت ماندن 3 آرام شدن، تسکین یافتن 
ساکن کردن : 1 سکنادادن، مسکن دادن 2 تخت‌قاپو کردن 3 مستقر کردن 4 آرام کردن، فرو نشاندن، تسکین دادن 
سالار :اسم 1 باشلیق، سپهسالار، سردار، فرمانده 2 پیر، ریش‌سفید، کهنسال، مسن 3 رئیس، سرور، شاه 4 بزرگ، مهتر 5 رهبر 6 ممتاز، برجسته، عالی 
سالاری : ریاست، سروری، مهتری 2 سرداری، فرماندهی 3 حکومت 4 پادشاهی، سلطنت 5 پیری، سالمندی، کهنسالی
سالانه : سالیانه، سالاسال، هرسال، همه‌ساله 
سالب : 1 سلب‌کننده، نفی‌کننده، نافی 2 رباینده، غارتگر 3 سالبه & موجبه 
سال‌خوردگی، سالخوردگی: 1 پیری، سالمندی، کهنسالی، کهولت & جوانی، شباب 2 دیرینگی، قدمت 3 کهنگی
سال‌خورده، سالخورده:صفت پیر، زال، سالمند، شیخ، فرتوت، کلان‌سال، کهنسال، مسن، معمر & خردسال، کم‌سن
سالدات : سرباز، سپاهی 2 سربازروسی 
سال‌دیده، سالدیده :صفت پیر، پیروپاتال، جاافتاده، زال، سالمند، مسن & جوان، کودک
سالک :صفت 1 درویش، صوفی، عارف 2 رونده، رهرو 3 پیرو
سالکی : 1 سالک‌دار 2 مبتلابه سالک 
سال‌گذشته : پار، پارسال
سال‌گرد، سالگرد : 1 سال‌روز، سال‌گشت 2 سال مرگ 
سال گرفتن : مراسم‌گرفتن، برگزار کردن، (سال‌روز درگذشت) 
سالم : 1 تندرست، سرحال، صحیح‌المزاج، قبراق & ناسالم 2 بی‌عیب، صحیح، بی‌گزند، درست، روبه‌راه، صحیح 3 بهداشتی & غیربهداشتی 4 منزه، پاک 
سالم‌سازی : بی‌خطرسازی، ایمن سازی 
سالمند :صفت پیر، جاافتاده، زال، سالخورده، سالدیده، کلان‌سال، کهنسال، مسن، معمر & جوان
سال‌نامه، سالنامه : تقویم، سالنما، گاه‌شمار، نشریه (سالیانه) 
سالن : تالار، سالون 
سال‌نما، سالنما : تقویم، گاه‌شمار 
سال : 1 واحد زمان ( 563 روز، دوازده ماه)، عام، سنه 2 پایه، کلاس، دانشپایه 3 طول عمر، سن، زاد، عمر 4 دوره فعالیت(سازمان، موسسه) 5 تاریخ 6 مراسم سال‌روزدرگذشت 7 ساج 8 چوب ساج 9 کشتی، جهاز 
سالوس :اسم 1 تزویر، تلون، حیله، خدعه، دورویی، ریا، ریاکاری، ریب، زرق، ظاهرنمایی، فریب، منافقت، نفاق 2 چاپلوس، چرب‌زبان، متملق 3 تملق، چرب‌زبانی، فریبکاری 4 شیاد، ظاهرنما، فریبنده 
سالوس ورزیدن : 1 ریاورزیدن، ریاکاری کردن، دورویی کردن، ظاهرنمایی کردن 2 مکر ورزیدن، خدعه کردن، سالوس کردن 
سالوسی : 1 ریاکاری، حیله‌گری، دورویی 2 ریاکار، حیله‌گر، دورو، سالوس‌گر 
سالیان :e 1 سال‌ها، مدت‌ها 2 سنوات 
سامان بخشیدن :سامان دادن، مرتب کردن، نظم دادن، رونق‌بخشیدن & نابسامان کردن
سامان : 1 خطه، سو، قلمرو، کران، مرز، حد، سرحد، ناحیه، منطقه 2 ابزار، اثاث، اسباب، وسایل 3 انتظام، ترتیب، نظام، نظم 4 خانمان، ماوا، محل، مقام، مکان، منزل 5 کالا، متاع 6 ثروت، دولت، مکنت 7 رواج، رونق، آرام، راحت، قرار 8 منطقه، مکا
سامان دادن : 1 نظم‌دادن، مرتب کردن، انتظام بخشیدن، درست کردن 2 سروسامان دادن، سامان‌دهی کردن 
سامان‌دهی، ساماندهی :مرتب‌سازی، تنسیق، تنظیم 
سامان گرفتن : 1 منظم شدن، مرتب شدن، درست شدن 2 سروسامان گرفتن، سامان یافتن 
سامانه : 1 جهاز، دستگاه 2 نظام، سیستم 3 الگو 
سام :صفت 1 بیماری، مرض، ناخوشی 2 ورم، آسم 3 سرسام، دوار 4 خیزران 5 سمی، زهردار، خطرناک، زهرناک & بی‌زهر، غیرسمی 6 آتش & آب 
سامع : سمیع، شنوا، شنونده، مستمع & قایل
سامعه : شنوایی، گوش & گویایی
سانحه : اتفاق، پیشامد، تصادف، حادثه، رزیه، عارضه، فاجعه، واقعه
سان : 1 روش، طرز، گونه، نمط 2 رژه، مارش، مشق 3 قرین، مانند، مثل 4 رسم، قاعده، قانون 5 پاره، حصه 6 خوی، عادت 
سانسور : 1 تفتیش، کنترل، ممیزی 2 حذف 3 قیچی 
سانسورچی : ممیز، مامورسانسور 
ساو : 1 باج، پاژ، خراج، مالیات 2 براده طلا 
ساویز : خوش‌خلق، نیک‌خو، خلیق & بدخلق، بدخو 
ساویس : 1 ارزشمند، گران‌مایه 2 نفیس 3 پنبه‌زده‌شده 
ساهی : خطاکار، سهوکننده، غافل، فراموشکار 
سایبان : 1 آفتاب‌گردان، سایه‌پوش، سایه‌گاه، آلاچیق، سایه‌بان، سایه‌وان، شامیانه، چتر، سایه‌پوش، سایه‌گاه، عرش، نش 2 چادر، شامیانه، سراپرده، خیمه 
سایت : 1 سکوی پرتاب موشک 2 محل استقرار رادار 3 کارگاه ساختمانی 4 کارخانه 5 مرکز مجازی در اینترنت 
سایر :اسم 1 دگر، دیگر، غیر & همان، همین 2 روان، ساری، سیرکننده 4 باقی، بقیه، جمیع، همه 5 رایج، متداول، جاری 
سایرین : دیگران، افراد دیگر، اشخاص دیگر & همان‌ها، همین‌ها 
سایس : 1 مدیر، مدبر، کاردان 2 سیاستمدار، باسیاست 3 باکیاست 
سایش : اصطکاک، خراش، مالش، مس
سایل : 1 فقیر، گدا، متکدی، ونگ، دریوزه، مفلس & بی‌نیاز، غنی 2 پرسشگر، پرسنده & جواب‌گو، مجیب، پاسخ‌ده 3 جاری، روان، سیلان‌کننده 
سایه افکندن : 1 سایه کردن، سایه گستردن، سایه انداختن 2 مستولی‌شدن، چیره شدن، حکم‌فرما شدن 3 التفات کردن، توجه کردن، عنایت کردن 
سایه‌افکن : سایه‌دار، سایه‌گستر، سایه‌انداز 
سایه‌پرست :صفت 1 فاسق، اهل فسق‌وفجور 2 زانی، زناکار 3 رفاه‌زده 
سایه‌پرورد : 1 سایه‌پرورده، راحت‌طلب، تن‌آسا، سایه‌نشین 2 آسوده 3 مفت‌خور 
سایه‌دار : سایه‌گستر، سایه‌انداز، سایه‌افکن، سایه‌ور، طلیل & بی‌سایه 
سایه‌روشن : 1 تاریک‌روشن 2 تیره‌روشن 
سایه : 1 شبح، ظل، نسار، نش 2 پناه، حمایت 3 توجه، عنایت 4 اثر، تاثیر، نتیجه 5 نفوذ 6 حشمت، بزرگی، جلال 7 غیرواقعی، صوری 8 وهمی، موهوم 9 نقاطتیره‌تر (در نقاشی) 
سایه‌گاه : سایبان، سایه، مظله، نش
سایه گستردن : 1 سایه افکندن، سایه انداختن، سایه کردن 2 پوشاندن، پنهان کردن 3 تحت حمایت قراردادن 
سایه‌وار :صفت q شبح‌وار، سایه‌سان، شبح‌مانند 
ساییدگی : سابیدگی، سابیده‌شدگی 
ساییدن : 1 سابیدن، سودن 2 خرد کردن، کوبیدن، نرم کردن 3 سوهان زدن، صیقلی کردن 4 زدودن 5 جلا دادن، صیقل‌دادن 6 مالیدن 
ساییده : 1 سابیده، سوده & ناسوده، نساییده 2 کوبیده، نرم 3 سوهان‌زده، سوهان‌خورده، صیقلی 4 زدوده 
سبابه : انگشت دوم، انگشت‌شهادت، انگشت اشاره & ابهام، خنصر، بنصر 
سباح : آب‌ورز، شناگر، شناور
سباحت : 1 آب‌بازی، شنا، شناگری، شناوری 2 شنا کردن، شناور شدن 
سباخ : کویر، شوره‌زار، لم‌یزرع، نمکزار & مزروع
سباع : درنده‌ها، جانوران، سبع‌ها، ددان 
سباعی : هفت‌تایی، هفت‌حرفی، هفت‌رکنی 
سبب : 1 انگیزه، جهت، دلیل، علت، منبع، موجب 2 باعث، مسبب، واسطه، وسیله 3 داعیه 4 طرز، طریق، منوال 5 خویشاوندی، قرابت، نسبت، علاقه & بیگانگی، نسب 6 آلت، افزار، ابزار 7 طناب، ریسمان 
سب : 1 بددهانی، دشنام، رده، فحش، لعن، ناسزا & مدح، ستایش 2 دشنام‌دادن، فحش دادن، ناسزا گفتن & ستودن، مرحباگفتن 
سبب‌ساز : 1 وسیله‌ساز، مسبب & سبب‌سوز 2 خدا، خداوند 
سبب‌سوز : وسیله‌سوز، اسباب‌سوز & سبب‌ساز، وسیله‌ساز 
سبب شدن : باعث شدن، انگیزه شدن، موجب شدن، مسبب شدن، وسیله‌گشتن، وسیله شدن 
سببی : خویشاوندی، وابستگی & نسبی
سبت : شنبه، آخرین روز هفته (قوم‌یهود)
سبحات : سبحه‌ها، انوار الهی، جلال ربوبی، عظمت الهی، انوار جلالت 
سبحان :صفت 1 تنزیه 2 تنزیه کردن 3 سبحان‌اله گفتن، خدا را به پاکی‌یاد کردن 4 پاک بودن، پاکیزه کردن 5 پاک، منزه 
سبحانی : الهی، ربانی، خدایی، یزدانی & شیطانی
سبحه : 1 نیایش، دعا، ذکر، سبحت 2 تسبیح 3 مهره تسبیح 
سبد : 1 تبنگو، زنبیل، سله 2 حلقه 
سبز :صفت 1 اخضر، خضرا & احمر 2 تازه، تر، خرم، شاداب & پژمرده، خشکیده 3 شاد، خرم 4 شمشیر، خنجر 5 بنگ 6 سبزه، سبزه‌چهره، گندم‌گون، اسمر 7 معشوق 
سبز شدن : 1 روییدن، جوانه زدن & خشکیدن، خشک شدن 2 ظاهرشدن، پیدا شدن 
سبز کردن : 1 رویاندن، رویانیدن 2 رنگ سبز کردن 
سبزه :اسم 1 اسمر، سبزچهره، سیه‌چرده، سبزه‌رو، گندمگون & سپیدپوست 2 چمن، علف، گیاه
سبزه‌زار : 1 چمن، چمن‌زار & خشک‌زار، کویر 2 علفزار، مرغزار 3 جوله‌زار & خشک‌زار، کویر 4 گل‌گشت، روضه 
سبزه‌قبا : کلاغ سبز، سبزقبا 
سبزی‌پاک‌کن :متملق، چاپلوس، مداهنه‌گر 
سبزیجات : انواع سبزی‌های‌خوردنی، (تربچه، تره، گشنیز، جعفری، مرزه، شاهی، ریحان، نعناع، پیازچه، ترخون و )
سبزی‌کار :اسم جالیزکار 
سبزی‌کاری : جالیزکاری 
سبزینه :اسم 1 سبزرنگ، سبزگون 2 گندمگون 3 کلروفیل 
سبط : 1 نوه، نواده، فرزندزاده، دخترزاده & جد، نیا 2 قبیله، عشیره 
سبطی : یهودی، قبطی 
سبعانه : ددمنشانه، وحشیانه، توام با وحشیگری 
سبع :اسم جانور، دد، درنده، درنده‌خو، وحشی & اهلی
سبع : هفت
سبعیت : توحش، ددخویی، درندگی، درنده‌خویی، وحشیگری
سبق بردن : پیش افتادن، پیشی گرفتن، سبقت جستن 
سبقت : 1 پیشدستی، پیشی، تقدم، مسابقه 2 پیشی گرفتن 
سبقت جستن : پیشی‌جستن، تقدم‌جویی کردن، تقدم جستن، سبق‌بردن، پیش افتادن، پیش‌دستی کردن 
سبقت دادن : ترجیح‌دادن، برتری دادن، مرجح دانستن، برتر شمردن، مقدم دانستن 
سبقت گرفتن : 1 پیشی گرفتن، پیش افتادن، جلو زدن & عقب‌افتادن 2 پیش‌دستی کردن 
سبق : 1 قبل، پیش 2 پیشی، سبقت‌جویی & بعد، پسین 3 برتری، تقدم 4 درس 5 شرط، گرو، مسابقه 6 مایه شرطبندی 
سبک : استیل، اسلوب، راه، روال، روش، شیوه، طرز، طریق، طریقه، منوال
سبک‌بار، سبکبار : 1 آزاد، حر، مجرد، وارسته & گرانبار 2 آسوده، فارغ‌بال 
سبک‌بال، سبکبال : 1 تیزپر، تیز پرواز، سبک‌پر 2 راحت، آسوده، فارغ البال، فارغ، سبکبار 
سبک‌پا : 1 جلد، تندرو، تیزپا، سبک‌پو 2 گریزپا 
سبک : 1 خفیف، کم‌وزن & ثقیل، سنگین، گران، وزین 2 لطیف 3 بی‌وقار، بی‌وقر، جلف & موقر 4 سبکبار 5 بی‌غم، راحت 6 شتابان، به سرعت، بلافاصله، فورتند، زود، سریع 9 نازک 01 رقیق، آبکی، تنک 11 آرام، آهسته، یواش
سبک‌خیز : 1 سحرخیز & دیرخیز 2 تیز پا، چالاک، چست، چابک، تندرو & کندرو
سبک‌داشت :کوچک‌شماری، تحقیر، استخفاف، خوارداشت & بزرگداشت، تعظیم 
سبک داشتن : 1 کوچک شمردن، خوار داشتن، تحقیر کردن 2 بی‌اهمیت دانستن 
سبک‌دل، سبکدل : شاد، شادمان، خوشحال، بی‌غم، سبک‌روح & ناشاد
سب کردن : بد گفتن، لعن کردن، لعنت فرستادن، دشنام دادن 
سبک‌روح، سبکروح : 1 شاد، سرزنده، باروحیه 2 ظریف‌طبع 3 خوش‌بین 4 بی‌تکلف، بی‌تکبر 
سبک‌رو : گستاخ، پررو، بی‌شرم، وقیح، چشم‌دریده 
سبک‌سرانه، سبکسرانه : 1 بی‌ادبانه 2 سرسری، سهل‌انگارانه، نامعقولانه & موقرانه
سبک‌سر، سبکسر : 1 شوریده‌مغز، کم‌خرد & خردمند، عاقل 2 بی‌وقار، جلف، سبک‌مایه، نامعقول & رزین، موقر 3 کم‌ارج، بی‌ارزش، کم‌اهمیت، کم‌بها & گرانبها 4 سهل‌انگار، سربه‌هوا 5 سبکسار، بی‌وقار، عجول 6 بی‌مغز، کم‌مایه & پرمایه 7 خوار، فرومایه، پست، د
سبک‌سری، سبکسری : 1 بی‌وقاری، جلفی، خواری، سبکی، فرومایگی & وقر، وقار 2 نادانی، حماقت 
سبک سنگین کردن : بررسی کردن، امتحان کردن 
سبک‌سیر : تندرو، تیزپا، تیزپرواز، تیزرو، سبک‌رو، سبک‌پا، سریع‌السیر & کندرو، بطی‌ء‌السیر 
سبک شدن : 1 کاهش‌یافتن، کم شدن 2 سبک‌بار شدن، راحت شدن، آرامش یافتن، آرام شدن 3 خوار شدن، بی‌مقدارشدن 4 خفیف شدن، بی‌وقار شدن، کسرشان‌یافتن 
سبک‌عقل : بله، خل، دیوانه‌وش، سبک‌مغز & عاقل
سبک‌مایه : 1 سبک‌سار، سبکسر 2 بی‌دانش، کم‌سواد & پرمایه، باسواد 3 سطحی، سطحی‌گرا 4 بی‌چیز، تهی‌دست، کم‌سرمایه، کم‌مایه & سرمایه‌دار 5 بی‌ارزش، کم‌اهمیت 
سبک‌مغزی : ابلهی، بلاهت، کم‌عقل
سبکی : 1 کم‌وزنی & ثقل، سنگینی 2 چالاکی، فرزی 3 خفت، سبکسری، طیره 4 بی‌وقاری، جلفی 5 خواری، حقارت 
سبلت : سبیل، بروت، موی پشت‌لب، شارب 
سبو : 1 آبخوری، سفالینه، کوزه، کوزه بزرگ 2 جره 
سبوح :صفت 1 باری‌تعالی 2 مقدس 3 منزه، پاک، مبرا 
سبیل : بروت، سبلت، شارب & ریش، محاسن
سبیل : 1 جاده، راه، صراط، طریق 2 قربانی، نذر، وقف 3 روش، شیوه، طریقه 4 روا، مباح 
سبیل کردن : 1 مجانی کردن، رایگان ساختن 2 وقف کردن، خیر کردن 
سبیلو : سبیل‌دار & ریشو، ریش‌دار
سپار : 1 لگدکوب 2 چرخشت 3 ظرف انگور، سپاس داشتن، شکر نعمت کردن، منت‌پذیر بودن، منت داشتن 4 اسباب خانه 
سپاس : 1 ثنا، حمد، ستایش 2 درود، 3 امتنان، تشکر، حق‌شناسی، شکر، قدردانی، منت، شکرگزاری & کفران، ناشکری 
سپاسدار : شاکر، شکرگزار، قدردان، منت‌پذیر، نمک‌شناس & کفور
سپاسداری : امتنان، تشکر، سپاسگزاری، قدردانی، قدرشناسی & نمک‌نشناسی
سپاس داشتن : شکر کردن، شکرگزار بودن، سپاسدار بودن، منت‌پذیربودن، شاکر بودن 
سپاسگزار : 1 حق‌شناس، حقگزار، شکرگزار، شکور، قدرشناس، نمک‌شناس & ناسپاس، ناشکر 2 شاکر، متشکر، ممنون & مغبون
سپاسگزاری : امتنان، تشکر، تقدیر، سپاسداری، قدرشناسی & ناسپاسی
سپاس گفتن : 1 حمدگفتن، ستایش کردن 2 قدردانی کردن، سپاسگزاری کردن، حق‌شناسی کردن 3 تشکر کردن، امتنان داشتن 
سپاه : ارتش، جند، جیش، خیل، رژیمان، فوج، قشون، گند، لشکر، هنگ
سپاهی : ارتشی، جنگاور، خیلتاش، قشونی، لشکری، نظامی
سپر : 1 اسپر، درق، درقه، مجن 2 محافظ 3 ضربه‌گیر 4 حائل، مانع، حفاظ 
سپر انداختن : 1 سپرافکندن 2 فرار کردن، رو به فرار نهادن، گریختن 3 تسلیم شدن 
سپردن : 1 سفارش کردن، توصیه کردن 2 تسلیم کردن، تفویض کردن 3 به امانت دادن 4 محول کردن، تحویل دادن، واگذار کردن 5 طی کردن، درنوردیدن 6 پایمال کردن، لگدکوب کردن 
سپردنی :صفت 1 طی‌کردنی، گذراندنی، رفتنی 2 تحویل‌دادنی 3 واگذاشتنی 4 تفویض‌کردنی 
سپرده :اسم 1 امانت، ودیعه 2 محول 3 سفارش، سفارش‌شده 4 درنوردیده، طی‌شده 
سپرز : طحال، اسپرز 
سپر کردن : محافظ ساختن، پناه قرار دادن، سپر ساختن & سپرافکندن 
سپری : 1 پایان‌یافته، به‌آخررسیده، طی، گذشت 2 محو، معدوم، نابود، نیست & هست 3 پایمال 
سپری شدن : پایان یافتن، گذشتن، منقضی شدن، تمام شدن، به اتمام‌رسیدن، گذشتن، طی شدن، به سررسیدن & شروع شدن
سپری کردن : 1 به‌پایان‌رسانیدن، به اتمام رسانیدن، تمام کردن، گذراندن، طی کردن، سر کردن 2 معدوم کردن، نابود ساختن، نابود کردن 3 پایمال کردن 
سپس : آن‌گاه، آن‌وقت، بعد، آن‌وقت، پس، پس‌ازآن & قبل
سپنج : 1 عاریت 2 عاریتی 3 خانه موقت، گذرا، ناپایدار، منزل موقت 4 خانه، شبستان 5 پالیزبان 
سپند : اسفند، سپنج 
سپندان : 1 خردل 2 اسفند، سپند، سپندین 3 دانه اسفند 
سپندسوز : بخورسوز، عودسوز، مجمر 
سپور : پیک بهداشتی، جاروکش، رفتگر 
سپوزکار : بی‌قید، پشت‌گوش‌انداز، تنبل، مماطله‌کار & متعهد، مسئول، وظیفه‌دان، وظیفه‌شناس، زرنگ
سپهبد : امیرالجیش، ژنرال، سپهسالار، سالار سپاه، سردار سپاه، فرمانده سپاه 
سپه : جند، خیل، سپاه، فوج، لشکر
سپهر : 1 آسمان، سما، طارم، عرش، فضا، فلک، کیهان، گردون & ارض، زمین 2 اقبال، بخت، طالع 3 روزگار 
سپه‌سالار، سپهسالار :امیرالجیش، باشلیق، سالار، سردار
سپیداب : سفیداب 
سپیدار : سفیدار، تبریزی 
سپید : بیاض، سفید، سیمگون، شیرگون، نقره‌فام & سیاه
سپیدشو : رختشو، گازر
سپیدفام : سفیدرنگ، نقره‌گون & سیه‌فام
سپیده : بامدادان، سپیده‌دم، سحر، سپیده‌دمان، سحرگاهان، سفیده، شفق، طلیعه، فجر & غروب، فلق 
سپیده‌دم : بامداد، بامدادان، سپیده‌دمان، پگاه، سپیده‌دمان، سحر، سحرگاه، شفق، صبح، طلوع، فجر، فلق & غروب
سپیدی : 1 بیاض، سفیدی & سیاهی 2 رخشندگی، روشنایی، روشنی & تیرگی
ستاد : 1 قرارگاه، مرکز، مقر 2 ارکان حرب 3 رکن، مرکز برنامه‌ریزی 
ستادن : 1 ایستادن 2 ستدن، گرفتن، ستاندن & نشستن
ستار : پوشاننده، رازپوش، عیب‌پوش & افشاگر
ستاره : 1 اختر، کوکب، نجم & خورشید، شمس 2 بخت، اقبال، تقدیر، طالع 3 آرتیست، هنرپیشه 4 فرد شاخص 5 قهرمان 
ستاره‌باران : پرستاره 
ستاره‌پرست :صفت 1 صائبین 2 شب‌زنده‌دار 
ستاره‌سوخته : بدبخت، تیره‌روز، نگون‌بخت 
ستاره‌شناس : اخترشناس، رصاد، رصدنشین، منجم
ستاره‌شناسی :اخترشناسی، رصد، نجوم
ستاک : 1 بن، ریشه، اصل، بیخ 2 ماخذ، منبع، منشا، سرچشمه 3 شاخه نورسته، شاخه درخت 4 شاخه تازه تاک 
ستاندن : ستدن، گرفتن، بازگرفتن، واستدن 
ستاننده : 2 فاتح، متصرف 
ستاوند : ایوان، بالاخانه، رواق، صفحه 
ستایش : آفرین، تحسین، تعریف، تقدیر، تمجید، ثنا، حمد، مدح، مدیح، مدیحه، مرحبا، منقبت & قدح، نکوهش
ستایش‌آمیز :صفت تحسین‌آمیز، مدح‌آمیز & قدح‌آمیز، نکوهش‌بار، ملامت‌بار 
ستایش‌انگیز :تحسین‌برانگیز، ستودنی، درخورتحسین، ستایش‌برانگیز 
ستایش کردن : 1 تحسین کردن، ستودن & نکوهیدن، نکوهش کردن 2 ثنا گفتن، مدح کردن، تمجید کردن & نکوهیدن، نکوهش کردن، قدح گفتن، هجو کردن 
ستایشگر :اسم آفرین‌گو، ثناخوان، ستاینده، مداح، مدح‌خوان، مدح‌گستر، مدح‌گوی، منقبت‌خوان & نکوهش‌گر
ستبرا : ثخن، ستبری، ضخامت، فربهی، قطر، کلفتی & نازکی
ستبر : 1 تناور، تنومند، ثخن، دفزک، زفت، ضخیم، استبر، قطور، فربه، کلفت، گنده، ناهموار & نازک 2 سفت، سخت، غلیظ 
ستبری : ثخن، ستبرا، ضخامت، کلفتی & نازکی
ست : 1 دست 2 سری 3 گیم، دور بازی 
ستر : 1 پرده، پوشش، جلباب، حجاب & کشف 2 پوشاندن، نهفتن 
ستردن : 1 تراشیدن، پاک کردن، پالودن، 2 زدودن، کندن، محو کردن، زایل کردن 3 نابود کردن، از بین بردن 
سترده : بری، پاک، تراشیده، زایل، عاری، محذوف، منقا
سترگ : 1 بزرگ، عظیم، معظم، والا 2 بااهمیت، مهم 3 بزرگ‌جثه، تنومند، عظیم‌الجثه & لاغر، نزار 4 ستیزه‌کار، لجوج، خودسر 5 عصبی، تندخو، خشمناک 
سترون : 1 بی‌بار، بی‌بر، عقیم، نازا & بارور، زایا 2 بایر، لم‌یزرع، کویر & حاصلخیز 3 استریل 
سترون‌سازی : استریل، میکرب‌زدایی، ضدعفونی 
سترون شدن : 1 عقیم‌شدن، نازا شدن 2 ناتوان شدن 3 استریل‌شدن 
سترون کردن : 1 عقیم کردن، نازا کردن 2 معدوم‌سازی(میکرب‌و ) 
سترون کردن : نازا ساختن، عقیم ساختن، عقیم کردن & بارور ساختن
ست کردن : 1 هم‌آهنگ کردن، یک‌دست کردن، هم‌رنگ کردن، هم‌خوان کردن 2 تنظیم کردن، میزان کردن 
ستم : آزار، اجحاف، ایذا، بغی، بیداد، بیدادگری، تطاول، تعدی، جبر، جفا، جور، حیف، ظلم، مظلمه & مهر
ستم‌پیشه :صفت بیدادگر، بیدادپیشه، جبار، جفاکار، جورپیشه، ستمکار، ظالم & مهربان، عادل
ستم‌دیده، ستمدیده : 1 بدبخت، جوردیده، مظلوم & ظالم، ستمکار 2 ستم‌ستیز 
ستم‌کار، ستمکار : بیدادگر، جبار، جفاپیشه، ستمکاره، جفاکار، ستمگر، سفاک، شریر، ظالم، مردم‌آزار & عادل، دادگر 
ستم کردن : جور کردن، جفا کردن، تعدی کردن، ظلم کردن، بیدادگری کردن، تطاول کردن، آزار کردن 
ستم‌کش، ستمکش : 1 ستم‌پذیر، جفامند، جورکش، زحمتکش، سختی‌کش & ستمگر 2 ستم‌ستیز 
ستم کشیدن : جورکشیدن، تحمل ظلم کردن، ناروا دیدن، ستم دیدن & ستم کردن 
ستمگرانه : بیدادگرانه، جابرانه، ظالمانه & دادگرانه
ستمگر : بیدادگر، جابر، جبار، جفاکار، ستم‌کیش، جورپیشه، زورگو، ستمکار، سرپنجه، سفاک، طاغوت، ظالم، عادیه، غاصب، متعدی، مردم‌آزار 1 & دادگر 2 ستم‌ستیز 3 ستم‌پذیر، ستم‌کش، ستم‌کشیده 
ستمگری : اعتساف، بیداد، بیدادگری، بی‌رحمی، جور، زورگویی، ظلم & 1 دادگری 2 ستم‌ستیزی 
ستوان :صفت 1 استوار، پابرجا، محکم 2 نایب 3 امین، معتمد
ستودن :فعل 1 مدح کردن، ستایش کردن & نکوهیدن، نکوهش کردن 2 تحسین، تمجید، حمد، ستایش 
ستودنی :ستایش‌کردنی، تحسین‌کردنی، قابل‌ستایش، تمجیدکردنی، درخورتحسین 
ستوده : پسندیده، حمید، محمود، مستحسن، مقبول & نکوهیده
ستوران : چارپایان، حیوانات‌بارکش، دواب، مواشی & ددان، وحوش
ستور : انعام، چارپا، حیوان، بارکش، دواب (اسب، قاطر، الاغ، یابو ) & دد، وحش
ستورخانه : آغل، اصطبل، باره‌بند، پاگاه، ستورگاه، طویله
ستورگاه : آغل، اصطبل، باره‌بند، پاگاه، ستورخانه، طویله
ستون : 1 تیرک، استوانه، رکن، عماد، عمود، قایمه، جرز 2 گروه، دسته، صف، ردیف (نظامی) 
ستوه آمدن : به ستوه‌آمدن، خسته شدن، درمانده شدن، ستوه یافتن 
ستوه : 1 خسته، درمانده 2 ملول 3 رنجور 
ستوهی : 1 خستگی، درماندگی 2 ناتوانی، ضعف 3 ملامت، دلتنگی 4 پریشانی 
ستهنده : 1 ستیزه‌جو، ستیزه‌کار 2 خودرای، خودکامه، مستبد & مصلح، آشتی‌جو، آشتی‌طلب 3 لجوج، یک‌دنده 
ستیز : آرزم، پیکار، تعارض، تنازع، جدال، جر، جنگ، حرب، خصومت، دعوا، رزم، ستیزه، مجادله، پرخاش، کشاکش، کشمکش، معارضه، منازعه، نبرد & صلح
ستیز کردن : مجادله کردن، پرخاش کردن، جدال کردن، پیکار کردن، خصومت ورزیدن، معارضه کردن، کشمکش کردن، منازعه کردن، نبرد کردن 
ستیزگی : سرکشی، عناد، لجاج، ستیز، لجاجت، جدال 
ستیزه : پرخاش، جدال، جدل، جنگ، حرب، خصومت، دشمنی، دعوا، ستیز، ضدیت، عناد، کشاکش، مجادله، محاربه، مخالفت، مرافعه، معارضه، منازعه، مناقشه، نبرد، نزاع & صلح
ستیزه‌جو : 1 پیکارجو، پیکارگر، ستیهنده، جنگجو، پرخاشگر، جنگ‌طلب، ستیزه‌گر، ستیزا، عربده‌جو، غوغاگر، مبارزطلب، متخاصم 2 لجوج 3 سرکش، عاصی، نافرمان، طاعی & صلح‌طلب، آشتی‌جو، آشتی‌خواه
ستیزه‌جویی : 1 پیکارجویی، ستیهندگی، جنگ‌جویی، جنگ‌طلبی & آشتی‌طلبی 2 خصومت، عناد & دوستی، وداد 3 لجاجت 4 عصیان، نافرمانی & اطاعت، فرمانبرداری
ستیزه‌خو : خشن، ستیزه‌جو، سرکش، طاغی، عاصی، غوغاطلب، گردنکش، متمرد & رام، مطیع
ستیزه‌خویی : 1 خشونت، ستیزه‌جویی 2 سرکشی، طغیان، گردنکشی، تمرد & فرمانبرداری
ستیزه‌کار : خودرای، ستیزه‌جو، تندخو، پرخاشگر، ستیزه‌گر، سرکش، لجوج، نافرمان & مطیع، فرمانبر 
ستیزه‌گر : ستیزه‌جو، ستیزه‌کار، ستیهنده، منازع & صلحجو
ستیزیدن : 1 ستیزه کردن، جدال کردن، جنگ کردن & سازش کردن، آشتی کردن 2 دشمنی ورزیدن 3 ناسازگار بودن، ناسازگاری کردن، لجاجت ورزیدن & سازگارشدن
ستیغ : 1 اوج، سرکوه، قله، نوک 2 راست، بلند & پا، دامن 
ستیهندگی : 1 ستیزندگی، ستیزه‌جویی، ستیزه‌خواهی 2 خودرایی، کله‌شقی، لجاج، لجاجت 
ستیهیدن : 1 ستیز کردن، ستیزیدن، لجاج کردن، ستهیدن، جدال کردن 2 نافرمانی کردن، گردنکشی کردن & مطیع بودن
سجاد : سجده‌کننده، بسیارنمازخوان، سجده‌گر
سجاده : جانماز، مصلی 
سجاده‌نشین : عابد، زاهد، نمازی 
سجاف : جلباب، طراز، فراویز، درزجامه، شکاف (پرده) 
سجاوندی : نشانه‌گذاری 
سجایا : خوی‌ها، خصلت‌ها، سجبیه‌ها، طبایع، سرشت‌ها، منش‌ها 
سجده : سر بر زمین (مهر) گذاشتن 
سجده‌گاه : 1 سجده‌گه، سجودگاه 2 محراب 
سجستانی : اهل سیستان، سیستانی 
سجع : 1 سخن مقفی، قافیه، کلام‌موزون 2 ناله کبوتر
سجل : 1 شناسنامه، کارت‌شناسایی 2 پیمان‌نامه، عهدنامه 3 حکم‌نامه، فتوای قاضی، حکم محکم 4 قباله مهردار 5 برات مهردار 6 چک دادوستد 7 کتاب عهود واحکام 
سجن : بازداشتگاه، بندیخانه، دوستاق‌خانه، زندان، سیاه‌چال، محبس
سجین : 1 دوزخ، جهنم 2 زندان، محبس 
سجیه : خاصه، خصلت، خلق، خو، سجیت، خوی، سرشت، شخصیت، صفت، منش، نهاد 
سحاب : ابر، رباب، غمام، غمامه، میغ
سحار : 1 افسونگر، سحرآمیز 2 جادوگر، رمال، ساحر، سحرگر 3 سحرانگیز 
سحرآفرین : 1 سحار 2 جادگر، ساحر، ساحره 
سحرآمیز : جذاب، فریبنده، جادوانه، سحرانگیز 
سحر : 1 افسون، جادو، جادوگری، ساحری 2 جاذبه، جذبه 
سحر : بامدادان، پگاه، سپیده‌دم، شبگیر، شفق، فلق & غروب
سحرخیز : پگاه‌خیز، صبح‌خیز & دیرخیز
سحر کردن : افسون کردن، جادو کردن، فسون کردن 
سحرگاه : سپیده‌دم، بامدادان، خروس‌خوان، سپیده‌دمان & شامگاهان
سحرگر : جادوگر، چشم‌بند، سحار
سحری : 1 مربوط به سحر 2 بامدادی، سحرگاهان، سحرگه 3 سحوری 
سحق : 1 ساییدن 2 مالیدن 3 نرم کردن 
سخا : بخشش، بخشندگی، جوانمردی، جود، سخاوت، کرم & خست، گرسنه‌چشمی
سخافت : سبکی عقل، کم‌عقلی، کم‌خردی، ضعف عقل 
سخاوت : بخشش، بخشندگی، جوانمردی، جود، سخا، کرم، نان‌دهی & امساک، تنگ‌چشمی، گرسنه‌چشمی، زفتی، گرسنه‌چشمی
سخاوت‌پیشه : بخشنده، جواد، سخی، کریم، واهب & لئیم، کنس، ممسک
سخاوتمندانه : 1 کریمانه 2 جوانمردانه 
سخاوتمند : باهمت، بخشنده، جواد، جوانمرد، سخی، کریم، گشاده‌دست، مکرم، واهب & خسیس
سخت : 1 پیچیده، دشخوار، دشوار، شاق، صعب، عسیر، غامض، مشکل، معضل، معقد، مغلق & آسان 2 جامد، درشت، سفت، صلب 3 اکید، بسیار، زیاد، شدید، هرفت 4 توان‌فرسا، طاقت‌سوز، ناملایم 5 حاد، خطرناک، خطیر، مخاطره‌آمیز، وخیم 6 استوار، قایم، قرص، محک
سخت‌جان : 1 دیرزی، جان‌سخت، مقاوم، گران‌جان، سگ‌جان 2 پرتحمل، حمول، شکیبا، صبور 3 سنگدل، بی‌رحم، بی‌عاطفه 4 پوست‌کلفت 5 بی‌رحم، سنگدل 6 خسیس، ممسک 
سخت‌جانی : 1 پوست‌کلفتی، گرانجانی، جان‌سختی، سگ‌جانی 2 سنگ‌دلی 
سخت‌جانی کردن : 1 مقاومت کردن، پایداری کردن، مقاوم بودن 2 دیرزی بودن، دیر زیستن 
سخت‌دل : جفاپیشه، خون‌ریز، شقی، ظالم & مهربان، عطوف، باعاطفه
سخت‌دلی : بی‌رحمی، شقاوت، قساوت، ظلم، ستمکاری & مهربانی
سخت‌سر : 1 سرسخت 2 خیره‌سر، یک‌دنده، لجوج 
سخت شدن : 1 دشوارشدن، مشکل شدن، پیچیده شدن 2 سفت شدن، جامد شدن 3 خطرناک شدن، وخیم شدن 
سخت کردن : 1 دشوار کردن، پیچیده کردن، مشکل کردن، صعب کردن & آسان کردن، سهل کردن 2 محکم کردن، استوار کردن 3 سفت کردن، محکم بستن & سست کردن، سست بستن 
سخت‌کوش : پرتلاش، پرکار، تلاشگر، زحمتکش، ساعی، فعال، کوشا، مجد & کاهل، تن‌آسا
سخت‌کوشی : پرتلاشی، جدیت، جهد، فعالیت & تن‌آسایی
سخت گرفتن :سخت‌گیری کردن، عنیف بودن & سهل گرفتن، آسان گرفتن
سخت‌گیر، سختگیر : 1 بی‌گذشت، جدی، خشن، دشوارگیر، سرسخت، عنیف، مقرراتی & سهل‌گیر، مسامحه‌کار 2 مشکل‌پسند، دیرپسند 
سخت‌گیری کردن : 1 سخت گرفتن، مشکل گرفتن 2 عفیف بودن 3 سرسخت بودن 
سختی : 1 آزار، اشکال، بلا، تعب، تعسر، تندی، تنگی، ثقل، خشونت، دشواری، رنج، زجر، زحمت، سختی، شدت، صعوبت، صلابت، ضراء، عذاب، عسرت، عنت، غلظت، فشار، گرفتاری، محکمی، محنت، مرارت، مشقت، مصیبت & آسانی، سستی 2 فقر، تنگ‌دستی 
سخره : 1 بیگاری، کار بی‌مزد 2 تمسخر، ریشخند، لاغ، افسوس 
سخریه : استهزا، ریشخند، مسخره، هجو & جد
سخط : 1 بددهانی، سب، فحش، ناسزا 2 خشم، غضب، قهر 3 ناخشنودی، نارضایتی & خشنودی، رضایت 4 غضب کردن، خشم گرفتن 
سخن‌آرا : ادیب، بلیغ، سخن‌پرداز، سخن‌سرا، سخن‌فهم، سخنور، فصیح
سخن : 1 بیان، عرض، قول، کلام، گفتار، گفتگو، مقال، نطق، گفت، حرف 2 ادبیات، شعر 
سخن‌پرداز : سخندان، سخن‌سرا، سخن‌سنج، سخن‌شناس، سخنور
سخن‌چین : خبرآور، خبرکش، دوبه‌هم‌زن، غماز، نمام 
سخن‌چینی : دوبه‌هم‌زنی، سعایت، غمز، خبرکشی، نمامی 
سخن‌چینی کردن :سعایت کردن، دوبه‌هم زدن، خبرکشی کردن، نمامی کردن 
سخن‌دان، سخندان :اسم ادیب، سخن‌پرداز، زبان‌آور، سخن‌شناس، سخنور، شاعر
سخن راندن : سخن‌گفتن، صحبت کردن، حرف زدن، سخن‌رانی کردن 
سخن‌ران، سخنران : 1 سخنگو، ناطق، نطاق 2 خطبه‌خوان، خطیب 3 متکلم & مستمع 
سخنرانی : 1 خطابه، خطبه، نطق 2 سخنگاه 
سخن‌رانی، سخنرانی کردن : نطق کردن، صحبت کردن، حرف زدن، سخن گفتن 
سخن رفتن : سخن به‌میان آمدن، گفت‌وگو کردن 
سخن‌سرا :اسم 1 سخن‌پرور، سخن‌طراز، سخن‌پرداز، سخن‌ساز، سخن‌آرا، سخن‌گستر 2 شاعر 3 نویسنده 4 ناطق، سخندان 
سخن‌سنج :اسم 1 ادیب، سخن‌گزار، سخن‌پرداز، شاعر، سخن‌شناس 2 منتقد، نقاد
سخن‌شناس :اسم ادیب، سخن‌پرداز، سخندان، ناقد، سخن‌فهم 
سخن‌گزار :اسم 1 چیره‌زبان، زبان‌آور، سخن‌طراز، شیواسخن 2 شاعر، نویسنده 3 سخنور، سخندان 
سخن گفتن : 1 حرف‌زدن، صحبت کردن 2 سخن‌رانی کردن، نطق کردن 
سخن‌گو، سخنگو :اسم 1 خطبه‌گو، خطیب، سخنران، سخن‌سرا، سخنور، کلیم، گوینده، متکلم، نطاق 2 گویا، ناطق & اصم
سخنور :صفت ادیب، سخنگو، شاعر، کلیم، ناطق، نطاق
سخنوری : 1 بلاغت، سخنرانی، سخن‌گویی 2 نویسندگی، شاعری، فصاحت 
سخی : بخشنده، بلندهمت، جواد، جوانمرد، راد، سخاوتمند، کریم، گشاده‌دست، لوطی، مکرم، نبیل، واهب، وهاب & خسیس
سخیف : 1 کم‌خرد، سبک عقل، کم‌عقل 2 پست، جلف، زشت، سبک، قبیح، مبتذل، ناپسند & رصین 3 نادرست، غلط 4 بی‌اساس، بی‌پایه، واهی 5 سست، ضعیف 
سداد : 1 درستی، راستی & نادرستی 2 پایداری، استقامت، استواری 
سدانت : پرده‌داری، حاجبی، حجابت
سد بستن : 1 سد ساختن 2 مسدود کردن، بستن 3 مانع شدن 
سد : 1 بستن، مسدود کردن 2 حایل، رادع، مانع 3 آب‌بند، بند 4 مسدود، بست 5 صد 6 حد، مرز 
سدر : 1 ارز، درخت‌سلیمان، شربین، کنار 2 برگ نرم کنار 
سدره‌نشین : ملایک، فرشتگان مقرب 
سدشکن : 1 صف‌شکن، خطشکن 
سد : قرن، مائه، مئه & دهه، هزاره
سد کردن : 1 مسدود کردن، بستن 2 مانع شدن، جلوگیری کردن 
سدید : 1 استوار، پابرجا، محکم & سست، شل 2 درست، راست & ناراست، نادرست 3 مطمئن، قابل‌اعتماد & غیرقابل‌اعتماد
سرآغاز : دیباچه، مقدمه & اختتام، پایان، خاتمه
سرآمد : برتر، برجسته، مبرز، متشخص، ممتاز، برگزیده 
سر آمدن : به سررسیدن، منقضی شدن، پایان یافتن، به پایان رسیدن & آغاز گشتن، شروع شدن
سراب : آل، سرابه، شوره‌زار، کوراب & چشمه
سرا : 1 بقعه، بیت، خانه، دار، کاشانه، مسکن، منزل 2 کوشک، قصر 
سراپا : 1 تمام، همه، کل 2 سرتاپا 3 سرتاقدم 
سراپرده : 1 بارگاه، چادر، خرگاه، خیمه، سرادق 2 اندرونی، حرم‌سرا 
سراج : چراغ، مصباح
سراج : زین‌ساز 
سراچه : 1 اندرون، درون 2 خلوتخانه 3 سرا 4 سوئیت 5 دنیا، جهان 
سرادق : سراپرده 
سرازیر شدن : 1 روان‌شدن، جاری شدن 2 هجوم آوردن، روی‌آوردن 
سرازیر :اسم 1 شیب، سراشیب، نشیب & سربالایی 2 آویخته، سرنگون، معلق، وارو، وارونه، واژگون & سربالا 3 روان، جاری 
سرازیری : درکه، سراشیبی، شیب، نشیب & فراز، سربالایی 
سراسر : 1 تمام، تمام
سراسیمگی : آشفتگی، بی‌تابی، سرگردانی، پریشانی، دستپاچگی، دلهره، سردرگمی، ناراحتی 
سراسیمه : آسیمه‌سر، آشفته، سرگردان، بی‌تاب، پریشان، پریشان‌حال، دستپاچه، دلواپس، سردرگم، متوحش، مرعوب، مضطرب، هراسان 
سراشیب : سرازیر، سرازیری، نشیب شیب‌دار، سراشیبی & سربالایی
سراغ کردن : 1 پرس‌وجو کردن، سراغ گرفتن، جست‌وجو کردن 2 آگاهی یافتن 
سراغ گرفتن : پرس‌وجو کردن، پی‌جویی کردن، نشان گرفتن 
سراغ : 1 نشان، نشانی 2 پی‌جویی، پیگیری، جستجو 3 پرسش، سوال & پاسخ، جواب
سرافراز : 1 بالنده، بلندمرتبه، سربلند، سرفراز، مباهی، مفتخر & سرافکنده 2 گردن‌فراز، گردن‌کش 
سرافراز شدن : مفتخرشدن، مباهی شدن، بالنده شدن، سربلند شدن 
سرافراز کردن :مفتخر کردن، افتخار دادن، سربلند کردن 
سرافرازی : افتخار، بالندگی، تفاخر، سربلندی، فخر، مباهات، نازش & سرافکندگی
سرافکندگی : خجلت، خواری، شرمندگی، شرمساری، مذلت & سربلندی
سرافکنده : 1 خجل، خجلت‌زده، خوار، سربه‌زیر، شرمسار، شرمنده، مخذول & سربلند، مفتخر 2 شرمسارانه 
سرافکنده شدن :شرمسار گشتن، شرمنده شدن، خجل گشتن 
سرامیک : 1 سفالین 2 ظرف‌سفالی 
سرانجام : آخر، انتها، بالاخره، بالمال، عاقبت، عاقبت‌الامر، فرجام، مالا، نتیجه & آغاز
سرانجام دادن : 1 سروسامان دادن، سروصورت دادن 2 سامان‌بخشیدن، مرتب کردن 
سرانجمن : برگزیده، شاخص، ممتاز 
سرانداز :اسم 1 چادر، شمد، معجر، مقصوره، مقنعه، واشام 2 ازجان‌گذشته، بی‌باک
سراندن : سر دادن، لغزاندن 
سرایت : اشاعه، انتقال، تراوش، پخش، رخنه، شیوع، عدوی، نشر، نفوذ، واگیری
سرایت دادن : انتقال‌دادن، شیوع دادن، گسترش دادن 
سرایت کردن : 1 اثر کردن، تاثیر گذاشتن 2 انتقال یافتن، شیوع‌یافتن، شایع شدن، اشاعه یافتن، منتقل شدن، گسترش یافتن 3 رخنه کردن، نفوذ کردن 
سرای : 1 خانه، سرا، صرح، قصر، منزل 2 حرم، حرمخانه، حرمسرا
سرای‌دار، سرایدار : حاجب، دربان، مستحفظ، نگهبان 
سرای‌داری، سرایداری :نگهبانی، دربانی 
سرایر :اسم 1 اسرار، رازها، رموز 2 پوشیده‌ها، نهان‌ها، باطن 
سرایش : 1 سرودن، سرایندگی 2 نغمه، سرود 
سراینده :صفت 1 شاعر، ترانه‌سرا، تصنیف‌ساز 
سرایه : پاویون 
سراییدن : سرودن 
سر باختن : جان باختن، جان‌فدا کردن، جان‌بازی کردن 
سربار : 1 سرباری، باراضافی، تملیت 2 پارازیت، طفیلی، انگل، وابسته 3 مزاحم 
سربار شدن : 1 مزاحم‌شدن، زحمت دادن 2 طفیلی شدن، تلپ شدن 3 تحمیل شدن 
سربازخانه : پادگان، ساخلو
سرباز زدن : امتناع‌ورزیدن، تمرد کردن، سرپیچی کردن، اعراض کردن، سر برتافتن، رویگردان شدن & اطاعت کردن، منقاد شدن 
سرباز : 1 مشمول 2 جنگجو، سپاهی، نظامی 3 فداکار، جانباز 
سربازی کردن : 1 خدمت کردن، خدمت وظیفه انجام دادن 2 جان‌فشانی کردن، جان‌بازی کردن، سر باختن، فداکاری کردن 
سربالا :صفت q 1 فراز 2 سرد، طفره‌آمیز 3 بی‌خود، لاقیدانه & مسئولانه، درست و حسابی
سربالایی : بلندی، فراز، فرازین & سراشیبی
سر برآوردن : 1 سربلند کردن 2 سر برداشتن 3 بالا آمدن، طلوع کردن 4 ظاهر شدن، نمایان شدن، خود رانشان دادن 5 مرتفع شدن، بلند شدن 6 برخاستن 7 روییدن، سبز شدن، دمیدن 8 بالیدن، قد کشیدن 9 افتخار کردن 01 ممتازشدن، برجسته شدن، ش
سربر تافتن : 1 سرتابیدن، نافرمانی کردن 2 اعراض کردن، تمرد کردن، اعراض کردن 
سربرخط : مطیع، فرمان‌بردار، تسلیم، منقاد، رام، حرف‌شنو 
سر برداشتن : 1 سربلند کردن 2 اعتراض کردن، معترض شدن 3 بلند شدن، برخاستن، بیدار شدن 4 تجاوز کردن، متجاوز شدن 
سر بر زدن : سر برکشیدن، طلوع کردن، ظاهر شدن (خورشید و ) & غروب کردن 
سر بریدن : ذبح کردن، بسمل کردن، سر از تن جدا کردن 
سربسته : 1 سربه‌مهر، مهر، ممهور & سرباز، سرگشاده 2 پوشیده، نهان، نهفته 3 ناآشکار & آشکار 4 غیرصریح، تلویحی & صریح 5 محرمانه 6 سری & فاش، علنی 
سربلند : سرافراز، سرفراز، مباهی، مفتخر & سرافکنده
سربلند کردن : 1 سر برافراشتن 2 قیام کردن، شوریدن، شورش کردن 
سربه‌راه : سربه‌زیر، مطیع، فرمان‌بردار، رام & نافرمان، سرکش 
سربه‌راه شدن : سر به‌زیر شدن، مطیع شدن، رام شدن، فرمان‌بردارشدن، حرف‌شنو شدن & نافرمان شدن 
سربه‌راه کردن : 1 مطیع کردن، منقاد کردن، رام کردن، فرمان‌بردار کردن، حرف‌شنو کردن 2 آماده کردن، مهیا کردن، روبه‌راه کردن 
سربه‌زیر : 1 خجالتی، خجل، سرافکنده، شرمسار، محجوب & گستاخ 2 سربه‌راه، سردرپیش، مطیع، رام، فرمانبردار & سرکش، نافرمان
سربه‌سر شدن : 1 برابر شدن، معادل شدن، مساوی شدن، یکسان‌شدن 2 بی‌حساب شدن 
سربه‌سر کردن : 1 جبران کردن، تلافی کردن 2 برابر کردن، مساوی کردن 
سربه‌سر : 1 همگی، همه، همگان، جملگی 2 مساوی، برابر، یکسان، معادل 
سربه‌گریبان : غمگین، افسرده، مغموم، سردرگریبان 
سربه‌نیست : 1 پنهان، مخفی، نهان 2 گم‌وگور، مفقود 3 نیست، معدوم، نابود 
سربه‌نیست شدن : 1 پنهان شدن، مخفی شدن، نهان شدن 2 گم‌وگور شدن، مفقود شدن 3 نیست شدن، معدوم شدن، نابود شدن، از بین رفتن، کشته‌شدن 
سربه‌نیست کردن : 1 پنهان کردن، مخفی کردن، نهان کردن 2 گم‌وگور کردن، مفقود کردن 3 نیست کردن، معدوم کردن، نابود کردن، از بین بردن، کشتن 
سربه‌هوا : 1 بازیگوش، بی‌توجه، بی‌قید، بی‌بندوبار، لاابالی، بی‌دقت، بی‌مبالات، غافل، لاقید & سربه‌زیر، دقیق، مراقب
سربه‌هوا شدن : 1 بازیگوش شدن، غافل گشتن، بی‌مبالات شدن 2 بی‌بندوبار شدن، لاابالی شدن، لاقید شدن 
سرپا : 1 ایستاده، برپا، قائم & نشسته 2 سالم
سرپرست :صفت 1 قیم، متصدی، مسئول 2 بزرگ، پیشوا، رئیس، سرور، مدیر 3 راعی، کفیل، مباشر، متولی، وصی، ولی
سرپرستی : پیشوایی، تیمار، ریاست، کفالت، مباشرت، نظارت، نگهداری، وصایت
سرپرستی کردن : 1 نظارت کردن، اداره کردن 2 کفالت کردن 
سرپناه : 1 اقامتگاه، مسکن 2 پناهگاه، مامن، حفاظ، جان‌پناه 3 خانه، کاشانه، خانه‌محقر، آلونک، کلبه 
سرپنجگی : زورمندی، دلاوری، قدرتمندی، تسلط 
سرپنجه :اسم 1 چنگ، چنگال 2 استیلا، تسلط، زور، قدرت 3 مسلط 4 جفاپیشه، ستمگر، ظالم & دادگر، رئوف
سرپوش : 1 پوشینه، در، درپوش 2 کلاه 3 روسری 
سرپوش : 1 رازدار، سرنگهدار، محرم، همراز & پرده‌در
سرپوشیده : 1 مستور، متحجب 2 مسقف، سقفدار & روباز، بی‌سقف
سرپیچی : امتناع، تخطی، تخلف، تمرد، خلاف، روگردانی، سرکشی، عصیان، نافرمانی & اطاعت، انقیاد
سر پیچیدن : امتناع‌ورزیدن، تخطی کردن، تمرد کردن، رویگردان‌شدن، سرپیچی کردن، سر برتافتن، سرکشی کردن، عصیان ورزیدن، نافرمانی کردن، تمکین‌ن کردن 
سرپیچی کردن : 1 تخطی کردن 2 تمرد کردن، طغیان کردن، عصیان ورزیدن، سرکشی کردن 3 نافرمانی کردن، تمکین ن کردن 
سرتابیدن : نافرمانی کردن، سرباز زدن، تمرد کردن، سر برتافتن 
سرتاپا : 1 سراسر 2 تمام
سرتاته : از آغاز تا پایان، همه 
سر : 1 تارک، راس، فرق، کله، مخ & پا، ته 2 چکاد، قله، نوک & دامنه 3 در، درپوش، دهانه، سرپوش 4 بالا & پایین 5 بزرگ، پیشوا، رئیس، سرور 6 برتر، والاتر 7 قصه، آهنگ، میل، عزم، نیت 8 خیال، فکر، اندیشه 9 سمت، سو، طرف 01 سرانه 11 بالا
سرتاسر : تمام، جملگی، سراسر، سربه‌سر، کل، همه
سرتراش : آرایشگر، دلاک، سلمانی
سرتیپ : فرمانده تیپ 
سرتیر : فوری، بلافاصله، فور
سرجمع : روی‌هم‌رفته، مجموع
سرجمع زدن : حساب کردن، جمع زدن 
سرجمله : 1 کلا، جمع
سرجنبان :صفت بانی، رئیس، رکن، رهبر، سرخیل، سردسته، سرسلسله، سرکرده، سلسله‌جنبان، قاید، مهتر قوم
سرجوخه : 1 سردسته، سربازدرجه‌دار، 2 وکیل 3 سرناوی
سرچسب : باندرول 
سرچشمه : 1 چشمه، ماخذ، مبدا، منبع، منشا، ینبوع 2 کنه، اصل 
سرحال : 1 تندرست، سالم، صحیح‌المزاج & مریض، بیمار، ناخوش 2 بانشاط، خوشحال، سردماغ، سرزنده، شاد، کیفور، لول، مسرور & ناخوش، بدحال، ناشاد
سرحد : 1 ثغر، حد، کرانه، مرز، ناحیه 2 سردسیر، ییلاق & گرمسیر، قشلاق
سرحددار : مرابط، مرزبان، مرزدار
سرحدنشین : مرابط، مرزنشین
سرحلقه : بانی، رکن، سرخیل، رهبر، سردسته، سرکرده، سرگروه، سلسله‌جنبان، پیشوا 
سرخ :اسم 1 آل، حمرا، قرمز، گلرنگ، گلگون، لاله‌گون & سبز 2 کمونیست 
سرخاب : آلغونه، بزک، سرخی، غازه، گلغونه، گلگونه
سرخراج : سرانه، مالیات‌سرانه 
سرخ‌رگ : شریان، سبات & سیاهرگ، ورید
سرخر :اسم 1 مخل، مزاحم 2 مصدع 3 مترسک 
سرخ شدن : 1 قرمز شدن، به رنگ سرخ درآمدن 2 خجالت کشیدن 3 خشمگین شدن 4 برشته شدن، تفتیدن، تفته‌شدن 
سرخط : سرمشق 
سرخ‌فام : آتشفام، آذرفام، سرخ‌رنگ، سرخ‌گونه & سبزرنگ
سرخ کردن : 1 به رنگ‌سرخ درآوردن 2 تفت دادن، برشته کردن 
سرخود :صفت 1 خودسر 2 خودسرانه 3 خودمختار، مستقل 
سرخوردگی : حرمان، دل‌زدگی، واخوردگی، وازدگی، یاس
سر خوردن : سریدن، لغزیدن، لیز خوردن 
سر خوردن : وازده شدن، دل‌زده شدن، ناامید شدن، دل‌سرد شدن، بی‌رغبت‌شدن 
سرخوش : 1 تردماغ، خوشحال 2 سردماغ، سرزنده 3 بانشاط، شاد 4 سرمست، شنگول، لول، مخمور، مست، مسرور، ملنگ، نشئه & خمار
سرخوشی : سرمستی، سرور، شادمانی، شادمانگی، مستی، نشاط، نشئگی & خماری
سرخی : 1 شفق‌گونی، قرمزی 2 سرخاب 3 برافروختگی
سرخیل : 1 سردار، سردسته، سرگروه، سرلشکر 2 سرسلسله، سلسله‌جنبان 3 پیشوا، رهبر 
سرداب : دخمه، زیرزمینی، سردابه، سمجح 
سردابه : دخمه، زیرزمینی، سرداب
سردار : اسپهبد، امیرالجیش، باشلیق، باشی، پیشوا، رئیس، ژنرال، سالار، سپاهبد، سرخیل، سردسته، سرور، فرمانده & سرباز
سرداری : 1 امیرالجیشی، سالاری، سپهسالاری، فرماندهی 2 لباس‌مردانه‌بلند & سربازی
سرد : 1 بارد، خنک، یخ & گرم 2 بی‌روح، خشک 3 بی‌میل، سردمزاج & مشتاق 4 بی‌احساس، بی‌عاطفه 5 بی‌تحرک، ناپویا 6 بی‌مزه، خنک 7 گرانجان، نچسب، نگد، بیگانه‌خو 
سر در آوردن : 1 پی‌بردن، دریافتن، درک کردن، وقوف یافتن 2 آگاه‌شدن، اطلاع حاصل کردن، واقف شدن، مطلع‌شدن 3 متوجه شدن، ملتفت شدن، فهمیدن 4 ظاهر شدن، پیدا شدن، بیرون آمدن، خارج شدن 
سردرد : 1 صداع 2 مزاحمت، دردسر 
سردرگم : 1 حیران، حیرت‌زده، گیج، سرگردان، کلافه، متحیر، سرگم 2 سراسیمه، مضطرب، مشوش 3 درهم برهم، آشفته، بی‌نظم، به‌هم‌پیچیده 4 مردد، دودل 
سردرگم شدن : 1 مردد شدن، دودل شدن 2 گیج شدن، کلافه‌شدن 3 راه گم کردن 4 سرگردان شدن 5 کلافه شدن 
سردرگمی : 1 حیرت، سرگردانی، کلافگی، سرگمی، تحیر 2 سراسیمگی، تشویش، اضطراب 3 آشفتگی، به‌هم‌پیچیدگی 4 تردید، دودلی 
سردرهوا : 1 سربه‌هوا، بازیگوش، بی‌دقت، بی‌مبالات، لاقید & مراقب 2 بوالهوس، هوسباز 3 خیالباف 4 آشفته، سرگردان 
سردسته : باشی، رئیس، سرجنبان، سردار، سرکرده، سرگروه، سلسله‌جنبان، عمید
سردستی : 1 گذرا، مجمل 2 حاضری، ماحضر 3 عجولانه 4 آسان، رایگان 5 کم، ناچیز، مختصر 6 دم‌دست، دم‌دستی 7 چوب‌دستی 
سردسیر : سرحد، ییلاق & قشلاق، گرمسیر
سرد شدن : 1 خنک شدن، یخ شدن 2 یخ کردن 3 بی‌روح شدن، خشک‌شدن 4 بی‌میل شدن 5 ناامید شدن، دل‌سردشدن 6 دل‌زده شدن، ملول گشتن 7 بی‌شورشدن، از هیجان افتادن 8 بی‌اعتنا گشتن 9 مردن 
سرد کردن : 1 بی‌میل کردن، وازده کردن، دل‌زده کردن 2 خنک کردن، گرمازدایی کردن 
سردماغ : بانشاط، خوشحال، سرحال، سرخوش، شاد & افسرده، بی‌دل‌ودماغ
سردم : 1 خانقاه 2 پاتوق 3 قهوه‌خانه 4 سکوی زورخانه 
سردم‌دار : 1 رئیس، سرپرست، رهبر 2 خانقاه‌دار 
سردمهر : بدمهر، نامهربان، بی‌عطوفت، بی‌عاطفه، بی‌محبت 
سردمهری : بدمهری، نامهربانی، بی‌عاطفگی، بی‌محبتی 
سر دواندن : 1 معطل کردن، مماطله کردن، امروز و فردا کردن، علاف کردن 
سردوگرم چشیده: مجرب، باتجربه، کاردان، آب‌دیده 
سردوگرم : مصائب، سختی‌ها، مشکلات، معضلات 
سردی : 1 برودت، سرما، 2 بی‌علاقگی، دلسردی، سردمزاجی 3 بی‌روحی، خشکی 4 بی‌اعتنایی، بی‌توجهی & گرما، گرمی 5 بی‌میلی 
سر : 1 راز، رمز، مصاص، امرپوشیده، کار نهانی 2 اخفا، مکتوم، نهانی
سرراست : 1 مستقیم، بی‌پیچ‌وخم 2 بی‌کم‌وکاست 3 درست 4 روراست، صریح 5 مشخص، واضح 
سرراست : 1 مستقیم، مستقیم
سررسید : موعد، موعدپرداخت، وقت
سر رسیدن : 1 منقضی‌شدن، تمام شدن 2 وارد شدن (ناگهانی) 
سررشته : 1 آشنایی، آگاهی، اطلاع، تجربه، شگرد، شیوه، مهارت 2 سرنخ، راه‌کار 3 دفتر حساب 4 گزارش 5 یادداشت، نوشته 6 زمام، مهار 7 اختیار 
سررشته‌دار : 1 مباشر 2 حسابدار، محاسب، کارپرداز 
سر رفتن : 1 لبریز شدن(مایع جوشان) 2 به پایان رسیدن، تمام شدن 3 بی‌تاب شدن، کم‌طاقت شدن 
سرریز شدن : پر شدن، لب‌ریز شدن، مالامال شدن 
سرریز کردن : بیرون‌ریختن، لب‌ریز کردن، مالامال کردن 
سر زدن : 1 روییدن، سبزشدن، سر برآوردن 2 برآمدن، طلوع کردن، بردمیدن & افول کردن، غروب کردن 3 دیدن کردن، بازدید کردن 4 ناگهانی به جایی واردشدن 
سرزده : 1 بغتت
سرزمین : ارض، اقلیم، بوم، خطه، دیار، زمین، قلمرو، کشور، مرزوبوم، ملک، مملکت، ناحیه
سرزنده : 1 بانشاط، دل‌به‌نشاط، زنده‌دل، سرحال، سرخوش & افسرده، بی‌دل و دماغ، پکر، گرفته، دلمرده 2 سرحلقه، سرخیل، سردسته، سلسله‌جنبان 
سرزنش‌آلود :سرزنش‌بار، سرزنش‌آمیز، طعن‌آمیز، توبیخ‌آمیز، طعنه‌آمیز، ملامت‌بار & تحسین‌آمیز، ستایش‌آمیز
سرزنش : بدگویی، بیغاره، پیغاره، تعنت، تقبیح، تشنیع، تقریع، سرکوفت، شماتت، شنعت، طعن، طعنه، عتاب، قدح، لوم، مخالفت، مذمت، معاتبت، معاتبه، ملام، ملامت، نکوهش & تمجید، ستایش
سرزنش کردن : 1 تثریب، تقریع، تشنیع 2 شماتت کردن، ملامت کردن، عتاب کردن، نکوهش کردن، نکوهیدن & ستایش کردن، ستودن
سرزنشگر : طعنه‌زن، لوامه، ملامت‌گر & ستایشگر
سرسام‌آور : 1 هذیان‌آلود، هذیان‌آمیز 2 بی‌حد، بی‌شمار، بی‌نهایت، نجومی، هنگفت
سرسام : 1 سرگیجه 2 هذیان 3 حیرت، سرگشتگی 
سرسبد : برگزیده، شاخص 
سرسبز : باطراوت، خرم، نزه & بی‌طراوت، خشک
سرسبزی : خرمی، طراوت، نزهت & پژمردگی
سرسپردگی : ارادت، انقیاد، اطاعت، فرمان‌برداری، تسلیم، متابعت & سرپیچی
سرسپردن : مطیع شدن، منقاد شدن، متابعت کردن، تسلیم شدن، فرمانبردار شدن، مطیع گشتن 
سرسپرده : تسلیم، فرمانبردار، فدایی، تابع، ارادتمند، ارادت‌کیش، برخی، فدوی، جان‌نثار، مطیع، منقاد & گردن‌کش، یاغی، نافرمان
سرسختانه :صفت 1 باشدت، شدید
سرسخت : 1 لجوج، کله‌شق، خیره‌سر 2 مقاوم، پرطاقت، پایدار 3 پرکار، پرتوان، پرطاقت، سخت‌کوش 4 بی‌باک، بی‌پرده، بی‌احتیاط 
سرسختی : 1 خیره‌سری، ستیهندگی، یک‌دندگی، کله‌شقی، لجاجت 2 بی‌پروایی
سرسرا : هال 
سرسری : 1 بی‌دقت، سهل‌انگار، مسامح 2 سهل‌انگارانه، تسامح‌آمیز 3 بی‌اساس، نسنجیده، بی‌پایه & سنجیده 4 سطحی & عمقی 5 بی‌تامل 6 بیهوده، یاوه 7 سبکسرانه 
سرسلامتی : تسلیت، تعزیت
سرسلسله : 1 سلسله‌جنبان 2 بانی، موسس، آغازگر 3 رئیس، بزرگ، مهتر 
سرسنگین : بی‌التفات، سرگران، کم‌توجه، کم‌لطف، نامهربان & مهربان
سرسنگین شدن : 1 بی‌التفات شدن، کم‌عنایت شدن، بی‌اعتنا شدن 
سرشاخ شدن : 1 گلاویزشدن 2 زورآزمایی کردن، مبارزه کردن، جنگیدن (دو گاو) 3 درگیر شدن 
سرشار : آکنده، انباشته، پر، سیراب، فایض، فیض، لبالب، لبریز، مالامال، مشحون، ممتلی، مملو & تهی
سرشت : 1 آفرینش، خلقت، 2 آمیزه 3 اصل، جنس، خمیره 4 جنم، خلق‌وخو، خو، ضریبه، ذات 5 سجیه، سیرت 6 شمال، طبع، طبیعت، طینت، غریزه، فطرت، جبلت 7 مزاج، نهاد 8 خمیرمایه، گوهر، جوهره 
سرشتن : 1 آغشتن، آمیختن، خمیر کردن، مخلوط کردن، ممزوج کردن 2 آفریدن، خلق کردن 3 ورز دادن 
سرشته : آمیخته، خمیره، عجین، معجون
سر شدن : 1 تفوق یافتن، ممتاز گشتن، برتر شدن 2 سپری شدن، طی‌شدن، به سر آمدن، گذشتن 
سر شستن : غسل کردن، طاهر شدن 
سرشک : 1 اشک، دمع 2 شبنم 3 باران 
سرشک‌بار، سرشکبار : 1 اشک‌بار، دامع، گریان 2 شبنم‌بار 
سرشکستگی : افت، تحقیر، خواری، خفت، شرمساری، کسرشان، ننگ & سرافرازی
سرشکسته : 1 خجل، شرمسار، سرافکنده، شرمسار، خفیف، شرم‌زده 2 بور، دماغ سوخته، مچل & سرافراز، سربلند
سرشماری : آماربرداری، آمارگیری، احصائیه
سرشناس : اسمی، بنام، شهره، شهیر، مبرز، مشهور، معروف، نام‌آور، نامدار، نامور، نامی & گمنام
سر :اسم 1 شیب، لیز، لغزنده، لغزان 2 موزه 3 سرخ، سرخ‌رنگ & آبی‌رنگ
سرشیر : خامه، قیماق، نمشک
سرطان : 1 خرچنگ 2 تیرماه 3 تومور بدخیم، چنگار 
سرطانی :صفت 1 سرطان‌زا 2 مبتلابه سرطان 3 مربوط به سرطان 4 ازجنس سرطان 
سرعت انتقال :تندفهمی، تیزهوشی
سرعت بخشیدن :شتاب کردن، تسریع کردن 
سرعت : 1 تعجیل، عجله & آهستگی، بطی‌ء، کندی 2 تندروی، تندی، شتاب 
سرعمله : سرکارگر 
سرفراز : سربلند، مباهی، مفتخر & خجل، شرمسار
سرفرمانده : فرمانده‌کل 
سرفصل : 1 آغاز، شروع، ابتدا 2 مرحله مهم، مرحله سرنوشت‌ساز 3 عنوان، سرآغاز (فصل کتاب) 
سرفه : سرف، سعال 
سرفیدن : سرفه کردن، سلفیدن 
سرقت : 1 اختلاس، استراق، دزدی، دستبرد، راهزنی، ربایش، طراری، عیاری 2 دزدی کردن 
سرقت کردن : دستبردزدن، دزدی کردن، دزدیدن 
سرکارگر : سرعمله
سر کردن : 1 آغاز کردن، آغازیدن، شروع کردن، سر دادن 2 سپری کردن، گذراندن 3 به سر بردن 4 ساختن، مدارا کردن، سازش کردن، مماشات کردن 5 زندگی کردن، روزگار گذراندن 6 گذران کردن، معیشت کردن 7 پوشیدن، روی سر انداختن، به سر کردن 
سرکرده : رئیس، رهبر، سرجنبان، سردسته، سرور، فرمانده & مادون
سرکش : بدرام، بدرفتار، تخس، چموش، طاغی، عاصی، عصیانگر، طغیانگر، فرمان‌ناپذیر، گردنکش، لجام‌گسیخته، مارد، متجاسر، متمرد، ناجم، نافرمان، وحشی، یاغی & رام
سرکشی : 1 بغی، تمرد، توسنی، سرپیچی، طغیان، عصیان، گردن‌کشی، مخالفت، نافرمانی، یاغیگری 2 بازدید، بازرسی، ملاقات، دیدار & انقیاد
سر کشیدن : 1 سرک‌کشیدن، سر درآوردن 2 سر زدن، سرکشی کردن 3 نوشیدن، آشامیدن (یک‌باره) 4 بالارفتن 
سرکشیک : پاس‌بخش، سرپاسدار
سرکشی کردن : 1 بازدید کردن، بازرسی کردن 2 دیدار کردن، ملاقات کردن 3 سرپیچی کردن، نافرمانی کردن، تمرد کردن، متمرد شدن 4 عصیان ورزیدن، یاغی شدن، گردن‌کشی کردن، یاغیگری کردن 
سرکوب : 1 اختناق، قلع‌وقمع، مضمحل، منکوب 2 ضربه، ضربت، لطمه 3 گوشمال 
سرکوب کردن : 1 قلع‌وقمع کردن 2 مغلوب کردن، منکوب کردن، مضحل کردن، درهم شکستن، فروکوفتن(دشمن) 3 گوشمالی دادن 
سرکوبی : 1 قلع‌وقمع، اضمحلال 2 تنبیه، سیاست، مجازات 3 گوشمالی 
سرکوفت : زخم‌زبان، سرزنش، شماتت، طعنه، لوم، ملامت، نکوهش & تحسین، تمجید
سرکوفت زدن :سرزنش کردن، شماتت کردن، ملامت کردن، نکوهیدن، نکوهش کردن & تمجید کردن، تحسین کردن، تشویق کردن 
سرکوفته : 1 واپس‌زده‌شده 2 سرکوب‌شده، مضمحل، نابود 3 شکست‌خورده 
سرکه : خل 
سر گذاشتن : 1 رو کردن، رفتن 2 روانه شدن، عازم شدن 
سرگذشت : 1 شرح حال، ترجمه احوال، بیوگرافی 2 ماوقع، ماجرا، واقعه، احوال 3 افسانه، حکایت، داستان، قصه 
سرگرا : 1 عاصی، سرکش، نافرمان، بدرام 2 بی‌قرار، بی‌آرام 
سرگران : 1 رنجیده، سرسنگین، قهر 2 خودپسند، متکبر 3 ناخشنود، نارضا، ناراضی & خرسند، خشنود 4 بی‌اعتنا 5 خشمناک، خشمگین، عصبانی 
سرگرانی : 1 سرسنگینی 2 تکبر، نخوت، خودپسندی، غرور 3 ناخشنودی، نارضایی، نارضایتی 
سرگرایی : 1 عصیان، سرکشی، نافرمانی، بدقلقی، بدفرمانی 2 بی‌قراری 3 مستی 
سرگردان : 1 آواره، دربه‌در، ولو، ویلان، بی‌خانمان 2 حیران، سرگشته، گیج، متحیر، مضطرب، واله 3 بلاتکلیف 4 سلندر 
سرگردان شدن : 1 آواره شدن، دربه‌در گشتن، بی‌خانمان شدن، ویلان‌شدن 2 بلاتکلیف شدن، معطل شدن 3 سرگشته شدن، سردرگم شدن، حیران شدن 4 آسیمه‌سر شدن 
سرگردان کردن : 1 آواره کردن، دربه‌در کردن، بی‌خانمان کردن، ویلان کردن 2 بلاتکلیف کردن، معطل کردن 3 سرگشته کردن، حیران کردن 4 آشفته کردن، پریشان کردن 5 آسیمه‌سر کردن 
سرگردانی : 1 پریشانی، حیرانی، تحیر، حیرت، سرگشتگی 2 آوارگی، دربه‌دری 3 بلاتکلیفی 
سرگرد : یاور، افسر، فرمانده‌گردان 
سر گرفتن : انجام شدن، انجام گرفتن، عملی شدن 
سرگرم شدن : 1 مشغول شدن 2 درگیر شدن 3 علاقه‌مند شدن، دل‌بسته شدن 
سرگرم شدن : 1 مشغول شدن، مشغله یافتن، مشغولیت پیدا کردن 2 تفریح کردن، تفنن کردن 3 دل‌بسته شدن، علاقه‌مند شدن 
سرگرم کردن : 1 مشغول کردن 2 دل‌بسته کردن، علاقه‌مند کردن 
سرگرم کردن : 1 مشغول کردن، سرگرم ساختن 2 درگیر کردن 3 علاقه‌مند کردن، دل‌بسته کردن 
سرگرم : 1 مشغول 2 درگیر 3 دل‌بسته، علاقه‌مند 
سرگرمی : اشتغال، تفریح، تفنن، مشغله، مشغولیت
سرگروه : سردسته، رئیس 
سرگشتگی : تحیر، حیرانی، حیرت، خیرگی، فروماندگی، گیجی 
سرگشته : 1 دربه‌در، آواره، سرگردان 2 حایر، حیران، حیرت‌زده 3 دودل، گیج، متحیر، هاج‌وواج 4 درمانده، فرومانده، بیچاره، مستاصل 5 شوریده، شیدا، آشفته، آسیمه‌دل، عاشق 6 مضطرب، سراسیمه، آسیمه‌سر، هراسان 7 واخورده 
سرگیجه : دوار، سرسام، سرگردا 
سرگیجه گرفتن :سرسام گرفتن، دچار سرگردا شدن 
سرگیس : موی مصنوعی، گلاه‌گیس، پوستیژ 
سرگین : پشک، پشکل، پهن، تپاله، غایط، فضله، گه، مدفوع
سرگین‌گردان :سرگین‌غلتان، جعل 
سرلشکر : امیر، سپهسالار، فرمانده لشکر 
سرلوحه : 1 سرلوح 2 مقدمه 3 الگو، سرمشق، نمونه 4 برنامه 5 دستور کار 
سرما : برد، برودت، خنکی، زمهریر، سردی، سوز، یخبندان & گرما 2 دمای‌پایین 
سرماخوردگی : 1 چایش، ریزش، زکام 2 آنفلوآنزا 
سرما خوردن : زکام‌شدن، چایمان کردن 
سرمایش : سامانه سرمازا، سرمازایی، سیستم خنک‌کننده & گرمایش
سرمایه : 1 پول، دست‌مایه، راس‌المال، دارایی، مال، مایه، نقد، نقدینه، وجه & کار 2 دارایی غیرمادی، توان، قدرت (فکری، علمی، هنری )
سرمایه‌دار :صفت 1 ثروتمند، غنی، متمول، پولدار & فقیر، بی‌پول 2 کاپیتالیست، امپریالیست & پرولتاریا 3 صاحب سرمایه 4 مستکبر & مستضعف
سرم : خونابه 
سرمد :صفت ابدی، ازلی، پایا، جاوید، جاویدان، دائم & فانی
سرمدی :صفت ازلی، بی‌آغاز، دایمی، دیرین، دیرینه، فناناپذیر، قدیم، لایزال، همیشگی & ناپایا، فناپذیر
سرمست : 1 سرخوش 2 کچول، کیفور، لول، ملنگ 3 شاد، شادمان، مسرور، می‌زده، نشئه 4 مخمور & خمار 5 مغرور، فخور، خودپسند 
سرمست شدن : 1 سرخوش شدن، نشئه شدن 2 کیفور شدن، ملنگ شدن 3 شادمان گشتن، پرنشاط شدن 
سرمست کردن : 1 سرخوش کردن، نشئه کردن 2 از خودبی‌خود کردن 2 مست کردن، می‌زده کردن 3 شادمان کردن، پرنشاط کردن 4 مغرور ساختن 
سرمستی : 1 کیف، مستی، نشئه، سرخوشی 2 تکبر، خودخواهی، غرور & خماری
سرمشق : اسوه، الگو، نمونه، انموذج 2 سرخط 3 دستور کار
سرمنزل : 1 منزلگاه، مقصد 2 منزل، اقامتگاه، مقام 3 استراحتگاه 4 مرحله 
سرمنشا : 1 اصل، مبدا 2 سرچشمه 3 خاستنگاه 4 سبب، باعث 
سرمه‌ای :
سرمه : 1 کحل & توتیا 2 سیاهی، تیرگی، تاریکی 
سرنا : سورنای، شهنا
سرنام : سرواژه 
سرنامه : 1 عنوان 2 سربرگ 
سرند : خاک‌بیز، غربال، غربیل & الک 
سرنشین : راکب، مسافر(خودرو، اتوبوس، کشتی، هواپیما) & 1 راننده 2 خلبان 3 ناخدا، کاپیتان کشتی
سرنگ : 1 آمپول 2 آبدزدک 
سرنگون : 1 باژگونه، سرازیر، معکوس، معلق، نگونسار، وارو، واژگون 2 قلع‌وقمع، منتکس، منقرض 
سرنگون شدن : 1 واژگون شدن 2 فرو ریختن، از بین رفتن، نابودشدن 3 ساقط شدن، برافتادن، ور افتادن 
سرنگون کردن : 1 ساقط کردن، برانداختن، منقرض کردن 2 نابود کردن، از بین بردن، مضمحل کردن 3 واژگون کردن، نگون‌سار کردن 
سرنگونی : 1 انتکاس، انقراض، قلع، نابودی، براندازی 2 باژگونگی، واژگونی
سرنگهدار : رازپوش، رازدار، محرم، همراز & پرده‌در، دهن‌لق
سرنوشت : 1 اقبال، بخت، تقدیر، طالع، قدر، قسمت، قضا، مقدر، نصیب 2 سرگذشت، ماجرا 3 سرانجام، عاقبت 
سرنوشت‌ساز :نقش‌پرداز، تاثیرگذار، نقش‌آفرین، مهم، موثر 
سرنوشته : عنوان، تیتر 
سرنیزه : رمح، سنان
سروال : پیژاما، تنبان، شلوار
سروان : افسر، سلطان، فرمانده‌گروهان 
سروپا :e ابتداتاانتها، کلا 
سروپز : سرووضع، وضع‌ظاهر 
سرود : آواز، آهنگ، ترانه، تصنیف، خنیا، نشید، نغمه، نوا & مرثیه، نوحه
سرودخوان : خنیاگر، خواننده، رامشگر، سرودسرا، آوازخوان، مطرب & مرثیه‌خوان، نوحه‌سرا
سرودخوانی : خنیاگری، نغمه‌پردازی، سرودسرایی، آوازخوانی، نغمه‌سازی، نغمه‌سرایی & نوحه‌سرایی، مرثیه‌خوانی 
سرودگو :صفت خواننده، رامشگر، سراینده، مغنی & مرثیه‌خوان، مرثیه‌گو
سرودن : 1 سراییدن، شعرگفتن 2 آواز خواندن، تغنی کردن 
سرورانگیز : مسرت‌آمیز، مسرت‌بار، نشاطآور، نشاطانگیز & غم‌انگیز، غمبار
سرور :صفت بزرگ، پیشوا، خداوندگار، خواجه، رئیس، سر، سرپرست، سرکرده، صندید، عمید، مخدوم، مهتر، والا & خادم، کهتر، نوکر، بنده، غلام 
سرور : خوشحالی، خوشی، شادمانی، شادی، شعف، مسرت، نشاط & اندوه، حزن، غم
سروری : آقایی، پیشوایی، خواجگی، ریاست، زعامت، سیادت & بندگی، چاکری 
سروریخت : سرووضع، سروپز، ظاهر، سروشکل، قیافه 
سروسامان دادن : 1 بسامان کردن، نظم‌ونسق دادن، سامان‌بخشیدن، مرتب کردن 2 داماد کردن 3 عروس کردن 
سروسامان گرفتن: 1 سامان‌یافتن، منظم شدن 2 ازدواج کردن 3 آرامش‌یافتن 
سروسامان : 1 نظم وترتیب، آراستگی 2 اسباب خانه، زندگی راحت، رفاه و آسایش 
سروسر : 1 رابطه مخفیانه 2 رابطه عاشقانه 
سرو : سروبن، درخت سرو 
سرو : سرویس 
سرو : سرویس 
سروسودا : 1 خواست، میل، آرزو 2 رابطه عاشقانه، سروسر 
سروش : 1 جبرئیل، فرشته، مطیع، ملک، نیوشا، هاتف، جبرائیل 2 پیک‌ایزدی 3 الهام، پیام غیبی 4 هفدهمین روز ماه‌شمسی 
سروصدا : الم‌شنگه، جنجال، دادوفریاد، شلوغی، غریو، غوغا، همهمه، هنگامه & سکوت، آرامش
سروصورت دادن : 1 سامان دادن، به سامان کردن، منظم کردن 2 انجام دادن، محقق کردن 
سروقامت : بلندبالا، سروبالا، خوش‌قدوقامت، سرواندام، صهیر، رشید، خوش‌هیکل، سروقد، خوش‌اندام، بلندقد & کوتاه‌قد، کوتوله 
سروقت : 1 سراغ، پرسش 2 جست‌وجو، جستجو 3 دیدار 4 مقام، جایگاه 
سروقد : سروقامت، بلندقامت، بلندبالا، خوش‌اندام، خوش‌قدوقامت 
سروکار : 1 ارتباط، تعامل، رابطه، برخورد، مرابطه، معامله 2 فرجام، عاقبت 
سروکار داشتن : 1 تعامل داشتن، رابطه داشتن، ارتباط داشتن، مرابطه داشتن 2 معامله داشتن، دادوستدداشتن 
سرو کردن : پذیرایی کردن 
سروکله زدن : گفتگو کردن، مباحثه کردن 
سرومر : سرحال، سالم، چاق‌وچله، قبراق 
سروهمسر : 1 خانواده، اقوام، خویشان 2 دوستان، آشنایان & غریبه‌ها 
سرویس : 1 خدمت، خدمات کار، وظیفه 2 ماموریت 3 دست، دستگاه 4 وسیله‌نقلیه ویژه 4 خدمت بها 5 تعمیر، بازبینی 6 سازمان، دائره، موسسه 
سرویس‌دهی :سرویس‌رسانی، خدمت، خدمت‌رسانی 
سره : 1 بی‌آلایش، بی‌آمیغ، بی‌غش، پاک، خالص، ناب، نیامیخته & ناسره 2 درست، صحیح & نادرست 3 خوب، نیک & بد 4 کامل، بی‌نقص & ناقص 
سره کردن : 1 نیکوگردانیدن 2 پاکیزه گردانیدن 3 بی‌عیب ساختن 4 خالص گردانیدن، ناب ساختن & ناسره‌گردانیدن
سرهم‌بندی : کارسرسری، کار بی‌دقت 
سرهم کردن : 1 جور کردن، درست کردن، ترتیب دادن 2 ساختن 3 سرهم‌بندی کردن 
سرهم‌نویسی : & گسسته‌نویسی، جدانویسی 
سریال : 1 مجموعه، مجموعه‌دنباله‌دار 2 پشت‌سرهم، متوالی، مسلسل 3 پاورقی 
سریال : 1 مسلسل، پی‌درپی 2 مجموعه تلویزیونی، مجموعه دنباله‌دار 3 زنجیره 
سریان : حرکت، سرایت 
سری : 1 پوشیده، رازآلود، محرمانه، مخفی، رمزی، اسرارآمیز، رمزآلود، رازآگین، رمزآگین، مرموز، پنهانی، مخفیانه، نهانی & علنی 2 اسناد طبقه‌بندی شده 
سریت : 1 کنیز، سریه 2 صیغه 3 صیغه 
سریدن : سر خوردن، لغزیدن، لیز خوردن 
سریر : اریکه، اورنگ، تخت، مسند
سریرت : 1 خصلت، خو، داب، خوی 2 باطن 3 راز، سریره، سر 4 نیت 
سری : 1 سلسله، رشته 2 ردیف، قطار، رج 3 دسته، گروه 4 طبقه، مجموعه 5 دوره 6 پیاپی، متوالی 7 ردیفی، غیرمتوازی 
سریعاً : به‌تعجیل، به‌سرعت، به‌شتاب، زود، فورا & به‌کندی
سریع‌الانتقال :تندفهم، تیزفهم، تندهوش، تیزهوش، زودفهم، زودیاب & دیرفهم
سریع‌التاثر :احساساتی، باعاطفه، عطوف، نازک‌دل & بطی‌ء‌التاثر، سنگدل
سریع‌السیر : بادپا، تندرو، تیزرو & بطی‌ء‌السیر، کندرو
سریع : 1 برق‌آسا، بادپا، تند، تندرو، تیز، فوری، جلد، چالاک، چست، زود، سبک‌سیر & 
بطی‌ء، کند، کندرو 2 چالاک، زرنگ، فرز 3 به سرعت، شتابان، فورسرین : کفل، کپل، سرون، سرینگاه، نشیمنگاه، ورک، باسن 
سزا : 1 جزا، عقوبت، قصاص، گوشمال، مجازات 2 تقاص، تلافی 3 سزاوار، شایسته، لایق 
سزا دادن : جزا دادن، عقوبت کردن، مجازات کردن & پاداش دادن
سزار : امپراطور (روم)، قیصر & کسرا 
سزاوار : 1 اهل، جدیر، حری، شایان، سزامند، شایسته، شایگان، صلاحیت‌دار، قابل، لایق، مستحق، مستعد، منبغی & بی‌صلاحیت، نالایق 2 صواب، فراخور، مستوجب & ناسزاوار 3 برازنده، درخور، زیبنده 
سزاواری : استحقاق، اهلیت، شایستگی، صلاحیت، قابلیت، لیاقت & ناشایستگی
سست‌اندیشه : بی‌فکر، بیتدبیر، سست‌رای 
سست‌بنیاد : 1 سست‌بنیان، ناپایدار، متزلزل 2 زبون، ضعیف‌النفس 
سست‌بنیان : 1 سست‌بنیاد، واهی‌نهاد 2 بی‌اساس، بی‌پایه، واهی & موثق
سست : 1 بی‌اساس، بی‌بنیان، بی‌پایه & متقن، موثق 2 ضعیف، کاسد 3 تنبل، چلمن، کاهل، وارفته 4 بی‌حال، راجل، شل، کسل، کند، ناتوان، ول & سخت، سفت 5 نرم 6 متزلزل، ناپایدار، نااستوار، بی‌ثبات & استوار 7 لخت 8 بی‌معنی، بیهوده 9 نامفهوم، بی‌مفه
سست‌پیمان : بدعهد، سست‌عهد، سست‌وفا، پیمان‌شکن، سست‌پیوند، بی‌وفا، عهدشکن، عهدگسل & سخت‌پیمان، وفادار، وفامند
سست‌رای : 1 دمدمی 2 بی‌تدبیر، کم‌خرد 3 سست‌اندیشه 4 سست‌عقیده 
سست شدن : 1 ضعیف‌شدن، ناتوان گشتن، بی‌رمق شدن، کم‌زور شدن 2 درماندن، واماندن، از کار افتادن 3 دل‌سردشدن، مایوس شدن، نومید شدن 4 مردد شدن، تردید داشتن 5 کاهلی کردن، تنبلی کردن، مسامحه کردن 6 شل شدن، کند شدن 
سست‌عنصر : 1 تنبل، چلمن، دست‌وپاچلفتی، کاهل & زرنگ 2 بی‌اراده 3 بی‌غیرت، بی‌حمیت & غیرتمند
سست‌عهد : سست‌پیمان، پیمان‌شکن، عهدگسل، عهدشکن، بی‌وفا، بدعهد، زودگسل 
سست کردن : 1 آهسته کردن، کند کردن 2 ضعیف کردن، ناتوان کردن، دچار رخوت شدن، بی‌حال کردن 3 متزلزل کردن، فتور کردن 
سست‌مهر : نامهربان، بی‌مهر، کم‌محبت، سردمهر 
سستی : 1 اهمال، بی‌ثباتی، تزلزل، تعلل، بی‌حالی، تغافل، تکاسل، تکاهل، تهاون، درماندگی، رخوت، ضعف، طفره، غفلت، فتور، فروگذاشت، فرویش، قصور، کوتاهی، مسامحه، ناتوانی، وهن 2 نرمی & سختی 3 تنبلی، کاهلی 4 تامل، درنگ 
سستی کردن : 1 اهمال کردن، اهمال ورزیدن، تعلل کردن، کوتاهی کردن، تنبلی کردن، کاهلی کردن 2 درنگ کردن، مسامحه کردن 
سستی گرفتن : 1 کم‌شدن، ضعیف شدن، رو به نقصان نهادن 2 کم‌رونق شدن، کساد شدن، از رونق افتادن 
سس : چاشنی، رب 
سطح : 1 روی، رویه 2 بام & عمق 3 مساحت & حجم 4 حد، میزان 5 جنبه، سیاق 6 صحن، محوطه 7 پهنا، گستره، عرصه، پهنه 8 قشر 
سطحی : 1 سرسری، غیرعمیق & عمقی، عمیق 2 بیرونی، خارجی، ظاهری 3 ظاهرگرا، ظاهربین، قشری 4 مربوط به سطح & حجمی 5 رویی 6 رویه‌ای 7 کم‌مایه 8 کم‌عمق 9 اندک، ناچیز 
سطحی‌گرا : ظاهربین، ساده‌اندیش، قشری، قشرگرا، ساده‌انگار، سطحی‌نگر 
سطر : خط، رج، ردیف
سطل : ظرف، آوند (آبکشی)، دلو 
سطوت : 1 ابهت، جذبه، رعب، شوکت، حشمت، عظمت، مهابت، وقار، هیبت 2 حمله، تاخت وتاز، هجوم، یورش 3 سلطه، غلبه، قهر 4 حمله کردن، هجوم بردن 5 غلبه‌یافتن، به قهرگرفتن 
سطوح : 1 سطح‌ها 2 جوانب، جنبه‌ها، ابعاد، بعدها 
سطور : سطرها، خطها، رج‌ها، ردیف‌ها 
سعادت : بختیاری، برکت، بهروزی، بهی، خجستگی، خوشبختی، خوشی، خیر، فلاح، کامرانی، نیکبختی، نیکروزی & ادبار، شقاوت، نحوست
سعادتمند : بختیار، خوشبخت، سعید، کامکار، کامیاب، نیکبخت & بی‌اقبال، بی‌طالع، شوربخت & شقی، شقاوتمند
سعایت : 1 بدگویی، تهمت، زفت، سعایه، سخن‌چینی، غمز، نمامی 2 سخن‌چینی کردن 3 تهمت زدن 
سعایت‌پیشه : سخن‌چین، نمام، بدگو 
سعایت کردن :سخن‌چینی کردن، نمامی کردن، بدگویی کردن، غیبت کردن، غمازی کردن 
سعتری :اسم 1 بی‌باک، دلاور، شاطر، شوخ 2 سعترباز، زن هم‌جنس‌باز 
سعد : 1 خجستگی، شگون 2 مبارک، میمون، نیکبختی، یمن & نحس 3 خوش‌یمن 
سعر : نرخ 
سعه : 1 سعت، فراخی، گنجایش، سعت، وسعت & تنگی، ضیق 2 گسترش، گشایش 
سعه‌صدر : 1 بلندنظری & کوته‌بینی، کوته‌نظری 2 بلندهمتی، گشاده‌دستی & کم‌همتی
سعی : 1 اهتمام، تقلا، تلاش، جد، جهد، کوشش، مجاهده، مساعی 2 کوشیدن، کوشش کردن، اهتمام ورزیدن & اهمال ورزیدن، سستی کردن 3 آهنگ، قصد
سعی داشتن :
سعید : 1 خوش‌اقبال، خوشبخت، سعادتمند، نیک‌اختر، نیکبخت، همایون & بداقبال، شقی 2 مبارک، میمون، فرخنده، خجسته 
سعیر : 1 آتش افروخته، زبانه‌آتش، آتش دوزخ، شعله آتش 2 زبانه، شعله 3 جهنم، دوزخ & جنت، فردوس
سعی کردن : تلاش کردن، کوشیدن، اهتمام ورزیدن، جدیت به خرج دادن، کوشش کردن، جهد کردن 
سفاح : 1 خونریز، سفاک & عطوف، باعاطفه، رحیم 2 بخشنده & لئیم 3 سخنور، فصیح 
سفاح : 1 زنا 2 رابطه نامشروع 
سفارت : 1 ایلچیگری 2 رسالت، میانجیگری 3 قنسولگری، سفارت‌خانه 
سفارش : 1 تاکید، توصیه، 2 اندرز، نصیحت، وصیت 3 دستور، فرمان، 4 فرمایش، درخواست 
سفارش دادن : 1 توصیه کردن، تاکید کردن 2 دستور دادن، فرمان‌دادن 3 فرمایش کردن 
سفارش‌نامه : توصیه‌نامه، معرفی‌نامه 
سفاک : بی‌رحم، خون‌ریز، ستمکار، ستمگر، شقی، ظالم & پرعطوفت، رحیم، عطوف، مهربان
سفال : 1 ظرف گلی، کوزه، خزف، گل پخته 2 سوفالی 3 پوست (پسته، گردو، بادام) 
سفالگر : سفال‌ساز، کوزه‌گر
سفالینه : خزف، سبو، سفالی، سفالین، کوزه
سفاهت‌آمیز :صفت ابلهانه، احمقانه، بی‌خردانه، جنون‌آمیز & عاقلانه، عقلایی، خردمندانه
سفاهت : ابلهی، بلاهت، بی‌خردی، بی‌عقلی، حمق، دیوانگی، کم‌عقلی، کودنی، نادانی & دانایی
سفاهت کردن : ابلهی کردن، بلاهت کردن، بیخردی کردن، دیوانگی کردن 
سفاین : کشتی‌ها، سفینه‌ها، ناوها 
سفت : 1 استوار، جامد، سخت، قایم، لخته، مضبوط & سست 2 دوش، کتف، شانه 3 کم‌آب & غلیظ 4 قرص 5 محکم 
سفت‌کاری : پی‌سازی، دیوارسازی، دیوارچینی & نازک‌کاری 
سفتن : 1 سوراخ شدن، سوراخ کردن 2 سودن، ساییدن 
سفت‌وسخت گرفتن: 1 مقاومت کردن، ابرام ورزیدن 2 جدی گرفتن، قاطع‌بودن، سخت‌گیری کردن، منضبط بودن، مقرراتی‌عمل کردن 
سفته : 1 سند دین، فته طلب 2 دستلاف، دشت، سودای اول (فروشنده) 3 تیر، پیکان 4 نیزه 5 محکم 6 ستبر، غلیظ 7 سوراخ (سنگهای قیمتی) 8 سخن بکر 
سفته کردن : سوراخ کردن 
سفتی : 1 سختی & نرمی 2 استحکام، محکمی، استواری 
سفرا : سفیران، سفیرها، نمایندگان‌سیاسی، ایلچیان، رسولان 
سفر : جابجایی، رحلت، رحیل، سیاحت، عزیمت، کوچ، مسافرت، مهاجرت، نقل‌مکان، هجرت & حضر
سفر :
سفر کردن : مسافرت کردن، مسافرت رفتن، سفر رفتن، کوچیدن، مهاجرت کردن، هجرت کردن & مقیم شدن
سفرکرده : مسافر، غربت‌نشین، سفری 
سفرنامه : سیاحت‌نامه، گزارش سفر 
سفره : ادیم، بساط، خوان، سماط، نطع
سفره انداختن : 1 سفره چیدن، سفره پهن کردن، سفره گستردن، چیدن غذا (درسفره) 2 مراسم نذر و نیاز برپا کردن، سفره نذری انداختن 
سفره‌چی : خوانسالار، طباخ
سفره‌خانه : اطاق غذاخوری، ناهارخوری 
سفری : 1 مربوط به سفر 2 مسافر، سفرکرده 3 عازم 4 جنین، نوزاد 
سفسطه‌باز : 1 سوفسطایی، مغلطه‌گو & منطقی 2 لفاظ، لفظپرداز
سفسطه کردن : مغلطه کردن، سفسطه بافتن، مغالطه کردن، استدلال‌باطل کردن، انکار بدیهیات کردن 
سفسطه : 1 مغالطه، مغلطه، گفتار غیرمنطقی 2 لفاظی، لفظپردازی 
سفلگی : پستی، حقارت، لئامت، فرومایگی، ناکسی، دون‌همتی 
سفله : بدسرشت، بدنهاد، پست، جلب، حقیر، دنی، دون، دون‌صفت، دون‌همت، رذل، رذیل، فرومایه، ناجوانمرد، ناکس
سفله‌پرور : حقیرپرور، فرومایه‌پرور، دون‌پرور، ناکس‌پرور، سفله‌نواز 
سفلی :صفت پائینی، زیرین، فرودین & علوی، فرازین
سفلیس : آتشک، کوفت 
سفها : سفیهان، کم‌خردان، ابلهان، نادانان & عقلا
سفه : نادانی، کم‌خردی، بلاهت 
سفید : 1 آق، بیاض، سپید، سیمگون، شیری‌رنگ، نقره‌فام، نقره‌گون & اسود، سیاه 2 سفیدپوست & رنگین‌پوست
سفیدار : سپیدار، سفیددار 
سفیدبخت : 1 خوش‌بخت، نیک‌بخت 2 نیک‌فرجام، موفق (درازدواج)، سفیدروز 
سفیدبخت شدن :سپیدبخت شدن، خوش‌بخت شدن، موفق بودن(در ازدواج)، سفیدروز شدن 
سفیدرو : روسفید، سربلند، سرفراز 
سفیدکاری : گچ‌کاری، نازک‌کاری & سفت‌کاری 
سفید کردن : 1 گچ اندود کردن، سفیدکاری کردن 2 به‌رنگ سفیددرآوردن 3 زدودن (چرک، زنگ، سیاهی) پاک کردن، سفیدگری کردن 
سفیدگر : رویگر، مسگر 
سفیده‌دم : بامداد، فجر، شفق، سپیده‌دم، سحر، خروس‌خوان 
سفیده : سپیده & زرده
سفیر : ایلچی، رسول، فرستاده، میانجی، نماینده سیاسی
سفیل : پست، زبون، حقیر، خوار، بدبخت 
سفینه : 1 جهاز، غراب، کشتی 2 دفتر شعر، تذکره، جنگ، دفتر، دیوان، کتاب 3 فضاپیما 
سفیه : ابله، احمق، بله، بی‌شعور، بی‌عقل، خل، کانا، کم‌خرد، کم‌شعور، کم‌عقل، کم‌هوش، کودن، نادان & عاقل
سفیهانه :صفت ابلهانه، احمقانه، جاهلانه، ابله‌وار & عاقلانه
سقا : آب‌فروش، آبکش، آب‌رسان 
سقایت : 1 آب‌فروشی، آب‌کشی، آب‌دهی، سقایه، سقایی، 2 شرابداری
سقایه : 1 آبشخور 2 طهارت‌خانه 
سقر : آتش، جهنم، دوزخ، نار، هاویه & بهشت، جنت
سقز : آدامس، انگم، رزین، صمغ، قندران، صمغ پسته وحشی 
سق زدن : 1 خوردن 2 نفرین کردن، لعنت فرستادن & آفرین کردن 
سق : سقف‌دهان، کام، نرم‌کام 
سقط :صفت 1 اندک، کم، کم‌ارزش 2 گوشه، ناحیه 3 خطا، سهو، غلط، لغزش، اشتباه 4 دشنام، سخن‌زشت، فحش، ناسزا 5 تباه، ضایع، نابود 6 درگذشتن، مردن، هلاک‌شدن 7 بی‌مقدار، خوار، زبون، نبهره فرومایه 8 رسوایی، فضیحت 9 پاره‌خشت، پاره‌آجر 
سقط : جنین‌افکنی 
سقط شدن : 1 مردن، درگذشتن 2 به درک واصل شدن 3 نفله شدن، تلف شدن 4 از کار افتادن، از حیز انتقاع ساقطشدن 
سقطفروش : بقال، خرده‌فروش، خواربارفروش 
سقط کردن : جنین‌افکندن، بچه انداختن 
سقط گفتن : ناسزا گفتن، دشنام دادن، بد گفتن، فحش دادن 
سقف : 1 بام، اشکوب، پوشش، رویه، سمک & کف 2 رواق، طاق 3 عرش & فرش 4 بالاترین حد، نقطه اوج 
سقم : 1 خطا، کذب، نادرستی & صحت 2 بیماری، مرض، ناخوشی & صحت
سقوط :اسم 1 افت، افتادگی، زوال، لغزش، نزول، هبوط & صعود 2 فروپاشی، تلاشی، اضمحلال 3 افتادن، پرت‌شدن، فرود آمدن، فرو افتادن & صعود کردن
سقوط کردن : 1 افتادن 2 برافتادن، برنار شدن 3 کاهش یافتن 4 منحرف شدن، در منجلاب فساد افتادن 
سقیفه : صفه، سایبان، ایوان 
سقیم : 1 خطا، دروغ، سهو، غلط، نادرست & صحیح، درست 2 اشتباه‌آمیز 3 معیوب، ناسالم & سالم، بی‌عیب 4 بیمار، مریض، ناخوش & سرحال، قبراق
سکاک : چاقوساز 
سکان : 1 زمام، فرمان 2 ساکنین، مقیمان، ساکنان، باشندگان 
سکبا : 1 آش، آش‌سرکه 2 زیربا، شوربا
سک : 1 تکان، جنبش 2 سیخک، سیخ 3 سیخونک 
سکته : 1 ایست(قلبی، مغزی)، فجاه، 2 توقف، درنگ، سکوت، صمت، مکث، وقفه 3 آسیب، لطمه 
سکرآور : مستی‌بخش، مسکر، مکیف، نشئه‌زا & خمارآور، مستی‌زدا، سکرزدا 
سکرتر : منشی 
سکر : مستی، نشئه & صحو، هشیاری
سکس : 1 جنس 2 امور جنسی 3 آلت (زن و مرد)
سکسکه : فواق، هکه 
سکسی :صفت 1 شهوی، جاذبه‌جنسی، شهوت‌انگیز 2 الفیه، شلفیه، پورنو 
سکنا : اتراق، اقامت، سکونت، ماوا، مسکن
سکنات : 1 سکون‌ها 2 حالات، وضع‌ها 3 شیوه رفتار، نحوه برخورد 
سکنا داشتن : اقامت‌داشتن، سکونت داشتن، ماوا داشتن 
سکنا گرفتن : مقیم‌شدن، اقامت کردن، مسکن کردن، منزل گرفتن، متوطن شدن، سکونت گزیدن 
سکنا گزیدن : منزل کردن، اقامت کردن، مقیم شدن، جای گرفتن، متوطن شدن، ماوا گزیدن، خانه کردن، سکونت کردن، سکونت گزیدن & کوچیدن
سکندری خوردن : 1 لغزیدن 2 سرنگون شدن 
سکندری : لغزش پا 
سکنه : باشندگان، جمعیت، ساکنین، مقیمان، نفوس 
سکو : 1 بنگاه، پاخره، تختگاه، صفه 2 پرشگاه 3 مصطبه 
سکوت : 1 خاموشی، خموشی، صمت & هیاهو، غوغا، جاروجنجال 2 آرامش، سکون 3 خاموش ماندن، خاموش شدن، دم‌فروبستن 
سکوت کردن : دم‌فروبستن، خاموش ماندن، خاموشی گزیدن، خاموش شدن & سکوت شکستن 
سکون : 1 ایستایی، توقف، ثبات، خموشی، رکود، فترت، وقفه & تحرک 2 آرام، آرامش، آسایش، قرار 3 آرمیدن، قراریافتن 
سکونت : 1 اسکان، اقامت، توطن، سکنا & کوچ 2 تهیدستی، درویشی، فقر، مسکنت
سکونت‌گاه : محل اقامت، منزل، منزلگاه، مسکن، ماوا 
سکه :صفت 1 پول فلزی & اسکناس 2 رواج، روایی، رونق 3 پررونق & کساد
سکه زدن : 1 ضرب کردن 2 رونق بخشیدن، پررونق کردن 3 کارشایان کردن 
سکینه : آرام، آرامش، طمانینه، قرار، آرامش‌خاطر، سکنیت، وقار & تلاطم
سگال : 1 اندیشه، فکر 2 خو، منش
سگالش : 1 اندیشه، فکر 2 چاره‌جویی 3 اندیشه بد کردن 3 پنداشتن 5 خصومت ورزیدن، دشمنی کردن 4 چاره‌جویی کردن 
سگالیدن : 1 اندیشه کردن، اندیشیدن، فکر کردن 2 دشمنی کردن 
سگ : تازی، کلب & گربه 
سگ‌جان : 1 دیرزی 2 سخت‌جان، مقاوم 
سگ‌خور شدن : پایمال‌شدن، به باد فنا رفتن، نفله شدن (مال) 
سگ‌دانی، سگدانی : 1 سگدونی، لانه سگ 2 جای کثیف و تنگ 
سگ‌دل : 1 سنگ‌دل، بی‌رحم 2 درنده 3 موذی، آزاردهنده 
سگ‌دو زدن : به هرسو دویدن، تلاش کردن، دوندگی کردن، جان‌کندن، تکاپو کردن 
سگ‌دو، سگدو : تلاش‌بیهوده، دوندگی، تکاپوی بی‌ثمر 
سگ‌دوی کردن :تلاش بیهوده کردن، دوندگی بی‌نتیجه کردن، تکاپوی بی‌ثمر کردن 
سگرمه : 1 پیشانی، جبهه 2 خطوط پیشانی 
سگزی :
سگ‌ساران : بسیار شلوغ، پرازدحام 
سگ‌سار : 1 سگ‌وار، پاچه‌گیر 2 سگ‌سر 3 آزمند، آزور، حریص، طماع & قانع، خرسند 4 دنیاپرست، مادی 
سگ‌صفت : 1 سگ‌خو 2 پرخاش‌جو، پرخاشگر 
سگ محلی کردن : 1 وقع ننهادن، بی‌اعتنایی کردن 2 تحقیر کردن 
سگی : 1 نامردمی 2 درندگی، ددخویی، هاری، درنده‌خویی 3 پرخاشگری 4 مربوط به سگ 5 درخور سگ 6 بسیار بد، ناگوار 
سلاح‌پوش : تفنگدار، سلاحدار، مسلح & غیرمسلح، نامسلح
سلاح : تفنگ، جنگ‌افزار، ابزارجنگ 
سلاح‌دار، سلاحدار : تفنگدار، جبه‌پوش، سلاح‌پوش، مسلح & غیرمسلح، نامسلح
سلاخ : 1 پوست‌کن، قصاب 2 جلاد، قاتل
سلاخ‌خانه : بسملگاه، قربانگاه، کشتارگاه، مسلخ
سلاخی : 1 کشتار 2 قصابی
سلاست :اسم 1 روانی، نرمی & تعقید، پیچیدگی 2 تسلیم‌شدن، رام‌شدن، مطیع‌شدن، منقادشدن 1 & تقید 2 یاغ شدن 
سلاسل : 1 سلسله‌ها، زنجیرها 2 دودمان‌ها، خاندان‌ها 
سلاطین : امرا، سلطان‌ها، پادشاهان، ملوک، شاهان & رعایا
سلاله : 1 آل، اعقاب، اهل‌بیت، بچه، خانواده، فرزند، کودک، نسل، نطفه 2 برگزیده 3 خلاصه 
سلامانه : سلامی، خراج، پیشکشی (بار عام، بازدید) 
سلامت :اسم 1 بهداشت، صحت & بیماری 2 راحت 3 امنیت & ناامنی 4 بهبود، تندرستی، شفا، عافیت 5 تندرست، سالم & ناخوش 6 بی‌گزند، مصون 7 رستگاری، فلاح 8 آرامش، صلح 9 رهایی‌یافتن، نجات یافتن، 01 سالم ماندن، بی‌گزندماندن 
سلامت‌جو : عافیت‌طلب، آرامش‌خواه، راحت‌طلب، صلح‌جو & عافیت‌سوز، مخاطره‌جو
سلام : 1 تحیت، تهنیت، درود، درودگویی 2 تندرستی، سلامت 3 تعظیم، کرنش 4 احترام (نظامی) 5 مراسم اعیاد 6 ذکر
سلامت‌خواهی :عافیت‌طلبی، سلامت‌جویی، آرامش‌طلبی & مخاطره‌جویی، عافیت‌سوزی 
سلامتی : بهبودی، تندرستی، صحت‌مزاج، عافیت & بیماری
سلانه‌سلانه : آرام‌آرام، آهسته‌آهسته، یواش‌یواش 
سلایق : سلیقه‌ها، پسندها 
سلب : 1 برگیری، محرومیت 2 نفی & ایجاب 3 ربایش 4 گرفتن، برداشتن، جدا کردن، ربودن 5 از میان بردن، برطرف کردن 
سلبی : منفی & ایجابی
سل : 1 تب لازم 2 نطفه 
سلحشور :صفت جنگاور، جنگجو، جنگی، دلیر، دلاور، حریف، رزمنده، سپاهی، شجاع، مبارز، مجاهد، محارب
سلخ : 1 پوست کندن 2 پوست‌کنی 3 محو، نابودی 4 روز آخرماه & غره
سلسال : شیرین، زلال، گوارا(آب) 
سلسبیل :اسم 1 چشمه، عین، کوثر 2 خوش‌گوار، گوارا 3 روان، نرم
سلس : 1 روان، شیوا 2 نرم 3 رام، مطیع، منقاد & خشن، درشت
سلسله : 1 آل، دودمان، طایفه، قبیله 2 گروه، دسته، فرقه 3 حلقه، زنجیر 4 رشته 5 سری 6 ردیف، صف 7 اتصال، پیوند
سلسله‌جنبان : 1 پیشوا، رهبر، سرحلقه، سرخیل، قاید 2 باعث، بانی، محرک 
سلطان : 1 امیر، پادشاه، خدیو، خلیفه، شاه، شهریار، فرمان‌روا، ملک 2 سلطه، فرمان‌روایی، قدرت 3 سروان، صاحب‌منصب 4 بزرگ، سرور، سرکرده، رئیس 
سلطنت : 1 امارت، امیری، پادشاهی، حکومت، شاهی، فرمانروایی 2 تسلط، چیرگی، سلطه & رعیتی، نوکری 2 پادشاهی کردن، امارت داشتن 
سلطنت‌طلب : هوادارسلطنت، طرفدار نظام سلطنتی 
سلطنت کردن :پادشاهی کردن، فرمان‌روایی کردن، حکومت کردن 
سلطنتی : 1 امپراطوری، پادشاهی، شاهی، شاهنشاهی 2 استبدادی & جمهوری 3 منسوب به سلطنت 4 شاهانه 
سلطه : 1 استیلا، تسلط، چیرگی، سیطره، غلبه، قدرت، قوت 2 ملک، پادشاهی، فرمانروایی 
سلطه‌پذیر : سیطره‌پذیر، تسلطپذیر & سلطه‌جو، سیطره‌جو 
سلطه‌پذیری :سیطره‌پذیری، تسلطپذیری & سلطه‌گری 
سلطه‌جو : استیلاجو، استیلاگر، اقتدارطلب، سلطه‌طلب، اقتدارگرا، سلطه‌گر، سیطره‌جو، قدرت‌طلب & سلطه‌پذیر
سلطه‌گر : استیلاجو، سلطه‌جو، سلطه‌طلب، سیطره‌جو & سلطه‌پذیر 
سلف : 1 پیشین، قبلی 2 سابق، گذشته 3 جد، نیا 4 پیش‌خر، پیش‌خرید & خلف
سلف‌خر :اسم پیش‌خر & سلف‌فروش 
سلف : 1 سلف‌سرویس 2 استارت 3 باجناق 4 شوهر، شوی، همسر 
سلک : 1 راه، طریق 2 حلقه، زمره، گروه 3 رشته، ریسمان، نخ 4 رده، صف، قطار 5 طریقه، روش، شیوه 6 آبراهه، ناودان
سلم : آشتی، صلح، سازش، مسالمت 
سلمانی : آرایشگر، حلاق، سرتراش
سلم : 1 خاکشیر 2 کرت 3 پیش‌فروش غلات 4 تسلیم شدن 
سلم : 1 نردبان 2 پلکان 
سلندر : ویلان، سرگردان، آواره، دربه‌در 
سلوت : 1 آرامش خاطر، تسلی 2 خرسندی، شادی، خوشی، شادکامی 
سلوک : 1 سازش & ناسازگاری 2 انتهاج، رفتار، روش 3 طی طریق کردن، رفتن 
سلوک کردن : 1 رفتار کردن، سازگاری کردن 2 راه پیمودن 3 طی کردن (مراحل عرفانی) 
سلول : 1 یاخته 2 بند، حبس، زندان، محبس
سلوی :صفت 1 انگبین، عسل 2 بلدرچین، تیهو، سمانه، کرک 3 تسلی‌بخش 
سله : زنبیل، سبد 
سلیس : روان، نرم & پیچیده، معقد 
سلیطه : 1 بدزبان، پتیاره، زبان‌دراز، شریر، پرخاشگر، هرزه 2 سلطه‌جو 
سلیطه‌گری : 1 بدزبانی، زبان درازی، پتیارگی، پرخاشگری 2 سلطه‌طلبی 
سلیقه : 1 پسند، ذوق، مذاق 2 سرشت، طبع، نهاد
سلیقه‌دار : باسلیقه، خوش‌سلیقه، سلیقه‌مند & بی‌سلیقه 
سلیل : 1 شراب ناب، رحیق & درد 2 تاک، رز 3 مغزحرام، نخاع 3 فرزند، پسر، ابن 4 بچه شتر 
سلیله : دختر، بنت & ابن، سلیل 
سلیم : 1 آرام، رام، مطیع & نافرمان 2 حلیم، روشن‌ضمیر، صلح‌جو 3 بی‌عیب، تندرست، سالم & سقیم، معیوب 4 خوش‌باور 5 موافق، ملایم، سلیم‌النفس 6 مارگزیده، 7 محتضر، مشرف‌به موت 8 بی‌آزار 
سم‌آلود : زهرآگین، زهرآلود، زهردار، سمدار، سمی، شرنگ‌آمیز
سما : آسمان، سپهر، فلک & ارض، زمین
سماجت : 1 ابرام، اصرار، پافشاری، پیله، تاکید 2 زشتی، بی‌شرمی 
سماجت کردن :سماجت ورزیدن، پافشاری کردن، اصرار کردن، اصرار ورزیدن، پی‌گیری کردن 
سماحت : 1 بخشش، بخشندگی، بلندهمتی 2 جوانمردی 3 نیکوئی 4 تساهل، اغماض، گذشت، ملایمت 
سماط : 1 ادیم، خوان، سفره، نطع 2 دسته، رده، صف 
سماع :اسم 1 پایکوبی، دست‌افشانی، رقص 2 وجد، سرور، 3 آواز، سرود 4 شنودن، شنیدن 5 شنوایی
سماعی : موقوف به شنیدن، بی‌قاعده، غیرقیاسی، قاعده‌ناپذیر & قیاسی، قاعده‌مند، باقاعده 
سماق‌پالا : آبکش، صافی، پرویزن، سماق‌پالان 
سماق : سماک، چاشنی ترش‌مزه‌گیاهی 
سماق مکیدن : 1 کاربی‌حاصل کردن 2 انتظار بیهوده کشیدن 3 وقت به بطالت گذراندن 
سماکار : خدمتکار، سبوکش، سماکاره 
سماک : سماق، ترشابه، تتری 
سماک :صفت ماهی‌فروش 
سمانه : 1 بلدرچین، کرک 2 آسمانه، سقف خانه 
سماوی : آسمانی، سمایی، سپهری، فلکی، هوایی & ارضی 
سمبل : رمز، علامت، مظهر، نشانه، نماد
سمبولیست : 1 نمادگرا 2 نمادپرداز 
سمبولیسم : 1 نمادگرایی 2 نمادپردازی 
سمبولیک : نمادی، نمادین، رمزآگین
سمپات : 1 هوادار، هواخواه 2 مهربان، مهرجو 
سمپاتی : 1 علاقه، دل‌بستگی، علقه 2 هم‌دردی 
سمپاتیک : 1 جذاب، جالب توجه 2 دوست‌داشتنی، خوشایند، دل‌چسب 
سم‌پاشی : 1 آفت‌زدایی، آفت‌کشی 2 شایعه‌پراکنی، مخدوش‌سازی، افترازنی 3 اختلاف‌افکنی، تفرقه‌افکنی 
سم‌پاشی کردن : 1 پاشیدن (سم)، آفت‌زدایی کردن، آفت‌کشی کردن 2 شایعه پراکندن، شایعه‌پراکنی کردن، افترا زدن 3 مشوب‌سازی کردن (اذهان)، مخدوش ساختن، بدنام کردن 
سمپوزیوم : گردهمایی 
سمت : 1 جانب، جهت، سو، طرف، ناحیه 2 صورت، فرم، هیئت
سمت : 1 شغل، عنوان، مقام، منصب 2 نشان، علامت، اثر داغ، داغ‌جا 
سمت‌گیری : موضع‌گیری 
سمت‌وسو دادن :جهت دادن 
سمج : 1 پافشار، پیگیر، مصر 2 بی‌آزرم، بی‌حیا، بی‌شرم 3 زشت، قبیح، ناپسند & مستحسن
سم : حافر، ناخن حیوانات 
سم : حمه، رز، زهر، شرنگ، شوکران، هلاهل & پادزهر
سم‌دار : 1 زهردار، سمی، زهری & بی‌زهر 2 سم آلود، زهرناک، زهرآگین 
سمر :صفت 1 افسانه، حکایت، داستان، قصه 2 مشهور، معروف 3 گفتار، کلام، سخن 
سمر شدن : 1 مشهورشدن، معروف شدن 2 زبانزد شدن 3 شایع‌گشتن 
سمسار : 1 دست‌دوم‌فروش، دلال 2 عتیقه‌چی، عتیقه‌فروش
سمط : 1 رشته، عقد، گردن‌بند 2 رده، رسته 
سمع : 1 گوش & چشم، عین 2 شنوایی & گویایی 3 اصغا، شنود & گفت 4 نیوشیدن
سمعی : شنیداری & بصری، دیداری 
سمک : حوت، ماهی، نون
سمن‌بیز : عطرآگین، معطر، خوش‌بو 
سمنت : سیمان & ساروج
سمند : اسب، اسب زردرنگ، باره، فرس
سمن‌سا : خوش‌بو، معطر، سمن‌بیز 
سمن : 1 یاسمن، یاسمین 2 شبدر
سموم : 1 سم‌ها، زهرها 2 بادگرم مهلک، باد زهرآگین 
سمیر : 1 افسانه‌گو، قصه‌گو، داستان‌پرداز، داستان‌سرا، داستان‌گو، حکایت‌گر، قصه‌سرا، داستان‌گزار 2 دهر، روزگار، زمانه 
سمی : 1 زهرآگین، زهرآلود، زهرناک، سم‌آلود، سمدار 2 کشنده
سمیع : شنوا، نیوشا & ناشنوا، اصم 
سمینار : هم‌اندیشی، میزگرد 
سمین : پرگوشت، پروار، چاق، شحیم، فربه، گوشتالو، مسمن & لاغر
سمین‌زار : سمنستان
سنابل : خوشه‌ها، سنبل‌ها، سنبله‌ها 
سنا : 1 بلندی، رفعت 2 روشنایی 
سناتور : عضو سنا، عضو مجلس‌اعیان، نماینده مجلس اعیان 
سناریست : سناریونویس، فیلم‌نامه‌نویس
سناریو : فیلم‌نامه، فیلم‌نوشت & پیس، نمایشنامه 
سنا :
سنان : 1 سرنیزه، نبراس، نیزه 
سنبل : 1 خوشه 2 نوعی گل 
سنبله : 1 خوشه، سنبلچه 2 شهریورماه
سن : 1 پرده، مجلس، صحنه 2 جایگاه وقوع حادثه 3 رویداد، حادثه، واقعه 4 گزارش، شرح 5 عمر 6 آفت گندم 7 دندان 
سنت : 1 آداب، آیین، رسم، رسوم، عرف، مذهب 2 راه، روش، سیره 3 ختنه، ختنه‌سوران 4 تسنن، سنی & شیعه
سنتز : هم‌نهاد، هم‌نهاده & 1 تز 2 آنتی‌تز 
سنت‌شکن :سنت‌ستیز & سنت‌پرست، سنت‌گرا 
سنت‌شکنی :سنت‌ستیزی & سنت‌پرستی، سنت‌گرایی
سنت‌گرا : 1 سنتی 2 سنت‌خواه، سنت‌پرست، سنت‌طلب & سنت‌شکن 3 متحجر، واپسگرا & پیشرو، متجدد، تجددطلب 4 محافظه‌کار & رادیکال 5 کهنه‌گرا، کهنه & نوگرا
سنت‌گرایی : 1 سنت‌خواهی، سنت‌پرستی، سنت‌طلبی & سنت‌شکنی 2 تحجر، واپسگرایی & تجددطلبی 3 محافظه‌کاری & رادیکالیسم 4 کهنه‌گرایی & نوگرایی
سنتی : 1 قدیمی، کهن & مدرن، نوین 2 آئینی 3 عرفی، معمول 
سنجاق : 1 سوزن ته‌گرد 2 لوا، علم، رایت، بیرق 3 ولایت 
سنج : سنجه، کیل، وزن، وزنه
سنجش :اسم 1 اندازه‌گیری، پیمایش، تخمین، توزین 2 سنجیدن، قیاس، مقابله، مقایسه 3 ارزیابی 
سنجه : معیار، وزنه 
سنجیدگی : 1 متانت، وقار & ناسنجیدگی 2 دانایی، فهمیدگی & ناسنجیدگی
سنجیدن : 1 مقایسه کردن 2 سبک سنگین کردن، ارزیابی کردن، ارزشیابی کردن 3 اندازه گرفتن، اندازه‌گیری کردن، پیمودن 4 وزن کردن، توزین کردن 
سنجیدنی : 1 قابل‌سنجش، سنجش‌پذیر 2 قابل ارزشیابی 3 وزن‌کردنی 
سنجیده : 1 دانا، فهمیده، مطلع & نفهم 2 باوقار، موقر، وزین & سبک، جلف، ناموقر 3 درست، صحیح، موثق & ناسنجیده، نسنجیده 4 حساب‌شده 
سنخ : 1 دسته، صنف، طبقه، قماش، گروه، قسم، گونه، نوع 2 اصل، بن 3 بیخ، بنیاد 
سنخیت : 1 تجانس، تناسب، همگونی 2 توافق، هم‌نوایی 3 مناسبت 4 سازگاری 
سند : 1 برگه، بنچاق، قباله، قواله، قولنامه، مدرک 2 حجت، معیار، ملاک، مناط 3 نمودار 4 بهانه، دستاویز، مستمسک
سند :صفت 1 حرام‌زاده، سندره، زنازاده، روسپی زاده، ولدالزنا، ناپاک‌زاده 2 بچه‌نامشروع
سندساز :صفت 1 سوء‌استفاده‌چی، مختلس 2 ترفندباف، دروغ‌پرداز، دروغ‌ساز
سنده : & پیشاب، شاش، ادرار 
سندیت : 1 ارزش، اصالت، اعتبار 2 ملاک، مناط، حجت 
سندیکا : اتحادیه، انجمن
سنسور : حسگر 
سنقر : 1 باز، مرغ شکاری 2 سنگ آسیا 
سنکوپ : 1 بی‌هوشی گذرا، بی‌هوشی زودگذر 2 غش، اغما 
سنگ‌انداز :اسم 1 سنگ‌افکن، کلوخ‌انداز 2 محل پرتاب سنگ(در دژها و قلعه‌ها) 3 سنگ‌رس (مسافت) 4 مانع‌تراش 5 جشن آخر ماه شعبان 
سنگ‌اندازی : 1 پرتاب‌سنگ، سنگ‌افکنی، کلوخ‌اندازی 2 مانع‌تراشی 
سنگ‌اندازی کردن: مانع تراشیدن، مانع‌تراشی کردن 
سنگ‌باران، سنگباران :رجم، سنگسار 
سنگ‌باران : سنگسار، رجم 
سنگ‌باران کردن : 1 سنگسار کردن 2 پی‌درپی سنگ پرتاب کردن 
سنگ‌پشت : باخه، کاسه‌پشت، لاک‌پشت
سنگ‌تراش، سنگتراش : 1 حجار 2 تیشه، کلنگ
سنگ :صفت 1 جماد، حجر، صخره، لهنه 2 سنجه، وزنه 3 جسم رسوبی(در کلیه مثانه) 4 واحد جریان آب ( 31 معیار، محک 9 سفت، سخت 01 انعطاف‌ناپذیر 11 بی‌رحم، قسی 
سنگ‌دل، سنگدل : بی‌رحم، بی‌شفقت، جفاکار، درشتخو، سگدل، شرور، شریر، شقی، ظالم، قسی، قسی‌القلب
سنگ‌دلی، سنگدلی :بی‌رحمی، سخت‌دلی، سگدلی، قساوت
سنگر : 1 پناهگاه 2 جان‌پناه 3 موضع مبارزه 
سنگ‌ریزه، سنگریزه : ریگ، رمل، خرده سنگ & صخره
سنگسار : 1 سنگباران، رجم 2 سنگلاخ، سنگستان 
سنگلاخ : ریگزار، ریگستان، سنگستان، زمین پرسنگ & شن‌زار
سنگ‌نبشته :سنگ‌نوشته، کتیبه، لوح، لوحه
سنگواره : فسیل
سنگین : 1 وزین، پروزن، گران & سبک 2 ثقیل، درشت، گرانبار 3 باوقار، جاافتاده، رزین، متین، موقر & جلف، سبک 4 بدگوار، دیرهضم & خوشگوار 5 دشخوار، دشوار، تحمل‌ناپذیر، غیرقابل تحمل 6 زننده 7 پرقیمت، گران، گرانبها، قیمتی 8 پرهزینه، مجلل
سنگینه : از جنس سنگ، سنگی 1 & آهنی 2 گلی 
سنگینی : 1 ثقل، گرانی، وزن & سبکی 2 متانت، وقار & جلفی، سبکی 3 دشواری، تحمل‌ناپذیری 4 فشردگی 5 غلظت 6 دیرهضمی، بدگواری 7 تلخی، ناروایی 8 گرانی، پرهزینگی 
سنن : آداب، سنت‌ها، شعایر، مراسم، مناسک
سنوات : سال‌ها 
سنور : 1 پیشی، گربک، گربه 2 مهتر 
سنور : 1 ناحیه، اقلیم، سرزمین 2 حد، قلمرو، مرز 
سنوی : سالیانه، سنواتی، سالانه 
سنه : 1 سال، عام 2 فریه، لعنت، نفرین
سنین : سال‌ها، سنون 
سنیه : نیک، نیکو، عالی، خوب 
سوئیچ : کلید، مفتاح
سوا : 1 بجز، جدااز، جداگانه، جز، علی‌حده، غیراز 2 منتزع، وا، جدا 3 برابر، معادل، یکسان 
سوابق : سابقه‌ها، گذشته‌ها، سرگذشتها، تاریخچه‌ها 
سواحل : ساحل‌ها، کناره‌ها، کرانه‌ها 
سواددار :صفت 1 باسواد، تحصیل‌کرده، ملا & امی، بی‌سواد 2 پرمعلومات، بامعلومات 
سواد : 1 ملایی، توانایی خواندن ونوشتن 2 رونوشت، کپی 3 پیش‌نوشته، پیش‌نویس، مسوده & پاکنویس 3 نسخه، نسخه‌اصل & عین 4 تاریکی 5 سیاهه، معلومات 6 جماعت، جمعیت 7 سیاهی 8 شهربزرگ 9 شبح
سوار : 1 راکب، سواره، شوالیه، فارس، مرکب‌نشین & پیاده 2 نصب، مونتاژ، تعبیه 3 مسلط 
سواری : 1 اتومبیل شخصی، خودرو کوچک 2 ابر شب هنگام 
سواری گرفتن :بهره‌کشی کردن، بیگاری کشیدن 
سوا شدن : 1 جدا شدن 2 متارکه کردن، طلاق دادن، طلاق گرفتن 3 یکدیگر را ترک کردن 4 انتخاب‌شدن، گزیده‌شدن، دست‌چین شدن 
سوا کردن : 1 جدا کردن 2 از هم جدا کردن 3 انتخاب کردن، برگزیدن، دست‌چین کردن 
سوانح : اتفاقات، بلایا، حوادث، پیش‌آمدها، مصایب، وقایع، سانحه‌ها، سانح‌ها 
سوپ : آب‌گوشت، آش، شوربا 
سوپر : 1 نوعی بنزین 2 اتوبوس‌لوکس 3 سوپرمارکت 4 سکسی 5 عالی، برتر 
سوت زدن : 1 سوت‌کشیدن، سوت به صدا درآوردن، در سوت دمیدن 2 داوری مسابقات کردن 3 صفیر کشیدن 
سوت : 1 صفیر 2 سوت‌سوتک، سوتک
سوت‌وکور : 1 بی‌سروصدا، خاموش، ساکت & شلوغ، پرهیاهو 2 بی‌فروغ، بی‌نور 3 بی‌رونق، راکد، کساد 4 بی‌شوروحال، افسرده 
سوته‌دل : دل‌سوخته، سوخته‌دل 
سوتی : اشتباه، خطا (لفظی، رفتاری) 
سوتی دادن : اشتباه کردن، خطا کردن، اشتباه لپی کردن 
سوتی گرفتن : اشتباه‌گرفتن، متوجه اشتباه دیگری شدن، خطا گرفتن 
سو : 1 جانب، جهت، راستا، زی، نزد، کنار، سمت، سون، سوی، صوب، طرف، قبل، گوشه، وجه 2 پرتو، روشنایی، نور 3 سود، منفعت، نفع 4 خیال، گمان 5 توان بینایی، دید 
سوخت‌آما : کاربوراتور 
سوخت : 1 بنزین، نفت، گازوئیل 2 مواد سوختی 3 سوخته 
سوخت‌پاش : ژیگلور 
سوخت شدن : 1 ناوصول‌شدن، ناپرداخته ماندن 2 از بین رفتن، تباه‌شدن 
سوختگی : 1 آفتاب‌زدگی 2 سوخته‌شدگی 3 عاشقی، شیفتگی، دل‌سوختگی 4 خاکسترشدگی 
سوخت‌گیری : بنزین‌گیری، گازوئیل‌زنی 
سوخت‌گیری کردن : بنزین‌زدن 
سوختن :اسم 1 آتش‌گرفتن، شعله‌ورشدن، مشتعل‌شدن 2 احتراق، حریق 3 حرق 4 باختن، خطا کردن، فول کردن 5 عذاب کشیدن، زجر کشیدن 6 ملتهب شدن، تاول زدن 7 افروخته بودن، روشن بودن 8 به‌آتش کشیدن، سوزاندن 9 نابود کردن 01 نابود شدن 11 تباه ش
سوختنی : 1 قابل اشتعال، اشتعال‌پذیر 2 لایق سوختن، سزاوار سوزاندن 3 تباه‌شدنی، نابودشدنی 
سوخته : 1 آتش‌گرفته، خاکسترشده 2 گداخته 3 محترق 4 بربادرفته 5 باخته، ناکام 6 محنت‌کشیده، زجرکشیده 7 شیفته، شیدا، عاشق 8 سوخته‌جان، سوخته‌دل 9 عطش‌زده، خشک، بی‌آب (زمین و ) 01 شیره، شیره تریاک، جرم‌تریاک 11 آفتاب‌زده، تیره 
سودآور : آب‌ونان‌دار، پرحاصل، پرمنفعت، سودده & مضر، زیانبار
سودا پختن :خیال‌پردازی کردن، آرزوی دورودراز داشتن، خیال باطل داشتن، سودا پیمودن، اندیشه بیهوده‌در سر پروردن، خیال پختن 
سوداپرست :صفت 1 خیال‌پرست 2 هواپرست، شهرت‌پرست 
سودا : 1 تجارت، دادوستد، معامله 2 تندخویی، تندمزاجی، عصبیت 3 اگزما، جرب، حکه، گری 4 اندیشه، خیال 5 مالیخولیا، وسواس 6 اشتیاق، عشق، هوس، میل‌شدید، میل 7 اندیشه بی‌حاصل، خیال باطل 8 دیوانگی 9 دلگیری، ملالت 01 نوعی نوشابه 
سودازدگی : 1 شیفتگی، خیال‌زدگی، سودایی 2 دیوانگی، جنون 
سودازده : 1 خیال‌زده، خیالی، آشفته، شیفته، سودایی، مالیخولیایی 2 دیوانه، مجنون & عاقل 3 عاشق & معشوق
سود : 1 استفاده، بهره، دخل، ربح، صرف، صرفه، عایدی، فایده، فرع، مداخل، منفعت، نتیجه، نزول، نفع 2 محصول، حاصل، ثمره 
سودا کردن : 1 معامله کردن، خریدوفروش کردن، دادوستد کردن، دادن‌و گرفتن 2 تندی کردن 3 خشمگین شدن 
سوداگر : بازرگان، بایع، پیشه‌ور، تاجر، کاسب، معامله‌گر & صنعتگر
سوداگری : بازرگانی، پیشه‌وری، تجارت، کسب، معامله & صنعتگری
سوداوی‌مزاج :تندخو، عصبی، بداخلاق 
سودایی : 1 دیوانه، مجنون 2 سودازده، شیدا، شیفته، عاشق 3 مالیخولیایی 4 سوداوی & صفراوی، دموی 5 اگزمایی، گر 
سودایی‌مزاج : 1 تندخو، بدخلق، عصبی 2 سوداوی‌مزاج 3 مالیخولیایی 
سودبخش : موثر، مفید، نافع & زیانبخش، مضر
سود بخشیدن : فایده‌داشتن، موثر بودن، تاثیر گذاشتن، نتیجه دادن، نتیجه‌بخش بودن 
سود بردن : 1 استفاده کردن، بهره بردن، صرفه کردن، منفعت داشتن، منتفع شدن، نفع بردن، نفع داشتن & ضرر کردن، زیان بردن 2 مرابحت 
سودپرست : سودجو، منفعت‌طلب، نفع‌طلب
سودپرستی : سودجویی، نفع‌جویی، نفع‌طلبی
سودجو : سودپرست، سودگر، منفعت‌خواه، منفعت‌جو، منفعت طلب، نفع‌طلب & بهره‌رسان 
سودجویی : انتفاع، بهره‌جویی، سودپرستی، منفعت طلبی، منفعت جویی، نفع‌طلبی & بهره‌رسانی
سودخوار : بهره‌خوار، رباخوار، رباخور، سودخور، نزولخوار، نزولخور & نزول‌ده 
سودخور : رباخوار، سودخوار، نزول‌خور & سودده، نزول‌ده 
سود داشتن : 1 سودمندبودن، مفید بودن & مضر بودن 2 پربهره بودن، سودآور بودن، استفاده کردن، سود بردن & زیان کردن 
سوددهی : سودآوری، بهره‌دهی & زیان‌دهی
سود کردن : درآمد داشتن، عایدی داشتن، بهره یافتن، منفعت بردن، نفع‌بردن 
سودمند : به‌دردبخور، به‌دردخور، ثمربخش، بهره‌دار، سودبخش، فایده‌دار، مثمر، مفید، نافع & زیانبار، مضر
سودن : 1 لمس کردن 2 ساییدن 3 مالش دادن، مالیدن 4 خرد کردن، ریز کردن، نرم کردن، کوبیدن 5 ذوب کردن، گداختن 6 سفتن 7 ازاله بکارت کردن 8 سوراخ کردن 9 فرسودن، کهنه کردن، از بین‌بردن 
سوده : 1 ساییده، کوفته، نرم 2 سفته، سوراخ 3 گداخته، مذاب 4 فرسوده & ناسوده 
سوراخ : 1 رخنه، سوفار، شکاف، فرج 2 ترک، ثقبه، ثلمه، روزن، روزنه، منفذ 3 مجرا 4 لانه 5 چاله، حفره، گودال 6 غار، مغاک، نقب 7 بیغوله، گوشه پرت و دور افتاده 8 پستو، سوراخ سمبه 9 مخفیگاه 
سوراخ‌سوراخ : مشبک
سور : 1 بزم، جشن، عروسی، عیش & عزا، ماتم 2 میهمانی، ولیمه 3 ختنه‌سوران 4 عروسی 5 بارو، باره، حصار 6 اسب سرخ‌رنگ 7 سول 8 پاسور 9 بردن‌ورق 01 اپراتورهای منطقی (همه، بعضی و ) 
سورپریز :اسم 1 غیرمنتظره 2 شگفت‌زده 3 رویداد خوشایند، اتفاق‌جالب 
سورت : 1 تندی، تیزی، حدت، شدت 2 اثر، اثرگذاری، تاثیر 3 جذبه، سطوت، هیبت 4 سوره
سور : جدی، سخت‌گیر 
سورچران : 1 سوری 2 مفت‌خور
سورچرانی : 1 سورخوری، مفت خوری 2 ضیافت، میهمانی 
سورچی : ارابه‌ران، درشکه‌چی، درشکه‌ران، کالسکه‌چی
سور دادن : میهمانی دادن، ولیمه دادن & سورچرانی کردن، سور چراندن 
سورن : آفند، تاخت، تک، حمله، هجوم، یورش، شوق & پاتک، پدافند، دفاع
سورنا : سرنا، سورنای، شهنا
سور(و)سات : آذوقه، ارزاق، جیره، خواربار، نفقه
سوری : 1 گل‌سرخ، گل‌محمدی 2 منسوب به سور 3 بزمی، بزم‌رو، سورچران، مدعو به عروسی 4 اهل سوریه 
سوز : 1 التهاب، حرارت، سوزش 2 برد، سرما 3 رشک، کینه 4 اشتیاق، شور 5 داغ، درد 6 عشق
سوزان : 1 آتشین، حار، داغ، سوزنده، گرم، محترق، مشتعل، ملتهب 2 تبدار & بارد 3 پرسوزوگداز، پرسوز، سوزناک 4 شدید، زایدالوصف 
سوزاندن : آتش زدن، احراق، به‌آتش کشیدن 
سوزش : التهاب، تاب، حرقت، درد، سوختگی، سوز 
سوزمانی : بدکاره، فاحشه، روسپی، جنده، سوزه‌مانی & عفیف، نجیب 
سوزناک : 1 جگرخراش، دردناک، دلخراش 2 حزین، حزن‌انگیز، حزن‌آور 3 باسوز 
سوزن : 1 دوزینه 2 آمپول
سوزنده : داغ، سوزان، گرم، محترق، ملتهب
سوزن‌زن :اسم آمپول‌زن، تزریقاتچی، تزریقاتی 
سوژه : 1 مطلب، موضوع 2 مضمون، مفاد 3 فاعل 
سوسک شدن : 1 از رورفتن، بور شدن، خیت شدن 2 از میدان به دررفتن 3 تحقیر شدن 
سوسک کردن : 2 از میدان به در بردن 3 تحقیر کردن 
سوسمار : آفتاب‌پرست، بزمچه، چلپاسه، حربا، مارمولک
سوسو : پرتوک، کورسو، نورضعیف 
سوسو زدن : کورسو زدن، تابیدن (نور ضعیف)، سوسو کردن 
سوسول : 1 قرتی 2 خودآرا 3 زن‌صفت 
سوسه : 1 تزویر، حقه، دسیسه، نیرنگ، خدعه 2 اشکال، اشکال‌تراشی 3 خدشه، دشواری 
سوط : تازیانه، شلاق 
سوغات : ارمغان، تحفه، رهاورد، هدیه
سوفسطایی : 1 سفسطه‌گر، سفسطه‌باز 2 سفسطی 
سوق‌الجیشی :استراتژیک 
سوق : 1 بازار، بازارچه، تیمچه، راسته، اعزام، گسیل 
سوق دادن : 1 به حرکت‌درآوردن، راندن، کشاندن، هدایت کردن 2 وادار کردن، واداشتن، مجبور کردن 
سوک : 1 کنج، گوشه، زاویه 2 نبش 3 سو، سمت، جانب، طرف 
سوگ : اندوه، پرسه، حزن، رثا، سوک، سوکواری، سوگواری، عزا، غم، ماتم، مصیبت & جشن، سرور، عیش
سوگ‌سرود : مرثیه، مویه‌گری(بر مرده) 
سوگلی : 1 برگزیده 2 عزیزدردانه، عزیزکرده 3 محبوب، معشوق
سوگ‌نامه، سوگنامه :تعزیت‌نامه، رثائیه، مرثیه & سرود
سوگند : حلف، قسم، یمین
سوگند خوردن : 1 قسم خوردن، سوگند یاد کردن 2 تحلیف 
سوگند دادن : قسم دادن، سوگند خوردن 
سوگ‌نشین :اسم پرسه‌دار، داغدار، مصیبت‌دیده، ماتم‌زده، سوگوار، پرسه‌نشین، سیاه‌پوش، عزادار & سوری 
سوگوار : تعزیت‌دار، داغدار، عزادار، سوگی، ماتمزده، ماتم‌دار، مصیبت‌زده & سوری
سوگواره : تعزیه، تعزیه‌گردانی، نمایش مذهبی 
سوگواری : تعزیت، تعزیت‌داری، تعزیه، سوگ، عزاداری، ماتم، مرثیه‌خوانی، نوحه‌خوانی، نوحه‌گری & سرور، عیش
سوگواری کردن : 1 عزاداری کردن 2 ماتم گرفتن، به سوگ نشستن 3 تعزیه‌گردانی کردن 
سوگیری : 1 جهت‌گیری، موضع‌گیری 2 طرفداری، جانب‌داری، جانب‌گیری 
سوله : 1 سالن بزرگ، ساختمان‌مسقف فلزی 2 سوراخ 3 سوراخ پس و پیش، دبروفرج
سوند : میل، میله، لوله (ابزارپزشکی) 
سویدا : 1 نقطه سیاهی درقلب 2 دانه سیاه 
سویه : سو، سمت، جانب، طرف، جهت 
سوء‌استفاده‌چی :مختلس
سوء : 1 بد، ناروا & نیک، روا، نیکو 2 قبیح، ناپسند، شنیع & پسندیده، مستحسن 
سوء‌ظن : بدگمانی، شک & حسن‌ظن 
سوء‌ظن : گمان‌بد، خیال‌سود & حسن‌ظن 
سوء‌قصد : نیت‌سوء، قصدکشتن، ترور 
سوء‌نیت : بدخواهی، سوء‌نظر، بداندیشگی 
سها : اختر، ستاره، کوکب، نجم & مهر، خورشید 
سهام : 1 تیرها 2 اوراق‌مشارکت، سهم‌ها 3 نصیب‌ها، بهره‌ها 4 بخش‌ها، پاره‌ها 
سهر : 1 بیداری، شب بیداری 2 بیدار ماندن 
سه‌ضلعی :اسم مثلث 
سه‌کنج : زاویه، گوشه 
سه‌گانه : تثلیث، ثلاث، ثلاثه
سه‌گانه : سه‌عضوی، سه‌تایی 
سهل : 1 آسان، ساده، میسر & بغرنج، دشوار، صعب، غامض، مشکل 2 نرم، روان 3 هموار 4 کوچک، ناچیز، کم‌اهمیت 5 اندک، کم 
سهل‌الحصول :دست‌یافتنی، قابل‌حصول & دست‌نیافتنی
سهل‌العبور : پیمودنی & صعب‌العبور
سهل‌العلاج : درمان‌پذیر، شفایافتنی، مداواپذیر & صعب‌العلاج، درمان‌ناپذیر
سهل‌الوصول : زودیاب، سهل‌الحصول، یافتنی & دست‌نیافتنی، دیریاب، دشواریاب، نایاب 
سهل‌الهضم : خوشگوار، زودهضم، سریع‌الهضم & بدگوار، دیرهضم
سهل‌انگار : آسان‌گیر، بی‌مبالات، سهل‌گیر، مسامح، مسامحه‌کار، ، لاابالی، لاقید، ولنگار & سختگیر، سور
سهل‌انگاری : آسان‌گیری، تسامح، تغافل، تهاون، غفلت، کاهلی، لاابالیگری، لاقیدی، ولنگاری & دقت، سختگیری
سهل‌انگاری کردن: 1 آسان گرفتن، لاقیدی کردن، غفلت ورزیدن، کاهلی کردن، سستی کردن 
سهل شدن : آسان شدن، میسر گشتن، ساده شدن & سخت شدن، مشکل‌شدن، دشوار شدن 
سهل کردن : آسان کردن، ساده کردن & دشوار کردن، غامض کردن، پیچیده کردن، مشکل کردن 
سهل گرفتن : سهل‌انگاشتن، کم‌اهمیت فرض کردن، ساده گرفتن، آسان انگاشتن 
سهل‌گیر : آسان‌گیر، سهل‌انگار، مسامح، مسامحه‌کار & سختگیر
سهل‌گیری : 1 لاقیدی، مسامحه، مسامحه‌کاری 2 تساهل، آسان‌گیری 
سهم‌بری : تسهیم، شراکت، مشارکت
سهم : 1 بهر، بهره، حصه، قسمت، نصیب 2 بیم، ترس، دهشت، خوف، هراس، هول 3 هیبت، شکوه 4 هیمنه، جذبه 5 پیکان، تیر، خدنگ، فلش 6 قرعه 
سهمگین : ترسناک، خوفناک، دلهره‌اور، دلهره‌زا، مخوف، مهیب، وحشت‌انگیز، مهیل، وهمناک، هراس‌انگیز، هراسناک، هولناک
سهمناک : بیمناک، ترس‌آور، ترسناک، خوفناک، دهشت‌زده، دهشتناک، رعب‌آور، رعب‌انگیز، موحش، مهیب، مهیل، واهمه‌ناک، هراسیده، هولناک 
سهمیه‌بندی : تعیین‌سهمیه، سهم‌دهی 
سهمیه : بهره، نصیب، سهم، حصه 
سه‌نبش : سه‌گوش، سه‌بر، سه‌گوشه، سه‌کنج، سه‌ضلعی، سه‌پهلو، مثلثی 
سهو : 1 اشتباه، خبط، خطا، سقط & صواب 2 سقیم، غلط، نادرست، ناصواب & درست، صحیح، صواب 3 لغزش 4 نسیان، غفلت، فراموشی 5 فراموش کردن 6 خبط کردن، خطا کردن & صواب
سهوسهو کردن : اشتباه کردن، خطا کردن، خبط کردن 
سهولت : آسانی، سادگی، یسر & اشکال، دشواری، صعوبت
سهی : 1 راست، صاف، راست‌قامت، کشیده & کژ 2 تازه، نوجوان 
سه‌یک : ثلث، یک‌ثلث، یک‌سوم 
سهیم : انباز، بهره‌بر، حصه‌دار، سهم‌دار، شریک، شریک‌المال
سیئات : & حسنات
سیئه : اثم، بدی، خطا، گناه & حسنه
سیاح :صفت 1 آفاق‌پو، سیاحتگر، جهانگرد، مسافر، گردشگر 2 جهاندیده 
سیاحت : 1 تماشا، سفر، سیر، گردش 2 جهانگردی، گردشگری، آفاق‌پویی 
سیاحت کردن : 1 جهان‌گردی کردن، گردشگری کردن، آفاق‌پوییدن، آفاق‌پویی کردن 2 سیروسفر کردن 3 نگاه کردن، دیدن 4 گردش کردن 
سیاحت‌نامه : سفرنامه، گزارش سفر 
سیادت : آقایی، بزرگی، خواجگی، سروری، مهتری & بندگی 
سیار :صفت 1 گردنده & ثابت 2 رونده، روان 3 سیرکننده 
سیاره : 1 ستاره، کوکب 2 کاروان، قافله 
سیاست : 1 تدبیر، خطمشی 2 دیپلماسی 3 تنبیه، جزا، سزا، شکنجه، عقوبت، مجازات 4 حقه‌بازی، دوزوکلک 5 حکومت، حکم، ریاست 6 حکومت کردن، حکم راندن، ریاست کردن 
سیاست‌مدار، سیاستمدار:اسم 1   دیپلمات، سایس، سیاس، سیاست‌باز، سیاستگر، سیاست‌دان 2 باکیاست، خبیر، کاردان، مدبر، مدیر & بی‌کیاست 3 دولتمرد
سیاس :صفت 1 سائس، سیاسی، سیاستمدار، مدیر & بی‌سیاست 2 سیاست‌دان، سیاست‌شناس 3 حسابگر 4 حیله‌گر 5 سیاست‌کننده، تنبیه‌کننده 
سیاسی : 1 دیپلماتیک 2 سیاستمدار 3 مربوط به سیاست 4 دگراندیش 
سیاف : 1 جلاد، دژخیم 2 شمشیرزن 3 شمشیرگر 
سیاق : 1 اسلوب، روال، روش، شیوه، طریقه، منوال، نحو، نمط، نوع، هنجار 2 بافت، قرینه 3 تلو 4 حساب نویسی، علم‌حساب 
سیال : 1 جاری، روان & راکد 2 آبکی، رقیق، رو، مایع & غلیظ
سیاه : 1 اسود، اغبر، تاریک، تیره، قره، کبود، کمرنگ، مشکی & سپید، سفید 2 برده، غلام، کاکاسیاه 3 سیاه‌پوست & سفیدپوست 4 بدیمن 5 بی‌ارزش، پشیز 6 غم‌انگیز، ملالت‌بار 
سیاه‌بخت : 1 بدبخت، بی‌طالع، تیره‌بخت، شقی، شوربخت، کوربخت، مفلوک & خوشبخت، سعید 2 دم‌بخت 
سیاه‌بختی : بدبختی، شوربختی، فاقه، فلاکت & خوشبختی
سیاه‌پوست : 1 دده‌سیاه & حور 2 زنگی، سیاه‌برزنگی، کاکاسیاه & سفیدپوست
سیاه‌پوش : 1 سوگوار، عزادار، ماتم‌دار، ماتم‌زده 2 سیاه‌جامه 
سیاه‌چال : بازداشتگاه، بندیخانه، دوستاق، زندان، سلول، محبس، هلفدونی
سیاه‌دل : 1 بی‌رحم، تیره‌جان، تیره‌ضمیر، تیره‌دل، سنگدل، قسی‌القلب، قسی، گمراه 2 بددل، بدگمان، ظنین
سیاه‌رگ : ورید & سرخ‌رگ، شریان 
سیاه‌رنگ : تیره، تیره‌رنگ، تیره‌فام، کبود & بیاض، سپیدرنگ
سیاه‌روز : بدبخت، بیچاره، مفلوک & سپیدبخت
سیاه‌روز : سیه‌روز، بدبخت، شوربخت، مفلوک، فلک‌زده، سیاه‌گلیم، تیره‌روز، تیره‌بخت 
سیاه‌رو : 1 سیه‌رو 2 گناه‌کار، بزه‌کار 3 شرمنده، خجل 
سیاه‌فام : تیره، تیره‌رنگ، تیره‌فام، سیه‌فام، شب‌رنگ، کبود
سیاهه :اسم 1 سواد، صورتحساب، صورت، فهرست، لیست 2 بدکاره، روسپی، فاحشه
سیاهی : تاریکی، تیرگی، ظلمت، سواد، کبودی & سپیدی
سیب :اسم 1 آلمه، تفاح، سیو 2 حیران، سرگشته، مبهوت
سیبل : هدف، آماج 
سیخک : 1 سیخ کوچک 2 سیخونک 
سیخ :اسم 1 میل 2 بابزن، 3 راست، شق، مستقیم & کج، مایل 
سیخونک زدن : 1 تحریک کردن، واداشتن 2 دواندن 3 به تکاپوواداشتن 
سیخونک : سیخک 
سید : 1 آقا، خواجه، رئیس، سرور، مهتر 2 پیغمبرزاده & خلق
سیدی : آقایی، خواجگی، سروری، سیادت
سیراب : اشباع، سرشار، سیر & تشنه، عطشان، عطش‌زده 
سیرابی : شکنبه، شکمبه، سیراب 
سیر :اسم 1 بیزار، گریزان، متنفر، نفور & راغب 2 زده، دل‌زده، وازده & مشتاق، امیدوار 3 اشباع، خشنود، سیراب، قانع & گرسنه 4 پررنگ، تند، تیره & کم‌رنگ 5 پر، مشبع 6 ثوم 7 هفتادوپنج گرم 8 کامل، درست، حسابی 
سیرت : 1 خلق، خو، سرشت، نهاد & صورت 2 سنت، سیره، عادت 3 روش، طریقه، قاعده 4 مذهب، مسلک 
سیر : 1 حرکت، دور، دوران، گردش & سکون 2 تفرج، تماشا، سیاحت، گشت، مسافرت 3 تتبع، مطالعه، بررسی وتفحص 4 سلوک 5 حرکت کردن، گردش کردن 6 جابه‌جایی 
سیر : 1 رفتارها، روش‌ها، سیرت‌ها 2 سنت‌ها، سنن 3 طریقت‌ها، مذاهب
سیر شدن : 1 بیزار شدن، نفرت‌زده شدن، بی‌میل شدن، بی‌رغبت گشتن، ملول گشتن، متنفر شدن، دلزده شدن & راغب‌گشتن، مشتاق شدن 2 خسته شدن 3 دست‌کشیدن، رها کردن، گریزان شدن 4 اشباع شدن & گرسنه ماندن، گرسنه شدن 5 بی‌نیاز گشتن، مستغنی شدن 
سیرنگ : سیمرغ، عنقا 
سیره : 1 رفتار، روش، سنت، سیرت، هنجار 2 سهره 
سیری : 1 اشباع 2 پررنگی & گرسنگی
سیری‌ناپذیر :اشباع‌ناشدنی & سیری‌پذیر
سیستماتیک : روشمند، سامان‌مند، قاعده‌مند، نظام‌مند، مدون، منسجم & نامنسجم
سیستم : 1 جهاز، 2 دستگاه، نظام 3 سامانه، 4 روش، قاعده، اسلوب 
سیطره : استیلا، تسلط، چیرگی، سلطه، غلبه
سیطره‌جو : استیلاجو، سلطه‌جو، سلطه‌طلب، سلطه‌گر
سیطره‌جویی : چیرگی، استیلاجویی، سلطه‌گری، سلطه‌طلبی 
سیطره یافتن : چیره‌شدن، استیلا یافتن، سلطه یافتن، غلبه کردن 
سیف : تیغ، حسام، شمشیر
سیفلیس : آتشک، کوفت، ناخوشی
سیکل : 1 تناوب، دور، گردش 2 دوره 3 چرخه 
سیکی : 1 ثلث 2 ثلثان 3 شراب، شراب مثلث 
سیگار کشیدن : 1 سیگار دود کردن 2 هم‌بستر شدن (با روسپی)
سیگاری : 1 دودی، سیگارکش 2 سیگارفروش 3 مربوط به سیگار 
سیلاب : سیل، لور
سیلاب : هجا، بخش
سیلان : 1 جریان، روانی، ریزش & رکود 2 روان شدن 
سیل : 1 سیلاب، لور 2 جریان‌شدید آب 
سیلک : 1 حریر، ابریشم 2 ابریشمی، ابریشمین 
سیلگاه : 1 سیل‌گیر 2 مسیل 
سیل‌گیر : سیلابگیر، سیلزار، سیلگاه، مسیل
سیلو : 1 انبار گندم 2 صوبه، مخزن 
سیلی : تپانچه، توگوشی، چک، کشیده & لگد
سیلی زدن : 1 توگوشی زدن، کشیده زدن، چک زدن، سیلی نواختن 2 صدمه‌زدن، لطمه دیدن 
سیماب : جیوه، زیبق
سیماب‌گون : به رنگ جیوه، به رنگ زیبق، جیوه‌ای 
سیما : 1 چهر، چهره، رخ، رخسار، رو، روی، صورت، عارض، عذار، قیافه 2 علامت، نشان، هیئت
سیم‌اندام : سیم‌بر، سیم‌تن، سیمین‌تن، سیمین‌بر 
سیمان : سمنت & ساروج
سیم‌جیم کردن : 1 استنطاق کردن، بازجویی کردن، بازخواست کردن 2 پرس‌وجو کردن 
سیم :صفت 1 رشته فلزی هادی(الکتریسیته و سیگنال‌ها)، مفتول فلزی 2 نقره، فضه & زر 3 سکه، پول 4 سفید 5 چرک، عفونت، ریم 
سیمرغ : سیرنگ، عنقا
سیم : 1 کابل، مفتول 2 تار، رشته 3 وتر 4 فضه، لجین، نقره & زر 5 یوغ 6 پول، وجه 6 جراحت، چرک 
سیمگون : سپید، سپیدگون، سفید، سفیدرنگ، نقره‌فام، نقره‌گون & قیرگون، سیه‌فام 
سیمین‌بر : حور، سپیداندام، سپیدپستان، سپیدتن، سیم‌بر، سیم‌تن 
سیمین : 1 سپید، نقره‌ای 2 ظریف
سیمین‌عذار : زیبارو، سپیدروی، سفیدچهره، سیم‌عذار 
سیمینه : سیمین، نقره‌ای، ساخته‌شده از نقره 
سین‌جیم : بازپرسی، بازجویی، تحقیق، استنطاق، بازخواست 
سینماچی : 1 سینمادار 2 آپاراتچی 3 بازیگر، هنرپیشه، ستاره 4 فیلمبردار 5 کارگردان 
سینما :
سینه‌بند : پستان‌بند، کرست، شاک 
سینه‌به‌سینه : دهان‌به‌دهان، شفاه
سینه‌پهلو : ذات‌الریه، ذات‌الجنب 
سینه‌چاک : 1 دل‌سوخته 2 آزرده‌دل، جریحه‌دار، خسته‌دل 3 لات 4 یقه‌چاک، یخه‌باز 
سینه‌چاک : 1 رنج‌دیده، مصیبت‌دیده 2 عاشق دل‌سوخته، سوخته‌دل 3 آزرده‌دل، دل‌آزرده 4 بسیار علاقه‌مند، واله 5 یقه‌باز، لات، نافرهیخته 
سینه‌خیز : خزیده‌خزیده، سینه‌مال
سینه‌ریز : یاره، گردن‌بند 
سینه‌زنی : تعزیت، سوگواری، عزاداری
سینه‌سوز : جان‌گداز، بسیاردردناک 
سینه : 1 صدر 2 پستان 3 ذهن، حافظه 4 دل، خاطر 5 گستره، پهنه، عرصه 
سینه‌کش : پهلو، دامنه، دامنه‌کوه 
سینه‌مال : خزیده‌خزیده، سینه‌خیز
سیورسات : 1 توشه، جیره، زاد 2 علوفه
سیورغال : تیول 
سیویل : 1 غیرنظامی & نظامی، لشکری 2 شهری
سیه‌بخت : 1 تیره‌روز، بی‌طالع، بدبخت 2 سیاه‌بخت، دختر مسن مجرد 
سیه‌چرده : تیره‌فام، سبزه، سیاه‌تو، سیاه‌توه & زال‌وبور
سیه‌روز : بدبخت، بیچاره، شوربخت، مفلوک، & خوشبخت
سیه‌روزی : ادبار، بدبختی، فلاکت، نکبت & خوشبختی
سیه‌رو : 1 سیاه‌رو، بی‌آبرو، بی‌عزت، رسوا، ننگ‌آور 2 شرمنده، خجلت‌زده، شرمسار & سرفراز، مفتخر
سیه‌کار : 1 بدکار، سیاه‌کار، فاسق، گناه‌کار، فاجر & صالح 2 ظالم، ستمکار، ستمگر & دادگر، عادل
سیه‌کاسه : 1 بی‌شرم، بی‌حیا & پرآزرم 2 لئیم، پست 3 حریص، طماع & قانع 4 بدبخت & خوشبخت
سوال : 1 استفهام، استفسار، پرسش & پاسخ، جواب 2 درخواست، تقاضا 3 مساله 4 تکدی، دریوزگی، کدیه، گدایی 5 طلب 
سوال کردن : 1 استفسار کردن، پرسیدن، پرسش کردن & پاسخ دادن، جواب دادن 2 مطرح کردن 3 سراغ گرفتن، جویا شدن 4 گدایی کردن 
شاب: برنا، جوان، نوجوان & پیر
شاباجی: آباجی، باجی، خواهر، همشیره & برادر، داداش
شاپور: شاهپور، شاهزاده، شهزاد، شهزاده، ملکزاده & شاهدخت، شهدخت
شاپورگان: آهن‌خشک، خشک، پولاد، شابرقان، شابرن، شابورگان، فولاد
شاخ: 1 سرون، شخ، قرن 2 شاخسار، شاخه، غصن 3 شاخابه 4 پیشانی، ناصیه 5 پاره، قطعه
شاخص: 1 شاخصه، علامت، نما، نماینده 2 مشخص، معلوم 3 برجسته، ممتاز، مهم 4 پایه، ماخذ 5 میله، نصیبه
شاخصه: علامت، ممیزه، نمودار
شاخه: 1 ازگ، غصن 2، شجن، شعبه، فرع 3 گروه 4 شاخابه 5 شاخ
شاخه‌شاخه: پاره‌پاره، منشعب
شاد: بانشاط، بشاش، خرم، خشنود، خندان، خوش، خوشحال، خوشدل، خوشوقت، زنده‌دل، سردماغ، شادمان، شنگول، فارغ، مبتهج، محظوظ، مسرور، مشعوف & اندوهگین، مغموم
شاداب: 1 آبدار، پرآب 2 باطراوت، تروتازه 3 خرم، شادمان & پژمرده
شادابی: آبداری، تازگی، خرمی، طراوت & پژمردگی
شادان: خرم، خندان، خوشرو، شادمان، مسرور، مشعوف & غمگین، غمناک
شادباش: 1 تبریک، تهنیت، مبارکباد 2 شاباش & تسلیت
شادخوار: 1 خوشگذران، عیاش 2 باده‌گسار، می‌نوش، نوشخوار، 3 آوازه‌خوان، مطرب 
شادخواری: 1 خوشگذرانی، خوشی، عیاشی 2 باده‌گساری، شرابخواری، می‌نوشی، 3 آوازه‌خوانی، مطربی 
شادروان: بخشوده، زنده‌یاد، فقید، مرحوم، مغفور
شادروان: 1 پرده، چادر، خیمه 2 بند، سد 3 اساس، اصل، بنیان، پایه 4 سایبان، مظله 5 بساط، فرش
شادکام: 1 کامران، کامروا، کامیاب 2 خوشحال، شاد، شادمان، مسرور & تلخکام
شادکامی: 1 کامرانی، کامروایی، کامیابی 2 آسایش، رفاه، ناز، نعمت & تلخکامی
شادمان: بشاش، خرم، خندان، خوشحال، خوشرو، شاد، فرحناک، مسرور & ناشادمان، مغموم
شادمانی: بشاشت، بهجت، خوشحالی، خوشی، سرور، سلوت، شادی، نشاط & ناشادمانی، غمگینی
شادی: 1 ابتهاج، انبساط، بهجت، خرمی، خوشحالی، سرور، شادمانی، فرح، مسرت، نزهت، نشاط 2 جشن، طرب، عشرت، عیش 3 بوزینه، میمون & اندوه، غم
شادی‌افزا: شادی‌بخش، فرح‌افزا، فرح‌بخش، فرحناک، نزهت‌بخش، نشاطانگیز & غم‌افزا
شادی‌بخش: شادی‌آور، طرب‌انگیز، فرح‌بخش، مسرت‌بخش، نزهت‌بخش، نشاطانگیز & غم‌افزا
شاذ: طرفه، کمیاب، نادر، نادره & عادی، معمولی
شارب: 1 سبیل 2 آشامنده، نوشنده
شارع: خیابان، شاهراه، گذرگاه، معبر
شارلاتان: چاخان، حقه‌باز، شیاد، متقلب، مشعبد، نیرنگ‌باز & درستکار
شاسی: 1 اتومبیل‌بی‌اطاق 2 اسکلت‌بندی 3 چارچوب، چارچوبه، قاب 
شاش: ادرار، بول، پیشاب، گمیز
شاطر: 1 نان‌پز، نانوا 2 چابک، چالاک، دلیر، فرز 3 باهوش، زیرک & کند
شاطی: ساحل، کرانه، کناره
شاعر: 1 تصنیف‌سرا، چامه‌سرا، چکامه‌سرا، شعرگو، ناظم 2 آگاه، داننده، شعورمند
شافع: خواهشگر، شفاعتگر، شفیع، واسطه
شافی: 1 درمانگر، شفادهنده، شفاگر 2 درست، راست
شاق: بغرنج، تحمل‌گداز، توان‌فرسا، حاد، دشوار، سخت، صعب، طاقت‌سوز، طاقت‌فرسا، غامض، مشکل & آسان، سهل
شاکر: حقگزار، سپاسگزار، شکرگزار، شکور، نمک‌شناس & کافر، ناسپاس
شاکی: شکایتمند، عارض، گلایه‌مند، گله‌مند، متظلم، معترض
شاگرد: 1 پیرو، تلمیذ، دانش‌آموز، کارآموز، متعلم، متلمذ، محصل 2 پادو، نوچه & استاد
شاگردانه: 1 انعام، شاگردانگی، شاگردمزد، 2 شاگردوار
شال: 1 کمربند، میان‌بند 2 بالاپوش
شالده: اساس، بن، بنیاد، بنیان، پایه، شالوده
شالوده: 1 اساس، بنیاد، بنیان، پایه، پی، شالده، قاعده 2 اصل، زمینه، مبنا، واده
شالوده‌گذاری: بنیان‌گزاری، پایه‌گذاری، تاسیس، مبنا
شالی: چلتوک، ، شلتوک
شالیزار: برنجزار، شالی‌پایه
شام: 1 شامگاه، شب، عشا، فلق، لیل 2 غذای‌شب & بامداد
شامخ: 1 بلند، مرتفع 2 جلیل، رفیع، منیع، والا
شامگاه: شام، شامگاهان، شب، فلق، لیل & صبحگاه
شامگاهان: شامگاه، لیل & صبحگاهان، بامدادان
شامل: حاوی، دربردارنده، محتوی، مشتمل
شامه: بویایی
شامیانه: چادر، خیمه، سراپرده
شانس: اقبال، بخت، طالع
شانسی: اتفاقی، اله‌بختکی، تصادفی، کشکی
شانه: 1 دوش، کت، کتف، کول 2 مشاط، مشط 3 شیار 4 خشاب 5 کرکیت 6 شان، کندو
شانه‌بسر: پوپک، مرغ‌سلیمان، هدهد
شاه: امپراطور، امیر، پادشاه، حاکم، خدیو، سلطان، شاهنشاه، شهریار، ملک، والی & رعیت
شاه‌نشین: 1 تخت، صدر، کرسی، مقصوره، 2 پایتخت
شاهانه: پادشاهانه، خسروانه، ملوکانه & رعیت‌وار
شاهباز: باز، شاهین، شهباز، طرلان، قوش
شاهد: 1 مثال، نمودار، نموده، نمونه 2 غلام، محبوب، معشوق، مغبچه 3 تماشاچی، حاضر، حی، گواه، ناظر 4 شهید & غایب
شاهدبازی: امردپرستی، غلامبارگی، فسق
شاهراه: اتوبان، بزرگراه، جاده، راه & کوره‌راه
شاهرگ: شریان & مویرگ
شاهزاده: شاپور، شاهپور، شهزاد، شهزاده، ملکزاده & گدا
شاهنده: خیر، صالح، محسن & طالح
شاهنشاه: پادشاه، سلطان‌السلاطین، شهریار، ملک
شاهنشاهی: امپراطوری، پادشاهی
شاهوار: 1 شایگان 2 خسروانه، شاهانه، ملوکانه
شاهی: 1 پشیز، صنار 2 خسروانی، شاهانه، ملوکانه 3 حکومت، سلطنت & گدایی
شاهین: 1 شاهباز، عقاب، لاچین 2 زبانه، میله
شایان: 1 برازنده، درخور، سزاوار، لایق 2 معتنابه
شایبه: 1 شک، گمان 2 آلایش، آلودگی، ریا 3 عیب، نقص، نقصان
شاید: احتمالا، بلکه، گویی، محتملاً & حتماً
شایست: جایز، حلال، روا، شایسته، معقول & ناشایست
شایستگی: استحقاق، استعداد، سزاواری، قابلیت، لیاقت & بی‌لیاقتی
شایسته: ارجمند، باقدر، باکفایت، برازنده، بسزا، پسندیده، درخور، روا، زیبنده، سزاوار، شایگان، صالح، صلاحیت‌دار، عزیز، فراخور، قابل، لایق، مدیر، مستحق، مستلزم، مستوجب، مقبول، مناسب، موافق، نسیب، نیکو، والا & ناشایسته
شایع: 1 رایج، ساری، متداول 2 پراکنده، جاری، گسترده، منتشر 3 آشکار، فاش & نامتداول
شایعه: 1 خبر، شهرت 2 خبرپراکنی 
شایق: آرزومند، راغب، مایل، مشتاق & بیزار، بی‌میل
شایگان: 1 سزاوار، شایسته 2 فراوان 3 خزانه، خزینه، گنج 4 عریض، فراخ، وسیع 5 شاهوار 6 بیگار، بیگاری
شان: ارج، جاه، شکوه، شوکت، عظمت، فر، قدر، کبریا، مرتبه، مقام، منزلت
شئامت: شومی، نامبارکی، نحسی، نحوست، نکبت & میمنت
شب: 1 شام، شامگاه، لیل 2 زاج & روز
شب‌بیداری: احیا، تهجد، سهر، شب‌پیمایی، شب‌زنده‌داری، مساهرت
شب‌پره: خفاش، شبکور، مرغ‌مسیحا، وطواط
شب‌زنده‌دار: شب‌باز، قائم‌اللیل، متهجد، مساهر
شب‌زنده‌داری: احیا، بیتوته، تهجد، سهر، شب‌بیداری، مبیت، مساهرت، یقظه
شب‌مانده: بیات، شبینه
شب‌هنگام: شباشب، شبانگاه، شبانه
شب‌رنگ: تیره، سیاه‌فام، کبود & سفیدرنگ
شباب: برنایی، جوانی & پیری
شبان: چوپان، راعی، رمه‌بان، گله‌بان
شبانه: 1 شبانگاه، شب‌هنگام 2 شام
شباویز: مرغ‌حق
شباهت: تشابه، مانندگی، مانندی، مشابهت، همانندی، همسانی & اختلاف
شباهنگ: 1 بلبل، سحرخوان، مرغ‌سحر 2 ستاره‌صبح، شعری، کاروان‌کش
شبح: 1 روح، سایه، سیاهی، 2 شخص، ذات
شبر: وجب، وژه
شبرو: حرامی، دزد، سارق، شب‌پوی، شبگرد، طرار، عیار
شبستان: 1 خوابگاه 2 حرم، حرمسرا
شبق: 1 حشری، شهوت‌پرست، شهوتی 2 شبه
شبکور: خفاش، شب‌پره، وطواط
شبکه: 1 کانال 2 تور 3 گروه 5 پنجره‌مشبک
شبکه‌دار: شبکه‌ای، مشبک
شبگرد: 1 داروغه، عسس، گزمه، میربازار، میرشب 2 شب‌پوی، شبرو
شبگیر: 1 شب‌خیز 2 سحر، سحرگاه
شبگیری: بی‌خوابی، بیداری، شب‌زنده‌داری، یقظه
شبنم: بشک، جلید، ژاله، طل
شبه: سان، شبق، مانند، مثل، نظیر، وار، همانند & ضد
شبهه: ابهام، احتمال، اشکال، التباس، تردد، تردید، دودلی، ریب، شبهت، شک، ظن & یقین
شبهه‌زا: توهم‌زا، مشتبه‌ساز & متیقن
شبیخون: تک، تهاجم، حمله، شب‌تاز، قتل‌عام، یورش
شبیه: 1 تالی، جور، عوض، قبیل، قرین، کفو، ماننده، مانسته، مانند، متشابه، متماثل، مثل، مشابه، نظیر، نمونه، هماننده، همانند، همسان 2 تعزیه، نمایش & متضاد، مختلف
شبیه‌سازی: 1 تشبیه 2 مشابه‌سازی، همگون‌سازی 3 تعزیه‌گردانی 
شتا: 1 زمستان 2 گرسنه، ناهار & صیف
شتاب: تسریع، تعجیل، تندی، سرعت، عجله & درنگ، کندی
شتابان: به‌سرعت، به‌شتاب، تند، سریعاً، عجول & به‌کندی
شتابزدگی: تعجیل، شتاب، عجله & تانی
شتابزده: شتابان، شتابناک، عجول، مستعجل & صبور
شتابناک: جلد، شتابان، شتابزده، عجول، مستعجل & صابر
شتابنده: سریع، شتابزده، عجول & کند
شتافتن: 1 رفتن، عازم‌شدن، عزیمت کردن 2 شتاب کردن، عجله کردن & ماندن، درنگ کردن
شتر: ابل، اشتر، جمل، ناقه
شتربان: ساربان، ساروان
شترنگ: شطرنج
شتم: بدگویی، دشنام، زشتیاد، سخن‌زشت، فحش، ناسزا، ناسزاگویی
شتوی: زمستانه، زمستانی & صیفی
شجاع: باجرات، بهادر، بی‌باک، پهلوان، تهمتن، جسور، جنگاور، جنگجو، جنگی، دلاور، دلیر، رشید، شیردل، مبارز، نترس، نیو & جبون
شجاعانه: بهادرانه، جسورانه، دلاورانه، دلیرانه، قهرمانانه، متهورانه
شجاعت: پرجگری، پهلوانی، جلادت، ، جنگاوری، جنگجویی، دلاوری، دلیری، رشادت، شهامت، قهرمانی، مردانگی، یلی & جبن
شجر: درخت، درختچه، نهال
شجره‌نامه: شجره‌النسب، نسب‌نامه
شحنه: پاسبان، داروغه، ضابط، عسس، گزمه، محتسب، نگهبان
شخص: 1 بابا، تن، فرد، کس، نفر 2 آدمی، انسان، بشر 3 ذات 4 وجه & شی‌ء
شخصی: 1 خصوصی، فردی، سیویل، غیرنظامی & عمومی، غیرشخصی
شخصیت: 1 سجیه، منش 2 تشخص 
شخم: 1 خیش 2 شیاره، شیار 3 بشکار
شخیص: ارجمند، بزرگ، سرشناس، متشخص، محترم & پشیز
شدت: 1 تشدد، تندی، حدت، درشتی، سختی، سورت، صلابت، ضراء، عذاب، قوت، نجدت، نکراء 2 بسیاری، فراوانی، کثرت & لطف
شدن: 1 صیرورت، گردیدن، گشتن 2 رفتن، روان‌شدن، عازم‌شدن 3 گذشتن، منقضی‌شدن & اتیان، رسیدن، فرارسیدن
شدنی: ممکن، میسر، میسور & غیرممکن، نشدنی
شدید: 1 اکید 2 بسیار، هنگفت 3 دشوار، زفت 4 سخت 5 قوی، محکم & خفیف
شدیداً: اکیداً، عمیقاً، قویاً & خفیفاً
شر: 1 بدی 2 تباهی، فساد 3 آشوب، شورش، غائله، فتنه & خیر
شراب: باده، خمر، رحیق، سلیل، صهبا، مدام، مسکر، مل، می، نبید، نبیذ
شراب‌خواری: باده‌پیمایی، باده‌گساری، باده‌نوشی، میخواری، میگساری
شرابخانه: خرابات، خمخانه، رسومات، شرابکده، میخانه، میکده
شرابخوار: باده‌خوار، باده‌نوش، باده‌نوش، پیاله‌پیما، پیمانه‌گسار، قدح‌نوش، مشروب‌خوار، می‌خوار، میخواره
شرابخواره: باده‌پیما، باده‌گسار، باده‌نوش، شرابخوار، شراب‌خور، میخواره، نبیدخوار
شرابخواری: باده‌پیمایی، باده‌گساری، میخواری، میگساری
شرابخور: باده‌پیما، باده‌گسار، مشروب‌خوار، میخوار، میگسار
شرابداری: ساقیگری، سقایت، شربتدار
شرابدان: بط، جام، خم، ساغر، قرابه
شرابکده: خرابات، خمخانه، رسومات، شرابخانه، میخانه، میکده
شرار: اخگر، جرقه، شراره، شرر، لهب، لهیب
شرارت: بدی، بدخواهی، خباثت، رذالت، شیطنت، فتنه‌انگیزی، فساد & نیکی
شراره: آبژ، اخگر، جرقه، شرار، شرر، شعله، لهیب
شراع: 1 بادبان، 2 خیمه، سایبان، شامیانه
شرافت: اصالت، بزرگواری، عفت، نجابت & بی‌عفتی
شرافتمند: اصل‌دار، اصیل، بااصالت، باشرف، بزرگوار، خانواده‌دار، شریف، نجیب & بی‌اصل، وضیع
شرافتمندانه: بزرگوارانه، نجیبانه & نانجیبانه
شراکت: انبازی، سهم‌بری، شرکت، مشارکت
شرایط: 1 اسباب 2 شروط
شربت: آشامیدنی، جلاب، مشروب، معجون، نوشیدنی
شربتدار: ایاغچی، ساقی، شربتدار
شرح: بسط، بیان، تاویل، تشریح، تعبیر، تعریف، تفسیر، تفصیل، توصیف، توضیح، گزارش، وصف
شرح‌حال: اتوبیوگرافی، بیوگرافی، حسب‌حال، سرگذشت
شرحه: پاره، تکه، قطعه
شرحه‌شرحه: پاره‌پاره، تکه‌تکه، قطعه‌قطعه
شرر: اخگر، بارقه، جرقه، شرار، شراره، شعله، لهب، لهیب
شرربار: پرلهیب، شعله‌ور، مشتعل
شرزه: 1 خشمگین، خشمناک، غضبناک 2 پرقدرت، زورمند، قدرتمند، قوی
شرط: پیمان، عهد، قرار، نذر
شرطبندی: قمار، میسر
شرطلب: آشوب‌طلب، بلواگر، شربه‌پاکن، ماجراجوطلب، مفسد، مفسده‌جو، واقعه‌طلب & خیرخواه، صلحجو، مصلح 
شرطه: 1 بادموافق 2 شرط، پیمان 3، پاسبان، پلیس، شحنه 4 چاوش، طلایه‌دار 5 کوتوال
شرع: 1 آیین، دین، شریعت، طریقت، کیش، مذهب 2 راه، روش & عرف
شرعی: قانونی، مشروع & عرفی، غیرشرعی
شرعیات: تعلیمات‌دینی، علوم‌دینی، فقه
شرف: آبرو، اعتبار، بزرگواری، رفعت، عرض، عزت، عفت، مجد، ناموس
شرفیاب: مشرف
شرفیابی: باریابی، پابوسی
شرق: خاور، خاورزمین، شروق، مشرق، نیمروز & باختر، غرب
شرق‌شناس: خاورشناس، مستشرق
شرکا: 1 سهم‌بران، شریکان 2 ایادی، همدستان، همکاران، همگنان
شرک: الحاد، بت‌پرستی، رجز، کفر & توحید
شرکت: 1 کارتل، کمپانی، کنسرسیوم 2 انبازی، شراکت
شرم: 1 آزرم، حیا 2 خجالت، خجلت، عار، ننگ 3 انفعال، حجب، کمرویی & 2 پررویی
شرم‌آور: خفت‌بار، فضاحت‌بار، فضیح، ننگ‌آور، ننگین & افتخارآفرین، افتخارآمیز
شرم‌زده: خجل، خجلت‌زده، شرم‌آلود، شرمسار، شرمگین & مفتخر
شرمزدگی: آزرم، حیا، خجلت، شرمساری، شرمندگی & فخر، مباهات
شرمسار: آزرمگین، خجل، روسیاه، سرافکنده، سربزیر، شرم‌زده، شرمگین، شرمنده & سربلند، مباهی، مفتخر
شرمساری: انفعال، خجالت، خفت، سرشکستگی، شرمزدگی، شرمندگی & سربلندی
شرمگین: 1 آزرمگین، باحیا، شرمناک 2 شرمسارشرمنده & سربلند
شرمناک: شرمگین، کم‌رو، محجوب & بی‌آزرم، بی‌حیا، وقیح
شرمندگی: 1 خجالت، خجلت 2 شرمزدگی، شرمساری، شرمگینی & سرفرازی
شرمنده: 1 خجل، سرافکنده، شرمسار 2 شرمگین، منفعل & سربلند
شرنگ: حمه، حنظل، زهر، سم، شوکران، هلاهل & شهد
شرور: بدجنس، بدکار، بدکردار، خبیث، سنگدل، شریر، شیطان، ناتو & سلیم
شروع: آغاز، ابتدا، اوایل، بدو، عنفوان، مقدمه، نخست & ختم
شره: آز، آزمندی، حرص، طمع & قناعت
شریان: سرخرگ، شاهرگ، نبض & ورید
شریر: بدجنس، بدذات، بدعمل، بدکار، بدکردار، تباهکار، خبیث، ستمکار، سنگدل، شرور، شقی، ظالم، مفسده‌جو، موذی، نابکار & سلیم
شریعت: آیین، دین، شرع، کیش، مذهب & عرف، قانون
شریف: ارجمند، اصیل، باشرف، ، بانجابت، بزرگوار، سرافراز، شرافتمند، عالیقدر، عفیف، کریم، مجید، محترم، نبیل، نجیب & وضیع
شریف‌نسب: بلندنسب، پاک‌نژاد، عالی‌گوهر، عالی‌نسب، والاتبار، والاگوهر & بدگهر
شریک: 1 انباز، حصه‌دار، سهیم، شریک‌المال، مشارک، همباز، هم‌بخش 2 همدست، همکار
شریک‌المال: انباز، حصه‌دار، سهم‌بر، سهیم، شریک، هم‌بخش
شریکی: اشتراکی، انبازی، مشارکت
شست: 1 انگشت 2 تور، قلاب 3 حلقه 4 جلوس، نشستن
شستشو: تطهیر، تغسیل، شستن، غسل
شستن: 1 تطهیر، تغسیل 2 پاک کردن، چرک‌زدایی 3 آب‌کشیدن
شسته: پاک، پاکیزه، تمیز، نظیف & ناشسته
شش: جگرسفید، ریه
شط: رود، رودخانه، نهر
شطاح: بی‌پروا، بی‌حیا، جری، کفرگو، گستاخ
شطارت: 1 بی‌باکی، شوخی، گستاخی 2 زیرکی 3 خباثت
شطح: طامات، کفرگویی
شطرنج: شترنگ
شعار: 1 علامت، نشان، نشانه، 2 راه، رسم، روش، عادت 3 آرمان 4 زیرجامه & دثار
شعاع: اشعه، پرتو، درخشندگی، روشنی، نور
شعایر: آداب، رسوم، سنن، مناسک
شعب: 1 کوه‌راه 2 دروا، دره 3 قبیله 4 ناحیه
شعبده: افسون، تردستی، ترفند، چشم‌بندی، حقه، حیله، سحر
شعبده‌باز: تردست، ترفندباز، چشم‌بند، حقه‌باز، حقه‌باز، مشعبد، معرکه‌گیر، نادره‌فن
شعبه: 1 رشته، شاخه 2 بخش، قسمت 3 آژانس، باجه، فرع، نمایندگی 4 باند، دسته، فرقه، گروه
شعر: زلف، گیسو، مو
شعر: ترانه، چامه، چکامه، رباعی، غزل، قصیده، کلام‌مخیل، نظم & نثر
شعرباف: بافنده، جولا، نساج
شعشعه: پرتو، پرتوافشانی، تابش، فروغ
شعف: خوشی، سرور، شادمانی، مسرت، نشاط، نشاط، وجد & حزن
شعله: بارقه، جرقه، زبانه، سعیر، شراره، شرر، لهب، لهیب، وراغ
شعله‌ور: افروخته، زبانه‌کش، شرربار، شعله‌ناک، لاهب، لهیب‌گر، مشتعل
شعله‌وری: اشتعال، سوختن & اطفا
شعور: 1 آگاهی، ادراک، بینش، خرد، فهم 2، مخ 3 مدرک، مشعر
شغب: آشوب، فتنه‌انگیزی، فساد
شغل: 1 پیشه، حرفه، سمت، کار، کسب، مقام، منصب 2 مشغله 3، اشتغال، خدمت، عمل، فعل، وظیفه
شفا: التیام، بهبودی، بهی، تشفی، درمان، صحت، علاج، مداوا، معالجه
شفابخش: تشفی، درمانگر، شافی، علاج‌بخش
شفاخانه: بیمارستان، دارالشفاء، درمانگاه، مریض‌خانه
شفاعت: 1 توسط، خواهشگری 2 مداخله، میانجیگری، وساطت 3 عفوخواهی 4 التماس، خواهش
شفاعتگر: پایمرد، خواهشگر، شافع، شفیع، واسطه‌گر، عفوطلب
شفاف: براق، روشن، زلال، متلالی، وهاج & تیره، کدر
شفاهی: زبانی، کلامی & کتبی
شفته: دوغاب، گل‌آهک، ملاط
شفره: چاقو، کازدک، گزن
شفق: بام، بامداد، سپیده‌دم، سحر، فلق & شام
شفقت: ترحم، دلجویی، دلسوزی، رافت، عطوفت، غمخواری، لطف، محبت، مرحمت، مهربانی، نوازش، نرم‌دلی & قسوت
شفیع: پایمرد، دخیل، شافع، شفاعتگر، فریادرس، میانجی، واسطه
شفیق: بامحبت، حمیم، دلسوز، مهربان، نرمخو & قسی، نامهربان
شق: 1 راست، سیخ، صاف 2 نعوظ 3 چاک، شکاف & خمیده، کج
شق: 1 جور، طریقه، طور، نحو، نمط 
شقاق: 1 دشمنی، عناد، مخالفت، ناسازگاری، نفاق 2 ترک، درز، رخنه، شکاف
شقاوت: بداقبالی، بدبختی، بیرحمی، شوربختی، قساوت، نکبت، نگون‌بختی & سعادت
شقایق: آلاله، لاله، لاله‌نعمان
شقه: پاره، تکه، نصف، نیم، نیمه
شقی: 1 بی‌رحم، سخت‌دل، سفاک، سنگدل، شریر، ظالم، قسی 2 بدبخت، تیره‌بخت، سیه‌روز & سعید
شقیقه: 1 بناگوش، شقاق، صدغ، گیجگاه 2 نیم‌سر 3 خواهر
شک: تردید، دودلی، ، ظن، گمان & یقین
شکار: 1 بشگرد، بشگر، صید، نخجیر 2 بزکوهی 3 شکارگاه 4 غارت، یغما 5 مفت
شکارچی: دام‌گستر، دامیار، شکارگر، صیاد
شکارگاه: صیدگاه، نخجیرگاه
شکارگر: دام‌گستر، دامیار، شکارچی، صیاد
شکاف: 1 تراک، ترک، چاک، درز، شکافتگی، غاز 2 رخنه، روزن، روزنه، سوراخ، شعاب، شقاق، منفذ 3 کهف 4 تفرقه
شکافتگی: انشقاق، روزن، شکاف، فلق
شکافتن: بریدن، پاره کردن، دریدن، سوراخ کردن
شکاک: بدبین، بدگمان، پرشک، ظنین & مطمئن
شکایت: 1 بث‌الشکوی، تشکی، تظلم، دادخواست، دادخواهی، شکوائیه، شکوا 2 تعرض، چغلی، شکوه، گلایه، گله، گله‌مندی
شکایت‌آمیز: شکوه‌آلود، گلایه‌آمیز، گله‌آمیز
شک: 1 تذبذب، تردد، تردید، دودلی، ریب، ریبت، شبهه 2 بدگمانی، سوء‌ظن 3 احتمال، اشکال، ظن، وسواس & یقین
شکر: امتنان، تشکر، حق‌شناسی، حمد، سپاس، شکرانه، منت
شکراب: 1 شربت 2 رنجش، رنجیدگی
شکرخند: تبسم، شکرخنده، لبخند، نوشخند & نیشخند
شکرزار: شکرستان، نیشکرزار
شکرستان: شکرزار، نیشکرزار
شکرگزار: حق‌شناس، حقگزار، سپاسدار، سپاسگزار، شاکر، شکور، قدردان & کورنمک، نمک‌نشناس
شکرین: شکربار، شکرینه، شهد، شهدآلود، شهدآمیز، شیرین، قندآمیز & تلخ
شکست: 1 حرمان، ناکامی 2 انحطاط، انخفاض، انهزام، مغلوبی، هزیمت 3 انکسار، خردشدن، شکستگی & پیروزی
شکست‌خورده: 1 ناکام 2 بازنده، ناکامیاب، ناموفق 2 مغلوب، مقهور، منهزم & پیروز، کامیاب
شکستن: 1 اقاله، خردشدن، خرد کردن، ریزریز کردن، گسستن 2 تکسیر، کسر 3 درهم‌شکستن، مغلوب کردن، منهزم ساختن
شکسته: 1 خرد، ریز 2 گسسته 3 مکسر، منکسر 4 پیر، ضعیف، ناتوان & سالم
شکسته‌بند: آروبند، ارتوپد
شکسته‌نفس: افتاده، خاضع، فروتن، متواضع & متفرعن، متکبر، مغرور
شکسته‌نفسی: افتادگی، تواضع، خضوع، فروتنی & تفرعن، تکبر، غرور
شکفت: زاغه، غار، کهف
شکفته: 1 باز، شکوفا، وا 2 خندان، متبسم
شکل: 1 چهره، رخسار، روی، صورت 2 ساخت، فرم، قالب، هیئت، هیکل 3 طرز، گونه، وجه، وضع 4 تصویر، نقش 5 شبه، مانند، مثل
شکل‌پذیری: ایجاد، تشکیل، خلقت، فرم‌پذیری، نگاره‌بندی
شکلک: ادا، اطوار
شکم: بطن & ظهر
شکم‌بندگی: شکمبارگی، شکم‌پرستی، شکم‌خوارگی
شکم‌بنده: پرخوار، شکمباره، شکم‌پرست، شکم‌پرور، گرانخوار
شکم‌پرست: پرخوار، شکمباره، شکم‌بنده، شکمو، گرانخوار
شکم‌پرور: پرخوار، شکم‌بنده، شکم‌خوار، شکمو
شکم‌روش: اسهال، پیچش
شکمبارگی: پرخواری، پرخوری، شکم‌خوارگی
شکمباره: پرخوار، پرخور، شکم‌بنده، شکمو
شکمخوارگی: شکمبارگی، شکم‌بندگی، شکم‌پرستی
شکمخواره: شکمباره، شکمو، عبدالبطن
شکمو: بسیارخوار، پرخور، شکمباره، شکم‌پرست، شکم‌خوار، شکمخواره
شکن: 1 چروک، چین، کرس 2 پیچ‌وخم، تاب، شکنج، فر، ماز
شکن‌برشکن: پرچین، پرچین‌وشکن، پرخم، پرشکن، پیچیده
شکنج: 1 آژنگ، چروک 2 پیچ‌وخم، چین، شکن، ماز
شکنجه: آزار، اذیت، ایذاء، تعذی، تعذیب، زجر، سیاست، ضرب، عذاب
شکنندگی: تردی، نازکی
شکننده: 1 ترد 2 ناقض 
شکوا: شکایت، شکوائیه، گلایه، گله
شکوائیه: چغلی، شکایت، گله
شکور: حقگزار، سپاسگزار، شاکر، شکرگزار
شکوفه: 1 غنچه، نوگل 2 استفراغ، تهوع، قی، هراش
شکوه: تظلم، تعرض، شکایت، شکوائیه، گلایه، گله، گله‌مندی
شکوه: اهمیت، بزرگی، تجمل، جاه، جبروت، جلال، جلوه، حشمت، سرفرازی، شان، شوکت، عظمت، فر، فره، کبریا، مهابت، هیبت
شکوهمند: باجلال، باشکوه، باشوکت، باعظمت، پرابهت، شوکتمند، فرمند، مجلل & بی‌شکوه
شکیب: انتظار، تاب، تحمل، حوصله، شکیبایی، صبر & بی‌حوصلگی
شکیبا: باحوصله، بردبار، حلیم، خویشتن‌دار، رزین، صابر، صبور، متحمل & بی‌حوصله
شکیبایی: بردباری، تحمل، شکیب، صبر، صبوری، مصابرت & ناشکیبایی
شکیل: 1 چشم‌نواز، قشنگ، متناسب 2 خوش‌اندام، خوشگل، زیبا 
شگرد: تدبیر، حقه، فن، فند، لم
شگرف: 1 باحشمت، باعظمت، بزرگ، عظیم، محتشم 2 خارق‌العاده، شگفت‌آور، عالی، عجیب، فوق‌العاده 3 طرفه، کمیاب، نادر 
شگفت: 1 تحیر، تعجب، حیرت 2 طرفه، عجب، عجیب، غریب، نادر، نادره
شگفت‌آمیز: تعجب‌آور، حیرت‌آمیز، حیرت‌آور، حیرت‌انگیز، حیرت‌انگیز، شگفت‌انگیز
شگفت‌آور: تعجب‌آور، تعجب‌انگیز، حیرت‌آور، حیرت‌انگیز، شگفت‌انگیز، عجیب، غریب
شگفت‌انگیز: 1 اعجاب‌آمیز، اعجاب‌انگیز، پرشگفت، تعجب‌آور، تعجب‌انگیز، حیرت‌آور، حیرت‌انگیز، حیرت‌زا، رایق، شگفت‌آور، عجیب 2 اعجوبه
شگفت‌زده: انگشت‌به‌دهان، بهت‌زده، حیران، حیرت‌زده، حیرتناک، مبهوت، متحیر، متعجب
شگفتا: عجبا
شگفتی: اعجاب، بهت، تعجب، حیرت، عجب
شگون: اغر، تبرک، خوش‌یمنی، سعد، فال‌نیک، نیک‌فالی، یمن & نحس
شل: 1 نرم، وارفته، ول 2 گل‌ولای، گل 3 رها، ول & سفت
شل: چلاق، لنگ
شلاق: تازیانه، قمچی
شلخته: بی‌بندوبار، بی‌نظم، قذر، لچر، نامرتب، نامنظم، ولنگار، یالانچی & مرتب، منظم
شلنگ: پا، جست، قدم
شلوار: تنبان، زیرجامه، سروال
شلوغ: ازدحام، پرازدحام، پرجمعیت، پرسروصدا، پرهیاهو، هیاهو & ساکت
شلوغی: ازدحام، جاروجنجال & سکوت
شلی: رخوت، سستی، نرمی، وارفتگی
شلیطه: دامن، شلیته
شم: 1 بویایی، بوییدن، مشام 2 بو، رایحه 3 ادراک، بینش
شماتت: توبیخ، دشمن‌کامی، سرزنش، سرکوفت، عتاب، ملامت، نکوهش
شمار: 1 رقم، عدد، نمره 2 اندازه، حد، شماره، عداد 3 حساب 4 آمار، تعداد
شمارش: احتساب، حساب، محاسبه
شمارنده: شمارشگر، محاسب
شماره: تعداد، حساب، دانه، رقم، عدد، عده، نمره 
شمال: 1 خو، سرشت، نهاد 2 چهره، شکل، صورت 3 سمت چپ، یسار 
شمایل: 1 پرتره، تصویر، تمثال، عکس، نقش 2 چهره، رخسار، صورت 3 خویها، سرشت‌ها 
شمد: 1 چادر، سرانداز 2 ملافه، ملحفه
شمردن: 1 آماردن، شماره کردن، محاسبه کردن 2 شمارش، محاسبه 
شمرده: 1 محسوب 2 واضح 3 شماره‌شده 
شمرده‌شمرده: آرام‌آرام، واضح
شمس: خور، خورشید، شید، مهر، میترا، هور & قمر
شمشاد: شمشار، طبر، عنقر، کتم، مرزنگوش
شمشیر: تیغ، چاقو، حسام، خنجر، دشنه، زوبین، قمه، کارد، نیزه
شمع: 1 چراغ، شماره، شماله، قندیل، موم 2 جرقه‌زا 
شمول: 1 حیطه، دامنه 2 احاطه، تضمن، دربرگیری، عمومیت، فراگیری، مشمول
شمه: 1 اندک، جزء، خلاصه، کم 2 بو، شمیم
شمیم: باد، بوی‌خوش، خوشبو، رایحه، عطر، نکهت
شمیمه: بو، رایحه، شمیم، نکهت
شن: رمل، سنگریزه، ماسه
شن‌زار: رملزار، رملستان، ماسه‌زار
شنا: آب‌تنی، سباحت
شناخت: 1 آگاهی، بینش، دانش، شناسایی، عرفان، علم، معرفت 2 آشنایی، اطلاع، درک، وقوف 3 آشنا
شناخته: 1 آشنا 2 بنام، شهیر، مشهور، معروف & ناشناخته
شناسا: آشنا، آگاه، معرف، نامی، واقف
شناساندن: آشنا کردن، معرفی
شناسایی: آشنایی، آگاهی، شناخت، معرفت
شناسنامه: سجل، کارت‌شناسایی، ورقه‌هویت
شناسنده: آشنا، عارف، معرف، ناآشنا
شناعت: زشتی، قبح، ناپسندی، ناهنجاری
شناگری: آب‌بازی، سباحت، شناوری
شناور: آب‌باز، سباح
شنگول: 1 شادمان، شاد، مسرور 2 سرخوش، سرمست، ملنگ، نشئه & گرفته
شنگولی: سرخوشی، سرمستی، کیفوری، نشئگی & بی‌حالی
شنوا: داعیه، سامع، شنونده، شنونده، مستمع & کر، ناشنوا
شنوایی: سامعه & گویایی، ناطق 
شنود: سمع، شنیدن & گفت
شنونده: سامع، سمیع، شنوا، مخاطب، مستمع، نیوشنده & گوینده
شنیدن: استماع، اصغا، شنودن، نیوشیدن & گفتن
شنیع: زشت، قبیح، ناپسند، ناسزا، ناهنجار & مستحسن
شنیعت: زشتی، شناعت، قباحت & حسن
شوالیه: دلاور، سوار، شهسوار، عیار، مبارز
شواهد: بینات، ظواهر، گواه‌ها
شوایب: آمیختگی‌ها، شایبه‌ها
شوخ: 1 چرک، شوخگن، فضله، نجس، وسخ 2 خوشگل، زیبا، ظریف 3 بی‌آزرم، بی‌ادب، بی‌حیا، گستاخ 4 بذله‌گو، دعاب، ظریف‌طبع، لای‌گو، لطیفه‌گو، مزاح، مسخره، هزال 5 طناز، فتنه‌انگیز، فسونساز 6 فضول، وقیح 7 بانشاط، خوشدل، زنده‌دل، شاد، شنگ
شوخ‌چشم: بی‌حیا، بی‌شرم، پرده‌در، دریده، گستاخ
شوخ‌چشمی: پرده‌دری، دریدگی، گستاخی، نامحرمی
شوخ‌دیده: بی‌حیا، بی‌شرم، پرده‌در، دریده، گستاخ
شوخ‌طبعی: بذله‌گویی، طیبت، مزاحی، هزالی
شوخگن: چرک‌آلود، چرکین، شوخ
شوخگنی: آلودگی، قذرات
شوخی: 1 استهزا، بذله، جوک، خوشمزگی، دعابه، ریشخند، لاغ، لطیفه، لودگی، لودگی، متلک، مداعبت، مزاح، مسخرگی، مسخره، مطایبه، هزل 2 بی‌حیایی، بی‌شرمی، گستاخی 3 ظرافت، قذرات، لافی، لطیفه، ملاعبت & جدی
شور: 1 ذوق، شوق، وجد، هیجان 2 پرنمک، نمکسود، نمکین
شور: رایزنی، کنکاش، کنگاش، مشاوره
شوراندن: به‌هیجان‌آوردن، تحریک کردن، شورانیدن & آرام کردن
شورانگیز: پرشور، شوق‌زا، شوق‌آمیز، مهیج، نشاطآور، نشاطانگیز، هیجان‌انگیز
شوربا: آش
شوربخت: بداقبال، بدبخت، بدطالع، تیره‌روز، سیه‌روز، کوربخت & خوشبخت 
شوربختی: ادبار، بداقبالی، بدبختی، شقاوت، فلاکت، کوربختی نگون‌بختی & خوشبختی
شورچشم: بدچشم، حسود
شورستان: شوره‌زار، کویر، نمکزار
شورش: آشوب، ازدحام، انقلاب، جنبش، شر، طغیان، عصیان، غائله، غایله، فتنه، قیام، کودتا، نهضت، هنگامه
شورشگر: آشوب‌طلب، آشوبی، انقلابی، شورشی، طغیانگر & مصلح
شورشگری: تفتین، طغیان، عصیان، فتنه‌انگیزی، فتنه‌جویی، آشوب‌طلبی & صلحجویی
شورشی: اخلالگر، انقلابی، شورشگر، طاغی، کودتاچی، مخل، یاغی، & مطیع
شوره‌زار: شورستان، کویر، نمکزار & کشتزار
شوریدگی: آشفتگی، پریشانی، جنون، دیوانگی، ژولیدگی، شیدایی
شوریده: 1 آشفته، بی‌قرار، پریشان، پریشان‌حال، شیدا، شیفته، مجذوب، مجنون، مشوش، منقلب، واله 2 مضطرب، مغشوش، نامرتب، نامنظم
شوریده‌وار: جنون‌آمیز، شیدایی، مجنون‌وار & عاقلانه
شوفر: راننده، موتوربان
شوق: آرزومندی، اشتیاق، دلبستگی، ذوق، رغبت، شور، علاقه، هوس
شوق‌آمیز: اشتیاق‌آمیز، شورانگیز، شوق‌آور، نشاطانگیز
شوک: تیغ، خار
شوک: 1 صدمه، ضربه، لطمه 2 تشنج، شوکه، منقلب
شوکت: بزرگی، تشخص، جاه، جبروت، جلال، حشمت، شان، شکوه، شوکت، عظمت، فر، فره، کبریا
شوکتمند: باحشمت، شکوهمند، محتشم & بی‌شوکت
شوکران: حمه، زهر، سم، هلاهل
شولا: پشمینه، خرقه
شوم: بداختر، بدشگون، بدیمن، مشئوم، منحوس، ناخجسته، نامبارک، نامسعود، نامیمون، ناهماگون، ناهمایون، نحس & خجسته، مبارک، میمون، همایون
شومی: مشئومی، ناخجستگی، نحس، نحوست & میمنت
شوهر: زوج، شو، شوی، مرد، همسر & زوجه
شوی: جفت، زوج، شو، شوهر، مرد، همسر & زن، زوجه، عیال
شهاب: 1، ، شخانه 2 اخگر، شرر، شعله، 3 ستاره
شهادت: 1 تایید، گواهی 2 شهیدشدن، مرگ
شهادت‌نامه: استشهاد، گواهی‌نامه
شهامت: بی‌باکی، جرات، جسارت، چالاکی، چستی، دلاوری، زهره، شجاعت، عرضه، مردانگی
شهبانو: بیگم، شهربانو، ملکه
شهد: انگبین، حلاوت، شکرین، شیرینی، عسل & شرنگ
شهر: 1 آبادی، بلد، دیار، شهرستان، کشور، مدینه، ملک، ناحیه، ولایت 2 برج، ماه، 
شهربانو: بیگم، شهبانو، ملکه
شهربانی: کلانتری، نظمیه
شهربند: 1 اسیر، زندانی، گرفتار، محاصره، محبوس 2 بارو، حصار 3 زندان، محبس & آزاد، رها
شهرت: آوازه، اشتهار، تخلص، شایعه، صیت، عنوان، محبوبیت، معروفیت، نام، ناموری & بی‌نشانی، خمول، گمنامی
شهرستان: بلد، شهر، کوره، مدینه، ولایت & دهستان
شهرنشین: شهری، متمدن & بادیه‌نشین
شهرنشینی: تمدن، مدنیت & بادیه‌نشینی
شهروا: بی‌ارزش، تقلبی، قلابی، قلب، کاسد، نارایج، ناسره
شهروند: اهالی، اهل، تبعه
شهره: بنام، پرآوازه، سرشناس، شهیر، مشتهر، مشهور، معروف، نامدار، نامور
شهری: 1 شهرنشین 2 ولایتی & روستایی
شهریار: پادشاه، خدیو، خسرو، سلطان، شاهنشاه، شاه، ملک & رعیت
شهریه: ادرار، راتبه، ماهانه، ماهیانه، مستمری، مشاهره، مواجب
شهسوار: چابک، دلیر، شاه‌سوار، شوالیه، عیار
شهم: جلد، چابک، چالاک، فرز
شهنا: سرنا، سورنا، نای، نی
شهوانی: شهوت‌پرست، شهوی، نفسانی & روحانی 
شهوت: باء، شبق، میل، هوس، هوی 
شهوت‌آلود: شهوت‌آلوده، شهوتبار، شهوتناک، هوس‌آلود، هوسناک
شهوت‌انگیز: 1 شهوتزا، مبهی، مشهی 2 هوس‌انگیز، هوسبار 3 سکسی، لوند
شهوت‌پرست: بوالهوس، پرشهوت، حشری، شهوانی
شهوت‌پرستی: بوالهوسی، هواپرستی
شهوتران: بوالهوس، حشری، شبق، شهوتی، هوسباز، هوسران
شهوتزا: شهوت‌انگیز، مشهی
شهوتی: بوالهوسی، حشری، شبق، هواپرستی
شهود: 1 دریافت، کشف 2 گواهان، ناظران
شهید: 1 کشته 2 شاهد، گواه
شهیر: بنام، پرآوازه، سرشناس، شهره، مشهور، معروف، نام‌آور، نامدار، نامور، نامی & گمنام
شهیق: دم، فرودم، نفس‌کشیدن
شی: چیز & لاشی
شیاد: حقه‌باز، شارلاتان، فریبکار، کلاهبردار، محیل، مکار & درستکار
شیادی: حقه‌بازی، شارلاتان‌بازی، کلاهبرداری & درستکاری
شیار: 1 شانه 2 شخم
شیب: 1 نشیب 2 سر 3 سرازیر، سرازیری، سراشیب 4 پیری، کهنسالی 5 اختلاط، امتزاج 6 جنبش، لرزش 7 حیرتزده، سرگردان، سرگشته، واله 8 آشفته، پریش، پریشان & فراز
شیپور: صور، نفیر
شیخ: 1 مراد، مرشد 2 آخوند، معمم، ملا 3 پیر، سالخورده، کهنسال، مسن 4 امیر، پیشوا، قاید & شاب
شید: خور، خورشید، شمس، مهر & ماه
شید: تزویر، حیله، غش، کید، مکر، نیرنگ
شیدا: بی‌قرار، دلباخته، دلداده، دلشده، دیوانه، سرگشته، شوریده، شیفته، عاشق، مجنون، مفتون، واله، وامق
شیدایی: 1 بیقراری، دلباختگی، دلدادگی، دلشدگی، شوریدگی، شیفتگی، عاشقی 2 جنون، دیوانگی 
شیر: 1 ارسلان، اسد، حیدر، ضرغام، ضیغم، هژبر 2 لبن
شیرازه: ته‌بندی، عطف
شیرازه‌بند: شیرازه‌زن، صحاف
شیرخوارگاه: پرورشگاه
شیردل: باجرات، بهادر، بی‌باک، جسور، دلاور، دلیر، شجاع & ترسو، جبون
شیرده: دایه، ربیبه، مرضع، مرضعه & شیرخوار
شیره: آب، جرم، شهد، عصاره، عصیر، مرق
شیرین: 1 شکرین، شهددار، گلوسوز 2 دلکش، نغز 3 نوشین & تلخ
شیرین‌سخن: بذله‌گو، خوش‌بیان، خوش‌زبان، شکرخا، شکرشکن، شیرین‌گفتار، لطیفه‌پرداز
شیرینی: حلاوت، شهد، عذوبت & تلخی
شیزان: دیو، غول، نسناس، هرماس & آدمی
شیشه: 1 بطری، تنگ، قرابه 2 آبگینه، جام، زجاج
شیطان: 1 ابلیس، اهریمن، دیو، عفریت، عفریته، هرماس، هرمس 2 زبل، زرنگ، محیل 3 آتشپاره، بازیگوش، تخس، شرور & آدم
شیطان‌صفت: ددخو، ددمنش، دیوسرشت & آدمی‌خو
شیطانی: 1 شرارت، شیطنت 2 چموشی، سرکشی 3 بدرفتاری، بدکرداری 4 اهریمنی 5 احتلام، جنب، محتلم 1 & خوش‌رفتاری 2 انسانی، اهورایی، ملکی
شیطنت: 1 بدجنسی، بدذاتی، شرارت، شیطانی 2 بازیگوشی 3 سرکشی، نافرمانی 3 چموشی
شیفتگی: آرزومندی، دلباختگی، دلدادگی، شیدایی، عاشقی، عشق
شیفته: حیران، خاطرخواه، دلباخته، دلداده، شیدا، عاشق، مجذوب، مجنون، مفتون، واله، وامق
شیک: دلپذیر، زیبا، فانتزی، قشنگ، لوکس
شیله: 1 قرمز 2 پیله، سوسه
شیله‌پیله: تزویر، حقه، خدعه، شایبه، مکر، نیرنگ
شیمه: خلق، خو، داب، طبع، طبیعت، عادت
شیمی‌دان: شیمیست، کیمیاگر
شیمیایی: کیمیاوی، کیمیایی
شیوا: بلیغ، رسا، روان، فصیح، گویا & نارسا
شیوع: 1 اشاعه، پراکندگی، سرایت، نشر 2 اشتهار، تداول
شیون: افغان، جیغ، دادوبیداد، زاری، ضجه، فریاد، فغان، ناله، ندبه
شیوه: 1 عشوه، فسون، کرشمه، ناز 2 اسلوب، جور، راه، روال، روش، روند، سبک، سیاق، طرز، طریقه، گونه، متد، مشی، منوال، نحو، نمط، وضع، هنجار
شیوه‌گر: افسونگر، پرکرشمه، پرناز، عشوه‌ساز، عشوه‌گر
شیهه: جیغ، صیحه
صائب: بحق، حق، درست، راست، رسا & خاطی
صائب‌نظر: تیزرای، خردمند، خوش‌فکر، درست‌اندیشه، صایب‌رای
صابر: بردبار، پرشکیب، حمول، خویشتن‌داررزین، شکیبا، صبور، متحمل & ناشکیبا
صابری: بردباری، تحمل، شکیب، شکیبایی & صبوری، کم‌حوصلگی
صاحب: 1 معاشر، همراه، هم‌سفر، هم‌صحبت، همنشین 2 آقا، ارباب، مخدوم، مولا 3 خداوند، دارنده، ذی‌حق 4 مالک، موجر 5 خواجه، وزیر & خادم، نوکر
صاحب‌اختیار: 1 مختار 2 حاکم، فرمانروا، مسلط
صاحب‌اعتبار: 1 بااعتبار، پولدار 2 بانفوذ، متنفذ، معتبر 
صاحب‌حق: حقدار، ذیحق، محق
صاحب‌خانه: 1 خانه‌خدا، مالک، موجر 2 میزبان
صاحب‌خبر: 1 آگاه، مخبر، مطلع 2 خبرگزار، خبرنگار، منهی 3 حاجب، معرف 4 ایلچی، پیک، رسول، سفیر
صاحب‌کار: 1 ارباب، کارفرما 2 استاد 3 مباشر
صاحب‌منصب: 1 افسر 2 بلندمقام، عالی‌رتبه، عالی‌مقام
صاحب‌درد: 1 دردمند 2 مصیبت‌زده
صاحبدیوان: 1 رئیس‌دیوان، وزیر
صاحب‌سخن: سخنران، سخنور، گوینده، متکلم، ناطق & شنونده، مستمع
صادق: 1 راستگو، صدیق 2 راستین 3 مخلص & کاذب
صادقانه: صداقت‌آمیز، صدق‌آمیز، صمیمانه
صاعقه: آذرخش، برق، درخش & رعد
صاف: 1 پرداخته، صیقلی، لغزنده، نرم، نشو، هموار 2 تخت، مستوی، مسطح 3 راست، شق 4 پاک، پالوده، روشن، زلال 5 خالص، مروق، ناب 4 بی‌آلایش، وضیع & خشن، زبر
صافکاری: پرداخت، ترمیم
صاف‌وصادق: 1 ساده، ساده‌لوح 2 بی‌آلایش، بی‌غل‌وغش، پاک، پاکدل، وضیع 3 مفت‌باز
صافی: 1 خالص 2 بی‌غش، ناب 3 پاکیزه، زلال، زلالی 4 فیلتر 5 همواری 6 ترش‌بالا
صالح: امین، اهل، باتقوا، بدیل، پارسا، پرهیزگار، خلف، ذیصلاح، شاهنده، شایسته، لایق، محسن، نیک، نیکوکار & طالح، فاسد
صامت: 1 عجم، گنگ، ناگویا 2 بی‌صدا، خاموش، ساکت، سکون 3 بیواک، مصمت، همخوان & ناطق
صانع: آفرینشگر، آفریننده، سازنده، صنعتگر، عامل
صایم: روزه‌دار، روزه‌گیر، صائم & روزه‌خور
صبا: بادبرین، بادمشرق، نسیم
صباح: 1 بامداد، سپیده‌دم، صبح، فجر 2 روز & شبانگاه، مساء، مسا
صباحت: 1 جمال، خوبرویی، خوشگلی، زیبایی، وجاهت 2 حوری، سپیدرویی 1 & زشتی 2 ملاحت
صباغ: رنگرز، رنگ‌ساز
صباغت: رنگرزی، رنگ‌سازی، صباغی
صباوت: طفولیت، کودکی، نوباوگی، نوجوانی & کهولت
صبح: بامداد، پگاه، سپیده‌دم، صباح، صبحدم، فجر، فلق & شام
صبح‌خیز: پگاه‌خیز، سحرخیز & دیرخیز
صبحدم: بامداد، پگاه، سحر، صبح & شامگاه، شامگهان
صبحگاه: بامداد، بامدادان، سحر، سپیده‌دم، صبحگاهان، فجر، فلق & شامگاه
صبر: 1 آرام، قرار 2 بردباری، تاب، تحمل، حلم، شکیبایی، شکیب 3 انتظار 4 عطسه & بی‌شکیبی، بی‌قراری
صبغه: 1 رنگ، فام، گون، لون، 2 امت، ملت، نحله
صبوح: 1 بامداد، پگاه، بامدادان، سپیده‌دم، صبح، صبحگاه 2 صبوحی & غبوق
صبوحی: باده، ساغر، صبوح، صراحی، غارج، مروق، می
صبور: بردبار، حلیم، خوددار، خویشتن‌دار، رزین، شکیبا، صابر، متحمل & ناشکیبا
صبوری: بردباری، تحمل، شکیبایی & ناصبوری 
صبی: پسر، فرزند، کودک & صبیه
صبیح: پریچهر، جمیل، خوبرو، خوشگل، زیبا، قشنگ & ملیح
صبیه: بنت، دختر، دخترک
صحابه: 1 مصاحب، همراه، همنشین 2 دوست، یار 3 پیرو
صحاف: جلدساز، شیرازه‌بند
صحبت: 1 آمیزش، مصاحبت، نشست‌وبرخاست، همدمی، همراهی، هم‌نشینی 2 تکلم، گپ، گفتگو، مباحثه، محاوره، مذاکره، مصاحبه، مکالمه
صحت: 1 بهبود، تشفی، شفا 2 بهداشت، تندرستی، سلامت، صحه 3 درستی، راستی، واقعیت & 1 بیماری، عارضه 2 سقم 
صحت‌عمل: درستکاری، راستی، درستی & نادرستکاری
صحرا: بادیه، بیابان، تیه، دشت، راغ، فلات، وادی & باغ
صحراگرد: بادیه‌نشین، صحرانشین، صحرانورد & شهرنشین
صحرانشین: بادیه‌نشین، بیابانگرد، چادرنشین، صحراگرد & شهرنشین
صحن: ساحت، عرصه، فضا، محوطه
صحنه: 1 پهنه، عرصه، میدان 2 پرده، سن
صحو: هشیاری & سکر
صحه: 1 تصدیق، گواهی 2 امضا، توشیح، 3 بهداشت، صحت
صحه‌گذاری: تایید، تصویب
صحی: بهداشتی
صحیح: 1 حقیقی، درست، صواب، واقعی 2 سالم 3 بی‌عیب 4 راست 5 سقیم & سقیم
صحیح‌العمل: درستکار، فریور & دغلکار
صحیح‌المزاج: تندرست، سالم، سرحال & علیل‌المزاج
صحیفه: دفتر، رساله، کتاب، مصحف، نامه، ورق
صخره: تخته‌سنگ، سنگ
صدا: آوا، آواز، بانگ، شرفه، صلا، صوت، ندا
صدادار: باصدا، مصوت، واکه & بی‌صدا، مصمت
صدارت: 1 حکومت، صدراعظمی، نخست‌وزیری، وزارت، 2 بالانشینی، صدرنشینی
صداع: 1 تصدیع، دردسر، مزاحمت 2 سردرد
صداق: کابین، مهر، مهریه
صداقت: خلوص، درستکاری، راستی، راستگویی، صدق، مصادقت & ناراستی
صداقت‌آمیز: صادقانه، صدق‌آمیز & کذب، کذب‌آمیز
صدد: آهنگ، درپی، مترصد
صدر: 1 پیشوا، رئیس 2 آغوش، بر، سینه 3 بالا، والا 4 بالانشین & ذیل
صدراعظم: دستور، رئیس‌الوزراء، نخست‌وزیر، وزیراعظم
صدغ: بناگوش، شقیقه، کلاله، گیجگاه
صدق: اخلاص، درستگویی، راستگویی، راستی، صداقت & دروغ، کذب
صدقه: 1 بلاگردان، خیر، خیرات، خیریه 2، تصدق 3 زکات
صدمه: 1 آزار، آسیب، جراحت، خدشه، زیان، ضرر، گزند، لطمه، مضرت 2 برخورد، شتم، شوک 3 عیب، نقص
صدور: 1 اصدار، فرستادن 2 سینه‌ها & ادخال، ورود
صدوق: دوست، راستگو، صدیق، وفاخواه & کذوب
صدیق: راست، راست‌گو، صادق، صدوق & کاذب، کذوب
صدیق: دوست، غمگسار، مخلص، یار & بدخواه، دشمن
صراح: پاک، خالص، ناب & درد
صراحت: 1 روشنی، وضوح 2 بی‌پرده‌گویی، رک‌گویی، صریح‌گویی 3 خلوص & درپرده‌گویی، کنایه‌گویی
صراحتاً: بالصراحه، بی‌پرده، تصریحاً، رک، صریحاً، صریح & تلویحی، درلفافه
صراحی: بط، پیاله، پیمانه، تنگ، جام، ساتکین، شیشه، قدح، قرابه
صراط: راه، سبیل، طریق
صراف: درم‌گزین، سره‌گر، صیرفی، گوهرشناس، نقاد
صرافت: اندیشه، عقیده، فکر
صرام: پوست‌پیرا، چرمگر
صرصر: 1 باد، تندباد، سوزباد 2 جیرجیرک، زنجره 3 اسب
صرع: 1 حمله، غش 2 ازپای‌درآمدن
صرعی: حمله‌ای، غشی، مصروع
صرف: 1 سود، صرفه، نفع 2 خرج، مصرف، هزینه & زیان
صرف: بی‌آمیغ، بی‌غش، خالص، محض، ناب & غیرخالص
صرفاً: تنها، خالصاً، فقط، منحصراً
صرفنظر: 1 اغماض، چشم‌پوشی، گذشت 2 ندیده 3 ترک، واگذار 
صرفنظر کردن: اغماض، چشم‌پوشی، گذشتن 
صرفه: 1 بهره، سود، فایده، نفع 2 افزونی، برتری & زیان
صرفه‌جو: قانع، مقتصد & ولخرج
صرفه‌جویی: اقتصاد، پس‌انداز & ولخرجی
صره: 1 بدره، کیسه‌زر، همیان 2 بورس
صریح: 1 آشکار، بی‌پرده، رک، روشن، عیان، قطعی، گویا، واضح 2 رک‌گو 3 بالصراحه، صراحتاً & غیرصریح
صریحاً: آشکارا، بالصراحه، بی‌رودربایستی، رک، صراحتاً & تلویحاً
صریح‌اللهجه: بی‌پروا، راست، رک‌گو
صعب: بغرنج، دشخوار، دشوار، سخت، شاق، غامض، مشکل، معقد، مغلق & سهل
صعب‌الحصول: دشواریاب، دیریاب، صعب‌الوصول & سهل‌الحصول
صعب‌الوصول: دیریاب، سخت‌یاب، صعب‌الحصول & زودیاب، سهل‌الوصول
صعوبت: اشکال، دشخواری، دشواری، زحمت، سختی، عسرت، محنت & سهولت
صعود: ارتقا، اوج‌گیری، بالاروی، تصاعد، عروج & نزول
صغر: خردسالی، خردی، کم‌سالی، کوچکی، کودکی & کبر
صغیر: بچه، خرد، خردسال، کوچک، نابالغ، نوباوه & کبیر
صفا: 1 پاکی، پاکیزکی، طهارت، طهر، قدس، نظافت 2 خلوص، صفوت 3 آشتی، صلح 4 طراوت، لطافت، نزهت & تیرگی، کدورت
صف: خط، رج، رجه، رده، ردیف، رسته، طبقه، قطار، کلاس
صف‌آرایی: 1 رویارویی، صف‌بندی، مقابله 2 دسته‌بندی، گروه‌بندی
صف‌بندی: رویارویی، صف‌آرایی
صف‌شکن: 1 خطشکن 2 جنگاور، جنگجو، دلیر، رزمنده، سلحشور، شجاع، صفدر، مبارز
صفت: 1 نعت، وصف 2 چونی، چگونگی، کیفیت 3 خصلت، خو 3 سجیه، مختصه، ویژگی 4 عاطفه، غیرت 5 رفتار، کردار 6 لقب & موصوف
صفحه: 1 برگ، ورق، ورقه 2 چهره، صورت، وجه 3 رویه، سطح 4 دیسک
صفدر: باجرات، باشهامت، بهادر، خطشکن، دلیر، صف‌شکن، 
صفر: 1 پوچ، تهی، خالی، هیچ 2 زهره
صفرا: 1 تلخه، زرداب، سودا، لو 2 زرد، زردرنگ
صفوت: 1 برگزیدگی، نخبگی 2 باصفا، بی‌آمیغ، خالص، ناب & ناخالص
صفه: ایوان، تالار، سکو، شاه‌نشین، هشتی
صفی: 1 برگزیده، منتخب 2 بی‌آلایش، پاک، منزه
صفیر: 1 آواز، آوا، بانگ، سوت، صوت، فریاد 2 هتک
صلا: آوا، آواز، بانگ، صدا، صوت، ندا
صلابت: آسا، درشتی، سختی، شدت، صولت، عظمت، قوام، محکمی، مهابت، هیبت
صلابه: دار، صلیب
صلات: دعا، فریضه، نماز
صلاح: 1 صوابدید، مصلحت 2 خوبی، خیر، نیکی 3 آشتی، صلح 4 اهلیت، شایستگی & فساد
صلاح‌اندیش: خیرخواه، مصلح، مصلحت‌بین، مصلحت‌جو
صلاح‌اندیشی: خیرخواهی، مصلحت‌بینی، مصلحت‌جویی & بدخواهی
صلاحدید: مصلحت، مصلحت‌اندیشی، مصلحت‌بینی، مصلحت‌دید
صلاحیت: اهلیت، سزاواری، شایستگی، قابلیت، لیاقت
صلاحیت‌دار: اهل، درخور، ذیصلاح، سزاوار، شایسته، لایق & بی‌صلاحیت
صلب: 1 بردبار، شکیبا، صبور 2 بردارکشیدن، دارزدن & ناصبور
صلح: آرامش، آشتی، اصلاح، سازش، صفا، مصالحه & جنگ، دعوا، کشمکش، نزاع، نقار
صلحجو: آرامش‌طلب، آشتی‌خواه، آشتی‌طلب، سازشکار، سازشگر، سلیم، صلح‌طلب، صلح‌طلب، مسالمت‌جو، ملایم & ستیزه‌جو
صلحجویانه: آشتی‌جویانه، سازشکارانه، صلح‌طلبانه، مسالمت‌آمیز & ستنیزه‌جویانه
صلحجویی: آرامش، آشتی‌جویی، آشتی‌خواهی، سازشکاری، سازشگری، صلح‌طلبی، مسالمت، مسالمت‌جویی، مسالمت‌طلبی، ملایمت & جنگ‌طلبی، ستیزه‌خواهی
صلف: 1 تکبر، خودپسندی، خودخواهی 2 لاف‌زن، لافی، متصلف & تواضع، غیرخواهی
صلوات: درودها، دعاها، نمازها
صله: انعام، بخشش، پاداش، جایزه، خلعت
صلیب: چلیپا، خاج، دار
صماخ: پرده‌گوش، سوراخ‌گوش
صمت: خاموشی، خموشی، سکوت & گویایی 
صمد: بی‌نیاز، غنی & نیازمند
صمدانی: الهی، ربانی، ملکوتی، یزدانی
صمدیت: 1 بی‌نیازی، غنا 2 الوهیت، ربانیت
صمغ: انگم، رزین، سقز
صمیم: 1 خالص، محض 2 بی‌آلایش، پاک، صمیمی، ناب 2 میان، وسط & ناسره
صمیمانه: اخلاص‌آمیز، بااخلاص، صادقانه، قلباً، مخلصانه & غیرصمیمانه
صمیمی: بااخلاص، بامحبت، خالص، راستین، صمیم، مخلص، یکرنگ & دورو، غیرصمیمی
صمیمیت: ارادت، خلوص، دوستی، محبت، مودت، وداد، وفا، یکدلی، یکرنگی، یگانگی & دورنگی، دورویی
صناعت: پیشه، حرفه، صنعت، کار، هنر
صندوق: جعبه، محفظه
صندوقچه: جعبه، مجری، محفظه
صنع: آفرینش، ابداع، خلقت، ساخت، ساخته، صنعت
صنعت: تکنیک، حرفه، ساختن، صناعت، صنع، فن، هنر
صنعتکار: پیشه‌ور، صنعتگر
صنعتگر: استاد، پیشه‌ور، پیشه‌ور، تکنیسین، صانع، صنعت‌کار
صنف: 1 جنس، نوع 2 رسته، سنخ، طبقه، فرقه، قسم 3 پیشه، حرفه 4 دسته، رده، کلاس، گونه
صنم: 1 الهه، بت، شمن 2 دلبر، نگار
صنوبر: کاج، ناژ
صواب: 1 درستی، راست، راستی 2 درست، صحیح 3 سزاوار 4 بجا، معقول & خطا
صوابدید: پسند، تایید، خیر، صلاح، قبول، مصلحت‌دید
صوب: 1 آهنگ، راستا، سمت، سو، طرف، ناحیه 2 درست
صوت: آواز، آوا، بانگ، جار، صدا، صفیر، صلا، لحن، ندا
صور: بوق، شیپور، نفیر
صورت: 1 چهره، رخ، رخسار، روی، ریخت، سیما، قیافه، وجه، هیئت 2 فرم، لفظ 3 سیاهه، لیست 4 پرتره، تصویر، تمثال، شکل، نقش & معنی
صورت‌ساز: 1 صورت‌نویس 2 مصور، نقاش
صورتحساب: سیاهه، فاکتور
صورتخانه: نگارخانه، نگارستان
صورتگر: تصویرساز، تصویرگر، چهره‌نگار، رسام، مصور، نقاش، نگارگر
صورتگری: تصویرسازی، تصویرگری، چهره‌نگاری، نقاشی، نگارگری
صورت‌مجلس: استشهاد، صورت‌جلسه
صورت‌نگار: تصویرگر، رسام، صورت‌بند، نقاش، نقشبند، نگارگر، مصور
صوری: ظاهری، مجازی
صوف: پشم
صوفی: پشمینه‌پوش، درویش، سالک، عارف، متصوف
صوفیگری: 1 تصوف، درویشی، 2 پشمینه‌پوشی
صولت: 1 حشمت، سطوت 2 رعب، مهابت، هیبت 3 خشم، غضب، قهر 4 حمله 5 توانمندی، قدرت، نیرو
صوم: روزه، روزه‌داری
صومعه: بیعت، خانقاه، دیر، عبادتگاه، عبادتخانه، معبد
صومعه‌نشین: راهب، رهبان، زاهد، ، معتزل، معتکف
صهبا: باده، خمر، ساغر، شراب، مشروب، مل 
صیاد: شکارچی، شکاری، نخجیرزن، نخجیرساز، نخجیرگر
صیانت: حراست، حفظ، محافظت، نگهداری
صیت: آوازه، اشتهار، شهرت، معروفیت، ناموس
صیحه: بانگ، جیغ، شیهه، فریاد، فغان، ناله
صید: 1 شکار، طعمه، نخجیر 2 اقتناص & صیاد 
صیدگاه: شکارگاه، نخجیرگاه
صیرفی: صراف، عیارگیر
صیرورت: شدن
صیغه: 1 متعه، نکاح‌موقت 2 شکل، صورت، فرم، هیئت 3 خطبه
صیفی: تابستانه، تابستانی & شتوی
صیفی‌کاری: پالیز، فالیز، لته & شتوی‌کاری 
صیقل: پرداخت، جلا، روشنگر
صیقلی: 1 براق، جلادار 2 صاف، نرم
ضابط: 1 بایگان 2 پاسبان، پلیس، شحنه، شرطه 3 محصل، ممیز 4 مباشر 5 حاکم، والی
ضابطه: دستور، قاعده، قانون، معیار، هنجار & رابطه
ضارب: زننده & مضروب
ضال: 1 بیراه، گمراه، گمشده، گمگشته 2 کنار 3 عناب & هادی
ضامن: پایندان، پذرفتار، کفیل، متعهد
ضایع: باطل، بی‌فایده، بیهوده، سقط، تباه، تلف، خراب، فاسد، مخروب، نفله، هدر، هرز & آباد
ضایع‌سازی: تباه‌سازی، تضییع، حیف‌ومیل، نفله‌سازی، هدر
ضباط: 1 بایگان، ثبات 2 ضابط
ضبط: 1 تصرف، توقیف 2 آرشیو، بایگانی 3 ثبت، درج، مندرج 4 حبس 5 حفظ، نگهداری
ضجر: 1 بی‌آرام، بی‌قرار 3 تنگدل، غمگین، مغموم 2 نالش، ناله
ضجرت:، اندوه، تنگدلی، کدورت، ملال، ملالت 2 اشمئزاز، بیزاری
ضجور: 1 اندوهمند، دلتنگ، مضطرب 2 خشمگین، خشمناک، غضبناک 3 بیزار، مشمئز
ضجه: زاری، زوزه، شیون، غوغا، فریاد، فغان، ناله، ندبه
ضجیع: هم‌بستر، همخوابه
ضخامت: 1 درشتی، ستبرا، ستبری، قطر، کلفتی 2 چاقی، فربهی
ضخیم: تناور، خشن، درشت، دفزک، زبر، ستبر، قطور، کلفت، گند & باریک، لطیف
ضد: 1 خلاف، عکس، مباین، مخالف، مغایر، نقیض، وارونه 2 ناجور، ناسازگار 3 خصم، دشمن، عدو & موافق
ضدیت: 1 اختلاف، تضاد، تناقض، مباینت، مخالفت، مغایرت 2 خصومت، دشمنی، عناد، معاندت، ناسازگاری، نقاضت & موافقت، مرافقت
ضدعفونی: ایمن‌سازی، عفونت‌زدایی، گندزدایی، میکرب‌زدایی
ضراء: 1 بدبختی، تنگدستی، سختی، شدت، عسرت، فلاکت، نکبت 2 آسیب، صدمه، گزند 3 غلا، قحط
ضرابخانه: دارالضرب
ضرب: 1 زدن، شکنجه، ضربت، کوب، کوفتن 2 جرح، زخم 3 تنبک 4 تالی، شبیه، مانند، مثل، همتا 5 صنف، قسم، گونه، نوع 6 چوله 7 عجز 8 قرینه
ضرب‌الاجل: فرجه، فرصت، مهلت
ضربان: تپش، زدن
ضربت: زخم، زدن، ضرب، ضربه، کتک، کوفت، نواخت
ضربه: 1 زدن، شوک، ضربت 2 آسیب 3 قرعه
ضرر: آسیب، اضرار، تغابن، خسارت، خسران، زیان، زیانمندی، صدمه، غبن، گزند، لطمه & نفع
ضرع: 1 پستان 2 زاری، لابه، ندبه 3 خواری، حقارت 4 تحقیر
ضرغام: 1 اسد، شیر، صفدر، ضیغم 2 بهادر، بی‌باک، دلاور، شجاع
ضرور: بایسته، دربایست، لازم، واجب & غیرضرور، غیرواجب
ضرورت: 1 احتیاج، اقتضا، حاجت، لزوم، ناچاری، نیاز، وجوب، هرآینگی 2 اجبار، الزام
ضروری: 1 الزامی، بایسته، فرض، لازم، واجب 2 ناچار، ناگزیر، 3 توالت، دستشویی & غیرضروری
ضریح: آرامگاه، تربت، حرم، خاکجا، قبر، گور، مدفن، مرقد، مزار، مقبره
ضریر: 1 اعمی، کور، نابینا 2 لاغر، ناتوان، نحیف، نزار، & بینا
ضعف: بی‌بنیگی، بی‌حالی، بی‌زوری، بی‌قوتی، درماندگی، زبونی، سستی، غش، فتور، ناتوانی، نقاهت، وهن & قدرت، قوت
ضعیف: بی‌حال، بی‌قدرت، خفیف، راجل، زار، زبون، سست، عاجز، فرسوده، قاصر، کم‌زور، لاغر، ناتوان، نحیف، نزار & قوی
ضعیف‌العقل: بی‌تدبیر، بی‌تمیز، خفیف‌العقل، ساده‌دل، ساده‌لوح، کانا
ضعیف‌النفس: بی‌اراده، بیچاره، حقیر، زبون، سست‌اراده، سست‌بنیاد، ناتوان & بااراده
ضلال: انحراف، گمراهی & هدی
ضلالت: انحراف، بغی، گمراهی، گمشدگی & صلاح، هدایت
ضلع: 1 بر، پهلو، جانب، کنار، ور 2 دنده
ضماد: بریزه، پماد، مرهم
ضمار: پنهان، مختفی، مخفی، مستور، ناپیدا، نهان، نهفته & آشکار، پیدا
ضمان: پیمان، تعهد، ذمه‌دار، ضمانت، عهد، عهده‌گیر، کفالت، وعده
ضمانت: پایندانی، پذرفتاری، تضمین، تعهد، تقبل، ضمان، کفالت، گروی، وثیقه
ضمایم: پیوست‌ها، متعلقات، ملحقات
ضمن: 1 اثنا، حین، خلال، طی 2 بین، داخل، درون، میان
ضمناً: اشارتاً، اشاری، بعلاوه، درضمن & تلویحاً
ضمیر: اندرون، اندیشه، باطن، حال، خاطر، دل، ذهن، نهاد، نیت، وجدان
ضمیمه: الحاق، پیوست، تکمله، تلوا، فرعی، ملحق
ضیا: پرتو، روشنایی، روشنی، ضوء، نور & تاریکی
ضیاع: 1 املاک، اموال، دارایی 2 خواسته‌ها 3 کالا، متاع
ضیافت: بزم، پذیرایی، جشن، مهمانی، میهمانی، ولیمه
ضیغم: اسد، حیدر، شیر، غضنفر
ضیف: مدعو، میهمان & میزبان
ضیق: تنگ، تنگنا، تنگی، کم‌وسعت، مضیقه، سختی & وسیع
ضیمران: ریحان، سبزه، سبزی، گیاه
طابع : 1   چاپچی، چاپ‌کننده، طبع‌کننده 2 مهرزن 3 خاتم، مهر، انگشتری 4 سرشت، سجیه، خو 
طاحن : 1 آسیا، آسیاب بادی، طاحونه، 2 آسیابان، آردکننده 3 گاوخرمن‌کوب 
طارق : 1 شب‌رو، 2 دزد 3 غافلگیر 4 ستاره صبح
طارم : 1 تارم 2 محجر 3 خانه‌چوبین، کلبه 4 داربست، داربند 5 آسمان، سپهر، فلک 6 خیمه، خرگاه 7 ایوان 
طارمی : 1 نرده 2 دست‌انداز 
طاری : 1 آینده 2 عارض، عارضی & ذاتی 3 گزنده، گذرا، غیرمقیم & متوطن 4 روان، جاری، 5 مسافر
طاری شدن : 1 شایع شدن، منتشر شدن 2 عارض شدن 
طاس :اسم 1 بی‌مو، کچل & مودار، زلف‌دار 2 تشت، طشت 3 کعب، نرد 4 پیاله، پیمانه، ساغر، قدح 5 تاس، کاسه 6 لگن
طاس‌بین : رمال، فال‌گیر، غیب‌گو 
طاس‌گردان : طاس‌گیر، رمال 
طاسی : 1 کچلی 2 ریزش مو
طاعات : عبادات، عبادت‌ها، نیایش‌ها، بندگی‌ها 
طاعت‌پیشه : 1 طاعت‌ور، مطیع، فرمان‌بردار، 2 عابد، عبادت‌پیشه، عبادت‌کار، زاهد، عبادتگر، طاعت‌گزار 
طاعت : 1   عبادت، نیایش 2 اطاعت، انقیاد، بندگی، پیروی، فرمانبرداری & سرپیچی، سرکشی، نافرمانی 3 فرمانبرداری کردن، اطاعت کردن، عبادت کردن 
طاعت کردن : 1 فرمان‌برداری کردن، اطاعت کردن 2 نیایش کردن 
طاعت‌گزار :اسم 1 عبادت‌کار، نیایشگر 2 طاعت‌دار 
طاعن :صفت 1 سرزنشگر، طعنه‌زن، عیب‌جو، ملامتگر 2 نیزه‌انداز 
طاعون‌زده : مبتلا به طاعون، طاعونی 
طاغوت :اسم 1   بت، شمن، صنم 2 بیدادگر، جبار، ستمگر 3 سرکش، عاصی، گردنکش 4 جادوگر، ساحر 5 مارد
طاغوتی : 1 سرکش، متعدی، بیدادگر، ستمگر، ظالم & دادگر، عادل 2 سرکش، مستکبر & مستضعف 3 استکبار 4 سلطنت‌طلب 5 اشرافی، پرتحمل، پرزرق وبرق
طاغی : 1 سرکش، طغیانگر، عاصی، عصیانگر، متجاسر، متمرد، مخالف، ناجم، نافرمان & رام، طایع 2 متکبر 
طاغی شدن : نافرمان شدن، سرکش شدن، گردن‌کش شدن، عاصی گشتن
طافح : 1 بیخود، شراب‌خواره، مدهوش، مست، سیاه‌مست، کچول 2 شراب‌باره، دائم‌الخمر 
طاق افتادن : 1 جدا گشتن، دور شدن 2 بی‌همتا بودن، بی‌همال بودن، بی‌مانند بودن 
طاق‌باز : به پشت خوابیده، به پشت‌دراز کشیده، ستان، طاق‌واز & دمر
طاق بستن : طاق زدن
طاق‌پوش : سقف مقوس، سقف‌طاقی & تیرپوش، سقف مسطح
طاقت آوردن : برخود هموار کردن، تحمل کردن، یارستن، تاب آوردن، تحمل کردن، برتابیدن، برتافتن & از کوره در رفتن، برنتافتن 
طاقت : 1 تاب، تحمل، توان، توانایی، صبر، بردباری، وسع، یارا 2 رمق، مقاومت، نا 3 زور، قدرت، نیرو 
طاقت داشتن : 1 تحمل‌داشتن، تاب آوردن، بردبار بودن 2 مقاوم بودن 
طاقت‌زدا : توان‌زدا، توان‌سوز، تحمل‌گداز، توان‌فرسا، شاق، طاقت‌شکن، طاقت‌گداز، طاقت‌سوز & توان بخش
طاقت‌سوز :تحمل‌گداز، توان‌فرسا، شاق، شکیب‌سوز، صبرسوز، طاقت‌زدا، طاقت‌شکن، طاقت‌فرسا، طاقت‌گداز 
طاقت‌شکن : طاقت‌زدا، توان‌سوز، توان‌فرسا، طاقت‌گداز، تحمل‌سوز، شاق، توان‌زدا، طاقت‌گداز 
طاقت‌فرسا : تحمل‌گداز، توان‌سوز، توان‌فرسا، شاق، صبرسوز، طاقت‌زدا، طاقت‌شکن، کمرشکن، غیر قابل تحمل، تحمل‌ناکردنی
طاقچه بالا گذاشتن :تکبر ورزیدن، افاده داشتن، افاده کردن، متکبربودن، مغرور شدن 
طاقچه : پرواره، رف، طاق
طاق :اسم 1 درگاه، سقف 2 رف، طاقچه 3 رواق 4 آسمان، فلک، سپهر 5 ایوان 6 انحنا، خمیدگی، قوس، وتر 7 تاق، تک، تنها، فرد، یگانه، یکتا & جفت 8 ردا، طیلسان 9 تا، لنگه 1 0 تاک، رز، مو، 1 1 زیتون 12 تا، دست، طاقه 
طاقدیس : 1 طاق‌مانند، طاقی‌شکل 2 ایوان، 3 چین‌خوردگی (زمین) 
طاق شدن : 1 تنها شدن، تک‌شدن 2 جدا شدن 3 مهجور گشتن 4 یگانه‌شدن، بی‌همتا گشتن 
طاق‌نما : 1 ایوان 2 نمای‌طاقی، نمای طاقدار 
طاق‌وجفت : گوناگون، گونه‌گون، جورواجور
طاق‌وطرم : 1 کروفر، طمطراق، فروشکوه، طاق‌وطرنب، شکوه‌وجلال، طاق وطارم 2 خودنمایی، تظاهر
طاقه : 1 تا 2 تار، لا 3 توپ 4 دست 
طالب :اسم 1   جوینده & مطلوب 2 خواهنده، خواهان، خواستار، مایل 3 محصل، تلمیذ، طلبه & استاد 4 سالک & پیر، مرید، مرشد 
طالب شدن : مایل گشتن، خواستار شدن، خواهان گشتن، طلب کردن 
طالح : 1 بدکار، تبهکار، فاسد، مخبط، بدعمل، بدکردار 2 ولگرد، بی‌سامان & صالح
طالع :صفت 1 اختر، اقبال، بخت، دولت، شانس، فال، هور & ادبار 2 نصیب، قسمت، سرنوشت 3 برآینده، & افول‌کننده، آفل، طلوع‌کننده، شارق 
طالع‌بین :رمال، غیب‌گو، فال‌بین، فالگیر
طالع‌بینی :رمالی، غیب‌گویی، فال‌بینی، فالگیری
طالع شدن : طلوع کردن، دمیدن، برآمدن، & غروب کردن، افول کردن 
طالع‌مند : نیک‌بخت، خوش‌اقبال، خوش‌شانس، بخت‌یار، نیک‌اختر، خوش‌بخت، پیشانی‌سفید، طالع‌ور، & بی‌طالع، بدبخت، بداقبال
طامات : 1   شطح، کفرگویی، کفریات 2 پریشان‌گویی، سخنان ادعاآمیز 3 گزافه، اراجیف، گفتار بیهوده 4 حادثه عظیم 5 بلایا، سوانح 
طامح : 1 سرکش، نافرمان 2 چشم‌چران
طامع : 1 امیدوار، چشم‌به‌راه 2 آزمند، حریص، طمعکار، طمع ورز & قانع، خشنود، قناعت‌پیشه
طامه : 1 امر عظیم، حادثه عظیم، بلای عظیم، حادثه بزرگ 2 رستاخیز، روزقیامت، محشر 3 داهیه، مصیبت، بلای سخت 
طاووس‌وار :قید 1 طاووس‌وش، طاووس‌فش، طاووس‌رفتار 2 خرامان، نازخرام 3 متکبرانه 4 جلوه‌گرانه 
طاووسی : 1 مربوط به طاووس 2 به رنگ طاووس، سبز براق مایل به بنفش، مطوس 
طاهر : 1 پاک، پاکیزه، تمیز، طیب، منقح، مهذب، نظیف 2 پاکدامن & پلشت، پلید، ناپاک، نجس 3 بی‌گناه، معصوم 
طاهر شدن : 1 پاک شدن، پاکیزه شدن، تمیز شدن، نظیف شدن & نجس‌شدن، کثیف شدن، ناپاک شدن، 2 طیب شدن 3 بری از گناه شدن 
طاهر کردن : آب کشیدن، پاک کردن، تطهیر کردن & نجس کردن
طاهره :پاکدامن، عفیفه، محصنه، مطهره
طایر، طائر : 1 پرنده، طیر، مرغ 2 پروازکننده 3 تایر، چرخ وسائط نقلیه & تیوپ، تویی
طایف، طائف :اسم 1 طواف‌کننده، طواف‌گر 2 شبگرد، عسس، میرشب 
طایفگی : قبیله‌ای، فامیلی 
طایفه : آل، اعقاب، امت، ایل، تیره، جماعت، جنس، خاندان، خانواده، دسته، دودمان، سلسله، عشیره، قبیله، قوم، گروه، ملت
طایفه‌دار : 1 فامیل‌دار، خانواده‌دار، 2 فامیل‌دوست، خانواده‌دوست
طایل :صفت 1 فراخی، وسعت، فزونی 2 توانایی، قدرت 3 تحول، دارایی، توانگری، غنا 4 سود، فایده، نفع، منفعت، بهره 5 وسیع، گسترده 6 بسیار، زیاد، وافر، فراوان 
طبابت : 1 پزشکی، طب، درمانگری 2 علم پزشکی، علم طب 
طبابت کردن : پزشک‌بودن، درمانگری کردن 
طباخ : آشپز، خوالیگر، خورشگر، سفره‌چی، پزنده
طباخی :آشپزی، خوراک‌پزی، خوالگیری، خورشگری
طباخی کردن : آشپزی کردن، خوراک پختن، غذا پختن، طبخ کردن
طباع : سرشت‌ها، طبع‌ها، سجایا
طباعی : ذاتی، فطری & عارضی، اکتسابی 
طبال :دهل‌زن، طبل‌زن، طبل‌نواز
طبایع : 1 طبیعت‌ها، سرشت‌ها، نهادها 2 سجایا، خوی‌ها 3 مزاج‌ها، طبع‌ها 4 طبع، قریحه 5 چهار عنصر 
طب : 1 پزشکی، طبابت 2 علم‌الابدان، حرفه پزشکی 3 درمان، معالجه 4 درمان‌شناسی 5 درمان کردن، معالجه کردن، درمانگری کردن، شفا دادن 
طبخ : 1 پختن، پخته کردن 2 پخت، پز، آشپزی 
طبخ دادن : 1 حرارت دادن، گرم کردن 2 پختن 
طبخ کردن : 1 پختن، پخت کردن 2 آشپزی کردن، غذا پختن 
طبرخون : بیدسرخ، عناب 
طبرزد :صفت 1 نبات سرخ 2 قند سوخته 3 نوعی خرما 4 بسیار شیرین، شهدآمیز 
طبر : شمشاد
طبری : 1 مازندرانی 2 منسوب‌به طبرستان 
طبع‌آزمایی : آزمایش، آزمون (قریحه شاعری)، ذوق‌آزمایی 
طبعطبع‌پرست : هوی‌پرست، نفس‌پرست، هوس‌باز، هوس‌ران 
طبع‌پرستی : هوی‌پرستی، نفس‌پرستی، تبعیت از نفس، هوس‌رانی 
طبع : 1 چاپ، نشر 2 خو، سرشت، شیمه، منش، نهاد 3 ذوق، قریحه، شاعری 4 تمایل، گرایش، رغبت، میل 5 قریحه، استعداد 6 طبیعت، مزاج 7 ذائقه 8 رغبت، میل 9 هریک از چهار عنصر اصلی 01 هریک از چهارخلط اصلی، اخلاط چهارگانه 11 سلیقه، پسند، 
طبع کردن : چاپ کردن، به‌چاپ رساندن، چاپ زدن
طبع‌نواز : دل‌خواه، خوش‌آیند، دل‌پذیر، مطبوع
طبقات : 1 اشکوبه‌ها، طبقه‌ها، مرتبه‌ها 2 درجه‌ها، پایه‌ها، مراتب 3 گروه‌ها، جماعات 4 ترجمان احوال (دانشمندان) 
طبق :حرف برابر، حسب، مطابق، موافق، موجب، وفق
طبق‌بند : بندزن، چینی‌بندزن 
طبق زدن : هم‌جنس بازی کردن، سحق، مساحقه کردن (زنان)
طبق‌زن : هم‌جنس باز (زن)، سحاقه، سعتری 
طبق : 1 سینی، سینی گرد بزرگ 2 برگ، ورق 3 تا، لنگه، لنگه در 4 گروه، فوج، جماعت 5 اندام تناسلی زن 
طبقه : 1   اشکوبه، اشکوب، خن 2 رده، زمره، صف، کلاس، گونه 3 رسته، سنخ، صنف، فرقه، گروه 4 پوسته، چینه، قشر، لایه 5 مرتبت، مرتبه، پایه، درجه 6 دستگاه(موسیقی)
طبقه‌بندی : 1 دسته‌بندی، رده‌بندی، کلاسمان، کلاسه، گروه‌بندی 2 طبقه‌سازی 
طبقه‌بندی کردن :دسته‌بندی کردن، رده‌بندی کردن، کلاسه کردن، گرده‌بندی کردن 
طبل‌خوار : پرخور، شکم‌باره، شکم‌خواره، شکمو، مفت‌خور
طبل :دمامه، دهل، کوس، نقاره
طبل زدن : طبل نواختن، دهل‌زدن، کوس زدن، نقاره زدن، طبل فروکوفتن، طبل‌کوبیدن 
طبلک : طبل کوچک، تنبک، دمبک 
طبله : 1   بویدان، جونه 2 حقه، درج، صندوقچه 3 طبق 4 طبل، طبلک 5 شکم‌بارگی، برآمدگی 7 اندود ورآمده، اندودجداشده از دیوار یا سقف 
طبیب : 1 پزشک، حکیم، دکتر 2 درمانگر 3 طبیعت‌شناس & بیمار
طبی : 1 بهداشتی 2 مربوط به‌طب 
طبیخ : مطبوخ & حاضری
طبیعت :  1 آفرینش، اصل، حالت، خاصه، خلق، خلقت، خمیره، خوی، ذات، سرشت، طبع، عادت، غریزه، فطرت، مزاج، منش، نهاد 2 جهان، عالم، دنیا 3 روزگار، دهر 
طبیعتطبیعت‌گرا :صفت ناتورالیست 
طبیعت‌گرایانه :ناتورالیستی 
طبیعت‌گرایی : ناتورالیسم 
طبیعیات : 1 علوم طبیعی 2 فطری، غریزی 
طبیعی :اسم 1 اصلی، جبلی، ذاتی، فطری، نهادین 2 اصیل، بکر، دست‌نخورده 3 آفریده، مخلوق & مصنوعی، ساختگی 4 مربوطبه طبیعت 5 معمولی، عادی 6 طبیعی‌دان 
طپانچه : 1   اسلحه کمری، پارابلوم، تپانچه، پیستوله، هفت‌تیر 2 سیلی، لطمه 3 سیلی زدن 4 لطمه زدن 
طحال : اسپرز، سپرز
طراح : 1 طرح‌ریز، 2 مدل‌ساز، 3 نقشه‌کش، 4 نگارگر، نقاش 5 طرح‌کننده، سئوال‌ساز 6 برنامه‌ریز 
طراحی : 1 طرح‌ریزی، مدل‌سازی، نقشه‌کشی، نگارگری 2 برنامه‌ریزی 
طراحی کردن : نقشه‌کشیدن، طرح‌ریزی کردن، طرح ریختن
طراد : 1 نیزه کوتاه 2 حمله، هجوم، یورش، تک 
طراده : 1 زورق، قایق 2 کشتی‌تندرو 3 رایت، درفش، پرچم، علم 
طرار :صفت 1 جیب‌بر، دزد، راهزن، سارق، تردست، شبرو، عیار، غارتگر، گردنه‌بند 2 دلربا، زیبا 3 زیرک، مکار
طراری :راه‌زنی، سرقت، شب‌روی، عیاری 
طراری کردن : 1 حقه‌بازی کردن، حیله‌گری کردن، مکاری کردن 2 گربزی کردن، فریب‌کاری کردن، زیرکی کردن 
طراز : 1   پیرامون، حاشیه، سجاف، عطف، فراویز، یراق 2 راه، روش، طرز، قاعده، قانون، نمط 3 کارگاه دیبابافی، 4 زینت، نقش‌ونگار 5 ردیف، طبقه، مرتبه 6 گونه، نوع، قسم 7 تنظیم، تراز 8 تار، رشته 
طراز :صفت 1 تراز 2 مسطح، میزان، هم‌سطح 3 ردیف، مرتبه 4 حد، اندازه 5 حاشیه، یراق 
طرازی : موزون، کشیده، بلند 
طراوت : تازگی، تری، جدت، خرمی، شادابی، غضاضت، نداوت، نزهت & پژمردگی
طرایف، طرائف : 1 طرفه، نوادر، شگفتی‌ها 2 تازه‌ها، بدایع 
طرب‌انگیز :شادی‌افزا، شادی‌زا، طرب‌آور، طربناک، مسرت‌انگیز، مسرت‌زا، نشاطآور، نشاطانگیز، طرب‌خیز & غم‌انگیز 
طرب‌خانه : طرب‌سرا، عشرتکده، عشرت‌خانه، طرب‌آباد 
طرب : خوشی، رامش، سرور، شادمانی، شادی، عشرت، عیش، نشاط & اندوه، غم 
طرب‌سرا : طربستان، عشرتکده، طرب‌خانه، عشرتگاه، طرب‌آشیان، طرب‌آباد، طربگاه 
طربناک : پرنشاط، سرورانگیز، شادمان، سروربخش، طرب‌انگیز، مسرت‌بار، مسرت‌بخش، بانشاط، نشاطآور، نشاطانگیز & غمناک
طربناک شدن : 1 بانشاط شدن، شادمان گشتن، خوش‌حال شدن 2 شادی‌آفرین شدن، نشاطافزا شدن 
طرح : 1 الگو، مدل 2 انگار، نگاره 3 گرده 4 نقاشی، نقش، نقشه 5 نمودار 6 شکل، تصویر 7 زمینه، قالب 8 پروژه 9 پیشنهاد 01 برنامه 11 کشیدن، نقاشی کردن 21 مطرح کردن، ارائه کردن، ارائه دادن 
طرح انداختن : ایجاد کردن، به وجود آوردن، خلق کردن، ساختن، ترتیب‌دادن، سامان دادن 
طرح دادن : برنامه دادن، پیشنهاد دادن، پروژه نوشتن 
طرح ریختن : نقشه کشیدن، برنامه‌ریزی کردن، برنامه نوشتن
طرح‌ریز :پی‌ریز، طراح، گرده‌ریز، نقشه‌ریز
طرح‌ریزی : پی‌ریزی، طراحی، نقشه‌ریزی
طرح شدن : 1 مطرح شدن، بیان شدن، بررسی شدن 2 آماده شدن، فراهم‌شدن 
طرح کردن : 1 پیشنهاد کردن، مطرح کردن 2 بیان کردن، به میان‌کشیدن 3 فراهم کردن، آماده کردن 4 ترتیب‌دادن، نقشه کشیدن، برنامه‌ریزی کردن 5 دورانداختن، برانداختن 
طرد : 1 اخراج، تبعید، نفی بلد، 2 رد، نفی، 3 وازده 4 دک کردن، دور کردن، راندن، تاراندن 
طرد شدن : 1 مطرود گشتن، رانده شدن 2 تبعید شدن، نفی بلد شدن 3 حذف شدن، کنار گذاشته شدن 
طرد کردن : 1 مطرود کردن، دور کردن، از خود راندن 2 تبعید کردن، نفی‌بلد کردن 3 کنار گذاشتن 
طرز : 1   راه، روش، سان، شیوه، طریق، طریقه، طرد، منوال، نمط، نهج 2 شکل، وضع، هیات 3 گونه، نوع 4 قاعده، قانون، آیین 5 اسلوب، سبک، سیاق 
طرف بربستن : سود بردن، نفع یافتن، نتیجه‌گرفتن، بهره بردن، طرف بستن، استفاده کردن 
طرف بستن : 1 بهره بردن، سود بردن، برخوردار شدن، بهره‌ور شدن، بهره‌مندشدن، طرف بربستن، طرف یافتن 2 متنعم‌شدن، به نوا رسیدن 
طرف : 1   جانب، جهت، حاشیه، سمت، سو، صوب، عرض، قبل، کران، کرانه، کنار، ناحیه 2 حریف، معارض 3 فلانی 4 مخاطب 5 حدود، حوالی 6 گاه، وقت، هنگام 7 مورد، محل 8 منطقه، شهر 9 سرحد، مرز 01 رو، سطح، ور 
طرف : 1 چشم 2 گوشه‌چشم 3 مژه 4 نیم‌نگاه 5 انتها، کناره، پایان، منتها 6 بهره، سود، نفع، نتیجه 7 گوشه چشم 8 لحظه، آن، لمحه 9 جانب، سو، جهت 
طرف‌دار، طرفدار :صفت پیرو، تابع، حامی، طرف‌گیر، دوستدار، شاعی، هواخواه، هوادار، یار & مخالف
طرف‌داری، طرفداری :پشتیبانی، جانب‌داری، حمایت، طرف‌گیری، هواخواهی، هواداری & مخالفت
طرف : 1 کرانه، کناره 2 جانب، سو، سمت، طرف 3 اقلیم، ناحیه، منطقه
طرفگی : 1 شگفت‌آفرینی 2 بداعت، تازگی 
طرفه : 1 بدیع، بکر، تازه، نو 2 شاذ، شگفت، عجیب، کم‌نظیر، کمیاب، نادر 3 شوخ، ظریف 4 بازیگر، چشم‌بند، مشعبد 5 حقه‌باز، نیرنگ‌یاز 6 نیک، نیکو 7 زیبا، دلنشین، خوش‌آیند 8 نکته ظریف، لطیفه، سخن‌نغز
طرفه‌العین : لمحه، لحظه، یک چشم به هم زدن، آن 
طرفیت : 1 مواجه شدن، مقابل گردیدن 2 رویارویی 3 دشمنی، عداوت 4 کشمکش 
طرفین : دوطرف، دوجانب، دوسوی & وسطین 
طرق : 1 راهها، جاده‌ها 2 شیوه‌ها، روش‌ها، طریق‌ها، متدها، نحوه‌ها 
طرقه :توکا، چکاوک، جل
طرلان : شاه‌باز، شهباز
طره : 1 تاب، زلف، کاکل، گیسو، گیس 2 کرانه، حاشیه، کناره، گوشه 3 کنگره 4 باران‌گیر 5 جبهه، ناصیه 6 تازیانه، 7 تارهای حاشیه دستار و جامه 
طری : 1 تازه، جدید، نو 2 باطراوت، تروتازه 
طریف : نو، تازه، غریب، نادر، شگفت
طریفه : 1 تازه، نو، بدیع 2 نادر، شگفت، غریب 3 نغز، نیکو، شیرین(کلام، سخن) 
طریقت : 1   راه، روش، سلک، شرع 2 عرفان، تصوف 3 آیین، شریعت، کیش، مرام، مذهب، مسلک، نحله & حقیقت 4 فرقه، طریقه (متصوفه) 5 سلوک 6 تزکیه‌باطن & شریعت 
طریقت‌شناس :اسم عارف، سالک، متاله 
طریق : 1 جاده، راه، سبیل، سلک، صراط، گذرگاه، ممر، معبر 2 روش، طور، گونه، متد، منوال، نحو، وجه 3 مذهب، مسلک، نحله 4 پیشه، حرفه، کار 5 عادت، خو 6 راه، نغمه، سرود 7 سبک، طرز 8 قاعده، قانون، هنجار 
طریقه : 1 اسلوب، راه، روال، روش، روند، سیاق، شق، شیوه، طرز، طریق، طور، نمط، وجه، وسیله، وضع 2 رسم، قاعده، قانون 3 آیین، سنت، کیش، مذهب، مسلک 4 خو، رفتار، سیرت، عادت
طعام :خوراکی، خوراک، خوردنی، خورش، شیلان، غذا، قوت، مائده، نان & آب، نوشیدنی، شراب
طعام دادن : غذا دادن، خوراک دادن، تغذیه کردن، اطعام کردن
طعم : 1 چاشنی، مزه 2 چشایی، چشش، 3 ذائقه، مذاق، 
طعمه‌خوار :صفت 1 غذاخور 2 جیره‌خوار 1 & جیره‌ده 2 روزی‌رسان، رزق‌ده، رزاق 
طعمه : 1 خوراک، غذا، نواله، خوردنی، رزق، روزی 2 صید 3 خوراک‌جانور 
طعمه دادن : طعام دادن، خوراک دادن، غذا دادن 
طعن‌آمیز :سرزنش‌آلود، سرزنش‌بار، شماتت‌آمیز، شماتت‌بار، طعنه‌آمیز، طعن‌آلود، ملامت‌آمیز، ملامت‌بار & ستایش‌آمیز
طعن : 1 زخم‌زبان، سرزنش، طعنه، عیب‌جویی، کنایه، گوشه، ملامت 2 عیب گفتن، سرزنش کردن، کنایه زدن 3 نیزه زدن 4 نیزه‌زنی 
طعن کردن : سرزنش کردن، عیب کردن، شماتت کردن، بد گفتن، ملامت کردن & ستایش کردن، ستودن
طعنه‌آمیز :سرزنش‌آمیز، طعن‌آمیز، ملامت‌آلود، ملامت‌آمیز، ملامت‌بار، نیش‌آلود
طعنه : 1 بدگویی، سرزنش، شماتت، طعن، لوم، ملامت، نیش و کنایه 2 سرزنش کردن 3 نیزه‌زنی، ضربت‌نیزه 
طعنه زدن : ملامت کردن، سرزنش کردن، کنایه زدن، زخم زبان زدن، نیش‌وکنایه زدن، شماتت کردن & تحسین کردن، ستایش کردن 
طعنه‌زنان : سرزنش‌کنان، ملامت‌کنان، نیش‌وکنایه‌زنان 
طعنه‌زن : ملامتگر، سرزنشگر، سرزنش کننده & ستایشگر، ستانیده، مداح
طغرا : 1 فرمان، منشور، حکم 2 نشان صدوراحکام و فرامین 3 خطی تزیینی 4 نشان، علامت، مهر 5 واحد (سند، نامه)
طغرایی : طغرانویس، طغراکش 
طغیان : 1   تمرد، خودسری، سرکشی، سرپیچی، عصیان، طغیانگری، گردنکشی، مخالفت، نافرمانی، یاغیگری & انقیاد، فرمانبرداری 2 انقلاب، بلوا، شورش 3 نافرمانی کردن، از حد خود تجاوز کردن 
طغیان کردن : 1 سرکشی کردن، عصیان ورزیدن، گردن‌کشی کردن، نافرمانی کردن، یاغی شدن، طاغی شدن، شورش کردن 2 بالا آمدن (سطح آب رودخانه)، سرریز کردن 
طغیانگر : بلواچی، شورشی، عصیانگر، طاغی، عاصی، گردن‌کش، متمرد، یاغی & رام، مطیع
طفره‌آمیز : مسامحه‌آمیز، تعلل‌گونه 
طفره : 1   اهمال، تاخیر، تعلل، سستی، گریز، مسامحه 2 برجستن، پریدن، جستن 3 پرش، جست
طفره داشتن : اهمال ورزیدن، تعلل کردن، مسامحه کردن، سستی کردن، پابه‌پا کردن، کوتاهی کردن، خودداری کردن، بهانه‌آوردن
طفره رفتن : طفره زدن، تعلل کردن، سردواندن، اهمال‌کاری کردن، در رفتن، سستی کردن & اقدام کردن، عمل کردن، دست‌یازیدن
طفلانه :قید بچگانه، کودکانه 
طفل :اسم بچه، خردسال، غلام، کودک، نوزاد، نوباوه، نوجوان & بالغ، بزرگسال
طفولیت : بچگی، صباوت، طفلی، کودکی، نوباوگی، نوجوانی، خردسالی & کهولت، کلان‌سالی 
طفیل :صفت 1 همراه 2 انگل 3 وابسته 4 مهمان ناخوانده
طفیلی :اسم 1 انگل، میکرب، پارازیت 2 طفیل، مهمان‌ناخوانده 3 سربار، مفت‌خور، 4 وابسته
طلاب : 1 طلبه‌ها 2 طالبان، خواهندگان، خواستاران 
طلا : 1 ذهب، زخرف، زر، عسجد & سیم، فضه، نقره 2 شی کم‌یاب، شخص‌بسیارارزشمند 3 شراب، می پخته
طلاساز : 1 زرگر 2 کیمیاگر 
طلاق : 1 بیزاری، جدایی، متارکه 2 رهایی & ازدواج، نکاح، وصلت
طلاقت : 1 روانی، زبان‌آوری، فصاحت، گشاده‌زبانی 2 گشاده‌رویی، بشاشت، خوش‌رویی
طلاق دادن : متارکه کردن، طلاق گفتن & ازدواج کردن
طلاق گرفتن : 1 جدا شدن، مطلقه شدن & 1 طلاق دادن 2 ازدواج کردن 2 فسخ عقد کردن (از سوی زن) & عقد بستن، عقد کردن 
طلاق گفتن : 1 طلاق دادن، متارکه کردن 2 ترک کردن، رها کردن، پشت پازدن 
طلاکار : زرکوب، زراندود
طلاکاری :تذهیب، زراندودی، زرکاری & نقره‌کاری 
طلاکوب : زرکوب 
طلاکوبی : زرکوبی، طلاکاری & نقره‌کاری 
طلال : 1 بارانهای ریز، نم‌بارش 2 خرابه، ویرانه 
طلایع : طلیعه‌ها، پیش‌روان، لشکر، طلایه‌داران، پیش‌قراولان، پیش‌تازان، جلوداران، مقدمه لشکر 
طلایه :پیش‌قراول، جلودار، طلیعه، مقدمت‌الجیش
طلایه‌دار : 1 پرچم‌دار، 2 پیش‌آهنگ، پیش‌رو، پیش‌تاز، پیش‌قراول، جلودار، طلایه‌بان 
طلایی : 1 زری، زرین، زرین‌فام، زرینه، زریون & سیمین 2 به رنگ طلا 3 پررونق، باشکوه 4 بسیاردلنشین
طل : باران ریز، بشک، جلید، ژاله، شبنم
طلب : 1 جستجو 2 التماس، خواست، تقاضا، خواستاری، خواهش، مطالبه 3 جستن، خواستن، 4 بستانکاری & بده، بده‌کاری، دین، قرض 
طلب داشتن : 1 بستانکاربودن & بدهکار بودن 2 توقع بی‌مورد داشتن 
طلب‌کار، طلبکار :اسم بستانکار، داین، وامخواه طلب‌خواه & بدهکار، مدیون 
طلب‌کاری، طلبکاری :بستانکاری، وام‌خواهی، طلب‌خواهی، خواستاری‌طلب & بده‌کاری
طلب کردن : 1 خواستن، درخواست کردن، خواستار شدن، طلبیدن، مطالبه کردن، جستجو کردن 2 جستن، جست‌وجو کردن 3 احضار کردن، فرا خواندن 4 مطالبه کردن 5 ابتغاء
طلبه : 1 تلمیذ، دانش‌آموز، دانشجو، محصل (علوم دینی) & استاد 2 دین‌پژوه، مذهب‌پژوه 
طلبیدن : 1   احضار کردن، خواندن 2 تقاضا کردن، فرا خواندن، 3 دعوت کردن، فراخوانی کردن & راندن، طرد کردن 4 خواستن، طلب کردن، 5 جستن، جست‌وجو کردن 6 اقتضا کردن، لازم داشتن 
طلبیده :اسم 1 دعوت‌شده، مدعو، میهمان 2 فراخوانده، احضارشده، احضاری 3 خواسته 
طلح : 1 خار، مغیلان، درخت صمغ‌عربی 2 موز 
طلسم :صفت  افسون، تعویذ، جادو، سحر، نیرنگ 2 جادوشده، سحرشده، افسون‌شده 
طلسم شکستن : 1 طلسم‌شکنی کردن، طلسم‌زدایی کردن، باطل‌السحر کردن، جادوزدایی کردن 2 مانع‌زدایی کردن، طلسم‌گشایی کردن، رفع موانع کردن 
طلسم کردن : 1 جادو کردن، افسون کردن & طلسم شکستن، طلسم‌گشودن 2 بستن 
طلسم‌گشا : طلسم‌شکن، طلسم‌زدا & طلسم‌بند
طلسم‌گشایی : طلسم‌شکنی، طلسم‌زدایی & طلسم‌بندی
طلعت : 1   چهره، رخسار، رو، وجه 2 رویت، دیدار 3 برآمدن، دمیدن، طلوع کردن 3 طلوع 4 دیدن، رویت کردن 
طلق : 1 حلال، روا، & ناروا، 2 خاص، ویژه 3 خالص، بی‌آمیغ 3 مسلم، منحصر به‌فرد
طلق : 1 زرورق 2 درد، دردزایمان 3 جدایی
طلل : 1 خرابه، ویرانه 2 کالبد، هیکل (هرچیز) 
طلوع : 1 e برآمدن، دمیدن، & غروب کردن 2 طلعت 3 پیدایش، پیدایی، 4 ظهور & غروب، زوال، افول
طلوع کردن : 1   برآمدن، سربر زدن، سر زدن، دمیدن، بردمیدن (خورشید وستارگان) 
طلی : 1 طلا، زر، عسجد 2 ضماد، مرهم 
طلیعه : 1 پدیدار گشتن، ظاهر شدن 2 پیشرو، پیش‌قراول، طلایه، مقدمه سپاه 3 آغاز، مقدمه 4 سپیده 5 اول آفتاب 
طلیعه‌گر : آغازگر 
طلیق : 1 آزاد، رها، غیرمقید، ازقیدرسته 2 گشاده‌رو، خنده‌رو، بشاش 3 گشاده‌زبان 4 فصیح، روان
طماع : 1  آزمند، پرحرص، حریص، طمع‌ورز، پرطمع، آزور، دندان‌گرد، طمع‌کار & قانع 2 افزون‌خواه، زیادخواه، افزون‌طلب
طماعی :آزپیشگی، آزمندی، آزوری، طمع & قناعت
طمانینه : 1 مکث، آهستگی، کندی، 2 تانی، سکون، سکینه، قرار، آرامش 3 وقار، متانت
طمث : 1 جماع، هم‌بستری، رابطه‌جنسی 2 حیض، رگل، عادت، قاعدگی 3 سودن، لمس کردن 
طمس : 1 نابود، هلاک 2 محو کردن 3 ناپدید شدن 4 ناپدید کردن، ناپیدا کردن 5 هلاک کردن، نابود کردن 6 دوری‌گزیدن 
طمطراق : 1 جلال، شکوه، شوکت، 2 تجمل 3 دبدبه، طنطنه، کوکبه 4 تکبر، خودنمایی 5 کروفر 6 سروصدا، هیاهو
طمع : 1 آز، افزون‌طلبی، زیاده‌خواهی، حرص، شره، ولع 2 ناکسی، 3 امید، چشم‌داشت، انتظار، توقع، بیوس 
طمع بریدن : قطع‌امید کردن، ناامید شدن، طمع برگرفتن، ترک آز کردن، طمع برداشتن & طمع بستن
طمع بستن : 1 امید داشتن، امیدوار بودن 2 توقع داشتن، چشم داشتن، بیوسیدن 
طمع‌خام : خوش‌خیال
طمع خامی : خوش‌خیالی 
طمع داشتن : امید داشتن، توقع داشتن، چشم داشتن، چشم‌داشت داشتن، امیدوار بودن & طمع بریدن
طمع‌کار، طمعکار :آزپیشه، آزمند، حریص، طماع طمع‌ورز & قانع
طمع‌کاری، طمعکاری :آزپیشگی، آزمندی، حرص، طمع‌ورزی، ولع & قناعت
طمع کردن : 1 آزمند شدن، آزور شدن، آزمندی کردن، آزور بودن، حرص‌ورزیدن، حریص شدن & طمع بریدن، طمع‌بردن، طمع بستن 2 امید داشتن، انتظار داشتن، توقع داشتن، امید بستن 
طناب افکندن : طناب‌انداختن، کمند افکندن، کمند انداختن 
طناب‌بازی : بندبازی 
طناب :بند، حبل، خطام، رسن، رشته، ریسمان
طناب‌خور : عمق، ژرفا 
طناز : 1 دلفریب، عشوه‌ساز، افسونگر، دلربا، شیوه‌گر، عشوه‌گر، کرشمه‌گر، لوند 2 دل‌نشین، فریبنده، 3 شوخ، پرناز 4 طنزگو
طنازی :افسونگری، دلربایی، شیوه‌گری، عشوه‌گری، کرشمه، لوندی
طنبور :تنبور، طنبوره، چغانه 
طنبوری : تنبورزن، تنبورنواز 
طنبی : 1 تالار، ایوان 2 اطاق‌بزرگ، شاه‌نشین 
طنزآلود : تمسخرآمیز، طنزآمیز، طیبت‌آلود، فکاهی، هزل‌آلود & جدی، تراژدی 
طنزآمیز :تمسخرآلود، تمسخرآمیز، خنده‌دار، طنزآلود، مضحک & جدی، تراژدی 
طنز : 1   استهزا، فکاهه، فکاهی، مسخره، هزل & جد 2 ناز 3 طعنه، سرزنش 4 طعنه زدن، سرزنش کردن 5 افسوس کردن، مسخره کردن 6 ناز 
طنزکنان : طنازانه، نازکنان، کرشمه‌کنان، عشوه‌کنان 
طنزنویس : فکاهی‌نویس، طنزپرداز، فکاهه‌نویس
طنطنه : 1 تجمل، جاه‌وجلال، طمطراق، فروشکوه، کروفر، شوکت، جاه 2 آوازه، شهرت 3 صدای ساز، بانگ بربط، صدا، نوای رود 
طنین افتادن : 1 صداپیچیدن، منعکس شدن 2 بازتاب یافتن 
طنین افکندن : طنین‌انداختن، منعکس شدن، انعکاس یافتن، طنین‌افکن شدن، پیچیدن (صدا) 
طنین‌افکن : 1 طنین‌انداز 2 پربازتاب 
طنین : 1 انعکاس، بازتاب، پژواک، انعکاس صوت 2 آواز، آهنگ، صدا، نوا 3 زنگ 4 خوش‌آهنگی 
طنین‌دار : 1 پرطنین 2 آهنگین، خوش‌آهنگ 
طواغی :اسم 1 گردن‌کشان، طغیانگران 2 گستاخان 3 ستمگران، ظالمان
طواف : 1 تطوف، دورزنی، زیارت، طوف، گردش، 2 گرد چیزی گشتن
طواف دادن : گرداندن، چرخاندن (به دور حرم) 
طواف : دست‌فروش، دوره‌گرد، کاسب دوره‌گرد & مغازه‌دار
طواف کردن : 1 دور کعبه‌گشتن 2 زیارت کردن (بقاع متبرکه) 3 دورزن، چرخ زدن، دور گشتن 
طوافی : دوره‌گردی، دست‌فروشی 
طوایف : طایفه‌ها، اقوام، تیره‌ها 
طوبی :اسم 1   بهشت، پردیس، جنت، فردوس، خلد، نعیم & دوزخ 2 خیر، سعادت 3 پاک، پاکیزه 4 نیکو 5 خوشبو، معطر & بدبو 6 خوشی 7 خوشا 8 پاک‌تر، پاکیزه‌تر 
طوبی‌نشین :صفت بهشتی، طوبی‌آشیان، بهشتی‌مکان، جنت‌مکان، خلدآشیان، فردوس‌مکان & دوزخ نشین، دوزخی
طور : کوه طور 
طور : 1 گونه، شکل، جور، شق، طریق، قسم، نحو، نهج، وجه 2 رسم، روال 3 طریقه، شیوه، روش، متد، سبک 4 حالت، حال، چگونگی، کیفیت، هیئت 
طوسی :صفت 1 منسوب به طوس، توسی 2 خاکستری 3 گوشه‌ای در دستگاه‌ماهور
طوعاً :بارغبت، بامیل، رغبت‌آمیز & کرهاً، متنکر
طوع : 1 اطاعت، پیروی، فرمانبری، فرمانبرداری 2 رغبت، میل & کره
طوفان : 1 توفان، بادوبوران، تندباد، کولاک & نسیم 2 غوغا، هیاهو، سروصدا 3 سیل، سیلاب 4 بلا، مصیبت 5 کار فوق‌العاده، شاهکار 
طوفان‌خیز : 1 طوفان‌زا 2 بحرانی، وخیم 
طوفان‌دیده : 1 طوفان‌زده، طوفان‌رسیده 2 باران‌دیده 3 سردوگرم‌چشیده، مجرب، باتجربه 
طوفان کردن : 1 طوفان به‌پا کردن، غوغا کردن، قیامت کردن، شاهکار کردن 2 کاری خارق‌العاده انجام دادن 
طوفانی : 1 بادخیز، طوفان‌زا، طوفان‌خیز 2 توفنده، متلاطم 3 موج‌خیز، پرموج، مواج & آرام 4 آشوبناک، بحران‌زده، پرتلاطم، توفان‌زده 5 ناآرام، مشوش، منقلب، بحرانی & آرام 
طوق : 1 بند، پرگر، چنبر، قلاده، قید، 2 گردن‌بند 3 خط دور گردن پرندگان 4 حلقه، لبه، رینگ چرخ 5 ترنج 6 سیاهی، کبودی (زیر پلک) 
طوقی : 1 صلصل، فاخته، قمری 2 طوقدار 3 گرد، دایره‌ای شکل
طولانی : 1   دراز، طویل 2 دیر 3 دیرینه، دیرین، مدید 4 دور، بعید، مسافت‌زیاد 5 بسیار، زیاد
طول دادن : 1 طولانی کردن 2 دیر کردن 
طول : 1 درازا، درازی 2 ضلع‌بزرگ‌تر 3 دیرش، مدت، زمان & پهنا، عرض 4 امتداد، مسافت، بعد 
طول کشیدن : 1 طولانی‌شدن، به طول انجامیدن 2 ادامه یافتن، تداوم‌یافتن 
طول‌وتفصیل :آب‌وتاب، شرح‌وبسط، اطناب & خلاصه، ایجاز 
طول‌وتفصیل دادن :شرح و بسط دادن، به درازا کشاندن، مفصل گفتن 
طول‌وعرض : 1 وسعت، گستره، گستردگی 2 سراسر، سرتاسر 3 کل، همه 
طومار : دفتر، صحیفه، عریضه، کتاب، تومار، مکتوب، منشور، نامه، نوشته 
طویت : 1 اندیشه، قصد، مافی‌الضمیر، نیت 2 باطن، درون، دل، ضمیر 3 راز، سر 
طویل : 1 بلند، مرتفع 2 دراز، ممتد 3 طولانی، مدید 4 کشیده، درازمدت & قصیر 5 مفصل 6 گسترده
طویله : 1   آخور، آغل، اسطبل، باره‌بند، پاگاه، ستورخانه، ستورگاه 2 رسن، رشته، سمط
طهارت : 1 پاکدامنی، پاکی 2 تطهیر، تیمم، طهر، غسل، وضو & نجاست
طهارت کردن : 1 تطهیر کردن، طاهر کردن، طهارت گرفتن 2 وضو کردن، غسل کردن 3 پاک کردن، نجاست‌زدایی کردن 
طهارت گرفتن : 1 وضو ساختن، غسل کردن 2 تطهیر کردن، طاهر کردن 
طهر :پاکی، پاکیزگی، طهارت & نجسی، نجاست
طهور : 1 پاک‌کننده، طاهرکننده 2 پلیدی‌زدا 3 پاک، خالص 
طیاره : 1   هواپیما 2 زخمه، مضراب 3 منجنیق 4 قایق تندرو، کشتی‌تندرو
طیب :اسم 1   پاک، طاهر، مطهر، مهذب & پلید، ناپاک، نجس 2 تمیز، پاکیزه & ناپاک 3 منقح 3 پاک شدن، پاکیزه شدن 3 حلال شدن 4 حلال، روا & حرام، ناروا
طیبت‌آمیز : خنده‌دار، مضحک & جدی
طیبت :اسم 1   شوخ‌طبعی، مزاح 2 پاک، خالص
طیب :اسم 1 خوش‌بو، معطر، عطرآگین 2 شمیم، بوی‌خوش 3 خوشی، لذت 4 میل 5 پاک، پاکیزه 6 حلال، روا & ناروا 7 خوبی، نکویی 8 پاکی، پاکیزگی 
طیبه : 1 پاک، مطهر 2 عفیف، عفیفه، پاک‌دامن 3 خوش‌بو، معطر 
طی : 1 خلال، ضمن 2 سپری کردن، پیمودن، گذراندن، گذشتن، درنوردیدن، 3 قطع 4 نورد، شکن، چین 5 پیچیدن
طیران : 1 پرش، پرواز 2 پرواز کردن، پریدن 
طیر :پرنده، طایر، مرغ
طیرگی : 1 بدخلقی، تندخویی، 2 خشم، غضب
طیره :اسم 1 خفت، سبکی 2 خشم، غضب، قهر 3 پریشان، شوریده 4 خجل، شرمسار، شرمنده 5 فال‌بد 6 خجلت، شرمساری 7 آزرده، حزین، دلتنگ 8 آزردگی، دلتنگی 
طیره شدن : 1 برآشفتن، خشمناک شدن، عصبانی شدن 2 شرمنده شدن، شرمسار گشتن 
طیش : 1 تعب، رنج، ناگواری 2 خفت، سبک‌مغزی، سبکسری، سبکی، خفت عقل 3 تندی، تندمزاجی، خشم، غضب 4 اضطراب، قلق 5 دل‌تنگی، آزردگی، غصه 6 ناخوشایندی، ناگوارایی، ناگواری 
طی شدن : 1 سپری شدن، پیموده شدن 2 گذشتن 3 پایان یافتن، انجام‌گرفتن 4 قطع شدن، قطعی شدن 
طیف : 1 خشم، غضب 2 جنون، دیوانگی 3 پیکر خیالی، شبح، صورت موهوم 4 وسوسه، خیال، وهم، توهم 5 بیناب 6 بدخیالی، بداندیشی 
طیف‌نما : اسپکتروسکپ، طیف‌سنج 
طی کردن : 1 پیمودن، درنوردیدن، عبور کردن 2 تمام کردن، گذراندن، گذرانیدن 3 قطع کردن 4 قطعی کردن
طیلسان : دستار، ردا، فوطه
طینت : 1 باطن، جبلت، خلقت، ذات، سرشت، طبیعت، فطرت، نهاد 2 خلق، خو، عادت 3 طین، گل
طین :تراب، ثری، خاک، گل & ماء 
طیور : پرندگان، پرنده‌ها، ماکیان، مرغان 
ظالم: بیدادگر، بی‌رحم، جابر، جبار، جفاپیشه، جفاکار، ستمکار، ستمگر، سخت‌دل، سرپنجه، سفاک، شریر، شقی، متعدی، مردم‌آزار & دادگر
ظالمانه: بیدادگرانه، بی‌رحمانه، جابرانه، ستمگرانه، شرورانه & دادگرانه، عادلانه
ظاهر: 1 آشکار، آشکارا، برملا، پدید، پیدا، جلوه‌گر، علنی، عیان، محسوس، مرئی، مشهود، معلوم، نمایان، نمودار، واضح، هویدا 2 هیئت & باطن، پنهان، نهان
ظاهراً: انگار، برحسب‌ظاهر، پنداری، گویا، گویی، گوییا، مانا، محتملاً، همانا & باطناً
ظاهرساز: خودآرا، ریاکار، متصنع، متظاهر
ظاهرسازی: تصنع، تظاهر، خودآرایی، خودنمایی
ظاهری: 1 صوری، قشری 2 بیرونی، داخلی، سطحی 3 ظاهربین 4 ظاهرگرا، قشرگرا & باطنی، 2، درونی
ظبی: آهو، غزال
ظرافت: 1 زیبایی، لطافت، لطف 2 شوخی، لودگی، مطایبه، هزل 3 زیرکی، نکته‌سنجی
ظرف: 1 کاسه 2 آوند، بشقاب 3 درخلال، درطی
ظرفیت: 1 گنجایش، وسع، وسعت 2 گیرش
ظریف: 1 خوشگل، زیبا، قشنگ، لطیف، ملوس، ناز، نازک، نازنین 2 خوش‌طبع، شوخ، نکته‌دان، نکته‌سنج، نکته‌گیر 3 باریک‌اندام، لاغراندام
ظریف‌طبع: بذله‌گو، خوش‌طبع، شوخ، شوخ‌طبع، نکته‌سنج
ظفر: پیروزی، تسلط، چیرگی، سلطه، غلبه، فتح، نجاح، نصرت & شکست
ظفرمند: پیروز، فاتح، مظفر، مظفر، ناصر & مغلوب
ظفرمندانه: پیروزمندانه، فاتحانه، مظفرانه
ظل: 1 پناه، سایه، کنف 2 خیال، شبح 3 تنعم، نعمت 4 آسایش، آسودگی، راحت
ظلال: 1 سایه‌ها 2 سایبان‌ها 3 اشباح
ظلام: بیدادگران، جفاکاران، ستمکاران، ستمگران، ظالمان
ظلام: تاریکی، تیرگی، سیاهی، ظلمت & روشنی
ظلم: آزار، اجحاف، اعتساف، بغی، بیدادگری، بیداد، تطاول، تعدی، جبر، جفا، جفا، جور، ستم، ستمگری، غدر، مظلمه & مهر
ظلمات: تاریکی‌ها، تیرگی‌ها & روشنایی
ظلمانی: تار، تاریک، تیره، سیاه، قیرگون، مظلم & روشن
ظلمت: تاریکی، تیرگی، سیاهی، ظلام & روشنایی، فروغ، نور
ظلمه: بیدادگران، ستمکاران، ستمگران، ظالمان، ظلام
ظن: احتمال، پندار، تردید، توهم، حدس، زعم، شک، گمان، گمانه، وهم & یقین
ظنون: بددل، بدگمان، شکاک
ظنین: 1 بدگمان، شکاک، کج‌اندیش 2 متهم، مظنون
ظواهر: براهین، بینات، دلایل، شواهد، قراین & بواطن
ظهر: نیمروز
ظهر: پشت، خلف، دنبال & رو
ظهور: بروز، پدید، پیدایی، پیدایش، تجلی، جلوه، طلوع، وقوع، هویدایی & پوشیدگی، غروب، غیبت، نهفتگی
ظهیر: پشتیبان، پناه، حامی، مددکار، معین، یاریگر، یاور
عائله: اولاد، عیال، خانواده
عابد: پارسا، پرستشگر، پرستنده، زاهد، عبادتکار، مترهب، متعبد
عابدانه: پارسایانه، پرهیزگارانه، زاهدانه، متعبدانه
عابر: راهگذر، رونده، رهگذر
عاجز: 1 بیچاره، بی‌حال، خسته، درمانده، راجل، زبون، زمین‌گیر، ضعیف، فرومانده، کم‌زور، مانده، ناتوان، هاژ 2 بی‌کفایت، نالایق 3 اعمی، علیل، کور، نابینا & قادر
عاجل: 1 جلد، چابک، چالاک 2 تند، زود، سریع 3 جهان، دنیا 4 اکنون، حال
عاجلاً: بتعجیل، به‌شتاب، تعجیلاً، سریعاً، شتابان، شتابناک
عادت: 1 خلق، خو، داب 2 الفت، انس 3 آیین، رسم، سنت 4 حیض، رگل، قاعده
عادی: 1 رایج، متداول، معمولی، معمول 2 پیش‌پاافتاده، مبتذل 3 تجاوزگر، متجاوز، متعدی 4 خصم، دشمن، عدو & غیرعادی
عار: رسوایی، شرم، عیب، فضیحت، ننگ
عارض: 1 چهر، چهره، رخ، رخسار، رو، روی، سیما، صورت، گونه 2 اتفاق، حادثه 3 دادخواه، شاکی، شکواگر، متظلم
عارضه: 1 بیماری، کسالت، ناخوشی 2 اتفاق حادثه، رویداد 3 آسیب، آفت، بلا
عارف: 1 سالک، صوفی 2 دانا، صاحبنظر، عالم، عریف، واقف
عاری: 1 بری، فاقد، مبرا 2 برهنه، پتی، لخت
عاریه: 1 عاریت، قرضی 2 مصنوعی
عاشق: 1 دلباخته، دلداده، سودازده، شیدا، شیفته، عشیق، مفتون 2 نوازنده & معشوق
عاصف: 1 تندباد، توفان، طوفان 2 تند، سخت، شدید 3 تیر 4 خمیده، مایل
عاصی: 1 سرکش، طاغی، عصیانگر، گردنکش، متجاسر، متمرد، ناجم، نافرمان، یاغی 2 بدرفتار، گناهکار، گنهکار، معصیت‌کار & مطیع
عاطر: خوشبو، دماغ‌پرور، عطرآمیز، معطر & بدبو
عاطفه: احساس، انفعال، عطوفت، محبت، مهر، مهربانی
عاطل: باطل، بیکار، بی‌معنی، بیهوده، لغو، معطل، ول
عافیت: 1 تندرستی، سلامتی، سلامت، صحت 2 رستگاری، نجاح 3 پارسایی، تقوا، زهد
عافیت‌خواه: آسایش‌طلب، سلامت‌خواه، سلامت‌طلب، عافیت‌جو، عافیت‌طلب & عافیت‌سوز
عافیت‌طلب: آرامش‌طلب، آسایش‌جو، سلامت‌طلب، عافیت‌جو & عافیت‌سوز
عاق: 1 گجسته، مطرود، ملعون 2 خودسر، نافرمان
عاقبت: آخر، آخرکار، انتها، بالاخره، بالمال، پایان، حاصل، سرانجام، عاقبت‌الامر، فرجام، ماحصل، نتیجه، نهایت & آغاز، بدایت 
عاقبت‌الامر: بالاخره، پایان، سرانجام، عاقبت، فرجام
عاقبت‌اندیش: آخربین، پیش‌بین، ژرف‌بین، عاقبت‌نگر، مال‌اندیش
عاقبت‌اندیشی: آخربینی، عاقبت‌نگری، مال‌اندیشی
عاقبت‌بخیر: خوش‌عاقبت، نیک‌فرجام
عاقبت‌بخیری: خوش‌عاقبتی، نیک‌فرجامی
عاقبت‌نگر: آخربین، دوراندیش، روشن‌بین، عاقبت‌اندیش، عاقبت‌بین
عاقل: باهوش، بخرد، تیزهوش، حکیم، خردمند، دانا، ذکی، رشید، زیرک، فهمیده، لبیب، هوشمند، هوشیار & جاهل، نادان
عاقلانه: بخردانه، خردمندانه، زیرکانه، عالمانه، عقلایی، هوشمندانه، هوشیارانه & جاهلانه
عاکف: گوشه‌گیر، گوشه‌نشین، معتزل، معتکف، منزوی
عالم: آفاق، آفرینش، جهان، دنیا، فلک، کیهان، گردون، گیتی
عالم: خردمند، دانا، دانشمند، دانشور، علیم، فاضل، فرزانه، فرهیخته، محقق، ملا & جاهل
عالم‌افروز: جهان‌افروز، جهانتاب، عالمتاب
عالمانه: بخردانه، خردمندانه، دانشمندانه، فاضلانه، محققانه & جاهلانه
عالمتاب: جهانتاب، عالم‌افروز
عالم‌سوز: 1 جهانسوز 2 شهرآشوب
عالمگیر: 1 جهانی، عالمی 2 جهانگیر، فراگیر 3 اپیدمی 4 جهانگشا، فاتح، کشورگشا، کشورگیر
عالی: 1 بلند، رفیع، مرتفع 2 ممتاز، نفیس 3 بزرگ، شریف، متعالی، والا & دانی
عالی‌رتبه: بلندمرتبه، بلندمقام، صاحب‌منصب، عالیجاه، عالی‌مقام، گران‌پایه، والاشان، والامرتبه، والامقام
عالی‌قدر: ارجمند، بزرگوار، بزرگ، بلندمرتبه، جلیل، شریف، عزیز، گرامی، گرانقدر، گرانمایه، گران‌پایه، مفخم، والامقام، والا
عالی‌مقام: صاحب‌منصب، عالی‌رتبه، والامقام
عالی‌نسب: شریف‌نسب، عالی‌نژاد، نجیب‌زاده، نژاده، والاتبار
عام: 1 همگان، همه 2 عمومی، کلی، همگانی 3 عامی 4 عمیم، فراگیر & خاص
عامداً: تعمدی، دانسته، عمداً، قصداً، متعمداً & قاصراً، ندانسته
عامل: 1 آژانس 2 پیشکار، کارپرداز، کارگزار، نماینده 3 مامور، مزدور 4 بااثر، ثمربخش، موثر 5 صانع، فاعل، کننده
عاملاً: به‌عمد، تعمداً، عمداً، قصداً، متعمداً
عامه: 1 همگان، همه 2 توده، خلق، عموم 3 اهل‌سنت & خاصه
عامه‌پسند: عام‌پسند، عوام‌پسند، مردم‌پسند & خواص‌پسند
عامی: بی‌سواد، جاهل، عوام، ناآموخته، نادان & عارف
عامیانه: خلقی، عوامانه، عوام‌وار & عارفانه
عایدی: 1 دخل، درآمد، مداخل 2 محصول 3 سود 4 رزق
عایق: بازدارنده، رادع، مانع، نارسانا & رسانا، هادی
عایل: 1 پراولاد، پرعائله، معیل 2 درویش، محتاج، نیازمند
عبا: بالاپوش، جامه، ردا
عبادت: بندگی، پرستش، طاعت، عبودیت، نسک، نیایش
عبادتخانه: پرستشگاه، عبادتگاه، معبد
عبادتکار: پارسا، زاهد، عابد، متعبد، متقی
عبادتگاه: بیعت، پرستشگاه، خانقاه، صومعه، عبادتخانه، کنشت، مسجد، معبد
عبارت: 1 بند، جمله، گزاره 2 بیان، تعبیر، تکلم
عبث: باطل، بی‌ثمر، بی‌فایده، بی‌نفع، بیهوده، حرف‌مفت، مزخرف، هدر، هرز، هرزه، یاوه & مثمر
عبد: برده، بنده، زرخرید، عبید، غلام، نسمه، نوکر & آزاد، حر
عبدالبطن: شکم‌بنده، شکمباره، شکمخواره
عبدالجنه: بختک، کابوس
عبرانی: جهود، کلیمی، موسوی، یهودی
عبرت: 1 اعتبار 2 اندرز، پند، درس 3 شگفت، شگفتی 3 سنجش 5 خراج، باج
عبرت‌آموز: پندآموز، ناصح، نصیحت‌آموز، نصیحتگر، نصیحتگو
عبرت‌آمیز: عبرت‌آلود، عبرت‌آور، ، عبرت‌انگیز، عبرت‌بار
عبرت‌انگیز: عبرت‌آلود، عبرت‌آمیز، عبرت‌آور
عبری: عبرانی، کلیمی، یهودی
عبس: اخم، ترشرویی
عبودیت: 1 بندگی، رقیت 2 ستایش، طاعت، عبادت، نماز، نیایش & آزادگی، حریت
عبور: 1 تردد، گذار، گذر 2 ردشدن، گذشتن 3 مرور 
عبورومرور: آمدوشد، تردد، رفت‌وآمد، گذر
عبوس: اخمو، ترشرو، گرفته & گشاده‌رو 
عبهر: 1 نرجس، نرگس 2 ظریف، لطیف 3 سپیدتن
عبید: برده، بنده، عبد، غلام
عبیر: عطر، عنبر، مشک
عبیرآلود: عبیرآمیز، عطرآمیز، مشک‌آگین، مشک‌آلود، معطر
عبیرآمیز: خوشبو، عاطر، عبیرآگین، عبیرآلود، مشکسا، معطر
عتاب: 1 پرخاش، سرزنش، شماتت، ملامت، نقمت 2 خشم، خطاب، غضب، قهر، مخالفت، معاتبه 3 ناز
عتبه: 1 آستانه، آستان، جناب، حضرت، درگاه 2 زن، زوجه، همسر
عترت: 1 آل، اولاد، ذریه، سلاله، فرزند 2 اقارب، اقوام، خویشاوندان، نزدیکان
عتیق: باستان، دیرینه، دیرین، عتیقه، قدیم، قدیمی، کهنه & جدید
عتیقه: آنتیک، باستانی، دیرینه، عتیق، نفیس
عجالتاً: 1 اکنون، اینک، فعلاً، هم‌اکنون 2 بی‌درنگ، فوراً
عجب: 1 تعجب، حیرت، شگفت، شگفتی 2 عجیب
عجب: تکبر، خودبینی، خودخواهی، غرور، نازش
عجبا: شگفتا
عجز: استیصال، اضطرار، بیچارگی، درماندگی، زبونی، سستی، ناتوانی
عجل: گوساله
عجله: تسریع، تعجیل، سرعت، شتاب، شتابزدگی، شتابندگی & تامل، درنگ
عجم: 1 پارس، فارس 2 ایرانی، پارسی 3 غیرعرب & تازی، عرب
عجوزه: پیرزال، پیرزن، عجوز & پیرمرد
عجول: بی‌تحمل، بی‌صبر، دستپاچه، شتابان، شتابزده، شتابناک، شتابنده، ناحمول، ناشکیبا & صبور
عجولانه: بی‌صبرانه، شتاب‌آلود، شتاب‌آمیز، معجلانه & صبورانه
عجیب: بدیع، پرشگفت، شگرف، شگفت، شگفت‌آور، شگفت‌انگیز، طرفه، غریب، نادر & عادی
عجین: 1 آمیخته، سرشته 2 خمیر
عداد: جزو، زمره، شمار
عدالت: انصاف، برابری، داد، دادگری، دادگستری، عدل، معدلت، منصفی & بی‌انصافی
عدالت‌گستر: دادگر، دادگستر، عادل، عدل‌پرور، معدلت‌پرور، معدلت‌گستر & بیدادگر
عدالتخانه: دادسرا، دادگاه، دادگستری، محکمه
عداوت: بغض، حقد، خصومت، دشمنی، عناد، کین، کینه، مخاصمه، مخالفت & حب
عداوت‌آمیز: حقدآمیز، خصمانه، عنادآمیز، کینه‌توزانه
عدد: 1 رقم، شمار، شماره، نمره 2 تا، تعداد، دانه، راس، قلاده
عدل: 1 انصاف، داد، عدالت، معدلت 2 بار، بسته، جوال، لنگه 3 هاله & ستم، ظلم
عدل‌بندی: بسته‌بندی
عدل‌پرور: دادبخش، دادگر، دادور، عدالت‌گستر، معدلت‌پرور، معدلت‌خواه & ظالم
عدلیه: دادگاه، دادگستری، محکمه
عدم: زوال، فقدان، فنا، لاوجود، لیس، نیستی & وجود
عدو: بدخواه، خصم، دشمن، مخالف، معاند، منازع & حبیب، دوست
عدوانی: خصمانه، عداوت‌آمیز، قهرآلود، قهرآمیز & دوستانه
عدول: 1 اعراض، انصراف، بازگشت، برگشت، تغییرعقیده 2 اجحاف، تخطی 3 عادلان، صالحان
عده: 1 تعداد، شمار، شماره 2 باند، جمع، جمعیت، حزب، گروه 3 ایام‌حیض
عدید: 1 بسیار، بی‌شمار، زیاد، عدیده، کثیر 2 شمار، شماره & معدود
عدیده: بسیار، زیاد، عدید، فراوان، کثیر، متعدد، وافر & قلیل 
عدیل: جفت، قرین، لنگه، مانند، مثل، نظیر، همتا
عذاب: آزار، اذیت، تعب، رنج، زجر، زحمت، ستوهی، سختی، شدت، شکنجه، صدمه، عقوبت، عنا، محنت، محنت، وبال
عذار: چهر، چهره، رخ، رخسار، روی، سیما، عارض، گونه، وجه
عذر: 1 پوزش، معذرت 2 بهانه، تعلل 3 دستاویز، مستمسک 4 حیض، قاعدگی
عذرا: باکره، بتول، بکر، دختر، دوشیزه & زن
عذرخواهی: اعتذار، پوزش، پوزش‌خواهی، پوزش‌طلبی، معذرت‌خواهی
عذوبت: 1 حلاوت، شیرینی 2 گوارایی، خوش‌گواری
عراف: رمال، غیبگو، فال‌بین، فالگیر، کاهن
عرب: اعرابی، بدوی، تازی & عجم
عربده: 1 جیغ‌وداد، داد، فریاد، فغان، گلیل، نعره 2 بدمستی 3 بدخویی، تندخویی
عربده‌جو: 1 ستیزه‌جو، مبارزطلب 2 بدخلق، بدخو 3 بدمست 4 نعره‌زن
عرس: عروسی، مزاوجت، نکاح & طلاق
عرش: 1 اریکه، اورنگ، تخت، مسند 2 آسمان، سپهر 3 سایبان، سقف 4 پایه، رکن & فرش
عرشه: 1 بالا، فراز 2 رو، سقف
عرصه: 1 پهنه، جولانگاه، رزمگاه، زمینه، ساحت، صحنه، فضا، گستره، مصاف، میدان 2 حیاط 3 بیابان، صحرا
عرض: 1 پهنا، پهنه 2 بیان، حرف، سخن، گفتار، گفته 3 شرح، وصف & درازا، درازی، طول
عرض: 1 آبرو، اعتبار، جاه، حیثیت، شرف، قدر، ناموس 2 ذات، گوهر، نفس
عرض‌اندام: اظهاروجود، تظاهر، خودنمایی، عرض‌وجود
عرضحال: 1 دادخواست، شکایت 2 درخواست‌نامه، عریضه 3 منشور
عرضه: 1 ارائه، نمایش، نمود 2 نشان‌دادن، نمودن 3 اظهار، بیان 4 پیشنهاد 5 تقدیم، تقدیمی، هدیه
عرضه: 1 توانایی، قدرت، قوت، قوه 2 شایستگی، قابلیت، لیاقت 3 جرات، شهامت 4 کارآیی
عرفان: 1 تصوف 2 الهیات، حکمت 3 شناخت، علم، معرفت
عرفانی: معنوی
عرف: 1 تداول، رسم، سنت، عادت 2 قانون 3 معروفیت & شرع
عرفی: متداول، متعارف، مرسوم & شرعی
عرق: 1 رگ 2 نایژه 3 بیخ، ریشه، نژاد 4 آبرو، حمیت
عرق: 1 مشروب 2 خوی 3 شیره، عصاره
عرق‌خور: باده‌خوار، باده‌نوش، شرابخوار، مشروب‌خور، میخواره، میگسار
عرق‌زا: عرق‌آور، معرق
عروج: 1 صعود، معراج 2 لنگی
عروس: 1 بیو، بیوگ 2 لعبت & داماد
عروسک: بازیچه، لعبت، ملعبه
عروسی: ازدواج، بیوگانی، زفاف، زناشویی، مزاوجت، مناکحت، مواصلت، نکاح، وصلت & عزا، طلاق
عریان: برهنه، پتی، عور، لخت & پوشیده، مستور
عریانی: برهنگی، عوری، لختی & پوشیدگی، مستوری
عریش: 1 کجاوه، محمل، هودج 2 آلونک، کاشانه، کلبه، کومه، لانه 3 سایبان، مظله 4 چادر، خیمه
عریض: پرعرض، پهن، پهنادار، فراخ، گسترده، گشاد، وسیع & باریک، کم‌پهنا، کم‌عرض
عریضه: خط، رقعه، رقیمه، طومار، عرضحال، کاغذ، مراسله، مرقومه، مکتوب، منشور، نامه، نبشته، نوشته، ورقه
عریضه‌نگار: کاتب، محرر، مکتوب‌نویس، نامه‌نگار، نامه‌نویس
عریف: 1 عارف، شناسا 2 آشنا
عریکه: 1 خلق، خو 2 سرشت، طبیعت، نهاد
عز: احترام، حرمت، عزت & ذل
عزا: پرسه، تعزیت، داغ، سوگ، سوگواری، ماتم، مصیبت & جشن، عروسی
عزاخانه: ماتم‌سرا، ماتمکده، محنتکده
عزادار: پرسه‌نشین، داغدار، سوگوار، سوگوار، ماتمزده، ماتم‌زده، مصیبت
عزاداری: پرسه، پرسه‌نشینی، تعزیت، تعزیه، روضه، سوگواری، ماتم، مصیبت
عزایم: افسون‌ها، اوراد
عزب: بی‌زن، تنها، فرد، مجرد & متاهل
عزبی: بی‌زنی، بی‌همسری، تجرد، تنهایی
عزت: آبرو، احترام، ارجمندی، بزرگی، حرمت، شرف، عز، ناموس & ذلت
عزت‌نفس: مناعت‌طبع
عزتمند: ارجمند، باعزت، عزیز، گرامی، محترم، معزز
عزرائیل: اجل، ملک‌الموت
عزل: اخراج، انفصال، برکناری، خلع، منفصل & استخدام 
عزلت: اعتزال، اعتکاف، انزوا، تجرد، تنهایی، کناره‌گیری، گوشه‌گیری، گوشه‌نشینی
عزلت‌طلب: انزواطلب، عزلت‌جو، عزلت‌نشین، گوشه‌گیر، معتزل، معتکف 
عزلت‌گزین: راهب، راهبه، عزلت‌جو، عزلت‌نشین، گوشه‌گیر، گوشه‌نشین، معتزل، معتکف، منزوی
عزم: آهنگ، اراده، تصمیم، عزیمت، قصد، نقشه، نیت
عزوبت: بی‌همسری، تجرد، تنهایی، مجردی & تاهل
عزیز: ارجمند، شایسته، عالیقدر، عزتمند، گرامی، گرانمایه، محترم، نورچشم & ذلیل
عزیزدردانه: سوگلی، عزیزکرده، محبوب
عزیمت: 1 آهنگ، عزم، قصد، نیت 2 حرکت، رحیل، سفر، کوچ 3 افسون، ورد
عزیمت کردن: حرکت کردن، رخت‌بستن، رفتن، سفر کردن، عازم‌شدن، کوچ کردن
عسجد: زر، طلا & سیم، فضه 
عسرت: افلاس، تعسر، تنگدستی، تنگی، تهیدستی، دشواری، سختی، ضراء، عسر، فقر، نداری
عسس: پاسبان، داروغه، شبگرد، شحنه، طایف، گزمه، محتسب
عسکر: ارتش، جیش، سپاه، فوج، گند، لشکر
عسل: انگبین، شهد
عشا: شام، شامگاه، شب، غروب، مغرب & بامداد 
عشر: ده‌یک، عشریه، یک‌دهم
عشرت: 1 خوشگذرانی، عیش، کامرانی، ملاهی 2 خوشی، شادی، طرب، نشاط
عشرت‌طلب: خوش‌گذران، شادخوار، عیاش
عشرت‌طلبی: خوش‌گذرانی، شادخواری، عیاشی، کامرانی
عشق: تعشق، خلت، دوستی، شیفتگی، علاقه، محبت، مودت، مهر، وداد & نفرت
عشق‌بازی: 1 تجمش، عشق‌ورزی، معاشقه، مغازله، ملاعبه، مهرورزی 2 شهوترانی، لاسیدن
عشق‌ورزی: تجمش، عشق‌بازی، معاشقه، مغازله، ملاعبه، مهرورزی
عشقه: اخفاک، پویچه، پیچک، لبلاب
عشقی: 1 عاشقانه، محبت‌آمیز 2 دلبخواهی، هوسانه
عشوه: اخمناز، ادا، شیوه، غمزه، فریب، کرشمه، لوندی، ناز
عشوه‌ساز: افسونگر، طناز، عشوه‌پرداز، عشوه‌گر، فسونساز، کرشمه‌باز، لوند
عشوه‌کار: افسونگر، طناز، عشوه‌پرداز، عشوه‌زن، عشوه‌گر، لوند
عشوه‌کنان: خرامان، کرشمه‌کنان، نازان، نازکنان
عشوه‌گر: افسونگر، طناز، عشوه‌ساز، عشوه‌کار، لوند
عشوه‌گری: افسونگری، دلال، دلبری، طنازی، غنج
عشیات: شب‌ها، لیالی
عشیره: آل، ایل، طیره، خاندان، خانواده، طایفه، قبیله
عصا: چوبدستی، خیزران
عصابه: 1 دستار، سربند، عمامه، مندیل 2 گروه، فوج
عصاره: آب، افشره، جوهر، چکیده، شهد، شیره، عرق، عصیر، لب، مرق
عصب: پی، رگ
عصبانی: تندخو، خشمگین، خشمناک، عصبی، عصبی‌مزاج، غضبناک & آرام، سلیم
عصبانیت: اوقات‌تلخی، بدخویی، تغیر، تندمزاجی، تندخویی، خشمگینی، خشم، غضبناکی، غضب، لج
عصبی: آتشی‌مزاج، تند، تندخو، خشم‌آلود، خشمگین، عصبانی، قهرآلود & آرام، سلیم
عصبیت: 1 حمیت، مردانگی 2 تندمزاجی، خشم، سودا 3 تعصب، قوم‌گرایی
عصر: 1 دور، دوره، روزگار، زمانه، زمان، عهد، وقت 2 بعدازظهر، پسین، پسینگاه 3 فشار 4 افشردن، فشردن
عصفور: گنجشک
عصمت: 1 پارسایی، پاکدامنی، پاکی، عفت، ناموس، نجابت 2 بازداشتن، منع
عصیان: تمرد، خودسری، سرپیچی، سرکشی، شورش، طغیان، گردنکشی، مخالفت، مخالفت، نافرمانی، یاغیگری & اطاعت، طاعت، فرمانبرداری
عصیانگر: بدرفتار، سرکش، طاغی، طغیانگر، عاصی، گردنکش، متمرد، ناجم، نافرمان، یاغی & مطیع، فرمانبردار
عصیر: آب، افشره، شیره، عصاره، فشرده
عضد: 1 بازو 2 پشتیبان، حامی، مددکار، یار، یاور
عضله: گوشت، ماهیچه
عضو: 1 آلت، اندام 2 ابوابجمعی، جزو، کارمند، مستخدم 3 جهاز
عطا: احسان، انعام، بخشش، تعارف، دهش، مرحمت، نفقه، هبت
عطار: دوافروش، عطرفروش
عطاری: داروفروشی، دوافروشی، عطرفروشی
عطارد: 1 تیر 2 سنبل‌الطیب
عطا کردن: 1 بخشیدن، دادن 2 مرحمت کردن، هبه کردن 
عطر: بوی‌خوش، رایحه، شمیم، نکهت
عطرآگین: بویا، خوشبو، دماغ‌پرور، معطر
عطرآلود: خوشبو، عطرآگین، عطرآمیز، عطرناک، معطر
عطرآمیز: خوشبو، دماغ‌پرور، عاطر، معطر
عطسه‌آور: عطسه‌زا، معطس
عطش: 1 تشنگی 2 اشتیاق، علاقه
عطشان: تشنه & سیراب
عطف: 1 بازگشت، توجه، چرخش، میل 2 سجاف، شیرازه 3 عاطفه، مهربانی 4 تمایل 5 پیوند، ربط
عطلت: 1 بیکاری، تعطیل، مهملی 2 بی‌پیرایگی، & اشتغال
عطوفت: تلطف، دوستی، رافت، شفقت، محبت، ملاطفت، مودت، مهر، مهربانی
عطیه: 1 انعام، بخشش، پاداش، جایزه، عطیت 2 موهبت، هبه 2 راتبه، مرسوم، مستمری، مقرری
عظم: استخوان
عظمت: بزرگواری، بزرگی، جلال، حشمت، سطوت، شان، شکوه، شوکت، صلابت، فره، قدرت، کبریا، کرامت، کلانی، مجد، مهابت، هیبت & کوچکی
عظمی: بزرگتر، عظما، عظیم
عظیم: بزرگ، جلیل، خطیر، عظمی، کبیر، کلان، معظم، مهم & کوچک، نهمار
عظیم‌الجثه: تناور، تنومند، جسیم، کوه‌پیکر
عظیم‌الشان: بزرگوار، جلیل، فخیم، معظم
عفاف: پارسایی، پاکدامنی، پاکی، تقوا، عفت، نجابت
عفت: اتقا، پارسایی، پاکدامنی، پاکی، شرافت، شرف، عصمت، عفاف، ناموس، نجابت & آلوده‌دامنی، بدکارگی، ناپارسایی، ناپرهیزگاری
عفریت: 1 اهریمن، دیو، شیطان، عفریته، غول 2 عجوزه & فرشته 
عفریته: ابلیس، شیطان، عفریت، غول & فرشته، ملک 
عفن: بدبو، گندیده، متعفن & خوشبو
عفو: 1 اغماض، بخشایش، چشم‌پوشی، گذشت 2 بخشودن، گذشت کردن & انتقام
عفو کردن: آمرزیدن، بخشودن، بخشیدن، گذشت کردن & انتقام‌کشیدن
عفونت: بدبویی، بوی‌بد، تعفن، چرک، فساد، گندیدگی
عفیف: باآزرم، باتقوا، باحیا، باشرم، باعفاف، باعفت، پارسا، پاک، پاکجامه، پاکدامن، شریف، معصوم، نجیب & آلوده‌دامن، ناپاک
عفیفه: پارسا، پاکدامن، طاهره، نجیبه
عقاب: بازپرسی، تنبیه، مواخذه، مجازات
عقاب: آلغ، آله، شاهین
عقار: 1 آب‌وزمین، املاک، سزا 2 کالا، متاع
عقب: 1 پس، پشت‌سر، پشت، خلف 2 پی، پیرو، دنباله، دنبال 3 وارو 4 ورا 5 عقبه، فرزند، نسل & پیش
عقب‌افتاده: 1 توسعه‌نیافته 2 معوق 3 منگول، ناقص‌الخلقه & پیشرفته
عقب‌نشینی: بازگشت، پسروی، گریز، هزیمت & پیشروی
عقبه: 1 پی‌آمد، دنباله، نتیجه 2 دشوار، سخت، 3 
عقبی: آخرت، اخری، رستاخیز، عقبا، قیامت & دنیا
عقد: 1 بند، پیوند، گره 2 بستن، پیمان‌بستن، عهدبستن، گره‌زدن
عقد: 1 گردن‌بند، گلوبند 2 بند
عقده: 1 گره 2 دشواری، فشار، گیر، محظور
عقرب: 1 کجدم، کژدم 2 آبان‌ماه 
عقل: 1 خرد، دها، ذکاوت، فهم، معرفت، هوش 2 کله، مخ
عقل‌باختگی: جنون، خبطدماغ، دیوانگی
عقلانی: 1 عقلایی 2 عقلی & 1 غیرمنطقی 2 حسی 
عقلایی: عاقلانه، معقول، منطقی & غیرعقلایی
عقلی: عقلانی & نقلی
عقوبت: بادافراه، تادیب، تنبیه، جزا، سزا، سیاست، شکنجه، عذاب، فرجام‌بد، قصاص، کیفر، گوشمال، مجازات
عقیده: اعتقاد، باور، حدس، رای، زعم، صرافت، عقیدت، فکر، نظر، نظریه
عقیده‌مند: باورمند، مومن، معتقد
عقیل: 1 خردمند، عاقل، فهیم، لبیب 2 بزرگوار، گرامی
عقیم: بی‌بار، بی‌ثمر، بی‌حاصل، بی‌نطفه، سترون، نازا & بارور، زایا، مثمر
عکس: 1 پرتره، تصویر، تمثال، شمایل، نقش 2 خلاف، ضد، مخالف، نقیض، وارو، وارونه
عکس‌العمل: 1 پیامد، واکنش 2 انعکاس، بازتاب
علاج: تداوی، تشفی، چاره، درمان، شفا، مداوا، معالجه، وید
علاج‌بخش: چاره‌گر، درمانگر، شفابخش
علاج‌پذیر: چاره‌پذیر، درمان‌پذیر، قابل‌درمان
علاج‌ناپذیر: بی‌درمان، بی‌علاج
علاقه: 1 اشتیاق، بستگی، پیوستگی، تعشق، تعلق، تمایل، توجه، دلبستگی، رابطه، شوق، عشق، عطش، محبت، میل، وابستگی 2 املاک، دارایی 3 بند 3 دنباله
علاقه‌مند: راغب، مایل، مشتاق
علاقه‌مندی: اشتیاق، تمایل، رغبت، هواداری & بی‌علاقگی
علامت: 1 آیت، آیه، نشان، نشانه، نمود، نمودار 2 انگ، داغ 3 شاخص، شاخصه 4 رایت، علم 5 اشاره
علامه: دانشمند، دانشور، عالم، علیم، فاضل & جهول
علاوه: اضافه، افزون، جمع & منها
علاوه‌براین: باضافه، بعلاوه
علایق: ارتباط، بستگی‌ها، تعلقات، وابستگی‌ها
علت: 1 انگیزه، انگیزه، جهت، دلیل، سبب، عامل، مایه، مسبب، موجب، واسطه، وسیله 2 عیب، نقیصه 3 بیماری، عارضه
علف: سبزه، علفه، علوفه، علیق، گیاه
علف‌چر: چراگاه، راود، علفزار، مرتع، مرغزار
علفخوار: چرنده، علف‌چر، گیاهخوار & گوشتخوار
علفزار: چراگاه، راود، سبزه‌زار، مرتع، مرغزار، مرغزار & کشتزار
علق: 1 خون 2 زالو، لو
علقه: بستگی، بند، پیوستگی، تعشق، تعلق، تمایل، عقد، علاقه، وابستگی
علل: 1 اسباب، جهات 2 انگیزه‌ها، دلایل
علم: 1 بیرق، پرچم، درفش، رایت، علامت، نشان 2 مشهور، معروف، نامی 3 اسم‌خاص 4 لغت
علم: 1 حکمت، دانش، معرفت 2 اطلاع، یقین & جهل، نادانی
علمدار: بیرقدار، پرچمدار، پیشقراول، طلایه‌دار
علناً: آشکارا، علنی، هویدا & درخفا، مخفیانه
علنی: آشکار، افشا، جلی، ظاهر، فاش، #مخفیانه
علو: بالا، بزرگواری، رفعت، روی، فوق، کرامت & پایین، تحت، زیر، سفل، فرود
علوطبع: استغنا
علوفه: علف، علفه، علیق
علوم: حقایق، دانش‌ها، معارف & فنون
علی‌الاتصال: پی‌درپی، پیوسته، علی‌الدوام، مدام، مستمراً، هماره، همواره، همیشه
علی‌الخصوص: بویژه، خصوصاً، مخصوصاً
علی‌الدوام: بلاانقطاع، پیاپی، پیوسته، دایم، مدام، مداوم، همیشه 
علی‌الظاهر: آشکارا، برحسب‌ظاهر، ظاهراً & واقعاً
علی‌حده: جدا، جداگانه، سوا، مستقل
علیامخدره: بانو، خاتون، خانم 
علیق: علف، علوفه، کاه، یونجه 
علیل: بستری، بی‌حال، بیمار، دردمند، رنجور، زمینگیر، مریض، مستمند، معلول، ناتوان & تندرست
عم: عمو
عماد: 1 پالار، رکن، ستون 2 تکیه‌گاه، متکا
عمارت: 1 بنا، ساختمان 2 بدنه، پیکر، تنه 3 آبادانی، آبادی، تعمیر، عمران 4 آبادسازی 
عماره: تخت‌روان، عماری، کجاوه، محمل، هودج
عماری: 1 تابوت 2 تخت‌روان، کجاوه، محمل، هودج
عمال: کارکنان، کارگزاران، گماشتگان، مزدوران
عمامه: دستار، عصابه، مندیل
عمد: خواسته، قصد، منوی & ناخواسته
عمداً: به‌عمد، دانسته، عاملاً، عمدی، قصدا
عمده: 1 اصلی، برجسته، بسزا، مهم 2 کلی & جزیی
عمده‌فروش: کلی‌فروش & جرئی‌فروش
عمدی: به‌عمد، تعمد
عمر: 1 حیات، روزگار، زندگی، زندگانی 2 زاد، سن
عمران: آبادانی، آبادسازی، آبادی، توسعه، رونق، عمارت & خرابی
عمق: ته، ژرفا، ژرفنا، غور، کنه، گودی
عمل: ادا، ارتکاب، اقدام، پیشه، حرفه، رفتار، شغل، فعل، کار، کردار، وظیفه
عملاً: بالفعل، درعمل & اسماً
عملکرد: حاصل، راندمان، فعل، کارکرد، میزان‌کار، نتیجه
عملگی: فعلگی، کارگری
عمله: فعله، کارگر، مزدور
عملی: 1 شدنی، ممکن، میسر 2 تریاکی، وافوری 3 مصنوعی & نظری
عملیات: 1 اعمال، کنش‌ها 2 مانور
عمو: عم
عمود: 1 چماق، چوبدستی، گرز 2 تیرک، ستون
عموم: تمام، جمیع، عامه، کافه، کل، همگان، همه
عموماً: تماماً، جملگی، همگی، همه & خصوصاً
عمومی: 1 عام، عمیم، کلی، همگانی 2 اشتراکی، جمعی، مشترک 3 متداول، مرسوم & خصوصی
عمومیت: تداول، شمول، کلیت
عمید: پیشوا، رئیس، سردسته، سرور، مهتر، نقیب
عمیق: 1 ژرف، عمق‌دار، گود 2 تام، کامل
عمیقاً: بسیار، به‌شدت، شدیداً
عمیم: 1 تام، تمام، کامل 2 عام، عمومی، همگانی
عن‌قریب: بزودی
عنا: آزار، رنج، زحمت، عذاب، عنت، محنت، مشقت
عناد: بغض، جدال، حقد، خصومت، دشمنی، ستیزگی، ستیزه، ضدیت، عداوت، کین، کینه‌توزی، کینه، گردنکشی، لجاج، لجاجت، مخاصمه، مخالفت، نفاق، نقار
عنان: افسار، پالهنگ، دهنه، زمام، لجام، لگام، مهار
عنایت: اعتنا، التفات، تفضل، تمایل، توجه، فیض، لطف، مرحمت، مهربانی، میل، نظر، نگاه
عنب: انگور
عنبر: 1 عنبربو 2 گل‌گندم 3 فتنه
عنبرسارا: سارا، عنبرفام
عنبرآلود: عنبرآگین، عنبرآمیز، عنبربار، عنبربو، معطر
عنتر: 1 میمون 2 بدترکیب، زشت
عندلیب: بلبل، هزار، هزارآوا، هزاردستان
عنصر: آخشیج، بسیط، جزء، ماده
عنف: جبر، خشونت، درشتی، زور، قهر & لطف
عنفاً: به‌جبر، به‌زور، به‌عنف، جبراً، زوری، قهراً 
عنفوان: آغاز، ابتدا، اوان، اوایل، اول، بدایت، بدو، شروع & اختتام، پایان
عنق: خر، گردن، معطف
عنقا: سیمرغ
عنکبوت: تارتن، تارتنک، تارتنه، کارتنک، کارتنه، کراتین
عنوان: 1 آغاز، دیباچه 2 اسم، خطاب، شهرت، کنیه، لقب، نام 3 آدرس، نشانی
عنود: 1 ستیزه‌کار، عنادورز، عنید، کینه‌توز، کینه‌جو 2 گردنکش، متمرد، نافرمان 
عنین: سست‌کمر، کمرسست، ناتوان
عوارض: 1 جزیه، خراج، مالیات 2 پیامدها، عارضه‌ها 3 حوادث، وقایع 4 بیماری‌ها، ناخوشی‌ها 5 آفات، بلایا 
عوالم: 1 عالم‌ها 2 حالات، کیفیات
عوام: بی‌سواد، توده، خلق، عامی، عوام‌الناس، مردم & خواص
عوام‌پسند: پیش‌پاافتاده، عامه‌پسند، مبتذل
عوامانه: عامیانه، مبتذل، مردم‌پسند
عوایق: 1 موانع 2 آفات، آفت‌ها
عواید: درآمدها، عایدی‌ها، فواید، مداخل، منافع
عود: 1 بازگشت، برگشت، رجعت، نکس 2 بربط، ساز
عودت: استرداد، اعاده، برگشت، مراجعت، واپس
عودسوز: سپندسوز، مجمر
عور: 1 برهنه، پتی، عریان، لخت، لوت 2 یک‌چشمی & مستور
عوض: 1 بدل، بدیل 2 الش، تبدیل، تعویض، جایگزین، جانشین، دگش، مبدل 3 جبران، جای 4 پاداش، جزا، مزد
عوعو: پارس، زوزه، واق‌واق
عون: 1 کمک، نصر، یاری، یاوری 2 دستگیر، کمک‌رسان، مساعد، یار، یاور
عهد: 1 پیمان، شرط، قرار، میثاق 2 قول، وعده 3 وفا 4 نذر 5 ضمان 6 اوقات، دور، دوره، روزگار، زمان، زمانه، عصر، فصل، گاه، موسم، وقت 7 سوگند، قسم 8 حفظ، نگهبانی
عهدشکن: پیمان‌شکن، خائن، عهدگسل، ناقض‌عهد، ناکث & وفادار
عهدشکنی: خیانت، عهدگسلی، غدر، نقض‌عهد & وفاداری
عهدگسل: بدپیمان، پیمان‌شکن، سست‌پیمان، عهدشکن، ناقض‌عهد & وفادار
عهدنامه: پروتکل، پیمان‌نامه، تعهدنامه، قرارداد، قرارنامه، معاهده، مقاوله، مقاوله‌نامه
عهده: 1 تقبل، تعهد، کفالت 2 ذمه 3 مسولیت
عهده‌دار: ذمه‌دار، متعهد، متقبل، مسول
عیادت: بیمارپرسی
عیار: 1 معیار 2 سنگ‌محک 3 آزمایش، آزمون، امتخان، سنجش 4 زرسنجی
عیار: 1 تردست، تندرو، جلد، چابک، چالاک 2 جوانمرد، شوالیه، فتا، فتی 3 حرامی، دزد، راهزن، رهزن، سارق، شبرو، طرار، غارتگر، گردنه‌بند 3 تبهکار، مفسد 4 محیل، مکار
عیارگیر: صیرفی، عیارسنج
عیاری: 1 راهزنی، سرقت، طراری 2 تردستی، حیله، رندی، زرنگی، فند 3 جوانمردی، عیارپیشگی، فتوت
عیاش: 1 خراباتی، خوش‌گذران، عشرت‌طلب 2 شادخوار، کامجو، هرزه، هوسباز
عیاشی: الواطی، خوشگذرانی، عشرت‌طلبی، عیش‌ونوش، فساد، فسق‌وفجور، لهوولعب، ملاهی، هرزگی
عیال: 1 بانو، جفت، زن، زوجه، عائله، همسر 2 خانواده، زن‌وفرزند
عیالمند: پراولاد، عیالوار، معیل
عیالوار: پراولاد، عیالمند، معیل
عیان: آشکار، برملا، روشن، صریح، ظاهر، فاش، محسوس، معلوم & نهان
عیب: 1 آهو، صدمه، علت، فساد، منقصت، نقصان، نقص، نقیصه، وصمت 2 تقصیر، خرده، خطا 3 بدی، زشتی، شایبه، معرت 4 رسوایی، عار
عیب‌جو: ایرادگیر، خرده‌گیر، منتقد، نکته‌گیر & عیب‌پوش
عیب‌جویی: انتقاد، ایراد، تنقید، خرده‌گیری، نکته‌گیری & عیب‌پوشی
عیب‌گیری: انتقاد، ایراد، خرده‌گیری، عیب‌جویی
عیبناک: معیب، معیوب، ناقص & سالم
عید: 1 سالگرد، سالگشت 2 جشن & عزا
عیسوی: پروتستان، ترسا، صلیبی، کاتولیک، مسیحی، نصارا، نصرانی
عیسویت: ترسایی، مسیحیت، نصرانیت
عیش: بزم، خوشگذرانی، خوشی، راحت، زندگانی، سرور، سور، شادی، شادیانه، طرب، عشرت، کیف، گذران، لهو، نشاط & عزا، ماتم
عیش‌ونوش: خوش‌گذرانی، شادخواری، عشرت، عیاشی، لهو
عین: 1 چشم، دیده 2 اصل، مشابه 3 چشمه 4 جوهر، ذات، گوهر
عیناً: 1 بعینه، درست، دقیقاً 2 شبیه، مثل، نظیر 
غائله: 1 آشوب، بلوا، شورش، فتنه، نهضت 2 آفت، بلا، بلای‌ناگهانی 3 بدی، شر 4 آسیب، گزند 5 دشواری، سختی
غار: حفره، زاغه، سوراخ، شکفت، کهف، مغار، مغاره، مغاک
غارت: ایلغار، تاراج، تالان، چپاول، دزدی، لاش، نهب، یغما
غارتگر: چپاولگر، چپوچی، دزد، راهزن، سارق، طرار، عیار، یغماگر
غارم: بدهکار، مدیون، وامدار
غاز: 1 پشیز، شاهی، صنار 2 قاز 3 خار، شوک 4 پاره، ژنده 5 چاک، شکاف
غازه: 1 سرخاب، گلگونه 2 آوا، آواز، صدا 3 گوه
غازی: 1 جنگجو، جهادگر، مبارز، مجاهد 2 رسن‌باز، طناب‌باز، معرکه‌گیر 3 لقمه‌بزرگ
غاشیه: 1 پوشش، زین‌پوش، غشا، نقاب 2 رستاخیز، قیامت
غاصب: 1 زورستان، غصب‌کننده، متغلب 2 زورگو، ستمگر
غافل: 1 بی‌خرد، جاهل، ناآگاه، نادان 2 بی‌خبر، غفلت‌زده، لاقید & عاقل
غافلگیرانه: بغتتاً، غفلتاً، غفلت‌زده، غیرمنتظره، ناگهانی
غالب: 1 پیروز، پیروزمند، چیره، فاتح، فایق، قاهر، متسلط، مستولی، مسلط، منتصر 2 بیش & مغلوب
غالباً: اغلب، اکثراوقات، کراراً
غالیه: 1 مشک 2 غالی، گران & ارزان، رخیص 
غامر: بایر، خراب، ویران & آباد، عامر
غامض: بغرنج، پیچیده، حاد، دشخوار، دشوار، سخت، شاق، صعب، مشکل، معقد، مغلق & ساده، سهل
غاوی: ضال، فریفته، گمراه، منحرف، منحط & هادی
غایب: پنهان، مخفی، ناپیدا، نامرعی & حاضر، شاهد
غایت: 1 پایان، فرجام، نهایت 2 حاجت، قصد، مقصود، منظور، هدف 3 آرمان، کمال‌مطلوب 4 حد
غایط: براز، بول، پلیدی، جعل، سرگین، سنده، عذره، نجاست
غایله: 1 آشوب، بلوا، شورش، فتنه، نهضت 2 آفت، بلا، بلای‌ناگهانی 3 بدی، شر 4 آسیب، گزند 5 دشواری، سختی
غایی: انتهایی، پایانی، نهایی
غبار: خاک، گردوخاک، گرد
غبارآلود: اغبر، خاک‌آلود، گردآلود
غبارروبی: پاک‌سازی، تنظیف، غبارزدایی، گردزدایی، گردگیری
غبرا: خاک، گل
غبط: حسرت، رشک، غبطه
غبطه: 1 حسرت، رشک 2 آرزو، تمنا 3 سود، فایده، نفع 4 سرور، شادی
غبن: 1 تغابن، فریب، فسوس، گول 2 خسارت، زیان، ضرر 3 افسوس، حیف، دریغ
غث: 1 کم‌گوشت، لاغر 2 کذب، نادرست & 1، چاق، سمین، فربه، 2، درست، راست
غثیان: استفراغ، تهوع، عق، قی
غدار: 1 جفاکار، جورپیشه 2 بی‌وفا، پیمان‌شکن، خائن 3 محتال، محتاله، محیل، مکار
غدر: 1 بی‌وفایی، پیمان‌شکنی، نقض‌عهد 2 جفا، جور 3 خیانت 4 تزویر، حیله، فریب، مکر
غدرآمیز: خائنانه، خیانت‌آمیز، مکرآلود، مکرآمیز
غده: آژخ، تومور، دژپیه، دشپیل
غدیر: آبگیر، برکه، برم، تالاب
غذا: خوراک، خوردنی، طعام، قوت، مائده
غذاخوری: 1 رستوران، کافه‌رستوران 2 بشقاب، ظرف 3 تغذیه 
غر: 1 بی‌عصمت، جلب، روسپی، فاحشه 2 خصی 3 عنین، ناتوان 
غر: 1 غرولند، نق 2 شکسته، فرورفته 3 فتق‌دار، فتقی 
غرا: 1 رسا، فصیح 2 درخشان، روشن
غراب: 1 جهاز، سفینه، کشتی، ناو 2 زاغ، کلاغ
غرامت: 1 تاوان، جبران، جریمه، خسارت، ضرر 2 عذاب، مشقت 3 پشیمان
غران: غرش‌کنان، غرنده
غرب: 1 باختر، مغرب 2 باخترزمین 3 ناپدیدشدن & خاور، 2، مشرق‌زمین
غربال: 1 آردبیز، پرویزن، غربیل، منخل 2 خاک‌بیز، سرند
غربال‌بند: غربتی، کولی، لوری، لولی
غربت: 1 بیگانگی، دوری 2 غریبی 3 غربتی، قرشمال، کولی، لولی & انس، شناسایی
غربتی: دوره‌گرد، غربال‌بند، غره‌چی، قرشمال، کولی، لولی
غربیل: 1 الک، پرویزن، غربال، منخل 2 خاک‌بیز، سرند
غرچی: قرشمال، کولی، لوری، لولی
غردل: 1 قحبه 2 ترسو، جبون & شجاع
غرش: 1 آسمان‌غره 2 نعره
غرشمال: ارقه، قرشمال، کولی، لوری، لولی
غرض: 1 آهنگ، اراده، قصد، مراد، مقصود، منظور، نیت، هدف 2 ردائت، کین، کینه
غرض‌ران: بدخواه، غرض‌ورز، مغرض
غرض‌ورز: باغرض، غرض‌پرست، غرض‌جو، غرض‌دار، غرض‌ران، غرضمند، کین‌توز، مغرض
غرضمند: بدخواه، غرض‌ورز، کینه‌توز، مغرض
غرغر: اعتراض، قرولند، لندش، نق‌نق
غرفه: اطاق، اطاقک، بالاخانه، حجره
غرق: 1 خفه، غرقه، غریق، غوطه، فرورفته، مستغرق 2 گرفتار 3 شیفته، مجذوب
غرقاب: غرقابه، گرداب & پایاب
غرقه: 1 مستغرق 2 غرق، غریق، فرورفته، مغروق
غرنده: خروشان، خروشنده، غران
غروب: افول، شام، شامگاهان، عشا & طلوع، سحر
غرور: 1 تفاخر، تفرعن، تکبر، خودخواهی، خودبزرگ‌بینی، خودپسندی، خودبینی، خودستایی، خویشتن‌بینی، فخر، کبر، منیت، نخوت 2 جوش & خضوع
غرورانگیز: 1 افتخارآمیز 2 نخوت‌آلود، نخوت‌آمیز
غرولند: اعتراض، غر، غرغر
غره: 1 گستاخ، متکبر، مغرور 2 فریفته، گول‌خورده 3 بی‌خبری، غفلت
غره: 1 غرش 2 اول، اول‌ماه 3 پیشانی 4 ماه‌نو، هلال & سلخ
غریب: 1 بیگانه، غریبه، ناآشنا، ناشناخته، ناشناس 2 بیکس، فقیر 3 نامحرم 4 اجنبی، خارجی 5 بدیع، حیرت‌انگیز، شگفت، شگفت‌آور، عجیب، غیرعادی 6 طرفه، طریف، نو 7 دورازوطن، دورافتاده & آشنا، خویش 
غریب‌پرور: غریب‌نوازغریب‌دوست & غریب‌کش، غریب‌گداز
غریب‌نواز: غریب‌پرور، غریب‌دوست، مهمان‌نواز & غریب‌آشنا، غریب‌گداز
غریبه: اجنبی، بیگانه، غریب، غیر، نامحرم & آشنا، خودی
غریزه: سرشت، طبع، طبیعت، نهاد
غریزی: جبلی، ذاتی، طبیعی، فطری
غریق: غرق، غرقه، غوطه‌ور، فرورفته، مستغرق
غریو: افغان، بانگ، جیغ، خروش، داد، دادوبیداد، زاری، غوغا، فریاد، فغان، گریه، نعره، ولوله، همهمه، هیاهو
غزا: آرزم، جدال، جنگ، جهاد، رزم، غزوه، مصاف، نبرد
غزال: آهو، جیران
غزل: 1 شعر 2 عشقبازی، معاشقه
غزل‌پرداز: غزل‌ساز، غزلسرا، غزل‌گو 
غزل‌پردازی: غزلسرایی، غزل‌گویی
غزلسرا: غزل‌پرداز، غزل‌گوی
غزلسرایی: غزل‌پردازی، غزل‌گویی
غزوه: جدال، جنگ، جهاد، حرب، غزا، مصاف
غسال: جامه‌شو، مرده‌شو
غسال‌خانه: مرده‌شوخانه، مرده‌شوی‌خانه
غسل: استحمام، تطهیر، تغسیل، شستشو، طهارت، وضو 
غش: 1 اغما، بیهوشی، ریسه، صرع، ضعف، کما، مدهوشی 2 تزویر، تقلب 3 پرده‌پوشی 4 خیانت
غش‌دار: غشی، ناخالص، ناسره
غشا: 1 پرده، جلباب، حجاب، غاشیه، غطا 2 پوسته، روبند، لفافه
غشاوه: پرده، پوشش، غطا
غصب: تصاحب‌به‌زور، تصرف‌عدوانی، تغلب، زورستانی، زورگیری 
غصه: اندوه، تاسف، حزن، غم، محنت & شعف، شادی
غصه‌دار: اندوهناک، اندوهگین، غصه‌مند، غمدار، غمگین، غمین، محزون، مغموم & مشعوف
غضب: برآشفتگی، برافروختگی، تندمزاجی، تندی، تیزی، خشم، خشمگین، خشمناکی، سخط، عتاب، عصبانیت، غیظ، قهر، هیجان
غضب‌آلود: خشم‌آگین، خشم‌آلود، خشمگین، خشمناک، عصبی، غضبناک، قهرآلود، متغیر
غضبان: خشمگین، خشمناک، دژم، ژیان، عصبانی
غضبناک: تندخو، خشم‌آلود، خشمگین، خشمناک، دژآهنگ، دمان، ژیان، عصبانی، غضب‌آلود، قهرآلود، نژند، هار 
غضنفر: اسد، حیدر، شیر، ضیغم
غطاء: پرده، پوشش، غشاء، غشاوه، لایه
غفار: آمرزگار، آمرزنده، بخشایشگر، غفور
غفران: آمرزش، بخشش، رحمت، مغفرت
غفلت: اهمال، بی‌خبری، تسامح، تغافل، تکاهل، تهاون، حماقت، سستی، سهل‌انگاری، فراموشی، مسامحه، ناآگاهی، نسیان & آگاهی، بیداری 
غفلتاً: بغتتاً، غافلگیرانه، ناگهان، یک‌دفعه، یک‌مرتبه، یکهو
غفلت‌زده: 1 غافل، سهل‌انگار، ناآگاه 2 غافلگیرانه
غفور: آمرزگار، آمرزنده، غفار
غل: 1 بند 2 زنجیر 3 طوق، قلاده، گردن‌بند
غل: 1 غلا، قحط، کمیابی 2 خشکسالی، قحطسالی 
غلا: غل، قحط، قحطی، گرانی، گرسنگی
غلاف: پوشش، جلد، نیام
غلام: 1 جوان، طفل، فرزند 2 بنده، چاکر، خادم، خدمتکار، زرخرید، عبد، مستخدم، مملوک، نوکر 3 غلمان & ارباب 
غلام‌باره: امردباز، شاهدباز، لواطکار
غلام‌باز: امردباز، بچه‌باز، ساده‌باز، شاهدباز & دخترباز
غلامبارگی: امردبارگی، بچه‌بازی، شاهدبازی
غلامباره: امردباز، ساده‌پرست، سنده‌باز
غلامی: بردگی، بندگی، خدمتکاری، نوکری & اربابی 
غلبه: استیلا، پیروزی، تسلط، تصرف، چیرگی، درازدستی، سلطه، سیطره، ظفر، فتح، قهر، نجاح، نصرت
غلط: اشتباه، خبط، خطا، سقط، سقیم، سهو، مغلوط، نادرست، ناصحیح & درست، صحیح
غلطگیری: اصلاح، تصحیح، خطایابی، خطاگیری، درست‌نویسی، غلطزدایی، غلطیابی 
غلظت: تراکم، تکاثف، چگالی، سختی، قوام & رقت
غلغله: آشوب، الم‌شنگه، بانگ، جاروجنجال، خروش، غوغا، فریاد، قشقرق، همهمه، هنگامه، هیاهو
غلمان: غلامان & حوران
غلو: اغراق، زیاده‌روی، گزافه، گزافه‌گویی، مبالغه
غله: جو، حنط، حنطه، گندم
غلیان: انفجار، جوش، جوشش، جوش‌وخروش، جوشیدن، هیجان
غلیظ: 1 انبوه، پرمایه، تند، چگال، متراکم 2 درشت‌خو، سنگدل & رقیق
غم: اندوه، تاسف، تیمار، حزن، حسرت، داغ، رنج، غصه، کرب، محنت، هم & شادی
غماز: 1 خبرچین، سخن‌چین، مفسد، نمام 2 نامحرم 3 دورو، منافق 4 عشوه‌گر، کرشمه‌باز 
غمام: ابر، سحاب، غمامه، غیم، میغ
غمامه: ابر، سحاب، غیم، میغ
غم‌آور: اندوهبار، حزن‌آور، حزن‌انگیز، غم‌افزا، غم‌انگیز، غمبار، ملال‌انگیز، ملالت‌بار & فرح‌افزا، نشاطآور 
غم‌افزا: اندوهبار، تاثرآور، غم‌انگیز، غمبار، ملال‌آور & شادی‌آور، فرح‌افزا
غم‌انگیز: تاثرانگیز، تاثرآور، درام، دردناک، غم‌آور، غمبار، ملال‌آور & فرح‌انگیز
غم‌فزا: تاثرآور، تاثرانگیز، ملال‌آور، ملال‌انگیز، ملالت‌بار & شادی‌افزا
غمبار: اندوهبار، اندوه‌زا، تاثرآور، تاثربار، حزن‌آور، درام، غم‌آلود، غم‌انگیز
غمخانه: غم‌آباد، غمستان، غمسرا، غمکده، ماتم‌سرا، محنتستان، محنت‌سرا 
غمخوار: دلسوز، عطوف، غمگسار، مشفق، مهربان
غمخواری: تیمارداشت، دلسوزی، شفقت، مهربانی
غمز: 1 بدگویی، سخن‌چینی، سعایت، نمامی 2 غمزه، ناز 
غمزده: اندوهناک، اندوهگین، حزین، غمکش، غمناک، محزون، محنت‌زده، مغموم & شوق‌زده
غمزه: دلال، دلربایی، عشوه، غنج، فتانی، فسون، قر، کرشمه، لوندی، ناز
غمض: آسان‌گیری، تساهل، چشم‌پوشی، فرونهی 
غمکده: غمخانه، محنتستان، محنت‌سرا
غمکش: غمزده، غمناک، مغموم
غمگسار: دلسوز، عطوف، غمخوار، غمزدا، مهربان
غمگین: آزرده، افسرده، افسرده، اندوهگین، اندوهمند، اندوهناک، پژمان، تنگدل، حزین، دلتنگ، غمناک، غمین، گرفته، متاثر، متالم، محزون، مغموم، مکدر، ملول، مهموم، ناخرم، ناخوش، ناشاد & شاد، مسرور 
غمناک: آزرده، افسرده، اندوهگین، اندوهناک، حزین، دل‌فگار، غم‌دار، غمزده، غمگین، غمین، محزون، مضطرب، مغموم، ملول، مهموم & شاد، مسرور
غمین: اندوهگین، اندوهناک، حزین، غمزده، غمگین، غمناک، محزون، مغموم، مهموم، نژند & شاد، مسرور
غنا: 1 بی‌نیازی، توانگری، ثروت، دولتمندی 2 پرباری & فقر
غنج: 1 خوش، خوشی 2 عشوه، کرشمه، ناز 2 جوال، خورجین 3 سرین، کفل 4 غازه، گلگونه
غنچه: شکوفه، غنجه، نوگل
غنم: حشم، رمه، فسیله، گله
غنودن: آرمیدن، آسودن، خفتن، خوابیدن
غنوده: آرمیده، آسوده، خسبیده، خفته، خوابیده
غنی: بی‌نیاز، پولدار، توانگر، ثروتمند، مالدار، متعین & فقیر
غنیمت: 1 نهب، یغما، غنیم 2 مغتنم 3 رایگان، مفت
غواصی: 1 ژرف‌پیمایی، غوطه‌بازی، غوطه‌وری، مرواریدجویی 2 غوص، تامل، تعمق، تفکر 
غوث: 1 اعانت، امداد، پناه‌دهی، دستگیری، فریادرسی، مساعدت، یاری 2 پناه، ملجا 3 فریادرس
غور: 1 بررسی، تامل، تفکر، دقت، غوص، وارسی 2 ژرفا، ژرفنا، عمق 3 بن، ته، قع 
غوررسی: 1 تامل، تتبع، تحقیق، تدقیق، تفحص 2 فریادرسی
غوره‌با: آش‌غوره
غوص: 1 زیرابی 2 زیراب، غواصی، غوطه‌وری 2 تامل، تفکر، تعمق
غوطه: 1 غرق، غرقه 2 فرورفتن
غوغا: 1 شور 2 آشوب، ازدحام، الم‌شنگه، جنجال، خروش، دادوبیداد، سروصدا، غریو، غلغله، فغان، ولوله، همهمه، هنگامه، هیاهو 3 آوازه، بانگ & آرامش، سکوت 
غوغاطلب: غوغایی، غولدنگ، فتنه‌انگیز، فتنه‌جو، ماجراجو، ماجراطلب، مفسده‌جو، واقعه‌طلب & آرامش‌طلب، صلح‌جو، مصلح 
غوغاگر: پرخاشگر، دعواطلب، ستیزه‌جو، شرطلب، غوغاطلب، فتنه‌گر، ماجراجو، مفسده‌جو & آرامش‌طلب، سلیم، مصلح 
غوغایی: رزم‌آور، غوغاطلب، غوغاگر، فتنه‌انگیز، ماجراجو، مفسده‌جو، واقعه‌طلب & سلیم، مصلح
غوک: قورباغه، وزغ
غول: 1 دیو، شیزان، نسناس، هیولا 2 آغل، شبگاه، شوغا 3 اذن، گوش 4 دست‌وبازو
غول‌آسا: دیوآسا، دیووش، عظیم‌الجثه، غول‌پیکر، غول‌وار
غیاباً: پنهانی، درخفا، درغیاب، غیابی & حضوراً، حضوری
غیابی: درغیاب، غیاباً & حضوری
غیب: پنهان، پنهان‌شدگی، پوشیده، راز، سر، مخفی، مستور، ناپدید، نادیده، نامرئی، نهان، نهان‌شدگی & فاش
غیب‌گو: پیشگو، رمال، طالع‌بین، غیبدان، فالگو، فال‌گیر، کاهن
غیب‌گویی: پیش‌بینی، پیشگویی، فالگویی
غیبت: 1 دوری، فقدان 2 اختفا 3 افترا، بدگویی، زشتیاد، مذمت & حضور
غیبی: 1 مختفی، مخفی، نامرئی 2 الهی، خدایی، لاهوتی، ملکوتی
غیر: 1 جز، سوا، مگر 2 دیگر، سایر 3 اجنبی، بیگانه 4 غریبه، ناآشنا 5 دگرگون، دیگرگون، متفاوت، مختلف، نامشابه & آشنا، خودی
غیراز: به‌جز، جز، سوا
غیرت: 1 تعصب، حمیت 2 حسد، رشک 3 رگ، صفت، مردانگی، مروت، ناموس‌پرستی
غیرتمند: باحمیت، باغیرت، بامروت، متعصب، غیرتناک، غیرتی، غیور & بی‌غیرت
غیرتمندی: حمیت، غیرت، غیرتناکی & بی‌حمیتی، بی‌رشکی
غیرتی: باحمیت، غیرتناک، غیور & بی‌غیرت
غیرحرفه‌ای: آماتور & حرفه‌ای
غیرزاده: حرامزاده، خشوک، غیرزاد، ولدالزنا & حلال‌زاده
غیرشفاف: تیره، کثیف، کدر، مات، ناصاف، ناشفاف & شفاف
غیرصحیح: خطا، سقیم، غلط، نادرست & درست، صحیح
غیرعادی: عجیب، غریب، غیرمعمول، نامتداول، ناهنجار & عادی، معمولی
غیرعمد: به‌سهو، سهو
غیرقانونی: حرام، غیرمجاز، نامشروع & مشروع
غیرمتاهل: عزب، مجرد & خانه‌دار، متاهل
غیرمترقب: غیرمنتظره، غیرمنتظر، ناگهانی، نامترقب & بیوسیده
غیرمترقبه: تصادفاً، غیرمنتظر، غیرمنتظره، ناگهانی & مترقبه
غیرمتقی: ناپارسا، ناپرهیزگار، خداناترس، نامتقی & خداترس
غیرمتمدن: بربر، بی‌فرهنگ، نافرهیخته، نامتمدن، وحشی & متمدن
غیرمجاز: 1 قاچاق، قدغن، ممنوع 2 غیرقانونی 3 بی‌اجازه، ناماذون & ماذون، مجاز
غیرمزروع: بایر، کویر، لم‌یزرع، نامزروع & مزروع
غیرمستحق: ناسزاوار، ناشایسته، نالایق، نامستحق & مستحق
غیرمشروع: حرام، غیرشرعی، نامشروع & مشروع
غیرمعقول: غیرعقلایی، غیرمنطقی، ناشایست، نامعقول & معقول
غیرمعمول: غیرمرسوم، نارایج، نامتداول، نامتداول & معمول
غیرممکن: محال، ممتنع، نشدنی، نامقدور، ناممکن & شدنی، ممکن
غیرمنتظر: غیرمترقب، غیرمترقبه، غیرمنتظره & منتظر
غیرمنتظره: بغتتاً، تصادفا، ناگهانی، نامترقب، نامنتظره & منتظره
غیرمنطقی: بی‌سروته، غیرمعقول، نامنطقی، هجو & منطقی
غیرمهم: بی‌ارزش، بی‌قدر، پیش‌پاافتاده، عادی، معمولی & مهم
غیرواقعی: 1 بی‌اساس، بی‌پایه، نادرست 2 جعلی، ساختگی، مجعول 3 فانتزی & واقعی
غیظ: 1 برافروختگی، خشم، غضب 2 بغض، قهر
غیم: 1 ابر، سحاب، غمام، غمامه، غیمه، غین 2 مزوا، مه 
غیور: باغیرت، غیرتی، غیرتمند، متعصب، مرد
غیورانه: شجاعانه، غیرتمندانه، مردانه
غیه: داد، فریاد، غریو، غیو، قیه 
فاتح: پیروز، پیروزمند، جهانگشا، جهانگیر، چیره، غالب، فایق، فیروز، فیروزمند، قاهر، مظفر، منصور، ناصر & مغلوب
فاتحانه: پیروزمندانه، ظفرمندانه، فیروزمندانه
فاتحه: آغاز، اول، بدایت، فاتحت، گشایش، مقدمه & خاتمه
فاجر: 1 بدکار، فاسق، هرزه 2 زانی، زناکار 3 تبهکار، فاسد، گناهکار & درست‌کردار
فاجعه: بلا، رزیه، سانحه، سقطه، مصیبت
فاجعه‌آمیز: غم‌انگیز، غمبار، فاجعه‌بار، فجیع، مصیبت‌بار، ناگوار
فاحش: 1 زشت، قبیح 2 بسیار، کثیر 3 آشکار، روشن، واضح 4 جسور، گستاخ 5 بی‌شرف
فاحشگی: جندگی، خودفروشی، روسپیگری، فاحشه‌گری، قحبگی & نجابت
فاحشه: بی‌عصمت، جلب، جنده، خودفروش، خانم، دستوری، روسپی، زن‌بدکار، غر، قحبه، لکاته، معروفه، نامستور، هرجایی & نجیب
فاحشه‌خانه: جنده‌خانه، عشرتکده، لانه‌فساد
فاخته: صلصل، طوقی، قمری، کوکو
فاخر: 1 پرقیمت، گرانبها، نفیس 2 باشکوه، عالی 3 فخرکننده
فادزهر: پادزهر، تریاق، نوشدارو
فارس: 1 ایران، پارس 2 عجم
فارس: 1 سواره 2 جنگاور، شجیع، گرد & پیاده، راجل
فارسی: 1 ایرانی، عجم 2 پارسی، دری 3 فرس
فارغ: 1 آزاد، آسوده، خلاص، راحت، رها، شاد، فارغ‌البال، نجات 2 پرداخته، سترده 3 بی‌خبر 4 بی‌نیاز، مستغنی 5 تهی، خالی 6 زائو، زاییده 
فارغ‌البال: آزاد، آسوده، بی‌تشویش، بی‌دغدغه، آسوده‌دل، آسوده‌خاطر، خاطرجمع، راحت، رها، فارغ، مرفه & مضطرب
فارغ‌التحصیل: دانش‌آموخته
فارغ‌بال: آرام، آسوده، راحت
فازه: چادر، خیمه، سایبان، مظله
فاسد: 1 تبهکار، ضال، طالح، فاجر، فاسق، گمراه، مخبط، منحرف، منحط، ناخلف، هرزه، هرزه‌کار 2 تباه، خراب، ضایع، معیوب، ناسالم 3 پوسیده، گندیده، لهیده، له 4 باطل، غلط & سالم، صالح
فاسق: بدپیشه، بی‌تقوا، بی‌عفاف، بی‌ناموس، تبهکار، رفیق، رفیقه، زناکار، فاجر، فاسد، لات، معشوق، معشوقه، نابکار، ناپارسا، نادرست، نامتقی، هرزه & صالح
فاش: آشکار، آشکارا، ابراز، افشا، برملا، جلوه‌گر، ذایع، رسوا، ظاهر، عالم‌گیر، علنی، عیان، لو، مشخص، مشهود، معلوم، نمودار، واضح، هویدا & مخفی، ناآشکار، نهان
فاصله: 1 بعد، دوری، مسافت 2 فرجه 3 جدایی 4 خلال، عرض 5 بین
فاضل: حکیم، خردمند، دانا، دانشمند، دانشور، عالم، علامه، علیم، فرهیخته & بی‌خرد، جاهل، نادان
فاضلانه: حکیمانه، خردمندانه، دانشمندانه، عالمانه & جاهلانه
فاعل: 1 عامل، عملگر، کنا، کنشگر، کننده 2 تاثیرگذار & تاثیرپذیر، قابل، مفعول 
فاق: 1 ترک، چاک، شکاف 2 دشت، هامون
فاقه: افلاس، تنگدستی، تنگی، تهیدستی، عسرت، فقر، نداری، نیازمندی
فاکتور: 1 سیاهه، صورت، صورتحساب 2 عامل، عملگر 
فاکهه: فاکه، میوه
فال: 1 شگون، مروا، نفوس 2 استخاره، تطیر، تفال 3 کپه 4 بخت، طالع
فال‌انداز: طالع‌بین، فال‌بین، فالگو، فالگیر
فال‌بینی: طالع‌بینی، فال‌شناسی، فالگویی، فالگیری
فال‌نیک: شگون، مروا
فالگو: طالع‌بین، غیب‌گو، فالچی، فال‌زن، فالگیر، کاهن
فالگویی: طالع‌بینی، فال‌اندازی، فال‌بینی، فال‌شناسی، فالگیری
فالگیر: رمال، طالع‌بین، عراف، فالچی، فال‌زن، فالگو، کاهن
فالیز: پالیز، کشتزار، لته، مزرعه
فام: 1 رنگ، صبغه، گونه، لون 2 شبیه، مانند، نظیر 3 دین، قرض، وام
فامیل: آل، اهل‌بیت، خانواده، خویش، دودمان، طایفه، قوم 
فانتزی: 1 تفنن، هوس 2 خیالی، غیرواقعی 3 شیک، لوکس
فانوس: 1 چراغ 2 مصباح، برج‌دریایی 
فانی: 1 تباهی‌پذیر، زوال‌پذیر، معدوم، میرا، میرنده، هالک 2 بی‌ثبات، زودگذر، ناپایدار & ابدی، باقی، جاوید 
فایده: 1 صرفه، منفعت، نفع 2 بهره، ربح، سود 3 اثر، تاثیر، خواص، خاصیت 4 حاصل، نتیجه 
فایز: 1 پیروز، غالب، فاتح، فایق 2 یابنده، مرادمند 3 رستگار
فایض: 1 فیاض، فیض‌رسان 2 سرشار، لبریز
فایق: 1 پیروز، چیره، غالب، فاتح، فایز، فایز، مستولی، مسلط 2 برتر، عالی، والا & مغلوب
فواد: دل، قلب
فئودال: بزرگ‌مالک، زمیندار، مالک، ملاک
فتا: 1 برنا، جوان، شاب 2 آزاده، جوانمرد، راد
فتان: 1 افسونگر، فتانه، فتنه‌انگیز، فتنه‌جو، فتنه‌گر، فریبا 2 دلربا، دلفریب، زیبا 
فتح: 1 پیروزی، تسخیر، چیرگی، ظفر، غلبه، مسخر، نصرت 2 باز کردن، گشادن، گشایش، گشودن & شکست
فتراک: ترک‌بند، زین
فترت: 1 ایستایی، توقف، سکون، کندی، وقفه 2 سستی، ضعف
فتنه: 1 آشوب، بلوا، جنجال، شورش، غائله، هنگامه 2 جنگ، ستیز 3 آفت، بلا 4 تباهی، شر، فساد 5 آزمودن، آزمون، امتحان 6 اختلاف، اختلاف‌انگیزی 7 گمراه‌سازی 
فتنه‌انگیز: 1 آشوبگر، مغرض، مفتن، مفسده‌جو، مفسد 2 دلربا، شوخ، فتان
فتنه‌انگیزی: آشوبگری، تفتین، حادثه‌جویی، شورشگری، غوغاطلب، فتنه‌جویی، فتنه‌گر، فساد، فسادانگیزی، واقعه‌طلبی
فتنه‌جو: آشوبگر، اخلالگر، رزم‌آور، ماجراجو، مفتن، مفسد، مفسده‌جو، واقعه‌طلب
فتنه‌جویی: آشوبگری، بلواطلبی، جنگجویی، شورشگری، فتنه‌انگیزی
فتنه‌گر: افسونگر، عشوه‌ساز، فتان، فتنه‌انگیز، فریبنده، فریبا 
فتوا: اجازه، حکم، رای، فتوی
فتوت: 1 ایثار، جوانمردی، رادمردی، رادی، مردانگی، همت 2 جوانی 3 سخا، سخاوت، کرم، بخشندگی
فتور: 1 بیحالی، سستی، ضعف، وهن 2 آرامی، کندی 3 کوتاهی
فجات: 1 سکته 2 بغتتا، ناگهان، یکهو 3 ناگهانی
فجر: بامداد، پگاه، سپیده‌دم، سحر، صباح، صبح، طلوع، غدا، غدات، فلق
فجور: الواطی، تباهی، تبهکاری، فساد، فسق، لواط، معصیت، ناپارسایی، ناپاکی، ناشایست، هرزگی
فجیع: جانگداز، دردناک، رقت‌آور، رقت‌بار، فاجعه‌آمیز، مصیبت‌بار، ناگوار، هولناک
فحاش: بدزبان، دشنام‌گو، ناسزاگو، هتاک & خوش‌زبان
فحش: بددهانی، بدزبانی، دشنام، زشتیاد، سب، سخط، سقط، شتم، ناسزا، هتک
فحشا: 1 زنا 2 معصیت 3 زشتکاری، فجور، فسق
فحص: تفتیش، جستجو، کاوش، وارسی
فحل: 1 برجسته، چیره‌دست، مبرز، نامدار 2 نذیر 3 گشن، نر
فحوا: محتوا، مضمون، معنا & صورت، لفظ
فخار: 1 سفال‌پز، سفالگر، کاسه‌گر، کوزه‌گر 2 خزف‌سبو، کوزه 3 سفالینه
فخر: افتخار، بالندگی، تفاخر، سرافرازی، غرور، مباهات، ناز، نازش، نازیدن
فخرفروختن: افتخار کردن، بالیدن، تفاخر، مباهات کردن، مباهی‌بودن، مفتخربودن، نازیدن
فدا: برخی، سربها، قربان، قربانی، نثار
فداکار: ازخودگذشته، ایثارگر، جانباز
فداکاری: ازخودگذشتگی، ایثار، جان‌نثاری، قربانی
فدایی: 1 برخی، جان‌نثار، فدوی، قربانی 2 عاشق
فدوی: برخی، جان‌نثار، فدایی
فدیه: جانبها، سربها، قربانی
فر: 1 تاب، چین، شکن، کرس 2 تازگی، طراوت، نوی 3 دلال، غنج، کرشمه، ناز 4 تنور، تنوره
فر: 1 جلال، شان، شکوه، شوکت 2 فروغ‌ایزدی، لمعه 3 حسن، زیبایی
فرا: 1 بالا، فوق، ماورا، ورا 2 پیش، نزد، نزدیک 3 بلند، عالی 4 گورخر
فراخ: بسیط، پهن، جادار، رحب، عریض، فسیح، فضادار، گشاد، گشاده، متسع، واسع، وسیع & تنگ
فراخنا: فراخی، گشادی، گنجایش، وسعت & تنگنا
فراخور: درخور، سزاوار، شایسته، لایق، متناسب، مناسب
فراخی: سعه، فراخنا، فراوانی، گشادگی، گشادی، گنجایش، وسعت & تنگی
فرار: انهزام، رم، عقب‌نشینی، گریز، هرب، هزیمت
فرار: گریزپا، گریزنده
فراری: رمیده، گریخته، گریزان، گریزپا، متنفر، متواری، نفور
فراز: 1 ارتفاع، اوج، بالا، بلندی 2 قله 3 جمله، عبارت 4 سربالایی 5 عرشه 6 باز، گشاده 7 بسته، مسدود & پستی، نشیب
فرازین: بالایی، فوقانی & فرودین 
فراست: 1 ادراک، تفرس، دانایی، درایت، دریافت، زیرکی، کیاست، مهارت، هشیاری، هوش، هوشمندی، هوشیاری 2 قیافه‌شناسی
فراش: بستر، خدمتکار، رختخواب، فرش
فراش: 1 پیشخدمت، پیشکار، خدمتگزار، مستخدم، ملازم، نوکر 2 فرش‌باف 3 پیک، نامه‌رسان
فراغ: 1 آسانی، آسایش، آسودگی، استراحت، راحت 2 خلاص، رهایی، نجات 3 اتمام
فراغت: 1 آرامش، آزادی، آسایش، آسودگی، استراحت، فرصت، قرار 2 فرصت، مجال، وقت
فراق: جدایی، دوری، مفارقت، مهجوری، هجر، هجران & وصال
فراگیر: جامع، جهان‌شمول، عام، پرشمول، کلی 
فراگیری: 1 آموزشی، آموزش، تحصیل 2 شمول، احاطه، اشتمال 3 گسترش
فراموشکار: ذاهل، ناسی
فراموشی: ذهول، غفلت، نسیان & یاد
فراوان: انبوه، بابرکت، بس، بسیار، بی‌حد، بی‌شمار، بی‌نهایت، جزیل، خیلی، زیاد، شایگان، عدیده، کثیر، متراکم، معتنابه، وافر & کم، نادر
فراوانی: 1 ارزانی 2 بسیاری 3 فراخی، کثرت، وفور 4 بسامد، تکرروقوع & تنگی، قلت
فرآورده: تولید، ساخته، کالا، محصول
فرآوری: تولید، ساخت
فراویز: حاشیه، یراق
فراهم: 1 آماده، حاضر، مهیا، میسر 2 کسب، تحصیل 3 اندوخته، جمع‌آوری، گردآوری
فربه: پرگوشت، پروار، تناور، تنومند، چاق، درشت، ستبر، سمین، گوشتالو، لحیم & لاغر
فربهی: پرواری، تنومندی، چاقی، سمن & لاغری
فرتوت: ازکارافتاده، بی‌حال، پیر، سالخورده، فرسوده، کهنسال، مسن، معمر & برنا
فرتوتی: ازکارافتادگی، فرسودگی، کهنسالی، کهولت & جوانی
فرجاد: حکیم، دانا، دانشمند، عالم، فاضل
فرجام: آخر، آخرالامر، اختتام، انتها، انجام، پایان، پسین، خاتمه، ختم، سرانجام، عاقبت‌الامر، عاقبت، غایت، نهایت، واپسین & آغاز، ابتدا، اول، بدایت، شروع
فرجه: 1 امان، ضرب‌الاجل، فاصله، فرصت، مهلت 2 درز، رخنه، شکاف
فرح: ابتهاج، انبساط، بهجت، سرور، شادی، شادمانی، مسرت، نشاط & غم 
فرح‌افزا: بهجت‌انگیز، سرورانگیز، فرح‌آور، فرح‌بخش، فرحناک، مسرت‌بخش، نزهت‌بخش، نشاطبخش & غم‌افزا 
فرح‌بخش: سرورانگیز، شادی‌بخش، فرح‌آور، فرح‌افزا، فرحناک، مفرح، نزهت‌بخش، نشاطآور، نشاطانگیز، نشاطبخش & غمبار
فرحناک: خوشحال، دلگشا، شادمان، شادی‌افزا، فرح‌بخش، مسرور، نزهت‌بخش، نشاطآور، نشاطانگیز & اندوهناک
فرخ: 1 خجسته، خوش‌یوم، سعد، فرخنده، مبارک، میمون، همایون 2 تابان، درخشان، رخشنده 2 زیبا، مفخم & مشئوم
فرخندگی: تبرک، تیمن، مبارکی، میمنت، یمن & نحوست
فرخنده: باسعادت، باشگون، خجسته، خوش‌یمن، سعد، فرخ، فرخ‌پی، مبارک، متبارک، متبرک، میمون، همایون & نحس
فرد: 1 تک، تنها 2 مفرد، واحد 3 جدا 4 دیار، شخص، کس، نفر 5 بی‌مانند، بی‌نظیر، وحید، یکتا، یگانه 6 طاق 7 عزب، مجرد، منفرد & جفت
فردار: پرتاب، فرفری، مجعد & شلال، لخت
فردوس: 1 ارم، بهشت، پردیس، جنان، جنت، خلد، دارالسلام، رضوان، مینو، نعیم 2 باغ، بستان & دوزخ
فردی: اختصاصی، انفرادی، خصوصی، شخصی & جمعی
فرز: تند، تیزرو، جلد، چابک، چالاک، چست، زرنگ، شاطر، شهم، قبراق & سست، کند
فرزانگی: حکمت، خردمندی، دانایی، ذکاوت، هشیاری، هوشمندی، هوشیاری & جهالت، حماقت
فرزانه: بخرد، حکیم، خردمند، دانا، عاقل، هوشمند & نادان
فرزند: آقازاده، اولاد، بچه، پور، رود، زاد، زاده، سلیل، صبی، غلام، نسل، نورچشم، ولد & پدر
فرزندزاده: نتیجه، نواده، نوه
فرزی: تردستی، جلادت، چابکی، چالاکی، شطارت & کندی
فرس: ادهم، اسب، باره، توسن، سمند
فرستادن: ارسال‌داشتن، اعزام، ایفاد، راهی کردن، صدور، گسیل
فرستاده: 1 ایلچی، پیک، سفیر، قاصد، مرسل 2 پیغمبر، رسول، نبی
فرسنگ: فرسخ
فرسودگی: 1 پوسیدگی، کهنگی 2 خستگی، فرتوتی، واماندگی 
فرسودن: 1 خستن، خسته کردن 2 پوسیدن، پوساندن 3 ساییدن، مالیدن 4 زدودن، محو کردن، نابود کردن 5 به‌ستوه‌آوردن، عاجز کردن، درمانده کردن
فرسوده: 1 اسقاط، فکسنی 2 پوسیده، رمیم 3 خسته، کسل، وامانده 4 ضعیف، فرتوت، ناتوان 5 خلق، ژنده، کهنه، مستعمل، مندرس 
فرش: بساط، زیرانداز، زیلو، قالی، گلیم، مفرش
فرشته: 1 جبرئیل، سروش، ملک 2 ایزد 3 پری & دیو
فرصت: 1 فراغت، مجال 2 امکان، یارا 3 زمان، نوبت، وقت 4 درنگ، ضرب‌الاجل، فرجه، مجال، مهلت، وقت، وقفه
فرض: 1 ضروری، لازم، مهم 2 انگاره، انگار، پنداشت، پندار، تصور، خیال، فکر، گمان، وهم 3 تخمین، حدس 4 سنت، واجب
فرضاً: بالفرض، ولو
فرضی: موهوم، نظری، واهی & حقیقی
فرضیه: 1 تئوری، نظریه 2 انگاره، حدس
فرضیه‌ساز: تئوری‌پرداز، تئوریسین، نظریه‌پرداز
فرط: 1 بسیاری، زیادی، فراوانی، فزونی، کثرت 2 افراط، زیاده‌روی 
فرع: 1 شاخه، شعبه 2 تنزیل، ربح، سود، نزول 3 اثر، محصول، نتیجه & اصل
فرعی: تابع، ضمیمه، منشعب & اصلی
فرق: 1 تارک، هباک، چکاد، راس، سر، کله 2 اختلاف، امتیاز، تباین، تفاوت، تمایز، توفیر 3 قله، نوک
فرقت: جدایی، دوری، فراق، مفارقت، هجر، هجران & وصال، وصل
فرقه: جماعت، جمع، جمعیت، حزب، دسته، صنف، طایفه، طبقه، فریق، گروه
فرم: شکل، صورت، قالب & محتوا
فرمالیته: آیین، تشریفات، ظاهرسازی 
فرمان: 1 امر، امریه، توقیع، حکم، دستور، رقم، سفارش، طغرا، فرمایش، منشور 2 رل، سکان 3 اجازه، پته، پروانه، فته
فرمانبر: 1 خادم، خدمتکار، گماشته، مستخدم، نوکر 2 تابع، فرمانبردار، مطیع & فرمانده 
فرمانبردار: تابع، حرف‌شنو، رام، مطیع، منقاد
فرمانبرداری: اطاعت، انقیاد، پیروی، حرف‌شنوی
فرمانبری: 1 اطاعت، فرمانبرداری، مطاوعت 2 نوکری
فرماندار: حاکم، حکمران، فرمانروا، والی
فرمانداری: 1 دارالحکومه 2 حکمرانی، والیگری
فرمانده: 1 آمر 2 امیر، سالار، سپهسالار، سردار، سرکرده، سرلشکر & فرمانبر 
فرماندهی: امارت، پیشوایی، حکمرانی، سرداری
فرمانروا: حاکم، حکمران، صاحب‌اختیار، فرماندار، مخدوم، مطاع، والی
فرمانروایی: امارت، پادشاهی، پیشوایی، تسلط، حکومت، سلطنت
فرمایش: امر، حکم، دستور، فرمان، فرموده
فرمند: بشکوه، شکوهمند، مجلل
فرموده: امر، حکم، دستور، فرمان، فرمایش
فرمول: 1 دستور، قاعده، نسخه 2 سرمشق، نمونه
فرنگ: اروپا، افرنگ، غرب، فرانسه 
فرنگی‌ماب: 1 اروپایی‌ماب، فرنگی‌خصلت 2 متجدد 3 غرب‌زده
فرنود: برهان، بینه
فرو: پایین، تو، داخل، دخول، فرود & فرا
فروتن: افتاده، خاشع، خاضع، خاکسار، شکسته‌نفس، متواضع، محجوب & خودخواه، خویشتن‌بین، متکبر
فروتنانه: خاشعانه، خاضعانه، خاکسارانه، متواضعانه & متکبرانه، مغرورانه 
فروتنی: افتادگی، تواضع، خاکساری، خشوع، خضوع & استکبار، برتنی، غرور
فرود: پایین، تحت، زیر، نزول، هبوط & فراز، فوق
فرودست: 1 زیردست 2 پست، دون، فرومایه 3 حقیر، ناتوان & بالادست، فرادست
فرودم: استنشاق، دم، شهیق
فرودین: پایینی، زیرین & بالایی، زبرین، علوی
فرورفته: 1 گود، مقعر 2 غر 3 غرق
فروزان: تابان، درخشنده، روشن، منور، نورانی، وهاج
فروزش: اشتعال، پرتو، نور
فروزنده: پرفروغ، درخشان، روشن، فروغمند
فروزینه: آتش‌زنه، چخماق، مرو
فروشگاه: دکان، سوپر، سوپرمارکت، مغازه
فروغ: پرتو، تاب، تابش، تابندگی، درخشش، درخشندگی، روشنایی، روشنی، روشنایی، شعشعه، ضیا، لمعان، نور، وراغ
فروکش: 1 انقطاع، تسکین، کاهش 2 انطفاء، نشست
فروکشی: اطفا، خاموشی
فروگذاری: اهمال، ترک، قصور، کوتاهی، مضایقه، مهمل‌گذاشتن
فروماندگی: بی‌نوایی، پریشانی، خستگی، درماندگی، سرگشتگی، عجز، ناتوانی، نژندی، یاس
فرومانده: بیچاره، بی‌نوا، تهی‌دست، حیران، درمانده، سرگشته، عاجز، متحیر، وامانده
فرومایگی: بخل، پستی، حقارت، خست، دون‌همتی، رذالت، سفلگی
فرومایه: بدسرشت، بی‌آبرو، بی‌اعتبار، بی‌سروپا، بی‌قدر، پست، پست‌فطرت، جلب، حقیر، خسیس، خوار، دنی، دون، دون‌همت، ذلیل، رذل، رذیل، زبون، سفله، کنس، متذلل، ناچیز، ناستوده، ناکس، نانجیب، وغب & جلیل 
فرونشینی: 1 انطفاء 2 نشست 
فروهشته: آویخته، رهاشده، معطل
فرویش: 1 اهمال، تنبلی، سستی، غفلت، کوتاهی 2 اهمالگر، سست
فره: ابهت، احتشام، جلال، جلالت، حشمت، شکوه، شوکت، عظمت، فر
فرهمند: 1 بخرد، خردمند، عاقل، هوشمند 2 پرشوکت، شکوهمند، شوکتمند 
فرهنگ: 1 دائره‌المعارف، قاموس، لغت‌نامه، مرجع، معجم، واژگان، واژه‌نامه 2 آداب‌دانی، ادب، تربیت 3 آموزش‌وپرورش، معارف 4 ادبیات، بینش، تمدن، خرد، دانش، علم، فرهیختگی، فضل، معرفت، معلومات
فرهنگ‌نامه: انسیکلوپدی، دائره‌المعارف، دانشنامه
فرهومند: پرهیزگار، دیندار، متقی & ناپرهیزگار 
فرهیخته: 1 بافرهنگ، دانشمند، عالم، فاضل 2 مودب، متادب، متین & نافرهیخته
فریاد: بانگ، جیغ، خروش، دادوبیداد، زوزه، شیون، صیحه، ضجه، عربده، غریو، غلغله، فغان، غیه، ناله، نعره، نفیر، ولوله، هیاهو
فریادخواهی: تظلم، دادخواهی
فریادرس: دادرس، دادگر، شفیع، یاریگر
فریادرسی: دادگری، غوث، مدد، یاری، یاریگری
فریب: اغفال، اغوا، تزویر، تغابن، حقه، حیله، خدعه، دسیسه، دغا، دوزوکلک، ریا، ریب، زرق، عشوه، غبن، غدر، غش، فسون، فند، کید، گول، مکر، نیرنگ
فریب‌آمیز: خداع، خدعه‌آمیز، فریبنده، مکرآمیز
فریب‌دادن: بازی‌دادن، فریفتن، گول‌زدن
فریب‌کار: شیاد، شارلاتان، غدار، گول‌زن، محیل، مخادع، مکار، نیرنگ‌باز
فریبا: 1 افسونگر، افسونکار، طناز، فتان، فریبنده، فریفته 2 خوشگل، زیبا، وجیه
فریبکار: حیله‌گر، فریبنده، محیل، مخادع، مکار
فریبنده: 1 اغفالگر، اغواگر، دسیسه‌باز، دورو، ریاکار، سالوس، ظاهرنما، فریبکار، گول‌زن، ماکر، محیل، مزور، مکار، نیرنگ‌باز 2 جاذب، جذاب، فریب‌آمیز 3 افسونگر، جادوگر، دلربا، دلفریب، شیوا، شیوه‌گر، فتنه‌گر، فریبا، فریفتار
فرید: بی‌مانند، بی‌همتا، تک، تنها، تنها، واحد، وحید، یگانه
فریضه: 1 صلات، نماز 2 تکلیف، وظیفه 3 لازم، واجب
فریفتن: فریب‌دادن، گول‌زدن، مخاتلت
فریفته: 1 دلباخته، شوریده، شیدا، شیفته، غاوی، مجذوب، مفتون، وامق 2 فریب‌خورده، گول‌خورده
فریق: جماعت، حزب، دسته، فرقه، گروه
فریور: درستکار، صحیح‌العمل
فزع: 1 بی‌تابی 2 جزع، فریاد، فغان، ناله 3 بیم، ترس، هراس
فزونی: افزایش، افزونی، برکت، بیشی، تزاید، فرط، مازاد، مزیت & کاستی
فژ: چرک، ریم، قذرات
فساد: 1 الواطی، بی‌عفتی، بی‌ناموسی، تبهکاری، عیاشی، فجور، فسق، هرزگی 2 بدی، تباهی، خدشه، خرابی، خلل، شرارت، عیب، نادرستی، ناشایست 3 آشوب، اغتشاش، بی‌نظمی، تفتین، خرابکاری، شر، شغب، شورش، فتنه، فتنه‌انگیزی، مفسده‌جویی 4 عفونت
فسادانگیزی: بلواطلبی، فتنه‌انگیزی، فتنه‌جویی
فستیوال: جشن، جشنواره
فسخ: ابطال، الغا، باطل، حذف، زایل، لغو، نقض
فسق: آلودگی، تبهکاری، زنا، زناکاری، فجور، فساد، لواط، ناپاکی
فسق‌وفجور: الواطی، بدکاری، زنا، عیاشی، گناه، معصیت، ناپارسایی، هرزگی
فسوس: 1 فسون 2 تزویر، حیله، نیرنگ 3 لاغ 4 تمسخر 5 زیان، غبن
فسون: 1 تغابن، خدعه، دستان، دغا، فریب، مکر، نیرنج، نیرنگ 2 افسون، افسونگری، جادو، جادوگری، سحر، شیوه، غمزه، فریب 3 تسخیر، جادو، طلسم، فسوس
فسونساز: دلفریب، شوخ، عشوه‌ساز، فسونکار
فسونکار: افسونگر، طناز، عشوه‌گر، فتان، فسونساز
فسیل: سنگواره
فسیله: 1 رمه، غنم، گله 2 نهال
فشار: 1 تنگی، سختی، ضیق 2 اختناق، تضییق 3 تنگی، جبر، حرج، زور، عقده
فشردگی: 1 تراکم 2 قبض
فشرده: 1 مجمل 2 متراکم 3 محکم
فشنگ: تیر، گلوله
فصاحت: بلاغت، روانی، زبان‌آوری، سخنوری، طلاقت
فصاد: حجام، رگزن
فصد: حجامت، خونگیری، رگزنی
فصل: 1 دوران، زمان، عهد، گاه، موسم، موعد، نوبت، وقت، هنگام 2 انفصال، برش، تفکیک، جداسازی، جدایی 3 باب، بخش، بند، ماده، مبحث، مقوله & وصل
فصیح: بلیغ، زبان‌دان، زبان‌آور، شیوا، غرا، گشاده‌زبان 
فضا: 1 جا، حجم، حیاط، ساحت، صحن، عرصه، محوطه، مکان، میدان 2 آتمسفر، آسمان، سپهر، فلک، کیهان، هوا 3 جو، محیط
فضاح: پرده‌در، رسواگر، هتاک
فضاحت: افتضاح، بدنامی، بی‌آبرویی، تفضیح، رسوایی، فضیحت، ننگ
فضاحت‌بار: شرم‌آور، فضیحت‌آلود، ننگ‌آور، ننگین
فضادار: جادار، فراخ، واسع، وسیع & تنگ
فضل: 1 بینش، حکمت، دانایی، دانش، علم، فرهنگ، کمال، معرفت 2 برتری، رجحان 3 افزونی، زیادت 4 احسان، بخشش، کرم، منت
فضله: 1 جعل، سرگین، مدفوع 2 چرک، شوخ 3 بازمانده، بقیه، پس‌مانده
فضول: 1 کنجکاو، گستاخ، یاوه‌گو 2 پس‌مانده
فضولات: 1 براز، نجاست 2 پس‌مانده‌ها، زواید
فضه: سیم، نقره & ذهب، زر
فضیح: شرم‌آور، فضاحت‌بار، ننگین
فضیحت: بدنامی، بی‌آبرویی، رسوایی، فضاحت، ننگ، ویله
فضیلت: 1 برتری، تقوا، کمال، مزیت، معرفت 2 برتری، رجحان، مزیت 3 حسنات & رذیلت
فطانت: 1 دها، زیرکی، هشیاری، هوشیاری 2 درک، فهم
فطرت: 1 اصل، ذات، سرشت، طبیعت، طینت، نهاد 2 آفرینش، ابداع
فطرتاً: اصلاً، ذاتاً، طبیعتاً
فطری: اصلی، جبلی، خداداده، ذاتی، طبیعی، غریزی & صناعی
فطن: زیرک، هوشمند، هوشیار
فطنت: دها، زیرکی، هوشیاری
فعال: پرکار، ساعی، سخت‌کوش، کارآمد، کارآ، کاری، کوشا، مجد & تن‌آسا
فعالیت: 1 پرکاری، تلاش، جدیت، سخت‌کوشی 2 کار، کوشش، مشغله
فعل: 1 عملکرد، عمل، کار، کردار، کنش 2 اثر، تاثیر 3 شغل، مشغله 4 رفتار، 
فعل‌وانفعال: تاثیر، تعامل، کنش‌وواکنش
فعلاً: اکنون، الحال، این‌دم، اینک، حالا، عجالتاً & بعداً، قبلاً
فعلگی: عملگی، کارگری، مزدوری
فعله: عمله، کارگر، مزدور
فعلی: جاری، حالیه، کنونی & بعدی، قبلی
فغ: 1 بت، صنم 2 جمیل، خوشگل، زیبا 3 دلارام، محبوب، معشوق، یار
فغان: افغان، زاری، صیحه، ضجه، عربده، غوغا، فریاد، ناله، نفیر، نوحه
فقاع: آبجو، فوگان
فقاهت: 1 اجتهاد، تفقه 2 هوشمندی
فقدان: 1 درگذشت 2 کمبود، گمشدگی 3 عدم، نابودی
فقر: استیصال، افلاس، بی‌چیزی، بی‌نوایی، تنگدستی، تنگی، تهیدستی، حاجتمندی، درماندگی، درویشی، عسرت، فاقه، فلاکت، مستمندی، گدایی، مسکنت، نداری، نیازمندی، نیستی & غنا
فقره: 1 باب، فصل، مبحث 2 بابت، خصوص 3 امر، مسئله، موضوع 4 بند، قطعه 5 حادثه، واقعه
فقط: 1 تنها 2 مگر 3 لاغیر، منحصراً 4 بس، محض
فقه: احکام، تعلیمات‌دینی، شرعیات
فقید: ازدست‌رفته، درگذشته، شادروان، مرحوم & حی
فقیر: بیچاره، بی‌نوا، تنگدست، تهی‌دست، بدبخت، درویش، سائل، غریب، کم‌بضاعت، گدا، محتاج، مسکین، مفلس، ندار، نیازمند & غنی
فقیه: دانشمند، شریعتمدار، عالم، مجتهد، مرجع
فکاهی: خنده‌دار، شوخی، طنز، کمدی، مضحک
فک: 1 آرواره 2 انفکاک، تفکیک، جداسازی، حذف، قطع
فکر: 1 اندیشه، پندار، تامل، تعقل، تفکر، سگالش 2 خاطره، خاطر، یاد 3 نظریه 4 انگار، تصور، خیال، فرض، گمان، وهم 5 رای، عقیده، قصد، نیت 6 کله، مغز 7 صرافت
فکسنی: ازکارافتاده، اسقاط، خراب، قراضه
فکلی: ژیگولو، کراواتی
فکور: اندیشمند، اندیشناک، اندیشه‌ور، روشنفکر، متفکر
فگار: آزرده، افگار، خسته، رنجور، مجروح، نزار
فلات: 1 بادیه، بر، بیابان، پشته، خشکی، دشت، صحرا، نجد 2 تار & 2 پود
فلاح: حارث، دهقان، دهقان، زارع، کشاورز، کشتگر
فلاح: پیروزی، رستگاری، سعادت، نجاح، نیکبختی
فلاحت: حراثت، زراعت، کاشت، کشاورزی، کشتکاری، کشت‌وزرع
فلاخن: قلاب‌سنگ، قلماسنگ
فلاکت: ادبار، استیصال، بدبختی، بیچارگی، تنگی، تیره‌بختی، خواری، ذلت، شوربختی، ضراء، فقر، فلک‌زدگی، نکبت
فلاکت‌بار: فلاکت‌آمیز، مفلوکانه، نکبت‌آلود
فلان: بهمان، بیسار
فلانی: بهمان، طرف، فلان، یارو
فلج: افلیج، زمینگیر، معلول
فلس: 1 پشیز، پول‌سیاه 2 پولک، فلسه
فلسفه: 1 الهیات، حکمت 2 راز، سر 
فلسفه‌دان: حکیم، فیلسوف، متاله
فلش: پیکان، سهم
فلق: 1 بامداد، پگاه، سپیده‌دم، سحر، شفق، صبح، صبحگاه، صبحگاهان، فجر 2 شکافتگی 3 شامگاه، لیل
فلک: سفینه، غراب، کشتی، ناو
فلک: آسمان، چرخ، سپهر، طارم، عالم، فضا، گردون
فلکزده: ادبار، بدبخت، بیچاره، تهیدست، مفلوک
فلکه: 1 دایره، گرد، مستدیر 2 میدان 3 چرخ، چرخه
فلکی: 1 آسمانی، سماوی 2 اخترشمار، اخترشناس، منجم
فم: دهان، دهانه، زفر
فن: 1 تکنیک، هنر 2 حیله، رمز، شگرد، لم 3 نغمه 4 راه، روش
فنا: انهدام، زوال، عدم، مردن، مرگ، موت، نابودی، نیستی، نیستی، هلاک & بقا، هستی
فناتیک: تعصبی، متعصب
فناناپذیر: ابدی، ازلی، باقی، جاودان، جاوید، سرمدی، لایموت، موبد، مخلد & فناپذیر
فند: تردستی، ترفند، حاضرجوابی، حقه، حیله، شگرد، عیاری، فریب، کید، گول، مکر، مهارت
فواید: 1 مزایا 2 منافع 3 محاسن & معایب
فوت: پف، درگذشت، رحلت، مردن، مرگ، ممات، موت، واقعه، وفات & تولد
فوت‌وفن: شگرد، قلق، لم
فوج: ارتش، جند، جوخه، جیش، خیل، رژیمان، سپاه، عسکر، قشون، گروه، لشکر، هنگ
فوج‌فوج: دسته‌دسته، گروه‌گروه، گله‌گله
فوراً: آنی، بزودی، بلادرنگ، بلافاصله، بی‌تامل، بی‌درنگ، درحال، سریعاً، فی‌الحال، فی‌الفور
فوران: انفجار، جوشش، جهش
فوری: آنی، بی‌درنگ، سریع
فوز: پیروزی، رستگاری، رهایی، کامیابی، نجاح
فوطه: بالاپوش، طیلسان، کمربند، لنگ
فوق: بالا، زبر & پایین، تحت، ته، زیر
فوق‌العاده: 1 بسیار، زیاد، هنگفت 2 شگرف، عالی 3 شگفت، عجیب، غریب & پیش‌پاافتاده
فوقانی: بالایی، رویی، فرازین & تحتانی
فوگان: آبجو، فقاع
فولاد: آهن، پولاد
فهد: پارس، پلنگ، نمر، یوزپلنگ
فهرست: سیاهه، صورت، لیست
فهم: ادراک، استنباط، اندریافت، درک، دریافت، دریافت، شعور، مشعر، هوش
فهمیدن: 1 ادراک، دانستن، درک کردن، دریافتن، شناختن 2 آگاهی‌یافتن، مطلع‌شدن، واقف‌شدن 3 احساس کردن، باخبرشدن، بوبردن، خبردارشدن
فهمیده: باشعور، خردمند، عاقل، فهیم، لبیب، هوشیار & بی‌شعور، نفهم
فهیم: ادراکمند، باادراک، بافهم، دانا، فهمیده، هوشیار
فی‌البدیهه: ارتجالاً، فی‌البداهه، مرتجلاً
فی‌الحال: الان، الحال، بلافاصله، زود، فوراً
فی‌الفور: آنی، بلافاصله، فوراً، همین‌لحظه
فی‌المثل: درمثل، مثلاً
فی‌الواقع: حقیقتاً، درواقع، واقعاً
فی‌نفسه: بالقوه، بالنفسه
فیاض: بخشنده، جوانمرد، فایض، فیض‌رسان
فیروز: برنده، پیروز، پیروزمند، ظفرمند، غالب، فاتح، مظفر & مغلوب
فیروزمند: پیروز، پیروزمند، فاتح، فیروز، مظفر، منصور & مغلوب
فیروزمندی: 1 توفیق، موفقیت 2 غلبه، فتح
فیروزی: پیروزی، ظفرمندی، فتح، کامیابی
فیس: افاده، پز، تبختر، تفرعن، تکبر
فیش: برگ، برگه، کارت، ورقه
فیصل: 1 حاکم، داور، قاضی 2 داوری، قضاوت 3 فیصله، حل‌وفصل
فیض: بخشش، برکت، تفضل، عنایت، فضل، سرشار، فراوانی، لبریز، لطف 
فیض‌بخش: بخشنده، فیاض، فیض‌رسان
فیض‌بر: فیض‌برنده، مستفیض
فیض‌رسان: بخشنده، فایض، فیاض
فیل: پیل
فیلتر: صافی
فیلسوف: حکیم، عالم، فلسفه‌دان
قائف: پی‌رو، پی‌شناس، قایف، قیافه‌شناس
قائم: 1 استوار، ایستاده، برپا، برخاسته، ثابت، سرپا، قایم 2 سخت، سفت، قرص، محکم، مستحکم 3 بلند، رسا 4 پنهان، مختفی، مخفی، نهان 5 عمود 6 پاینده، باقی
قائم‌اللیل: شب‌زنده‌دار، متهجد، مساهر
قائم‌مقام: جانشین، کفیل، نایب
قائم‌مقامی: جانشینی، کفالت، نیابت
قاب: 1 چارچوب، چهارچوب، کادر 2 دوری، سینی، طبق 3 قاپ، کعب 4 جلد، غلاف، محفظه 5 اندازه، مقدار
قاب‌باز: قاب‌انداز، قاب‌باز، قمارباز، مقامر
قابض: 1 گیرا، گیرنده 2 دبش، گس
قابل: 1 برازنده، سزاوار، شایسته، لایق، مستعد، مناسب 2 آگاه، کارآزموده، کاردان، متبحر، مجرب، 3 پذیرا، پذیرنده & 1 نالایق 3 فائق 
قابل‌حمل: حمل‌کردنی، منقول & غیرقابل‌حمل، غیرمنقول
قابل‌قسمت: بخش‌پذیر، تقسیم‌پذیر، قابل‌تقسیم & تقسیم‌ناپذیر، غیرقابل‌قسمت
قابل‌لمس: لمس‌کردنی، ملموس & غیرقابل‌لمس، ناملموس
قابل‌ملاحظه: بسیار، جزیل، زیاد، معتنابه، هنگفت & کم، ناچیز
قابلگی: دایگی، مامایی
قابله: 1 ماماچه، ماما 2 دایه
قابلیت: 1 استحقاق 2 استطاعت، استعداد، اهلیت، سزاواری، شایستگی، لیاقت 3 توان، عرضه، قوه، کفایت 4 پذیرش، 5 امکان & فاعلیت
قاپوچی: 1 بواب، حاجب، دربان 2 دروازه‌بان
قاپیدن: به‌چنگ‌آوردن، چنگ‌زدن، ربودن، قاپ‌زدن
قاتل: 1 آدم‌کش، جانی، قتال، کشنده، هالک 2 زهر، سم
قاتی: 1 آمیخته، درهم، مخلوط، ممزوج 2 درهم‌برهم، قاراشمیش & سوا
قاچ: 1 برش، تراشه، تراک، شکافتگی، قاش، لزگه، لغزه، 2 ترک، شکاف
قاچاق: غیرقانونی، غیرمجاز، کالای‌ممنوع
قاچاقی: 1 غیرقانونی 2 دزدکی & 1 قانونی، 2 علنی
قادر: باقدرت، پرتوان، توانا، زورمند، قدر، قوی، مقتدر & قاصر، ناتوان
قاره: اقلیم، بر، خشکی، قطعه
قاری: تلاوتگر، خواننده، قرآن‌خوان، مقری
قاش: برش، ترک، قاچ، کرج، لزگه، لغزه
قاصد: ایلچی، برید، پیام‌گزار، پیک، چاپار، فرستاده، نامه‌بر، نامه‌رسان
قاصر: 1 ضعیف، عاجز، ناتوان 2 کوتاه، نارسا & قادر
قاضی: حاکم، حکم، دادرس، داور، دیان، فیصل
قاطبه: تماماً، جمهور، عموماً، کل، همگان، همه
قاطر: استر
قاطع: 1 برا، برنده، تند، مصمم 2 یقین & کند
قاطع‌الطریق: دزد، راه‌بر، راهزن، عیار، قافله‌زن
قاطع‌طریق: راه‌بر، راهزن، رهزن، عیار، طرار، قافله‌زن، قطاع‌الطریق
قاطعیت: برایی، برش، کارآیی
قاطی: آمیخته، درهم، مخلوط & سوا
قاطی‌پاطی: بی‌نظم، درهم، قاراشمیش، مغشوش
قاطی کردن: آغشتن، آمیختن، درهم کردن، مخلوط کردن، ممزوج کردن 
قاعدگی: بی‌نمازی، رگل، طمث، عادت‌زنانه، عادت‌ماهانه & طهر 
قاعده: 1 آیین، ترتیب، رسم، روش، سیرت، طرز، طریقه 2 اساس، اصل، بنیاد، بنیان، پایه، شالوده 3 حیض، رگل، عادت 4 ضابطه، قانون، نسق، نظم
قافله: 1 کاروان 2 گروه 3 گله
قافله‌سالار: 1 ساربان، ساروان، قافله‌باشی، قافله‌دار، قافله‌کش، کاروان‌سالار 2 رهنما، هادی
قاق: 1 بی‌بهره، بی‌نصیب، محروم 2 قدید 3 کلاغ 4 بازنده
قاقم: راسو
قال: 1 سخن، کلام، گفتگو، گفت 2 بوته‌زرگری 3 قله & حال
قالب: 1 شکل، طرح، فرم، هیئت، 2، بدن، تن، کالبد 3، قطع 4 بوته‌زرگری
قالب‌ریزی: قالب‌تراشی، قالب‌زنی، قالب‌سازی، قالب‌گیری
قالب‌گیری: قالب‌تراشی، قالب‌ریزی، قالب‌ریزی 
قالتاق: 1 اوباش، لات، هوچی 2 زین
قالی: فرش، گبه، گلیم، مفرش
قامت: اندام، بالا، تنه، قد، هیکل
قاموس: 1 فرهنگ، لغت‌نامه، واژه‌نامه 2 رازدار، سرپوش 3 دریا، قلزم
قانع: 1 خرسند، خشنود، راضی، متقاعد 2 سازگار، صرفه‌جو، قناعت‌پیشه، مقنع 3 متقاعد، مطمئن 4 سیر & ناخشنود
قانون: 1 رسم، روش، طرز، طریقه، نظم، هنجار 2 آیین، ضابطه، قاعده، مقررات 3 ساز
قانون‌دان: 1 حقوقدان، وکیل 2 رسم‌ورسوم‌دان، مبادی‌آداب
قانوناً: رسماً، شرعاً، عرفاً
قانونگزار: شارع، قانون‌نویس، مقنن
قانونی: 1 رسمی، شرعی، عرفی، مشروع 2 قانون‌نواز
قاهر: پیروز، چیره، غالب، فاتح، قهار، مستولی، مسلط، منصور، ناصر & مقهور
قاید: امام، بزرگ، پیشوا، زعیم، سلسله‌جنبان، شیخ، کبیر، مقدم، نقیب
قایق: بلم، جهاز، زورق، کرجی، کلک
قایقران: بلم‌ران، کرجی‌بان
قایل: 1 سخنگو، صحبت‌کننده، گویا، گوینده 2 معترف، معتقد، مقر
قایم: 1 استوار، ایستاده، برپا، برخاسته، ثابت، سرپا، قائم 2 سخت، سفت، قرص، محکم، مستحکم 3 بلند، رسا 4 پنهان، مختفی، مخفی، نهان 5 عمود 6 پاینده، باقی
قایم‌مقام: جانشین، خلیفه، مباشر، نایب، نماینده، وارث، وکیل
قایمه: 1 پایه، ستون، شمع 2 قبضه 3 راست
قبا: 1 کسوت 2 جامه، ردا، لباده
قباحت: بدی، رسوایی، زشتی، شنیعت، فضیحت، قبح، ناهنجاری
قبال: 1 ازاء، برابر 2 جلو، روبرو، مقابل
قباله: 1 بنچاق، سند 2 صداق‌نامه، عقدنامه 3 مدرک
قبح: بدی، زشتی، شناعت، قباحت & حسن
قبر: آرامگاه، تربت، تربت، خاکجا، ضریح، گور، لحد، مثوی، مدفن، مرقد، مزار
قبراق: تندرست، چالاک، چست، سالم، سرحال، فرز & بیمار، مریض
قبرستان: خاکستان، دارالرحمه، گورستان، مرغزن، مزارستان
قبرکن: حفار، گورکن، لاحد
قبض: 1 رسید 2 انقباض، فشردگی، یبوست 3 اخذ، گرفتگی، گرفتن، گیرش 4 تصرف، تملک 5 اندوه، ملالت & 2 بسط، رسید 1 گشایش
قبضه: 1 مشت 2 دسته 3 تصرف، ملک 4 اقتدار، سلطه، قدرت
قبل: پیش، پیش‌از، سابق، سبق، گذشته & بعد، پیش
قبل: پهلو، سو، طرف، قبال، کنار
قبلاً: پیش‌ازاین، سابقاً & بعداً
قبله: 1 کعبه 2 پرستشگاه، عبادتگاه، معبد 3 پیشوا، مهتر 4 جهت، سمت، سو 5 روبرو، مقابل 6 جنوب 7 روش، طریقه
قبلی: آخری، پیشیین، سابق، قدیمی & بعدی
قبول: اجابت، استجابت، باور، پذیرش، پسند، تایید، تراضی، تصدیق، تصویب، تقبل، توافق، رضا، رضامندی، رضایت، صوابدید & رد
قبول کردن: اجابت کردن، پذیرفتن، پسندیدن، تصدیق کردن، راضی‌شدن، رضایت‌دادن & رد کردن
قبه: بارگاه، گنبد
قبیح: بد، خبیث، رکیک، زشت، سخیف، سوء، کریه، مستهجن، مکروه، ناپسند، نامستحسن، ننگین & مستحسن
قبیل: 1 جور، شبیه، گونه، مانند، مثل، نظیر، نوع 2 جنس، قماش 3 جماعت، دسته، گروه
قبیله: آل، اعقاب، ایل، تبار، تیره، جماعت، دودمان، شعب، طایفه، عشیره
قپان: باسکول، ترازو، قسطاس، میزان
قتال: قاتل، کشنده، مهلک
قتل: ترور، جنایت، قربانی، کشتار، کشتن، هلاک، هلاکت 
قتل‌عام: آدمکشی، شبیخون، کشتار، نسل‌کشی
قتلگاه: مقتل
قتیل: کشته، مقتول & قاتل
قحبگی: خودفروشی، روسپیگری، فاحشگی، لکاته‌گری
قحبه: جلب، خودفروش، روسپی، غردل، فاحشه، لچن، لکاته، معروفه، هرجایی
قحبه‌خانه: بیت‌لطف، جنده‌خانه، عشرتکده، فاحشه‌خانه، لانه‌فساد، نجیب‌خانه 
قحط: 1 تنگسالی، جدب، خشک‌سالی، غلا 2 تنگی، نایاب
قحطسالی: تنگسالی، تنگی، جدب، خشکسالی، غلا
قحطی: تنگسالی، خشکسالی، غلا، قحطزار
قد: 1 اندام، بالا، قامت، هیکل 2 اندازه
قدام: پیش، جلو، قبل & پس، پشت
قدح: پیاله، پیمانه، تاس، جام، ساغر، صراحی، کاسه
قدح: بدگویی، سرزنش، طعن، عیب‌جویی، مذمت & مدح
قدح‌پیما: 1 ساقی، نوشگر 2 باده‌خوار، باده‌گسار 
قدح‌خواری: باده‌پیما، باده‌خوار، شرابخوار، قدح‌نوش، میگساری
قدر: 1 اندازه 2 ارزش، بها، قیمت 3 ارج، بزرگی، بلندی، مقام
قدر: 1 تقدیر، سرنوشت، قضا 2 حکم، فرمان 3 توانا، قادر، قدرتمند، مقتدر، 4 توان، زور
قدرت: 1 توان، زور، قوت، قوه، نیرو 2 استطاعت، تاب، توانایی، طاقت، وسع 3 زبردستی، مقاومت، نیرومندی، هنگ، یارا 4 استیلا، اقتدار، تسلط، سلطه 5 تاثیر، نفوذ، 6 انرژی 7 عظمت، کبریا & ضعف
قدرتمند: 1 پرقدرت، توانا، زورمند، قدر 2 بانفوذ، متنفذ & ضعیف، ناتوان
قدردان: سپاسگزار، شکرگزار، قدرشناس، ممنون، نمک‌شناس & قدرنشناس
قدردانی: تشکر، تقدیر، سپاسگزاری & قدرناشناسی، نمک‌نشناسی
قدرشناس: سپاسگزار، قدردان، نمک‌شناس & حق‌ناشناس
قدری: اندکی، کمی، مقداری & خیلی
قدس: پاکدامنی، پاکی، تنزیه، خلوص، صفا، منزه
قدسی: آسمانی، روحانی، ملکوتی
قدغن: 1 تاکید 2 تحریم، جلوگیری، ممانعت، ممنوع، منع، نهی 3 غیرمجاز 4 قرق
قدم: بی‌آغازی، جاودانگی، دیرینگی، سابقه، قدمت & ابد، حدوث
قدم: پا، خطوه، گام
قدم‌رو: مارش
قدمت: پیشینگی، دیرینگی، سابقه، قدم، کهنگی
قدوس: قدسی، قدیس، مقدس، منزه
قدوسیت: تقدس، تنزیه
قدوه: 1 قسوه، مدل، نمونه 2 امام، پیشوا، رهبر، مقتدا
قدیس: 1 پاک، منزه 2 پیر، ولی
قدیم: ازلی، باستانی، پیشین، دیرینه، سرمدی، کهن، کهنه، گذشته & جدید
قدیمی: باستانی، عتیق، کهنسال، کهنه & جدید، نو
قذر: 1 پلشت، پلید، چرک، غایط، کثیف 2 پنتی، شلخته، لچر & نظیف 
قذرات: آژیخ، چرک، چرک، شوخگنی، شوخی، فژ، ناپاکی، وژن، وسخ
قر: ادا، اطوار، افسون، خرامش، دلبری، دلربایی، غمزه، لنجه
قرآن: 1 کتاب‌الله 2 فرقان 3 کلام‌الله، مصحف
قرآن‌خوان: تلاوتگر، قاری، مقری
قرائت: تلاوت، خواندن
قرابت: بستگی، خویشاوندی، خویشی، نزدیکی، نسب، نسبت، وابستگی
قرابه: شیشه، صراحی
قرار: 1 رسم، روش، نهاد 2 استقرار، ثبات، سکون، طمانینه 3 آرام، آرامش، صبر، فراغ، فراغت، هال 4 شرط، عهد، وعده 5 رانده‌وو، میعاد، وعده‌گاه 6 قول، میثاق 7 شرح 8 شیوه، وضع 9 حکم، 10، عادت
قرارداد: پیمان، پیمان‌نامه، عهدنامه، قولنامه، کنترات، معاهده، مقاوله، مقاوله‌نامه، مواضعه، میثاق
قرارگاه: 1 ستاد، مرکز، مقر 2 جایگاه، ماوا، مسکن
قرارنامه: پروتکل، عهدنامه، مقاوله‌نامه
قرارومدار: 1 پیمان، عهد 2 زدوبست، زدوبند
قراسوران: امنیه، راهدار، ژاندارم، قره‌سوران
قراضه: 1 ریزه 2 اسقاط، فکسنی
قراول: 1 پاسدار، جلودار، دیده‌بان، دیده‌ور، طلایه، کشیک، گماشته، مستحفظ، نگهبان، یزک 2 نشانه‌روی، نشانه‌گیری
قراین: شواهد، ظواهر
قرب: 1 بها، قدر، مرتبه، منزلت 2 جوار، نزدیکی 3 خویشاوندی، خویش، قرابت 
قربان: برخی، تصدق، فدا، نثار
قربانگاه: بسملگاه، سلاخ‌خانه، قصابخانه، مسلخ
قربانی: 1 بسمل، ذبح، ذبیح، فدیه 2 ایثار، برخی، فدا، فداکاری 3 قتل، کشتار
قربت: تقرب، خویشاوندی، نزدیکی
قرتی: 1 خودآرا، ژیگولو 2 بی‌بندوبار، بی‌مسلک 
قرح: خستن، ریش، زخم، قرحه
قرحه: جراحت، قرح
قرشمال: ارقه، غربتی، غرشمال، غره‌چی، قره‌چی، کولی، لولی
قرص: 1 استوار، ثابت، سفت، محکم 2 حب، دانه، گرده
قرض: 1 استقراض، بدهی، دین، قرضه، نسیه، وام 2 بریدن، قطع کردن، گسستن & طلب
قرض‌دار: بدهکار، مدیون، مقروض، وام‌دار & بستانکار
قرضه: استقراض، دین، قرض، وام
قرضی: عاریه، مستعار، نسیه
قرطاس: 1 پاپیروس، کاغذ 2 دستخط، مراسله، مکتوب، نامه
قرطاس‌بازی: بوروکراسی، دیوان‌سالاری، کاغذبازی
قرعه: پشک، سهم، قسمت، نصیب
قرق: حفاظت، قدغن، ممنوع‌الورود
قرقاول: تذرو، ترنگ
قرقره: بوبین، چرخ
قرمز: آل، سرخ، شیله، وشی
قرمساق: بی‌غیرت، جاکش، دیوث، قرمپف، قلتبان، نامرد
قرن: 1 سده، مئه 2 دوران، دوره، عهد 3 گیسو، مو 4 رئیس، سرور، مهتر 5 زغال‌اخته 6 سرون، شاخ 7 قله، ستیغ 
قره: اسود، تیره، سیاه، مشکی
قره‌چی: قرشمال، کولی، لوری، لولی
قریب: 1 حدود 2 پیش، مجاور، نزد، نزدیک 3 خویش، خویشاوند، قوم، وابسته & بعید
قریب‌الوقوع: نزدیک & بعیدالوقوع
قریباً: بزودی، عن‌قریب
قریحه: ابتکار، استعداد، ذوق، طبع، قریحت
قرین: 1 انیس، محشور، مصاحب، مقارن، مقرب، مقرون، ندیم، همنشین، یار 2 بسان، سان، شبیه، عدیل، مانند، مثل، نظیر، وش، همال، همتا
قرینه: 1 متقارن 2 تناظر، توازن، نظیر، هماهنگ 
قریه: آبادی، ده، دهات، دهکده، دیه، رستاق، روستا، قصبه
قس: 1 روحانی، شیخ 2 شماس، کاهن، کشیش
قساوت: بی‌رحمی، ستمگری، سخت‌دلی، سنگدلی، سیاه‌دلی، شقاوت، ظلم، قسوت & رحم، رفق
قسر: اجبار، جبر، زور، قهر
قسری: اجباری، جبری & ارادی
قسط: 1 دادگری، داد، عدل، منصفت 2 بخش، حصه، قسمت
قسم: حلف، سوگند، یمین
قسم: 1 بهره، نصیب 2 جنس، جور، دسته، رقم، صنف، طور، گونه، نوع
قسمت: 1 اقبال، بخت، قسم، نصیب 2 بخش، بهر، بهره، پاره، تکه، جزء، حصه 3 تقسیم، توزیع، سهم 4 شعبه 5 قسط 6 قرعه 7 روزی، سرنوشت، طالع
قسمت‌قسمت: پاره‌پاره، تکه‌تکه، جماعت، دسته، دسته‌دسته، قطعه‌قطعه، گروه‌گروه
قسی: خونریز، سخت‌دل، سفاک، سنگدل، شقی
قسی‌القلب: بی‌رحم، تیره‌دل، سنگدل، سیاه‌دل، قسی
قشر: بستر، بنلاد، پوست، پوسته، پوشش، جلباب، طبقه، لایه، ورقه
قشری: 1 سطحی، ظاهری 2 خشکه‌مقدس، خشک 3 پوستی، لایه‌ای
قشقرق: الم‌شنگه، جاروجنجال، دادوفریاد، غلغله، کولی‌بازی
قشلاق: زمستانه، قشلاغ، گرمسیر & ییلاق
قشنگ: جمیل، خوشکل، خوشگل، دلپسند، دلربا، رعنا، زیبا، شیک، ظریف، ملوس، ملیح، نازنین، وجیه & زشت
قشنگی: جمال، زیبایی، صباحت، ملاحت، نیکویی، وجاهت & زشتی
قشون: ارتش، جند، جیش، خیل، سپاه، فوج، لشکر
قصاب: سلاخ، گوشت‌فروش
قصابخانه: بسملگاه، سلاخ‌خانه، سلاخی، قربانگاه، قصابی
قصابی: 1 سلاخی 2 کشتار
قصار: رختشو، گازر
قصاص: تلافی، سزا، عقوبت، یاسا
قصب: 1 نای، نی 2 نیشکر 3 پرند، حریر
قصبه: آبادی، ده، دهات، دهکده، رستاق، روستا، قریه
قصد: آهنگ، اراده، اندیشه، خواست، خواسته، داعیه، عزم، غایت، غرض، فکر، مراد، مقصد، مقصود، منظور، میل، نقشه، نیت، هدف
قصداً: باالارده، به‌تعمد، تعمداً، خواسته، عمداً، متعامداً، متعمداً & سهو
قصر: 1 ارگ، صرح، قلعه، کاخ، کوشک 2 کوتاه‌سازی، کوتاهی & کلبه، کوخ
قصور: اهمال، بدخدمتی، تخلف، تقصیر، خبط، خطا، سستی، کوتاهی، ناخدمتی
قصه: افسانه، حدیث، حکایت، داستان، سرگذشت، سمر، نقل
قصه‌سرا: افسانه‌پرداز، افسانه‌گو، داستان‌سرا، راوی، قصه‌پرداز، قصه‌گو، نقال
قصه‌گو: افسانه‌پرداز، افسانه‌گو، داستان‌سرا، راوی، قصه‌پرداز، نقال
قصیده: چامه، چکامه، شعر، مدیح، مدیحه
قصیر: کوتاه، کوتاه‌قد & طویل
قصیره: 1 کوتاه، نارسا 2 خانه‌نشین
قضا: 1 دادرسی، داوری 2 امر، تقدیر، سرنوشت، قدر 3 ادا، تادیه، ادا کردن 
قضاوت: حکم، دادرسی، داوری، محاکمه
قضایا: 1 اتفاقات، حکایات، حوادث، رخدادها، رویدادها، وقایع 2 مسایل
قضیه: امر، جریان، حادثه، خبر، رویداد، عارضه، مسئله، مطلب، موضوع، واقعه
قط: برش، برش‌دادن، برش‌زدن، بریدن
قطار: 1 راسته، رده، ردیف، صف 2 ترن
قطاع‌الطریق: دزد، راه‌بر، راهزن، سارق، قاطع‌طریق، قافله‌زن
قطب: 1 مردکامل، مرشد 2 مرکز 3 پیشوا، رئیس، مقتدا، مهتر & مرید
قطر: 1 پهنا، ستبرا، ضخامت، کلفتی 2 خطه، سرزمین، ناحیه 3 کرانه
قطره: جرعه، چکه
قطع: 1 انقطاع، برش، جدایی، فک 2 بریده، جدا، گسسته، گسیخته 3 بریدن، گسستن، گسیختن 4 بریدگی، گسیختگی 5 قطعه 6 اندازه، قالب 7 یقین & وصل
قطع کردن: 1 برش‌دادن، بریدن 2 گسستن، گسیختن 3 موقوف کردن 4 تقطیع & وصل کردن
قطعاً: اساساً، بالقطع، براستی، به‌تحقیق، به‌یقین، بی‌شک، بی‌شک، بی‌گمان، حتماً، حتمی، صددرصد، موکداً، محققاً، مسلماً، هرآینه، همانا، یقیناً 
قطعه: 1 پاره، تکه، خرده 2 دانه، عدد، فقره 3 لخت 4 بخش، پارچه، قطع 2 قاره
قطعه‌قطعه: بخش‌بخش، پاره‌پاره، تکه‌تکه، قسمت‌قسمت
قطعی: 1 حتمی، مسلم، یقینی 2 روشن، صریح، واضح & غیرقطعی
قطور: ستبر، ضخیم، کلفت & باریک، نازک
قطیفه: جامه‌پرزدار، فوطه، لنگ
قعر: انتها، بن، پایین، ته، ژرفا، ژرفنا، گودی & بالا، رو
قفا: 1 پشت 2 پی، دنبال 3 پس‌سر، پس‌گردن، پشت‌گردن 4 عقب & پیش‌رو، قبل
قفسه: اشکاف، جاکتابی، کمد، گنجه
قفل: بسته، بند، کلون، کوپله & کلید
ققنس: آتشخوار، سمندر، ققنوس
قلاب: چنگک، کجک، گیره، معلاق
قلابی: 1 بدل، بدلی، تقلبی، جعلی، ساختگی، قلب، مصنوعی، مصنوع 2 شهروا & اصلی
قلاده: 1 طوق، گردن‌بند، یوغ 2 تا، عدد
قلاش: 1 رند، عیار، لاابالی 2 دغل، کلاش 3 خراباتی، شرابخواره، می‌خواره 5 بی‌نوا، تهیدست، مفلس، یک‌لاقبا 6 افسونگر، افسون‌ساز، لوند 7 حیله‌گر، حیله‌باز، محیل 8 تنها، مجرد، منفرد & صالح
قلب: 1 دل، فواد 2 باطن خاطر، ذهن 3 بدل، تقلبی، شهروا، قلابی، ناسره 4 مرکز، میان، وسط 5 تقلب 6 تحریف
قلباً: صادقانه، صمیمانه
قلپ: جرعه، چکه
قلت: اندک، کم، کمی، معدود، نقصان & کثرت
قلتبان: جاکش، دیوث، قرمساق، قواد
قلتبانی: جاکشی، دیوثی، قرمساقی، قوادی
قلچماق: 1 پرزور، زورمند، قلدر، قوی، گردن‌کلفت 2 زورگو & ضعیف، نحیف
قلدر: 1 زورگو، مستبد 2، قلچماق & دموکرات‌منش
قلزم: اقیانوس، بحر، دریا، یم & بر، خشکی
قلع: اخراج، تباهی، ریشه‌کن کردن، سرکوبی، سرنگونی، عزل، کندن
قلع‌وقمع: ریشه‌کن، سرکوب، سرنگون، منکوب، نیست، نیست‌ونابود
قلعه: 1 ارگ، استحکامات، بارو، حصار، دژ، صرح، قصر، کاخ، کوت، کوشک 2 رخ
قلعه‌بان: دژبان، دژدار، قلعه‌بیگی، قلعه‌دار، کوتوال
قلق: آشفتگی، اضطراب، بیقراری، تشویش، دغدغه، وسواس
قلق: 1 خو، داب 2 رمز، شیوه‌عمل، لم 
قلم: 1 خامه، کلک، نی 2 رقم 3 لول
قلماسنگ: فلاخن، قلاب‌سنگ
قلمداد: لحاظ، محسوب، منظور
قلمرو: ارض، بوم، حوزه، حیطه، خاک، خطه، سامان، سرزمین، کشور، مرز، مرزوبوم، ملک، ملکت، مملکت، ناحیه
قلمزن: 1 دبیر، راقم، کاتب، محرر، منشی، نویسنده 2 نقاش
قلندر: 1 بی‌قید 2 درویش، صوفی
قلندروار: درویشانه، قلندرانه، لاقیدانه
قلندری: 1 بی‌قیدی 2 تصوف، درویشی
قلوه: کلیه
قله: 1 اوج، چکاد، ذروه، ستیغ، راس، سر، سرکوه، فراز، فرق، کله، نوک 2 سبو، کوزه & دامنه
قلیچ: تیغ، شمشیر
قلیل: اندک، کم، مزجات، معدود، ناچیز & بسیار، زیاد، کثیر
قمار: 1 آس‌بازی، بازی، شرطبندی، گنجفه، مقامره، میسر 2 مخاطره
قمارباز: آس‌باز، شطار، قاب‌باز، گنجفه‌باز، مقامر
قمارخانه: قابخانه، قمره، کازینو
قماش: 1 پارچه، کالا، منسوج 2 سنخ، نوع 3 اثاث، اسباب
قمچی: تازیانه، شلاق
قمر: 1 ماه 2 ماهواره
قمری: صلصل، طوقی، فاخته، کوکو
قمه: خنجر، شمشیر، کارد
قمیص: پیراهن، پیرهن، جامه
قنات: کاریز
قناد: حلواساز، حلوایی، شکرریز، شیرینی‌پز، شیرینی‌فروش
قناعت: اقتصاد، اقناع، امساک، بسندگی، بسنده‌کاری، خرسندی، رضامندی، صرفه‌جویی، کف‌نفس، مناعت‌طبع
قناعت‌پیشه: قانع، قناعتگر، مقتصد، مقنع & مسرف، ولخرج
قند: شکر، نبات
قندیل: چراغ، چراغدان، چلچراغ، شمعدان، مشعله
قنطر: 1 بلا، سختی، محنت 2 فاخته
قوا: 1 نیرو 2 توانایی، توان، قوه
قواد: پاانداز، جاکش، دیوث، قلتبان، کشخان، لحاف‌کش
قوادی: جاکشی، دیوثی، قلتبانی، لحاف‌کشی
قواعد: 1 آداب 2 قوانین، مقررات
قوال: خواننده، سرودخوان، سرودگو، مطرب
قوالی: خنیاگری، خوانندگی، رامشگری، سرودخوانی، مطربی
قوام: 1 صلابت 2 غلظت 3 اصل، مایه
قوت: 1 تاب، رمق، زور 2 تسلط، توان، شدت، قدرت، نیرو، وسع 
قوت: آذوقه، توشه، جیره، خواربار، خوراک، خوردنی، طعام، غذا، مائده
قوت‌لایموت: توشه، زاد
قورباغه: چغر، غوک، وزغ
قورت: 1، بلع، غلپ 2 بلعیدن، فروبردن
قورخانه: اسلحه‌خانه، زرادخانه
قوز: خمیدگی، کوهان، گوژ
قوزک: دژک، ساق، غوزک
قوس: 1 انحنا، خم، شیز، کمانه، کمان، وتر 2 طاق 3 آذرماه
قوس‌وقزح: آزفنداک، رنگین‌کمان، کرکم
قوش: باز، باشه، سنقر، شاهباز، طرلان، قرقی، واشق
قوطی: جعبه، صندوقچه
قول: 1 سخن، کلام، گفت 2 ترانه، تصنیف 3 پیمان، عهد، قرار، میثاق، وعده، وعید
قولنامه: سند، قرارداد، قرارنامه، مقاوله
قوم: 1 اعقاب، بازمانده، تیره، خویش، خویشاوند، دودمان، طایفه، قریب، کس، منسوب، نزدیک، وابسته 2 خلق، ملت 
قوم‌گرایی: 1 عصبیت 2 ملت‌گرایی، ملیت‌گرایی
قوه: 1 توانمندی، توانایی، توان، رمق، زور، قابلیت، قدرت، نا، نیرو، یارا 2 باطری، 
پیل، & قوی: 1 برومند، پراستقامت، پرتوان، تند، تنومند، توانا، توانمند، دلیر، زفت، زورمند، قادر، قلچماق، نیرومند 2 سخت، شدید & ضعیف، کم‌زور
قوی‌جثه: تناور، تنومند، قوی‌هیکل، نیرومند
قویاً: به‌شدت، جداً، شدیداً
قویم: راست، استوار، والا
قهار: انتقام‌جو، بیدادگر، جابر، جبار، ستمگر، منتقم، ظالم، قاهر 
قهر: برافروختگی، تیزی، جبر، خشم، سرگران، عتاب، عنف، غضب، غلبه، غیظ، نقار & رفق، مدارا، مهربانی، نرمی
قهرآلود: خشم‌آلود، خشمناک، عصبانی، عصبی، غضبناک
قهراً: 1 بناچار، به‌زور، جبراً، عنفاً، ناگزیر 2 بالطبع، طبیعتاً
قهرمان: 1 پهلوان، گرد، یل 2 برنده، پیروز
قهرمانی: 1 پهلوانی، یلی، 2، دلیری، شجاعت
قهرو: نازک‌نارنجی، نازو
قهری: اجباری، جبری، زورکی، زوری، قسری
قهقرا: واپسگرایی
قی: استفراغ، تهوع، شکوفه، عق
قیادت: 1 پیشوایی، رهبری، ریاست 2 جاکشی، قوادی
قیاس: استقرا، پیمایش، تشبیه، سنجش، مقایسه
قیاساً: تخمیناً، حدساً، نظراً
قیافه: 1 چهره، رخ، رخسار، رو، سیما، صورت، لقا، وجنه، هیئت، 2 ژست
قیام: 1 اغتشاش، انقلاب، خیزش، رستاخیز، شورش، نهضت 2 ایستادن، برخاستن، بلندشدن & قعود
قیامت: آخرالزمان، آخرت، حشر، رستاخیز، سرای‌دیگر، عقبی، غاشیه، قارعه، محشر، معاد & دنیا
قیچی: مقراض
قید: 1 اسارت، حبس، گرفتاری 2 بست، گیره، 3، بند، ریسمان 4 حباله، طوق 5 محدودیت 6 مخمصه 7 آوند 8 شرط، عهد 9 اندازه، مقدار 1 0 اعلام، ذمر 
قیرگون: تاریک، تیره، سیاه، سیه‌فام
قیصر: امپراطور، کسرا
قیقاج: 1 اریب، کج، کژ، محرف 2 منحرف
قیلوله: خواب‌پیشین
قیم: 1 سرپرست، وصی، وکیل، ولی 2 راست
قیماق: خامه، سرشیر، نمشک
قیمت: ارز، ارزش، بها، ثمن، مظنه، نرخ
قیمتی: پرارزش، پرقیمت، ثمین، گران، گرانبها، نفیس & کم‌بها
قیمومت: وصایت، وکالت
قیوم: پایا، پاینده، جاوید، لایزال & فانی
کاباره: بار، رستوران، مشروب‌فروشی، میخانه، میکده
کابل: سیم
کابوس: 1 بختک 2 افکاروهم‌آلود، توهمات، 3 شبح
کابین: 1 صداق، مهریه، مهر 2 اتاقک
کابینه: 1 دولت، هیئت‌دولت 2 دفتر 3 آبریزگاه
کاپیتان: 1 ناخدا، ناوبان 2 ارشد، رهبر 3 فرمانده
کاتب: ثبات، دبیر، صاحب‌قلم، قلمزن، کاغذنویس، مترسل، محرر، منشی، نامه‌نویس، نگارنده، نویسنده، وراق
کاتوزی: روحانی، زاهد، عابد
کاتولیک: 1 صلیبی، عیسوی، مسیحی 2 جاثلیق
کاج: 1 احول، کاژ، لوچ 2 تپانچه، سیلی، کشیده 3 کاش
کاچ: 1 احول، دوبین، کاج، کژبین، لوچ 2 آبگینه، شیشه 3 تارک، چکاد، فرق، هباک
کاخ: 1 ارگ، صرح، قصر، قلعه، کوشک، 2 باران، مطر & کلبه، کوخ
کاخ‌نشین: پادشاه، قصرنشین & کوخ‌نشین
کادر: 1 چارچوب، قاب 2 پرسنل، کارمند، مستخدم
کادو: ارمغان، تحفه، هدیه
کاذب: 1 دروغ‌پرداز، دروغگو 2 دروغی، دروغین & راستین، صادق
کار: 1 پیشه، حرفه، شغل، کسب، مشغله 2 نقش، وظیفه 3 منصب 4 عمل، فعل، کردار 5 امر، ماجرا 6 ساخت، صناعت 7 تقدیر، سرنوشت، مرگ 8 اتفاق، پیشامد، حادثه، ماوقع 9 مساله، موضوع 1 0 اثر، هنر 1 1 جنگ، کارزار 12 کشت‌وکار 31 کاسبی
کارآ: فعال، کارآمد، کاردان، کاری، موثر
کارآزموده: باتجربه، حاذق، خبره، قابل، کارآمد، کاردان، کارکشته، مجرب & بی‌تجربه، تازه‌کار 
کارآگاه: 1 بازرس، جاسوس، مفتش، منهی 2 باخبر، مطلع
کارآمد: باتدبیر، حاذق، خبره، فعال، کارآ، کارآزموده، کارآمد، کاردان، کارکشته، کاری، ماهر & بی‌تدبیر، بی‌فکر
کارآموز: تازه‌کار، شاگرد، کارورز، مبتدی
کارآیی: آزمودگی، توان، شایستگی، کاردانی، لیاقت
کاربر: کاردان، لایق
کاربرد: استعمال، استفاده، مصرف
کارپرداز: 1 پیشکار، عامل 2 قنسول، کنسول
کارت: فیش، ورق، ورقه
کارت‌شناسایی: سجل، شناسنامه، ورقه‌هویت
کارتل: شرکت، شرکت‌فراملیتی، کمپانی، کنسرسیوم
کارتن: 1 جعبه‌مقوایی 2، پرونده‌دان، جزوه‌دان 3 مقوا
کارخانه: 1 کارگاه 2 ماشین‌خانه 3 نگارخانه، نگارستان 4 آشپزخانه، مطعم، 5، زرادخانه، قورخانه
کارد: چاقو، خنجر، دشنه، ساطور، قداره، قمه، نشتر، نیشتر
کاردان: آزموده، استاد، باکیاست، بصیر، حاذق، خبره، خبیر، سیاستمدار، قابل، کارآ، کارآزموده، کارآمد، کاربر، کارشناس، ماهر، متخصص، مجرب، مدبر، مطلع & بی‌تجربه
کاردانی: آزمودگی، استادی، بصیرت، تخصص، حذاقت، خبرگی، کارآیی، کارآزمودگی، مهارت، وقوف 2، فوق‌دیپلم & بی‌تجربگی
کاردک: شفره، کاردچه، کزلک، گزلک
کاردینال: اسقف، خلیفه، کشیش، مطران
کارزار: آرزم، پرخاش، پیکار، جنگ، حرب، دعوا، رزم، محاربه، مقاتله، نبرد، وغا
کارساز: 1 عامل، کارطراز، کارگشا، مباشر 2 چاره‌جو، چاره‌گر، راه‌گشا 3 اثربخش، موثر
کارشکن: اخلالگر، اشکال‌تراش، جلوگیر، مانع، مخل 
کارشکنی: اخلال، اخلالگری، اشکال‌تراشی، جلوگیری، ممانعت 
کارشناس: 1 خبره، کاردان، متخصص، وارد & لیسانس، لیسانسیه
کارفرما: آقا، ارباب، استاد، صاحب‌کار، مخدوم & کارگر
کارکرد: بازده، راندمان، عملکرد، محصول
کارکرده: 1 مستعمل 2 کارکشته، مجرب
کارکشته: آزموده، خبره، ماهر، مجرب، ورزیده
کارکن: 1 کاری 2 رنجبر، زحمتکش، کارگر 3 مسهل، منجز، منضج
کارگاه: 1 آتلیه 2 کارخانه 3 نگارخانه، 4 کارگه
کارگر: 1 زحمتکش، عمله، فعله 2 ثمربخش، موثر، نافذ 3 کاری 4 مزدور 5 پیشه‌ور، هنرمند & کارفرما
کارگری: عملگی، فعلگی
کارگزار: پیشکار، عامل، مامور، مباشر، متولی، ناظر، وکیل
کارگزاری: عاملی، کارگشایی، ماموریت، مباشرت
کارمایه: انرژی، نیرو
کارمزد: اجر، اجرت، حق‌العمل، مزد
کارمند: اداری، پرسنل، عضو، کادر، مامور، مستخدم
کارنامه: 1 بیلان 2 تصدیق، دانشنامه، دیپلم، گواهی‌نامه، مدرک 3 تاریخ، سرگذشت
کاروان: قافله، کاربان
کاروان‌سالار: جلودار، ساربان، ساروان، قافله‌سالار، کاروان‌کش، نقیب
کاروانسرا: 1 خان، رباط، کاروان‌خانه، کاروانگاه 2 مهمانخانه 3 اتراقگاه، منزلگاه
کارورز: 1 کارآموز 2 تازه‌کار، نوچه 3 کارکن، کارگر
کاره: 1 کارآمد، موثر 2 صاجب‌مقام & بیکاره
کاری: 1 کارگر 2 اثربخش، موثر 3 زحمتکش 4 ساعی، فعال، کارآمد، کارآ
کاریز: آب‌رو، قنات، کهریز
کاریزگر: چاه‌کن، کاریزساز، کاریزکن، مقنی
کارسازی: 1 پرداخت، تادیه 2 چاره‌جویی، چاره‌گری
کازینو: قمارخانه
کاژ: 1 احول، کاچ، کژبین، لوچ، 2 کاج
کاژی: احولی، دوبینی، لوچی
کاس: کوس، نقاره 2 فرورفته، مقعر 3 پیاله، جام، کاسه 4 گارسه 5 خوک 6 تیره، کبود
کاسب: 1 بازاری، بازرگان، پیشه‌ور، سوداگر، کاسبکار، محترف، معامله‌گر 2 حسابگر
کاسبکار: 1 سوداگر، کاسب، معامله‌گر 2 حسابگر
کاست: 1 کاهش، کمی، نقصان 2 طبقه & افزایش
کاست: نوار
کاستی: کاهش، کمی، منقصت، نقص، نقصان، نقیصه & فزونی، کمال
کاسد: بی‌رواج، بی‌رونق، راکد، سست، شهروا & رواج، پررونق
کاسه: پیاله، تاس، جام، راک، ساغر، ظرف، قدح، کاس
کاسه‌پشت: سنگ‌پشت، لاخه، لاک‌پشت
کاسه‌لیس: 1 ریزه‌خوار، سورچران، طفیلی 2 پرخور، شکمباره، شکمو 3 پخته‌خوار، مفتخور 4 چاپلوس، چرب‌زبان، متملق
کاش: ایکاش، بو، کاشکی، لیت
کاشانه: آشیانه، بیت، خانه، سرا، عریش، کلبه، لانه، مقام، منزل
کاشت: حراثت، زراعت، زرع، فلاحت، کشاورزی، کشت
کاشتن: زراعت، غرس کردن، فلاحت، کشتن، نشا کردن، نشاندن
کاشته: 1 کشت، کشته، مزروع 2 غرس، نشانده
کاشف: مکتشف، یابنده
کاشکی: ایکاش، بو، کاشک، کاش
کاغذ: 1 قرطاس 2 منشور 3 عریضه، مراسله، مرقومه، نامه، نوشته
کاغذبازی: بوروکراسی، دیوانسالاری، قرطاس‌بازی
کاغذنویس: کاتب، محرر، منشی، نامه‌نویس
کافر: 1 بت‌پرست، بدکیش، بی‌ایمان، بی‌دین، زندیق، لامذهب، مرتد، مشرک، ملحد، منافق 2 ناسپاس & مومن
کافرخو: جفاپیشه، جفاجو، جورپیشه، ستمگر، ظالم، غدار، کافرصفت & مهربان
کافه: چایخانه، رستوران، قهوه‌خانه، کافه‌رستوران
کافی: 1 بسنده، بس، مشبع، مکفی، وافی 2 باکفایت
کاکا: 1 اخوی، برادر، داداش 2 تنقلات، خشکبار 3 اتابیک، لله، مربی 4 خانه‌زاد، غلام
کاکل: 1 زلف، طره، کوپله، گیسو، گیس، مو 2 کاکله، هل
کال: 1 خام، نارسیده، نارس، نرسیده 2 خم، خمیده 3 درهم، ژولیده 4 آبکند، سیلگاه، مسیل 5 جا، مقام، مکان
کالا: 1 اروس، تنخواه، جنس، قماش، مال، مال‌التجاره، متاع 2 فرآورده، محصول 3 اسباب
کالبد: 1 بدن، پیکر، تن، تنه، جسم 2 قالب 3 جسد، لاش، نعش 4 شکل، صورت، هیئت & نفس
کالبدشکافی: تشریح، کالبدشناسی، کالبدگشایی
کالج: دانشکده، مدرسه‌عالی
کالسکه: ارابه، درشکه، دلیجان، گاری، گردونه
کالسکه‌چی: درشکه‌چی، درشکه‌ران، سورچی، کالسکه‌ران
کالسکه‌ران: ارابه‌ران، سورچی، کالسکه‌چی
کالم: بی‌شو، بیوه، بی‌همسر، مطلقه & شوهردار 
کالیده: 1 آشفته، پریشان، درهم، ژولیده 2 فراری، گریخته 3 مغلوب، مقهور، منهزم
کالیو: 1 ابله، بی‌خبر، کالوس، نادان 2 اصم، کر، ناشنوا 3 حیران، حیرت‌زده، سرگردان، سرگشته
کام: 1 آرزو، خواست، خواهش، مراد 2 دهان، سقف‌دهان، سق 3 سنجد، 5 کلون، زرفین
کام‌بخش: آرزوبخش، مرادبخش، مراددهنده
کامجو: 1 خوشگذران، عشرت‌طلب، عیاش، کامران، کامروا، کام‌طلب، مرادطلب 1 هوس‌ران، هوسباز & نامراد
کامجویی: خوشگذرانی، عشرت‌طلبی، کامرانی، کامروایی & ناکامی
کامران: 1 خوشگذران، عیاش، کامجو 2، کامروا، کامیاب 3 خوشبخت، نیکبخت & ناکام، نامراد
کامرانی: 1 خوشگذرانی، خوشی، عیاشی، کامجویی 2 کامروایی، کامیابی 3 سعادت، نیکبختی & ناکامی
کامروا: بختیار، شادکام، کامجو، کامران، کامکار، کامیاب، موفق & ناکام، نامراد
کامروایی: بهی، توفیق، کامجویی، کامرانی، کامیابی، موفقیت & ناکامی
کامکار: دولتمند، سعید، سعادتمند، کام‌دیده، کامیاب، موفق & نامراد
کامل: 1 تام، تمام، جامع، درست، متکامل، مستوفا، مکمل، نیک 2 بی‌عیب، بی‌نقص 3 پر 4 خردمند، دانا، عالم، فاضل 5 جاافتاده، مسن & ناقص
کاملاً: به‌کمال، تماماً، جمله، کلاً، واقعاً
کامیاب: بختیار، برخوردار، بهره‌مند، پیروز، خوشبخت، سعادتمند، شادکام، کامران، کامران، کامروا، کامکار، متمتع، مظفر، موفق، نیکبخت & مایوس، محروم، ناامید، ناکام
کامیابی: بهره‌مندی، تمتع، توفیق، فوز، کامجویی، کامرانی، کامروایی، موفقیت، نجاح & ناکامی
کامیار: بختیار، کامجو، کامران، کامروا، کامور، کامیاب، موفق
کامیون: اتومبیل، تریلی، خودرو، کامانکار، ماشین، موتور
کان: 1 کانسار، معدن 2 سرچشمه، منشا، مرکز
کانا: ابله، احمق، خل، زودباور، کالوس، کالیو، کودن، مدمغ، نادان، ناقص‌العقل & عاقل
کانال: 1 آبراه، آبراهه، آب‌گذر، ترعه 2 شبکه 3 راه، طریق، مجرا
کانایی: بلاهت، حمق، نادانی
کاندید: 1 احمق 2 داوطلب، کاندیدا، نامزد
کاندیدا: داوطلب، کاندید، نامزد
کانسار: کان، معدن
کانون: 1 انجمن، باشگاه، پاتوق، جمعیت، کلوب، لنگر، محفل، مرکز 2 آتشدان 3 روش، قاعده
کاو: مقعر & محدب 
کاواک: 1 پوک، مجوف، میان‌تهی، میان‌خالی 2 آشیانه
کاوش: بررسی، تتبع، تجسس، تحقیق، تدقیق، تفتیش، تفحص، جستجو، کندوکاو، وارسی
کاویدن: 1، تفحص کردن، جستجو کردن، کاوش کردن 2 کندن، حفر کردن، 3 کندوکاو کردن
کاهش: افت، تخفیف، تفریق، تقلیل، کاست، کاستی، کسر، نقص، نقصان & افزایش
کاهل: بی عار، بی‌غیرت، بیکاره، تن‌آسا، تنبل، تن‌پرور، سست، مسامح، ناتوان، هیچکاره & زرنگ
کاهلی: بیکارگی، تنبلی، تن‌پروری، سستی، سهل‌انگاری، ناتوانی & تلاشگری، زرنگی
کاهن: پیشگو، جادوگر، رمال، ساحر، عراف، غیبگو، فالگو، فالگیر
کاینات: 1 آفریده‌ها، پدیده‌ها، محدثات، موجودات 2، دنیا، هستی & مبدعات
کباب: 1 برشته، بریان 2 فلفل، کبابه
کبار: 1 اشراف، اعاظم، اعیان، بزرگان، کیان 2 علما
کبایر: کبیره‌ها، معاصی & حسنات
کبد: جگر
کبر: 1 تکبر، خودپسندی، خودپرستی، خودپسندی، خودخواهی، خودستایی، عجب، غرور، کبار، مغروری، نخوت، 2 نی، & افتادگی
کبریا: بزرگواری، بزرگی، جبروت، جلال، حشمت، شان، شکوه، شوکت، عظمت، فر، قدرت، کلانی، هیبت & حقارت، کوچکی
کبکبه: 1 جاه، جلال، شکوه، شوکت 2 اسواران، گروه
کبوتر: حمام، حمامه، کفتر
کبود: آبی، ارزق، اسود، تیره، سیاه، لاجوری، نیلگون، نیلی
کبودی: تیرگی، سیاهی، نیلی
کبیر: 1 بزرگ، عظیم، کلان، معظم 2 قاید، نبیل 3 بالغ، رشید 4 شوره‌زار، کویر
کبیره: اثم، ذنب، گناه، معصیت
کپ: دهان، دهن، فم
کپر: آلونک، عریش، کومه
کپه: انباشته، تلنبار، توده، 
کپه‌کپه: بخش‌بخش‌توده‌توده، چندتاچندتا، قسمت‌قسمت
کپی: رونوشت، کپیه، مسوده، نسخه
کپیه: رونوشت، کپی، مسوده
کت: 1 شانه، کتف 2 تخت
کتاب: تذکره، دفتر، دیوان، رساله، سفینه، صحیفه، کتابچه، کشکول، مصحف، مکتوب، نامه، نوشته
کتابت: استنساخ، تحریر، ترقیم، ثبت، منشی‌گری، نگارش، نویسندگی & قرائت
کتابچه: جزوه، دفتر، رساله، طومار
کتف: دوش، شانه، کت، کول، منکب
کتک: 1 زدن، ضرب، ضربت 2 چوب، چوبدست
کتل: 1 بلندی، پز، پژ، پشته، تپه، تل، عقبه، کوه، گردنه، گریوه 2 توق 3 اسب‌زین‌کرده
کتم: 1 اختفا، پنهان، پوشیده، نهان 2 پوشیدن، نهان کردن، نهان‌داشتن 3 وسمه 4 شمشاد
کتمان: پرده‌پوشی، پنهانکاری، خفیه‌کاری، کتم & افشا
کتیبه: 1 سنگ‌نبشته، طابور، نبشته، نوشته 2 اسبان 3 جند، سپاه، لشکر 
کثافت: 1 آشغال، آلودگی، چرک، ریم، لجن، منجلاب، ناپاکی، نجاست 2 غلظت & نظافت، لطافت
کثرت: 1 بسیاری، زیادی، فرط، وفور 2 تعدد، تکثر & قلت، وحدت
کثیر: بس، بسیار، جزیل، زیاد، عدیده، فراوان، فراوان، متعدد، نهمار، وافر & اندک، قلیل
کثیف: 1 آلوده، پلید، چرک‌آلود، چرکین، ریم‌آلود، لچر، ملوث، ناپاک، نجس 2 غیرشفاف، متکاثف & نظیف 
کج: اریب، پیچیده، خم، خمیده، کژ، متمایل، معوج، منحنی، مورب، ناراست، ناصاف، ناهموار & راست
کجاوه: تخت‌روان، عماره، محمل، هودج
کج‌اندیش: بداندیش، بدگمان، ظنین، کج‌خیال & نیک‌اندیش
کج‌باز: بدمعامله، کج‌بیع، کج‌پلاس، کج‌معامله & خوش‌معامله
کج‌خلق: بداخلاق، بدخلق، بدخو، ترشرو، تندخو، کج‌طبع & خوش‌اخلاق، خوش‌خلق
کج‌خیال: بداندیش، بدگمان، ظنین، کج‌اندیش & نیک‌اندیش
کج‌دست: دزد، نادرست
کجدم: عقرب، کژدم
کج‌ذوقی: بدسلیقگی، بی‌سلیقگی، کج‌سلیقگی
کجرو: منحرف، گمراه
کجروی: انحراف، کژروی، گمراهی
کج‌طبع: کج‌خلق، کژدل
کجک: برجاس، قلاب
کج‌معامله: 1 بدرفتار، بدروش 2 بدمعامله، کج‌بیع، کج‌پلاس
کج‌نظر: احول، کج‌بین، کج‌چشم، کژبین، لوچ
کج‌نهادی: بداصلی، بدذاتی، بدسرشتی، بدطینتی، بدگهری، بدنهادی & خوش‌جنسی، خوش‌طینتی
کجی: اعوجاج، انحراف، انحنا، خمیدگی، کژی، ناراستی، ناهمواری & راستی 
کچل: بی‌مو، طاس، کرک، کل
کچلی: بی‌مویی، طاسی، کلی
کچول: 1 سرمست، نشئه 2 غمز، قر
کچه: چانه، ذقن، زنخدان
کحل: سرمه
کد: 1 رنج، زحمت، عنا، مرارت، مشقت، 2 خانه، سرا
کدام: کدامیک، کدامین
کدامین: کدام، کدامی، کدامیک
کدبانو: 1 بانو، بی‌بی، خاتون، خانم، خانه‌دار 2 زن، زوجه، همسر 3 صرفه‌جو، مقتصد & کدخدا
کدخدا: 1 دهبان، دهخدا، دهدار، کدیور 2 پیشکار، مباشر 3 صاحب‌خانه 4 شوهر، مرد، همسر 5 ریش‌سفید 6 رئیس، متصدی & کدبانو
کدخدایی: 1 دهبانی، دهداری، کدیوری 2 ایل‌بیگی 3 ریش‌سفیدی، کدخدامنشی 4 آقایی، مردی، زوجیت 5 پیشکاری 6 ریاست & کدبانویی
کدر: 1، بی‌جلا، بی‌رونق، بی‌فروغ، بی‌نور، تار، تیره 2 دل‌آزرده، رنجیده، مکدر & روشن، شفاف
کدورت: 1 تیرگی 2 آزردگی، تکدر، دشمنی، دل‌آزردگی، دلتنگی، رنجش، رنجیدگی، ضجرت، عناد، ملال، ملالت، نقار، 3 آلودگی، ناپاکی & صفوت
کده: 1 خانه، سرا 2 زبانه‌قفل
کدیور: 1 دهبان، دهدار، کدخدا 2 برزگر، رنجبر، زارع 3 رئیس، ریش‌سفید
کدیه: 1 تکدی، سوال، گدایی 2 عسرت
کذاب: دروغگو، ناراستگو & راستگو، صدیق
کذب: افترا، بهتان، دروغ، دروغ، سقم، فریه، ناحق، نادرستی، ناراستی، ناصواب، نمش & صدق، صواب
کر: 1 اصم، ناشنوا 2 آرزو، مراد، مطلوب، مقصود 3 توان، زور، قدرت، قوت، قوه
کراراً: بارها، به‌دفعات، به‌کرات، مکرراً
کراش: آشفتگی، پریشانی، خراش، ژولیدگی
کرامت: 1 بخشش، بخشندگی، دهش 2 بزرگواری، جوانمردی 3 عظمت 4 اعجاز، خارق‌عادت، معجزه
کران: 1 جانب، طرف 2 افق، ساحل، کنار، کناره 3 گوشه 4 حد، مرز، سامان، ناحیه، 5 انتها، پایان
کرانه: 1 جانب، جهت، طرف 2، افق، ساحل، کنار، کناره، طره، عرض 3 گوشه 4 ناحیه
کراهت: آریغ، اکراه، بیزاری، رمیدگی، کینه، ناپسندی، ناخوشایندی، نفرت & رغبت
کرایه: اجاره‌بها، اجاره، حق‌العمل، مزد، منفعت
کرب: اندوه، حزن، دلگیری، غم، کربت، محنت، 
کرباس: متقال
کرت: بار، دفعه، مرتبه
کرجی: بلم، زورق، قایق، کلک
کرجی‌بان: بلم‌ران، زورق‌ران، قایق‌ران
کرخت: بی‌حس، تخدیرشده، خدر، خواب‌رفته، سست، کرخ
کردار: 1 رفتار، عمل، فعل، کار، کنش 2 صفت 3 رسم، روش، شیوه 4 شکل، هیئت & گفتار
کردگار: آفریدگار، آفریننده، خالق، خدا
 کردن: 1 اجرا کردن، انجام‌دادن، عمل کردن 2 ساختن 3 ادا کردن، به‌جای‌آوردن، گزاردن 4 آرمیدن، جماع کردن، مجامعت کردن
کرسی: 1 چارپایه، صندلی 2 اریکه، تخت، سریر، مسند 3 آسمان، عرش 4 منصه 5 درس 6 آسیا، دندان‌آسیا 7 پایه، تراز
کرشمه: دلربایی، شیوه، طنازی، عشوه، غمزه، غنج، ناز
کرشمه‌باز: شیوه‌پرداز، طناز، عشوه‌ساز، عشوه‌گر، غماز، کرشمه‌پرداز، کرشمه‌ریز، کرشمه‌ساز، کرشمه‌طراز، کرشمه‌گر 
کرشمه‌کنان: عشوه‌کنان، غمزه‌کنان، نازکنان
کرک: بدبده، بلدرچین، کراک، وشم، ولج
کرکس: رخمه، لاشخور، نسر
کرم: 1 بخشش، بخشندگی، بذل، جود، سخا، سخاوت 2 بزرگواری، جوانمردی
کرنا: بوق، نفیر
کرنش: احترام، تعظیم، تکریم، حرمت، سلام
کره: 1 چربی، روغن 2 پینه 3 چرک، ریم، وسخ
کره: اجبار، کراهت، گوی، نفرت
کره: بچه، نوزاد
کرهاً: اکراهاً، بااکراه، جبراً، ناچار، ناخواسته
کریاس: 1 پیشخوان 2 فضا
کریدور: دالان، سرسرا
کریم: بخشنده، بدیل، جواد، جوانمرد، سخاوتمند، سخی، شریف، گشاده‌دست، مکرم، واهب
کریه: بد، بدگل، زشت، قبیح، ناپسند، ناخوشایند، ناگوار، نفرت‌انگیز، نفرت‌بار & قشنگ
کریه‌المنظر: بدشکل، بدصورت، بدگل، بدنما، بدهیئت، زشت، زشت‌روی، کریه‌منظر & چشم‌نواز، زیبا
کژ: 1 اریب، خمیده، کج، مایل، ناراست 2 کژراه، منحرف 3 ابریشم، غژ & راست، مستقیم
کژبین: 1 احول، چپ، دوبین، کاچ، کاژ، کج‌چشم، لوچ، 2 بدکار، تبهکار
کژدل: کج‌طبیعت، کژخاطر، کژمزاج، ناموزون
کژدم: عقرب، کجدم
کژی: 1 انحراف 2 اعوجاج، خمیدگی، کجی 3 نادرستی 4 دروغ، ناراستی & راستی
کس: 1 خویشاوند، خویش، قوم 2 آدم، بابا، تن، شخص، فرد، 3 انیس، مونس 2 همدم، یار
کساد: بی‌خریدار، بی‌رونق، بی‌معامله، راکد & پررونق
کسادی: بی‌رواجی، بی‌رونقی، بی‌معاملگی، رکود & رونق
کسالت: بیماری، درد، عارضه، مرض، ناخوشی، نقاهت & سلامت
کسالت‌آور: کسالت‌بار، کسالت‌زا، ملالت‌بار، ملال‌انگیز، ممل
کسالت‌بار: خستگی‌آور، خستگی‌زا، کسالت‌آور، کسالت‌زا، ممل
کسان: 1 اقارب، اقوام، بستگان، خویشان، فامیل، وابستگان 2 اشخاص، افراد
کسب: 1 احراز، استحصال، اکتساب، تحصیل، حصول، دستیابی 2 اشتغال، پیشه، حرفه، شغل، کار، مکسب 3 رزق‌جویی
کسر: 1 برخه، خرده 2 تقلیل، کاهش، نقصان 3 تفریق، کم، منها 4 خرد کردن، شکست، شکستن
کسرا: خسرو، سلطان، شاه، قیصر
کسرشان: افت، عار
کسره: 1 زبر 2 شکسته
کسل: 1 بی‌حال، خسته، فرسوده 2 دردمند، مریض، ناخوش 3 تنبل، سست، کاهل، ناتوان
کسوت: پوشاک، جامه، رخت، زی، قبا، لباس، ملبوس
کش: 1 بیغوله، کنج، گوشه 2 بر، پهلو، سینه، کنار 3 آغوش، بغل 4 خوش، نیک، نیکو
کشاورز: برزگر، برزیگر، حارث، دهقان، زارع، زراعت‌پیشه، فلاح، کشتکار، ورزکار
کشاورزی: حرث، زراعت، زرع، فلاحت، کاشت، کشت
کشت: 1 حراثت، حرث، زراعت، زرع، کاشت، کشاورزی 2 کاشته 3 کشتن، کاشتن 
کشتار: 1 آدمکشی، قتل‌عام، قتل 2 ذبح، سلاخی، قربانی، نحر 3 محاربه
کشتارگاه: سلاخ‌خانه، مسلخ
کشتزار: جالیز، فالیز، مزرعه
کشتکار: برزیگر، حارث، دهقان، زارع، کشاورز
کشتگاه: پالیز، صیفی‌کاری، فالیز، کشتزار، لته، مزرعه
کشتگر: برزگر، حارث، زراعت‌پیشه، فلاح
کشتن: 1 قتل 2 ذبح، نحر
کشت‌وزرع: حراثت، حرث، زراعت، فلاحت، کشتگری، کشتکاری
کشت‌وکشتار: سلاخی، مقاتله
کشته: 1 شهید، قتیل، مقتول 2 خاموش، منطفی 3 آرزومند، عاشق، مشتاق
کشتی: جهاز، زورق، سفینه، غراب، مرکب، ناو
کشتی: زورآزمایی، گلاویزشدن، مصارعت
کشتیبان: ملاح، ناخدا، ناوبان، ناوخدا، ناودار، ناوران
کشتیبانی: ملاحی، ناخدایی، ناوبانی، ناوخدایی، ناوداری
کشخان: دیوث، زن‌جلب، زن‌قحبه، قواد
کشش: امتداد، جاذبه، جذب، ربایش، مد
کشف: 1 انکشاف 2 شهود 3 پیدا کردن، یافتن
کشکول: 1 جنگ، سفینه، کتاب 2 کشکل، وسیله‌گدایی
کشکی: الکی، اله‌بختکی، بیهوده، پرت‌وپلا، پوچ، شانسی، گتره‌ای، مزخرف، مهمل
کشمکش: اختلاف، تنازع، جدال، جر، جنگ، دعوا، زدوخورد، ستیز، ماجرا، مجادله، مرافعه، مشاجره، منازعه، نزاع
کشنده: قاتل، قتال، مرگبار، مهلک، هالک
کشور: ارض، اقلیم، خطه، دیار، سرزمین، شهر، قلمرو، مرزوبوم، ملک، ملکت، مملکت، ولایت
کشورستان: جهانگیر، غالب، کشورگشا، مملکت‌گیر
کشورگشا: فاتح، قاهر، کشورستان
کشورگشایی: جهانگشایی، کشورگیری
کشیدن: 1 رسم کردن، نقاشی کردن 2 امتداددادن، کشش 3 تحمل کردن، متحمل‌شدن 4 پیمودن، توزین کردن، وزن کردن 5 دود کردن 6 بردن، حمل کردن 7 آشامیدن، نوشیدن
کشیده: 1 بلند، طولانی، طویل، مرتفع، ممتد 2 پس‌گردنی، تپانچه، سیلی 3 توزین، سنجیده 4 نوشیده & کوتاه
کشیش: اسقف، پیشوا، روحانی، مطران
کشیک: 1 پاس‌بخش، پاسدار، قراول، کشیک‌چی، نگاهبان، نگهبان 2 پست، 3 پاس، مراقبت، نگهبانی
کعبه: 1 قبله 2 مکعب
کف: 1 رویه، سطح 2 کفه 
کفاره: تاوان، تقاص، جریمه، کفارت
کفاش: ارسی‌دوز، کفش‌دوز، کفشگر
کفاشی: ارسی‌دوزی، کفش‌دوزی، کفش‌سازی
کفاف: بس‌بود، بسندگی، تکافو، کفایت
کفالت: پایندانی، تضمین، تعهد، تقبل، جانشینی، سرپرستی، ضمان، ضمانت، قائم‌مقامی، وصایت، وکالت
کفایت: 1 اکتفا، بسندگی، کفاف 2 شایستگی، قابلیت، لیاقت
کف: 1 بازداشتن، نگه‌داشتن 2 برگردانیدن 3 خودداری، نگهداری 4 اتقا 
کف‌بین: رمال، فالزن، فالگیر، کاهن
کف‌نفس: اتقا، خویشتنداری، قناعت
کفتر: حمام، حمامه، کبوتر
کفر: 1 ارتداد، الحاد، بت‌پرستی، بی‌دینی، زندقه، شرک 2 کفران، ناسپاسی، ناشکری 3 قیر & ایمان
کفران: حق‌ناشناسی، حق‌نشناسی، ناسپاسی، ناشکری
کفش: ارسی، پاافزار، پاچپله، پای‌افزار، پای‌پوش، پوتین، چکمه، دمپایی، گیوه، ملکی، موزه، نعلین
کفش‌دوزی: ارسی‌دوزی، چکمه‌دوز، کفاشی، کفشگری
کفش‌دوز: ارسی‌دوز، پاره‌دوز، پوتین‌دوز، پینه‌دوز، چکمه‌دوز، خفاف، کفاش، کفش‌دوز، گیوه‌دوز، لاخه‌دوز، ملکی‌دوز، موزه‌دوز
کفک: 1 آب‌دهان، تف، خدو 2 کپک
کفگیر: چمچه، قاشق، معلقه، ملاقه
کفل: سرین، کفلگاه
کفو: 1 برابر، تالی، شبیه، مانند، مثل، معادل، نظیر، همانند، همتا 2 همسر
کفور: 1 حق‌ناشناس، قدرنشناس، ناسپاس، نمک‌بحرام 2 بی‌ایمان، کافر
کفیل: پایندان، تاوان‌دار، سرپرست، ضامن، ضامن، متعهد، وصی، ولی
کل: 1 بی‌مو، طاس، کچل 2 بزنر، نرینه‌حیوانات & مودار
کل: تمام، جمیع، عموم، قاطبه، مجموع، هر، همگی، همه & جزء
کلاً: تمام، تماماً، جمعاً، جمله، جمیعاً، سراسر، کاملاً، مجموعاً، مطلقاً، همگی، همه، یکسر & جزئاً
کلات: ارگ، بارو، حصار، قلعه، کلاته
کلاس: 1 پایه، دانشپایه 2 رده، رسته، صف، صنف، طبقه 3 اطاق‌درس 4 درجه، طبقه، مرتبه
کلاسور: جزوه‌دان
کلاسه: رده‌بندی، طبقه‌بندی
کلاسیک: 1، درسی، کلاسی، 2 قدیمی، کهن
کلاش: شارلاتان، قلاش، کلاهبردار، گوش‌بر
کلاغ: خرجل، زاغ، زغن، غراب
کلافه: 1 کلاف، گلوله‌نخ، مچاله 2 آشفته، بستوه، بستوهی، پریشان، گیج
کلاله:، 1 جعد، زلف، موی‌مجعد 2 کاکل، کسمه 3 دسته‌گل
کلام: بیان، حرف، زبان، سخن، قول، گفتار، گفته، نطق & نوشتار
کلان: بزرگ، تنومند، عظیم، کبیر، معظم & کوچک
کلان‌سال: بزرگسال، سالخورده، سالمند، کهنسال، مسن & جوان، خردسال
کلانتر: 1 پیشوا، کدخدا، مهتر، 2 رئیس، سرپرست، متصدی
کلانتری: شهربانی، کمیساریا، نظمیه
کلانی: احتشام، بزرگی، عظمت، کبریا، مهتری
کلاهبردار: حقه‌باز، شیاد، گوش‌بر
کلاهخود: خود، مغفر
کلب: سگ
کلبه: آشیان، آلونک، زاغه، عریش، کاشانه، کوخ، کومه، لانه & صرح، قصر، کاخ
کلت: پارابلوم، تپانچه، رولور
کلروفیل: سبزینه
کلفت: 1 خشن، ستبر، ضخیم، گنده 2 درشت، ضخیم، ناهموار & باریک، کم‌حجم، کم‌قطر، لطیف، نازک
کلفت: 1 پیشخدمت، خادمه، مستخدمه 2 رنج، سختی، محنت، مشقت & نوکر
کلفتی: درشتی، ستبرا، ستبری، ضخامت، قطر، گندگی & باریکی
کلک: 1 جهاز، زورق، قایق، کرجی 2 حقه، حقه‌بازی، گول 3، حقه‌باز، نیرنگ‌باز 4 بوف، بوم، جغد 5 غوزه 6 شوم، نامیمون، نامبارک 7 آدر، نشتر، نیشتر 8 پیزر 9 دردسر، صداع
کلک: خامه، قلم، نی
کلکسیون: آلبوم، مجموعه
کلمه: 1 لغت، لفظ، نام، واژه 2 سخن، کلام، گفتار 3 امر، فعل
کلوب: انجمن، باشگاه، کانون
کلون: چفت، خرک، قفل
کله: 1 راس، سر، مخ 2 قله 3 فکر، مغز
کله‌خشک: خودرای، خودسر، قد، کله‌شق، لجباز، لجوج، مستبد، مستبدالرای، یک‌دنده
کله‌شق: خودرای، کله‌خشک، لجباز، لجوج، مستبد، مستبدالرای، قد، یک‌دنده
کلی: 1 بسیار، خیلی، زیاد 2 عام، عمومی، همگانی، همگانی & جزیی
کلیات: 1 اصول، مبادی 2 مجموعه & جزئیات
کلیت: تعمیم، تمامیت، عمومیت & تجرید، جزئیت
کلید: 1 سوئیچ، مفتاح، مقلاد 2 پاسخنامه، راه‌حل & قفل
کلیسا: بیعه، پرستشگاه، دیمه، عبادتگاه، عبادتخانه، کنشت، معبد
کلیشه‌ساز: گراورساز
کلیل: افسر، تاج، دیهیم
کلیم: سخنگو، سخنور، همزبان، هم‌سخن
کلیمی: جود، جهود، عبرانی، موسوی، یهودی
کلیه: قلوه، گرده
کلیه: تمام، تمامی، جمع، همگی، همه
کم: اقل، اندک، اندک‌اندک، انگشت‌شمار، خفیف، شمه، قلت، قلیل، مزجات، معدود، ناچیز، ناقص 2 چندی، مقدار & 1 زیاد، قلیل، کثیر 2 کیف
کم‌بضاعت: 1 کم‌مایه، کم‌معلومات 2 تهیدست، فقیر & غنی
کم‌بها: 1 ارزان، بی‌ارزش، بی‌قدر، رخیص، کم‌قیمت، نازل 2 نالایق & پربها
کم‌بهره: 1 بی‌بهره، بی‌نصیب 2 بی‌سود، کم‌منفعت، & پرسود
کم‌تجربه: 1 بی‌تجربه، ناشی، نامجرب 2 تازه‌کار، مبتدی، نوپیشه 3 نوآموز، نوپا & مجرب
کم‌جثه: ضعیف، کوچک، لاغر، ناتوان، نزار & قوی
کم‌جرات: بزدل، ترسو، جبون، کم‌دل & پرجراء‌ت
کم‌خرد: احمق، بی‌خرد، سبکسر، کم‌عقل، نادان & خردمند، خردور
کم‌خور: بی‌اشتها، کم‌خوار، کم‌خوراک & پرخور
کم‌خوراک: بی‌اشتها، کم‌اشتها، کم‌خور & پرخوراک
کم‌دل: بزدل، ترسو، جبون، کم‌جرات & پردل
کم‌رو: خجالتی، شرمناک، محجوب & پررو
کم‌زور: بی‌جان، بی‌قوت، ضعیف، ناتوان، نزار & پرزور، زورمند
کم‌سال: بچه، خردسال، طفل، کودک، نوباوه & کلان‌سال
کم‌سن: بچه، بچه‌سال، خردسال، طفل، کودک، نوباوه & مسن
کم‌طاقت: بی‌طاقت، کم‌تحمل، کم‌حوصله، ناشکیب & پرطاقت، حمول
کم‌عقل: ابله، احمق، بله، دیوانه، سفیه، کم‌خرد، گول، نادان، ناقص‌العقل & عاقل
کم‌عقلی: ابلهی، بله، حماقت، نادانی & دانایی
کم‌قیمت: ارزان، بی‌ارزش، کم‌ارج، کم‌بها & ارزشمند، پرقیمت
کم‌کم: اندک‌اندک، بتدریج، رفته‌رفته، متدرجاً
کم‌مایه: 1 رقیق 2 کم‌بضاعت، کم‌معلومات‌کم‌مایه & پرمایه
کم‌معلومات: کم‌بضاعت، کم‌مایه & بامعلومات
کم‌نظیر: 1 طرفه، نادر، 2 کم‌مثل، کم‌مانند 3، بی‌مثل، بی‌مانند، 
کم‌وزن: سبک & سنگین
کم‌همت: حقیر، پست‌همت، دون‌همت
کم‌هوش: ابله، بله، بی‌فراست، خرفت، دنگ، سفیه، سفیه، کودن، کوردل، گول، نادان & باهوش
کما: اغما، بی‌حسی، بیهوشی، غش
کمال: 1 استغنا، بلوغ، پختگی، رسایی، رشد 2 بینش، حکمت، فضل، فضیلت، معرفت 3 آداب‌دانی 4 اعلی‌درجه، تام، تمام، تمامیت
کمان: شیز، قوس، کمانه، گوژ، وتر
کماندار: کمانکش، کمانگر، کمانگیر، ناوک‌انداز
کمانک: پرانتز
کمانکش: کماندار، کمانگر، کمانگیر
کمانه: 1 انحنا، قوس، کمان 2 تیرگشت
کمانی: 1 خمیده، قوسدار، مقوس، منحنی، نون 2 کاریزکن، مقنی
کمبود: افت، فقدان، قلت، کمی، محدودیت، نقص & بس‌بود
کمپانی: 1 شرکت، کارتل، کنسرسیوم 2 پولدار، سرمایه‌دار، غنی
کمد: آرمالی، قفسه، گنجه
کمدی: خنده‌دار، طنزآلود، طنزآمیز، فکاهی، مضحک
کمر: 1 شال، کمربند، میان‌بند 2 میان 3 کمرکش، کمره، میانه‌کوه
کمربند: تسمه، دوال، شال، میان‌بند
کمرشکن: بسیارسنگین، تحمل‌گداز، توان‌سوز، توان‌فرسا، طاقت‌سوز، طاقت‌فرسا
کمرنگ: پریده‌رنگ، تاریک، سیاه & پررنگ
کمرو: خجالتی، خجول، محجوب & پررو
کمرویی: حجب، حیا، شرم & پررویی، گستاخی
کمک: استعانت، اعانت، امداد، حامی، دستگیری، عون، مدد، مساعدت، مظاهرت، معاضد، معاضدت، معاون، معین، مواسات، هم‌دستی، همراهی، یار، یاری، یاور، یاوری
کمند: طناب، مقود
کمی: 1 اندکی، قدری، لختی 2 قلت، کسری، نقصان & تعدد، کثرت
کمیاب: شاذ، طرفه، کمبود، نادره، نادر، نایاب & وافر
کمیابی: تنگی، غل، نایابی، ندرت & وفور
کمیت: 1 چندی، کمی 2 مقدار & چگونگی، کیفیت
کمیته: انجمن، کمیسیون، مجمع
کمیسیون: 1 انجمن، کمیته 2 حق‌العمل، مزد
کمیک: خنده‌دار، مسخره، مضحک & تراژدی
کمین: 1 بزنگاه، کمینگاه، مرصاد، مکمن، نخیز، نخیزگاه 2 ترصد، مخفی‌شدن 3 کمترین، کوچکترین 4 ناتمام، ناقص 5 پست، حقیر، دون
کمینگاه: 1 کمین، کمینگه، مرصاد، مکمن، نخیزگاه 2 دزدگاه 3 بزنگاه
کمینه: 1 حداقل، دست‌کم 2 کمتر 3 این‌بنده، اینجانب، بنده، حقیر، رهی & بیشینه، حداکثر، مهینه
کنا: عامل، فاعل، کنشگر، کننده & قابل، محل، منفعل
کنار: 1 پهلو، جانب، ساحل، سو، ضلع، طرف، قبل، کران، کرانه، ور 2 جفت، جنب، جوار، حاشیه، گوشه، مجاور 3 آغوش، بر، بغل، پهلو 4 پای، لب، لبه 5 جدا، منفصل
کنار: سدر
کناره: پهلو، جانب، حاشیه، دامن، ساحل، طرف، کرانه، کران، گوشه، لبه
کناره‌جویی: اجتناب، احتراز، اعتزال، دوری، دوری‌گزینی، کناره‌گیری، گوشه‌گیری
کناره‌گیر: عزلت‌نشین، گوشه‌گیر، معتزل، معتکف
کناره‌گیری: 1 اعتزال، اعتکاف، دوری، عزلت، کناره‌جویی 2 استعفا، تقاعد
کناس: چاهک‌روب، زباله‌کش، سرگین‌کش، مستراح‌روب، هاری
کنام: 1 بیشه، چراگاه 2 کمینگاه 3 لانه
کنایه: 1 استعاره، تلمیح، مجاز 2 اشاره، ایما، تعریض 3 رمز 4 طعن، گوشه
کنایه‌آمیز: اشاره‌وار، تعریض‌گونه، رمزآمیز
کنایی: استعاری، اشاری، مجازی
کنترات: پیمان، پیمان‌نامه، قرارداد، مقاطعه
کنترل: 1 بازدید، بازرسی، تفتیش، وارسی 2 نظارت 3 سانسور 4 مهار
کنج: 1 بیغوله، زاویه، کنار، گوشه، گوه، نبش 2 چین، شکن، کنجل 3 قوز، قوزدار، گوژپشت
کنجکاو: خرده‌بین، دقیق، فضول، متتبع، متجسس، متفحص
کنجکاوی: تتبع، تجسس، تدقیق، جستجو، خرده‌بینی، دقت، مداقه
کند: آهسته، بطی‌ء، تانی، سست، ملایم، یواش & تند، تیز، شتابنده
کندذهن: بلید، بی‌وقوف، بیهوش، کندفهم، کودن & باهوش
کندرو: بطی‌ء، بطی‌ء‌السیر & تندرو، سریع‌السیر
کندفهم: احمق، دیرفهم، کم‌فهم، کندذهن، گول & تندفهم، زودفهم
کندن: 1 حفاری، حفر، گود کردن 2 حکاکی 3 بریدن، جدا کردن، قطع کردن
کندوکاو: تجسس، تحقیق، تفحص، جستجو، کاوش
کنده: 1 تنه، چوب، دار، ساقه 2 پای‌بند، کند
کنده‌کاری: حکاکی، کنده‌گری، نقر
کندی: 1 آهستگی، بطو، تانی، فترت 2 دلیری، شجاعت & تند، تیزی
کنز: دفینه، گنج، گنجینه
کنس: بخیل، پست، تنگ‌چشم، خسیس، فرومایه، لئیم، ممسک
کنسرسیوم: شرکت، کارتل، کمپانی
کنش: 1 رفتار، عمل، فعل 2 خو، رسم، عادت
کنشت: دیر، صومعه، عبادتگاه، کنیسه، معبد
کنف: 1 امان، پشتی، پناه، حفظ، حمایت، زنهار، سایه، ظل 3 جانب، طرف 4 بال 3 کنب
کنفرانس: 1 اجلاس، کنگره، گردهمایی، همایش 2 خطابه، سخنرانی
کنکاش: رایزنی، شور، کنگاش، مشورت
کنکور: آزمایش، آزمون، امتحان، مسابقه
کنگره: 1 دندانه، شرفه 2 مجلس
کننده: عامل، عملگر، فاعل، کنشگر
کنه: 1 اساس، اصل، پایه، جوهر، ذات 2 ته، ژرفا، عمق
کنیز: 1 برده، زرخرید 2 پرستار، خادمه، خدمتکار، کلفت 3 دختر، دوشیزه 4 زن
کنیسه: پرستشگاه، عبادتخانه، عبادتگاه، کنشت، کنیس، معبد
کنیه: تخلص، عنوان، لقب، نام
کوب: 1 زدن، ضربت، کوبیدن 2 بوریا
کوبیده: کوفته، مصدوم، مضروب، مقروع
کوپال: عمود، گرز
کوپن: بن، ژتون، ورقه‌جیره
کوتاه: 1 خلاصه، قاصر، قصیر، قصیره، مجمل، محدود، مختصر، ملخص، موجز 2 کوتاه‌قد، کوتوله & دراز
کوتاه‌قد: تاپو، قصیر، کوتاه‌قامت & دراز
کوتاهی: 1 تعلل، تقصیر، سستی، فتور، قصور 2 کم‌طولی
کوتوال: حصاردار، دژبان، قلعه‌بان، قلعه‌بیگی
کوتوله: قصیرالقامه، کوتاه‌قد & دیلاق
کوته‌بین: تنگ‌نظر، کوتاه‌بین، کوته‌فکر، کوته‌نظر
کوته‌بینی: تنگ‌نظری، کوته‌فکری & سعه‌صدر
کوته‌فکر: کوتاه‌فکر، کوته‌بین، کوته‌نظر
کوته‌نظر: اندک‌بین، تنگ‌نظر، خرده‌بین، دون‌همت، کوته‌بین & بلندنظر
کوثر: چشمه
کوچ: جابجایی، رحلت، رحیل، سفر، کوج، مهاجرت، نقل‌مکان، هجرت
کوچک: 1 تنگ، محقر 2 بچه، خرد، خردسال، طفل 3 صغیر، کم‌جثه 4 پست، حقیر 5 اندک، قلیل 6 کم‌حجم & بزرگ، پهن، عریض، فراخ، وسیع
کوچک‌شماری: استحقار، تحقیر
کوچکی: 1 حقارت 2 کم‌حجم 3 طفولیت 4 خردی
کوچنده: راحل، مهاجر
کوچه: برزن، خیابان، گذرگاه، معبر
کود: رشوه، کوت
کودتا: براندازی، شورش
کودتاچی: شورشی، کودتاگر
کودک: بچه، جوان، خردسال، رود، صبی، طفل، نوباوه، نوباوه، نوجوان
کودکانه: بچگانه، طفلانه، کودک‌وار، کودک‌وش
کودکی: بچگی، طفولیت، نوباوگی & پیری، کهولت
کودن: ابله، احمق، بلید، بی‌شعور، بی‌عقل، بی‌وقوف، پخمه، خر، خرفت، دنگل، ساده‌لوح، کانا، کم‌هوش، کندذهن، نادان، ناقص‌العقل & هوشمند
کودنی: حماقت، کندفهمی، نادانی & هوشمندی
کور: اعمی، ضریر، کلیل، نابینا & بینا
کوران: جریان
کوردل: کم‌هوش، کندفهم
کورس: 1 مسابقه 2 دو 3 دوره 4 مسافت 5 مجعد
کورکورانه: علی‌العمیاء، ناسنجیده، نسنجیده & حساب‌شده
کوره: 1 آتشگاه، تنور 2 شهرستان، شهر، ناحیه 3 آبکند، مسیل
کوری: ضرارت، عمیاء، نابینایی & بینایی
کوزه: 1 آبخوری، سبو، سفالینه 2 خمیده، گوژ
کوزه‌گر: سفالگر، فخار، کوزه‌ساز
کوس: 1 دهل، طبل، نقاره 2 فروکوفتن 3 هل‌دادن
کوسه: 1 بی‌ریش، کم‌ریش 2 ماهی، نون
کوشا: پرتلاش، جدی، درس‌خوان، ساعی، سخت‌کوش، فعال، مجاهد، مجد & تنبل، کاهل
کوشش: اهتمام، تقلا، تلاش، جدیت، جهد، سعی، فعالیت، مجاهدت، مداومت، مساعی & تنبلی
کوشک: بارو، حصار، صرح، قصر، قلعه، کاخ، کوت & کوخ
کوف: 1، بوف، بوم، جغد 2 کرکیت
کوفت: 1 سیفلیس، ضربت 2 کوبش 3 آزار، اذیت، صدمه
کوفتگی: خستگی، ضرب‌دیدگی، فرسودگی
کوفتن: 1 خرد کردن، زدن، ضرب، کوبیدن 2 آسیب‌رساندن، صدمه‌زدن، ضربت‌زدن
کوفته: 1 خسته، درمانده، فرسوده، وامانده 2 پایمال 3 آسیب‌دیده، ضرب‌دیده
کوک: 1، منظم، میزان 2 بخیه 3 انتیم، سازگار 3 روبه‌راه، روشن 4 تحریک، خشمگین، عصبی، غضبناک 6 گنبد 7 کوکنار 8 کاهو 9 آبی، کبود
کوکب: 1 اختر، ستاره، سها، نجم 2 دالیا
کوکبه: جاه، جلال، حشمت، خدم‌وحشم، دبدبه، طمطراق
کوکنار: 1 خشخاش، نارخوک 2 کاج
کوکو: 1 فاخته، قمری 2 خاگینه
کول: 1 دوش، شانه، کتف 2 پلاس، گلیم 3 آبگیر، استخر، تالاب، تالاب، کولاب
کولاک: 1 بوران، توفان 2 موج 3 شاهکار، کارشایان، معرکه
کوله: 1 پشت 2 کوله‌بار 3 آبگیر، استخر، تالاب 3 انبوه، توده
کوله‌بار: باردان، پشتاره، کوله، کوله‌پشتی، کیسه
کوله‌پشتی: توبره، ساک، کوله‌بار
کولی: غربتی، غرشمال، قرشمال، لوری‌وش، لوری، لولی
کولی‌بازی: الم‌شنگه، جاروجنجال، قشقرق، کولیگری
کومه: پشته، توده 2 آشیان، آلاچیق، آلونک، عریش، کپر، کلبه، لانه
کون: 1 ته، 2 دبر، سرین، ماتحت، مخرج، مقعد، نشستنگاه
کونی: امرد، گانی، مخنث، مفعول، ملوط، هیز
کوه: بند، پشته، جبل، کتل، کوهستان، کوهه، گردنه
کوه‌پیکر: عظیم‌الجثه
کوهان: 1 برآمدگی، سلیل، قوز، گوژ 2 پروین، ثریا
کوهپایه: پشته، تپه، رش
کوهستان: جبل، کوه، کوهسار، کهسار، کهستان
کوهنورد: کوه‌پیما، کوه‌سپر، کوه‌گرد
کوهنوردی: کوه‌پیمایی، کوه‌سپری، کوه‌گردی
کوی: 1 برزن، محله 2 گذر، معبر
کویر: خشکزار، شوره‌زار، کلاک، نمکزار، وادی
کهانت: پیشگویی، فالگویی، فالگیری، کاهنی
کهربا: آهن‌ربا، مغناطیس
کهف: زاغه، شکاف، شکفت، غار، مغاره
کهکشان: مجره
کهن: باستانی، باستان، دیرینه، قدیم، کنانه، کهنه & جدید، نو
کهنسال: پیر، جاافتاده، زال، سالخورده، سالمند، شیخ، فرتوت، قدیمی، کلان‌سال، مسن، معمر & جوان، خردسال
کهنسالی: پیری، شیب، فرتوتی، کهولت، معمری & خردسالی
کهنگی: دیرینگی، فرسودگی، قدمت & نوی
کهنه: 1 دیرینه، عتیقه، عتیق، قدیم، قدیمی، کهن 2 مزمن 3 اسقاط، پوسیده، داثر، دارس، فرسوده، متروک، مندرس 4 مستعمل 5 خرقه، خلق & جدید، نو
کهنه‌پرست: مرتجع، واپسگرا & نوگرا
کهنه‌پوش: ژنده‌پوش، گدا
کهنه‌کار: باتجربه، باسابقه، مجرب & تازه‌کار
کهولت: پیری، سالمندی، فرتوتی، کهنسالی & شباب
کیاست: تدبیر، تیزفهمی، درایت، زیرکی، فراست، هوش، هوشیاری
کیایی: 1 امیری، پادشاهی، حکومت 2 بزرگی، زعامت، سزوری
کید: ترفند، تزویر، تغابن، حیله، خدعه، شید، فریب، مکر
کیسه: 1 خرجین، کوله‌بار 2 جیب
کیسه‌بر: جیب‌بر
کیسه‌کش: دلاک، مغمز
کیش: 1 آیین، دین، شرع، شریعت، طریقت، طریقه، مذهب، مسلک، مشرب، نحله 2 ترکش، تیردان، جوله 3 روسری، مقنعه 4 شمشاد
کیف: ساک
کیف: 1 تلذذ، خوشی، سرمستی، شنگولی، عیش، لذت، مستی، نشئه 2 داروی‌نشئه‌زا، مخدر 3 چونی، کیفیت & خماری، کم
کیف‌آور: روانگردان، سکرآور، مکیف، نشئه‌زا & خماری‌زا
کیفر: 1 انتقام، تادیب، تقاص، تنبیه، جزا، عقوبت، مجازات، مکافات 2 تغار 3 مشک & پاداش
کیفور: سرخوش، سرمست، سکران، کچول، مست، نشئه & خمارزده، مخمور
کیفیت: چگونگی، چونی، حال، وضع، وضعیت & چگونگی، کمیت
کیل: 1 اندازه، پیمانه، کیله 2 پیمودن، سنجش، سنجیدن 3 ازگیل
کیله: پیمانه، پیمایش
کیمیا: 1 اکسیر 2 شیمی
کیمیادان: 1، شیمیدان‌شیمیست 2، کیمیاگر، کیمیاوی
کیمیاوی: 1 شیمی‌دان، کیمیادان 2 شیمیایی، کیمیایی
کین: بغض، حقد، دشمنی، عداوت، عناد، غرض، کینه
کین‌خواهی: انتقام، انتقام‌جویی، خونخواهی، کین‌توزی، کین‌کشی، کینه‌توزی
کینه: بغض، پدرکشتگی، تنفر، حقد، دشمنی، عداوت، عناد، غرض، کین، نفرت & محبت، مهر
کینه‌توز: انتقام‌جو، کین‌خواه، کینه‌جو، مغرض، منتقم
کینه‌توزی: بدخواهی، دشمنی، عناد، کین‌خواهی
کینه‌جو: حاقد، کینه‌ور، کینه‌خواه، کینه‌توز، کینه‌ورز & نیکدلی
کینه‌خواه: انتقام‌جو، کین‌توز، کین‌خواه، کینه‌توز، کینه‌جو
کینه‌کش: انتقام‌جو، کیفرجویی، نقمت & عفو
کینه‌ور: انتقام‌جو، کینه‌جو، مغرض، منتقم
کینه‌ورز: انتقام‌جو، کینه‌جو، منتقم
کیوان: زحل
کیوسک: اطاقک، دکه
کیهان: 1 جو، سپهر، فضا 2 جهان، دنیا، عالم، گیتی
گاراژ: توقفگاه
گارد: مستحفظ، نگهبان
گارسون: پادو، پیشخدمت
گاری: ارابه، درشکه، کالسکه
گاز: 1 دندان، نیش 2 کلبتین، گازانبر 3 علف 4 بخار
گازر: 1 رخت‌شو، سپیدشو، قصار، لباس‌شو 2 آبدارک
گازگرفتن: به‌نیش‌کشیدن، خاییدن، دندان‌گرفتن
گال: 1 غوزه 2 ارزن، گاورس 3 شغال 4 غلتیدن، غلت 5 دوری، کناره‌گیری 6 هزیمت 7 جرب، گر 8 بازی‌دادن، فریب 9 فریاد
گالیدن: 1 خروشیدن، فریادکشیدن 2 غلتیدن 3 دورشدن، گریختن
گام: 1 پا، خطوه، قدم، مشی 2 افسار، دهنه، لجام، لگام
گاو: بقر، ثور، سهر
گاوریش: ابله، احمق، بی‌خرد، نادان
گاه: 1 فصل، موسم، وقت 2 زود 3 تخت، سریر، کرسی 4 جا، مقام، مکان 4 آواز، آهنگ
گاهگاه: اتفاقاً، بعضی‌اوقات، گاه‌گاهی
گاهواره: گاهوار، گهواره، مهاد، مهد
گبر: 1 زرتشتی، زردشتی، مجوس 2 بت‌پرست، کافر، گور، ملحد 3 خفتان، خود
گبه: خرسک، فرش، قالی، گلیم
گپ: تکلم، حرف، سخن، گفتگو، محاوره
گتره‌ای: 1 اتفاقی، اله‌بختکی، تصادفی، شانسی، کشکی 2 تخمینی
گجسته: 1 لعنتی، ملعون 2 خبیث
گدا: 1 بی‌نوا، تلنگی، تهیدست، فقیر، مفلس، ندار، نیازمند 3 لئیم، ممسک، نخور 2 دریوزه‌گر، سائل، متکدی 3 انگل
گداخانه: دارالمساکین، نوانخانه
گداخت: ذوب، ذوبان، گداختن
گداختگی: ذوب، ذوبان
گداختن: آب کردن، تافتن، ذوب کردن
گداخته: 1 مایع، مذاب 2 داغ 3 تحلیل‌رفته
گداز: ذوب، میعان
گدازش: ذوب، ذوبان
گداصفت: گداپیشه، گدامنش، لئیم، ممسک
گدامنش: گداصفت، گداطبع، لئیم، ممسک
گدامنشی: گداپیشگی، گداصفتی، گداطبعی، لئامت
گدایی: 1 تهیدستی، درویشی، فقر 2 دریوزه‌گری، سوال، کدیه‌دریوزه
گذار: عبور، گذر، مسیر، معبر
گذاردن: 1 جادادن، گذاشتن، نهادن 2 وضع کردن، وضع 3 طی کردن، عبور کردن، گذشتن 4 برپاداشتن، منعقد کردن 5 ترک کردن، رها کردن
گذاشتن: 1 نهادن، هشتن 2 قراردادن، وضع کردن 3 جادادن 4 رها کردن، ول کردن 5 اجازه‌دادن، رخصت‌دادن 6 باقی‌گذاشتن، بجاگذاشتن
گذر: 1 آمدورفت، تردد، عبور، گذار، گذشتن، مرور، مسیر 2 کوچه، گذرگاه، معبر
گذرا: بی‌دوام، زودگذر، موقت
گذران: 1 امرار، عیش، معاش، نفقه 2 سپری‌شونده، فانی، گذرا
گذراندن: 1 طی کردن، قراردادبستن، قرارگذاشتن 2 سپری کردن، گذرانیدن 3 رد کردن 4 تجاوزدادن
گذرگاه: پاساژ، خیابان، راه، شارع، کوچه، مسیر، معبر، ممر
گذرنامه: پاسپورت، تذکره، جواز، روادید
گذرنده: 1 راهگذر، رهسپر، رهگذر 2 بی‌دوام، گذرا
گذشت: 1 اغماض، بخشایش، بخشودن، چشم‌پوشی، درگذشتن، سماحت، عفو، عفو، لوطی‌گری 2 سپری، گذر
گذشتن: 1 عبور، گذر 2 عبور کردن 3 بخشودن، صرفنظر کردن
گذشته: 1 پیش، دیرین، دیرینه، سابق، قبل، قبل، قدیم، ماسبق، ماسلف، ماضی، متقدم 2 سپری، منقضی
گر: 1 جرب 2 اگر، کچل، کل
گراز: 1 خنزیر، خوک 2 خرامش، لنجه
گرامر: ادات، دستور، نحو
گرامی: ارجمند، دوست‌داشتنی، عزیز، محبوب، محترم، نازنین، والا
گرامی‌داشت: اعزاز، بزرگداشت، تبجیل، تجلیل، تکریم، & تحقیر
گران: 1 ثقیل، سنگین، وزین 2 پرقیمت، قیمتی، گرانبها 3 سخت، شدید 4 بزرگ، سترگ، عظیم 5 انبوه، بسیار، زیاد، فراوان 6 دشوار، صعب، مشکل 7 تحمل‌ناپذیر، زننده، غیرقابل‌تحمل، ناگوار & ارزان، سبک، نازل
گرانبار: 1 پربار، ثقیل، سنگین 2 دلتنگ، غصه‌دار، غمگین، غمین، محزون
گرانبها: ارجمند، ارزشمند، ارزنده، باارج، باارزش، بهادار، پرارزش، پرقیمت، پرقیمت، ثمین، قیمتی، گران، گرانقدر، گران‌قیمت، گرانمایه، مهم، نفیس & بی‌اهمیت، کم‌بها، کم‌قیمت
گران‌پایه: بلندپایه، بلندمرتبه، عالی‌رتبه، عالی‌شان، عالی‌قدر، گرانمایه، & بی‌مقدار
گرانجان: 1 پوست‌کلفت، حمول، سخت‌جان 2 بخیل، پست، لئیم 3 پیر، سالخورده، کهنسال & سبکروح
گرانقدر: بزرگوار، عالیقدر، فخیم، گرانبها، گرانمایه، محترم، معظم، مفخم، مهم، وزین & دنی، فرومایه
گرانقیمت: ارزشمند، بهادار، پرارزش، ثمین، قیمتی، گرانبها، نفیس، & ارزان، ارزان‌قیمت
گرانمایه: 1 عزیز، گرامی، گرانقدر، محترم 2 ارجمند، عالی‌قدر 3 معتبر، مهم 4 ارزشمند، باارزش، گرانبها، نفیس، & ذلیل، خوار، بی‌ارزش
گرانمایگی: 1 ارجمندی 2 مرغوبیت، نفاست 3 اعتبار، اهمیت
گرانی: 1 ثقل، سنگینی، وزین 2 غلا 3 دشواری، سختی‌صعوبت 4 گرانبهایی، & ارزانی
گراورساز: کلیشه‌ساز، مهرساز
گرایش: 1 انحراف 2 تمایل، میل 3 آهنگ، قصد، گروش 4 رویکرد
گربز: 1 بی‌شرم، بی‌حیا، پاردم‌ساییده 2 حیله‌گر، محیل، مکار 3 باذکاوت، دانا، زیرک، هوشیار 4 چالاک، چست، دلاور، دلیر، شجاع
گربه: پیشی، سنور
گرد: 1 خاک، غبار 2 پودر 3 گردش
گرد: حلقه، دایره، دوار، گلوله، مدور
گرد: پهلوان، تهمتن، دلیر، رشید، قهرمان، مبارز، یل
گردآلود: غبارآلود، گردآلوده، گردناک، مغبر
گردآوری: تالیف، تدوین، جمع‌آوری، ضبط
گرداب: 1 ورطه 2 طوفان
گرداگرد: اطراف، پیرامون، حوالی، حول‌وحوش، دورتادور
گردان: 1 دوار، سیار، گردنده 2 جاری، روان، سیال 3 متحول، متغیر، منقلب & ثابت
گرداندن: 1 به‌گردش‌درآوردن، پردادن، چرخاندن، حرکت‌دادن 2 برگردانیدن، تحریف کردن، تغییردادن، دگرگون ساختن، منحرف کردن
گردش: 1 پرسه، پیک‌نیک، تفرج، تفریح، سیاحت، گشت، هواخوری 2 جولان، حرکت، دور، دوران، سیر 3 تغییر، دگرگونی
گردشگاه: پارک، تفرجگاه، تفریحگاه، نزهتگاه
گردن: جید، خر، عنق، معطف
گردنا: 1 تدویر، گردی 2 پیرامون، گرداگرد
گردن‌بند: طوق، عقد، قلاده، گلوبند، یاره
گردن‌فراز: 1 سربلند، مفتخر 2 طاغی، عاصی، گردنکش 3 خودپسند، متکبر، مغرور 4 زورمند، قوی، & سربزیر، ناتوان
گردن‌کشی: 1 استکبار، تعدی، تمرد، طغیان، عصیان، نافرمانی 2 دلاور، دلیر، شجاع 3 گردن‌افرازی 4 خودستایی، غرور
گردن‌کلفت: 1 زورمند، قلچماق، نیرومند 2 زورگو، قلدر، & نزار
گردناک: غبارآلود، گردآلود، مغبر
گردنکش: سرکش، طاغی، عاصی، عصیانگر، گردن‌فراز، مارد، متجاسر، متمرد، مستکبر، ناجم، نافرمانبردار، نافرمان، یاغ، یاغی، & فرمانبردار، مطیع
گردنکشی: بغی، تطاول، تمرد، سرکشی، طغیان، عصیان، نافرمانی، یاغیگری، & تسلیم، فرمانبرداری
گردنه: پز، بند، پژ، تپه، کتل، کوه، کوه‌راه، گریوه، گلوگاه
گردنه‌بند: راه‌بر، راهزن، طرار، عیار، قاطع‌الطریق، گردنه‌بر، گردنه‌زن
گردو: جوز، گردکان
گردون: 1 آسمان، چرخ، سپهر، عالم، فلک 2 ارابه، گردونه
گردونه: 1 چرخ 2 ارابه، گاری
گرده: 1 قرص، گرد، مدور 2 قرص‌نان
گردهمایی: اجلاس، جلسه، میتینگ، نشست، همایش
گردیدن: 1 حرکت کردن، راه‌پیمودن، گشتن 2 چرخ‌زدن، دورزدن 3 شدن 4 تحول‌یافتن، تغییریافتن
گرز: چماق، عمود، کوپال، گرزه
گرسنگی: جوع، غلا، قحطی، گشنگی، مجاعه & اشباع، سیری
گرسنه: 1 جایع، گشنه، ناشتا 2 قحطی‌زده & سیر
گرسنه‌چشم: 1 آزمند، آزور، حریص، طماع 2 تنگ‌چشم، ممسک
گرفتار: 1 اسیر، بازداشت، دربند، محبوس 2 دامنگیر، دچار، دستخوش، مبتلا 3 پرمشغله، غرق، مشغول 4 دلباخته، عاشق 5 برده، پای‌بند، مقید 6 صید، نخجیر & آزاد، رها
گرفتاری: 1 ابتلا 2 اسارت، حبس، قید 3 تعب، تنگنا، دردسر، سختی، گیر، مخمصه 4 اشتغال، مشغولیت 5 رنج، مصیبت 6 دلباختگی، دلدادگی، عاشقی & آزادی، رهایی
گرفتگی: 1 انسداد 2 قبض 3 پریشانی، حزن 2 ابتیاع، خریدن 3 به‌چنگ‌آوردن 3 دریافتن، دریافت کردن 4 اخذ، قبض 5 ابتلا، مبتلاشدن 6 فرض کردن 7 بستن، مسدود کردن 8 برداشتن 9 اثر کردن، کارسازشدن، موثرواقع‌شدن، 10، پذیرفتن، قبول کردن، 11، اسیر کردن، گرفتار کردن، 12، گیراندن، مشتعل‌شدن، 13، نقش‌بستن،  14، تسخیر کردن، فتح کردن
گرفتن: 1 ستاندن، ستدن
گرفته: 1 افسرده، برزخ، دلتنگ، عبوس، غمگین، محزون، مغموم، ناشاد 2 خفه، دلگیر، نفس‌گیر 3 تار، تاریک، تیره 4 بسته، مسدود، ، & باز، دل‌باز
گرگ: ذئب
گرم: 1 حار، داغ، سوزنده، سوزان 2 پررونق 3 بامحبت، خونگرم، صمیمی & بارد، سرد
گرما: تف، حرارت، دما، گرمش، گرمی & برودت، سردی
گرمابه: آبزن، حمام، تابخانه
گرماگرم: اوج، بحبوحه
گرمسیر: قشلاق & سردسیر
گرمی: 1 حرارت، دم، دما، گرما 2 تندی، حدت، شدت 3 عتاب، & برودت، سردی
گرو: 1، رهن، شالهنگ 2 داو 3 شرط
گرونده: 1 متمایل 2 مومن، معتقد
گروه: 1 امت، جماعت، طایفه، طبقه، قبیله 2 جمع، جمعیت، جمهور 3 باند، توده، فرقه 4 جوخه، دسته، رده، رسته، فوج، ، عده 5، انجمن، ، جرگه، حلقه، ، زمره، سلک، ملا 6 سنخ، قشر 7 تیم 8 مجتمع 9 قافله، 10، بخش، دپارتمان & فرد
گروه‌بندی: تقسیم‌بندی، دسته‌بندی، رده‌بندی، طبقه‌بندی
گروه‌گروه: دسته‌دسته، فوج‌فوج، قسمت‌قسمت
گروی: ضمانت، وثیقه
گره: 1، بند، عقد، عقده 2 جعد، چین، شکن، شکنج، 3 قید 4 لکنت 5، دشپیل، 6 مفصل 7 قفل 8 پیوندگاه 9 اشکال، مشکل
گره‌گشا: حلال، مشکل‌گشا
گری: 1 اگزما، جرب، سودا 2 جید، عنق، گردن
گریان: اشکبار، اشکریز، نالان
گریبان: جیب، یخه، یقه
گریبانگیر: دچار، مبتلا
گریختن: فرار کردن، فلنگ‌بستن، متواری‌شدن، هرب
گریخته: فراری، گریزان، متواری
گریز: 1 انهزام‌عقب‌نشینی، فرار، هزیمت 2 اجتناب، پرهیز 3، رم، طفره
گریزان: 1 بیزار، رمنده، رمیده، ، متنفر، نافر، نفور، 2، فراری، گریخته، متواری، منهزم
گریزپا: فراری، متواری
گریزگاه: گریختنگاه، مفر، مناص
گریوه: 1 عقبه، گردنه 2 سراشیب، گدار، ناهموار
گریه: اشکریزی، تضرع، زاری، مویه، ناله، ندبه & تبسم، خنده، لبخند
گزاردن: 1 ادا کردن، بجای‌آوردن 2 پرداختن، تادیه، ، تادیه کردن
گزارش: اعلام، اعلامیه، اعلان، بیانیه، تفسیر، خبر، رپرتاژ، شرح، نقل
گزارشگر: خبرنگار، رپرتر، گزارشگر، مخبر، مفسر
گزاره: 1 عبارت 2 محمول 3 ادا، پرداخت، تادیه 4 اجرا، انجام 5 اظهار، بیان 5 تفسیر، شرح
گزاف: 1 گزافه، لاف، مبالغه 2 اغراق‌آمیز، بسیار، زیاد، مبالغه‌آمیز، هنگفت
گزافه: اغراق، افراط، چاخان، دروغ، غلو، گزاف، لاف‌زن، مبالغه، & حقیقت‌گویی
گزافه‌گو: بیهوده‌گو، چاخان، لاف‌زن، مبالغه‌گو
گزر: زردک، شقاقل، هویج
گزک: 1 بهانه، دستاویز، مستمسک، 2، تشنج 3 نوبت، فرصت 4 مزه
گزگزه: اشمئزاز، تنه، چندش
گزمه: آژان، پاسبان، پلیس، شبگرد، شحنه، عسس
گزن: شفره، کاردک، گزنه
گزند: آزار، آسیب، آفت، بلا، خدشه، خسران، زیان، صدمه، ضرر، لطمه، مضرت
گزنده: 1 تلخ، تند، تیز، نیشدار 2 هار
گزیدن: 1 خاییدن، دندان‌گرفتن، گاززدن، نیش‌زدن، 2 گزش
گزیدن: اختیار کردن، انتخاب کردن
گزیده: برگزیده، خلاصه، زبده، منتخب، نخبه، نقاوت
گزیر: چاره، علاج
گزینش: انتخاب، تعیین، دست‌چین، گلچین
گس: دبش
گساردن: 1 آشامیدن، نوشیدن 2 زایل کردن، زدودن، ستردن، محو کردن 3 سپری کردن، طی کردن
گستاخ: بی‌آزرم، بی‌ادب، بی‌باک، بی‌پروا، بی‌حیا، بی‌شرم، پررو، جسور، دریده، شوخ‌دیده، شوخ، غره، فضول، لجوج، متهور، نافرهیخته، نامودب، وقیح
گستاخانه: بی‌ادبانه، بی‌باکانه، بی‌محابا، تهورآمیز، جسورانه، دلیرانه، لجوجانه، متهورانه
گستاخی: بی‌باکی، بی‌پروایی، بی‌حیایی، بی‌شرمی، پررویی، جراء‌ت، جسارت، شوخی، وقاحت
گسترده: بسیط، پخش، پهن، پهناور، شایع، عریض، مبسوط، منبسط، وسیع
گسترش: انبساط، بسط، تعریض، توسعه، سعه، وسعت
گستره: پهنه، ساحت، عرصه، میدان
گسستگی: انفصال، انقطاع، پارگی، گسیختگی & پیوستگی
گسستن: بریدن، پاره کردن، قطع کردن، گسیختن، & پیوستن
گسسته: پاره، جدا، جدا، شکسته، گسیخته، منقطع، & پیوسته
گسسته‌عنان: 1 عنان‌گسسته، گسسته‌مهار، لجام‌گسیخته 2 بی‌قید، رها، لاقید، & مهار
گسیختگی: انفصال، پارگی، جدایی، گسستگی & اتحاد، اتصال، پیوستگی
گسیختن: پاره کردن، قطع کردن، گسستن، & پیوستن، متصل کردن
گسیخته: بریده، پاره، دریده، قطع، گسسته، منفصل، منقطع، & متصل
گسیل: ارسال، اعزام، روانه، فرستادن
گشاد: 1 بزرگ، بسیط، پهن، جادار، فراخ، فسیح، گشاده، متسع، واسع، وسیع 2 فرج، گشایش 3 ظفر، فتح 4 خوشی، سرور & تنگ، ضیق
گشادبازی: اسراف، تبذیر، حیف‌ومیل، ولخرجی & اقتصاد، صرفه‌جویی
گشادگی: فراخی، گنجایش، وسعت
گشادن: افتتاح، باز کردن، گشودن، & بستن
گشاده: 1 رحب، فراخ، گشاد، مبسوط، منبسط، وسیع 2 باز، مفتوح & بسته
گشاده‌باز: خراج، مبذر، متلف، مسرف، ولخرج & صرفه‌جو، مقتصد
گشاده‌بازی: اسراف، تبذیر، ولخرجی & اقتصاد
گشاده‌دست: باسخاوت، جوانمرد، سخاوتمند، سخی، کریم & خسیس
گشاده‌رو: بانشاط، بشاش، تازه‌رو، خندان، خوش‌خلق، خوشرو، & بدخو، گرفته
گشادی: فراخنا، فراخی، وسعت & تنگی، ضیق
گشایش: 1 افتتاح، باز، سعه 2 فرج 3 تسخیر، فتح 4 حل & انسداد
گشت: 1 تفرج، تفریح، تماشا، سیاحت، سیر، گردش، گشتن، هواخوری 2 پاسبانی 3 تبدیل، تغییر 4 تفحص، جستجو
گشت‌وگذار: تفرج، تماشا، سیاحت، سیر، گردش
گشتن: 1 پرسه‌زدن، چرخیدن، دورزدن، سیاحت کردن، سیر کردن، طواف، گردش کردن، گردش 2 تبدیل‌شدن، شدن، گردیدن
گشتی: پاسبان، قراول، کشیک، نگهبان
گشن: 1 بارورسازی 2 جفت‌جو، فحل، نرخواه
گشوده: 1 باز، مفتوح، وا 2 گشاده، منبسط
گفت: حرف، سخن، قول، گفتار، نطق
گفت‌وشنود: گفتگو، گفت‌وشنید، محاوره، مکالمه
گفتار: بیان، تکلم، سخن، عرض، کلام، گفتمان، گفت، مثل، نطق، واج & شنیدار
گفتگو: 1 سخن، صحبت، گپ، مباحثه، محاوره، مذاکره، مشافهه، مصاحبه، مقال، مکالمه 2 پچ‌پچ، خبر، شایعه 3 آوازه، های‌وهوی 4 جدل، قال‌وقیل، قال‌ومقال، مجادله
گفتمان: گفتار، مقال
گفتن: اظهارداشتن، اعلام کردن، اقرار کردن، به‌عرض‌رساندن، بیان کردن، سخن‌راندن، صحبت کردن، عرض کردن، فرمودن، گپ‌زدن، گفتگو کردن، معروض‌داشتن، نقل کردن 2 سرودن 3 نامیدن 4 پنداشتن، تصور کردن، خیال کردن، فرض کردن 5 مقال & شنودن، شنیدن
گفته: 1 فرموده، کلام 2 بیان، عرض
گل: 1 تراب، خاشاک، خاک، طین، غبرا 2 جدا، زمین 3 لای، لجن، وحل
گل: 1 زهر، ورد 2 داغ & خار
گلابدان: گلاب‌پاش
گلابی: امرود، مرو، مرود
گلاویز: 1 درآویختن 2 درگیر، دست‌به‌یقه
گلایه: شکایت، شکوائیه، شکوه، گله
گلایه‌آمیز: شکایت‌آمیز، شکوه‌آلود، شکوه‌آمیز، گله‌آمیز
گلایه‌مند: شاکی، شکوه‌گر، گله‌مند
گلباران: شکوفه‌باران، گل‌افشان، گل‌پاشی، گلریز
گلبانگ: 1 گلبام 2 ترانه، نغمه
گلچهره: گلچهر، گل‌خد، گلرخ، گل‌رخسار، گلرو، گلعذار، لاله‌رخ، لاله‌رخسار، لاله‌رو، لاله‌عذار، & زردچهره، زردرو
گلچین: 1 خوشه‌چین 2 انتخاب، برگزینی، گزینش 3 لب 4 جنگ 5 زبده، منتخب
گلخن: تون، مزبله & گلشن
گلدسته: ماذنه، مناره
گلرنگ: احمر، سرخ، گل‌فام، گلگون
گلریز: شکوفه‌باران، گل‌افشان، گلباران
گلزار: گلستان، گلشن، لاله‌زار & گلخن
گلستان: باغ، باغستان، بوستان، گلزار، گلشن، لاله‌زار
گلشن: باغ، حدیقه، گلزار، گلستان، لاله‌زار
گلعذار: گلچهره، گلرخ، گل‌رخسار، گلرو
گلغونه: روژ، سرخاب، غازه، گلگونه
گلکار: بنا، گلغر
گلگشت: 1 تفرج، تماشا، سیر، گشت 2 باغ، گلزار، گلستان
گلگون: سرخ، گلرنگ، گل‌فام، گلی
گلگونه: آلگونه، روژ، سرخاب، غازه
گلو: حلقوم، حلق، حنجره، خرخره، خشکنای، گل، نای
گلوبند: 1 عقد، گردن‌بند، گلوند 2 قلاده 3 دستمال‌گردن
گلوگاه: 1 حلق، گلو 2 گردنه 3 مدخل
گل‌ولای: شل، وحل
گلوله: 1 گرد 2 توپ، تیر، فشنگ 3 مچاله
گلوله‌باران: آتشباری، تیراندازی، تیرباران & تک‌تیراندازی
گله: شکایت، شکوائیه، شکوه، گلایه
گله: احشام، رمه، غنم، فسیله
گله‌آمیز: شکایت‌آمیز، شکوه‌آلود، گلایه‌آمیز
گله‌بان: چوپان، راعی، شبان، گله‌چران
گله‌گله: دسته‌دسته، فوج‌فوج، گروه‌گروه & تک‌تک، دانه‌دانه، فرداًفرد، یکی‌یکی
گله‌مند: شاکی، شکواگر، گلایه‌مند
گله‌مندی: شکایت، شکوائیه، شکوه، گلایه
گلی: آل، گلفام، گلرنگ، گلگون
گلیم: پلاس، جل، فرش
گم: 1 غایب، مفقود، ناپدید، ناپیدا، نامرئی 2 گمراه 3 سردرگم & پیدا، یافت
گماشتگی: 1 ماموریت 2 نوکری
گماشته: بنده، چاکر، خدمتکار، فرمانبردار، قراول، مامور، محافظ، مراقب، مستخدم، ملازم، نگاهبان، نوکر، وکیل
گمان: 1 پندار، پنداشت، تخمین، تصور، توهم، حدس، خیال، زعم، شک، ظن، فرض، فکر، وهم 2، باور 3 ایهام & یقین
گمانه: 1 ظن، مظنه 2 احتمال
گمراه: 1 ضال، غاوی، منحرف، منحط، ویلان، 2 کژراه، سیاه‌دل، فاسد، 3 ملحد & مهتدی
گمراهی: انحراف، بغی، ضلال، ضلالت، غوایت، کج‌روی & اهتدا
گمشدگی: 1، فقد، ناپیدایی، 2 ضلالت، گمراهی 3 خودباختگی
گمشده: 1 پی‌گم، گم‌نشان، مفقود، مفقودالاثر، ناپدید 2 خودباخته 3 تباه‌شده، ضایع، نابود & یافته
گمگشته: 1 گمشده، مفقود 2 ضال، ویلان & پیداشده، یافته
گمنام: خامل، بی‌نام‌ونشان، غیرمعروف، مجهول، مجهول‌الهویه، ناشناخته، ناشناس & سرشناس، مشهور
گمنامی: 1 بی‌نامی، بی‌نشانی، خمول، ناشناختگی، ناشناسی 2 بی‌سروپایی & اشتهار، شهرت
گمیز: ادرار، بول، پیشاب، شاش & غایط
گناه: اثم، بزه، تقصیر، جرم، جنایت، حرج، خبط، خطا، ذنب، زلت، سیئه، کبیره، معصیت، منکر & حسنه
گناهکار: بدعمل، بزهکار، تبهکار، خطاکار، روسیاه، عاصی، متهم، مجرم، مذنب، مقصر & بی‌گناه، پاک، مبرا
گنبد: قبه
گنج: 1 خزانه، دفینه، کنز، گنجینه، مخزن 2 مال، ثروت
گنجور: 1 خازن، خزانه‌دار، خزینه‌دار، گنج‌بان 2 صاحب‌گنج، گنج‌دار
گنجایش: 1 سعه، ظرفیت، فراخنا، فراخی، گشادگی، وسع، وسعت 2 استعداد، قابلیت
گنجشک: چغوک، چوزه، عصفور، ملوچ، ملیج
گنجفه: قمار
گنجه: اشکاف، دولاب، قفسه
گنجینه: خزانه، خزینه، دفینه، کنز، گنج، مخزن
گند: 1 بدبو، عفن، متعفن 2 بوی‌بد، تعفن 3 فاسد & معطر
گند: 1 جند، جیش، خیل، سپاه، عسکر، لشکر، 2 خایه، خصیه
گنداب: 1 باتلاق، باطلاق، ، مرداب 2، فاضلاب
گندزدایی: ضدعفونی، عفونت‌زدایی، میکرب‌زدایی
گندم: حنطه، حنط، غله
گندمگون: اسمر، سبزه، سبزه‌رو
گنده: بزرگ، درشت، زمخت، ستبر، ستبر، ضخیم، کلفت، ناهموار & کوچولو
گنده‌دماغ: افاده‌دار، بددماغ، پرافاده، پرفیس‌وافاده، متکبر، مغرور & افتاده، متواضع
گندیدگی: بدبویی، تعفن، عفن، عفونت، فساد
گندیده: 1 فاسد، له 2 بدبو، عفن، متعفن
گنگ: 1 صامت 2 مبهم 3 ابکم، اصم، الکن، بکم، بی‌زبان، لال & گویا
گنگی: 1 بی‌زبانی، لالی 2 ابهام & گویایی
گنهکار: بزهکار، عاصی، گناهکار، مجرم، مذنب & بی‌گناه، معصوم
گوارا: خوشگوار، گوارنده، مهنا، ناجع، نوش، نوشه، نوشین & ناگوارا
گوارش: تحلیل، گوارد، ، هضم
گوارنده: گوارشگر، گوارا، هاضم
گواه: 1 شاهد، ناظر 2 شهید 2 برهان، بینه، دلیل، موید
گواهی: 1 استشهاد، تایید، تصدیق، شهادت 2 تاییدیه، گواهی‌نامه، مدرک
گواهی‌نامه: استشهاد، تاییدیه، تصدیق، دیپلم، شهادت‌نامه، کارنامه
گود: 1 ژرف، عمیق، مقعر 2 حفره، گودال
گودال: چال، چاله، حفره، خندق، گود، لان، مغاک
گودی: ژرفا، عمق، قعر
گور: 1 آرامگاه، بارگاه، تربت، خاکجا، رمس، ضریح، قبر، لحد، مثوی، مدفن، مرغزن، مرقد، مزار 2 دشت، صحرا 3 گورخر
گورخانه: خاکجا، قبر، گور، گورگاه، مدفن، مزار، مقبره
گورستان: خاکستان، قبرستان، مزارستان، مزارگاه
گورکن: حفار، قبرکن، لاحد، لحدساز
گوریل: نسناس
گوز: باد، تیز، ریح
گوزن: آهو
گوژ: خمیده‌پشت، خمیده، قوز، کمان، مقعر
گوژپشت: خمیده‌پشت، خمیده‌قامت، قوز، قوزپشت
گوژی: انحنا، خمیدگی، گوژپشتی
گوساله: 1 بقر، عجل 2 کودن، نفهم
گوش: 1 اذن 2 زاویه، گوشه
گوش‌بر: شارلاتان، کلاش، کلاهبردار
گوش‌بزنگ: مترصد، مراقب، منتظر
گوش‌دادن: استماع، اصغا، شنود
گوشت: لحم
گوشتالو: چاق، سمین، فربه، گوشتالود
گوشزد: تذکردادن، تفهیم، خاطرنشان
گوشمال: تادیب، تنبیه، سزا، سیاست، عقوبت، مجازات
گوشمالی: تادیب، تنبیه، سیاست، مجازات
گوشوار: آویز، آویزه، گوشوارک، گوشواره
گوشه: 1 زاویه، کنج 2 پسله، خلوت 3 سو، کرانه، کنار 4 طعن، کنایه 5 اشاره، ایما، تعریض، سربسته
گوشه‌گزینی: اعتزال، اعتکاف، انزوا، تجرد، تنهایی، عزلت
گوشه‌گیر: تنها، عزلت‌طلب، عزلت‌جو، کناره‌گیر، گوشه‌گیر، گوشه‌نشین، مجرد، معتزل، منزوی
گوشه‌گیری: اعتزال، اعتکاف، انزوا، زاویه‌نشینی، عزلت، گوشه‌نشینی
گوشه‌نشین: خلوت‌نشین، عزلت‌گزین، گوشه‌گیر، مجرد، معتزل، منزوی
گوشه‌نشینی: اعتکاف، انزوا، تنهایی، خلوت، عزلت، گوشه‌گیری، گوشه‌گیری
گول: 1 ابله، ابله، احمق، پخمه، کم‌عقل، کم‌هوش، کندفهم، نادان، وغب 2 بامبول، ترفند، حقه، خدعه، غبن، فریب، فند، کلک، نیرنگ
گون: رنگ، صبغه، فام، گونه، لون
گوناگون: الوان، جوراجور، متعدد، متفاوت، متفرق، متلون، متنوع، مختلف، & مشابه‌همسان
گونه: 1 سنخ، صنف، قبیل، قسم 2 تیره، دسته، طبقه، نوع 3 جور، روال، شیوه، طرز، طریق، طور، نحو، نمط، نهج 4 فام، گون، لون 5 چهره، رخساره، رخسار، روی، شکل، عذار 6 خد، لپ
گونه‌گون: الوان، رنگارنگ، متنوع، مختلف، & مشابه
گوه: زاویه، کنج، گوشه
گوهر: 1 اصل، تبار، حسب، نژاد، نسب 2 جوهر، ذات 3 جواهر، در، گهر، مروارید
گوهرشناس: جواهرشناس، جواهری، صراف
گوهرنشان: جواهرنشان، مرصع
گوهری: اصیل، جواهری، نژاده
گوی: 1 گلوله 2 توپ، کره، گویه
گویا: 1 سخنگو، قایل، ناطق 2 روشن، شیوا، صریح، واضح 3 انگار، ظاهراً، گوئیا، گویی، مثل‌این‌که، محتملاً 4 حاکی، مشعر، & الکن، لال
گویایی: تکلم، ناطقه، نطق، & لکنت
گویچه: گلبول، گویک
گویش: لهجه
گوینده: 1 راوی، سخنگو، متکلم، ناطق 2 شاعر، ناظم، & شنونده، مستمع
گویه: 1 گوی 2 شکاف‌کوه، شکفت، غار
گویی: انگار، پنداری، شاید، ظاهراً، گوئیا، گویا، مثل‌این‌که
گوییا: انگار، پنداری، پنداری، ظاهراً، گویا
گه: پلیدی، سرگین، فضله، مدفوع، نجاست
گهر: جوهر، گوهر
گهربار: گوهربار، گهرافشان، گهرپاش، گهرریز
گهواره: گاهواره، مهاد، مهد، نانو، ننو، 
گیاه: 1 رستنی، سبزه، علف، نامی، نبات 2 بوته
گیتی: آفاق، جهان، دنیا، دهر، عالم
گیج: بی‌حواس، بی‌هوش، پریشان‌حواس، حواس‌پرت، حیران، دبنگ، سرگردان، سرگشته، مات، متحیر، مست، منگ
گیجگاه: شقیقه، صداغ
گیجی: 1 بی‌حواسی، پریشان‌حواسی، حواس‌پرتی 2 حیرت، سرگشتگی
گیر: 1 بست، بند، قید 2 گرفتاری
گیرا: 1 جالب، موثر، نافذ 2 جذاب، ملیح 3 قابض
گیرایی: 1 جذابیت 2 تاثیر
گیرش: 1 تصرف، قبض، گرفتن، گیرندگی 2 بند، بندش، قید، مانع 3 عیب، نقص 4 تقصیر، جرم، گناه
گیرودار: 1 بحبوحه، حیص‌وبیص، گیراگیر، هنگامه 2 پیکار، جدال
گیره: 1 بست، قلاب 2 گیر 3 سبد 4 آتش‌زنه
گیس: زلف، طره، کاکل، گیسو، مو
گیسو: جعد، زلف، شعر، طره، کاکل، گیس، مو
گیشه: باجه، دریچه
گیلاس: پارچ، لیوان
گیلانی: گیلکی، گیله‌مرد، گیلی
گیلکی: گیلانی، گیلک، گیله‌مرد، گیلی
گیوه: پاچپله، پای‌پوش، چپله، کفش، ملکی
لا: 1 بین، درون، مابین، میانه، میان، وسط 2 درز، روزن، شکاف، کر 3 لایه، ورق 4 تا، چین 5 خیر، لما، نه 6 قیچی، مقراض
لاابالی: بی‌بندوبار، بی‌حمیت، بی‌غیرت، بیکار، لاقید، لش
لاابالیگری: بی‌بندوباری، بی‌فکری، لاقیدی، هرزگی
لااقل: اقلاً، حداقل، دست‌کم، مینیمم & 1 حداکثر، ماکزیمم 2 بیشینه 
لابد: لاعلاج، ناچار، ناگزیر، هرآینگی
لابراتوار: آزمایشگاه
لابه: 1 التماس، تضرع، زاری، ضرع، ندبه 2 تزویر، فریب، مکر، نیرنگ 3 تملق، چاپلویی، چرب‌زبانی
لات: 1 اوباش، بی‌سروپا، جاهل، فاسق، ولگرد، هرزه 2 بی‌چیز، تهی‌دست
لاتاری: بخت‌آزمایی، قرعه، قمار، لاتار
لاجرم: دربایست، لابد، لاعلاج، ناگزیر
لاجورد: آبی، تیره، سیاه، کبود، لاژورد، نیلی
لاخه: 1 پاره، پینه 2 تکه، شاخه
لاخه‌دوز: پاره‌دوز، پینه‌دوز، تعمیرگر، کفشدوز
لاد: 1 دیوار 2 بنیاد، پی، شالده، شالوده 3 گل، لادن
لاده: 1 ابله، احمق، کانا، کودن 2 ماده‌سگ، لاس، لاج
لارو: کرم
لازق: چسبناک، چسبنده، دوسنده
لازم: بایست، بایسته، دربایست، ضرور، ضروری، فرض، ملزم، واجب
لازمه: 1 بایسته، مستلزم، مقرون، ملازم، همراه 2 مقتضی
لاس: 1 لاج، ماچه، ماده‌سگ، ماده 2 ملاعبه 3 ابریشم‌خام، قژ، کژ
لاسیدن: عشقبازی، لاس‌زدن، ملاعبه
لاش: 1 جسد، جنازه، نعش 2 جیفه، لاشه، لش 3 مرده 4 کالبد 5 اندک، قلیل، ناچیز 6 بی‌اعتبار، بی‌مقدار، پست، دنی، فرومایه 7 تاراج، چپاول، غارت، یغما
لاشه: 1 جسد، میت، نعش 2 جیفه، لاش، مرده، مردار 2 اندام، تن، کالبد
لاشخور: 1 رخمه، کرکس 2 لاشه‌خوار، مرده‌خوار 3 مفتخور
لاطائل: بی‌سود، بی‌فایده، بیهوده، مهمل، ناسودمند
لاطائلات: اباطیل، ترهات، مزخرفات، مهملات
لاغ: 1 شوخی، ظرافت، مطایبه، هرز، هزل 2 سرور، شادی، نشاط 3 تزویر، حیله، فریب، فسوس، مکر 3 بافه، دسته
لاعلاج: لاجرم، مجبور، ناچار، ناگزیر
لاعلاجی: استیصال، بیچارگی، ناچاری، ناگزیری
لاغر: باریک، ضعیف، غث، کم‌جثه، منهوک، نازک، نحیف، نزار & چاق، سمین، فربه
لاغراندام: باریک، کم‌جثه، نازک‌اندام & چاق، فربه
لاغری: ذبول، نحیفی، نزاری & چاقی
لاغیر: تنها، فقط، منحصراً
لاف: ادعا، تفاخر، چاخان، خودستایی، دعوی، رجز، گزافه‌گویی، مبالغه‌گویی، هرزه‌درایی
لاف‌زن: پراکنده‌گو، چاخان، خودستا، خویشتن‌ستا، صلف، گزافه‌گو، لاف‌پیما، مدعی، هرزه‌درا
لاقید: بی‌اعتنا، بی‌بندوبار، بی‌غم، بی‌قید، بی‌مبالات، تن‌آسا، غافل، لاابالی & منضبط
لاقیدی: بطالت، بی‌اعتنایی، بی‌خیالی، بی‌غمی، تن‌آسایی، لاابالیگری & انضباط
لاک: 1 پوسته، پوشش، جلد 2 سرخ، قرمز 3 تغار، لاوک 3 پست، حقیر، دنی، زبون، فرومایه
لاک‌پشت: سنگ‌پشت، کاسه‌پشت، لاخه
لاکن: اما، لیکن، ولی
لال: 1 ابکم، اصم، الکن، بی‌زبان، گنگ 2 احمر، سرخ 3 لعل & گویا
لالا: 1 بنده، خدمتکار، غلام 2 لله، مربی 4 ماما 4 خفتن، خواب 5 درخشان، درخشنده
لاله: 1 آلاله، شقایق 2 احمر، سرخ
لاله‌زار: باغ، چمنزار، گلزار، گلستان، گلشن
لاله‌گون: آتش‌رنگ، آذرگون، سرخ‌فام، لاله‌رنگ، لاله‌فام، لاله‌وش
لاله‌نعمان: آلاله، شقایق، لاله
لاله‌وش: سرخ‌فام، لاله‌رنگ، لاله‌فام، لاله‌گون
لام: 1 خمیده، منحنی 2 تزویر، حیله، مکر 3 تکبر، خودشتایی، ناز 4 آرایش، زیب، زیور 5 تیغ، خار، شوک 6 پشمینه، ژنده 7 کمربند، میان‌بند 8 درع، زره
لامذهب: بیدین، بی‌کیش، کافر، ملحد & دیندار
لامع: تابان، تابنده، درخشان، درخشنده
لان: 1 بی‌وفایی، عهدشکنی 2 گودال، مغاک
لانه: 1 آشیانه، آشیان، سوراخ، عریش، کاشانه، کنام 2 شان، کندو 3 بیکاره، تن‌آسا، تنبل، کاهل
لانه‌فساد: عشرتکده، فاحشه‌خانه، قحبه‌خانه
لاوجود: عدم، نیستی
لاهوت: 1 عالم‌غیب 2 ملکوت 3 الهی & ناسوت
لاهوتی: الهی، غیبی، ملکوتی & ناسوتی
لای: 1 رسوب، گل، لجن 2 لا، میان، وسط
لایتغیر: تغییرناپذیر، ثابت، دایم & متغیر
لایتناهی: بی‌انتها، بی‌پایان، نامتناهی، نامحدود & متناهی
لایروبی: تنقیه، لاروبی، لایروبی
لایزال: پایدار، جاوید، زوال‌ناپذیر، سرمدی & فانی
لایعقل: 1 بیخود، بیهوش، مدهوش 2 خراب، مست & بهوش، هوشیار
لایق: ارزنده، باکفایت، باوجود، برازنده، درخور، زیبنده، سزاوار، شایان، شایسته، شایسته، صلاحیت‌دار، قابل، مستحق، مستعد & نالایق
لایموت: زوال‌ناپذیر، فناناپذیر، قیوم & فناپذیر
لاینحل: حل‌نشدنی، ناگشودنی & قابل‌حل
لاینقطع: پیوسته، دایم، مدام، مداوم، همواره، همیشه
لایه: 1 بستر، بنلاد 2 پرده، پوست، طبقه، غطا، قشر، لا، ورقه
لایه‌ای: پوسته‌ای، قشری
لایه‌لایه: طبقه‌طبقه، قشردار، ورقه‌ورقه
لولو: جمان، در، مروارید
لئامت: امساک، بخل، پستی، خست، دنائت، فرومایگی، گدامنشی، ممسکی، نخوری & کرامت
لئیم: بخیل، پست، پست‌فطرت، خسیس، دنی، رذل، فرومایه، گدا، گدامنش، ممسک، نادیده، ناکس، نخور & کریم
لب: 1 شفه، لوچه 2 دهانه 3 کناره، لبه 4 حاشیه، ساحل، کنار 5 تپانچه، سیلی، کشیده
لب: 1 چکیده، خلاصه، گزیده 2 مغز 3 خرد، عقل
لباده: بالاپوش، ردا، قبا، نمد
لباس: پوشاک، پوشش، تن‌پوش، جامه، حله، دثار، رخت، زی، کسوت، ملبوس، ناری
لبالب: آکنده، انباشته، پر، سرشار، لبریز، مالامال، مشحون، ممتلی، مملو & تهی، خالی
لبخند: 1 تبسم 2 خنده، شکرخند، شکرخنده
لبخندزنان: تبسم‌کنان، متبسم & گریه‌کنان
لبریز: آکنده، پر، سرشار، فیض، لبالب، مالامال، مشحون، ممتلی، مملو & تهی
لبلاب: پویچه، خو، عشقه، نیلوفر
لبن: شیر
لبو: چغندرپخته
لبه: 1 حاشیه، کناره، کناره، لب، مرز 2 تیزی
لبیب: بخرد، خردمند، دانشمند، عاقل، فهمیده & جاهل
لبیک: آری، بلی
لپ: 1 گونه 2 لب 3 قطعه
لته: 1 پارچه‌کهنه، کهنه‌ژنده 2 پالیز، صیفی‌کاری، فالیز، کشتزار، مزرعه
لت: 1 چک، خدشه، سیلی، ضربه 2 پاره، تکه، قطعه، لخت 3 مصراع، مصرع، نیم‌بیت 4 چماق 5 عمود، گرز 6 انبار، انبان 7 بطن، شکم
لج: خیرگی، ستیزه، ستیهندگی، عناد، لجاج، لجاجت، یکدندگی
لجاج: خیره‌سری، ستیزگی، ستیهندگی، لجاجت، یکدندگی
لجاجت: ابرام، ستیزه‌جویی، ستیهندگی، عناد، لج، یکدندگی
لجام: افسار، پالهنگ، دهنه، زمام، عنان، لگام، مهار
لجام‌گسیخته: افسارگسیخته، سرکش، گسسته‌عنان، گسسته‌مهار & مهار
لجباز: خودراء‌ی، ستیهنده، عنود، کله‌شق، یک‌دنده & منطقی
لجن: 1 کثافت، گل، لای، لجم، لجمه، وحل 2 بدنام، فاسد، کثیف، هرزه
لجن‌مال: بدنام، رسوا، متهم، ننگین
لجنزار: باتلاق، منجلاب، مرداب
لجوج: تخس، جسور، خودراء‌ی، خودسر، خودکامه، خیره‌سر، زکاره، ستیزه‌جو، ستیزه‌کار، ستیهنده، کله‌شق، گستاخ، مستبد، معاند، یک‌دنده
لجوجانه: خودسرانه، خودکامانه، گستاخانه
لجه: 1 میانه‌دریا 2 پرتگاه، ورطه
لچ: 1 لب، لوچه 2 برهنه، عریان، لخت
لچر: 1 پلشت، کثیف 2 فاسد، هرزه 3 پست، لئیم 4 شلخته 5 متلک & پاک
لحات: پوست، جلد
لحاظ: 1 دید، ملاحظه، نظر، نگرش 2 دیدگاه، زاویه، منظر
لحاف: 1 پتو، پوشش، دواج، لحیف 2 بستر، دواج، رختخواب & نهالی
لحاف‌کش: پاانداز، جاانداز، جاکش، دیوث، قرمساق، قواد
لحد: آرامگاه، خاکجا، قبر، گور، مرقد، مزار، مقبره & مهد
لحظه: آن، ثانیه، حین، دقیقه، دم، لمحه، نفس، وقت، وهله
لحم: گوشت
لحن: آوا، آواز، آهنگ، صوت، نغمه، نوا
لحیم: 1 جوش 2 پرگوشت، فربه
لحیه: ریش، محاسن
لخت: 1 اندک، بخش، برخ، جزء، جصه، قسم، قسمت 2 پارچه، پاره، تکه، قطعه 3 عمود، گرز 4 شلال، نرم 5 بی‌حال، رخوتناک، سست 6 دلمه، لخته، منعقد
لخت: برهنه، پتی، عریان، عور، لوت & پوشیده، مستور
لخت‌لخت: بخش‌بخش، پاره‌پاره، تکه‌تکه، قطعه‌قطعه
لخته: بسته، دلمه، سفت، منعقد
لختی: 1 اندکی، بخشی، پاره‌ای، حصه‌ای، قلیلی، کمی
لختی: برهنگی، عریانی، عوری & پوشیدگی، مستوری
لذا: بنابراین، پس
لذت: التذاذ، حظ، خوشی، کیف، نعیم & الم
لذت‌بخش: حظآور، دلپذیر، دلچسب، مسرت‌بخش، مسرت‌زا & المناک
لذت‌جو: خوش‌گذران، عیاش، کامجو
لذیذ: خوش‌خوار، خوش‌طعم، خوشمزه & بدمزه
لرد: 1 ته‌مانده، ته‌نشست، درد، رسوب 2 مسطح، هموار & صاف
لرز: ارتعاش، تشنج، جنبش، رعشه، لرزش، لرزه
لرزان: لرزنده، لغزان، مرتعش
لرزش: ارتعاش، تزلزل، تکان، جنبش، رعشه، لرز، نوسان
لرزنده: لرزان، مرتعش
لرزه: تزلزل، تشنج، تکان، تنه، جنبش
لزج: چسبناک، چسبنده، لغزان، لغزنده، لیز
لزوم: احتیاج، اقتضا، اقتضا، ضرورت، نیاز، وجوب، وسن
لزوماً: الزاماً، بالضروره، ضرورتاً، وجوباً
لس: 1 افلیج، فلج 2 بی‌حرکت، بی‌حس، سست، لم
لسان: 1 زبان 2 سخن، کلام، گفتار 3 لغت
لساناً: زبانی، شفاهاً، شفاهی، گفتاری & کتبی، گفتاری
لش: 1 بی‌حال، بی‌عار، بی‌غیرت، بیکاره، تن‌آسا، تنبل، لاابالی 2 تن، جسد، لاشه، مردار 3 گل‌ولای، لجن 4 سماق
لشکر: ارتش، جند، جیش، خیل، سپاه، سپه، عسکر، فوج، قشون، گند
لشکرکشی: استراتژی، تجنید، سوق‌الجیش
لشکرگاه: اردو، اردوگاه، خرگاه، خرگه، لشکرگه
لشکری: ارتشی، سپاهی، سرباز، نظامی & کشوری
لطافت: تازگی، خوبی، صفا، صفا، طراوت، ظرافت، لطف، ملاحت، نازکی، نیکویی & ضخامت
لطف: التفات، بخشش، بذل، تفضل، شفقت، ظرافت، عنایت، کرم، لطافت، محبت، مرحمت، ملایمت، مهر، مهربانی، نرمی، نیکی & عتاب، عنف، قهر
لطمه: 1 آسیب، صدمه، گزند، مضرت 2 شوک، ضربه 2 خسارت، خسران، زیان 3 سیلی
لطیف: 1 ظریف، نازک 2 ترد، شکننده 3 زیبا، گل‌اندام، گل‌پیکر، نازک‌اندام، نازک‌بدن، نازک‌تن 4 شیرین، نغز 5 ریز، ریزه، سبک & زمخت، ضخیم، کلفت
لطیف‌تن: زیبااندام، فرشته‌پیکر، گل‌پیکر، لطیف‌اندام، نازک، نازک‌اندام
لطیفه: 1 جوک، شوخی، لودگی، مزاح، هزل 2 دقیقه، نادره، نکته
لطیفه‌پرداز: بذله‌گو، شوخ، شوخ‌طبع، لوده، ، مازح، هزال
لطیفه‌گو: بذله‌گو، شوخ، لطیفه‌پرداز، مازح، هزال
لعب: بازی، تفریح، تفنن، سرگرمی، لهو، مشغولیت & جد
لعبت: 1 بازیچه، عروسک 2 نیکو 3 زیبا 4 محبوب، معشوق 5 اعجوبه، نادره 6 بت، صنم
لعبت‌باز: بازیگر، عروسک‌باز 2 خقه‌باز، شعبده‌باز، شعبده‌گر، مشعبد، نیرنگ‌باز
لعن: سب، فریه، لعنت، ناسزا، نفرین
لعنت: دعای‌بد، سب، سنه، فریه، لعن، نفرین & آفرین، دعا
لعنتی: گجسته، لعین، ملعون
لعین: رانده، رجیم، گجسته، لعنتی، مطرود، ملعون
لغایت: تا
لغت: کلمه، لفظ، واژه & معنا، معنی
لغت‌نامه: فرهنگ، قاموس، واژگان، واژه‌نامه
لغز: 1 چیستان، معما 2 انتقاد، ایراد، خرده، لغاز 2 متلک
لغزان: لخشان، لرزان، لغزنده، لیز
لغزش: 1 سقوط 2 اشتباه، خطا، زلت 3 سکندر، سکندری
لغزنده: 1 سر، لخشنده، لغزان، لیز 2 لزج 3 شیبدار، شیبناک
لغزیدن: سرخوردن، سریدن، لخشیدن، لیزخوردن
لغو: ابطال، الغا، باطل، بی‌فایده، بیهوده، بیهوده‌گویی، پوچ، عاطل، فسخ، مزخرف، مزخرف، ملغا، مهمل، نقض، واهی، یاوه
لغوی: لغت‌شناس، لفظپرداز، واژه‌شناس & نحوی
لفاً: به‌پیوست، به‌ضمیمه، تلواً، جوفاً
لفافه: 1 پوشش، غشا، محفظه، ملحفه 2 کفن
لفظ: صورت، کلمه، لغت، واژه & معنی
لقا: 1 چهره، صورت، قیافه، منظر 2 دیدار، دیدن، ملاقات
لقاح: 1 باروری 2 بارورسازی، تلقیح، گشن‌سازی
لقب: اسم، تخلص، صفت، عنوان، کنیه، نام، نعت
لقمه: 1 تکه، نواله 2 خوراک، طعام، غذا
لک: 1 لکه 1 پارچه، کهنه‌پارچه، لته 2 پاره، تکه‌پاره 3 باطل، بیهوده، پوچ، یاوه 4 ابله، احمق 5 صدهزار 6 خسیس، لئیم 7 پیس 8 خال، داغ، نشان 9 آسیب، فساد، لهیدگی
لکاته: 1 بدکاره، جنده، خودفروش، روسپی، فاحشه، قحبه، معروفه، هرجایی 2 بدزبان، سلیطه، شرور
لکنت: زبان‌پریشی، زبان‌گرفتگی، کندزبانی، گرفتگی‌زبان، من‌ومن
لکه: 1 چرک، خال، داغ، لک 2 چکه، قطره
لکه‌دار: 1 بدنام، رسوا، مفتضح، ننگین 2 چرکین، لک، لک‌گرفته
لگام: افسار، پالهنگ، دهنه، رسن، زمام، لجام، مقود، مهار
لگد: 1 پاسار، پخت، پشت‌پا، تیپا، لچ 2 آلیز، جفتک
لگدکوب: پایمال، لگدمال
لگدمال: پامال، پایمال، لگدکوب
لگن: 1 آبدستان، تشت 2 شاشدان
لله: آموزگار، لالا، لله‌باشی، مربی، معلم
لم: 1 رمز، شگرد، فن، فوت‌وفن، قلق 2 چرایی، لما 3 فلج، لس
لم‌یزرع: بایر، خراب، سباخ، غیرمزروع، کویر، نامزروع، نمکزار، هامون & مزروع، دایر
لما: جازمه، لا، لم
لمبر: 1 تکان، لرزش 2 نوسان، ارتعاش
لمحه: آن، ثانیه، حین، دقیقه، دم، طرفه‌العین، لحظه، وقت
لمس: 1 تماس، سودن 2 بی‌حس، فلج، مفلوج 3 سست، نرم
لمس کردن: بسودن، دست‌مالیدن، سودن
لمعان: پرتو، تابش، درخشش، فروغ
لنج: 1 غراب، کشتی 2 اعرج، چلاق، شل، لنگ 3 سدر 4 خرام، خرامش، لنجه
لندش: شکایت، شکوه، غرغر، غرولند، نق‌نق
لنف: آب، خلط، لمف
لنگ: 1 اعرج، چلاق، شل 2 ایست، درنگ، ماندن، وقفه
لنگ: ازار، فوطه، قطیفه
لنگ: 1 پا، پاچه، ران 2 عدل، لنگه 3 تک، طاق، فرد 4 زمان، گاه، وقت، هنگام
لنگر: 1 پاتوق، رباط 2 خانگاه 3 فواره، مطرحانی 4 ضریح
لنگرگاه: اسکله، بارانداز، بستنگاه، بندر، بندرگاه
لنگه: 1 عدل 2 نصف‌خروار 3 هاله 4 تا، تالی، طاق، عدیل & جفت
لو: 1 افشا، رسوا، فاش 2 شفه، لب، لوچه 3 بلندی، پشته، تپه، رش 4 زرداب، صفرا
لوا: بیرق، پرچم، درفش، رایت، علم
لواحق: 1 ضمایم، منضمات 2 پیشامدها، حوادث & سوابق
لوازم: اثاث، اثاثه، ادات، اسباب، بساط، تجهیزات، مایحتاج، وسایل
لواط: امردبازی، شاهدبازی، غلامبارگی، فجور، فسق، لواطه
لواطکار: امردباز، بچه‌باز، غلام‌باره
لوامه: سرزنشگر، ملامتگر، نکوهنده
لوت: بی‌گیاه، عور، لخت
لوث: 1 آلایش، آلودگی، آلوده‌سازی، پلیدی
لوچ: احول، احول، دوبین، کاچ، کاژ، کاژ، کج‌نظر، کژبین
لوچه: شفه، لب، لو
لوچی: احولی، دوبینی، کاژی
لودگی: بی‌حیایی، ریشخند، شوخی، شوخی، مزاح، مسخرگی
لوده: بی‌غیرت، مزاح، مسخره، هرزه، هزال
لوری: بی‌حیا، بی‌شرم، غربال‌بند، غربتی، غره‌چی، قرشمال، کولی، لولی
لوری‌وش: 1 کولی‌وار، کولی‌وش، لولی‌وار 2 بی‌حیا، بی‌شرم
لوس: 1 بی‌مزه، خنک، یخ 2 بچه‌ننه، ننر
لوستر: چراغ‌آویز، چلچراغ
لوطی: 1 فاسد، هرزه 2 بچه‌باز 3 دست‌ودل‌باز، سخی
لوطی‌گری: جوانمردی، سخاوت، سماحت، فتوت، گذشت
لوک: 1 ابل، اشتر، جمل 2 پویچه، عشقه 3 عاجز، ناتوان
لوکس: اشرافی، شیک، عالی، مجلل، نفیس & فکسنی، لکنته
لول: 1 سرحال، سرخوش، سرمست، شوخ‌چشم، ملنگ، نشئه 2 خراب، طافح، مست 3 قلم، لوله 4 جنبش، حرکت، وول 5 بی‌آزرم، بی‌حیا، بی‌شرم
لولا: 1 بند، مفصل 2 زغن 3 سپستان
لولو: 1 مترسک 2 کریه‌المنظر 2 ترسناک، مهیب
لوله: استوانه، لول
لولی: 1 قرشمال، قرشمال، کولی، لوری 2 روسپی، هرجایی 3 بی‌آزرم، بی‌حیا
لولیدن: جنبیدن، حرکت کردن
لوم: سرزنش، سرکوفت، ملامت، نکوهش
لون: رنگ، صبغه، فام، گون، گونه
لوند: 1 پرکرشمه، دلفریب، طناز، عشوه‌گر 2 بدکاره، روسپی، هرجایی
لوندی: دلال، طنازی، عشوه، عشوه‌گری، غمزه، غنج، کرشمه
له: 1 آبگز، فاسد، لهیده 2 پاشیده، خرد، شکسته، کوبیده، کوفته 3 مضمحل
لهب: زبانه، شرار، شرر، شعله، لهیب
لهجه: 1 گویش 2 زبان، لسان 3 گفتار
لهف: افسوس، انفعال، تاسف، حسرت، ندامت
لهو: 1 بازی، خوشی، سرگرمی 2 آرمش، جماع 3 عیاشی، عیش، عیش‌ونوش، ملاهی
لهوولعب: تفریح، خوشگذرانی، خوشی، عیاشی، هوسرانی
لهیب: زبانه، شراره، شرار، شرر، شعله، لهب
لیاقت: ارزش، استحقاق، اهلیت، سزاواری، شایستگی، صلاحیت، عرضه، قابلیت، قدر، کارآیی، مرتبه
لیچار: 1 مزخرف، مهمل، ناپسند، ناروا، یاوه 2 مربا
لیدر: پیشوا، رئیس، رهبر، زعیم، قاید، مقتدا
لیز: سر، لزج، لخشنده، لغزنده، لغزان
لیس: عدم، لا
لیست: سیاهه، صورت، صورت‌اسامی، فهرست
لیسک: حلزون، لیسه
لیف: 1 بافت، تار، تارچه، رشته، نسج 2 کیسه 3 ابرحمام
لیک: اما، لاکن، لیکن، منتها، ولی
لیکن: اما، لاکن، لیک، مع‌الوصف، مع‌هذا، منتها، ولی
لیل: 1 شام، شامگاهان، شامگاه، شب، فلق 2 تاریک & یوم
لیلاج: پاکباخته، پاکباز
لین: روان، نرم & خشن، زبر
لینت: روانی‌سستی، نرمی & صلابت
لیوان: 1 پارچ، گیلاس 2 خیمه 3 ایوان
لیوه: 1 بی‌مزه، خنک، لوس 2 هرزه‌گرد، هرزه‌گو
ماب : 1 بازگشت 2 مرجع، محل‌بازگشت 
مات : صدها، صدگان، مائه‌ها 
ماثر : 1   کارهای نیک، آثارنیک، ماثره‌ها، آثار نیکو 2 اخبار، خبرها 
ماثم : بزهکاری‌ها، خطاها، ماثم‌ها، گناهان & حسنات
ماخذ : 1   منابع، منبع‌ها، ماخذها، مراجع 2 کتاب‌شناسی 
ماکل : خوراکها، غذاها، اطعمه، طعام‌ها & اشربه 
مال‌اندیشانه :صفت 1 دوراندیشانه، محتاطانه 2 عاقبت‌نگرانه 
مال‌اندیش : 1 عاقبت‌بین، آخربین، عاقبت‌نگر 2 دوراندیش، عاقبت‌اندیش، محتاط 
مال‌اندیشی : احتیاط، بصیرت، حزم، دوراندیشی، عاقبت‌اندیشی، عاقبت‌بینی، عاقبت‌نگری، مال‌بینی 
مالا : 1   سرانجام، عاقبت 2 بالمال، بالنتیجه، درنتیجه 
مال : 1 بازگشت 2 مرجع، محل‌بازگشت 3 عاقبت، فرجام 4 سرانجام، پایان، نتیجه 
مائده : 1 خوراک، طعام، غذا، خوراکی، خوردنی 2 خوان، سفره، ادیم 
مائه : قرن، سده & دهه، هزاره 
مابعدالطبیعه :ماوراء‌الطبیعه، متافیزیک 
مابقی : بازمانده، باقیمانده، بقیه، پس‌مانده
مابه‌التفاوت :الباقی، باقی، باقیمانده، بقیه
مابین : 1 اندرون، بین، لا، میان، وسط 2 درمیان، دروسط 3 تفاوت، فرق 
ماتادور : گاوباز 
ماتحت : 1 ته، زیر 2 دبر، کون، مقعد & مافوق 
مات : 1 حیران، شگفت‌زده، گیج، متعجب، حیرت‌زده، مبهوت 2 تیره، تار، رنگ‌پریده، رنگ‌رفته، کبود، کدر 3 شهمات
ماترک : ترکه، مرده‌ریگ، میراث
ماتریالیست : ماده‌گرا، مادی، دهری، ماده‌انگار، پیرو مکتب اصالت ماده & 1 ایده‌آلیست 2 متاله 
ماتریالیسم : ماده‌گرایی، مادیگری، مکتب اصالت ماده، ماده‌انگاری & تاله 
ماتریس : آرایه، قالب 
مات‌زده : حیران، متحیر، مبهوت، انگشت به دهان 
مات شدن : 1 مبهوت‌شدن، بهت‌زده شدن، متحیر شدن 2 شهمات‌شدن، باختن (در بازی شطرنج) & بردن 3 تیره‌شدن، تار شدن & روشن شدن 4 کدر شدن، ناشفاف شدن & شفاف شدن 
مات کردن : 1 به تعجب‌واداشتن، شگفت‌زده کردن، مبهوت کردن، بهت‌زده کردن 2 حیران کردن، حیرت‌زده کردن، متحیر کردن، سرگردان کردن 3 عاجز کردن، درمانده کردن 4 در تنگنا قرار دادن (حریف) 5 از حرکت بازداشتن (مهره شاه حریف درشطرنج)، شهمات
ماتم‌بار، ماتمبار : اندوه‌زا، ماتم‌زا، غم‌فزا، حزن‌آور، حزن‌انگیز، غم‌انگیز & نشاطانگیز 
ماتم : 1 پرسه، سوگ، عزا، مصیبت 2 سوگواری، عزاداری، نوحه‌گری & عیش، سرور، عروسی 3 اندوه، غم، غصه، حزن & سرور، شادی 
ماتم‌پرسی : پرسه، تعزیت، سوگواری
ماتم‌داری : پرسه، تعزیه، سوگواری، عزاداری
ماتم داشتن : 1 سوگواربودن، عزادار بودن 2 عزاداری کردن، سوگواری کردن 
ماتم‌دیده : ماتم‌زده، عزادار، مصیبت‌رسیده، سوگوار، ماتمی 
ماتم‌زا : 1 غم‌افزا، غم‌فزا، اندوه‌زا، غم‌انگیزه 2 مصیبت‌زا، ماتم‌افزا 
ماتم‌زدگی : 1 تعزیت‌داری، عزاداری، مصیبت‌دیدگی 2 ماتم‌دیدگی 
ماتم‌زده، ماتمزده : 1 تعزیت‌دار، داغدار، سوگوار، عزادار، ماتم‌دار، ماتمی، مصیبت‌دیده، مصیبت‌زده، مصیبت‌رسیده 2 اندوهگین، غمگین، محزون
ماتم‌سرا : عزاخانه، غمکده، ماتمکده، محنت‌سرا
ماتم‌کده، ماتمکده :عزاخانه، غمکده، ماتم‌سرا، محنت‌سرا
ماتم گرفتن : 1 عزاگرفتن، به سوگ نشستن، سوگوار بودن، پرسه‌نشینی کردن 2 غصه خوردن، محزون‌بودن، غمگین بودن 
مات‌ومبهوت :حیران‌وبهت‌زده، حیرت‌زده، حیرتناک، بهت‌آلود 
مات‌ومبهوت شدن : حیرت‌زده شدن، بهت‌آلود گشتن، حیرتناک شدن 
ماتیک : روژ لب 
ماجد : 1 ارجمند، بزرگوار، فخیم، گرامی، مفخم 2 جوانمرد 
ماجرا : 1 پیشامد، جریان، حادثه، حکایت، داستان، رخداد، رویداد، سرگذشت، قصه، واقعه 2 داوری 3 کشمکش، گفتگو 4 رنجش، رنجیدگی، گلایه، گله 5 دعوا، مرافعه، جدال، جر 
ماجراجو :صفت 1 آشوب‌طلب، بلواطلب، بلوایی، شربه‌پاکن، شرطلب، غوغاطلب، فتنه‌جو & صلح‌جو 2 حادثه‌جو، واقعه‌طلب & سلیم 
ماجراجویانه : 1 آشوب‌طلبانه، بلواجویانه، فتنه‌جویانه 2 حادثه‌جویانه 
ماجراجویی : 1 آشوب‌طلبی، بلواجویی، شرطلبی، فتنه‌جویی، غوغاطلبی 2 حادثه‌جویی، واقعه‌طلبی 
ماجراطلب : 1 ماجراجو، آشوب‌طلب، غوغایی، فتنه‌جو، بلواطلب & مصلح، آرامش‌طلب 2 حادثه‌جو، واقعه‌طلب & سلیم 
ماجراطلبی : 1 ماجراجویی، آشوب‌طلبی، غوغاطلبی، بلواطلبی 2 حادثه‌جویی، واقعه‌طلبی & سلامت‌طلبی 
ماچ : بوس، بوسه
ماچ دادن : بوسه دادن، بوسیدن، بوس دادن & بوسه گرفتن 
ماچ کردن : بوسیدن، بوس کردن، بوسه زدن 
ماچه : 1 ماده & نر 2 ماهیچه 
ماحصل : 1 حاصل، نتیجه، محصول، دستاورد 2 خلاصه، چکیده 
ماخولیا : 1 مالیخولیا، سودا، خیال خام 2 سخنان پریشان، پریشان‌گفتار 
مادام‌الحیات :مادام‌العمر، سراسرحیات، تاپایان زندگی 
مادام‌العمر : دربود، درطی زندگی، مادام‌الحیات، تا پایان زندگی 
مادام : 1 تازمانی، تا، هنگامی‌که 2 پیوسته، دائمخانم
مادح : ستایشگر، مدح‌کننده، آفرین‌گو، مداح & قادح 
مادر : 1 ام، مام، مامان، ننه، والده & پدر، اب، ابوی 2 اصل، ریشه 3 باعث 4 اصل، منشا، جرثومه 
مادرانه :صفت 1 مادروار، مانند مادر 2 صمیمانه، مهرآمیز 
مادربزرگ : بی‌بی، جده & آقابزرگ، پدربزرگ
مادربه‌خطا :حرامزاده، ولدالزنا & حلالزاده
مادرحساب :صفت مادرخرج، تدارک‌چی 
مادرخوانده : نامادری، دایه، مادراندر & پدرخوانده 
مادرسالاری : مادرسری، مادرشاهی & پدرسالاری، پدرشاهی 
مادگی : 1 ماده بودن، تانیث‌بودن، مونث بودن & نرینگی 2 اندام ماده‌گل‌وگیاه، عضوتولیدمثل گل‌وگیاه 3 جادکمه، جاتکمه 
مادموازل : دوشیزه، دخترخانم 
مادون : 1 زیردست، مرئوس 2 پایین، پایین‌تر، فروتر، کوچکتر & مافوق، ماورا 
ماده : 1 جرم، هیولی 2 اصل، مایه، ریشه، علت، سبب 3 انثی، لاج، لاس، ماچه، مادینه، مونث، حیوان بچه‌زا 4 بند، فصل 5 آب، پیله، دمل & ذکور 6 امر، موضوع 
ماده کردن : چرک کردن، عفونت کردن، چرکین شدن، عفونی شدن 
ماده‌گرا :اسم ماترآلیست، ماده‌انگار، مادیگرا، دهری‌مسلک، ماده‌باور 
ماده‌گرایی :ماترآلیستی، ماده‌انگاری، دهری‌مسلکی، ماده‌باور 
مادیات : پول، ثروت & معنویات 
مادیان : اسب ماده 
مادی :اسم 1 پول‌پرست، پول‌دوست، پولکی، مال‌پرست، مال‌دوست 2 خسیس، مقتصد، ممسک 3 ماده‌گرا، ماتریالیست، مادی‌گرا 4 مادنژاد 5 عنصری 6 جرمانی، جرم‌دار، جسمی، جسمانی، هیولانی & معنوی 7 منسوب به ماده 
مادینگی : تانیث، مونث‌بودن & نرینگی
مادینه : ماچه، ماده، مونث & مذکر، نرینه
مادیون : ماده‌گرایان، ماتریالیست‌ها & الهیون، ایده‌آلیست‌ها 
مار : 1 اژدر، اژدها، افعی، ثعبان، دیومار، حیه 2 مادر & 1 عقرب 2 پدر 
مارافسا : معزم، افسونگر مار، مارگیر 
مارپیچ : 1 پرپیچ‌وخم، پیچاپیچ 2 حرکت مارگونه 
مارچوبه : مارگیا، مارگیاه، هلیون، اسفرج 
مارد : 1 سرکش، طاغی، گردن‌کش، نافرمان، یاغی 2 بلند، مرتفع & 1 مطیع، بفرمان، رام 2 پست، کوتاه، کم‌ارتفاع 
مارسیرت : بدجنس، موذی 
مارشال : سپهبد، سردار 
مارش : 1 موسیقی نظامی 2 رژه، سان، قدم‌رو
مارق : 1 مرتد، ازدین‌برگشته 2 منحرف 
مارک : 1 انگ، داغ، علامت، نشان، نشانه 2 واحد پول آلمان 
مارمالاد : لرزانک میوه، مربای عصاره میوه 
مارمولک : چلپاسه، کلپاسه، وزغه
ماز : 1 آژنگ، چین، شکن، شکنج 2 مازن، مازو، مازوج 3 ترک، رخنه، شکاف 4 مازن، مازو، مازه، گل‌کاو 
مازاد : 1 اضافی، باقی‌مانده، بقیه، زیادی، فزونی، مابقی 2 افزون 
مازوخیسم : مازوشیشم، شهوت خودآزاری، آزارگرایی، آزاردوستی 
ماساژ دادن : مالش‌دادن، مشت‌ومال کردن 
ماساژ : مالش، مشت‌ومال 
ماسبق : پیشینه، سابق، گذشته، ماسلف، ماقبل
ماست‌مالی : 1 کارسرسری 2 لاپوشانی 
ماست‌مالی کردن : 1 لاپوشانی کردن، عیب پوشاندن 2 سرسری‌برخورد کردن، سرسری رفع و رجوع کردن 
ماسک : 1 روبند، صورتک، ماسکه، نقاب، صورت‌پوش 2 شکلک 
ماسلف : گذشته، ماسبق & آینده 
ماسه : رمل، سنگریزه، شن & ریگ 
ماسه‌زار : شن‌زار، رملزار & ریگزار
ماسیدن : 1 بستن، منجمدشدن 2 خشک شدن 3 لخته شدن 4 نفع‌داشتن، بهره بردن، عاید شدن 5 مثمر واقع‌شدن، نتیجه دادن، به ثمر رسیدن، تحقق یافتن 6 قد دادن، رسیدن 7 ناگفته ماندن، ادا نشدن 8 انجام نشدن، ناتمام ماندن 9 بی‌حرکت‌ماندن 01 رس
ماشرا : ورم، آماس (دموی) 
ماشه : 1 انبر، کلبتان 2 گیره، تفنگ 
ماشی : 1 به رنگ ماش 2 سخن‌چینی 3 رونده 
ماشین : 1 ابزار، دستگاه، موتور 2 خودرو، کامیون، اتومبیل 
ماشین‌نویس : 1 تایپیست 2 سکرتر، منشی 3 اپراتور 
ما : ضمیر اول شخص جمع، من‌وتو، من‌وشما، من‌وایشان، من‌واو، من‌وآنها & آنها، شما، ایشان 
ماضی : 1 قبل، گذشته، زمان‌گذشته، پیشین، سابق، ماضیه 2 طی شده، سپری‌شده 
ماغ : 1 مرغابی 2 ابر، میغ، مه، مزوا، 3 مه 4 صدای گاو 
مافوق : 1 ارشد، بالادست، رئیس 2 برتر، بالاتر 3 بالا 4 ورا & زیردست، مادون
ماقبل : پیش‌ازین، پیشتر & مابعد 
ماکارونی : رشته، رشته‌فرنگی 
ماکت‌سازی : نمونه‌سازی، نمونک‌سازی 
ماکت : نمونه کوچک ساختمان وتاسیسات، مدل مینیاتوری، نمونک 
ماکر : حیله‌گر، فریبکار، فریبنده، مکار، نیرنگ‌باز
ماکزیمم : بیشینه، حداکثر & می‌نیمم، حداقل 
ماکیان : مرغ‌وخروس، دجاج، مرغان خانگی 
مالاریا : نوبه، تب‌لرز، تب‌لرزه، تب‌نوبه 
مال‌الاجاره : اجاره، کرایه، اجاره‌بها 
مال‌التجاره : جنس، کالا، متاع
مالامال : 1 آکنده، انباشته، پر، سرشار، لبالب، لبریز، مشحون، ممتلی، مملو 2 بسیار، زیاد، کثیر، فراوان & تهی، خالی
مالاندن : 1 مالش دادن 2 صاف کردن، هموار ساختن، هموار کردن 3 مجازات کردن، تنبیه کردن، گوشمالی دادن 
مال‌اندوز :اسم 1 ثروت‌اندوز 2 پولکی، پول‌پرست، زربنده 
مال‌اندوزی : 1 ثروت‌اندوزی 2 زربندگی 
مال‌باخته، مالباخته : 1 ورشکسته، ورشکست 2 دزدزده
مال‌پرست : 1 بخیل، ممسک 2 مادی، دولت‌جو 3 تمکن‌خواه، ثروت‌طلب 4 مال‌دوست 
مالت : جو، جو جوانه‌زده 
مال : 1 تمکن، تمول، ثروت، خواسته، دارایی، مایملک، مکنت، ملک، نعمت، نوا، هستی 2 جنس، کالا، متاع 3 پول، وجه، سرمایه 4 طرفه، دندان‌گیر، باب دندان، درخورتوجه 5 اهل، شهروند 6 احشام، حیوان، دواب 7 آن، متعلق به 
مال‌دار، مالدار : 1 توانگر، ثروتمند، دولتمند، محتشم، صاحب‌مکنت، غنی، متمول 2 دواب‌دار، گله‌دار & فقیر، مستمند، نیازمند 
مال‌دوست : بخیل، خسیس، مادی، مال‌پرست، ممسک 
مالش دادن : 1 مالیدن 2 تنبیه کردن، گوشمالی کردن 
مالش : 1 مشت‌ومال، ماساژ 2 اصطکاک، سایش 3 تماس 4 کوفتگی 5 مجازات، کیفر، گوشمالی & نوازش 
مالک : 1 ارباب، دارا، دارنده 3 صاحب، صاحبخانه، ملک‌دار، موجر 2 آقا، مخدوم 3 خداوند، خدایگان، ذی‌حق & مستاجر
مالکانه :اسم 1 مالک‌وار 2 سهم مالک 
مالک‌سالاری : 1 ارباب‌سالاری 2 فئودالیسم، نظام ارباب‌رعیتی، ملوک‌الطوایفی 
مالک شدن : صاحب‌شدن، به تملک درآوردن، در اختیار گرفتن 
مالکیت : تملک، ملکیت
مال‌ومنال : دارایی، خواسته، مال و مکنت، ضیاع و عقار، مایملک، نعمت، هست‌ونیست
مالیات : باج، جزیه، خراج، ساو، عوارض
مالیخولیا : 1 سودا، وسواس، صبارا، صباره، ماخول، ماخولیا 2 خیال‌فام 3 جنون 4 وهم، توهم 
مالیخولیایی : سودازده، سودایی، وسواسی، مبتلا به مالیخولیا 
مالیدن : 1 اندودن 2 ماساژدادن، مالش دادن، مشت‌ومال دادن 3 مس کردن، لمس کردن، بسودن 4 آغشتن، آغشته کردن 5 تنبیه کردن، گوشمال دادن 6 لغوشدن، از بین رفتن، ول شدن 7 تصادف سطحی کردن 8 سودن، نرم کردن، ساییدن 9 لگدمال کردن، له کرد
مالیه : 1 دارایی 2 پول‌نقد، ثروت، سرمایه 3 مستغلات، ملک
ماما : 1 دایه، قابله، ماماچه 2 مادر، مامان 
مام : ام، مادر، مامان، ننه، والده & اب، پدر
مامان :صفت 1 ام، مام، مادر، ننه، والده، بابا، پاپا، پدر 2 ناز، ناب، قشنگ، مامانی 3 مطلوب، دوست‌داشتنی & بابا، پاپا، پدر
مامانی : 1 ناز، ناب، قشنگ، زیبا، خوشگل 2 دوست‌داشتنی، محبوب 3 وابسته به مادر 
مامایی : دایگی، قابلگی، قابله‌گری، ماماچه‌گری 
مانا :صفت 1 باقی، پایا، پایدار، جاوید، ماندنی & زوال‌پذیر، فانی 2 شبیه، مثل، 
همانند، مانند، ماننده 3 ظاهرمانتو : 1 بالاپوش 2 جامه‌گشاد 3 بارانی، شنل 
ماندگار :اسم 1 ساکن، مقیم 2 پایدار، جاوید، مانا، ماندنی & رفتنی
ماندن : 1 اقامت گزیدن، ماندگار شدن، مقیم شدن 2 توقف کردن، درنگ کردن 3 درجا زدن 4 خسته شدن، فرسوده‌شدن، کوفته شدن 5 انتظار کشیدن، منتظرشدن 6 زنده ماندن، زیستن، عمر کردن 7 شبیه بودن، شباهت داشتن، مانستن 8 بیتوته کردن 9 دوام آور
ماندنی : 1 پایدار، جاوید، مانا 2 بادوام، دیرپا 3 فراموش‌نشدنی، به‌یادماندنی 4 مقیم، ساکن 
ماندنی شدن : ساکن‌شدن، مقیم شدن، رحل اقامت افکندن، ماندگارگشتن & رفتنی 
مانده :اسم 1 الباقی، باقی، باقیمانده، بقیه، تتمه 2 تفاوت 3 دنباله 4 بازمانده، خسته، درمانده، عاجز، فرسوده، کوفته 5 مقیم 6 باقی 7 بیات 
مانده شدن : 1 از پاافتادن، خسته شدن، کوفته شدن 2 عاجز شدن، درمانده شدن 3 از کار افتادن، ناتوان گشتن 
مانستگی :t‌s‌e‌n‌m‌m[ e g‌اسم شباهت، تشابه، همانندی 
مانستن : شبیه بودن، شباهت‌داشتن، همانند بودن 
مانسته : شبیه، مانند، ماننده، مثل، نظیر، همانند
مانع :اسم 1 بازدارنده، جلوگیر، رادع، مخل، مزاحم 2 بند، سد 3 حاجز 4 حایل 5 عایق 6 محظور، محذوریت 7 مشکل، ایراد 
مانع‌تراشی :اشکال‌تراشی، بهانه‌تراشی 
مانع داشتن : 1 ایرادداشتن، اشکال داشتن، مشکل داشتن 2 محظوریت داشتن 
مانع شدن : جلوگیری کردن، منع کردن، بازداشتن 
مانند : 1 بسان، تالی، جفت، جور، شبه، شبیه، عدیل، قبیل، قرین، متماثل، مثابه، مثل، مشابه، نظیر، نمونه، همال، همانند، همتا 2 تشبیه، مشابهت 
مانند کردن : 1 تشبیه کردن 2 شبیه کردن 
مانندگی : تشابه، تناظر، شباهت، مشابهت، همانندی & تغایر، تفاوت
مانندی : تشابه، شباهت، همانندی & اختلاف
مانور : 1 آزمایش، تمرین‌عملیات نظامی، مشق، رزمایش 2 ترفند، شگرد، حرکات (زیرکی) 
مانوی : پیرو آئین‌مانی، وابسته به مانی، مانی‌گرا 
مانیتور : صفحه نمایش‌کامپیوتر، مونیتور، تصویرنما (رایانه، تلویزیون‌و )، صفحه‌تصویر 
مانیفست : 1 بیان‌نامه، بیانیه 2 مرام‌نامه 
مانیکور کردن : ناخن‌آراستن، لاک زدن، ناخن‌پیرایی کردن 
مانیکور : 1 لاک ناخن زدن 2 ناخن پیرایی کردن 3 ناخن‌آرایی کردن 
ماورا : آن‌سو، پشت، فراسو، ورا
ماورد : گلاب 
ماوقع : رخداد، حادثه، رویداد، ماجرا 
ماهانه : 1 شهریه، ماهیانه، مستمری، مقرری 2 ماه‌به‌ماه، هرماهه & سالانه، روزانه، هفتگی 
ماه :اسم 1 برج، شهر 2 قمر 3 زیبا، قشنگ، جمیل، زیبارو 4 محبوب، معشوق، یار 5 دوست‌داشتنی، مطلوب 6 بی‌عیب و نقص، کامل 7 فصل 
ماه‌تاب، ماهتاب : مهتاب، مهشید، نور ماه، پرتو ماه & آفتاب 
ماهر : آزموده، استاد، تردست، چابک‌دست، حاذق، خبره، زبردست، کارآمد، کاردان، کارکشته، متبحر، متخصص، مجرب & ناشی، غیر ماهر 
ماهرانه : استادانه، بامهارت، رندانه، زیرکانه، متبحرانه، مدبرانه & ناشیانه
ماه‌رخ، ماهرخ : مه‌طلعت، مه‌چهر، مه‌پاره، ماه‌سیما، ماهرو، ماه‌منظر، مه‌عذار، مه‌رخ، زیبا، مه‌لقا، خوشگل، قشنگ & بدگل، زشت 
ماه‌رو، ماهرو : خوشگل، زهره‌جبین، زیبا، قشنگ، ماه‌رخ، ماه‌سیما، ماه‌طلعت، ماه‌منظر، مه‌جبین، مه‌پاره، مهرخ، مهسا، مه‌طلعت، مه‌عذار، مه‌لقا، مهوش & زشت‌رو 
ماه‌زده : 1 دیوانه، مجنون، روان‌پریش 2 شوریده، شیدا 
ماه‌گرفتگی : خسوف & کسوف
ماهواره : قمر، مصنوعی، ماهوار
ماهور : پستی و بلندی، کوه‌پایه، تپه، تپه‌زار 
ماهیانه : 1 ماهانه، مستمری، مشاهره، مقرری، وظیفه 2 ماه‌به‌ماه، هرماهه
ماهی‌تابه : 1 تابه 2 ماهی‌تاوه 
ماهیت : 1 بود، جوهر، وجود، هستی 2 چگونگی، چیستی 3 حقیقت، واقعیت 4 هویت & غرض 
ماهیچه : عضله، کره، مایچه
ماهی : حوت، سمک، کوسه، نون
ماهی‌گیر، ماهیگیر : صیاد 
مایحتاج : 1 اثاث، ملزومات، مایلزم، ضروریات 2 نیازمندی‌ها، دربایست، دربایسته 
مایع :صفت 1 آبدار، آبکی 2 آبگونه، رقیق 3 روان، سیال 4 محلول & جامد
مایل بودن : 1 خواهان‌بودن، طالب بودن 2 راغب بودن، شایق بودن، مشتاق بودن، علاقه‌مند بودن 
مایل : 1 خمیده، کج، کژ، متمایل، مورب & مستقیم 2 خواهان، راغب، شایق، طالب، علاقه‌مند، مشتاق & نافر
مایل شدن : 1 خواهان‌شدن، طالب شدن، خواستار شدن، طالب شدن 2 شایق شدن، مشتاق شدن، علاقه‌مند شدن 
مایملک : دارایی، مال، مال‌ومنال، هست‌ونیست، هستی
مایو : لباس شنا 
مایه : 1 آلت، ابزار، ادات، افزار 2 اساس، اصل، جرثومه، سرچشمه، ماده 3 دانش، سواد، معلومات 4 بضاعت، پول، سرمایه، وسیله 5 باعث، علت 6 ملاک 7 ماده، هیولی 8 فحوا، مضمون 9 اندازه، قدر، مقدار 01 تخمیرگر، تخمیرکننده 11 واکسن 21 
مایه‌دار : 1 پرمایه 2 غلیظ 3 پررنگ 4 توانگر، ثروتمند 5 باسواد، بامعلومات & کم‌مایه
مایه‌دست : سرمایه اندک، دست‌مایه 
مایه‌سوز : ورشکسته، ورشکست، مال‌باخته، بی‌سرمایه، مفلس، خانه‌خراب & مایه‌ور 
مایه‌کوبی : تلقیح، واکسیناسیون
مایه گذاشتن : 1 وقت‌صرف کردن، وقت گذاشتن 2 هزینه کردن 3 نیرو گذاشتن، انرژی صرف کردن 
مایه گرفتن : 1 نشئت‌گرفتن، سرچشمه گرفتن، ناشی شدن 2 منبعث‌شدن، باعث شدن 
مایه‌ور : 1 پرمایه 2 پولدار، ثروتمند، غنی، دارا 3 پرارزش، پربها، ارزشمند، باارزش، گران‌بها 4 باشکوه، پرجلال، شکوهمند، مجلل 5 بزرگوار، محتشم، گران‌مایه 
ماء : آب
ماء‌الشعیر : آب‌جو 
مابون : هیز، مخنث، مفعول، ملوط 
ماجور : اجرت‌گرفته، مزدگرفته، اجریافته، مثاب 
ماخذ : 1 منبع، منشا، اصل 2 مرجع 3 مبنا 
ماخوذ : 1 گرفتار 2 گرفته 3 مسئول 
ماذنه : گلدسته، مناره 
ماذون : 1 مختار، مخیر 2 جایز، روا، مجاز، مشروع 
ماکل : خوراک، غذا، طعام، خوردنی & اشربه، نوشیدنی 
ماکول : 1 خوراکی 2 خوردنی، قابل خوردن & مشروب، اشربه، نوشیدنی، آشامیدنی، قابل نوشیدن 
مالوف : 1 آشنا، آمخته، اخت، خوگر، خوگرفته 2 معمول، دمخور، عادت‌گرفته، مانوس، همدم & نامالوف، نامانوس 
مامن : پناه، پناهگاه، سلامتگاه، ملجا، جای امن، امنگاه 
مامور :اسم 1 عامل، کارگزار، وکیل 2 کارمند 3 گماشته، مستخدم 4 متصدی، مسئول 5 پاسبان، پلیس 6 فرستاده & آمر 
ماموریت : 1 رسالت، مسئولیت 2 نقش، وظیفه 3 تصدی، خدمت 4 عاملی، عاملیت، کارگزاری، وکالت 5 کارمندی، گماشتگی 
ماموم : مصلی، نمازخوان، نمازگزار & امام، پیش‌نماز 
مامون : 1 ایمن، درامان 2 امانت‌دار، امین 3 مورداعتماد، معتمد 
مانوس : 1 آشنا، اخت، دمساز، مالوف، محشور، همدم، همنشین 2 آمخته، خوگر، رام، معتاد & نامانوس 
مانوس شدن : انس‌گرفتن، اخت شدن، عادت کردن، آمخته شدن، خوگر شدن 
مانوس کردن : انس‌دادن، آمخته کردن، عادت دادن، الفت دادن، مالوف کردن 
ماوا : 1 پناه، پناهگاه، ملاذ، ملجا 2 جا، جایگاه، سامان، محل، مقام، موضع، منزل، مسکن، وثاق
ماوا کردن : جا گرفتن، اقامت کردن، مقیم شدن، اقامت کردن، سکونت کردن، سکنا گزیدن، ماوا یافتن 
ماوا گرفتن : 1 پناه‌گرفتن، مامن گزیدن 2 مسکن گزیدن، منزل‌گرفتن، جا کردن، ماوا گزیدن، سکونت کردن 
مایوسانه : نومیدانه، ناامیدانه 
مایوس : بی‌امید، دلسرد، محروم، ناامید، ناکام، نومید، وازده & امیدوار
مایوس شدن : 1 ناامیدشدن، نومید گشتن، دل‌سرد شدن، وازده شدن 2 محروم شدن، ناکام گشتن 
مایوس کردن : نومید کردن، ناامید کردن، محروم ساختن، وازده کردن، ناکام کردن & امیدوار کردن 
مباحث : گفتگوها، مبحث‌ها، مقولات، مقوله‌ها، موضوعات، جستارها، فصول، بخش‌ها 
مباحثه : بحث، جدل، جروبحث، صحبت، گفتگو، محاجه، مناظره
مباحثه کردن : 1  بحث کردن، مناظره کردن، محاجه کردن، جدل کردن 2 گفتگو کردن 
مباح : جایز، حلال، روا & مکروه
مباح شدن : جایز شدن، روا شدن، حلال شدن & مکروه بودن 
مباح کردن : حلال کردن، روا دانستن، جایز دانستن، مجاز کردن، جایز شمردن & تحریم، مکروه دانستن 
مباحی : 1 لاابالی، اباحتی 2 لاقید 3 متساهل 
مبادا : مباد، نباشد، هرگز
مبادرت : 1 اقدام 2 پیشی، تعجیل، سبقت، شتاب 3 پیشی گرفتن، شتاب کردن، سبقت گرفتن 4 اقدام کردن، دست‌یازیدن 
مبادرت جستن : 1 پیش‌دستی کردن، پیشی گرفتن 2 تعجیل کردن 3 اقدام کردن 
مبادرت کردن : 1 پیشی گرفتن، شتاب کردن، سبقت گرفتن 2 اقدام کردن، دست یازیدن، مبادرت ورزیدن 
مبادله : 1 تبادل، تبدل، تبدیل، تعویض، معاوضه 2 تعاطی 3 دادوستد، معامله
مبادله کردن : 1 ردوبدل کردن 2 تعویض کردن، عوض کردن، تبدیل کردن 
مبادی‌آداب :آداب‌دان، باادب، فرهیخته، مودب، متادب، متمدن
مبادی : 1 اصول، مقدمات 2 اساس‌ها، اصل‌ها، مدخل 3 اوایل، مبداها، آغازها 
مبادی : 1 رعایت‌کننده 2 آشکارکننده، ظاهرکننده 
مبارات : 1 از هم بیزار شدن، از یکدیگر بری شدن 2 طلاق (به سبب کراهت‌زوجین از یکدیگر)
مبارز :صفت پهلوان، جنگاور، جنگجو، جنگی، حریف، دلیر، رزمنده، سلحشور، شجاع، شوالیه، صف‌شکن، غازی، گرد، مجاهد، محارب، نبرده، هنگامه‌جو
مبارزه : 1 جنگ، رزم، کارزار، محاربه، ناورد، نبرد 2 جنگیدن، رزمیدن
مبارزه‌جویانه :ستیزگرانه، ستیزه‌جویانه، مبارزه‌طلبانه 
مبارزه‌جویی :ستیزگری، ستیزه‌جویی، مبارزه‌طلبی، معارضه‌جویی 
مبارزه کردن : 1 جنگیدن، رزمیدن 2 فعالیت سیاسی کردن، ستیز کردن، ستیزیدن 3 تلاش کردن، کوشیدن 4 مسابقه دادن 
مبارک‌باد، مبارکباد : 1 تبریک، تهنیت، شادباش 2 خجسته‌باد، فرخنده‌باد 
مبارک : باشگون، پدرام، خجسته، خوش‌یمن، سعد، فرخ، فرخنده، مبروک، متبرک، مسعود، میمون، نیک‌پی، همایون & نامبارک، نامیمون
مبارک‌پی : خجسته، خوش‌قدم، مبارک‌پا، میمون، همایون، فرخ‌پی 
مبارکی : خجستگی، میمنت، فرخی 
مباشر : پیشکار، سرپرست، سررشته‌دار، قایم‌مقام، کارگزار، کدخدا، معاون، ناظر، نایب، نماینده، وکیل، عامل، کارپرداز 
مباشرت : 1 آرمش، جماع، هم‌خوابگی، مباضعت، مجامعت، نزدیکی 2 جماع کردن، آرمیدن 3 کارگزاری، تصدی، سرپرستی، نظارت 4 نظارت کردن 5 اقدام کردن، پرداختن 
مباشرت کردن : 1 نظارت کردن 2 کارگزاری کردن، پیشکاری کردن 3 عمل کردن، انجام دادن، ورزیدن 4 جماع کردن، هم‌خوابگی کردن، هم‌آغوشی کردن 
مباضعت : هم‌خوابگی، هم‌آغوشی، هم‌بستری، جماع 
مبال : آبریز، آبریزگاه، توالت، دستشویی، مستراح
مبالات : 1 توجه، دقت 2 احتیاط، پروا 3 اندیشیدن، فکر کردن 4 التفات کردن، توجه کردن، مداقه 5 باک داشتن، ترسیدن 6 اهتمام ورزیدن 
مبالغ : 1   مقادیر، مقدارها، اندازه‌ها، مبلغ‌ها 2 وجوه، پولها 
مبالغه‌آمیز :اغراق‌آمیز، گزافه، پرگزافه 
مبالغه : 1 اغراق، افراط، زیاده‌روی، غلو، گزافه 2 جهد بسیار، کوشش‌زیاد 
مبالغه کردن : 1  زیاده‌روی کردن، تندروی کردن، افراط کردن، اغراق کردن 2 کوشش بسیار کردن، جهد بسیار کردن & تفریط کردن 
مبانی : 1 اصول، بنیان‌ها، پایه‌ها، مبناها، شالوده‌ها 2 مضامین 
مباهات : 1 افتخار، بالیدن، تفاخر، فخر، نازش 2 فخر کردن، مباهات‌نمودن، نازیدن
مباهات کردن :افتخار کردن، بالیدن، نازیدن، فخر کردن، مباهات‌داشتن 
مباهله : فریه، لعن، لعنت، نفرین 
مباهله کردن :لعنت کردن، نفرین کردن (یکدیگر) 
مباهی : سرافراز، سربلند، مفتخر، مفخر
مبایع : خریدار، خریدکننده، مشتری & فروشنده 
مبایعه : 1   بیعت 2 بیعت کردن 3 خریدوفروش 4 خریدوفروش کردن 
مباینت : 1 اختلاف، تباین، تفاوت، تمایز، مغایرت & تماثل 2 دشمنی، خصومت 3 تضاد، ضدیت 4 مخالف بودن، اختلاف داشتن 
مباین : خلاف، ضد، متفاوت، مغایر & مرادف 
مبتدا : آغاز، ابتدا، اول، نهاد & منتها، آخر، پایان 
مبتدع :صفت 1 آفرینشگر، خلاق، مبتکر، مخترع 2 بدعتگزار
مبتدی :اسم بی‌تجربه، تازه‌کار، ناشی، ناوارد، نوآموز، نوپیشه & مجرب، آزموده، کارکشته
مبتذل : 1 بی‌ارزش، پست، پیش پاافتاده، سخیف، ناپسند، هجو 2 عوام‌پسند، بازاری 3 خوار، پست، فرومایه 
مبتذل کردن : 1 به‌ابتذال کشاندن، بی‌ارزش کردن، بی‌محتوا کردن 2 عامه‌پسند کردن، عوام‌پسند کردن 
مبتکر :صفت آفرینشگر، باابتکار، خلاق، مبتدع، مبدع، مخترع، نوآور 
مبتکرانه :صفت آفرینشگرانه، خلاقانه، نوآورانه 
مبتلا :صفت 1 اسیر، گرفتار 2 دچار، دستخوش، گریبانگیر 3 معتاد 4 شیفته، عاشق، شیدا 
مبتلا شدن : 1   گرفتارشدن، دچار شدن، ابتلا یافتن، اسیر شدن، مبتلاگشتن 2 معتاد شدن 3 عاشق شدن، شیفته‌شدن، دل‌باخته شدن 
مبتلا کردن : 1 گرفتار کردن، دچار کردن، اسیر کردن، مبتلا ساختن 2 معتاد کردن 3 شیفته کردن، دل‌باخته کردن، عاشق کردن 
مبتنی : 1 براساس، برپایه 2 مبنی 3 بناشده، بنانهاده‌شده، نهاده‌شده 
مبتهج : بشاش، خرم، خوشدل، خوش، مسرور، شاد، شادمان، محظوظ، مشعوف، خشنود & مغموم، ناشاد
مبحث : 1 بخش، جستار، فصل 2 فقره، مقوله، موضوع، قضیه 
مبدا : 1 آغاز، اصل، خاستگاه، آغازگاه، نقطه شروع، سرچشمه، منبع، منشا & مقصد 2 خالق، آفریننده 
مبدع :صفت آفریننده، بدعتگزار، خالق، خلاق، مبتکر، مخترع
مبدل :صفت 1 تبدیل، تعویض، تغییر، دگرگون، عوض 2 تبدیل‌کننده، تغییردهنده، بدل‌کننده 3 ادپتور 
مبدل : تغییریافته، تبدیل‌گشته 
مبدل شدن : تبدیل‌گشتن، بدل شدن، تغییر یافتن، دگرگون شدن، عوض شدن & تبدیل کردن 
مبدل کردن : تغییردادن، دگرگون کردن، تبدیل کردن، تعویض کردن 
مبذر : اسراف‌کار، تبذیرگر، خراج، گشاده‌باز، مسرف، ولخرج & مقتصد
مبذول : بذل‌شده، واگذارشده 
مبذول داشتن : 1 دادن، بخشیدن، عنایت کردن، بذل کردن 2 صرف کردن، به کار بردن 
مبذول فرمودن :بخشیدن، دادن، واگذار کردن، مبذول کردن 
مبرا : 1 بری، بی‌آلایش، پاک، عاری، منزه 2 بی‌گناه، تبرئه & متهم، مجرم 
مبرات : 1 نیکی‌ها، اعمال‌خیر، خوبی‌ها، نیکویی‌ها، خیرها، مبرت‌ها 2 عطایا 
مبرا کردن : 1 تبرئه کردن، بی‌گناه تشخیص دادن، بی‌گناه شناختن 2 عاری ساختن 3 منزه ساختن 
مبرح : 1 آزارنده، اذیت‌کننده، عذاب‌دهنده 2 جان‌گداز 
مبرز : آبریز، توالت، دست‌شویی، مبال، مستراح
مبرز : برازنده، برجسته، سرآمد، سرشناس، شاخص، فایق، فحل، ممتاز 
مبرز شدن : برجسته‌شدن، برتر گشتن، ممتاز شدن، برتری یافتن 
مبرم : 1 بسیار، زیاد، شدید، وافر، سخت 2 محکم، استوار 3 رسن، طناب 
مبرور : 1 مرحوم، روان‌شاد، شادروان 2 مقبول، پذیرفته‌شده 
مبروص :صفت پیس، پیس‌اندام، مبتلا به برص 
مبرهن : آشکار، بارز، بدیهی، بین، روشن، مدلل، مستدل، مشخص، واضح، هویدا & ناآشکار، نامشخص، نامبرهن 
مبرهن شدن : 1 ثابت شدن، محقق شدن، مشخص شدن 2 آشکار شدن، هویدا شدن، واضح شدن، روشن‌شدن 
مبسوطمبسوط : دامنه‌دار، گسترده، گشاده، مشبع، مشروح، مفصل، وسیع & مجمل، موجز، خلاصه 
مبشر :صفت بشارت‌رسان، بشیر، مژده‌رسان، نویدبخش
مبصر :اسم 1 ارشد کلاس، خلیفه 2 بینا، مراقب
مبصر :اسم 1 بابصیرت، بصیر 2 اخترشناس، ستاره‌شناس 3 غیب‌گو
مبطل : 1 باطل‌ساز، باطل‌کننده 2 نادرست، خطاکار، بدکرار 
مبعث : 1 روز بعثت، عید بعثت، بیست‌وهفتم رجب 2 مکان بعثت 
مبعوث : برانگیخته، برگزیده، رسول، فرستاده
مبعوث شدن :برانگیخته شدن، نبوت یافتن، به رسالت رسیدن، پیغمبر شدن 
مبعوث کردن : 1 برانگیختن، مقام نبوت دادن 2 روانه کردن، فرستادن 
مبل : صندلی تشک و پشتی‌دار 
مبلغ : 1 پول، وجه 2 اندازه، مقدار، میزان 3 بلوغ، کمال
مبلغ :صفت 1 تبلیغاتچی 2 تبلیغ‌کننده 3 رساننده، مبشر 
مبلمان : لوازم‌خانه(میزوصندلی و بوفه و مبل و کاناپه) 
مبنا : اساس، اصل، بنیاد، بنیان، پایه، شالده، شالوده، ماخذ & بنا، ساختار 
مبنی : حاکی، مشعر
مبهم : ابهام‌آمیز، اسرارآمیز، نامشخص، غیرواضح، ناواضح، پوشیده، پیچیده، تاریک، تیره، رمزآمیز، گنگ، مرموز، مشکل، معقد، نامعلوم، مغلق، نامفهوم & بی‌ابهام، روشن، مفهوم، واضح 
مبهوت : بهت‌زده، حیران، حیرت‌زده، خیره، شگفت‌زده، مات، متحیر، هاج‌وواج
مبهوت شدن : بهت‌زده‌شدن، حیران شدن، هاج‌وواج شدن، مات شدن، شگفت‌زده شدن، متحیر شدن، متعجب شدن 
مبهوت کردن : 1 بهت‌زده کردن، حیران کردن، حیرت‌زده کردن، مات کردن، متحیر کردن، هاج‌وواج کردن 2 شگفت‌زده کردن 
مبهی : شهوت‌انگیز، شهوتزا 
مبیت : 1 بیتوته، شب‌زنده‌داری 2 خوابگاه، مسکن
مبیع : خریدوفروش، بیع‌وشرا، معامله، دادوستد
مبین : 1 آشکارکننده 2 آشکار، روشن، هویدا، واضح 3 روشنگر 
مبین : بیانگر، بیان‌کننده، نشان‌دهنده، نشانگر 
متابعت : 1 اتباع، اطاعت، اقتفا، پیروی، تبعیت، تمکین، دنباله‌روی 2 پیروی کردن، متابعت کردن 
متابعت کردن :تبعیت کردن، پیروی کردن، فرمان بردن، تمکین کردن & سرپیچیدن 
متابولیسم : سوخت‌وساز(بدن)، فروساخت، آنابولیسم و کاتابولیسم، جذب‌و تجزیه و تحلیل مواد 
متارکه : 1 بیزاری، جدایی، طلاق & ازدواج 2 رهایی & اسارت 3 وقفه & ادامه، تداوم 
متارکه کردن : جداشدن، طلاق گرفتن، یکدیگر را ترک کردن & ازدواج کردن 
متاع : اثاثه، اروس، تنخواه، جنس، کالا، مال‌التجاره
متافیزیک : 1   مابعدالطبیعه، ماوراء‌الطبیعه 2 حکمت‌الهی، الهیات 
متانت : 1 سنجیدگی، سنگینی، وقار، وقر 2 اهسته‌کاری 3 استواری، نیرومندی 
متاثر : 1 افسرده، اندوهگین، پریشان، غمگین، متالم، مغموم، ملول 2 اثرپذیر 3 تحت‌تاثیر 
متاثر شدن : 1 تحت تاثیر قرار گرفتن 2 ناراحت شدن، مغموم‌گشتن، اندوهگین شدن، به فکر فرورفتن 
متاثر کردن : 1 ناراحت کردن، مغموم کردن، اندوهگین کردن 2 تحت تاثیر قرار دادن 
متاخر : 1 اخیر، تازه، جدید 2 پس‌مانده، عقب‌افتاده 3 واعقب‌افتاده، واپس‌مانده 4 درنگ‌کننده، تاخیرکننده & متقدم
متادب : ادب‌آموخته، فرهیخته، مودب 
متادب شدن :ادب آموختن، تربیت شدن، فرهیخته شدن 
متاذی : آزرده، اذیت‌دیده، رنجه، معذب
متاذی شدن : اذیت‌شدن، آزرده شدن، ناراحت شدن، رنجیده شدن، رنجیدن 
متاسفانه : بدبختانه، مع‌الاسف & خوشبختانه
متاسف : پژمان، پشیمان، حزین، متلهف، محزون، مغموم، نادم & خوشحال
متاسف شدن : 1 دریغ خوردن، افسوس خوردن، متلهف شدن 2 محزون گشتن، پژمان شدن 
متاسی : تابع، پیرو، تاسی‌جو 
متاسی شدن : 1 تاسی جستن، تاسی کردن 2 تابع شدن، پیروی کردن 
متالم : 1 المناک، دردمند 2 اندوهگین، دلخور، دلگیر، متاثر & مشعوف 
متالم شدن : 1 غمگین شدن، ناراحت شدن، دل‌گیر شدن 2 دردمند شدن 3 متاثر شدن، متاسف شدن 
متاله : 1 حکیم، عارف، متصوف 2 زاهد، عابد 
متاهل : خانه‌دار، زن‌دار، همسردار & عزب، مجرد
متاهل شدن : 2 خانه‌دار شدن، شوهر کردن 
متبادر : 1 شتابان 2 پیشی‌گیرنده، وارد (به‌ذهن، خاطر) 
متبادل : پایاپای، مبادله‌کردنی 
متبارک : خجسته، سعد، فرخنده، میمون & گجسته
متباعد : بعید، دور، واگرا
متباین : جدا، متفاوت، متمایز، مخالف & متشابه، مترادف، متماثل 
متبحر : 1 استاد، دانا، دانشمند، آگاه 2 زبردست، کاردان، ماهر، متخصص، وارد، ورزیده & ناشی
متبختر : خودخواه، فخرفروش، متفرعن، مغرور & افتاده، متواضع
متبرک : خجسته، سعد، فرخنده، مبارک، متبارک، متمین، میمون & شوم
متبرک شدن :قداست یافتن، تبرک یافتن 
متبرک کردن: قداست‌بخشیدن، متبرک گردانیدن، تبرک دادن 
متبرکه : متبرک، باقداست، قدسی 
متبسم :صفت 1 باسم، خندان، لبخندزنان 2 شادان، شادمان، مبتهج، مشعوف & گریان
متبع : تابع، پیرو & متبوع 
متبلور : بلورشده، بلورین، تبلوریافته
متبلور شدن :تبلور یافتن، نمود یافتن، نمایان شدن، ظاهر شدن 
متبلور کردن :نمود دادن، نمایان ساختن، آشکار کردن 
متبوع : پیروی‌شده، اطاعت‌شده، تبعیت‌شده & تابع 
متتبع : پژوهشگر، پژوهنده، جستجوگر، متفحص، محقق، طالب، جوینده 
متجاسر : جسور، خودسر، بی‌پروا، درازدست، سرکش، طاغی، عاصی، گردنکش، متجاوز، متعدی، متمرد، معتد، نافرمان، یاغی & مطیع
متجاسر شدن : 1 جسارت ورزیدن، گستاخ شدن، جسور شدن، متمرد شدن 2 گردن‌کشی کردن، عاصی شدن، بی‌پروایی کردن 
متجانس : سازگار، شبیه، متشابه، مشابه، همانند، همگون & نامتجانس، ناهمگون
متجاوز : 1 افزون، بیش 2 تجاوزگر، درازدست، متجاسر، متعدی، متهاجم، معتد 
متجاوز شدن : 1 تعدی کردن، تهاجم نمودن 2 از حد گذشتن 3 بیش شدن، بالا زدن 
متجاهر : آشکارساز، آشکارگر، جهری، شناخته‌شده، معروف 
متجددانه :قید متجددمابانه، روشنفکرانه، نوگرایانه & متحجرانه 
متجدد :صفت تجددطلب، روشنفکر، نوآور، نوپرست، نوگرا & کهنه‌گرا، متحجر
متجسس :اسم 1 پژوهشگر، پژوهنده، جستجوگر، جویا، جوینده، محقق، مستفسر 2 خبرچین، جاسوس 
متجلی : آشکار، تابان، جلوه‌گر، روشن، ظاهر، نمایان
متجلی شدن :نمایان شدن، تجلی یافتن، جلوه‌گر شدن 
متحارب : جنگ‌افروز، جنگ‌وجو، ستیزه‌جو، محارب
متحجر :صفت 1 ارتجاعی، قشری، واپسگرا 2 فسیل سنگواره & نوگرا
متحجرانه :قید واپسگرایانه، مرتجعانه، کهنه‌گرایانه & متجددانه 
متحدالشکل :انیفورم، همانند، همسان، هم‌شکل & مختلف‌الشکل، ناهمسان
متحدالمال :بخشنامه
متحدمتحد شدن : همراه‌شدن، یکی شدن، متفق شدن، یگانه شدن، یک‌صدا شدن، هم‌پیمان شدن، هم‌رای شدن، هم‌عهد گشتن 
متحد کردن : یکی کردن، متفق کردن، یگانه کردن 
متحد : موتلف، متفق، هماهنگ، هم‌پیمان، هم‌دل، همراه، هم‌رای، هم‌عهد & متخاصم، مخالف
متحذر : احتیاطکار، بااحتیاط، باحزم، حزم‌اندیش، محتاط & بی‌احتیاط، بی‌پروا
متحرز : خویشتن‌دار 
متحرک : پویا، پوینده، جنبنده، حرکت‌دار & ثابت، ساکن 
متحصن :بست‌نشین، پناه‌جو، پناهنده
متحصن شدن :بست نشستن، پناه گرفتن، پناه‌جویی کردن، پناه‌جستن، پناه بردن، تحصن کردن 
متحف : 1 موزه 2 تحفه‌دهنده 
متحقق :تحقق‌پذیر، عملی، تحقق‌یافتنی 
متحقق شدن : تحقق یافتن، عملی شدن، به وقوع پیوستن، انجام گرفتن 
متحلی : آراسته، مزین، زینت‌یافته 
متحلی شدن :آراسته شدن، زینت یافتن، مزین شدن 
متحمل : بردبار، بلاکش، حمول، شکیبا، صابر، صبور & ناحمول، ناشکیبا
متحمل شدن: 1 تحمل کردن، بردباری کردن، شکیبایی ورزیدن 2 اعتنا کردن، توجه کردن، به‌روی خود آوردن 3 دستخوش شدن، دچار شدن 
متحول : دگرگون، متبدل، متغیر، منقلب & ثابت 
متحول شدن :تحول یافتن، دگرگون شدن، تغییر کردن 
متحول کردن :دگرگون کردن، تغییر دادن 
متحیر : 1 حیران، حیرت‌زده، خیره، درمانده، سرگردان، سرگشته، فرومانده، گیج، متعجب، ویلان 2 سرگشته، واله
متحیر شدن :حیران شدن، حیرت‌زده شدن، مبهوت شدن، متعجب شدن، درماندن، فرو ماندن، سرگشته‌شدن، حیران ماندن 
متحیر ماندن : حیرت کردن، متحیر شدن، حیرت‌زده‌شدن، حیران گشتن، حیران ماندن 
متحیز : جایگزین، جای‌گیر 
متخاصم :صفت دشمن، ستیزه‌جو، متخاصمه، عدو، معاند & دوست، متحد
متخصص :صفت خبره، کاردان، کارشناس، ماهر & غیرمتخصص
متخلخل : دارای‌خلل‌وفرج، پرمنفذ، خلل‌وفرج‌دار، سوراخ‌سوراخ، مشبک، منفذدار & متراکم، متکاثف، فشرده، پرچگالی، پرتکاثف 
متخلف :صفت تخلف‌کننده، خلاف‌کننده، لغزشکار، خاطی، خلافکار، قانون‌شکن، متخاطی & درستکار
متخلق : 1 خوپذیر، خوگر 2 متصف، خوگرفته 3 خوش‌خلق، خوش‌اخلاق 
متخلق شدن : 1 خو گرفتن، عادت کردن 2 تخلق یافتن 
متداخل : داخل دریکدیگر، درهم، آمیخته 
متدارک : درک‌کننده، دریابنده 
متد : اسلوب، روال، روش، شیوه، طریق، طریقه، نحوه
متداعی : تداعی‌کننده، تداعی‌گر 
متداول : باب، جاری، رایج، شایع، عادی، عرفی، متعارف، مد، مرسوم، مستعمل، معمول، معمولی & منسوخ، نامتداول
متداول شدن :باب شدن، رایج گشتن، مرسوم شدن، مد شدن، متعارف شدن & منسوخ شدن 
متداول کردن :باب کردن، ترویج دادن، مرسوم کردن، رواج‌دادن & منسوخ کردن 
متدرجاً :آهسته‌آهسته، اندک‌اندک، به‌تدریج، کم‌کم، به‌آهستگی 
متدرج : 1 درجه‌به‌درجه 2 تدریجی، به‌تدریج 
متدولوژی : روش‌شناسی 
متدین : باایمان، بادیانت، پارسا، خداشناس، دین‌باور، پرهیزگار، دیندار، مومن، متقی، مقدس & بی‌دین، نامتدین 
متذکر : خاطرنشان، متعرض، یادآور
متذکر شدن : 1 تذکر دادن، خاطرنشان کردن 2 یادآور شدن، یادآوری کردن 3 گفتن، ذکر کردن 
متذلل : 1 پست، خوار، ذلیل، فرومایه 2 افتاده، فروتن
مترادف :اسم هم‌معنی، هم‌معنا 1 & متضاد 2 هم‌آوا 3 هم‌نویسه 
متراژ : 1   اندازه 2 مساحت 3 اندازه‌گیری، مساحی 
متراکم : انباشته، انبوه، پرپشت، غلیظ، فراوان، فشرده، متکاثف & کم‌پشت 
متراکم شدن : 1 فشرده شدن 2 انبوه شدن، پرپشت شدن، انباشته شدن، جمع شدن 3 متکاثف شدن 
مترتب شدن :حاصل شدن، به دست آمدن، نتیجه شدن، منتج‌شدن 
مترتب : 1 مقرر، مستقر، جایگیر 2 نتیجه، حاصل، بازده 
مترجم : برگرداننده، ترجمان، دیلماج، گزارنده، مفسر
متردد :صفت 1 دودل، مردد، متزلزل، نامصمم & مصمم 2 عابر، رهگذر 
متردد شدن :شک بردن، شک کردن، دودل شدن، تردید کردن & متقین شدن، یقین کردن، مطمئن شدن 
مترس : 1 دلدار، محبوبه، معشوقه 2 هم‌بستر 3 رفیقه، نشانده، نشئه، نم‌کرده 
مترسک : 1 افچه، داهل، مترس، هراسه 2 لولو 3 سرخر، مزاحم
مترسل : دبیر، منشی، نامه‌نویس، نامه‌نگار، نویسنده، رساله‌نویس 
مترشح : 1 ترشح‌کننده، تراونده، تراوش‌کننده 2 زهناک 
مترصد : امیدوار، چشم‌به‌راه، درکمین، کمینگر، گوش‌به‌زنگ، مترقب، متوقع، مراقب، منتظر 
مترفین : 1 خودسران 2 ستمکاران 3 نازپروردگان 
مترقب : چشم‌به‌راه، درصدد، چشم‌انتظار، مترصد، مراقب، منتظر، نگرنده
مترقبه : محتمل، شدنی، منتظره & غیرمترقبه 
مترقی : 1 پیشرو، ترقی‌خواه 2 توسعه‌یافته، راقی، راقبه & عقب‌افتاده، عقب‌مانده
مترنم : آوازخوانان، زمزمه‌کنان
مترنم شدن :زمزمه کردن، نجوا کردن، زیرلب خواندن 
متر : واحد طول، چهارده گره 
مترو : راه‌آهن درون‌شهری، راه‌آهن زیرزمینی، قطار درون‌شهری 
متروکات : ماترک، مرده‌ریگ، میراث
متروک : 1 بی‌رونق 2 رها، واگذاشته، ول 3 متروکه، ویران، خالی از سکنه & آباد، مسکون 4 خراب، خرابه & آباد 4 کهنه 5 مردود، مطرود 6 مهجور & معمول 
متروک شدن : رهاشدن، ول شدن، متروکه شدن، ترک شدن & آبادشدن 
متزاید : افزون، افزون‌شونده 
متزلزل : 1 سست، نااستوار، ناپایدار & استوار 2 لرزان، لرزنده & مستحکو، قویم 3 دودل، ، متردد، مردد & مصمم 
متزلزل شدن : 1 سست شدن، ضعیف شدن 2 لرزان شدن، به‌لرزه درآمدن 3 نااستوار شدن، بی‌ثبات شدن 4 دودل شدن، مردد شدن، دچار تردید شدن، به‌شک افتادن 5 از هم پاشیدن 
متزلزل کردن : 1 بی‌ثبات کردن 2 ناامن کردن 3 لرزاندن، به‌جنبش درآوردن، به لرزه انداختن 4 سست کردن 
متزهد : پارسا، زاهد، زهدورزنده 
متساوی : برابر، مساوی، یکسان & نابرابر
متسع : 1 طولانی، دراز 2 فراخ، گشاد، وسیع، گسترده 
متشابه : 1 جور، شبیه، مانند، مشابه، همانند، همانند، همسان & مختلف 2 کلام غیرآشکار & محکم 3 هم‌آوا & هم‌نویسه 
متشاکل : همانند، شبیه، هم‌شکل، متشاکله 
متشبث :چنگ‌زننده، روی‌آورنده، متوسل، تمسک‌جوینده 
متشبث شدن :متوسل شدن، تمسک جستن، چنگ زدن، آویختن، دستاویز کردن 
متشتت : پراشیده، پراکنده، پریش، پریشان، متفرق & 1 مجموع 2 متحد 
متشتت شدن : 1 پراکنده شدن، متفرق شدن 2 آشفته شدن، پریشان گشتن 
متشخص : برجسته، سرآمد، باشخصیت، متعین، متمایز، محترم، ممتاز & بی‌سروپا 
متشرع : 1 پارسا، دیندار، زاهد، متقی & ناپارسا 2 متشرعه & شیخیه 
متشکر : سپاسگزار، شکرگزار، ممنون، وام‌دار
متشکل : 1 شکل‌پذیر، صورت‌پذیر 2 سازمان‌یافته، شکل‌گرفته، تشکیل‌شده 
متشکی : 1 گله‌مند، گلایه‌مند 2 شاکی، شکواگر 
متشنج : 1 آشوب‌زده، بحرانی، پرتلاطم، تشنج‌زا، تشنج‌وار، متلاطم 2 لرزان، لرزنده & آرام
متشنج شدن : 1 به هم‌خوردن، شلوغ شدن، آشفته شدن، بی‌نظم شدن 2 بحرانی شدن، آشوب‌زده شدن، بحران‌زده‌شدن 3 لرزه گرفتن، دچار تشنج شدن، لرزش‌گرفتن 
متشنج کردن : 1 به هم زدن، آشفته کردن، بی‌نظم کردن 2 به‌آشوب کشاندن، متلاطم کردن، بحرانی کردن 
متصاعد : بالارونده، فرایاز، صعودکننده 
متصاعد شدن :بلند شدن، برخاستن، بالا رفتن، صعود کردن، برآمدن 
متصاعد کردن : 1 ایجاد کردن 2 ساطع کردن 
متصدی : سرپرست، مامور، مسئول، گماشته، عهده‌دار 
متصدی شدن : 1 عهده‌دار شدن، به عهده گرفتن 2 گماشته‌شدن 
متصرف :صفت 1 اشغالگر 2 صاحب 3 تصرف‌کننده 
متصرف شدن : 1 به‌چنگ آوردن، به دست‌آوردن، به‌تصرف‌خود درآوردن 2 متملک شدن، تصاحب کردن 3 در اختیار خود درآوردن، در اختیار گرفتن 4 آرمیدن، هم‌بستر شدن، جماع کردن 
متصف : دارنده، متخلق، موصوف، وصف‌شده، توصیف‌شده 
متصف شدن :موصوف شدن، صفتی را پذیرفتن، متصف‌گردیدن 
متصلب : 1 سخت، محکم 2 خشک‌مغز، متعصب، متحجر & نوگرا، متجدد 
متصل : 1 پیوسته، چسبیده، مرتبط، مسلسل، ملحق، موصول، وابسته، وصل 2 پی‌درپی، 
پشت‌سرهم، متوالیمتصل شدن : 1 چسبیدن، به‌هم پیوستن & جدا شدن، منفصل‌شدن، گسستن 2 وصل شدن، پیوستن 3 مرتبط شدن، وابسته شدن 4 واصل شدن 5 ملحق شدن 
متصلف : 1 لاف‌زن، گزافه‌گو، خودستا 2 چاپلوس، چرب‌زبان 
متصل کردن : 1 وصل کردن، مرتبط کردن، چسباندن، چسبانیدن، ارتباط دادن 2 چسباندن، پیوند دادن 
متصور : انگاشته، پنداشته، قابل‌تصور، ممکن
متصوفه : 1   صوفیان، درویشان، اهل تصوف 2 صوفیه 3 متصوف & متشرعه 
متضاد : 1 ضد، مخالف 2 متقابل، نقیض 3 دارای تضاد & مترادف، موافق 
متضاعف : دوبرابر، دوچندان 
متضاعف شدن :دوبرابر شدن، دوچندان گشتن، افزایش یافتن 
متضرر : خاسر، زیان‌دیده، زیان‌رسیده، خسارت‌دیده، زیانکار، مغبون & منتفع
متضرر شدن :ضرر کردن، زیان دیدن & نفع بردن، سود کردن 
متضرع : 1  تضرع‌کننده، زاری‌کننده 2 فروتنی‌کننده 
متضمن : 1  دربردارنده، دربرگیرنده، شامل، مشتمل، حاوی 2 تاوان‌ده، تاوان‌دهنده 
متطاوع : 1   مطیع، فرمانبردار 2 فروتن 
متظاهر : 1 خودنما، ظاهرساز، متکلف، تظاهرکننده 2 یاوری‌دهنده، هم‌پشت 
متظلم : دادخواه، شاکی، عارض، متشکی، ستمدیده 
متعادل : 1  هم‌سنگ، هم‌وزن، برابر 2 ترازمند، تعادل‌دار 3 دارای تعادل، دارای اعتدال، میانه‌رو 
متعارض : ناسازگار، مخالف 
متعارف : 1 عادی، متداول، مرسوم 2 رایج، معمول & نامتعارف 3 شناخته‌شده، مشهور 4 غیراتمی (سلاح)، معمولی 
متعارفی : 1  معمولی، عادی & غیرعادی، نامعمول 2 اعشاری، دهدهی & کسری 
متعاقباً : 1 استمرارپیرو 
متعاقب : 1 دنبال، دنباله، عقب 2 درپی، درتعقیب، پیرو 3 پشت‌سرهم، پی‌درپی، متوالی، به‌دنبال‌هم 
متعال : بلند، بلندمرتبه، عالی، متعالی، والا
متعالی : بلند، عالی، متعال، والا، رفیع 
متعامدمتعامل : طرف معامله، خریدار، فروشنده 
متعاهد : هم‌عهد، هم‌پیمان & متخاصم 
متعبدانه : پارسایانه، زاهدانه، عابدانه، متزهدانه
متعبد :صفت پرستشگر، زاهد، عابد، معتکف، عبادت‌کننده، عبادتگر 
متعجبانه : باتعجب، باشگفتی 
متعجب : حیران، درشگفت، شگفت‌زده، متحیر، هاج‌وواج
متعجب شدن :شگفت‌زده شدن، حیرت کردن، متحیر شدن، تعجب کردن 
متعجب کردن :شگفت‌زده کردن، حیرت‌زده کردن، به شگفت‌انداختن، متحیر کردن 
متعدد : 1 گوناگون، متنوع، مختلف 2 بس، بسیار، بی‌شمار، عدیده، کثیر، وافر
متعدی : 1 متجاسر، متجاوز 2 جفاپیشه، خاطی، ستمگر، ظالم 3 غیرلازم & لازم 
متعذر : 1 پوزش‌خواه، عذرخواه 2 معذور 3 بهانه‌ساز 4 دشوار، سخت، صعب، محال
متعذر شدن : 1 عذر آوردن، معذور بودن 2 بهانه آوردن 
متعرض :صفت 1 اعتراضگر 2 پاپی، مزاحم 3 متذکر، یادآور 4 متجاوز، متعدی 
متعرضانه :تعرض‌آمیز، تعرض‌جویانه، اعتراض‌آمیز 
متعرض شدن : 1 خاطرنشان ساختن، متذکر شدن، یادآوری کردن 2 اعتراض کردن 3 انتقاد کردن، به نقدکشیدن 4 مزاحم شدن، پاپی شدن، ایجاد دردسر کردن 
متعزز : 1   گرامی، عزیز، ارجمند 2 نادر، کمیاب 3 پربها، ارزشمند، قیمتی 
متعسر : دشوار، سخت، صعب، مشکل & سهل، میسر 
متعسف : 1 گمراه، منحرف 2 بیدادگر، ستمکار، ستمگر، ظالم & دادگر، عادل 
متعصبانه :قید 1 آمیخته به تعصب، خشک‌اندیشانه 2 غیرتمندانه 
متعصب : 1 خشک، خشک‌اندیش، فناتیک، قشری، قشری‌مسلک 2 غیرتمند، غیرتی 3 مدافع 
متعظ : پندپذیر، موعظه‌پذیر، پندنیوش، حرف‌شنو، نصیحت‌شنو & پندناپذیر، غیرمتعظ 
متعفن : بدبو، عفن، گندیده، گند & خوشبو، معطر 
متعفن شدن :بدبو شدن، بویناک شدن، گندیدن، گندیده شدن 
متعلقات : 1 توابع، ضمایم، لواحق 2 وابستگان، وابسته‌ها
متعلقان : 1 وابستگان، خویشان، کسان، اقوام 2 متعلقین، اقارب 
متعلق شدن : 1 پیوستن، وابسته شدن، متصل شدن 2 مرتبطشدن، مربوط شدن 3 منتسب شدن، انتساب‌یافتن 4 آویخته شدن، آویزان شدن 
متعلق :صفت 1 متصل، مرتبط 2 منتسب، مربوط 3 خویشاوند، منسوب، وابسته، خویش 
متعلقه : زن، همسر، زوجه، خانم 
متعلم :اسم آموزنده، دانش‌آموز، تلمیذ، دانشجو، شاگرد، طلبه، متلمذ & معلم
متعمدمتعهد :صفت ذمه‌دار، ضامن، عهده‌دار، کفیل، ملزم
متعه : صیغه، نکاح موقت & ازدواج 
متعین : 1 توانگر، ثروتمند، دولتمند، غنی، متشخص، متمول 2 اعیان 3 متنفذ، بانفوذ 4 برجسته، ممتاز 5 ظاهر، آشکار 6 محقق، ثابت 
متغایر : ناجور، ناساز، مخالف، متفاوت & متشابه 
متغلب :صفت 1 پیروز، فیروز، چیره، غالب، فاتح، ناصر & مقهور 2 متجاوز، تجاوزگر 
متغیرانه : با عصبانیت، خشمگینانه، خشمگنانه، غضبناکانه 
متغیر :اسم 1 بی‌ثبات، نااستوار، ناپایدار، بی‌قرار 2 خشمگین، غضبناک 3 هار 4 دگرگون، متحول، متلون & ثابت 5 کمیت غیرثابت & مقدار ثابت
متغیر شدن : 1 از کوره دررفتن، برآشفتن، خشمگین شدن، عصبانی شدن & آرام شدن 2 بی‌قرار گشتن 3 دگرگون شدن 
متفاخر : فخرفروش، فخرکننده، فخور، فخار & متواضع، فروتن 
متفاوت : 1 دیگرسان، گوناگون، مباین، متباین، متمایز، مختلف، مغایر، ناهمگون & متشابه 2 ناهم‌آهنگ 
متفحص : پرسا، پرسشگر، پرسنده، جویا، جوینده، جستجوگر، کاوشگر، تفحص‌کننده 
متفرد : 1 یگانه، بی‌همتا، منحصربه‌فرد 2 تنها 3 ممتاز، برجسته 
متفرس : 1 بافراست، فراستمند 2 باهوش، ذکی، باذکاوت، زیرک 
متفرعات : 1 شاخه‌ها، شعبه‌ها، شعبات 2 تابع‌ها، وابسته‌ها، توابع 
متفرع : 1 شاخه، منشعب 2 مشتق، جداشده 3 پراکنده، پخش، شاخه‌به‌شاخه 
متفرعن : خودبین، پرنخوت، خودپسند، پرافاده، خودخواه، متکبر، مستکبر، مدمغ، مغرور & متواضع
متفرق : 1 پراکنده، تارومار 2 پاشیده، پخش، پریشان، متشتت 3 گوناگون، متنوع 4 منتشر & مجموع
متفرق شدن: 1 پراکنده‌شدن 2 تارومار شدن 3 جدا شدن & جمع‌شدن، گرد هم‌آمدن 
متفرق کردن : 1 پراکنده ساختن، تارومار کردن، پراکندن 2 پریشان کردن، متشتت کردن 
متفرقه : 1 پراکنده، ناهمگون، نامربوط، متفرق & همگون 2 غیررسمی 
متفطن : باهوش، تیزهوش، ذکی، زیرک، هوشیار
متفق‌الرای شدن : 1 هم‌داستان شدن، هم‌قول شدن 2 موافق گشتن 
متفق‌الرای : موافق، هم‌داستان، هم‌قول
متفق‌القول :متفق‌الکلمه، متفق‌الرای، هم‌آواز، هم‌زبان، هم‌سخن، هم‌صدا، هم‌کلام، یک‌دل، یک‌زبان & ناهم‌زبان 
متفق‌الکلمه :متفق‌القول، هم‌آواز، هم‌زبان، هم‌صدا 
متفقمتفق شدن : 1 متحدشدن، یگانه شدن، هم‌رای گشتن، هم‌داستان شدن 2 عزم کردن، مصمم شدن 
متفق : 1 موتلف، متحد، موافق، همراه، همرای، هم‌مصلحت، یکدل، یک‌رای، هم‌عقیده 2 مصمم 
متفقه : 1   فقیه، فقه‌دان، عالم‌فقه 2 دانشمند، عالم، دانا 
متفکر : 1 اندیشمند، اندیشه‌ور، بافکر، فکور 2 فهیم، خردمند، خردورز 3 اندیشناک 4 سردرگریبان، غمین، غمگین، دل‌مشغول 
متفکرانه : 1 اندیشمندانه 2 غمگنانه 3 اندیشناکانه 4 اندیشناک 5 تامل‌کنان 
متقابلا : 1 درعوض، درمقابل 2 درمقابله، دوسویانه 
متقابل : 1 روبرو، رویارو، محاذی 2 هم‌راس & متخارج 3 دوسویه، دوطرفه & یک‌طرفه، یک‌سویه 
متقارب :همرس، همگرا & متباعد
متقارن : 1 قرین، قرینه 2 یار، یاور & نامتقارن 3 هم‌زمان 
متقاضی :صفت تقاضاکننده، خواستار، خواهان، طالب، خواهشگر 
متقاعد : 1 بازنشسته، خانه‌نشین، وظیفه‌بگیر، وظیفه‌خور & 1 شاغل 2 نامتقاعد 2 راضی، قانع، مجاب & ناراضی 
متقاعد شدن : 1 بازنشست شدن، بازنشسته شدن & شاغل‌بودن 2 از کار کناره‌گیری کردن 3 راضی شدن، قانع شدن، مجاب شدن 4 پذیرفتن، قبول کردن & رد کردن، نپذیرفتن 
متقاعد کردن : 1 مجاب کردن، راضی کردن، قانع کردن 2 قبولاندن، قبولانیدن، متقاعد ساختن 
متقال : پارچه‌نخی درشت‌باف، کرباس 
متقبل : پذیرا، ذمه‌دار، عهده‌دار، پذیرنده، قبول‌کننده 
متقبل شدن : 1 به گردن گرفتن، به عهده گرفتن، عهده‌دارشدن، ذمه‌دار شدن 2 پذیرفتن، قبول کردن 
متقدم : 1 پیشین، سابق، پیش، گذشته 2 پیش‌کسوت 3 پیشاهنگ، پیشگام & متاخر
متقلب : بدجنس، جلب، خائن، دغل‌کار، دغل، دغلباز، نادرست & درستکار
متقن : استوار، مثبت، محرز، محکم، مستند & غیرمتقن
متقی : پاکدامن، پرواپیشه، پروادار، خویشتن‌دار، پرهیزگار، تقواپیشه، خداترس، زاهد، مومن، متورع & فاسق، ناپرهیزگار، نامتقی 
متکا : 1 بالش، بالشت، تکیه‌گاه، مخده 2 پشتی، نمرق، نمرقه 
متکاثر : بسیار، زیاد، فراوان 
متکاثف : 1 فشرده، متراکم 2 انبوه، غلیظ 
متکبر :ازخودراضی، بانخوت، پرادعا، خودبین، خودپرست، خودپسند، پرافاده، خودنگر، خودخواه، خودستا، سرگران، کبرآگین، گران‌سر، گنده‌دماغ، لاف‌زن، متفرعن، مستکبر، معجب، خودبزرگ‌بین، مغرور، نامتواضع & افتاده، فروتن، متواضع
متکبرانه :خودپسندانه، مغرورانه، نخوت‌آمیز & متواضعانه
متکثر : متعدد، بسیار، پرشمار، افزون 
متکدی :صفت دریوزه‌گر، سائل، گدا
متکسر : شکسته & صحیح، سالم 
متکفل شدن : 2 ضامن شدن، کفیل‌شدن 
متکفل : 1  عهده‌دار، متعهد 2 پایندان، ضامن، کفیل، کفالت‌دار 
متکلف : 1 پرتکلف، تکلف‌آمیز 2 نامطبوع 3 ثقیل، سخت، شاق 4 متظاهر & مطبوع، بی‌تکلف 
متکلم : 1 خطیب، سخن‌گو، گوینده، ناطق 2 عالم کلام، کلامی & 1 مستمع، شنونده 2 فیلسوف، فسلفه‌دان 
متکی : 1 دل‌گرم، مستظهر، معتمد، پشتگرم 2 تکیه‌زده 
متلازم : 1 ملازم، همراه 2 وابسته، لازم‌وملزوم 
متلاشی : 1 آش‌ولاش، ازهم‌پاشیده، پاشیده، پراکنده، داغان، مضمحل، ولو 2 تلاشگر، جستجوگر
متلاشی شدن : 1 داغان شدن، آش‌ولاش شدن 2 از هم پاشیدن، مضمحل شدن 
متلاشی کردن : 1 درهم شکستن، مضمحل کردن، از هم پاشاندن 2 نابود کردن، معدوم کردن 
متلاطم شدن : 1 پرجوش‌وخروش شدن، پرموج شدن، متموج‌شدن 2 آشفتن، آشفته شدن 3 ناآرام شدن، آشوبناک شدن، آشوب‌زده شدن، بحران‌زده‌گشتن 
متلاطم : 1 طوفانی، متموج 2 آشفته، آشوبناک، ناآرام 3 آشوب‌زده، بحران‌زده، بحرانی، مغشوش & آرام، امن 
متلاطم کردن : 1 طوفانی کردن، متموج کردن، پرموج کردن، مواج کردن 2 آشفته کردن، مغشوش کردن 3 ناآرام کردن، بحرانی کردن، آشوبناک کردن، به‌آشوب کشاندن 
متلالی : درخشان، روشن، نورانی، پرتلالو، تابناک 
متلالی شدن :درخشیدن، پرتو افکندن، پرتلالو شدن، درخشان‌شدن 
متل : 1   داستان، افسانه 2 مثل‌سایر 3 سخن غیرجدی 4 قصه عامیانه 5 حرف مفت، مزخرف، لیچار، سخن بی‌ربط 6 لطیفه 
متلذذ : برخوردار، بهره‌ور، متمتع & بی‌نصیب، محروم
متلذذ شدن :لذت بردن، حظ بردن، محظوظ شدن 
متلف : بادبه‌دست، خراج، گشاده‌باز، مسرف، ول‌خرج & مقتصد
متلک پراندن :متلک گفتن، گوشه‌وکنایه زدن، سخن نیش‌دارگفتن 
متلک : 1 جوک، شوخی، طعنه، هزل 2 سخن طعنه‌آمیز، سخن‌ریشخندآمیز، کلام نیشدار، گوشه‌وکنایه 
متلک‌گو : متلک‌پران، مضمون‌ساز 
متل : مهمان‌خانه ییلاقی، مهمان‌خانه بین‌راهی، اقامتگاه ییلاقی، اقامتگاه‌کنار دریا 
متلون‌المزاج :دمدمی، دمدمی‌مزاج & ثابت‌رای 
متلون : 1 رنگارنگ، رنگین 2 مختلف، گوناگون 3 متغیر، دمدمی، سست‌رای & یکرنگ، همرنگ 
متلهف : اندوهگین، اندوهناک، دریغاگو، غمگین، متاسف، محزون
متماثل : شبیه، مانند، مثل، همانند & متفاوت
متمادی : دراز، طولانی، مدید، ممتد 
متمارض : تمارض‌گر، بیمارنما، ناخوش‌نما 
متمایز : 1 برجسته، متشخص 2 مشخص، ممتاز & متعارف 3 متباین، متفاوت 
متمایز شدن : 1 ممتاز شدن، مشخص شدن، شاخص شدن 2 متفاوت گشتن، جدا شدن 
متمایل : 1 خمیده، کج، مایل، معطوف، منحرف 2 خواهان، راغب، شایق، گرونده، مایل & متنفر 
متمایل شدن : 1 میل کردن، رغبت یافتن، خواهان شدن، مایل‌گشتن، علاقه‌مند شدن 2 گرایش یافتن، جهت‌گیری کردن 
متمتع : برخوردار، بهره‌ور، بهره‌مند، حظیظ، رستی‌خوار، کامران، کامیاب، متلذذ، متنعم، مستفید، منتفع & بی‌نصیب، محروم
متمتع شدن : 1 برخوردار شدن، بهره‌ور شدن، تمتع یافتن، منتفع شدن، بهره‌مند شدن 2 کامران شدن، کامیاب گشتن 
متمثل : 1 ماننده، شبیه، مثل 2 متصور، پنداشت 3 شبیه‌شونده & مقلد 
متمدن شدن : 1 بافرهنگ شدن، فرهیخته شدن 2 پیش‌رفته‌شدن 3 مبادی آداب شدن 4 شهرنشین شدن 
متمدن : 1 شهرنشین، شهری، تمدن‌دار، صاحب تمدن & وحشی 2 پیش‌رفته 3 بافرهنگ، مبادی آداب & بادیه‌نشین
متمدن کردن : 1 فرهیخته کردن، با فرهنگ کردن 2 تربیت کردن، مبادی آداب کردن 3 شهرنشین کردن 
متمرد :صفت سرکش، طاغی، عاصی، عصیانگر، گردن‌کش، متجاسر، یاغ، یاغی & رام، مطیع
متمرد شدن :تمرد کردن، نافرمان شدن، سرکشی کردن، عصیانگر شدن، عصیان ورزیدن، یاغ شدن، گردن‌کشی کردن 
متمرکز : 1 تمرکزیافته 2 یک‌جا جمع‌شده 3 متوجه، معطوف 
متمرکز شدن :تمرکز یافتن، یک‌جا جمع شدن، جای گرفتن، درمرکز قرار گرفتن 
متمرکز کردن : تمرکز دادن، یک‌جاجمع کردن (نیرو، امکانات) 
متمسک شدن: 1 متوسل‌شدن، توسل جستن 2 دستاویز جستن، متشبث‌شدن، وسیله قرار دادن 
متمسک : 1 متوسل، توسل‌جو 2 متشبث، دستاویزجو 
متمکن : 1 توانگر، ثروتمند، دولتمند، غنی، متمول & مفلس، ندار 2 ثابت، جای‌گزین، جای‌گیر، مقیم 3 دارای‌امکان، توانا، قادر 
متمکن شدن: 1 ثروتمندشدن، دارا شدن، توانگر شدن 2 مستقر شدن، جای گرفتن 3 مقیم شدن، متمکن ماندن 4 توانمند شدن 
متمکن کردن : 1 دولتمند کردن، متمول کردن 2 مستقر کردن، جا دادن 3 توانا ساختن، مقتدر ساختن 
متملقانه :چاپلوسانه، مداهنه‌گرانه، با چرب‌زبانی 
متملق :صفت تملق‌گو، چاپلوس، چرب‌زبان، زبان‌به‌مزد، سالوس، کاسه‌لیس، مجیزگو، مداهنه‌گر
متملکات : املاک، ضیاع، ملک‌ها، متصرفات 
متمم : 1 الحاقیه، تکلمه، ضمیمه 2 مکمل 3 تتمه
متمنی : آرزومند، تقاضامند، خواهشمند
متمنی شدن :خواستار شدن، تمنا کردن، تقاضا کردن، درخواست کردن، خواهش کردن 
متموج : پرتلاطم، پرموج، متلاطم، مواج، موجدار & آرام
متموج شدن : 1 مواج شدن، پرموج شدن، متلاطم شدن 2 آشفته شدن، پریشان شدن 3 خشمگین شدن، عصبانی شدن 
متمول : اعتباردار، توانگر، ثروتمند، چیزدار، دارا، دولتمند، غنی، مالدار، متعین، متمکن، مستغنی، معتبر & فقیر
متنازع :اسم 1 ستیزه‌گر، ستیزنده، دعوایی، مجادله‌گر 2 دشمن، عدو، خصم 
متناسب : 1 برازنده، شکیل، جور 2 فراخور، مشابه، دارای تناسب، موزون، هماهنگ 3 مشابه، مانند & نامتناسب
متناظر : شبیه، مانند، همانند، نظیرهم، نظیربه‌نظیر 
متنافر : ناخوش‌آیند، نامطبوع 
متناقض : تناقص‌آمیز، ضد، متخالف، متضاد، مخالف، ناسازگار، ناقض، نقیض & همگون 
متناوبمتناوب : تناوب‌دار، نوبت‌به‌نوبت، پشت‌سرهم، دارای تناوب 
متناهی : محدود، متناهیه، نهایت‌دار & نامتناهی
متنبه : آگاه، بیدار، هوشیار & غافل، خفته 
متنبه شدن : 1 بیدار گشتن، آگاه شدن، آگاهی یافتن 2 تنبیه‌شدن 
متنجس : آلوده، ناپاک، ناطاهر، نجس & طاهر
متنعم : 1 توانگر، غنی، متمتع 2 مرفه، غرق نعمت 3 برخوردار 4 خوش‌گذران 
متنفذ : بانفوذ، پرنفوذ، توانا، سرجنبان، صاحب‌اعتبار، صاحب‌نفوذ، معتبر، نفوذدار
متنفر : بیزار، دلزده، رمیده، فراری، گریزان، مشمئز، منزجر، نفور & راغب، شایق
متنفر شدن : 1 بیزار شدن، مشمئز داشتن، دل‌زده شدن، منزجرشدن، نفور گشتن، نفرت پیدا کردن 2 رمیده‌شدن، فراری شدن، گریزان شدن 
متنفر کردن : 1 بیزار کردن، نفرت‌زده کردن، مشمئز کردن، منزجر کردن، دل‌زده کردن 2 رماندن، فراری‌دادن، گریزان کردن 
متن : 1 نوشته، مکتوب 2 مضمون، محتوا، موضوع 3 زمینه & حاشیه 4 سطح، گستره، پهنه & حاشیه 5 میان، درون 6 نقش 7 بوم 8 بخش اصلی 
متنوع : جوراجور، گوناگون، متعدد، متفرق، مختلف
متواترمتواتر : 1 پیاپی، دمادم 2 پشت‌سرهم، متوالی 
متواری : 1 پراکنده، دربه‌در، سرگردان، فراری، گریزان 2 پنهان، مخفی 
متواری ساختن : 1 گریزاندن، فراری دادن 2 راندن، دور کردن 
متواری شدن : 1  فراری شدن، گریزان گشتن 2 پنهان شدن، مخفی شدن 3 سرگردان شدن، دربه‌در شدن 
متوازن : هم‌وزن، هم‌سنگ، معادل، برابر 
متوازی : 1  موازی باهم، ناهم رس 2 روبه‌رو 3 هم‌سو، هم‌جهت 4 برابر، مساوی 
متواضع : افتاده، خاشع، خاضع، خاکی، درویش، فروتن & متکبر
متواضعانه : خاشعانه، خاضعانه، درویش‌منشانه، فروتنانه & بانخوت، متکبرانه
متوافق : موافق، سازوار 
متوالیاً : پیاپی، دمادم، متعاقب
متوالی : 1 پیاپی، پی‌درپی، پیوسته 2 سری 
متوجه : آگاه، بیدار، مراقب، معطوف، ملتفت، مواظب، هشیار & غافل
متوجه شدن : 1 فهمیدن، درک کردن، آگاه گشتن، ملتفت شدن 2 رو کردن، روی آوردن، رو نهادن 3 پرداختن 4 عطف شدن، برگشتن 
متوجه کردن : 1 آگاه کردن، فهماندن، هشیار ساختن، حالی کردن، متوجه ساختن 2 متمرکز ساختن، معطوف کردن، معطوف ساختن 
متوحش : ترسان، ترسیده، سراسیمه، مرعوب، هراسان
متوحش شدن : وحشت کردن، هراسیدن، ترسیدن، بیمناک‌شدن، هراسان شدن 
متوحش کردن : هراساندن، ترساندن، هراسان کردن، به‌وحشت انداختن، وحشت‌زده کردن 
متورع : باتقوا، پارسا، پرهیزکار، باورع، مومن، متقی & نامتقی 
متورم : بادکرده، پف‌کرده، دمیده، ورم‌دار
متورم شدن :آماس کردن، باد کردن، ورم کردن، پف کردن 
متوسطالقامه :میانه‌بالا & بلندبالا، کوتاه‌قد 
متوسط :اسم 1 میانگین، میانه 2 معتدل، میانه‌رو 3 میانجی، میانگیر 
متوسل :دست‌به‌دامن، متشبث، مستعصم، ملتجی
متوسل شدن : 1 ملتجی شدن 2 متشبث شدن، دست‌به‌دامن شدن 3 واسطه قرار دادن 
متوطن :صفت 1 باشنده، ساکن، مقیم 2 مجاور 
متوطن شدن : 1 اقامت کردن، سکنا گزیدن، مقیم شدن 2 مجاورشدن 
متوفا :اسم درگذشته، متوفی، مرحوم، مرده، میت، وفات‌یافته 
متوفا شدن :مردن، درگذشتن، وفات یافتن، مرحوم شدن، به‌رحمت خدا رفتن، فوت شدن 
متوفی :مرده، درگذشته، فوت‌شده 
متوقع :اسم 1 آرزومند، امیدوار 2 چشم‌به‌راه، منتظر 3 توقع‌دار، پرتوقع 4 زیاده‌خواه 
متوقع بودن :توقع داشتن، چشم داشتن، انتظار داشتن، امیدداشتن 
متوقف :اسم 1 ایستاده، راکد 2 معطل، مقید، منوط، موکول، وابسته 3 تعطیل 4 توقف‌کننده 
متوقف شدن : 1 ایستادن، از حرکت باز ماندن، پارک شدن، راکد ماندن 2 تعطیل شدن 3 دچار وقفه شدن 
متوقف کردن: 1 تعطیل کردن 2 نگه داشتن، وادار به توقف کردن 
متولد : 1 زاده 2 زاییده 
متولد شدن : 1 به دنیاآمدن، زاده شدن، ولادت یافتن & مردن، ازدنیا رفتن، از دنیا رخت بربستن 2 هستی‌یافتن، به وجود آمدن، ایجاد شدن 
متولی : 1 مدیر اماکن‌متبرکه، مدیر موقوفه 2 سرپرست، کارگزار، متصدی 3 سردمدار 
متوهم : 1 اندیشناک، ترسیده 2 خوفناک، وهمگین 3 خیالاتی، خیال‌زده 
متوهم شدن : 1 گمان بردن، خیال کردن، خیالاتی شدن، وهم‌زده شدن، به‌وهم افتادن، دچار وهم شدن 2 ترسیدن، هراسیدن، وهم برداشتن 
متهاجم :صفت تجاوزگر، متجاوز، حمله‌ور، متعدی، مهاجم، یورشگر 
متهاون : سهل‌انگار، سستی‌کننده، کاهل، پشت‌گوش‌انداز، پشت‌گوش‌فراخ 
مته : 1 برماه، برمه، برماهه، پرمه، مثقب، دریل 2 بید 3 شپشک
متهتک : پرده‌دریده، بی‌نام‌وننگ، بی‌پروا 
متهجد :شب‌زنده‌دار، عابد شب‌زنده‌دار 
متهم : در مظان‌اتهام، در معرض اتهام، دارای اتهام 
متهم کردن : اتهام‌بستن، اتهام داشتن، گناه‌کار دانستن، تهمت زدن 
متهورانه : بی‌باکانه، دلیرانه، جسورانه، شجاعانه، گستاخانه
متهور : بی‌باک، بی‌پروا، پردل، جسور، دلیر، شجاع، گستاخ، نترس & ترسو، جبون
متیقظ : 1 آگاه، بیدار 2 تیزهوش، خردمند 
متیقن : بی‌شبهه، بی‌شک، بی‌گمان، حتم، یقین، محقق، ثابت‌شده، استوار 
متین : 1 باوقار، جاافتاده، سنگین، موقر 2 استوار، محکم، پابرجا، رزین 3 فرهیخته، خلیق & جلف، سبک 
مثابه : 1 مانند، مثابت، همانند 2 اندازه، حد، منزلت 3 مقام 4 جایگاه، مکان 5 شکل، قسم، گونه، نوع 
مثال دادن : امر دادن، امر کردن، دستور دادن، فرمان دادن، حکم کردن 
مثال : 1 مانند، مثابه، مثل، شبیه، همانند 2 نمونه 3 امریه، دستور، حکم، فرمان 4 پیکره، تندیس، مجسمه 5 پیکر، کالبد 6 تصویر، تمثال، نقش 7 تمثیل، حکایت، داستان 
مثانه : شاشدان، آبدان 
مثبت :صفت 1 پابرجا، ثابت، متقن، مدلل 2 استوار، برقرار 3 اثباتی، ایجابی & منفی، سلبی 4 فاز & نول 5 خوب، خوش، خوش‌آیند 6 یاری‌رسان، کارآمد 7 بزرگتر از صفر 
مثقال : 1   واحد وزن (معادل 46 ذره 
مثقب : برماه، برمه، برماهه، پرمه، مته
مثلاً : درمثل، فی‌المثل، به‌طورمثال 
مثل : 1 الگو، تالی، جفت، جور، داستان، زبانزد، شبه، شبیه، عدیل، قبیل، قرین، کفو، مانند، مشابه، نظیر، نمونه، همال، همانند، همتا 2 حکم، فرمان 3 تصویر، تمثال 3 مثل‌ها
مثلا : 1 به عنوان مثال، به طورمثال 2 انگار، انگاری 
مثلث : 1 سه‌گوش، سه‌بر، سه‌ضلعی، سه‌گوشه & مربع 2 شراب، سیکی، سه‌یکی 3 سه‌تایی، سه‌گانه 
مثل : 1 حکایت، افسانه، قصه 2 پند، اندرز 3 عبرت 4 ضرب‌المثل 5 مثال، نمونه 6 حالت، وضعیت 
مثل زدن : مثل آوردن، نمونه آوردن 
مثله : 1   بریدن گوش یا بینی 2 شکنجه، عقوبت 3 آفت 
مثله شدن : 1 سانسورشدن 2 خراب شدن، ابتر شدن، ناقص شدن(نوشته، اثر ) 3 بریده شدن، تکه‌تکه شدن(اندام، جوارح) 
مثله کردن : 1 سانسور کردن 2 خراب کردن، ناقص کردن، ابتر کردن(نوشته و ) 3 بریدن، تکه‌تکه کردن (اندام، جوارح) 
مثمر : 1 موثر، نتیجه‌بخش 2 بارآور، ثمردار، میوه‌دار
مثمن : 1   هشت‌تایی، هشت‌رکنی 2 هشت‌لا 3 هشت‌گوشه 4 ارزیابی‌شده، قیمت‌گذاری‌شده 
مثنوی : 1   دو دو 2 مربوطبه مثنی 3 شعر و منظومه‌ای هم‌وزن که هر بیت ومصراع آن به‌یک قافیه باشد 
مثوبات : جزاهای نیک، پاداش‌های نیک، اجرها، مثوبت‌ها 
مثوی : 1 ماوا، مکان، مثوا، منزل 2 آرامگاه، خاکجا، قبر، گور، مزار
مجاب : 1 پذیرا، راضی، رضا، متقاعد 2 تسلیم، مغلوب
مجاب شدن : متقاعدشدن، راضی شدن، قبول کردن، پذیرفتن 
مجاب کردن : 1  متقاعد کردن، راضی کردن، قبولاندن (رای، نظر) 2 مغلوب کردن، وادار به‌تسلیم کردن 
مجادل : ستیزنده، مجادله‌گر 
مجادله : آشوب، جدال، جروبحث، جنگ، خصومت، دعوا، ستیزه، کشمکش، مجادلت، مکاوحت، مناقشه، نزاع & مصالحه 
مجادله کردن : 1 نزاع کردن، جنگیدن، ستیزیدن، دعوا کردن، ستیز کردن 2 جدل کردن، مباحثه کردن 3 دشمنی کردن، خصومت ورزیدن 
مجاری : 1 آبراه‌ها، جوی‌ها 2 راه‌ها 3 شیوه‌ها، روش‌ها 4 مجارستانی 
مجازات : تادیب، تقاص، تنبیه، توبیخ، جزا، سزا، سیاست، عقاب، عقوبت، کیفر، گوشمال، گوشمالی & پاداش
مجازات شدن : 1 تنبیه شدن، توبیخ شدن 2 کیفر دیدن، عقوبت‌شدن، مکافات دیدن 
مجازات کردن : کیفردادن، عقوبت کردن، گوشمالی کردن، جزا دادن & سزا دادن 
مجاز : 1 استعاره، غیرواقع، کنایه 2 مزاج، طبیعت & حقیقت 
مجاز : 1 جایز، روا، قانونی، مشروع 2 اجازه‌دار، مختار، مخیر & غیر مجاز 
مجازی : 1 استعاری، صوری، کنایی 2 ازروی مجاز، مجاز4 مربوط به مجاز 
مجاعه : جوع، گرسنگی، مجاعت & اشباع، سیری 
مجال : 1 امکان، حوصله 2 زمان، فرصت، وقت 3 جولانگاه، عرصه، میدان 4 توان 5 جا، محل 
مجال دادن : 1   فرصت‌دادن، مهلت دادن، وقت دادن & مجال یافتن 2 امکان دادن 
مجال داشتن : فرصت‌داشتن، وقت داشتن 
مجالست : 1 آمیزش، مخالطت، معاشرت، همدمی، هم‌نشینی 2 معاشرت کردن، هم‌نشینی کردن 3 هم‌نشین‌بودن، معاشر بودن 
مجالست کردن :نشست‌وبرخاست کردن، هم‌نشینی کردن، معاشرت کردن 
مجال یافتن : فرصت کردن، فرصت به دست آوردن، وقت کردن، موقعیت به چنگ آوردن، امکان یافتن 
مجامعت : جماع، زنا، مباشرت، نزدیکی، وطی، هم‌آغوشی، هم‌بستری
مجامعت کردن :آمیزش کردن، جماع کردن، نزدیکی کردن، مباشرت کردن 
مجامعه : زنا، نزدیکی، وطی، هم‌آغوشی
مجامله : 1 تملق‌گویی، مجیزگویی، چرب‌زبانی، زبان‌بازی & مجاهلت، مجاهله 2 خوش‌رفتاری، مجاملت 
مجامله کردن : 1 مجیز گفتن، چرب‌زبانی کردن، تملق گفتن، مداهنه‌گری کردن 2 زبان‌بازی کردن، شیرین‌زبانی کردن 
مجامله‌گر : چاپلوس، متملق، مداهنه‌گر، زبان‌باز، چرب‌زبان، مجامله‌کار، زبان‌به‌مزد، مجیزگو 
مجانست : 1 تجانس، تجنیس، مجانسه، هم‌جنسی 2 تشابه، مشابهت، همانندی، همگونی 
مجانی : 1 رایگان، مجان، مفت 2 بلاعوض 3 
مجانین : شوریدگان، دیوانگان، دیوانه‌ها، مجنون‌ها & عقلا 
مجاورت : 1 حوالی، نزدیکی 2 همسایگی، هم‌جواری 
مجاور : 1 جار، قریب، کنار، مشرف، هم‌جوار، هم‌دیوار، همسایه، هم‌کوچه 2 مقیم حرم، معتکف، مقیم 3 ساکن 
مجاور شدن : 1 معتکف شدن، گوشه‌نشینی اختیار کردن 2 مقیم‌شدن (در عتبات عالیات)
مجاهدت : اهتمام، تقلا، تلاش، جهاد، سخت‌کوشی، سعی، کوشش، مجاهده
مجاهدت کردن : 1 تلاش کردن، اهتمام ورزیدن، سعی کردن، سخت‌کوشی کردن 2 جهاد کردن 
مجاهد :اسم 1 رزمنده، مبارز 2 تلاشگر، سخت‌کوش، کوشا & سهل‌انگار، متهاون 
مجاهده : 1 اهتمام، تلاش، سخت‌کوشی، کوشش، مجاهدت 2 کوشیدن 
مجبورمجبور : بی‌اختیار، مقید، ملزم، ناچار، ناگزیر، وادار & آزاد، مختار، مخیر
مجبور شدن : وادارشدن، ملزم شدن، ناگزیر شدن، اجبار شدن 
مجبور کردن : وادار کردن، ملزم کردن، اجبار کردن، ناگزیر کردن 
مجبوری :قید 1 اجباری، جبری 2 مجبور
مجتمع : 1 انجمن، جمعیت، گروه، مجمع 2 کلنی 
مجتمع شدن :گردآمدن، جمع شدن، انجمن کردن & پراکنده‌شدن، متفرق شدن 
مجتهد : 1 عالم، فقیه، مرجع 2 صاحب‌نظر 3 کوشنده، پژوهنده 
مجد : احتشام، بزرگی، جاه، جلال، حشمت، عزت، عظمت، شرف، برتری 
مجدانه : باجدیت، فعالانه، سرسختانه، مصرانه، موکدانه & سهل‌انگارانه، کاهلانه 
مجد : پرتلاش، جدی، ساعی، سخت‌کوش، فعال، کوشا & کاهل
مجدد : 1 ازنو، دوباره، مکرر 2 تازه، نو
مجددمجدر : آبله‌دار، آبله‌رو
مجذوب : 1 جذب‌شده 2 دلباخته، علاقه‌مند، شوریده، شیفته، فریفته، مسحور، مفتون، واله
مجذوب شدن : شیفته‌شدن، مفتون گشتن، دل‌باخته شدن، واله گشتن 
مجذور : 1   جذردار 2 توان دوهرعدد 
مجذوم : مبتلا به‌جذام، جذامی، خوره‌ای 
مجرا : 1 آبراه، جو، راه، کانال 2 مسیر، گذرگاه 3 سوراخ، منفذ 4 شیوه عمل، روش 
مجرا، مجری : اجراکننده، اقدام‌کننده، عمل‌کننده 
مجرب :صفت 1 آزموده، باتجربه، پخته، تجربه‌دار، تجربه‌دیده، تجربه‌کار، حاذق، کارآزموده، کاردان، کارکشته، کارکرده، کهنه‌کار، ماهر & نامجرب، ناآزموده، ناپخته 2 آزمایشگر 3 تجربه‌شده، آزموده‌شده 
مجرب شدن :کارکشته شدن، آزموده شدن، کارآزموده شدن، باتجربه شدن، تجربه‌دار شدن، ماهر شدن، کارآمدگشتن، متبحر شدن 
مجردات : عقول، نفوس، مجرد ازماده 
مجرد :اسم 1 بی‌زن، تک، تنها، عزب، غیر متاهل، فرد، منفرد، یالقوز، یالغوز، یکه & متاهل 2 جریده 3 انتزاعی، ذهنی & عینی 4 برهنه، عریان 5 گوشه‌گیر، گوشه‌نشین 6 انفرادی 7 صرف 8 خالص، ناب، سره 9 غیرمادی & مادی 01 خالی، تهی، عاری 
مجردی : 1 تجرد 2 عزبی، بی‌زنی، عدم‌تاهل، بی‌همسری 3 مجردوار 4 تنهایی، انفراد 5 برهنگی، عریانی 6 وارستگی، بی‌تعلقی 7 ستون بنا 
مجرمانه :قید 1 بزه‌کارانه 2 خلاف‌کارانه 
مجرم :صفت بزومند، بزهکار، تبهکار، تردامن، خاطی، خطاکار، گناهکار، گنهکار، مذنب، مقصر & بی‌گناه
مجروح :صفت 1 آزرده، افگار، جریحه‌دار، ریش، خسته، ریش، زخم‌دار، زخمناک، زخمی، آسیب‌دیده، زخم‌خورده، فگار، مصدوم & سالم 2 ناعادل & عادل 
مجروح شدن : 1 زخمی شدن، زخم برداشتن، جراحت برداشتن، زخمدار شدن، مصدوم شدن، ریش شدن 2 جریحه‌دار شدن، فگار شدن 
مجروح کردن : 1 زخمی کردن، زخم زدن، زخم‌دار کردن 2 جریحه‌دار کردن، فگار کردن 3 آزردن، آزرده‌خاطر کردن 4 آسیب رساندن، صدمه‌زدن & التیام بخشیدن 
مجره : راه‌شیری، کهکشان
مجری : جعبه، صندوق، صندوقچه
مجزا : جدا، جداگانه، سوا، علی‌حده
مجزا کردن : 1 جدا کردن، سوا کردن 2 جداجدا کردن، جزء‌جزء کردن 
مجسطی : هیئت و نجوم 
مجسم : 1 تجسم‌یافته، جسمیت‌یافته 2 مصور 
مجسم ساختن : 1 تجسم بخشیدن، متصور کردن 2 جسمیت دادن 
مجسم شدن : به‌تصویر آمدن (درذهن)، حاضر شدن(درنظروخیال)، مصور شدن 
مجسم کردن :درنظر آوردن، تجسم بخشیدن، درذهن مصور کردن 
مجسمه : 1 پیکره، تندیس، پیکر 2 نماد، الگو 3 اسوه، نمونه 
مجسمه‌ساز :پیکرتراش، پیکره‌ساز، تندیسگر، مجسمه‌تراش 
مجسمه‌سازی :پیکرتراشی، پیکره‌سازی، تندیسگری، مجسمه‌تراشی 
مجسمه شدن :بی‌حرکت ماندن، بی‌حرکت شدن 
مجعد : انبوه، پرچین‌وشکن، پیچیده، پرپیچ‌وتاب، جعودت، فردار، مرغول، وزوز
مجعول : جعلی، دروغین، ساختگی، غیرواقعی & واقعی 
مجلات : مجله‌ها، هفتگی‌نامه & روزنامه، ماه‌نامه، فصل‌نامه، سال‌نامه، نشریات‌ادواری 
مجلا : جلوه‌گاه، تجلی‌گاه، تجلی‌گه، محل ظهور، مظهر 
مجلد :اسم 1 جلدشده، جلددار 2 جلد ( 1، 2، ) 
مجلس‌آرا :صفت 1 مجلس‌افروز، بزم‌آرا، محفل‌آرا، مجلس‌فروز 2 شمع‌جمع، رونق‌بخش 
مجلس : 1 انجمن، پارلمان، جرگه، جلسه، حله، کنگره، لجنه، مجمع، محفل، معشر، نشست 2 مجلس‌گاه، نشستگاه، جای‌نشستن 3 مجمع درس، مجمع وعظ 4 محضر، حضرت، پیشگاه 5 پرده (نمایشگر رویدادی‌مهم)
مجلسی : 1 مجلس‌نشین 2 نماینده، وکیل 3 اهل مجلس 4 مرغوب، ممتاز، لوکس 
مجلل : باشکوه، باشوکت، باعظمت، پرابهت، پرطمطراق، شکوهمند، فرمند، لوکس & ساده
مجله‌مد : ژورنال
مجله : 1 نشریه هفتگی & جریده، ژورنال، سالنامه، فصلنامه، گاهنامه، ماهانه، نشریه 2 بوری، عید یهود 
مجمر : آتشدان، بخوردان، سپندسوز، عودسوز، مجمره، منقل
مجمع : 1 انجمن، باشگاه، پاتوق، جرگه، جمعیت، حلقه، حله، مجتمع، مجلس، مجموعه، محفل 2 اجلاس، نشست
مجملا : اختصار
مجمل : 1 تلخیص، خلاصه، زبده، فشرده، کوتاه، مختصر، موجز 2 مختصرمفصل 2 مفصلا، به‌تفصیل 
مجموعاً : تمام
مجموع : 1 تمام، جمع، جمیع، کل، کلیه، همگی، همه 2 بسامان 3 آسوده‌خاطر، آسوده‌دل، خاطرجمع & پریشان 4 جمع، جمع شده، گردآمده & پراکنده 
مجموعه : 1 آلبوم، کلکسیون 2 تذکره، جنگ، دفتر، دیوان 3 مجموع & پریشان 4 دسته، گروه 5 عناصر همگن 6 سری 
مجموعه‌دار : کلکسیونر 
مجموعه‌ساز : انبوه‌ساز، مجتمع‌ساز، آپارتمان‌ساز & خانه‌ساز، تک‌ساز 
مجموعه‌سازی :انبوه‌سازی، مجتمع‌سازی، آپارتمان‌سازی 
مجنون : 1 بی‌خرد، بی‌عقل، جن‌زده، جنون‌زده، خردباخته، دیوانه، مخبط، مصروع 2 دلباخته، شوریده، شیدا، شیفته & عاقل، فرزانه
مجنون شدن : دیوانه‌شدن، خرد باختن، مخبط شدن، شیدا شدن & عاقل شدن 
مجنون کردن : 1 دیوانه کردن، به جنون کشاندن 2 شیدا کردن، شیفته کردن، شوریده کردن 
مجنون‌وار : 1 دیوانه‌وار، شوریده‌وار، مجنون‌صفت 2 شیواگونه، شیفته‌وار & هشیوار
مجوز : اجازه، پته، پروانه، جواز
مجوس : 1 زردتشتی، زردشتی، گبر، مغ 2 آتش‌پرست، مجوسی 
مجوف : پوک، توخالی، میان‌تهی & توپر 
مجهز : آماده، تجهیزشده & نامجهز 
مجهز شدن : تجهیزشدن، آماده شدن 
مجهز کردن : 1 تجهیز کردن 2 آماده کردن، مهیا ساختن 
مجهول‌الحال :ناشناخته، ناشناس، مجهول‌الهویه 
مجهول‌الهویه :گمنام، ناآشنا، ناشناخته & شناخته، شناخته‌شده، معلوم‌الحال 
مجهول : پوشیده، گمنام، مکتوم، ناشناسا، ناشناخته، ناشناس، نامشخص، نامعلوم، ندانسته & معلوم
مجید : بزرگوار، بلندمرتبه، شریف، فخیم، گرامی، عالی، عالی‌قدر 
مجیر :صفت پشتیبان، حامی، دستگیر، فریادرس، مدافع، پناه‌دهنده، غوث 
مجیز : تملق، چاپلوسی، چرب‌زبانی
مجیز گفتن : چاپلوسی کردن، تملق گفتن، چرب‌زبانی کردن 
مجیزگو :صفت چاپلوس، چرب‌زبان، متملق، مداهنه‌گر 
مجیزگویی : تملق، چاپلوسی، چرب‌زبانی، مداهنه‌گری 
مچاله :صفت 1 دستمالی، فشرده، له 2 کلاف، کلافه، گلوله 3 رنجیده‌خاطر، کنف، مکدر
مچاله شدن : فشرده‌شدن، له شدن، تغییر شکل یافتن 
مچاله کردن : فشردن، له کردن، از شکل انداختن 
مچ : 1 فاصله بین ساعدوکف‌دست، بند دست، بند پا 2 استخوان 3 مفصل‌میان دست‌وساق دست 
مچ‌گیری : کشف کارخلاف یاتوطئه (درحین‌انجام‌آن)، غافلگیری 
مچل : 1 خجل، شرمسار بور، دماغ‌سوخته، 2 تنقلات 
مچل کردن : 1 بور کردن 2 مورد تمسخر قرار دادن 
محابا : 1 احتیاط، اندیشه، باک، بیم، پروا، ترس، ملاحظه، واهمه 2 جانبداری، طرفداری، محابات
محابات : 1 یاری کردن 2 طرفداری کردن، ناحق کردن، جانبداری ناعادلانه کردن 3 میل‌به ناحق کردن 4 احتیاط کردن، ملاحظه کردن 5 فروگذاشتن 6 احتیاط، ملاحظه، پروا 
محابا داشتن : 1 احتیاط کردن، ملاحظه کردن 2 فروگذار کردن 
محاجه : 1 خصومت، خصومت‌ورزی، دشمنی 2 استدلال، برهان 3 جدل، مباحثه 4 حجت آوردن، دلیل آوردن، استدلال کردن 5 خصومت ورزیدن 
محاجه کردن : 1 استدلال کردن، مباحثه کردن، حجت آوردن 2 جدل کردن، بگومگو کردن 3 خصومت ورزیدن، دشمنی کردن 
محادثه : 1 تکلم، سخن‌گویی 2 بایکدیگر تکلم کردن، بایکدیگرسخن‌گفتن 
محاذات : محاذی، مقابل، موازات، هم‌پا 
محاذی : روبرو، رویارو، مقابل، موازی
محارب :صفت 1   پیکارگر، جنگاور، جنگجو، جنگی، رزم‌آور، رزم‌پوش، مبارز، متحارب، منازع، نبردآزما & مصلح 2 ستیزه‌جو، یاغی (علیه حکومت اسلامی) 
محاربه : آرزم، پرخاش، پیکار، جنگ، حرب، رزم، ستیزه، کشتار، نبرد & صلح، آشتی 
محارست : پاسداری، حراست، حفظ، محافظت، مراقبت، مواظبت، نگهبانی، نگهداری
محارست کردن :مواظبت کردن، محافظت کردن، حراست کردن 
محارم : 1 آشنایان، دمسازان، رازداران & بیگانگان 2 محرم‌ها، منسوبین & نامحرمان 
محاسب :صفت آمارگر، حسابدار، شمارنده
محاسبه : 1 احتساب، ارزیابی، حسابداری، شمارش 2 حساب کردن، شمردن 
محاسبه شدن : 1 حساب شدن 2 به حساب آمدن، لحاظ شدن 3 بررسی شدن، ارزیابی شدن 
محاسبه کردن : 1 حساب کردن 2 شمردن 3 به حساب آوردن، لحاظ کردن 4 بررسی کردن، ارزیابی کردن 
محاسن : 1 ریش، لحیه 2 احسان‌ها، حسنات، حسن‌ها، خوبی‌ها، فضایل، مناقب، نیکویی‌ها، نیکی‌ها & سیئات 
محاصره :اسم احاطه، حصر، شهربند، محاصرت، محاط، محصور
محاصره شدن : 1 درحصر قرار گرفتن 2 احاطه شدن، در محاصره‌قرار گرفتن، در میان گرفته شدن 
محاصره کردن :احاطه کردن، درحصار قرار دادن، درتنگنا قراردادن 
محاضر : 1 محضرها، دفاتراسنادرسمی & محاکم، محکمه‌ها 2 گواهی‌ها، استشهادات 
محاضره : 1 حضور قلب 2 بحث، گفتگو 3 پرسش و پاسخ، جواب و سوال 
محاط : احاطه‌شده، محاصره، محصور & محیط 
محافظ : پاسبان، پاسدار، پشتیبان، حارس، حافظ، حامی، گماشته، مراقب، مستحفظ، مهیمن، نگهبان
محافظت : احتراس، استحفاظ، پاسبانی، پاسداری، پشتیبانی، حراست، حفاظت، حفظ، صیانت، محارست، نگاهداری، نگهبانی، نگهداری، وقایت
محافظت کردن :پاسداری کردن، حفاظت کردن، نگهبانی کردن، نگهداری کردن 
محافظه‌کار :صفت 1 ارتجاعی، سنت‌گرا، مرتجع & پیشرو، نوگرا 2 محتاط 
محافظه‌کاری : 1  سنت‌گرایی 2 احتیاط، احتیاطکاری 3 دوراندیشی، حزم 
محافل : محفل‌ها، مجلس‌ها، کانون‌ها، مجمع‌ها، مجالس، انجمن‌ها 
محاق : 1   حالت ماه درسه شب‌آخرماه 2 پوشیده، ناپدید & 1 بدر 2 تربیع 
محاکات : 1   باز گفتن، نقل کردن 2 حکایت کردن 
محاکم : محکمه‌ها، دادگاه‌ها 
محاکمه : استنطاق، بازپرسی، دادرسی، قضاوت
محاکمه کردن : 1 دادگاهی کردن، رسیدگی کردن (به اتهام)، دادرسی کردن 3 استنطاق کردن، به استنطاق‌کشیدن 
محال‌اندیش :باطل‌اندیش، خیال‌اندیش & واقع‌بین، واقع‌نگر 
محال : 1 غیرممکن، ممتنع، ناممکن، امکان‌ناپذیر، ناشدنی، نشدنی & ممکن 2 اندیشه باطل 
محال : 1   محل‌ها، جای‌ها 2 نواحی، مناطق، ناحیه‌ها، منطقه‌ها، بلوکات، بلوکها 
محاله : 1 توانایی، قدرت 2 مهارت 3 چاره 
محامد : خصایل، محمدت‌ها، صفات نیک، مکارم & ذمائم 
محاورات : گفتگوها، محاوره‌ها، گفت‌وشنودها 
محاوره : 1 صحبت، تکلم، گپ، گفتگو، گفت‌وشنود 2 مباحثه، مذاکره، مناظره 3 مجاورت 4 گفتگو کردن & مکاتبه 
محاوره کردن :گفت‌وگو کردن، مذاکره کردن، گپ زدن 
محاوله : 1 آهنگ، قصد، نگرش 2 تیزبینی، تیزنگری 3 حیله‌گری 4 حیله کردن 5 قصد کردن 
محبت‌آمیز :صفت دوستانه، عاشقانه، مشفقانه، مودت‌آمیز، مهرآمیز، مهربانانه & عداوت‌آمیز 
محبت : انس، تولا، حب، خاطرخواهی، دلدادگی، دوستی، شفقت، صمیمیت، عشق، عطوفت، علاقه، مصادقت، مودت، مهر، مهربانی، ود، وداد، هواخواهی & عداوت 
محبت‌خانه :جنده‌خانه، فاحشه‌خانه، عشرتکده، لانه فساد، نجیب‌خانه، قحبه‌خانه 
محبت داشتن : 1 علاقه‌مند بودن، مهر ورزیدن، مهربانی کردن 2 مورد تفقد قرار دادن، عنایت کردن، بذل محبت کردن 
محبت کردن :دوست داشتن، مهر ورزیدن، مهربانی کردن & خصمی کردن 
محب :صفت حبیب، دوست، دوستدار، عاشق، ود، هواخواه، هوادار، یار & خصم، دشمن، عدو، مخالف
محبس : بازداشتگاه، بند، بندیخانه، دوستاق، دوستاق‌خانه، زندان، سجن، سلول، سیاه‌چال
محبوب :اسم 1 جانان، حبیب، دلارام، دلبر، دلدار، دلربا، دلنواز، دوست، شاهد، مطلوب، معشوق، نگار، یار 2 دوست‌داشتنی & منفور 3 وجیه المله 
محبوبه :اسم 1 جانانه، دلارام، دلبر، دلبند، دلدار، دلستان، دوست، سوگلی، معشوقه، یار 2 گل محبوبه، گل شب 
محبوبیت : حسن شهرت، شهرت، معروفیت، مقبولیت عام، وجاهت ملی 
محبوس :صفت اسیر، بازداشت، بندی، توقیف، حبس، دربند، دوستاقی، زندانی، گرفتار، مسجون & آزاد، رها
محبوس شدن : حبس‌شدن، زندانی شدن، توقیف شدن، بازداشت شدن، بندی شدن & آزاد شدن، مرخص شدن 
محبوس کردن :بازداشت کردن، توقیف کردن، حبس کردن، زندانی کردن، دربند کردن & آزاد کردن، رها ساختن 
محتاج‌الیه : دربایست، ضرور، لازم
محتاج : بی‌برگ، بی‌چیز، بی‌نوا، تنگ‌دست، تهی‌دست، حاجتمند، عایل، فقیر، نیازی، مستحق، مستمند، مسکین، نیازمند & بی‌نیاز، توانگر، غنی، مالدار
محتاج شدن : 1  نیازمند شدن، حاجتمند شدن 2 تهی‌دست شدن، مستمند شدن & مستغنی شدن، بی‌نیاز شدن، غنی شدن 
محتاج کردن : نیازمند ساختن، نیازمند کردن & بی‌نیاز کردن 
محتاط : احتیاطکار، بااحتیاط، حازم، دوراندیش، عاقبت‌اندیش، باحزم، مال‌اندیش، متحذر، محترز & بی‌پروا
محتاطانه :صفت احتیاطآمیز، عاقبت‌اندیشانه، مال‌اندیشانه، دوراندیشانه، توام با احتیاط 
محتال : حیله‌گر، دغل، غدار، گربز، محیل، مکار، نغل، نیرنگ‌باز
محترز : بری، خویشتن‌دار، مجتنب، محتاط، احترازکننده، دوری‌کننده 
محترف : بازرگان، پیشه‌ور، کاسب
محترفه : پیشه‌ور، حرفه‌دار، کسبه
محترق : 1 افروخته، سوزنده، شعله‌ور، مشتعل 2 آتش‌زا، آتش‌گیر، محترقه 3 سوزان 
محترم : ارجمند، باآبرو، بااعتبار، باشخصیت، بزرگوار، شخیص، شریف، حرمت‌دار، با حرمت، عزتمند، قابل احترام، عزیز، گرامی، گرانقدر، گرانمایه، متشخص، محتشم، معز، معزز، معظم، مکرم، مکرم، موقر & بی‌حیثیت، خوار
محترمانه :قید 1  بااحترام، توام با احترام، باحرمت، محترمبی‌ادبانه 
محترممحتسب : پاسبان، پلیس، شحنه، عسس، ناهی
محتشم : 1 جلیل، باحشمت، شکوهمند، شوکتمند، محترم، مهتر، بزرگ 2 توانگر، ثروتمند، متمول 
محتضر : روبه قبله، مردنی، مشرف به موت & قبراق، سرحال 
محتکر : انبارکننده کالا وارزاق، احتکارکننده 
محتلم : آلوده، جنب، شیطانی، نجس & طاهر، پاک 
محتملاً : احتمالاً، شاید، گویا، یحتمل & یقین
محتمل : امکان‌پذیر، شدنی، احتمال‌داده‌شده، محتمله 
محتوا : 1 فحوا، متن، مضمون، مفاد، مفهوم 2 مظروف 
محتوم : 1 حتمی، مسجل، مقدر، ناگزیر، نبشته & نامحتوم 2 واجب، لازم 
محتویات : 1 مضامین، مطالب، مفاهیم 2 محتواها 
محتوی : حاوی، شامل، مشتمل
محجب : پنهان، پوشیده، حجابدار، محجبه، درپرده، محجوبه & بی‌حجاب
محجبه : چادری، حجابدار، حجابی، محجوبه & بی‌حجاب
محجر : 1 باغ، بوستان، حدیقه 2 کاسه‌چشم 3 معجر 
محجوبانه :قید توام‌باحجب، شرمگینانه 
محجوب : 1 باحیا، خجول، سربه‌زیر، کم‌رو، شرمگین، شرمناک 2 پوشیده، محجبه، مستور، نقابدار، & نامحجوب
محجوبه :صفت چادری، حجابدار، محجبه & بی‌حجاب 
محجور : 1 مفلس، ورشکسته 2 سفیه منع شده از کار و تصرف دراموال 
محدب : برآمده، برجسته، گوژ & مقعر
محدث : آلوده، ناپاک، نجس، ملوث & مطهر، طاهر 
محدث : اخباری، حدیث‌دان، حدیث‌شناس، راوی، روایتگر
محدود : 1 بسته، تحدیدشده، متناهی، محصور 2 اندک، کم 3 قصیر، کوتاه 4 تنگ & بی‌پایان
محدود کردن : 1 مقید کردن، در تنگنا قرار دادن، محدودیت قائل‌شدن 2 منحصر کردن 3 محصور کردن 
محدوده : حد، حدود، دایره، قلمرو، منطقه
محدودیت : 1 انحصار، حصر 2 تحدید، تنگنا، قید 3 کمبود 
محذور :اسم 1   پرهیزشده، حذرشده 2 مانع 3 گرفتاری، مشکل 
محذوف : 1 افتاده، زدوده، سترده، حذف‌شده 2 حذف، محو
محراب : 1   قبله، جایگاه امام‌در مسجد 2 عبادتگاه، جایگاه کشیش 3 مقصوره، شاه‌نشین 4 صدر اطاق، پیشگاه‌مجلس 
محرر : راقم، کاتب، کاغذنویس، منشی، نویسنده & قاری 
محرز : آشکار، احرازشده، ثابت، متقن، محقق، مسلم، معلوم، واضح، قطعی 
محرز شدن : مسلم‌شدن، قطعی شدن، متقن شدن، به ثبوت رسیدن، ثابت شدن 
محرز کردن : مسلم ساختن، قطعی کردن، ثابت کردن 
محرض :صفت محرک، مشوق، برانگیزاننده 
محرقه : 1 تیفوس 2 آتشگیره 
محرک :اسم 1 انگیزه، باعث 2 جنباننده 3 تحریک‌کننده، محرض، برانگیزاننده، مشوق 4 مسبب، واسطه، وسیله 5 مبهی 6 اغواگر، وسوسه‌گر
محرمانه :صفت 1 سری، مخفی 2 خصوصی، شخصی 3 درخفا، مخفیانه، نهانی & علنی 4 دزدکی، زیرجلی 
محرم :صفت 1 رازپوش، رازدار، رازنگهدار، سرنگهدار، معتمد، موثق 2 انیس، مقرب، مونس، ندیم 3 آشنا، خویش، خویشاوند، نزدیک 4 همسر، زوجه 5 حرام، ناشایست & نامحرم
محرم : زایر احرام‌بسته، مقیم‌حرم & محل 
محروس : درامان، محروسه، محفوظ، مصون، حراست‌شده & نامحروس 
محروسه : خطه، سرزمین، دیار، اقلیم 
محروم : بی‌بهره، بی‌نصیب، عاری، مایوس، معرا، ناامید، ناکام، ناکامکار، ناکامروا، ناکامیاب، نامراد، ناموفق & کامیاب
محروم شدن :بی‌نصیب شدن، محروم گشتن، بی‌بهره ماندن، نامراد شدن & بهره‌ور شدن 
محروم کردن :بی‌نصیب کردن، بی‌بهره ساختن، نامراد کردن، محروم داشتن & بهره‌مند کردن 
محرومیت : بی‌بهرگی، بی‌نصیبی، حرمان 
محرومیت‌زا :فقرزا، حرمان‌زا & محرومیت‌زدا 
محرومیت‌زایی :فقرزایی، حرمان‌زایی & فقرزدایی، محرومیت‌زدایی 
محزون : افسرده، اندوه‌کش، اندوهگین، تنگدل، حزین، غمناک، غمین، گرفته، متاسف، مغموم، ملول، مهموم & شاد 
محسنات : 1   کارهای‌نیک، خوبی‌ها، نیکویی‌ها 2 صفات خوب، خصلت‌های نیک & ذمائم 3 شایستگی‌ها 
محسن :صفت شاهنده، صالح، نیکوکار
محسوب شدن : 1  شمرده شدن، به‌حساب آمدن، به شمار آمدن 2 قلمداد شدن، تلقی شدن 
محسوب :اسم 1 شمار، شمرده، شمرده‌شده، به حساب‌آمده 2 قلمداد، انگاشته شده 
محسوب کردن :محسوب داشتن، به‌حساب آوردن، به شمار آمدن، قلمداد کردن، تلقی کردن 
محسوس : 1 آشکار، ظاهر، عیان، مرئی، مشهود، ملموس، نمایان، هویدا 2 حس‌شده، احساس‌شده، ادراک‌شده & نامحسوس
محسوس شدن : حس‌شدن، ادراک شدن، دریافتن، احساس شدن 
محشر :صفت 1 حشرگاه، رستاخیز، قیامت‌گاه، رستخیز، قیامت 2 غوغای‌بسیار، جمعیت زیاد 3 کار شایان 4 فوق‌العاده، خارق‌العاده، عالی 
محشور : جلیس، قرین، مانوس، مصاحب، معاشر، مقترن، مقرب، ندیم، هم‌نشین
محصل : 1 تلمیذ، دانش‌آموز، شاگرد، طلبه & معلم 2 تحصیلدار 3 نگهبان، مامور 
محصل :اسم 1 خلاصه، مجمل، ماحصل 2 به‌دست‌آمده، مکتسب، حاصل شده 
محصن :اسم 1 متاهل، پارسا، پرهیزگار (مرد) 2 عفیف، پاک‌شلوار، پاک 
محصنه : شوهردار، طاهره، پارسازن 
محصور : بسته، تحدید، حصاردار، شهربند، محاصره، محدود
محصور شدن : 1 احاطه شدن 2 حصاردار شدن، دیوارکشی شدن، حصار کشیدن 3 محاصره شدن 4 اسیر شدن 
محصور کردن : 1 دیوار کشیدن، حصاردار کردن 2 فراگرفتن، احاطه کردن 
محصول : 1 بار، بر، تولید، حاصل، فرآورده، کالا، میوه، نتیجه 2 خرمن، درو 3 دخل، سود، عایدی، کارکرد 4 مولود
محصول‌برداری :برداشت، خرمن، درو، میوه‌چینی
محض : 1 بی‌آمیغ، پاک، خالص، ناب 2 بحت صرف 3 فقط 4 به‌خاطر، برای
محضر : 1 آستانه، آستان، درگاه 2 پیشگاه، حضور، حضورگاه 3 دفترخانه، دفتر اسناد رسمی 
محضردار : سردفتر، دفترخانه‌دار، متصدی محضر 
محظور :اسم 1 اشکال، تنگنا، دشواری، گیر، مانع 2 حرام، ممنوع، ناروا 
محظوظ : 1 بختیار، برخوردار، بهره‌مند، بهره‌ور، متمتع، مستفیض 2 خوشحال، شاد، مبتهج، مسرور، مشعوف، مفرح
محظوظ شدن : 1  بهره‌ور شدن، بهره‌مند شدن، متمتع شدن، برخوردار شدن 2 حظ کردن، حظ بردن، لذت‌بردن 3 خشنود شدن 
محظوظ کردن :بهره‌مند کردن، متمتع کردن، حظ بخشیدن 
محفظه : جلد، صندوقچه، صندوق، قاب، لفافه
محفل‌آرا :مجلس‌افروز، مجلس‌آرا، شمع‌جمع، بزم‌آرا 
محفل : انجمن، پاتوق، جرگه، جمع، حلقه، کانون، لنگر، مجلس، مجمع، مرکز
محفوظات : 1 به‌خاطرمانده‌ها، به‌یادمانده‌ها 2 دانسته‌ها، معلومات 
محفوظ : حفظ، درامان، محافظت‌شده، محروس، مصون 
محفوظ داشتن : حفظ کردن، محافظت کردن، نگه‌داری کردن، حراست کردن، نگهبانی کردن، نگه داشتن 
محق : حقدار، ذی‌حق، صاحب‌حق، حق به‌جانب 
محقر : 1 پست، حقیر، خفیف، خوار 2 کوچک 3 کوتاه 4 ناچیز
محققاً : بلاشبهه، بلاشک، تحقیقاً، حتماً، قطعا، مسلماً، یقیناً، & محتملاً
محققانه : 1 دانشمندانه، عالمانه، فاضلانه 2 پژوهشگرانه، منتج‌ازپژوهش 
محقق : پژوهشگر، دانشمند، عالم، متتبع، متجسس، متفحص & نامحرز 
محقق : تایید، تحقیق‌شده، ثابت‌شده، درست، راست، قطعی، محرز، مدلل، مسجل، مسلم 
محقق شدن : ثابت‌شدن، به‌ثبوت رسیدن، راست ازآب درآمدن، به‌حقیقت پیوستن 
محق : 1   محو، فنا 2 محو کردن، پاک کردن 3 درمحاق افتادن 4 کاستن، کاهیدن 
محک : 1 آزمایش، آزمون، امتحان، تجربه 2 عیارسنج 3 عیار، عیارسنجی 4 ضابطه، معیار 
محک‌پذیر : 1 آزمایش‌پذیر، آزمون‌پذیر & محک‌ناپذیر 2 قابل امتحان، امتحان‌شدنی، & امتحان‌نشدنی 3 سنجش‌پذیر، سنجیدنی & سنجش‌ناپذیر 
محک خوردن : 1 آزمایش شدن، سنجیده شدن 2 عیارسنجی‌شدن 
محک زدن : 1 آزمودن، در بوته آزمایش قرار دادن 2 عیارسنجی کردن 
محکم :قید 1 استوار، بادوام، پابرجا، پایدار، ثابت، سدید، قایم، قرص، مستحکم، مقاوم، مستقر، مضبوط 2 سخت، سفت، شدید، فشرده، صلب 3 جزم، راسخ 4 قانع‌کننده، متقن، متین، مستدل، واثق 5 به‌سختی، به‌شدت، شدید 6 مورد اطمینان، موردوثوق، موثق 7 
محکم شدن : 1 پابرجا شدن، استوار شدن، پابرجا گشتن 2 چسبیدن، ثابت شدن 3 شدید شدن، شدت‌یافتن 
محکم کردن : استوار کردن، سفت کردن، قایم کردن، ثابت نمودن، پابرجا کردن & سست کردن 
محکمه‌پسند : 1 مستدل، منطقی 2 دادگاه‌پسند 
محکمه : 1 دادسرا، دادگاه، دادگستری، دیوان، عدالتخانه، عدلیه 2 مطب
محکمی : استحکام، استواری، پایداری، سختی، صلابت، صلبی & سستی
محکوم :صفت 1 دادباخته، متهم، مقصر 2 مجاب، مغلوب 3 مجبور & حاکم، دادبرده 
محکوم شدن : 1 بزه‌کار شناخته شدن، داد باختن، دادباخته شدن، محکوم گشتن، مقصر شناخته شدن، مغلوب شدن & حاکم شدن 2 مقهور شدن & پیروز شدن 3 مجبور شدن 
محکوم کردن : 1  بزه‌کار شناختن، خطاکار اعلام کردن، نارواشناختن 2 مغلوب کردن، مجبور ساختن 
محلات : کوی‌ها، برزن‌ها، محله‌ها 
محل : 1 جایگاه، جا، حله، ربع، ماوا، مسکن، مقام، مکان، موقعیت، موضع، نقطه 2 محلت، کوی، برزن، محله، سرگذر 3 اعتنا، توجه 4 موقع، وقت، هنگام 5 ارز، ارزش، قدر، منزلت 6 اعتبار، موجودی 7 فرصت، مجال مهلت 8 حد، اندازه 9 مورد 01 تنا
محل داشتن : 1 موجودی داشتن، اعتبار داشتن 2 جا داشتن، مورد داشتن، تناسب داشتن، مناسب بودن 3 فرصت داشتن، مجال داشتن 
محل گذاشتن : اعتنا کردن، توجه کردن، وقع نهادن، محل کردن، محل‌نهادن 
محل نگذاشتن :اعتنا ن کردن، اهمیت ندادن، وقع ننهادن & عنایت کردن 
محلوج : حلاجی‌شده، پنبه‌زده‌شده 
محلول :صفت 1 حل‌شده & حلال 2 آب، مایع 
محله : برزن، ربع، کوی، محلت
محلی : 1 بومی 2 اهلی 3 بوم‌زاد & غیر بومی 
محمدت : ستایش، تحسین، آفرین & نکوهش، ذم 
محمل : 1 تخت روان، کجاوه، هودج، عماری 2 علت، سبب، جهت، انگیزه 
محمل‌نشین :کجاوه‌نشین، هودجی 
محمود : 1 ستوده، ممدوح، ستایش شده & نامحمود، ناستوده 2 نیک 
محمول : 1 بار، محموله 2 حمل‌شده، بارشده 3 خبر، گزاره & مبتدا، موضوع 4 تاویل‌شده، تفسیرشده 
محموله : بار، بسته، محمول
محنت‌آباد : محنت‌سرا، محنتستان، محنت‌کده 
محنت : 1 آزمون، آزمایش، امتحان، بلا 2 تعب، رنج، سختی، عنا، مرارت، مشقت 3 اندوه، غصه، غم، کرب 4 آزار، عذاب، گزند، محنه
محنت‌بار : پربلا، پررنج، پرمرارت، پرمشقت، رنجبار، مرارت‌آمیز، مشقت‌آمیز، مشقت‌بار
محنت‌پذیر :محنت‌کش، محنت‌بر، محنت‌دیده 
محنت‌پذیری :محنت‌کشی، محنت‌بری، محنت‌دیدگی 
محنت‌زا : محنت‌بار، محنت‌افزا 
محنتستان : غمکده، محنت‌آباد، محنت‌سرا، محنتکده
محنت‌کش : رنجدیده، رنجکش، غم‌پرور، محنت‌بر، محنت‌پرور، محنت‌خور، محنت‌دیده، محنت‌زده، محنت‌روزی، محنتی 
محن : 1 رنج‌ها، سختی‌ها، محنت‌ها، مشقات، مشقت‌ها 2 آزمایش‌ها، بلایا
محور : 1 آسه، قطب، مدار، مرکز 2 اساس، پایه، پی، مبنا 3 راه، جاده 4 شافت 5 قطر، خط مفروض 
محوری : 1 آسه‌ای 2 اساسی، بنیادی، بنیادین 
محو :اسم 1 زایل، معدوم، منهدم، نابود، نیست 2 ازبین بردن، زدودن، ستردن 3 امحا، پاک، زدوده، محذوف 4 مدهوش 5 نسخ 6 اضمحلال، زوال، نابودی 7 ناپیدا، ناپدید، پنهان، نهان 8 غرق، غرقه 9 مجذوب & صحو، پیدا 
محو شدن : 1 از بین‌رفتن، زدوده شدن، زایل شدن، معدوم شدن، منهدم شدن، زوال یافتن 2 مدهوش شدن 3 مجذوب شدن 4 غرقه گشتن، غرق شدن 
محوطه : 1 حیطه، فضا، میدان، ساحت 2 حیاط، صحن 3 زمین‌نامحصور 
محو کردن : از بین بردن، زدودن، زایل کردن، معدوم کردن 
محول :اسم 1 احاله، سپرده، واگذار 2 محوله، سپرده‌شده، واگذارشده 3 گرداننده 4 حواله‌کنننده، حواله‌گر 5 موکول، منوط 
محول شدن : 1 سپرده شدن، واگذار شدن، احاله شدن 2 موکول‌شدن، منوط شدن 
محول کردن : 1 سپردن، واگذاشتن، احاله کردن 2 موکول کردن، منوط کردن 
محیا : حیات، زندگی & ممات 
محیرالعقول :شگفت‌انگیز، تعجب‌آور 
محیر : حیران‌کننده، حیرت‌انگیز، شگفت‌انگیز 
محیص : راه فرار، گریزگاه، مفر 
محیط :اسم 1 اطراف، پیرامون، دور، محدوده، دوره، گرداگرد 2 آتمسفر، جو، فضا 3 آگاه، بااطلاع، مطلع 4 اقیانوس، دریای بزرگ، قلزم 5 احاطه‌کننده، دربرگیرنده & محاط 
محیط شدن : در برگرفتن، احاطه کردن & محاط شدن 
محیلانه :صفت توام باحیله، حیله‌گرانه، رندانه، زیرکانه، شیادانه، مکارانه، مزورانه، خدعه‌آمیز، مکرآمیز 
محیل : 1 پرحیله، حیله‌پرداز، حقه‌باز، حیله‌گر، دغا، دغل، رند، زیرک، شیاد، شیطان، فریب‌کار، فریبنده، محتال، مزور، مکار، ناقلا & ساده 2 باهوش 3 براتکش، حواله‌گر 
محیلی : تزویر، حقه‌بازی، حیله‌گری، شیادی، مکاری، مکر & سادگی 
محیی :صفت زنده‌کننده، احیاگر، احیاء‌کننده & ممیت 
مخابرات : تلفن‌خانه، اداره‌تلفن، تلگراف‌خانه، سازمان پیام‌رسانی، نظام‌اطلاع‌رسانی 
مخابره : 1 اخبار، ارسال، اعلام 2 خبررسانی 3 ابلاغ کردن، تلگراف کردن، خبر دادن 4 پیامی را با تلفن یا تلگرام‌ابلاغ کردن 
مخادع : اغواگر، خدعه‌گر، فریبکار، مکار، نیرنگ‌باز
مخادعه : 1 مخادعت، خدعه‌گری، فریبکاری 2 خدعه کردن، فریب‌دادن، مکر ورزیدن 
مخارج : خرج، نفقه، هزینه & مداخل
مخازن : 1 مخزن‌ها 2 انباره‌ها 
مخاصم : خصم، دشمن، عدو & محب
مخاصمه : پیکار، خصومت، دشمنی، عداوت، عناد، کینه‌توزی، مخاصمت & صلح، مصالحه 
مخاطب ساختن :طرف صحبت قرار دادن، خطاب شدن، مخاطب‌قرار دادن 
مخاطب :اسم شنونده، مستمع & متکلم، گوینده 
مخاطرات : مخاطره‌ها، خطرها، مهلکه‌ها 
مخاطره‌آمیز :بحرانی، خطرناک، سخت، سهمناک، وخیم، هولناک & بی‌خطر 
مخاطره : 1 بحران، تهلکه، خطر، مخافت، مخمصه، مهلکه 2 قمار 
مخاطره‌جو : بی‌باک، ماجراجو، خطرجو، متهور & محافظه‌کار 
مخافت : 1 بیم، ترس، خطر، خوف، مخاطره 2 ترسیدن، خوف داشتن، هراسیدن، بیمناک شدن 
مخالطت : 1 آرمش، آمیزش، مقاربت، نزدیکی 2 مجالست، معاشرت 3 آمیزش کردن، معاشرت کردن 
مخالطت کردن :آمیزش کردن، معاشرت کردن، مجالست کردن، دوستی کردن 
مخالف : 1 پادزهر، پرخیده 2 حریف، خلاف، دشمن، طاغی، عدو، مدعی، معارض، مغایر، منافی، ناجور، ناموافق، 3 دگراندیش، اپوزیسیون 4 نقیض، ضد، عکس & موافق
مخالفت : اختلاف، اعراض، خصومت، خطاب، دشمنی، ستیزه، سرزنش، سرکشی، ضدیت، طغیان، عتاب، عداوت، عصیان، عناد، معاندت، نافرمانی، نقاضت & موافقت
مخالفت شدن : ردشدن، تایید نشدن، تصویب نشدن، مورد موافقت‌قرار نگرفتن 
مخالفت کردن : 1 خصومت ورزیدن، دشمنی کردن، ناسازگاری کردن، عناد ورزیدن، ضدیت کردن 2 مخالفت‌خوانی کردن 3 ناموافق بودن، خلاف‌ورزیدن & 1 موافقت کردن، موافق بودن 2 ممتنع بودن 4 روی خوش نشان ندادن، تسلیم‌نشدن 
مخالف‌خوان :اسم منفی‌خوان، ناهم‌نوا، مخالف‌گو 
مخالف‌خوانی :منفی‌خوانی، ناهم‌نوایی، مخالف‌گویی 
مخبر : 1 اندرون، داخل، درون 2 باطن، ضمیر & برون، منظر 3 شهرت، آوازه، صیت 
مخبر :صفت 1 خبرنگار، گزارشگر 2 آگاه، مسبوق، مستحضر، مطلع، واقف & بی‌خبر، ناآگاه 
مخبط : 1 آشفته، پریشان، درهم 2 تباه، فاسد 3 پریشان‌عقل، دیوانه، مجنون، پریشان‌حواس، مخبول & عاقل، سالم 
مختار : آزاد، برگزیده، بهین، پسندیده، حر، صاحب‌اختیار، ماذون، مجاز، مخیر، مستقل & مجبور
مختال : خودبزرگ‌بین، خودبزرگ‌نگر، خودبین، خودپسند، خودخواه، متکبر 
مخترع :صفت پدیدآورنده، سازنده، مبتدع، مبتکر، مبدع، نوآور & مکتشف 
مختصات : ویژگی‌ها، خصیصه‌ها، مشخصه‌ها، صفات ممیزه، وجوه ممیز 
مختص : خاص، مخصوص، ویژه، اختصاص‌یافته 
مختصر : 1 انموذج، زبده، گزیده 2 خلاصه، مجمل، ملخص، موجز، نامشروح & مفصل، مطول 3 فشرده، کوتاه 4 حقیر، کوچک 5 ناچیز، کم‌اهمیت 6 سردستی 7 کم، اندک & زیاد، بسیار 
مختصرمختصر شدن : کوتاه‌شدن، خلاصه شدن، موجز شدن، مجمل شدن 
مختصر کردن : کوتاه کردن، خلاصه کردن، تلخیص کردن & مطول کردن، اطناب دادن، طول و تفصیل دادن 
مختص کردن :اختصاص دادن، ویژه گردانیدن 
مختصه : 1 صفت ممیزه، ویژگی 2 اختصاص 
مختفی : پنهان، پوشیده، مخفی، مدفون، مستور، مکتوم، نهان، نهفته & آشکار، پیدا، ظاهر 
مختفی شدن : 1 پنهان‌شدن، نهان گشتن، مخفی شدن 2 مکتوم ماندن، پوشیده ماندن 
مختل : 1 آشفته، به‌هم‌ریخته، نابه‌سامان، بی‌نظم، پریشان، درهم، مغشوش، نامرتب 2 آهمند، محتاج، نیازمند 3 خلل‌یافته، دارای‌اختلال & بسامان
مختلس :صفت اختلاس‌کننده، دزد، سوء‌استفاده‌چی
مختل ساختن : دچاراختلال کردن، آشفته کردن، مختل کردن، پریشان کردن، به هم ریختن 
مختل شدن : 1   اختلال‌یافتن، تباه شدن 2 آشفته شدن، پریشان شدن 3 ازنظم و ترتیب افتادن، ازروال عادی خارج شدن 
مختلط : 1 آمیخته، درهم، قاطی، مخلوط 2 مرکب
مختلف : جوراجور، گوناگون، گونه‌گون، متعدد، متفاوت، متنوع & مشابه، همگون
مختل کردن : دچاراختلال کردن، آشفته کردن، مختل ساختن، به هم‌ریختن، نابه‌سامان کردن، پریشان کردن 
مختوم : 1 به‌پایان‌رسیده، مختومه، پایان‌یافته، ختم‌شده 2 سربه‌مهر، مقفل، مهر، مهرشده 
مختومه : ختم‌شده، به‌پایان‌رسیده، انجام شده، به فرجام رسیده & آغازشده 
مختومه شدن : 1 خاتمه یافتن 2 بسته شدن 3 ختم شدن 
مختون : ختنه‌شده 
مخدرات : پرده‌نشینیان، مستوران، نسوان، بانوان، مخدره‌ها 
مخدر : 1 تخدیرکننده، کرخت‌کننده 2 مکیف & مسکر 3 روان‌گردان 
مخدره :اسم 1 بانو، پرده‌نشین، خاتون، خانم، مستور، مستوره، نهفته‌رو 2 تخدیرکننده 
مخ : 1 دماغ، مغز، نخاع 2 سر، کله 3 فکر، دها، شعور، عقل 4 نابغه، ژنی، پراستعداد 5 بید 6 دهنه، لگام 7 مرکز، کانون 8 چکیده، عصاره 9 خلاصه، لب 01 اصل، بن 11 عمق، ته 21 نخل 31 لجام، لگام 
مخدوش : خدشه‌دار، خراشیده، معیوب، دست‌خورده & بی‌عیب، سالم 
مخدوش کردن : 1 خدشه‌دار کردن 2 دست‌کاری کردن 3 خراشیدن 
مخدوم : آقا، ارباب، خداوندگار، خواجه، سرور، فرمانروا، کارفرما & خادم
مخده : بالش، پشتی، تکیه‌گاه، متکا، نازبالش
مخذول : 1 ریشه‌کن، منکوب 2 خوار، زبون، سرافکنده، سرشکسته، ذلیل 
مخرب : بنیان‌کن، تخریب‌گر، ویران‌ساز، ویرانگر & آبادگر، بنیادساز، بنیادگر 
مخرج : 1 مقعد 2 دررو، خروجی، محل خروج & مدخل 3 واجگاه 
مخروب : خراب، ضایع، منهدم، ویران، ویرانه & آباد، معمور
مخروبه : خرابه، ناآباد، ویران، خراب، ویرانه & آباد، معمور
مخروط :صفت 1   شکل‌هندسی مشابه کله قند، کله‌قندی 2 خراطی‌شده، تراشیده‌شده 
مخزن : 1 انبار، محفظه 2 باک، تانکر 3 خزانه، گنجینه 4 جایگاه، معدن
مخستان : نخلستان، نخل‌زار 
مخصوصمخصوص :صفت 1 خاص، ویژه 2 اختصاصی، انحصاری 3 باب، مختص، منحصر
مخطط : 1 خطدار 2 خطخطی 
مخفف : 1 اختصاری، خلاصه، مخففه، کوتاه‌شده 2 سبکبار 3 بی‌تشدید، غیرمشدد 
مخفیانه : پنهانی، درخفا، دزدکی، زیرجلی، محرمانه، نهانی & آشکارا
مخفی : 1 پنهان، خفی، مستور، مکتوم، ناآشکار، ناپیدا، نامشهود، نامرئی، ناهویدا، نهان، نهفته 2 زیرجلی، سری & آشکارا، آشکار، هویدا
مخفی شدن : پنهان شدن، نهان گشتن، خود را قایم کردن، ناپیدا شدن، نامرئی شدن 
مخفی‌کاری : پنهان‌کاری 
مخفی کردن : نهان کردن، پنهان کردن، پوشیدن، مکتوم داشتن & برملا کردن، فاش کردن 
مخفی‌گاه : محل اختفاء، مکمن، نهانخانه، نهانگاه
مخفی ماندن : پنهان‌ماندن، پوشیده ماندن، مکتوم ماندن، نهان ماندن & آشکار شدن، برملا گشتن، هویدا شدن 
مخل : 1 آشوبگر، اخلال‌کننده، اخلالگر، شورشی، مفسد، مفسده‌جو 2 دست‌وپاگیر، سرخر، مانع، مزاحم، مصدع
مخلب : برثن، چنگ، چنگال، ناخن
مخلد : پایا، جاودان، خالد، خلود & فانی
مخلص : اخلاصمند، ارادتمند، بااخلاص، بی‌ریا، پاک، چاکر، راستین، صدیق، صمیمی، یکدل، یک‌رو & دورو، ریاکار
مخلصانه : اخلاص‌آمیز، بی‌ریا، صادقانه، صدق‌آمیز
مخلص : 1 راه خلاص، طریقه‌نجات، مفر، گریزگاه، محل رهایی 2 خلاصه، چکیده 
مخلوط : آمیخته، آمیزه، درهم، درهم‌آمیخته، قاطی، مختلط، ممزوج 
مخلوط شدن : آمیخته‌شدن، قاطی شدن، درهم آمیختن 
مخلوط کردن :آمیختن، قاطی کردن، درهم کردن 
مخلوع :اسم برکنار، خلع، معزول & منصوب 
مخلوع شدن : خلع‌شدن، برکنار شدن، معزول شدن، عزل شدن & منصوب شدن 
مخلوق :اسم 1 آفریده 2 بنده، خلق، موجود 3 محدث، مبدع & خالق
مخمر : تخمیرکننده 
مخمس : 1   پنج‌ضلعی 2 پنج‌رکنی 3 پنج‌پاره‌ای 4 پنج‌تایی 5 مسمط، پنج‌مصراعی 
مخمصه : 1 اشکال، دردسر، قید، سختی، دشواری، گرفتاری، گیرودار، مخاطره 2 گرسنگی 3 رنج، زحمت 4 بدبختی، غم بزرگ 
مخمل : پارچه نرم‌و لطیف‌پرزدار 
مخملی : 1 از جنس مخمل 2 مخملین 3 نرم، لطیف 4 آرام، ملایم، گوش‌نواز 
مخمور : 1 خمارآلوده، خمارزده، خمار، می‌زده 2 سرخوش، ملنگ
مخمور شدن : 1 مست شدن 2 خمار شدن، خمارآلوده شدن 
مخمور کردن : 1 مست کردن، نشئه کردن 2 خمار کردن، خمارآلوده کردن 
مخموری : خمارآلودگی، خماری، مستی، می‌زدگی 
مخنث : امرد، پشت‌پایی، زن‌صفت، کونی، مفعول، ملوط، نامرد، هیز 
مخوف : ترسناک، خوفناک، سهمگین، سهمناک، مهیب، مهیل، وحشت‌انگیز، وحشتناک، وهمناک، هراس‌انگیز، هولناک
مخیر : 1 آزاد، صاحب‌اختیار، مختار 2 برگزیده، گزیده، انتخاب‌شده 
مخیر کردن : اختیاردادن، مختار کردن، آزاد گذاشتن & مجبور کردن 
مخیله : 1 پندار، تصور، خیال، گمان 2 قوه تخیل، قوه تصور، ذهن 
مد : 1 آلامد، باب، رایج، متداول، مرسوم، معمول 2 ذوق، سلیقه 3 آیین، شیوه، طریقه
مداح : ثناخوان، ستایشگر، مدیحه‌سرا، مدیحه‌گو، مدح کننده & هجاگو 
مداحی : ثناخوانی، ستایشگری، مدیحه‌سرایی، مدیحه‌گویی & هجویه‌گویی 
مداخل : 1 درآمد، سود، عایدی، منفعت 2 انعام، رشوه 3 مدخل‌ها، موارد & مخارج
مداخله : 1 پادرمیانی، شفاعت، میانجیگری، وساطت 2 دخالت، دخل‌وتصرف، دست‌اندازی 3 شرکت، مداخلت 4 مباشرت 
مداخله کردن : 1 دخالت کردن، شرکت کردن، دست‌اندازی کردن 2 پادرمیانی کردن، شفاعت کردن، میانجیگری کردن، وساطت کردن 
مدادپاک‌کن : پاک‌کن & جوهرپاک‌کن 
مداد :صفت 1 دوده، مرکب 2 قلم، کلک، خامه 3 بی‌مصرف، بی‌خاصیت 4 هیچ‌کاره 
مدارا : 1 اعتدال، تسامح، سعه‌صدر، مماشات، میانه‌روی 2 سازش، ملایمت، رفق کردن 3 مهربانی، نرمی & قهر 4 بردباری، تحمل 
مدارا کردن : 1 نرمی کردن، ملاطفت کردن، مماشات کردن، تسامح کردن 2 رفق کردن 3 کنار آمدن، سازش کردن 4 بردباری کردن، تاب آوردن 
مدارج : پایه‌ها، درجات، مراتب، مراحل، منازل، مدرج‌ها 
مدار : 1 دوایر فرضی موازی باخط استوا 2 مسیر 3 دور، گرد، پیرامون 4 حیطه، پهنه 5 مسیر فرضی حرکت انتقالی‌سیارات 6 مسیر جریان (برق والکترومغناطیسی) 7 مرکز 8 حلقه 9 دورزدن، گردش کردن 
مدارس : مدرسه‌ها، دبستان‌ها، آموزشگاهها 
مدارک : 1 اسناد، سندها، مدرک‌ها 2 گواهی‌نامه‌ها، دیپلم‌ها 
مداعبه : 1   شوخی، مزاح 2 شوخ‌طبعی 3 شوخی کردن، مزاح کردن 
مدافع : پاسدار، پشتیبان، حارس، جانبت‌دار، حافظ، حامی، دفاع‌کننده، ظهیر، مجیر & مهاجم 
مدافعه : 1 پایداری، پشتیبانی، دفاع، دفع، مقاومت & تهاجم، هجمه 2 حمایت، جانب‌داری 
مداقه : امعان، باریک‌بینی، بررسی، دقت نظر، تدقیق، توجه، دقت، کنجکاوی، موشکافی، ملاحظه 
مداقه کردن : دقت کردن، تدقیق کردن، امعان‌نظر کردن، تامل کردن 
مدال : جایزه، گردن‌آویز، نشان 
مدام : 1 باقی، برقرار 2 پیوسته، جاودان، دایماً، علی‌الدوام، علی‌الاتصال، لاینقطع، مستمر5 باده، شراب، می 6 بارش‌پیوسته 
مداوا : تداوی، تشفی، چاره، درمان، درمانگری، شفا، علاج، معالجه
مداوا شدن : درمان‌شدن، شفا یافتن، معالجه شدن، تشفی یافتن، علاج گشتن، تداوی شدن، بهبود یافتن، عاج‌شدن 
مداوا کردن : درمان کردن، علاج کردن، شفا دادن، معالجه کردن، تداوی کردن 
مداوم : بلاوقفه، پیاپی، پی‌درپی، مسلسل، پیوسته، علی‌الدوام، لاینقطع، مستمر، ناگسیخته
مداومت : 1 پایداری، مقاومت، ایستادگی 2 پشتکار، پیوسته‌کاری 3 ابرام، اصرار، پافشاری، تداوم 4 جد، جدیت، کوشش 
مداومت دادن :تداوم بخشیدن، ادامه دادن 
مداهن :صفت چاپلوس، چرب‌زبان، متملق، زبان‌به‌مزد، مداهنه‌گر 
مداهنه : 1 تملق، چاپلوسی، چرب‌زبانی، زبان‌به‌مزدی 2 چرب‌زبانی کردن، تملق گفتن 
مداهنه کردن :تملق گفتن، چاپلوسی کردن، زبان‌به‌مزد شدن، چرب‌زبانی کردن 
مداهنه‌گر :صفت چاپلوس، چرب‌زبان، زبان‌به‌مزد، متملق
مدایح : مدیح‌ها، مدیحه‌ها، مناقب، ستایش‌ها & هجوها 
مداین : شهرها، دیارها، مدینه‌ها، بلاد، بلدها 1 & قراء، قریه‌ها 2 ممالک، کشورها 
مد : 1 بالا آمدن (سطح آب‌دریا) & جزر 2 اطاله، بسط، تطویل، درازا، کشش 3 کشیدن، بسط دادن 
مدبر : ادبار، بخت‌برگشته، بدبخت، شوربخت، کوربخت، مفلوک & مقبل 
مدبرانه :صفت استادانه، ماهرانه، هوشمندانه، هوشیارانه، توام باتدبیر، چاره‌گرانه، اندیشمندانه 
مدبر : صاحب‌تدبیر، صاحب اندیشه، بصیر، چاره‌اندیش، اندیشمند، بادرایت، سیاستمدار، کاردان، مدیر & بی‌کیاست
مدبری : بدبختی، شوربختی، فلاکت، فلک‌زدگی 
مدت : 1 زمان، وقت 2 موقع، وهله، هنگام 3 مهلت 4 اثنا 5 عمر، حیات 6 دوران، روزگار 
مدح : آفرین، تحسین، تکریم، تمجید، مدحت، ثنا، ستایش، مدیح، مدیحه، منقبت، نعت & قدح
مدحت : مدح، ثنا، ستایش 
مدح‌خوان :اسم 1   مداح، ستایشگر، مدحت‌گر 2 مدیحه‌گو، مدیحه‌سرا، مدحت‌خوان، مدحت‌سرا 
مدح کردن : ستایش کردن، آفرین خواندن، مدیحه‌سرایی کردن، تحسین کردن & قدح کردن 
مدح‌گو : ستایشگر، مداح، مدح‌خوان، مدحت‌گو، مدحت‌خوان، مدحت‌سرا، مدیحه‌سرا، مدح‌گستر، مناقبت‌خوان & هجوگو
مدخل : 1 پیش‌گفتار، دیباچه، مقدمه & موخره 2 ورودی & خروجی 3 ورود، دخول & خروج 4 مداخل، درآمد، عایدی & مخارج، هزینه 5 مورد 6 سرواژه 7 باب، در 
مدخلیت دادن :دخالت دادن 
مدخلیت داشتن :تاثیر داشتن، دخالت داشتن، تاثیرگذار بودن 
مدخلیت : دخالت، تاثیر 
مدخوله : زن، غیرباکره & باکره 
مدد : استعانت، استمداد، اعانت، حمایت، دستگیری، فریادرسی، کمک، مساعدت، مظاهرت، معاضدت، نصر، یاری، یاوری
مدد خواستن : استمدادطلبیدن، کمک خواستن، امداد خواستن، یاری‌طلبیدن، یاری خواستن & یاری بخشیدن 
مددکار :صفت پشتوار، پشتیبان، پشتیوان، پیشکار، حامی، خادم، دستگیر، دستیار، ظهیر، معاون، معین، ناصر، نصیر، یار، یاریگر، یاور، یاری‌دهنده 
مددکاری : امداد، کمک، یاری، یاری‌رسانی، مدد، عنایت، مساعدت، معاضدت، یاوری 
مدد کردن : یاری‌دادن، کمک کردن، یاری کردن، یاوری کردن، امداد کردن، استعانت کردن & مدد یافتن 
مدد یافتن : کمک‌گرفتن، کمک دریافت کردن & کمک کردن، مدددادن 
مدر : ادرارآور، ادرارزا، پیشاب‌زا
مدرج :درجه‌بندی‌شده، درجه‌دار 
مدرس : آموزگار، آموزنده، استاد، دبیر، مربی، معلم & شاگرد، متعلم 
مدرسه : آموزشگاه، دانش‌سرا، دانشکده، دبستان، دبیرستان، مکتب
مدرسی : آموزگاری، تدریس، تعلیم، معلمی & تلمذ 
مدرک : 1 برگه، سند 2 دیپلم، کارنامه، گواهی‌نامه 
مدرن : 1 تازه، جدید، نو، نوین، روزآمد & کهن 2 مجهز، پیش‌رفته 
مدرنیته : 1 نوگرایی، تجدد & کهنه‌گرایی 2 سنت‌گریزی & سنت‌گرایی 
مد شدن : باب شدن، متداول شدن، رایج شدن & دمده شدن 
مدعا : 1 ادعا، توقع، خواسته، مدعی‌گری 2 آرزو، درخواست، میل 
مدعو :صفت 1 خوانده 2 دعوتی، ضیف، مهمان & مهماندار، مدعی، میزبان، داعی 
مدعی :اسم 1 ادعاکننده، دعوی‌کننده، شکایت‌کننده، خواهان 2 حریف، خواهان، رقیب، مخالف & مدعی‌علیه، خوانده 3 ناموسگر 4 حقه‌باز، شارلاتان 5 درخواست‌کننده 
مدعی‌العموم :دادستان 
مدعی شدن : ادعا کردن دعوی کردن 
مدفن : آرامگاه، تربت، خاک، خاک‌جا، ضریح، قبر، گور، مرقد، مزار، مشهد، مقبره
مدفوع : براز، پلیدی، سرگین، فضله، گه، نجاست
مدفون : به خاک‌سپرده، دفن‌شده، خاک شده 
مدفون شدن : دفن‌شدن، خاک کردن، به خاک سپرده شدن 
مدفون کردن : 1 دفن کردن، به خاک سپردن 2 پنهان کردن، مخفی کردن، نهان ساختن 
مد کردن : باب کردن، رایج ساختن، متداول کردن، مرسوم کردن، معمول کردن، رواج دادن، ترویج کردن 
مدگرایی : مدپرستی، پیروی از مد 
مدل : 1 الگو، طرح، سرمشق، نمونه 2 اسوه، سرمشق، قدوه
مدل‌ساز : الگوساز، طراح
مدل‌سازی : الگوسازی، طراحی، نمونه‌سازی 
مدلل : ثابت‌شده، محرز، محقق، مصرح 
مدلل شدن : محرزشدن، محقق شدن، به اثبات رسیدن 
مدلل کردن : مدلل ساختن، به اثبات رساندن، ثابت کردن، محرز ساختن، مدلل داشتن 
مدلول : فحوا، مضمون، مفاد، مفهوم، مصداق & دال، صورت 
مدمغ : 1 آزرده، دمغ، ناراحت، اخمو 2 پرنخوت، خودبین، خودپسند، خودخواه، کانا، متفرعن، مغرور 
مدنی : 1 اجتماعی، شهرنشین، شهری 2 اهل مدینه & مکی 
مدنیت : تمدن، شهرنشینی & بدویت، چادرنشینی 
مدور :اسم حلقه، دایره، دایره‌ای‌شکل، گرد، مستدیر & چهارگوشه، مربع 
مدون :صفت 1 تالیف، تدوین‌یافته، گردآوری‌شده 2 مرتب، منسجم 
مدون‌سازی : تدوین، تنظیم، جمع‌آوری
مدون شدن : تدوین‌یافتن، تدوین شدن، گردآوری شدن، جمع‌آوری‌شدن 
مدهش : ترس‌آور، دهشت‌آور، وحشت‌انگیز، وحشتزا، وحشتناک، وهمناک، هراس‌انگیز، هول‌انگیز
مدهوش : 1 بی‌حال، غش‌کرده 2 بی‌خویشتن، بی‌خود، بی‌هوش، محو 3 حیران، شگفت‌زده، سرگشته، مبهوت، متحیر 4 لایعقل 
مدهوش شدن : 1 بی‌خویشتن شدن، بی‌خود شدن، محو شدن 2 بی‌هوش شدن، از هوش رفتن & به هوش آمدن 
مدهوش کردن : 1 حیران کردن، حیرت‌زده کردن 2 مجذوب کردن 
مدیح : آفرین، ثنا، ستایش، قصیده، مدح، مدیحه، نعت
مدیحه : آفرین، ستایش، مدیح، منقبت & هجویه 
مدیحه‌سرا : آفرین‌سرا، ستایشگر، مداح، مدیحه‌گو & هجاگو 
مدید : 1 دراز، طولانی 2 کشیده
مدیر :اسم 1 اداره کننده، گرداننده 2 رئیس، سرپرست، مسئول 3 باکیاست، سیاس، سیاستمدار، شایسته، کاردان، مدبر & بی‌کیاست
مدیریت : 1 تدبیر، کیاست 2 ریاست 3 تمشیت
مدیست : مدساز، مدپرست 
مدینه : بلد، شهر، ولایت
مدیون : 1 بدهکار، غارم، قرضدار، وام‌دار & داین 2 مرهون 3 مشغول‌الذمه 
مذاب : آب‌شده، ذوب، گداخته، میعان & منجمد 
مذاق : 1 چشش، کام، دهان 2 چشیدن 3 ذایقه، طعم، مزه 4 ذوق، سلیقه
مذاکره : بحث، صحبت، گفتگو، مباحثه، مناظره & مکاتبه 
مذاکره کردن :گفتگو کردن، بحث کردن 
مذاهب : 1   مذهب‌ها، ادیان، آیینها، شرایع، نحله‌ها، طریقت‌ها، کیش‌ها 2 روش‌ها، طریقه‌ها 
مذبذب : 1 دودل، متزلزل، متردد، مردد 2 پرشک، دمدمی‌مزاج، نامصمم & مصمم
مذبوحانه : بی‌ثمر، بی‌فایده، عبث، بیهوده & ثمربخش، مثمر
مذبوح : 1 ذبح‌شده، گلوبریده 2 تلاش بی‌ثمر، کوشش بی‌اثر 
مذکر : مرد، نرینه & مونث
مذکور :صفت ذکرشده، سابق‌الذکر، مزبور، مشارالیه، نام‌برده، یادشده 
مذلت‌بار : زبونانه، حقارت‌آمیز، ذلت‌بار، خواری‌زا 
مذلت : 1 پستی، حقارت، خواری، ذل، ذلت، زبونی، سرافکندگی 2 خوارشدن، ذلیل شدن، به پستی‌گراییدن، زبون شدن 
مذمت : 1 بدگویی، توبیخ، خرده‌گیری، زشت‌یاد، سرزنش، غیبت، نکوهش & محمدت، ستایش 2 بدگفتن، نکوهش کردن، سرزنش کردن & ستایش کردن 
مذمت کردن : 1 سرزنش کردن، نکوهش کردن 2 بد گفتن، بدگویی کردن، ذم کردن 
مذموم : بد، زشت، مکروه، ناپسند، مذمومه، نکوهیده & معروف، محمود 
مذنب : اثیم، خاطی، گناهکار، مجرم، معصیت‌کار & معصوم 
مذهب : آیین، دین، روش، سنت، شرع، شریعت، طریقه، طریقت، کیش، مسلک، مشرب، نحله
مذهب : زراندود، مطلا & مفضض 
مذهبی :صفت 1 مذهب‌گرا، باتقوا، دیندار، مومن، متقی 2 دینی & غیرمذهبی 
مرئوس : 1 دون‌پایه، کارمند 2 زیردست، مادون & رئیس
مرئی شدن : ظاهر شدن، هویدا گشتن، پدیدار گشتن، آشکار شدن، پیداشدن، قابل‌رویت شدن، دیده شدن 
مرئی : 1 قابل مشاهده، قابل‌رویت، رویت‌پذیر، دیدنی 2 پدیدار، هویدا، ظاهر، پدید، آشکار، پیدا، ظاهر، محسوس، مشهود، معلوم، هویدا & مخفی، غیرمرئی، نامرئی 
مرآت : آینه، آیینه
مرائی : دورو، ریاکار، سالوس، ظاهرنما، متظاهر & مخلص، یکرنگ
مرابحه : 1 بهره‌کاری، تنزیل، ربا، ربح، سودخوری، مرابحت، نزول 2 ربح گرفتن، سود دادن، نزول دادن & قرض‌الحسنه 
مرابطه : 1 رابطه، سروکار، مراوده 2 سرحدبانی، مرزداری، نگهبانی
مراتب : 1 درجات، پایه‌ها، درجه‌ها، مراحل، منازل 2 ارزش‌ها، رتبه‌ها، قدرها 3 امر، قضیه، موضوع، مطلب 4 بارها، دفعات 
مراتع : مرتع‌ها، چراگاهها، مرغزارها، علفزارها 
مراثی : مرثیه‌ها، سوگ‌سرودها، سوگ‌نامه‌ها، نوحه‌ها، مرثیت‌ها & سرودها 
مراجعت : 1 بازآیی، بازگشت، برگشت، رجعت، عودت، واگشت 2 باز گشتن & عزیمت 
مراجعت کردن : بازگشتن، بر گشتن، رجعت کردن & رفتن، عزیمت کردن 
مراجع : 1 مرجع‌ها 2 منبع‌ها، ماخذ، ماخذها 3 آیت‌اله‌ها، حضرات‌عظام 
مراجعه : 1 احاله، بازگشت، رجوع 2 رجوع کردن 
مراجعه کردن :رجوع کردن & ارجاع دادن 
مراحل : 1   مرحله‌ها، منزلها 2 وهله‌ها 3 فازها 
مراحم : مرحمت‌ها، لطف‌ها، عنایات، عنایت‌ها، محبت‌ها، مهربانی‌ها 
مراد : 1 آرزو، تقاضا، حاجت، خواهش، غرض، قصد، کام، مقصد، مقصود، منظور، منوی، نیت، وایه 2 پیر، پیشوا، رهبر، شیخ، قطب 3 خواسته، مطلوب 
مرادبخش : 1 مرادده & مرادطلب 2 کام‌بخش، کام‌ده & کام‌طلب 
مرادطلب : آرزوخواه، حاجت‌خواه، کام‌جو، کام‌طلب
مراد یافتن : کام‌رواشدن، کامیاب شدن، به امید و آرزوی خودرسیدن، به مقصود رسیدن، حاجت‌روا شدن، حاجت‌روا گشتن 
مرارت : 1 آزار، تعب، رنج، سختی، کد، محنت، مشقت 2 تلخی، تلخی 3 زهره 4 تلخ گشتن 
مرارت کشیدن :سختی دیدن، محنت کشیدن، مشقت کشیدن، رنج‌بردن 
مراره : زهره، کیسه‌صفرا، مرارت 
مراسلات : 1   مکاتبات، مکاتبه‌ها، نامه‌نگاری‌ها 2 نامه‌ها، خطها، رقعات، رقعه‌ها، مکتوبات 
مراسله : خط، رقعه، رقیمه، عریضه، کاغذ، مرقومه، مکتوب، منشور، نامه، نوشته & مکالمه 
مراسم : آداب، آیین، تشریفات، رسوم، سنن، مناسک
مراعات : 1 پاس، توجه، رعایت، ملاحظه، مواظبت 2 حرمت 3 توجه کردن، مراقبت کردن 4 ملاحظه هم کردن، رعایت هم کردن 
مراعات شدن : رعایت‌شدن، لحاظ شدن، مورد توجه قرار گرفتن، درنظر گرفتن 
مراعات کردن : 1 پاس داشتن، نگاه داشتن 2 رعایت کردن، توجه کردن، لحاظ کردن 3 مراقبت کردن 
مرافعه داشتن :درگیری داشتن، اختلاف داشتن، کشمکش داشتن، دشمنی داشتن 
مرافعه : 1 داوری، شکایت 2 جدال، دعوا، ستیزه، شکایت، کشمکش، منازعه، نزاع، بزن‌بزن & مصالحه
مرافعه کردن : 1 دعوا کردن، مشاجره کردن، کشمکش داشتن 2 شکایت کردن، دادخواهی کردن 
مرافق : آرنج‌ها، مرفق‌ها 
مرافقت : تفاهم، دوستی، رفاقت، نرمخویی، همراهی، یکرنگی
مراقب :اسم 1 پاسدار، حارس، دیده‌بان، دیده‌ور، گماشته، محافظ، مستحفظ، مهیمن، نگاهبان، نگاهدار، نگهبان 2 آگاه، گوش‌بزنگ، مترصد، متوجه، ملتفت، منتظر، مواظب، ناظر 3 رقیب 
مراقبت : 1 پاس، ترصد، ترقب، توجه، تیمارداشت، حفاظت، دقت، دیده‌بانی، رعایت، محارست، مراعات، مواظبت، ناظری، نظارت، نگاهبانی، نگهداری، نیوشه 2 نگهبانی کردن 3 مواظبت کردن 
مراقبت کردن :مواظبت کردن، نگهداری کردن، حفاظت کردن، حراست کردن، نگهبانی دادن 
مراکز : 1   مرکزها، کانون‌ها 2 نقاط مهم 
مرام : 1 آیین، ایدئولوژی، بینش، جهان‌بینی، عقیده، مسلک 2 خواست، خواهش، مراد، مقصود 3 شیوه رفتار، روش‌اخلاقی 
مراوده : آمدوشد، آمیزش، ارتباط، تردد، تماس، حشرونشر، مصاحبت، معاشرت، نشست‌وبرخاست
مراوده داشتن :رفت‌وآمد داشتن، حشرونشر داشتن، معاشرت‌داشتن، نشست‌وبرخاست داشتن 
مراهق : نوبالغ، نوجوان & پیر
مراهنه : 1 بردوباخت 2 شرطبندی، گروبندی 3 شرط بستن، گروگذاشتن 
مرایی، مرائی : ریاکار، مزور، دورو، متظاهر 
مر : 1 بار، دفعه، کرت، مرتبه 2 حساب، شماره، شمار 3 مرور کردن 
مربع : 1 چهارگوش، چهارگوشه & سه‌گوش، مثلث 2 مجذور 
مربوب : بنده، عبد، مملوک & رب
مربوط کردن : ربطدادن، ارتباط دادن، مرتبط ساختن 
مربوط : 1 مرتبط 2 منوط، وابسته 3 منسجم، باانسجام 4 صحیح، درست & نامربوط، بی‌ربط 
مربی : آموزگار، اتابک، استاد، پروراننده، راهنما، لله، مدرس، معلم & متعلم 
مرتاض :صفت ریاضت‌کش، زهدگرا
مرتب : 1 آراسته، آماده، بسامان، جور، روبراه، مزین 2 بانسق، بانظم، بسامان، منتظم، منضبط، منظم 3 مدون & بی‌انضباط، غیرمدون، نابسامان، نامرتب 
مرتبمرتبت : پایگاه، درجه، رتبه، مرتبه، منزلت 
مرتبط : 1 پیوسته، چسبیده، متصل 2 مربوط، وابسته
مرتبط کردن : ربطدادن، ارتباط دادن، مرتبط ساختن، وصل کردن 
مرتبه : 1 بار، پاس، دفعه، ده، کرت، مرحله، مره 2 درجه، شان، لیاقت، مرتبت، پایه، پایگاه، مقام، منزلت، منصب 3 رتبه، طبقه، قدر
مرتجعانه :ارتجاعی، مرتجع‌وار، کهنه‌پرستانه، محافظه‌کارانه، واپسگرایانه، نوستیزانه & متجددانه، روشنفکرانه، نوگرایانه 
مرتجع :صفت کهنه‌پرست، محافظه‌کار، نوستیز، واپسگرا & پیشرو، نوگرا 
مرتجلا : بی‌مقدمه، فی‌البدیهه، فی‌البداهه، بدون مقدمه، بلامقدمه 
مرتجل : 1 بی‌مقدمه، فی‌البدیهه، فی‌البداهه 2 بدیهه‌گویی، بدیهه‌سرایی 
مرتجی : امیدوار & ناامید، مایوس 
مرتد :صفت 1 ازدین‌برگشته، بی‌دین، رافض، ترک مسلمانی کرده 2 زندیق، کافر، مشرک، ملحد & مومن 
مرتسم : 1   رسم‌شده، نقش‌بسته 2 نقش‌پذیر، منقوش 
مرتشی : پاره‌ستان، رشوه‌ستان، رشوه‌گیرنده، رشوه‌خوار، رشوه‌گیر & راشی
مرتع : چراگاه، چره، راود، سبزه‌زار، علف‌چر، علفزار، مرغزار
مرتعش : 1 رعشه‌ناک، لرزان، لرزنده 2 متزلزل 
مرتعش شدن : به‌ارتعاش درآمدن، لرزان شدن 
مرتفع :صفت 1 بلند، رفیع، شاهق، بلندپایه، منیف 2 افراشته، برافراشته، کشیده & پست، کوتاه 3 کوه، کوهپایه 4 رفع‌شده، برطرف، زایل 
مرتفع شدن : 1  برطرف شدن، رفع شدن، رفع و رجوع شدن 2 فیصله یافتن 
مرتفع کردن : 1  برطرف کردن، رفع کردن، رفع و رجوع کردن 2 فیصله دادن 3 مرتفع ساختن 
مرتکب : انجام‌دهنده، اقدام‌کننده 
مر : 1 تلخ & شیرین، حلو 2 نص 3 سخت، شدید 
مرتهن :صفت 1 درگرو، رهین، مرهون 2 گروگان 
مرثیه : 1 تعزیه، رثا، سوگ‌سرود، مرثیت، سوگنامه، نوحه، نوحه‌سرایی & سرود 2 عزاداری، سوگواری، ماتم 
مرثیه‌خوانی :سوگ‌سرایی، سوگواری، نوحه‌خوانی، نوحه‌سرایی & سرودخوانی 
مرثیه‌سرایی :سوگ‌سرایی، مرثیه‌گویی & ترانه‌سرایی 
مرجح : ارجح، اقدم، اولی، برتر، راجح
مرجع : 1 انسیکلوپیدی، دائره‌المعارف، فرهنگ، ماخذ، منبع 2 محل‌رجوع 3 عالم، فقیه، مجتهد & مقلد 
مرجعیت : اجتهاد، فقاهت
مرج : 1   مرز 2 چراگاه، مرغزار، علفزار، مرتع 3 چریدن 
مرجو : 1 امیدوار & مایوس، نومید 2 مایه امیدواری 
مرجوع : بازگردانیده، بازگشت‌شده، مرجوعه 
مرحبا : 1 آفرین، احسنت، بارک‌الله، خوشا، خه، خهی، زه، زهازه 2 تحسین، تمجید، ستایش
مرحله : 1 بار، دفعه، مرتبه، وهله 2 توقفگاه، منزل، منزلگاه
مرحمت‌آمیز :محبت‌آمیز، لطف‌آمیز 
مرحمت : 1 احسان، اکرام، التفات، تفضل، رافت، شفقت، عطا، عنایت، لطف، مهربانی، نوازش 2 مهربانی کردن، لطف‌داشتن 
مرحمت کردن : 1 لطف کردن، مورد تفقد قرار دادن، التفات کردن 2 دادن، عطا کردن 3 بخشیدن، اعطا کردن 4 مهربانی کردن 
مرحمتی : اهدایی، اعطایی 
مرحوم شدن : به‌رحمت خدا رفتن، درگذشتن، فوت کردن، وفات‌یافتن، مردن 
مرحوم :اسم 1 مغفور، آمرزیده، بخشوده 2 شادروان 3 فقید، متوفا، مرده & ملعون 
مرخص :صفت 1 آزاد، خلاص، رها، ول 2 برکنار، معزول 3 رخصت‌یافته، ماذون & درگیر، گرفتار 
مرخصی : 1 تعطیل 2 تعطیلی 3 رخصت، رهایی، اجازه 
مرخم : 1 کوتاه‌شده 2 دم‌بریده 
مرداب : باطلاق، باتلاق، تالاب، گنداب، منجلاب 1 & چشمه‌سار 2 کویر 
مردابی : 1 باتلاقی، باطلاقی، منجلابی 2 مربوط به مرداب 
مردار : 1 لاش، لاشه 2 جانورمرده 3 نا 4 جیفه 5 نجس، پلید 
مردافکن : 1 بسیارقوی، پرزور، زورمند، مرداوژن 2 گیرا 
مردانگی : جرات، جربزه، جوانمردی، دلیری، رادی، رشادت، شجاعت، غیرت، شهامت، فتوت، مروت، نجدت، مردی 
مردانه :صفت 1 شجاعانه، دلیرانه، جسورانه، غیرتمندانه، غیورانه 2 مردوار 3 مربوطبه مرد(ان) & زنانه 
مردد : آشفته‌رای، بی‌ثبات، حیران، دودل، سرگشته، متردد، متزلزل، مذبذب، مشکوک، نامطمئن، نگران & مصمم 
مردد ماندن :دودل بودن، تردید داشتن & مصمم بودن 
مردرند : ناقلا، زرنگ، زیرک، رند 
مردرندی : ناقلایی، ناقلاگری، زرنگی، زیرکی، رندی 
مردسالاری : 1 مردمهتری، مردبرتری & زن‌سالاری 2 زن‌ستیزی، زن‌آزاری & زن‌سالاری 
مرد :اسم 1 شخص، انسان، بشر 2 زوج، شوهر، همسر 3 فحل، نر، نرینه 4 جوانمرد، غیور 5 رجل، مرء & انثی، زن 6 اهل، شایسته، لایق & نااهل، نالایق 7 جسور، جراتمند 8 دلیر، شجاع، مبارز 9 گرد، پهلوان، قهرمان 01 حریف 
مرد شدن : بزرگ شدن، بالغ شدن 
مردم : 1 آدم، آدمی، آدمیزاد، انس، انسان، بشر، توده، خلق، عوام، ملت، ناس، نفوس & پری، جن 2 انسان شریف 3 مردمک 4 آدمیان، انسان‌ها 5 نژاد 6 اهالی، شهروند، تبعه 7 افراد، بیگانگان، غریبه‌ها 
مردم‌آزار : ستم‌کار، ستمگر، ظالم، موذی & مردم‌دار، مردم‌سار 
مردم‌پسند : خلقی، عامه‌پسند، عوام‌پسند
مردم‌دار : خلیق، مردم‌یار & مردم‌آزار، مردم‌خوار 
مردم‌سالار : دموکرات، دموکرات‌منش & مستبد 
مردم‌سالاری :دموکراسی & استبداد 
مردم‌فریب : 1  عوام‌فریب 2 حیله‌گر، شیاد، محیل، مکار 
مردم‌فریبی : 1  عوام‌فریبی 2 حیله‌گری، شیادی 
مردم‌کشی : 1   نسل‌کشی 2 آدم‌کشی، کشتار، قتل & انسان‌دوستی 3 جلادی، میرغضبی 
مردم‌گریز : گوشه‌گیر، گوشه‌نشین، منزوی، انزواجو، انزواطلب، عزلت‌گزین & انسان‌دوست، مردم‌ستان، مردم‌آمیز، مردم‌دوست 2 معاشرتی 
مردمی : 1 آدمیت، انسانیت‌مردم‌زادگی 2 انسانی 3 مروت 4 توده‌ای، خلقی 5 مردم‌گرایی، ملی، ملی‌گرایی 6 فولکوریک 
مردن :اسم 1 ارتحال، رحلت، فنا، فوت، مرگ، ممات، موت، وفات 2 جان باختن، رخت‌بربستن، قالب‌تهی کردن، درگذشتن، فوت کردن، وفات یافتن 3 تلف‌شدن 4 سقط شدن، نفله شدن & در حیات‌بودن، زیستن 5 نابود شدن، از بین رفتن 6 خاموش شدن (چراغ، آت
مردنی : 1 محتضر، مشرف‌به موت، مشرف به مرگ 2 ضعیف، ناتوان، نزار، بی‌حال 3 نفله 4 فناپذیر، زوال‌پذیر 
مردود : 1 ردشده، رفوزه، ناموفق & قبول 2 متروک، مطرود، منفور، وازده & مقبول 3 ناپذیرفتنی، نامقبول، غیرقابل قبول & پذیرفتنی، مقبول 
مردود شدن : 1 ردشدن، رفوزه شدن & قبول شدن 2 طرد شدن، مطرود شدن، رانده شدن 
مردودی :اسم 1 ردی 2 مردودین 
مرده :صفت 1 بی‌جان، درگذشته، متوفا، مرحوم، میت & حی، زنده 2 خاموش، ساکت 3 بی‌روح 4 بی‌حس، بی‌حرکت 5 قدیمی 6 ازیادرفته، فراموش‌شده 6 آب‌دیده 7 تیره، کدر، تار 8 ازبین‌رفته، نابودشده، تباه‌شده 9 بایر، ناکشته 01 خشک، خشکیده 
مرده‌خوار :اسم 1 مرده‌خور 2 مردارخوار، لاش‌خور، لاشه‌خوار 3 طفیلی 
مرده‌دل : افسرده، نژند، غمگین، دل‌مرده، بی‌نشاط & زنده‌دل، پرنشاط 
مرده‌ریگ : ارث، ترکه، ماترک، متروکات، میراث
مرده‌شوخانه :غسال‌خانه، مرده‌شورخانه 
مرده‌شو : غسال، مرده‌شور 
مردی : 1 رجولیت 2 جوان‌مردی، فتوت، مروت، مردانگی 3 ایستادگی، پایداری 4 دلیری، دلاوری، شجاعت، شهامت 
مرزبان : سرحددار، مرابط، مرزدار
مرزبندی : مرزکشی، تعیین حدومرز 
مرز : 1 ثغر، حد، حدود، سامان، سرحد، قلمرو، کرانه 2 حاشیه، لبه، هامش 3 خطه، ناحیه 4 زمین، خاک 5 بوزه، شراب & 1 متن 2 بوم
مرزدار : سرحددار، مرابط، مرزبان
مرزنشین :اسم سرحدنشین، مرابط
مرزوبوم : اقلیم، بوم‌وبر، خطه، زمین، سرزمین، قلمرو، کشور
مرزی : 1 مربوط به مرز 2 سرحدی 3 سرحدنشین 
مرسل :صفت 1 پیغمبر، رسول، فرستاده، نبی 2 فرستاده شده، ارسال‌شده & غیر مرسل 
مرسوم :اسم 1 باب، رایج، عرفی، متداول، متعارف، مد، معمولی، معمول، مقرر 2 آیین، رسومات، رسم، سنت 3 جیره، مواجب & نامتداول 
مرسوم شدن : متداول‌شدن، رایج شدن، ترویج یافتن، معمول شدن، باب شدن & منسوخ شدن 
مرسی : 1   ممنون، متشکر، سپاس‌گزار 2 تشکر، ممنون 3 ممنونم، متشکرم، سپاسگزارم 
مرشد : پیر، پیشوا، شیخ، قطب، مردکامل، مقتدا، ولی، هادی، هدایت‌گر & مرید
مرصاد : 1 بزنگاه، کمینگاه، مکمن، نخیزگاه 2 رصدخانه، زیجگاه
مرصع : آراسته، جواهرنشان، زرنشان، گوهرنشان
مرضات : خشنودی، رضایت 
مرض : بیماری، درد، رنجوری، عارضه، کسالت، ناخوشی & سلامتی، صحت، عافیت، تندرستی 
مرضع : دایه، ربیبه، شیرده، مرضعه
مرضی : پسندیده، خوشایند، مقبول، مرضیه 
مرطوب : 1 تر، خیس، نم، نمدار، نمسار، نمگین، نمناک، نمور، نموک 2 شرجی & بی‌نم، خشک، یابس
مرطوب شدن : نمدارشدن، نم شدن، نمگین شدن، نمناک گشتن، نمورگشتن، رطوبت‌دار شدن & خشک شدن 
مرعا، مرعی : 1 چراگاه، مرتع، مرغزار 2 چریدن 3 سبزه، علف، گیاه 
مرعوب : بیمناک، ترسان، ترسیده، سراسیمه، متوحش، مستوحش، هراسان، هراسیده
مرعوب شدن : بیمناک‌شدن، متوحش شدن، هراسان گشتن، سراسیمه‌شدن، وحشت کردن، به وحشت افتادن 
مرعوب کردن :بیمناک کردن، متوحش ساختن، هراسان کردن، ترساندن، هراساندن، به وحشت افکندن، وحشت‌زده کردن 
مرعی :صفت 1 رعایت، مراعات 2 رعایت‌شده، مراعات‌شده 3 ملحوظ، منظور، لحاظ، رعایت 4 رعایت کردن، لحاظ کردن 
مرغابی : 1 بط 2 اردک 
مرغ : 1 پرنده، طایر، طیر 2 ماکیان
مرغ : 1 چراگاه، مرغزار، مرتع 2 سبزه‌زار، علفزار، گیاه‌زار 3 چمن، علف 4 آب‌دهن
مرغ‌حق : بایقوش، شباویز
مرغ‌دار، مرغدار :پرورش‌دهنده مرغ و ماکیان 
مرغ‌داری، مرغداری :پرورشگاه مرغ و ماکیان 
مرغزار : چراگاه، راغ، راود، سبزه‌زار، علفزار، مرتع، مرغ، چمن‌زار 
مرغ‌مسیحا : خفاش، شب‌پره، مرغ مسیح 
مرغوا : 1   تفال بد، فال بد، تطهیر 2 تفال 3 نفرین & مروا 
مرغوب : پسندیده، دلپذیر، دلپسند، خوب، زیبا، دلخواه، مطلوب، مقبول، نیک، نیکو & نامرغوب 
مرغوبیت : خوبی، مقبولیت، نیکویی
مرغوله :صفت 1   پیچ‌وتاب(زلف، گیسو) 2 زلف پیچیده 3 مجعد 
مرفق : آرنج، بازو، ساعد 
مرفوع : 1   ضمه‌دار 2 بلندشده 
مرفه : آسوده، تنعم‌زده، متنعم، تن‌آسان، راحت، خوش، رفاه‌زده، رفاه‌مند، فارغ‌البال
مرفین : 1   جوهر تریاک 2 مایه‌هروئین 3 آلکالوئیدی مخدر و مسکن 
مرق : 1 جوهر، رب، شیره، عصاره 2 رمق، نا، تاب‌وتوان 3 آش، شوربا
مرقد : 1 خوابگاه 2 آرامگاه، تربت، حرم، خاک‌جا، ضریح، قبر، گور، لحد، مدفن، مزار 3 تخت‌روان 4 مهد، گهواره 5 تابوت 
مرقع :اسم 1 پاره، پاره‌پاره، تکه‌پاره، مندرس 2 مجموعه خط رقاع 3 مجموعه خوشنویسی‌ها 
مرقوم داشتن :نوشتن، تحریر کردن، به رشته تحریر درآوردن، مکتوب کردن، ترقیم کردن، مرقوم فرمودن 
مرقوم :اسم مکتوب، نامه، نبشته، مرقومه، نوشته، نوشته‌شده & مسموع 
مرقومه : خط، دست‌خط، عریضه، کاغذ، مراسله، مکتوب، منشور، نامه، نوشته 
مرکب :اسم 1 آمیخته، ممزوج & بسیط 2 ترکیب‌یافته، تشکیل‌شده 3 جوهر 
مرکبات : 1 آمیخته‌ها، ترکیبات & مفردات، بسایط 2 درختان میوه(نارنج، لیمو، پرتقال، نارنگی، ) 
مرکب : 1 اسب، باره، راحله، سواری 2 کشتی
مرکب‌دان : دوات 
مرکب شدن :ترکیب شدن، آمیختن، آمیخته شدن 
مرکب کردن :ترکیب کردن، آمیختن 
مرکز : 1 بین، میان، میانه، وسط 2 پایگاه، جایگاه، قرارگاه، محفل 3 محور 3 کانون 4 قلب
مرکزیت : تجمع، تمرکز
مرکزی :اسم 1 مربوط به‌مرکز، منسوب به مرکز 2 اصلی، عمده، مهم 3 مرکزنشین، پای‌تخت‌نشین 4 واقع‌شده در مرکز 
مرکور : جیوه، زیبق، سیماب 
مرکوز : جای‌گرفته، محکم، ثابت، برقرار 
مرگ‌آفرین : مرگ‌آور، مرگبار، مرگ‌زا، مقتل، مهلک
مرگ : 1 ارتحال، درگذشت، حتف، رحلت، فوت، مردن، منون، موت، میر، وفات & هستی 2 اجل 3 زوال، فنا، نابودی، نیستی، هلاک & حیات
مرگ‌بار، مرگبار : کشنده، مرگ‌آفرین، مرگ‌آور، مرگ‌زا
مرگ‌زا : مرگ‌آفرین، مرگ‌آور، مرگبار، کشنده، مهلک 
مرمت : 1 ترمیم، تعمیر 2 احیا، اصلاح، بازسازی 3 اصلاح کردن، تعمیر کردن 4 آشتی، صلح 
مرمت شدن : 1  تعمیر شدن، بازسازی شدن 2 اصلاح شدن، ترمیم شدن 
مرمت کردن : 1 ترمیم کردن، تعمیر کردن 2 بازسازی کردن، به‌سازی کردن 3 اصلاح کردن، بهبود بخشیدن 
مرمرتراش :صفت 1 مجسمه‌ساز، تندیسگر 2 حجار، سنگ‌تراش 
مرمر : رخام
مرمرین : 1   مرمری، ازجنس مرمر، شبیه مرمر، مرمرمانند 2 صاف، بلورین 
مرموز : 1 اسرارآمیز، رازآلود، رازناک، رمزآلود، رمزی 2 ابهام‌آمیز، مبهم، معمایی 3 مشکوک 4 تودار، موذی 5 مار زیر کاه 
مرموق :صفت ملحوظ، منظور، نگریسته 
مروا : تفال‌خیر، فال‌نیک & مرغوا
مروارید : جمان، در، دریتیم، گوهر، لولو
مروت : 1 انسانیت، انصاف، رحم 2 جوانمردی، حمیت، غیرت 3 مردی، مردانگی
مروج :صفت ترویج‌دهنده، رواج‌دهنده، مشوق
مروج : چمنزارها، سبزه‌زارها، مرغزارها، چراگاهها 
مرور : 1 تکرار، دوره 2 مطالعه 3 یادآوری 4 رفتن، طی، عبور، گذر، گذشتن 
مرور کردن : 1   گذشتن، سپری شدن، عبور کردن 2 یادآوری کردن، به‌خاطر آوردن 3 مطالعه اجمالی کردن، از نظرگذرانیدن 4 تکرار کردن 
مروق : باده‌بی‌درد، پالوده، صاف، ناب & درد
مره : 1 بار، دفعه، کرت، مرتبه 2 شمار، تعداد، عدد، تا 3 راه، گذر، گذرگاه، مسیر 
مره : زهره، صفرا 
مرهم : 1 بریزه، پماد، روغن، ضماد، نوشدارو & زخم 2 مسکن 3 التیام‌بخش 
مرهم‌رسان :صفت 1 درمانگر، درمان‌کننده 2 التیام‌بخش 3 مرهم نه 
مرهون : درگرو، رهین، مدیون
مریخ : 1 بهرام 2 آهن، پولاد 
مریدانه : 1 مریدوار 2 مشتاقانه 
مرید : 1 پیرو، هواخواه & مراد، مرشد 2 علاقه‌مند، دوستدار، محب 3 ارادتمند، ارادت‌کیش 
مریزاد : آفرین، احسنت (حرف‌تحسین)
مری : سرخ‌نای 
مریض : آهمند، بستری، بیمار، دردمند، رنجور، علیل، کسل، ناتوان، ناخوش، ناسالم & تندرست، سالم
مریض‌احوال :بیمارگونه 
مریض‌خانه، مریضخانه :بیمارستان، دارالشفاء، درمانگاه
مریض‌داری : بیمارداری، پرستاری، تیمارداری، تیمارکشی 
مریض شدن : 1 بیمارشدن، ناخوش شدن 2 تب گرفتن، تب داشتن 3 دردمند گشتن، آهمند شدن & شفا یافتن، معالجه شدن 
مریض کردن : بیمار کردن، ناخوش کردن & شفا دادن، معالجه کردن 
مریضی : 1 بیماری، عارضه، کسالت، ناخوشی 2 علت 3 تب، درد
مزاج : 1 آمیزش، اختلاط 2 آمیختن، آمیخته شدن 3 خلق، سرشت، طبع، طبیعت، نهاد 4 وضعیت سلامتی 5 طینت، سرشت، خمیره، طبع 4 وضعیت، حالت 6 روال، شیوه 7 خلق‌وخو، رفتار 
مزاح : 1 خوش‌طبعی، بذله، بذله‌گویی، خوشمزگی، خوش‌طبعی، شوخی، لطیفه، لودگی، مسخرگی، مطایبه، هزل 2 شوخی کردن، خوش‌طبعی کردن & جدی
مزاحمت : 1 آزار، آزردن، اذیت، تزاحم، رنجه، زحمت 2 تصدیع، دردسر، صداع 3 پاپوش، گرفتاری 4 زحمت دادن، دردسر دادن، مصدع بودن 
مزاحم :صفت 1 سربار، سرخر، مانع، متعرض، مخل، مصدع، موی دماغ 2 آزارنده، زحمت‌رسان 3 بیگانه، غریبه، نامحرم 
مزاحم شدن : زحمت‌دادن، مصدع شدن، موجبات زحمت فراهم کردن، زحمت‌افزا شدن، اذیت کردن، دردسر دادن، مایه‌زحمت شدن، تصدیع دادن 
مزار : 1 آرامگاه، تربت، حرم، خاک‌جا، قبر، گور، لحد، مثوی، مدفن، مرقد، مقبره 2 ضریح، زیارتگاه 
مزارستان : گورستان، قبرستان، دارالرحمه، خاک‌جا 
مزارع : کشتزارها، مزرعه‌ها 
مزارعه : 1   زراعت کردن 2 عقد زراعت 
مزامیر : 1 مزمارها، نی‌ها 2 سرودها، نشیدها 
مزاوجت : 1 ازدواج، تزویج، زناشویی، عروسی، مناکحت، وصلت 2 ازدواج کردن، زناشویی کردن & جدایی، طلاق 
مزاوجت کردن :ازدواج کردن، زن گرفتن، وصلت کردن، مناکحت کردن، زناشویی کردن، همسر گزیدن 
مزایا : امتیازات، امتیازها، برتری‌ها، رجحان‌ها، فزونی‌ها، فواید، مزیت‌ها، منافع 
مزایده : حراج & مناقصه
مزبله : 1 آشغال‌دان، خاک‌روبه، زباله‌دان 2 آشغال‌دانی، زباله‌دانی 
مزبور : سابق‌الذکر، مذکور، نامبرده، یاد شده
مزج : 1 آمیختن 2 اختلاط، امتزاج 3 آمیزش 
مزجات : 1 اندک، قلیل، کم، ناچیز 2 کم‌ارزش 
مزخرف بافتن :بیهوده گفتن، ژاژخایی کردن، حرف مفت زدن، بیهوده‌گویی کردن، جفنگ بافتن، چرت گفتن، لاطائلاث بافتن، لیچار بافتن، یاوه‌سرایی کردن 
مزخرف : 1 بی‌معنی، بیهوده، ترهات، جفنگ، چرت، ژاژ، عبث، لاطائل، لغو، لیچار، مهمل، هجو، یاوه 2 بی‌ارزش، بی‌ارج، بی‌اهمیت 3 آراسته، ملتبس 4 آراسته شده، مذهب، زراندود
مزدا : 1 اهورامزدا & اهریمن 2 خدا 
مزد : 1 اجر، اجرت، بهره، پاداش، پاداشن، ثواب 2 حق‌العمل، حق‌القدم، دسترنج، کرایه 3 کارمزد، کمیسیون 4 جزا، عوض، مکافات 5 نصیب
مزد بردن : بهره‌ور شدن، بهره‌مند شدن، اجرت گرفتن، پاداش گرفتن 
مزدبگیر :صفت 1 اجیر، جیره‌خوار، مزدور 2 حقوق‌بگیر، مزدگیر
مزد دادن : پاداش دادن، اجرت دادن 
مزدوج : 1 جفت 2 زوج & تک، تاق
مزدوج : 1 دوتایی، جفت‌شده 2 مثنوی 
مزدور :صفت 1 اجیر، جیره‌خوار، خودفروخته، عامل، مزدبگیر، مواجب‌بگیر، 2 عمله، فعله، کارگر & بیکار 3 سپاهی، سرباز، لشکری 
مزرع : مزرعه، کشتزار 
مزرعه : پالیز، فالیز، کشتزار، کشتگاه، مزرع
مزروع :اسم 1 کشته 2 کاشته‌شده، زراعت‌شده 
مزعفر : زعفرانی، زردرنگ 
مزغان : 1   موسیقی، موزیک، مزقان 2 موسیقیدان، موسیقی‌نواز 
مزکی : 1 تزکیه‌شده 2 پاک‌کننده 3 پاک، پاکیزه 4 معرف، شناساننده 
مزلف :صفت 1   زلف‌دار، زلفی 2 ژیگولو 3 قرتی، بچه‌قرتی 
مزله : لغزشگاه 
مزمار : 1   نی، نای 2 چاکنای 
مزمزه : چشیدن، چشش 
مزمن : دیرپا، دیرینه، ریشه‌دار، کهنه & حاد 
مزمن شدن : کهنه‌شدن، ریشه‌دار شدن 
مزورانه : ریاکارانه، محیلانه، مکارانه، منافقانه & مخلصانه
مزور : تزویرگر، حقه‌باز، دورو، ریاکار، فریبنده، محیل، مکار، منافق & بی‌ریا، مخلص 
مزه پراندن : 1 مزه‌ریختن، جوک گفتن، لطیفه گفتن، مزه‌پراکنی کردن، مزه‌پرانی کردن، مزه انداختن 2 شوخ‌طبعی کردن، خوش‌طبعی کردن 
مزه دادن : 1 طعم‌داشتن، خوش‌طعم بودن 2 لذت‌بخش بودن، لذت دادن 
مزه‌دار :بامزه، خوشمزه، لذیذ، خوش‌طعم & بدمزه، بی‌مزه، بی‌طعم 
مزه داشتن : 1 لذت‌بخش‌بودن 2 خوش‌مزه بودن، طعم داشتن 
مزه : 1 طعم 2 چاشنی 3 لذت 4 ذائقه 5 لوس 6 گزک، نقل 7 لطیفه، شوخی، جوک 
مزه کردن : 1 چشیدن 2 تجربه کردن، آزمودن 
مزیت : امتیاز، اولویت، برتری، ترجیح، تفضل، تقدم، رجحان، فزونی، فضیلت، منفعت
مزیت دادن : برتری‌دادن، رجحان دادن، اولویت دادن 
مزیت داشتن : 1 برتری داشتن، رجحان داشتن، امتیاز داشتن 2 اولویت داشتن 
مزید : 1 اضافی، افزونی، زیادت، بسیاری، فراوانی، زیادتی، زیادی & قلت 2 افزودن، زیاد کردن 3 زیاد، افزون 
مزید شدن : اضافه شدن، افزون شدن، زیاد شدن & کاهش یافتن 
مزید کردن : افزون کردن، اضافه کردن، زیاد کردن & کاستن، کم کردن 
مزین : 1 آراسته، پرداخته، مرتب & ناآراسته 2 تزیین‌شده، متحلی، برآموده & نامتحلی 3 نگارین 
مزین کردن : 1 تزئین کردن، زینت دادن، مزین ساختن 2 آراستن، آرایش دادن 
مژدگان : خبرخوش، بشارت، مژده 
مژدگانی : 1 بشارت، شادیانه، مژده 2 انعام، تشریف، مشتلق 
مژده : بشارت، خبر خوش، مبارک‌خبر، مژدگانی، مشتلق، نوید، وعده، وعید 
مژده دادن : بشارت‌دادن، خبر خوش دادن، نوید دادن 
مژده‌رسان :صفت 1 بشیر، بشارت‌رسان، مژده‌دهنده، مژده‌ور، مژده‌فرما، بشارت‌دهنده، مبشر، نویدبخش 2 مشتلقچی 3 پیک، قاصد 
مژگان :ردیف‌مژه‌ها، موهای‌پلک، مژه‌ها 
مژه : 1   موی پلک چشم 2 دنباله تارمانند یاخته‌ها، مژک 
مسئلت کردن :درخواست کردن، خواستن، خواهش کردن 
مسئلت، مسالت : 1 درخواست، خواهش، خواستاری، آرزومندی، تقاضا، خواهان 2 طلب 3 مساله، مسئله، آرزومند بودن، خواهش کردن، طلب کردن، خواستن، تقاضا کردن 4 تکدی کردن، سوال کردن، پرسیدن، پرسش کردن، گدایی کردن 
مسئله‌آموز :اسم معلم، آموزگار، مربی 
مسئله‌ساز : مسئله‌زا، مشکل‌زا، مساله‌آفرین، مشکل‌ساز 
مسئله، مساله : 1 امر، کار، موضوع 2 قضیه، مبحث، مطلب 3 پرسش، سوال 4 جریان، رویداد، ماجرا 5 حاجت، خواسته، درخواست، نیاز 6 مشکل، معضل، معما، دشواری 
مسئول :اسم 1 مکلف، موظف، وظیفه‌مند 2 سرپرست، مامور، متصدی، مدیر 3 وظیفه‌شناس
مسئولیت‌پذیر :متعهد & مسئولیت‌گریز 
مسئولیت : 1 تکلیف، کار، نقش، وظیفه 2 تعهد، رسالت 3 ماموریت
مسا : 1 اول شب، شبانگاه & صباح 2 مغرب 
مسابقات : 1   مسابقه‌ها، آزمون‌ها، امتحانات، آزمایش‌ها، کنکورها 2 سبقت‌گیری‌ها 
مسابقه : 1 آزمایش، آزمون، امتحان، کنکور 2 پیشی، تاخت، رقابت، سبقت، هم‌چشمی 3 پیشی گرفتن، پیش افتادن، سبقت گرفتن 4 تاختن 5 جنگیدن 
مساجد : مسجدها، نمازخانه‌ها، مسگت‌ها 
مساحت : 1 سطح 2 اندازه‌گیری، پیمایش
مساحت کردن :اندازه گرفتن، مساحی کردن، مساحت گرفتن، اندازه‌گیری کردن، مساحت‌گیری کردن، پیمودن 
مساح : زمین‌پیما، پیماینده، مساحت‌کننده، مساحت‌گر 
مسارعت : 1   شتاب، تعجیل، سرعت 2 سبقت 3 شتافتن، شتاب کردن، تندشتافتن 4 بریکدیگر پیشی گرفتن 
مساعدت داشتن :دستگیری کردن، کمک کردن، مدد کردن، معاضدت کردن، یاری کردن 
مساعدت : دستگیری، غوث، کمک، مدد، مظاهرت، معاضدت، همراهی، یاری، یاوری
مساعدت کردن :دستگیری کردن، کمک کردن، همراهی کردن، مدد کردن، معاضدت کردن، یاری کردن 
مساعد :صفت 1 سازگار، مطلوب، مناسب، موافق 2 معاضد، یار، یاور 3 هم‌بازو، همراه & نامساعد
مساعد شدن : 1 مناسب شدن 2 موافق شدن، سازگار شدن 
مساعده : آرمون، بیعانه، پیش‌پرداخت، پیش‌مزد، تقاوی
مساعی : 1 اهتمام، تلاش، جد، جهد، سعی، کوشش 2 سعی‌ها، کوشش‌ها 
مسافات : مسافت‌ها، فاصله‌ها، فواصل 
مسافت : بعد، دوری، فاصله
مسافح : زناکار، زانی & زانیه 
مسافرت : جهانگردی، سفر، سیاحت، سیر & حضر 
مسافرت کردن :سفر کردن، مسافرت رفتن، سفر رفتن 
مسافرخانه : مهمان‌پذیر، مهمانخانه، هتل
مسافر زدن : 1 مسافر سوار کردن 2 مسافرگیری کردن 
مسافر : 1 سفرکننده 2 توریست، جهانگرد، سیاح، مهاجر
مسافهه : 1 دشنام دهی، ناسزاگویی، فحاشی 2 دشنام دادن، سقط گفتن، فحش دادن 3 سفاهت کردن، نادانی کردن 4 شراب بارگی، شراب‌باره بودن، دائم‌الخمر بودن 
مساقات : 1 آبیاری، آبدهی 2 غرس نهال 3 سهم‌بری از درختکاری 
مساکن : مسکن‌ها، خانه‌ها، منازل، منزل‌ها 
مساکین : بی‌بضاعت‌ها، بیچارگان، بینوایان، تهیدستان، فقیران، فقرا، مسکینان، مسکین‌ها & اغنیا، ثروتمندان 
مسالک : 1   مسلک‌ها، طریقه‌ها، آئین‌ها 2 راهها 3 جغرافیا 
مسالمت : آرامش، آشتی، آشتی‌خواهی، آشتی‌طلبی، خوش‌رفتاری، سازش، سازگاری، سلامت‌جویی، صلح‌جویی، صلح‌طلبی، ملایمت
مسالمت‌آمیز :صفت آشتی‌جویانه، صلح‌آمیز، صلح‌جویانه، صلح‌طلبانه & قهرآمیز
مسالمت‌جویی : آشتی، آشتی‌خواهی، آشتی‌جویی، آشتی‌طلبی، صلح‌جویی، صلح‌خواهی & جنگ‌جویی 
مسامح :صفت اهمالگر، تنبل، سهل‌انگار، کاهل، متهاون، مسامحه‌گر & ساعی، کوشا 
مسامحه : اهمال، تسامح، تساهل، تعلل، تغافل، تکاهل، تهاون، سستی، طفره، غفلت، کاهلی، کوتاهی، مماشات، مماطله & جدیت 
مسامحه داشتن : 1 اهمال کردن، اهمال ورزیدن، کوتاهی کردن، سستی کردن، قصور ورزیدن، کاهلی کردن 2 آسان‌گرفتن، سهل انگاشتن 3 طفره رفتن 4 به‌تاخیر انداختن 
مسامحه شدن :کوتاهی شدن، اهمال شدن، سهل‌انگاری شدن، تغافل شدن 
مسامحه کردن : 1 اهمال کردن، اهمال ورزیدن، کوتاهی کردن، سستی کردن، قصور ورزیدن، کاهلی کردن 2 آسان گرفتن، سهل انگاشتن 3 طفره رفتن 4 به‌تاخیر انداختن 
مساوات : 1 برابری، تساوی، تعادل، همسانی 2 برابر بودن & نابرابری
مساوات‌طلب :مساوات‌خواه، عدالت‌خواه 
مساوی : به‌اندازه، برابر، متساوی، معادل، هم‌تراز و هم‌سان، هم‌سر، هم‌میزان، هم‌وزن، یکسان & نامساوی
مساوی شدن : برابرشدن، هم‌اندازه شدن، یکسان شدن، معادل شدن 
مساهرت : 1 شب‌زنده‌داری، بیتوته، شب‌بیداری 2 شب را باهم به روز آوردن، شب‌زنده‌داری کردن 
مسایل، مسائل : 1  سوال‌ها، سوالات، مساله‌ها، پرسش‌ها & پاسخ‌ها 2 مشکل‌ها، دشواری‌ها، گرفتاری‌ها، مشکلات 3 مطالب، قضایا، مباحث، موضوعات، موضوع‌ها 4 امور شرعی & اجوبه 
مسبب :صفت 1 باعث، سبب، علت، محرک، موجب، واسطه 2 وسیله‌ساز
مسبح :تسبیح‌خوان، تسبیح‌گر، تسبیح‌کننده 
مسبوق :اسم 1 آینده، بعدازاین & سابق 2 آشنا، آگاه، مخبر، مقدم، وارد، واقف 
مسبوق شدن : آگاه‌شدن، باخبر شدن، اطلاع یافتن، مطلع گشتن 
مسبوق کردن : آگاه کردن، باخبر کردن، مطلع ساختن، اطلاع دادن 
مست : 1 اندوه، حزن، غم 2 شکایت، شکوائیه، گلایه، گله 
مستانه :صفت مست‌وار، مانندمستان، سرخوشانه، سرمستانه 
مستاجر : اجاره‌دار، اجاره‌نشین، کرایه‌نشین & موجر
مستاصل : 1 بیچاره، بی‌نوا، ناتوان، درمانده، وامانده 2 مجبور 3 زله، لابد 4 بدبخت، پریشان‌حال، شوربخت
مستاصل شدن : 1 درمانده شدن، ناتوان گشتن، بیچاره کردن 2 بدبخت شدن، پریشان گشتن 3 نابود شدن 
مستاصل کردن : 1 درمانده کردن، ناتوان کردن، به استیصال کشاندن، عاجز کردن، بیچاره کردن 2 نابود کردن، ریشه‌کن کردن 
مستانس : انس‌گیرنده، خوگر، مانوس‌شونده 
مستانس شدن : انس‌گرفتن، خو گرفتن، مانوس شدن 
مستبد : استبدادگرا، خودخواه، خودرای، خودسر، خودکامه، دیکتاتورماب، دیکتاتورمنش، زورگو، قلدر، لجوج، مطلق‌العنان، استبدادطلب، یک‌دنده، & دموکرات، دموکرات‌منش، مردم‌گرا
مستبدانه :استبدادگرایانه، خودسرانه، خودکامانه، دیکتاتورمابانه، دیکتاتورمنشانه، لجوجانه & دموکرات‌منشانه
مستبصر : بینا، بینادل 
مستبعد : 1 بعید، دور، دور ازذهن & قریب، نزدیک 2 دور ازواقعیت، ناممکن 
مستتر : 1 پنهان، پوشیده، مستور، نهان، نهفته 2 پناهگاه، مخفیگاه & آشکار 
مستثنا : 1 استثنا، جدا 2 استثناء‌شده 3 خارج از شمول حکم 4 مشخص، ممتاز 
مستثنا شدن : استثناشدن، جدا شدن 
مستجاب : اجابت‌شده، برآورده، پذیرفته، مقبول، پذیرفته‌شده 
مستجاب شدن :برآورده شدن، اجابت شدن، پذیرفته شدن 
مستجاب کردن :برآوردن، اجابت کردن، برآورده کردن، پذیرفتن 
مستجیب : پذیرنده، اجابت‌کننده، مستجاب‌کننده، اجابت‌گر 
مستجیر : پناه‌جو، زنهارخواه & زنهارده 
مستحب : پسندیده، نیکو، روا، جایز & واجب، حرام، مکروه، مباح 
مستحسن : پسندیده، خوب، ستوده، نغز، نیک، نیکو & قبیح
مستحضر : آگاه، باخبر، خبردار، درجریان، مخبر، مطلع، واقف & بی‌خبر 
مستحضر شدن :آگاه شدن، اطلاع یافتن، باخبر شدن، مطلع شدن، واقف شدن & غافل شدن، بی‌خبرماندن 
مستحضر کردن :آگاه کردن، اطلاع دادن، خبردار کردن، مطلع ساختن، واقف ساختن & غافل کردن، بی‌خبرگذاشتن 
مستحفظ : پاسبان، پاسدار، حارس، دربان، سرایدار، قراول، گارد، محافظ، مراقب، مهیمن، نگهبان
مستحق : 1 درخور، سزاوار، شایسته، لایق، مستوجب 2 بی‌نوا، محتاج، فقیر، نیازمند & بی‌نیاز 3 واجب‌الزکوه 
مستحکم : استوار، جزم، حصین، سخت، قایم، محکم & سست
مستحکم شدن :استوار گشتن، پراستحکام شدن، محکم شدن 
مستحیل :اسم 1 استحاله، تغییریافته، دگرگون، مبدل، مستهلک 2 محال، ناممکن 3 مکار، حیله‌گر، محیل 
مستحیل شدن :استحاله شدن، تبدیل شدن، تغییر یافتن، مبدل‌شدن 
مستخدم : 1 اداری، عضو، کادر، کارمند، مامور 2 بنده، چاکر، خادم، خدمتکار، غلام، گماشته، نوکر & رئیس، کارفرما 
مستخدمه : خادمه، خدمتکار، کلفت & ارباب 
مستخرج : استخراج‌شده، بیرون‌آورده‌شده 
مستخلص : 1 خلاص‌شده، رهاشده، آزادشده، نجات‌یافته، نجات‌داده‌شده & گرفتار 2 آزاد، رها، ول & اسیر
مستخلص شدن : 1 آزاد شدن، رهایی یافتن، رها شدن 2 نجات‌یافتن 3 خلاص شدن 
مستدام : پایدار، پاینده، پیوسته، دایم، همیشگی، جاودان، دایمی، مدام & ناپایدار 
مستدعی : تقاضامند، خواستار، خواهشمند، متمنی
مستدعی شدن : تقاضا کردن، استدعا کردن، خواهش کردن، خواستارشدن 
مستدل : مبرهن، محکم، منطقی، مدلل & نامستدل، غیرمستدل 
مستدیر :اسم حلقه، دایره، گرد، مدور & مسطح 
مستراح : آبریز، توالت، دستشویی، مبال، مبرز
مسترد : پس‌داده‌شده، برگردانده‌شده، برگشته، استرداد شده 
مسترد داشتن : پس‌دادن، برگرداندن، استرداد کردن، رد کردن & پس گرفتن 
مستزید : 1 آزرده، رنجیده، رنجیده‌خاطر 2 گله‌مند، شاکی 3 زیاده‌خواه، زیاده‌طلب 
مست :اسم 1 سرخوش، نشئه، نشئه‌ناک، می‌زده، شراب‌زده، ملنگ، کیفور 2 خمار، خمارین، خمارآلود، خمارآلوده، مخمور 3 خراب، طافح 4 مدهوش، لایعقل 5 بی‌خود، بی‌خویشتن، از خودبی‌خود، مجذوب 6 بی‌خبر، غافل، غفلت‌زده 7 هیجان‌زده 8 مغرور، متکبر 9 
مستشار : 1 رایزن، مشاور، مشیر 2 کارشناس (خارجی) 
مست شدن : 1 سرمست‌شدن، سرخوش شدن، نشئه شدن 2 بی‌خودگشتن، از خودبی‌خود شدن، مجذوب شدن 3 مدهوش شدن، بی‌هوش شدن 4 مغرور گشتن، غره شدن 5 هیجان‌زده شدن 
مستشرق : خاورشناس، شرق‌شناس، مشرق‌شناس & مستغرب
مستشعر : 1 آگاه، مطلع، دانا، اندیشمند 2 اندیشناک، ترسان، نگران، بیمناک 
مستشفا، مستشفی :بیمارستان، درمانگاه، مریض‌خانه، شفاخانه، دارالشفاء & دارالمجانین، دیوانه‌خانه 
مستضعف : 1 ضعیف، محروم & مستکبر 2 ضعیف‌نگهداشته‌شده 3 فقیر، تنگدست، بی‌نوا، بی‌بضاعت 4 ناتوان، درمانده 
مستطاب : 1 پاک، پاکیزه، منزه، طیب 2 شایسته، درخور 
مستطیع : بی‌نیاز، توانگر، ثروتمند، دارا، دولتمند، غنی، مالدار، متعین، متمکن، متمول، متنعم، مستغنی، منعم & نامستطیع
مستظهر : امیدوار، پشتگرم، متکی
مستظهر شدن :دل‌گرم شدن، پشت‌گرم شدن 
مستظهر کردن :پشت‌گرم کردن، دل‌گرم کردن 
مستعار : 1 عاریه، عاریتی 2 قرضی 3 جعلی، ساختگی 4 بدلی، عوضی & حقیقی 
مستعجل : زودگذر، شتاب‌زده، شتابناک، عجول 
مستعد : 1 زرنگ، باهوش، بااستعداد 2 آماده، حاضر، مهیا 3 سازور، سزاوار، قابل، لایق 4 بارور، حاصل‌خیز & غیرمستعد، نامستعد
مستعد شدن : آماده‌شدن، مهیا گشتن 
مستعصم : پناه‌جو، پناه‌خواه، متوسل، ملتجی
مستعفی : استعفاکننده، کناره‌گیرنده، استعفاکرده 
مستعفی شدن :کناره‌گیری کردن (ازشغل، مقام)، استعفا دادن 
مستعمره : سرزمین‌تحت‌استعمار، استعمارزده، کلنی 
مستعمل : 1 دست‌دوم، فرسوده، کارکرده، کهنه، نیمدار & نو 2 معمول، رایج، متداول & منسوخ 
مستغرب : عجیب، غریب، شگفت & عادی
مستغرب : غرب‌شناس، باخترشناس & شرق‌شناس 
مستغرق شدن : 1 غرق شدن، فرو رفتن 2 غوطه‌ور شدن 3 سرگرم شدن 4 مجذوب شدن 
مستغرق : غرق، غرقه، غوطه‌ور، مجذوب 
مستغلات : 1   املاک‌اجاری 2 زمین‌های غله‌خیز 
مستغل : 1   اجاری، اجاره‌ای، ملک‌اجاری 2 اجره، غله 3 غله‌دار 4 غله‌خیز 
مستغنی : 1 بی‌نیاز، خودکفا 2 توانگر، ثروتمند، دارا، غنی & محتاج، بی‌نیاز 
مستغنی شدن : 1 بی‌نیاز شدن، خودکفا شدن 2 ثروتمند شدن، داراشدن، غنی شدن 
مستغنی کردن : 1 بی‌نیاز گردانیدن، خودکفا کردن 2 غنی ساختن، به مال و مکنت رساندن، ثروتمند کردن 
مستفاد شدن :استنباط شدن، دریافت شدن، برگرفته شدن، درک شدن، مفهوم شدن 
مستفاد : 1   مفهوم‌شده، افاده‌شده، دانسته‌شده، استنباطشده، برگرفته، حاصل‌شده 2 سودرسان، فایده‌رسان 
مستفرنگ :اسم فرنگی‌ماب، اروپایی‌ماب، غرب‌زده & مستعرب 
مستفسر : جستجوگر، جوینده، متجسس، متفحص
مستفید : برخوردار، بهره‌مند، بهره‌ور، بهره‌یاب، متمتع، منتفع
مستفید شدن :برخوردار شدن، بهره‌مند شدن، منتفع گشتن، سودبردن، بهره گرفتن 
مستفیض شدن : فیض‌بردن، برخوردار شدن، بهره‌مند شدن 
مستفیض : 1 فیض‌بر، فیض‌برنده، مستفید 2 برخوردار، بهره‌گیر، بهره‌ور
مستفیض کردن :بهره‌مند کردن، برخوردار کردن، فیض رساندن 
مستقبل : آتی، آتیه، آینده & حال، گذشته
مستقر : استوار، برقرار، پابرجا، پایدار، ثابت، جایگزین، استقراریافته، جای‌گیر، ساکن، محکم
مستقر شدن : 1 استقرار یافتن، قرار گرفتن، جایگزین شدن، ساکن شدن، جا گرفتن 2 پابرجا شدن، قرارگرفتن 
مستقر کردن : 1 قرار دادن، استقرار دادن، جا دادن 2 تثبیت کردن، برپا داشتن 
مستقل : 1 آزاد، خودمختار، ناوابسته، خودگردان، خودفرمان، غیروابسته، مختار 2 جدا 3 جداگانه، علی‌حده & غیرمستقل، وابسته
مستقلاً : آزادانه، بالاستقلال، خودمختارانه
مستقل شدن : 1 استقلال یافتن، آزاد شدن، خودگردان شدن 2 جدا شدن، متکی به خود شدن 
مستقیماً : 1 بلاواسطه، بی‌واسطه، راساً 2 سرراست & باواسطه
مستقیم :صفت 1 راست، سرراست، صاف 2 بی‌واسطه، بلاواسطه، مستقیماً & کج 3 درست، صحیح 4 زنده 
مستکبر :صفت 1 استثمارگر، امپریالیست، سرمایه‌دار، طاغوتی 2 گردن‌کش 3 متکبر، مغرور & مستضعف 4 زورگو، قدرت‌طلب 5 جهان‌خوار 
مست کردن : 1 مست‌شدن، شراب‌زده شدن، سرمست کردن 2 شیفته کردن، شیدا کردن، بی‌قرار کردن 3 غفلت‌زده کردن، غافل کردن 
مستلزم : 1 بایسته، شایسته، لازمه 2 متضمن، مسبب، موجب 
مستمر : ادامه‌دار، پیوسته، پیگیر، جاودانه، دایمی، مدام، مداوم، همیشگی & موقت
مستمرمستمر شدن :استمرار یافتن، ادامه داشتن، تداوم یافتن، ادامه‌دار بودن 
مستمری‌بگیر : بازنشسته، وظیفه‌بگیر، وظیفه‌خور & شاغل 
مستمری : جیره، حقوق، حقوق بازنشستگی، راتب، راتبه، رسم، شهریه، عطیه، ماهیانه، مشاهره، مقرری، مواجب، وظیفه
مستمسک : 1 آتو، آویزگاه، بهانه، دستاویز، گزک 2 سند، وسیله
مستمسک قرار دادن: بهانه کردن، دستاویز ساختن، دستاویز قرار دادن 
مستمع : 1 سامع، شنوا، شنونده، نیوشا & متکلم، گوینده 2 مخاطب & متکلم 
مستمندانه : 1 فقیرانه، مفلسانه 2 غمگنانه، اندوهناکانه 
مستمند : 1 بدبخت، بیچاره، بی‌نوا، فقیر، تهی‌دست، محتاج، مفلس، نیازمند & دارا، منعم 2 گله‌مند، شاکی 3 غمگین، غمناک، اندوهناک 
مستنبط : استنباطکننده، ادراک‌کننده، دریابنده 
مستند : 1 اصیل، متقن، معتبر، معتمد، وثیق 2 دلیل، سند & غیرمستند، نامستند 3 واقعی 4 منسوب 5 متکی 
مستندسازی : 1 معتبرسازی، مدلل سازی 2 فیلم‌سازی(براساس واقعیات عینی) 
مستند کردن : 1 منسوب کردن، نسبت دادن، اسناد دادن 2 موثق ساختن، مدلل ساختن 
مستنطق : بازپرس، بازجو & متهم 
مستنکر : 1 مکروه 2 زشت، قبیح، ناپسند & مستحن 3 ناخوش‌آیند 
مستوجب : درخور، زیبنده، سزاوار، شایسته، لایق، مستحق
مستوحش : بیمناک، ترسیده، خوفناک، مرعوب، وحشت‌زده 
مستوحش شدن :وحشت‌زده شدن، ترسیدن، هراسناک گشتن 
مستودع :صفت 1 ودیعه‌گیر 2 امین 3 ودیع & مودع 
مستور : 1 پنهان، پوشیده، مختفی، مخفی، مستتر، مکتوم، مکنون، ملبس، ناآشکار، ناپدید، ناپیدا، نهفته 2 محجوب، مقنع 3 پرده‌نشین، مستوره، پاکدامن، عفیف 4 نقابدار & پیدا، نامستور 
مستور کردن : پنهان کردن، مخفی نگاه داشتن، پوشاندن، مکتوم نگاه‌داشتن 
مستوره : پردگی، زن، مخدره، مقنع، ناموس، نهفته‌رو 
مستوری : 1   پوشیدگی 2 پرده‌نشینی 3 پاکدامنی، عفت، پارسایی
مستوفا : 1 تام، تمام، جامع، فراگیر، کامل، مبسوط، وافی 2 استیفاشده & مجمل
مستوفی : خزانه‌دار، خزانه‌دار کل، محاسب
مستولی : چیره، غالب، فایق، مسلط & مغلوب 
مستولی ساختن :مسلط ساختن، استیلا دادن، فایق کردن 
مستولی شدن :استیلا یافتن، تسلط یافتن، دست یافتن، چیره‌شدن، فایق آمدن، مسلط شدن 
مستوی : 1 تخت، صاف، مسطح، هموار 2 راست، مستقیم 3 برابر، یکسان 
مستهجن : بد، رکیک، زشت، قبیح، مبتذل، ناپسند & مستحسن 
مستهلک شدن : 1  نیست شدن، نابود شدن، محو شدن، ازمیان رفتن، هلاک شدن، معدوم شدن 2 به تدریج دین اداشدن، تادیه شدن (تدریجی قرض) 3 فرسوده‌شدن 4 مستحیل شدن 
مستهلک کردن : 1 به تدریج وام پرداختن 2 نابود کردن، هلاک کردن، از بین بردن 
مستهلک :اسم 1  نیست‌شده، نحوشده، نابود، نابودشده، نابودگردیده، معدوم، ازمیان‌رفته 2 پرداخت‌تدریجی دین 
مستی‌بخش : 1 سکرآور، مستی‌زا، مستی‌آفرین، نشئه‌زا 2 مسکر 
مستی : بی‌خودی، سرخوشی، سکر، مخموری، نشئه & هوشیاری، صحو
مستی : 1 غم، اندوه، غصه 2 شکوه، شکایت، گلایه 
مسجد : سجده‌گاه، عبادتگاه، مسکت، مسگت، مصلا، نمازگاه، نمازخانه
مسجدی : 1 نمازخوان، مسجدرو، اهل مسجد 2 مربوط به مسجد 3 زاهد، عبادت‌کار، مومن 
مسجع : قافیه‌دار، مقفی، موزون، سجع‌دار
مسجل : تسجیل، حتمی، قطعی، محقق، مدلل، مستند، مسلم، مشخص، معین & پادرهوا، غیرقطعی، غیرمسجل، نامدلل، نامعلوم
مسجل شدن : 1 قطعی شدن، محرز شدن، حتمی شدن 2 ثبت‌شدن 
مسجل کردن : 1 قطعی کردن، محرز کردن، حتمی کردن 2 تسجیل کردن 
مسحور : 1 جادوشده، مجذوب 2 فریفته، مفتون، شیفته 
مسحور شدن : 1   سحرشدن، جادو شدن 2 فریفته شدن، مجذوب شدن 
مسحور کردن : 1 جادو کردن، سحر کردن 2 مجذوب کردن، شیفته کردن، شیفتن 
مسخ : 1   تغییر هیئت، تغییرصورت، دگرگون‌سازی 2 انتقال روح انسان به‌بدن حیوان 
مسخر :صفت 1 تسخیر، تصرف، فتح 2 رام، مطیع
مسخر ساختن :تسخیر کردن، به‌تصرف درآوردن، تصرف کردن، مسخر کردن، گشودن، به تسخیر خود درآوردن 
مسخر شدن : 1 تسخیر شدن، به تصرف درآمدن 2 فرمان‌بردارشدن، مطیع شدن، رام شدن 
مسخر کردن : 1 تسخیر کردن، به‌تصرف درآوردن، تصرف کردن، مسخر ساختن، گشودن، به تسخیر خود درآوردن، مسخر گرداندن، مسخر گردانیدن 2 تحت انقیادخود درآوردن، مطیع کردن، فرمان‌بردار کردن 
مسخرگی : دلقک‌بازی، شوخی، لودگی، مزاح، استهزا، سخریه 
مسخره‌آمیز : خنده‌دار، تمسخرآلود، ریشخندآمیز، مضحک & جدی 
مسخره : 1 استهزا، تمسخر، ریش‌خند، زمترا، سخریه، فسوس، لودگی، مزاح 2 خنده‌دار، شوخی، طنز 3 هجا، هجو، هزل 4 دلقک، شوخ، لوده، مزاح، مقلد 5 مضحکه، ملعبه 
مسخره‌بازی : 1 تمسخر 2 کار ناشایست، کار بیهوده 
مسخره کردن : 1 استهزا کردن، تمسخر کردن، ریشخند کردن، به‌سخره گرفتن 2 دست انداختن 
مسخ شدن : تغییرشکل‌دادن، زشت شدن، بدشکل شدن 
مسدس : 1 شش‌ضلعی، شش‌گوشه 2 شش رکنی 3 شش‌عنصری & مخمس 
مسدود : بست، بسته، بند، سد، گرفته، مقفل & مفتوح، باز، گشوده 
مسدود کردن : 1 بستن 2 بند آوردن 3 سد کردن & باز کردن 
مسرت‌آمیز :سرورانگیز، شادی‌انگیز، مسرت‌انگیز، مسرت‌بخش، نشاطآور
مسرت : ابتهاج، بهجت، خوشحالی، خوشی، سرور، شادمانی، شادی، شعف & اندوه، ضراء، غم 
مسرت‌انگیز :بهجت‌افزا، سرورانگیز، شادی‌بخش، مسرت‌آمیز، مسرت‌بار، مسرت‌بخش، نشاطآور & غم‌انگیز 
مسرت‌بخش :سرورانگیز، مسرت‌آمیز، مسرت‌بار، شادی‌بخش، نشاطآور، سرورآمیز، نشاطانگیز، شادی‌آور، شادی‌زا، خوشحال‌کننده 
مسرت‌زا : شادی‌بخش، نشاطآور، سرورآمیز، نشاطانگیز، شادی‌آور، شادی‌زا، خوشحال‌کننده 
مسرت : 1   شادی، شعف، شادمانی، سرور، نشاط 2 شاد شدن، شادمانی کردن، نشاطمند شدن 
مسرف : اسراف‌کننده، اسراف‌گر، اسراف‌گرا، اسراف‌کار، بادبه‌دست، متلف، خراج، گشادباز، مبذر، ول‌خرج & مقتصد 
مسرور : بانشاط، خرم، خشنود، خندان، خوش، خوشحال، خوشوقت، دلشاد، سرحال، سرخوش، شاد، شادان، شادمان، محظوظ، مشعوف & مغموم 
مسرور شدن : شادشدن، بانشاط شدن، شادمان گشتن، مشعوف‌شدن، خوشحال شدن 
مسرور کردن : شاد کردن، خوش‌حال کردن، شادمان کردن، مشعوف کردن & مغموم کردن، غمگین ساختن 
مسروقه : به‌سرقت‌رفته، دزدیده‌شده، مسروق 
مسری : اپیدمی، سرایت‌کننده، واگیر، واگیردار، مسریه & نامسری 
مس : 1 سایش، دستمالی، لمس 2 لمس کردن، سودن، دست مالیدن 3 جنون، دیوانگی 
مسطح : 1 پهن، تخت، صاف، مستوی، هاموار، هموار & ناصاف 2 طراز & نامسطح
مسطح کردن : صاف کردن، هموار کردن، تخت کردن & ناهموار کردن 
مسطره : خطکش 
مسطور : نبشته مرقومه، مکتوب، مرقوم، مسطوره، نوشته & منقول 
مسعود : 1 خوشبخت، سعادتمند، نیک‌بخت 2 مبارک، خجسته، میمون، همایون & نامیمون، نامبارک 
مسقطالراس : زادگاه، زادبوم، مولد، میهن، وطن
مسقطی : حلوا، حلوای لاری 
مسقف : سقف‌دار، سرپوشیده & روباز، بی‌سقف 
مسکر :اسم 1 باده، شراب، عرق، مشروب، می، نبیذ 2 مستی‌بخش، نشئه‌زا & خماربخش، خمارآلود، خمارزا 
مسکن : آرام‌بخش، آرامش‌بخش، تسکین‌ده، تسکین‌دهنده
مسکنت‌آمیز :مسکنت‌بار، فقیرانه، مسکینانه 
مسکنت : 1 افلاس، بیچارگی، مسکینی، درویشی، بی‌چیزی، بی‌نوایی، تنگدستی، تهیدستی، فقر & رفاه، توانگری 2 عجز، درماندگی، ضعف 
مسکنت‌بار :مسکنت‌آمیز، مسکنت‌آلود، توام با فقر، درویشانه، فقیرانه، مسکینانه 
مسکن : جا، جایگاه، خانه، ماوا، محل، مقام، مکان، منزل، نشیمن، وثاق
مسکن گرفتن :سکونت گزیدن، اقامت کردن، مقیم شدن، ساکن‌شدن، مسکن کردن، اقامت گزیدن & آواره شدن، دربه‌در گشتن 
مسکوت : 1 خاموش، بی‌صدا، ساکت 2 موقوف‌گذاشته، سکوت‌شده، متوقف‌شده، رهاشده 
مسکوت گذاشتن :رها کردن، به حال خود گذاشتن، موقوف کردن 
مسکوت ماندن : رهاشدن، ناتمام ماندن، متوقف ماندن 
مسکوک : 1 پول، سکه 2 سکه‌زده 
مسکون : آباد، قابل سکونت، سکنه‌دار & متروک، ناآباد، بی‌سکنه 
مسکونی :صفت 1   قابل‌سکونت 2 زیستگاه، محل‌سکونت 1 & غیرمسکونی 2 تجاری، ادراری 
مسکه : 1   کره 2 روغن‌حیوانی‌تازه 
مسکین : 1 بی‌بضاعت، بیچاره، بینوا، خاکسار، تنگدست، درویش، راجل، فقیر، محتاج، مفلس، تهی‌دست، بی‌چیز & توانگر 2 درمانده، عاجز، ناتوان 
مسگر : ظروف مسی‌ساز 
مسگری : 1   شغل‌مسگر 2 ظروف‌مسی‌سازی 3 کارگاه مسگر 
مسلح : 1 تفنگدار، تفنگچی، سلاحدار، شمخالچی & غیرمسلح 2 مجهز 
مسلخ : 1 سلاخ‌خانه، مذبح، کشتارگاه 2 قتلگاه 3 رختکن (گرمابه) 
مسلسل : 1 به هم‌پیوسته، پشت‌سرهم، پیاپی، پی‌درپی، زنجیروار، متصل، متوالی & یک‌درمیان 2 اسلحه، تفنگ‌خودکار، تیربار، سلاح خودکار 
مسلط : 1 چیره، غالب، فایق، قاهر، مستولی 2 مشرف 3 صاحب‌اختیار 4 ماهر & مقهور
مسلط شدن : 1 چیره‌شدن، غالب شدن، فایق شدن، مستولی شدن، استیلا یافتن، فایق آمدن، سلطه یافتن 2 اشراف‌یافتن، ماهر شدن 3 مشرف شدن 
مسلط گشتن : 1 چیره شدن، غالب شدن، فایق شدن، مستولی‌شدن، استیلا یافتن، فایق آمدن، سلطه یافتن 2 اشراف‌یافتن، ماهر شدن 3 مشرف شدن 
مسلک : 1 آیین، طریقه، کیش، روش، مذهب، مرام، مشرب، نحله 2 راه، طریق، نهج، مسیر 
مسلماً : البته، بی‌شبهه، به‌یقین، بدون‌شک، بی‌شک، حتما، قطع
مسلمان :صفت حنیف، مومن، مسلم & کافر، مرتد، ملحد، نامسلمان
مسلمانی : 1 مسلمان بودن 2 اسلام & کفر 
مسلم : اهل قبله، مسلمان، حنیف & کافر 
مسلم : 1 ثابت، حتمی، قطعی، محرز، محقق، مسجل، واضح، یقین 2 ممکن، امکان‌پذیر 3 حقیقی، واقعی، راستین 
مسلم شدن : قطعی‌شدن، ثابت شدن، محرز شدن، مسجل شدن، محقق شدن 
مسلوب : 1   سلب‌شده، کنده‌شده، گرفته‌شده 2 ربوده‌شده 
مسلول شدن : سل‌گرفتن، به سل مبتلا شدن 
مسلول :صفت مبتلا به سل، سلی 
مسمار : میخ، وتد
مسما :اسم 1  نامیده‌شده، نامگذاری‌شده، مسمی 2 نوعی‌غذا 
مسمن : 1 پروار، چاق، سمین، فربه 2 چرب، پرچربی & لاغر
مسموع افتادن : 1 شنیده شدن، مسموع شدن، به گوش رسیدن 2 پذیرفته شدن، مورد قبول قرار گرفتن 
مسموع : 1 شنیده، شنیده‌شده 2 شنیدنی، قابل شنیدن 
مسموم : 1 زهرآلود، زهردار، زهرآگین، زهری، سم‌آلود، سمی 2 زهرخورده، سم‌خورده 3 چیزخور 4 مشوب 5 زیان‌بار 
مسموم شدن : 1 دچار مسمومیت شدن 2 آلوده شدن، سمی شدن، زهرآلود شدن 
مسموم کردن : 1 زهرآلود کردن، زهرآگین کردن، سمی کردن 2 زهر خوراندن 
مسمی : 1 موسوم، نامزد، نامیده 2 معین 
مسن :اسم بزرگ‌سال، پیر، جاافتاده، ریش‌سفید، زال، سال‌خورده، سال‌دیده، سالمند، شیخ، فرتوت، کلان‌سال، کهن‌سال، معمر & برنا، جوان، خردسال 
مسند :اسم 1   اسنادداده‌شده، نسبت‌داده شده 2 محمول، محکوم‌به 3 مجموعه مدون احادیث 2 & مسندالیه 
مسندالیه : نهاد & مسند، گزاره 
مسند : 1 اورنگ، تخت، تکیه‌گاه، سریر، عرش، کرسی 2 بالش، پشتی، پیشگاه 3 جاه، مرتبه، مقام 4 خبر 5 محکوم‌به، محمول، مسند 
مسندنشین :اسم حاکم، حکم‌ران، فرمان‌روا 
مسنن : دندان‌پزشک، دندان‌ساز
مسواک : دندان‌شو 
مسواک زدن : مسواک کردن 
مسوده : 1 پیش‌نویس، چرک‌نویس 2 رونوشت، نوشته، تصحیح‌نشده & پاکنوشت، پاکنویس
مسهل : کارکن، مسهله، منجز، منضج
مسی : از جنس مس، مسین & 1 زرین 2 سیمین 3 آهنین، پولادین 
مسیحادم : مسیحانفس، مسیح‌دم 
مسیحی :صفت ارمنی، پروتستان، عیسوی، کاتولیک، نصارا، نصرانی
مسیحیت : ترسایی، عیسویت، نصرانیت
مسیر : 1 جاده، راه، معبر 2 خطسیر 3 گذر، گذرگاه 4 مدار
مسیل : آبراه، آبکند، سیل‌زار، سیل‌گیر، سیل‌ریز 
مشئمه : 1 سمت چپ 2 گم‌راهی 
مشئوم : بدیمن، نامیمون، نامبارک، بدشگون، ناخجسته، شوم، نحس، میشوم، منحوس & مبارک، خوش‌یمن، مبارک، همایون 
مشابه :صفت تالی، شبیه، عین، مانند، متشابه، مثل، نظیر، همانند، همسان & متفاوت
مشابهت : 1 تشابه، شباهت، مانندگی، همانندی، همسانی 2 مانندهم‌بودن، به یکدیگر شباهت داشتن، شبیه بودن & تفاوت، تمایز 
مشابهت داشتن :شبیه بودن، همانند بودن، ماننده بودن، همسان‌بودن 
مشاجرات : اختلاف‌ها، بگومگوها، جدال‌ها، دعواها، کشمکش‌ها، نزاع‌ها، مشاجره‌ها 
مشاجره : 1 اختلاف، بگومگو، جدال، جدل، جنگ، دعوا، ستیز، ستیزه، ستیزگری، کشمکش، نزاع 2 ستیزیدن، نزاع کردن & مصالحه
مشاجره کردن : دعوا کردن، نزاع کردن، جر کردن، جدال کردن، ستیزیدن & سازش کردن، مصالحه کردن 
مشارالیه : مذکور، مزبور، معزی‌الیه، نامبرده
مشارق : 1 خاورها، مشرق‌ها & مغارب، باخترها 2 نواحی شرقی & مغارب 
مشارکت : 1 انبازی، سهم‌بری، شراکت 2 شرکت کردن، انبازی کردن 
مشارکت کردن: 1 شرکت کردن، سهیم شدن، مشارکت داشتن 2 همکاری کردن 
مشار : مستشار، مشاور، ندیم، رای‌زن 
مشاش : انگبین، عسل 
مشاطه :صفت 1 آرایشگر، ماشطه 2 شانه‌زننده، شانه‌کننده 
مشاطه‌گری : آرایشگری 
مشاعر : 1   حواس، شعور 2 مشعرها 
مشاعره : 1 مسابقه‌شعرخوانی 2 شعرخوانی 
مشاع :اسم شریکی، مشترک، ملک مشترک، تقسیم‌نشده & مفروز
مشاغبه : خصومت، عداوت، دشمنی، ستیزه‌جویی 
مشاغل : 1 شغل‌ها، کارها، کسب‌ها 2 مشغله‌ها، گرفتاری‌ها، کاروبارها 
مشافهه : 1 گفت‌وگو 2 رودررو سخن گفتن 3 رویارویی 
مشاق :اسم 1   مشق‌دهنده، ورزنده، تعلیم‌دهنده 2 زحمتکش 3 سختی‌ها، مشقت‌ها 
مشاکلت : 1   مشابه شدن، مانند گردیدن 2 با یکدیگر موافقت کردن 
مشاکل : مشابه، مانند، هم‌شکل 
مشام : 1 بویایی، شامه 2 بینی 3 شم
مشاور : 1 رایزن، مستشار، مشار، مشیر 2 پیشکار
مشاوره : رایزنی، شور، مشورت، مشاورت 
مشاهد : 1 شهادتگاه‌ها، مقبره‌های شهیدان، مشهدها، زیارتگاه‌ها 2 تجلی‌گاه، تجلی‌گه 3 کشف، شهود 
مشاهده : 1 دید، دیدار، رویت، مشاهدت، معاینه، نظارت، نظاره 2 نظر، نگاه، نگرش 3 دیدن، نظاره کردن، نگاه کردن، نگریستن 
مشاهده شدن : دیده‌شدن، رویت شدن 
مشاهده کردن : 1 دیدن، نگریستن، تماشا کردن 2 رویت کردن 
مشاهرت : 1 اجرت‌ماهیانه، حقوق، شهریه، مشاهره 2 اجیر کردن 
مشاهره : مشاهرت، حقوق، ماهیانه، شهریه، مقرری (ماهیانه) 
مشاهیر : مشهوران، نام‌آوران، ناموران، نامداران 
مشایخ : 1   شیخ‌ها، مشیخه‌ها، شیوخ 2 علماء، دانشمندان 3 بزرگان 4 پیران 5 مرشدان، پیران طریقت 
مشایعت : 1 بدرقه، تشییع، همراهی 2 دنباله‌روی 3 بدرقه کردن، همراهی کردن & استقبال 4 اطاعت، پیروی 
مشایعت کردن : 1 همراهی کردن، بدرقه کردن 2 تشییع کردن 
مشبع : 1 پر، مشحون، مملو & تهی، خلاء 2 سیر 3 مفصل، مبسوط 4 بسیار، زیاد، فراوان 
مشبک : سوراخ‌سوراخ، شبکه‌ای، متخلخل 
مشبه : 1   مانندشده، شبیه‌شده، ماننده 2 تشبیه‌شونده & مشبه‌به 
مشبهه : 1   اهل‌تشبیه، تشبیه‌گرا 2 تشبیه‌کننده 
مشتاق : 1 آرزومند، راغب، شایق، شوقمند، پرشوق، مایل، متمایل & بیزار 2 عاشق، شیفته 
مشتاقانه : آرزومندانه، بااشتیاق، بارغبت، عاشقانه
مشتاق شدن : 1  آرزومند شدن، راغب شدن، بسیار مایل شدن، شایق شدن 2 عاشق شدن & بیزار شدن، مشمئزشدن 
مشتاق کردن : 1 آرزومند کردن، راغب کردن، بسیار مایل کردن، شایق کردن 2 عاشق کردن & بیزار کردن، مشمئز کردن 
مشتاقی : آرزومندی، اشتیاق، رقبت، عشق، میل & بیزاری 
مشت‌بازی : مشت‌زنی، بوکس 
مشتبه : 1 شبهه‌زا، شبهه‌ناک، خطازا، مشکوک 2 نامعلوم، پوشیده & معلوم 
مشت : 1   پنجه دست‌گره‌شده 2 ضربه دست گره‌شده 
مشترکمشترک :صفت 1 مشاع 2 آبونه 3 چندمعنا، چندمعنایی 
مشتری :اسم 1 بایع، خریدار 2 طرفدار 3 خواهان، خواستار، مایل 4 ارباب رجوع، 5 برجیس 
مشت‌زن : بوکس‌باز، بوکسور، مشت‌باز 
مشت‌زن :
مشتعل : افروخته، شعله‌ور، محترق & خاموش، منطفی
مشتعل شدن : شعله‌ورشدن، برافروختن 
مشتق :اسم اشتقاق‌یافته، برگرفته، برآمده، جداگردیده 
مشتلق : مژده، مژدگانی 
مشتمل : حاوی، شامل، محتوی
مشتن : 1   مالیدن 2 مالاندن 3 خمیر کردن، سرشتن 
مشتوک : فیلتر سیگار 
مشت‌ومال دادن : 1 ماساژ دادن، مشت‌مال دادن 2 تنبیه کردن، گوشمالی دادن 
مشت‌ومال : 1 ماساژ، مشت‌مال 2 تنبیه، گوشمالی، کتک 
مشتهر : بنام، پرآوازه، شهره، مشهور، معروف، نامدار، نام‌آور، نامور & گمنام
مشتهر شدن :پرآوازه شدن، شهره شدن، مشهور شدن، نامورگشتن، نامدار شدن، معروف شدن، به شهرت‌رسیدن، بنام شدن & گمنام شدن 
مشتهیات : 1 خواسته‌ها، آمال، آرزوها 2 اشتهازاها، اشتهاآورها 
مشتی : تعدادی، اندکی، چندتا، عده‌ای 
مشتی :صفت 1 مشهدی 2 داش، مشدی 3 جوان‌مرد، راد، لوطی 4 خوش‌لباس، شیک‌پوش، خوش‌سرووضع، آراسته 5 دست‌ودل‌باز، گشاده‌دست، ول‌خرج، خراج 
مشجر : پردرخت، درخت‌زار، درختکاری شده 
مشحون : آکنده، انباشته، پر، سرشار، لبالب، لبریز، مالامال، مشبع، ممتلی، مملو & تهی 
مشحون شدن : پرشدن، سرشار شدن، مملو شدن، مالامال شدن، لبریز شدن، انباشته شدن 
مشحون کردن : پر کردن، انباشتن، سرشار کردن 
مشخص : 1 آشکار، برجسته، روشن، مبرهن، متمایز، مسجل، معلوم، معین، ممتاز، ممیز، واضح 2 تشخص‌یافته & نامشخص، نامعلوم 
مشخصات : ویژگیها، مشخصه‌ها 
مشخصمشخص شدن : 1 معلوم شدن، آشکار شدن، روشن شدن 2 شناخته شدن 
مشخص کردن : 1 معلوم کردن، تعیین کردن، معین کردن 2 تشخیص دادن 
مشخصه : ویژگی، خصوصیت، مختصه، وجه ممیزه 
مشدد : 1   تشدیددار 2 محکم‌شده، استوارشده 3 شدت‌یافته، تشدیدشده 
مشدی :صفت داش‌مشدی، لوطی، مشتی
مشرب : 1 آیین، کیش، مذهب، مسلک، مکتب، نحله 2 خلق، خو، ذوق 3 بینش، شیوه تفکر 4 آبشخور، منهل
مشربه : 1 آبخوری، تنگ 2 پرواره 3 گیاه‌زار
مشرف‌به‌موت :درحال نزع، محتضر، مردنی
مشرف : 1 دیده‌ور، مجاور، مسلط، نزدیک 2 مراقب، مواظب 3 ناظر، مباشر 
مشرف شدن : تشرف‌یافتن، شرف یافتن، سرافراز شدن 
مشرف کردن :سرافراز کردن، مفتخر کردن، افتخار دادن 
مشرف :صفت 1 مفتخر، سرافراز 2 بلندپایه 3 آستان‌بوسی، شرفیاب
مشرفه : مقدس، مقدسه، شریف 
مشرق : 1 خاور، خاوران، شرق، نیمروز 2 مطلع 3 مشرق‌زمین & باختر، مغرب
مشرقی :اسم 1   شرقی، مشرق‌زمینی، خاوری 2 خاورمیانه‌ای 3 آسیایی & غربی، باختری 
مشرقین : 1 خاور و باختر 2 مشرق و مغرب 3 عالم 
مشرک : 1 بدکیش، بی‌دین، زندیق، کافر، مرتد، ملحد & مومن 2 ناموحد & موحد 2 ثنوی‌مذهب & یگانه‌پرست 
مشروب : 1 آشامیدنی، شربت، نوشابه 2 عرق، شراب، مسکر & ماکول، خوراکی، خوردنی 
مشروب‌خوار :باده‌خوار، شرابخوار، شرابخور، شرابی، مشروب‌خور، میگسار
مشروب‌خور :باده‌نوش، مشروب‌خوار، عرق‌خور 
مشروب‌فروشی : بار، بیسترو، رستوران، میخانه، میکده 
مشروب کردن : 1 آبیاری کردن آب دادن 2 سیراب کردن 
مشروحمشروح : جامع، مبسوط، مفصل & موجز، مختصر 
مشروط : مقید، منوط، موقوف، وابسته & غیرمشروط
مشروطه‌خواه :صفت مشروطه‌طلب، طرفدار حکومت مشروطه 
مشروطه : نظام حکومتی مبتنی‌برقانون اساسی & استبدادی 
مشروع : حلال، روا، شرعی، قانونی، مجاز & نامشروع
مشط : 1 خرک 2 شانه
مشعبد :صفت چشم‌بند، حقه‌باز، شارلاتان، شعبده‌باز
مشعبدی : 1 افسونگری 2 چشم‌بندی، شعبده‌بازی 
مشعر : 1 حاکی، دال، گویای 2 درک، شعور، فهم 3 خبردهنده، اشعارکننده 
مشعشانه : تابناکانه 
مشعشع : 1 براق، تابان، تابنده، پردرخشش، درخشان، روشن 2 سایه & تیره، مکدر 
مشعل‌دار :اسم 1 مشعل‌کش، مشعل‌چی 2 پیشرو، راهنما 
مشعل : 1 فروزه، قندیل 2 چراغ
مشعل‌کش : مشعل‌دار، مشعل‌چی، مشعله‌دار 
مشعله : چراغ، قندیل، سراج، مصباح، مشعل 
مشعوف : 1 خرسند، خرم، خندان، خوشوقت، شاد، شادان، محظوظ، مسرور 2 دلباخته، شیفته & مغموم
مشعوف شدن : شادمان‌گشتن، مسرور شدن، خوش‌وقت شدن، شاد شدن، خوش‌حال شدن 
مشعوف کردن : شاد کردن، خرسند گردانیدن، خوش‌وقت کردن، خوشحال کردن، مسرور کردن 
مشغله : 1 اشتغال، پیشه، حرفه، شغل، فعالیت، کار 2 دل‌مشغولی، گرفتاری، مشغولیت 3 سرگرمی 4 شور، غوغا، هنگامه 
مشغول : 1 سرگرم، گرفتار & آزاد، بیکار 2 درگیر 
مشغول شدن : 1 سرگرم شدن 2 درگیر شدن، گرفتار شدن 
مشغول کردن : 1 سرگرم کردن، مشغول داشتن 2 به کار واداشتن 3 درگیر کردن، گرفتار کردن 
مشغولیت : اشتغال، تفرج، تفریح، تفنن، دل‌مشغولی، سرگرمی، گرفتاری، لعب، مشغله
مشفقانه :صفت دلسوزانه، محبت‌آمیز، مهربانانه & نامهربانانه
مشفق : باشفقت، بامحبت، خیرخواه، دلسوز، شفیق، غمخوار، مهربان، ناصح & نامهربان
مشقات : سختی‌ها، مشقت‌ها، رنج‌ها، دشواری‌ها 
مشقت : آزار، بلا، تعب، رنج، زحمت، سختی، عنا، عنت، محنت، مرارت & آسایش، آسودگی، استراحت
مشقت‌بار : پرمشقت، مشقت‌زا، سخت، پررنج، صعب، پرزحمت 
مشق : 1 ریاضت 2 تمرین، ورزش 3 تکلیف، درس 4 رژه، سان
مشق کردن : 1 تمرین کردن 2 تکرار کردن 3 ورزش کردن 4 تکلیف نوشتن، مشق نوشتن 
مشکات : 1 چراغ، زجاجه، مصباح 2 چراغدان، معطر
مشک : انبانه، انبان، خیک، راویه
مشک‌بار، مشکبار : 1 مشک‌فشان، مشک‌افشان، معطر، مشک‌ریز 2 عطرآگین، مشک‌سا 
مشک‌دان، مشکدان : نافه
مشک : سارا، غالیه، نافه
مشکسا : عبیرآمیز، مشک‌آگین، مشک‌آلود، مشک‌بو، مشک‌بیز، معطر 
مشک‌فشان : خوشبو، عطرآگین، عطرآمیز، معطر، مشکبار، مشک‌آگین، مشک‌ریز، مشک‌آمیز، مشک‌افشان 
مشکل : ابهام‌آمیز، بغرنج، پیچیده، حاد، دشخوار، دشوار، سخت، شاق، صعب، غامض، مبهم، مساله، معقد، مغلق & آسان، ساده، سهل، واضح 
مشکل‌پسند : 1 دیرپسند 2 سخت‌گیر & آسان‌گیر 
مشکل‌ساز :مشکل‌آفرین، مشکل‌زا & تسهیل‌گر آسان‌ساز، تسهیل‌کننده 
مشکل شدن : سخت‌شدن، دشوار شدن، پیچیده شدن، بغرنج شدن، غامض شدن، شاق شدن، مغلق شدن، حاد شدن & ساده گشتن، سهل شدن، آسان شدن 
مشکل‌گشا :حلال‌مشکلات، کارساز، گره‌گشا & مشکل‌ساز
مشکو : 1   حرم‌سرا، حرم‌خانه 2 بتخانه، مشکویه 3 کوشک، قصر 4 بالاخانه 
مشکوک : 1 دودل، مردد 2 شبهه‌زا، شبهه‌ناک، مشتبه 3 بدگمان، مظنون 4 شکاک، ظنین 
مشکوک شدن : 1 ظنین شدن، بدگمان شدن 2 تردید کردن، مرددشدن 
مشکی : تار، تیره، سیاه، قره & سفید
مشکین : 1   مشک‌آلود، معطر 2 منسوب به مشک 3 مشکی، سیاه & سفید 
مشمئز : بیزار، بی‌میل، ضجور، متنفر & راغب، مایل
مشمئز شدن : بیزارشدن، دل‌زده شده، متنفر گشتن & راغب شدن، شایق شدن، مشتاق گشتن 
مشمئز کردن : بیزار ساختن، متنفر کردن، دلزده کردن & شایق کردن 
مشمئزکننده : 1 بیزاری‌زا، تنفرزا 2 تنفرآمیز، تهوع‌آور
مشمع : موم‌اندود، شمع‌اندود، مومی 
مشمول شدن : 1 دربرگرفتن، شامل شدن 2 به سن سربازی‌رسیدن، سرباز شدن 
مشمول :صفت 1 شمول، فراگیر 2 سرباز 3 سن سربازی 
مشنگ :اسم 1 دزد، راهزن، عیار 2 ابله، احمق، خل، خنگ
مشوب : 1 آغشته، آمیخته 2 آلوده، آشفته 
مشوب ساختن : 1 پریشان کردن، آشفته کردن 2 آلودن، آلوده کردن 3 آمیختن 4 گمراه کردن 
مشوب شدن : آشفته‌شدن، پریشان شدن، مشوش شدن 
مشوب کردن : 1  آمیختن، آمیخته کردن 2 آلوده کردن، آلودن 
مشورت : تدبیر، رای، رایزنی، شور، مشاوره
مشورت کردن : رای‌زدن، رایزنی کردن، شور کردن، مشاوره کردن 
مشوش : 1 آسیمه، آشفته، بی‌آرام، پریشان، شوریده، مضطرب، ناراحت، نگران، هراسان 2 نامرتب & آرام
مشوش شدن :پریشان شدن، آشفته شدن، مضطرب شدن، ناآرام‌شدن 
مشوش کردن :آشفته کردن، پریشان کردن، مشوش داشتن، آسیمه کردن، مضطرب ساختن & آرام ساختن 
مشوق :صفت محرض، محرک، مروج
مشهد : 1 شهادتگاه، قتلگاه 2 مدفن
مشهود : آشکارا، آشکار، بارز، پدیدار، پیدا، جلی، روشن، ظاهر، محسوس، مرئی، معلوم، نمایان، نمودار، واضح، هویدا & ناپیدا، نامشهود
مشهود شدن : آشکارشدن، نمایان گشتن، علنی شدن 
مشهور : اسمی، بنام، زبانزد، خنیده نام، پرآوازه، بلند نام، سرشناس، سمر، شهره، شهیر، معروف، نام‌آور، نامدار، نامور، نامی، نبیه & گمنام
مشهور شدن : اسمی‌شدن، سرشناس شدن، شهره شدن، مشتهر شدن، معروف شدن، نام‌آور گشتن، نامدار شدن، نامورشدن، نامی شدن 
مشهی : 1 اشتهاآور، اشتهاانگیز، اشتهازا 2 شهوت‌انگیز، شهوت‌زا 
مشیت : 1 اراده، خواست، خواهش، عزم، میل 2 سرنوشت، تقدیر 
مشی : 1 تدبیر، راه، رفتار، روال، روش، سیاست، شیوه، طریقه 2 رفتن، راه‌رفتن 3 ره‌نوردی، راه‌پیمایی 4 مسیر، خطسیر 
مشید : 1 استوار، محکم، قرص 2 مرتفع 3 برافراشته 
مشیر : رایزن، مستشار، مشاور
مشیمه : بون، پوگان، رحم، زهدان، سکس، بچه‌دان 
مصائب، مصایب : 1  مصیبت‌ها، بلایا، نایبات، رنجها، سختی‌ها 2 سوگ‌ها، عزاها، ماتم‌ها 
مصابرت : 1 بردباری، تحمل، شکیبایی، صبر 2 بردباری کردن، تحمل کردن، شکیبایی ورزیدن، صبر کردن & ناشکیبایی
مصاحبت داشتن :مصاحبت کردن، هم‌نشینی کردن، هم‌دم بودن، مراوده داشتن 
مصاحبت : صحبت، مراوده، مصاحبه، همدمی، همرازی، همراهی، هم‌زانویی، صحبت، هم‌سخنی، هم‌صحبتی، هم‌نشینی
مصاحب : جلیس، دمخور، دوست، رفیق، صحابه، قرین، محشور، معاشر، مقترن، مقرب، مونس، ندیم، همخوابه، همدم، هم‌صحبت، هم‌نشست، همنشین، یار
مصاحبه : 1 صحبت، گفتگو 2 مصاحبت، هم‌صحبتی 
مصاحبه کردن : 1 گفت‌وگو کردن 2 نظر خواستن، نظرخواهی کردن 
مصادره : ضبط اموال، مطالبه، تاوان‌گیری، اخذ، بازگیری 
مصادره کردن :ضبط کردن، گرفتن (دارایی و اموال)، تاوان‌گرفتن، مطالبه کردن، جریمه گرفتن 
مصادف شدن :هم‌زمان شدن، مقارن شدن، برخورد کردن 
مصادف : 1 مقارن، همزمان 2 روبرو شونده، برخورد کننده 
مصادقت : صداقت، محبت، وداد، ولا
مصادیق : مصداق‌ها & مفاهیم 
مصارعت : 1 زورآزمایی، کشتی، کشتی‌گیری 2 کشتی گرفتن، مصارعه 
مصارف : صرف‌ها، مصرف‌ها، کاربردها 
مصاف : 1 آرزم، جنگ، رزم، غزا، غزوه، نبرد 2 صف‌آرایی 3 میدان جنگ، رزمگاه، عرصه نبرد، عرصه، میدان نبرد & آرامش، صلح
مصافات : اخلاص، خلت، خلوص، دوستی خالصانه، دوستی پاک، صداقت 
مصافحه : 1 روبوسی، معانقه 2 دست دادن، دست یکدیگررا فشردن 
مصاف ساختن : 1 صف‌آرایی کردن 2 جنگ کردن، کارزار کردن، جنگیدن، رزمیدن، مصاف جستن، مصاف دادن 
مصاف کردن : 1  جنگیدن، محاربه کردن، نبرد کردن 2 صف‌آرایی کردن 
مصالح : 1 صلاحدید، مصلحت‌ها، منافع 2 مواد اولیه(ساختمان‌سازی) 1 & مفاسد، مضار، مضرات
مصالحه : 1 آشتی، سازش، صلح 2 آشتی کردن، سازش کردن، صلح کردن & دعوا، مکابره 
مصالحه کردن :سازش کردن، توافق کردن، آشتی کردن، صلح کردن 
مصالحه‌نامه :صلح‌نامه، سازش‌نامه، قرارداد صلح و سازش 
مصاهرت : 1 دامادی، مصاهره 2 داماد شدن 3 داماد اختیار کردن 
مصباح : چراغ، سراج، فانوس، مشکات، نبراس
مصب : دلتا، دهانه، ملتقای‌رودخانه بادریا و دریاچه، محل ریزش آب(رودخانه به دریا) 
مصحح : 1   تصحیح‌کننده 2 غلطگیر 3 خطایاب، غلطیاب 
مصحف : تصحیف‌شده 
مصحف : 1 قرآن 2 کتاب، نامه 3 جلد، مجلد 
مصداق : 1 مورد 2 شاهد، گواه، مثال & مفهوم 
مصدر : 1   اصل، منشا 2 محل‌صدور 3 جای بازگشت 4 گماشته 
مصدع : سرخر، مخل، مزاحم، دردسردهنده، زحمت‌افزا 
مصدع شدن : زحمت‌دادن، زحمت‌افزا شدن، دردسر دادن، تصدیع‌دادن، مزاحم شدن 
مصدوم : آسیب‌دیده، جریح، زخمی، کوفته، صدمه‌دیده، مجروح & سالم
مصدوم شدن : آسیب‌دیدن، صدمه دیدن، مجروح شدن، زخمی شدن 
مصراع : 1 لت، مصرع، نیم‌بیت 2 یک‌لنگه در 
مصرانه : به‌تاکید، موکدمصر
مصر : پافشاری‌کننده، پررو، سمج، اصرارکننده 
مصرح : آشکار، روشن، صریح، مدلل، واضح & غیرمصرح، مبهم 
مصر شدن : اصرارورزیدن، پافشاری کردن، سماجت به خرج دادن 
مصرع : لت، مصراع، نیم‌بیت
مصرف : استعمال، استفاده، صرف، کاربرد
مصرف‌زدگی :مصرف‌گرایی 
مصرف‌زده :مصرف‌گرا
مصرف کردن : 1 به‌کار بردن، استفاده کردن، صرف کردن 2 تمام کردن 
مصروع :اسم 1 پری‌زده، جن‌زده، حمله‌ای، دیوانه، دیودیده، دیوزده، صرعی، غشی، مبتلا به صرع 2 سایه‌زده، سایه‌دار 
مصروف داشتن : 1 اعمال کردن، به کار بردن 2 صرف کردن، مصروف کردن، خرج کردن 3 برکنار داشتن، منصرف کردن 
مصروف شدن : صرف‌شدن، به کار رفتن، مصروف گردیدن 
مصروف : 1 صرف‌شده، به‌کارفته، مصرف‌شده، به‌مصرف‌رسیده 2 منصرف 
مصطبه : 1   سکو، تخت، جایگاه ویژه 2 میکده، میخانه 
مصطفی : برگزیده، منتخب 
مصطلح :اسم 1 زبان‌زد 2 اصطلاح‌شده، تعبیر، واژه & غیرمصطلح 
مصطلح شدن : 1 اصطلاح شدن 2 زبان‌زد شدن 
مصعد : 1 محل صعود 2 نردبان 
مصفا : 1 باصفا، پاک، خرم، دلگشا، نزه & دلگیر 2 بی‌آمیغ، خالص، ناب، زلال & ناخالص، آلوده 
مصلح : اصلاحگر، اصلاح‌کننده، خیراندیش، خیرخواه، صالح، صلاح‌اندیش، نیکوکار & مفسد
مصلحانه :صفت خیراندیشانه، نیکوکارانه، مصلحت‌بینانه، صلاح‌جویانه 
مصلحت‌آمیز :قید خیرخواهانه، توام با مصلحت 
مصلحت‌اندیش :خیرخواه، خیراندیش، صلاح‌اندیش، مصلحت‌بین، صلاح‌کار 
مصلحت‌اندیشی : 1 خیراندیشی، خیرخواهی، صلاح‌اندیشی، مصلحت‌بینی، مصلحت‌جویی، مصلحت‌گرایی 2 چاره‌جویی & مصلحت‌گرایی، مفسده‌جویی 
مصلحت‌بین :صلاح‌اندیش، مصلحت‌نگر 
مصلحت‌بینی :صلاح‌اندیشی، مصلحت‌نگری 
مصلحت جستن :مصلحت خواستن، مصلحت‌جویی کردن، چاره‌اندیشیدن، چاره‌اندیشی کردن، صلاح‌اندیشی کردن 
مصلحت‌جو :خیراندیش، خیرخواه، صلاح‌اندیش، مصلحت‌بین، مصلحت‌گرا & مفسده‌جو
مصلحت‌جویی :استصلاح، خیراندیشی، خیرخواهی، مصلحت‌اندیشی & مفسده‌جویی
مصلحت : 1 خیر، صلاح، صلاح‌جویی، صوابدید 2 خیراندیشی، خیرخواهی 
مصلحت‌دید :صلاحدید، صوابدید 
مصلحت دیدن : صلاح‌دانستن، مصلحت دانستن، صواب دانستن، مصلحت‌جویی کردن، چاره اندیشیدن 
مصلوب : به‌صلیب‌آویخته‌شده، دارزده‌شده، به‌دارآویخته 
مصلوب کردن : 1 به‌دار آویختن، دار زدن 2 مصلوب کردن 
مصلی : 1 جانماز، نمازگاه 2 سجده‌گاه، مسجد 
مصلی : نمازخوان، نمازکن، نمازگزار
مصمت : 1 بی‌صدا، صامت، هم‌خوان 2 خاموش، صامت & مصوت، واکه 
مص : مک‌زدن، مکیدن، مک زدنی 
مصمم : باعزم، پراستقامت، قاطع & مردد
مصمم شدن :اراده کردن، تصمیم گرفتن، عزم کردن، عزم جزم کردن، مصمم گشتن 
مصنف : 1 تصنیف‌ساز، شاعر 2 نویسنده 
مصنوع : 1 ساختگی، قلابی، مجعول 2 ساخته، ساخته‌شده
مصنوعی : 1 تصنعی، غیرواقعی 2 جعلی 3 دروغین، ساختگی & حقیقی، واقعی
مصوب : 1   تصویب‌شده، به‌تصویب‌رسیده 2 قبول‌شده، پذیرفته‌شده 
مصوب کردن :تصویب کردن، به تصویب رساندن 
مصوت : صدادار، واکدار، واکه & هم‌خوان، مصمت 
مصور : 1   تصویردار 2 نقاشی‌شده، منقوش، به‌تصویردرآمده 3 تصورشده 4 مجسم 
مصور : صورتگر، صورت‌نگار، نقاش، نقش‌پرداز، نقشگر
مصوری : صورتگری، نقاشی، نقش‌طرازی
مصون : ایمن، بری، حفظشده، درامان، محفوظ، نگاه‌داشته 
مصون داشتن : حفظ کردن، نگاه داشتن، ایمن داشتن، نگه‌داری کردن، مصون کردن 
مصون‌سازی : ایمن‌سازی 
مصون شدن : مصونیت‌یافتن، مصونیت پیدا کردن، ایمن شدن، مصون‌گشتن 
مصون ماندن : درامان‌ماندن، محفوظ ماندن، ایمن بودن 
مصونیت : 1 ایمنی 2 مصون بودن، محفوظ بودن 
مصیب : امانت‌دار، امین، درستکار & امانت‌خوار
مصیبت : 1 آفت، بلا، حادثه، رزیه، رنج، سختی، فاجعه، گرفتاری، نائبه، نکبت 2 سوگ، عزا، عزاداری، ماتم & خوشی، عیش
مصیبت‌بار : اندوهبار، فاجعه‌آمیز، فاجعه‌بار
مصیبت‌خوان : 1 ذاکر، روضه‌خوان 2 نوحه‌گر، نوحه‌خوان 
مصیبت دیدن : 1 داغ‌دیدن، عزادار بودن، سوگوار بودن 2 تحمل رنج کردن، مشقت دیدن، سختی دیدن، مصیبت‌کشیدن 
مصیبت‌دیده :داغدیده، سوگوار، عزادار، ماتمزده
مصیبت‌زدگی :تعزیت‌داری، عزاداری، داغدیدگی 
مصیبت‌زده : داغدار، سوگ‌نشین، سوگوار، ماتمزده
مصیر : 1   بازگشت، رجعت 2 عاقبت امر، پایان کار، فرجام کار 3 باز گشتن 4 گردیدن، گشتن 5 رجوع کردن 6 منتهی شدن 7 انتقال یافتن 
مضاربه : 1   تجارت و معامله‌اشتراکی با سرمایه یکی‌ازطرفین قرارداد 2 زدوخورد کردن 
مضارع : حال، آینده، زمان‌حال & ماضی 
مضار : مضرت‌ها، زیانها، گزندها، ضررها، مضرات & منافع، منفعت‌ها، فواید، بهره‌ها، سودها 
مضاعف : دوبرابر، دوچندان، دومقابل 
مضاعف شدن : دوبرابرشدن، دوچندان شدن 
مضاعف کردن :دوبرابر کردن، دوچندان کردن 
مضاف : 1   افزوده، اضافه، پیوست، زیادشده 2 نسبت‌داده شده 
مضافمضامین : مضمون‌ها، مفادها، درون مایه‌ها 
مضایق : 1 تنگناها، مضیقه‌ها & فراخناها 2 گذرگاه‌های صعب‌العبور 
مضایقه : 1 خودداری، دریغ، فروگذاری 2 تنگ گرفتن، خودداری کردن، دریغ ورزیدن، سخت گرفتن 
مضایقه کردن : 1 خودداری کردن، دریغ ورزیدن 2 سخت‌گرفتن، سخت‌گیری کردن 
مضبوط :اسم 1 بایگانی 2 ضبطشده ثبت‌شده 3 ضبط، گردآوری 3 محکم، استوار 4 بازداشت، توقیف 5 صحیح، درست، بی‌غلط 6 ضابطه‌مند 7 منظم، مرتب 8 محفوظ 
مضحک : خنده‌دار، کمیک، مسخره، مسخره‌آمیز & غمبار، گریه‌دار
مضحکه : 1   بذله 2 مایه‌خنده 
مضراب : زخمه، شکافه
مضرات : 1   زیانها، ضررها، خسران‌ها، مضار 2 آسیب‌ها، گزندها، صدمات، صدمه‌ها & منافع، فواید 
مضرت : 1 آسیب، زیان، صدمه، گزند، لطمه & منفعت 2 زیان رسیدن، گزند رسیدن & فایدت
مضرت رساندن : 1 آسیب رساندن، گزند رساندن، صدمه زدن 2 ضرر زدن، زیان وارد آوردن 
مضر : زیان‌آور، زیان‌بار، زیان‌بخش، زیانمند، ضرربخش & سودمند
مضرس : 1 دندانه‌دار، دندانه‌دندانه، کنگره‌ای 2 آزموده، مجرب & صاف 
مضروب : 1 زده، کتک‌خورده 2 بس‌شمرده، عدد ضرب شده & ضارب، مضروب فیه 
مضطرب : آشفته، بی‌آرام، بی‌تاب، بی‌قرار، پریشان‌حال، پریشان‌فکر، دچاراضطراب، دستخوش اضطراب، دلتنگ، دلواپس، سراسیمه، سرگردان، سرگشته، شوریده، غمناک، مشوش، ناآرام، ناراحت، نگران & آرام
مضطربانه :صفت مشوشانه، بااضطراب، دل‌واپسانه 
مضطرب شدن :آشفته شدن، پریشان گشتن، مشوش شدن، بی‌قرار گشتن، ناآرام شدن، بی‌تاب گشتن، دلواپس شدن، نگران شدن 
مضطرب کردن :آشفته کردن، پریشان کردن، مشوش کردن، بی‌قرار کردن، آشفته‌خاطر کردن، دل‌واپس کردن، بی‌تاب کردن، نگران کردن 
مضطر : 1 پریشان، تنگدست، فقیر، تهی‌دست 2 بیچاره، درمانده 3 دژم 4 ناچار، مجبور، ناگزیر 
مضطر شدن : 1  بیچاره شدن، درمانده گشتن، ناچار گشتن 2 گرفتار شدن، در تنگنا قرار گرفتن 3 تهی‌دست‌شدن 
مضطر گشتن : 1 بیچاره شدن، درمانده گشتن، ناچار گشتن 2 گرفتار شدن، درتنگنا قرارگرفتن 3 تهی‌دست‌شدن 
مضل : گمراه‌کننده، منحرف‌ساز & هادی
مضمار : پهنه، عرصه، میدان 
مضمحل : تباه، درهم‌شکسته، سرکوب، متلاشی، منقرض، منکوب، نابود، ناپدید، نیست
مضمحل شدن : 1  نابود گشتن، نیست شدن، ازمیان رفتن، تباه شدن 2 متلاشی شدن، منقرض شدن، سرکوب شدن، منکوب گشتن 
مضمحل کردن : 1 نابود کردن، نیست کردن، ازمیان بردن، تباه کردن 2 متلاشی کردن، منقرض کردن، سرکوب کردن، منکوب کردن 
مضمر : پنهان، پوشیده، مستتر، نهان & آشکار، عیان
مضمضه : آب دردهان‌گردانیدن، با آب دهان را شستن، دهان‌شویی 
مضموم : ضمه‌دار 
مضمون‌پرداز :مضمون‌آفرین، مضمون‌ساز 
مضمون‌پردازی :مضمون‌آفرینی، مضمون‌سازی 
مضمون : فحوا، محتوا، مدلول، مفاد، درون‌مایه، موضوع کلام، معنای مطلب 
مضیف : مهمان‌خانه، مهمان‌سرا 
مضیق :صفت 1 تنگنا، تنگ‌جا 2 دشوار، سخت، شاق، مشکل
مضیقه : 1 تعسر، تنگنا، صعوبت، ضیق، عسرت 2 کار سخت 3 سخت‌گیری کردن 
مضی‌ء : پرتوافکن، تابان، تابناک، درخشنده، درخشان، روشن & تاریک
مطابق : 1 برحسب، طبق، موافق 2 برابر، مساوی، معادل 3 سازگار 
مطابقت : برابری، سازگاری، تطابق، مطابقه، موافقت، وفق
مطابقت داشتن : 1 تطبیق دادن، مقایسه کردن 2 برابر بودن، یکسان بودن 3 تطابق داشتن 
مطابق کردن : 1 برابر کردن، مساوی کردن، معادل کردن 2 تطبیق دادن 
مطابقه داشتن :برابر بودن، سازگار بودن، مطابق بودن، یکسان‌بودن 
مطابقه : 1 مطابقت، مقابله، تطبیق‌دهی 2 برابری، همانندی 3 اتحاد، اتفاق 4 متفق شدن، متحد شدن، اتفاق کردن 5 برابر کردن 
مطاع : 1 اطاعت‌شده & مطیع 2 فرمان‌روا 
مطاف : طوافگاه، محل‌طواف 
مطالب : 1   مطلب‌ها، موضوع‌ها 2 گفته‌ها، نوشته‌ها 3 خبرها، گزارش‌ها 4 قضایا، مسایل 5 مقاصد، مقصدها، خواسته‌ها 
مطالبه : 1 ادعا، بازجست، بازخواست، تقاضا، طلب 2 جستن، خواستن، طلب کردن، بازجستن 
مطالبه کردن : 1  طلب کردن 2 حق‌خواهی کردن، حق خود راخواستن 
مطالعات : بررسی‌ها، پژوهش‌ها، تحقیقات، مطالعه‌ها 
مطالعه : 1 خواندن، قرائت 2 بررسی، پژوهش، تتبع، تحقیق 3 دراست 
مطالعه کردن :خواندن، به‌دقت بررسی کردن، پژوهیدن، تحقیق کردن 
مطاوع : 1 تابع، رام، فرمانبردار، مطیع 2 سازگار، موافق 
مطاوعت : 1 اطاعت، پذیرش، پیروی، سازگاری، فرمانبری، مطاوعه کردن، مزاح کردن 2 فرمان بردن، اطاعت کردن 
مطاوعت کردن :اطاعت کردن، فرمان بردن & نافرمانی کردن 
مطاوی : 1   حلقه‌ها، شکن‌ها، لابه‌لا 2 پیچیدگیها، مطوی‌ها 3 مضامین، مضمون‌ها 
مطایبات : مطایبه‌ها، مزاح‌ها، شوخی‌ها، هزل‌ها 
مطایبه‌آمیز :خنده‌دار، شوخی، طنزآمیز، هزل‌آمیز
مطایبه : 1 خوش‌طبعی، شوخی، ظرافت، لودگی، مزاح، هزل 2 شوخی کردن، مزاح کردن 
مطایبه کردن :شوخی کردن، مزاح کردن، لودگی کردن 
مطبخ : آشپزخانه، تنورخانه
مطبعه : چاپخانه
مطبعه‌چی : چاپچی، چاپخانه‌دار
مطب : کلینیک، محکمه، دفترپزشک 
مطبوخ : 1 پخته، پخته شده 2 جوشانده، عصاره، دم‌کرده 
مطبوعات : 1 جراید، روزنامه‌ها، مجلات 2 نوشته‌های چاپی 
مطبوعاتی :اسم 1 مربوط به مطبوعات، منسوب به مطبوعات 2 مطبوعات‌چی 3 روزنامه‌نویسی 
مطبوع : پسندیده، خوب، خوشایند، کش، دلپذیر، دلپسند، دلچسب، دلخواه، زیبا، مرغوب، مفطور، مطلوب، مقبول، ملایم، نیک & نامطبوع
مطران : آرشوک، اسقف، خلیفه، کشیش
مطر : باران، بارش، غیم، مزن 
مطرب : خنیاگر، رامشگر، ساززن، مغنی، سرودخوان، شکافه‌زن، مغنی، موسیقی‌دان، نوازنده، نواساز، نواگر
مطربه : خنیاگر، رامشگر، مغنیه، نوازنده
مطربی : خنیاگری، رامشگری، مغنی‌گری، نوازندگی
مطرح کردن : طرح کردن، به بحث گذاشتن 
مطرح : 1   مورد بحث 2 موردتوجه 3 طرح‌شده 
مطرد : 1 زوبین، نیزه 2 درفش، رایت 3 دیبا، حریر 
مطرز : 1   نقش‌ونگاردار، گل‌وبوته‌دار، حاشیه‌دار، منقش 2 مزین 
مطرقه : پتک، چکش
مطرود : 1 رانده، رجیم، عاق، مردود، منفور 2 متروک 3 نکوهیده 
مطرود شدن : رانده‌شدن، طرد شدن، کنار گذاشته شدن 
مطرود کردن : کنارگذاشتن، طرد کردن، راندن 
مطعم : رستوران، غذاخوری، قهوه‌خانه، کافه
مطفف : کژترازو، کم‌فروش 
مطلا : زراندود، طلاکاری‌شده، مذهب، مطلی & مفضض
مطلب : 1 خواسته، مراد، مقصود 2 جریان، سوژه، قضیه، مساله، موضوع، نکته
مطلع : آگاه، اهل، بااطلاع، باخبر، بصیر، خبره، خبیر، دانشمند، مخبر، مسبوق، مستحضر، مشرف، وارد، واقف & ناآگاه
مطلع : 1 خاستنگاه، برآمدنگاه 2 جایگاه، طلوع 3 آغاز کلام، بیت‌اول (شعر، غزل، قصیده) & مقطع 
مطلع ساختن : آگاه کردن، اطلاع‌دادن، اعلام کردن، باخبر ساختن، خبر کردن
مطلع شدن : آگاه‌شدن، بااطلاع شدن، باخبر شدن، مستحضر شدن، اطلاع یافتن & بی‌خبر ماندن 
مطلق : 1 آزاد، بی‌قید، رها 2 تام، تمام، کامل 3 یکدست، یکسره 4 خالص 5 مجرد & مقید 
مطلقاً : 1 تمام
مطلق‌العنان :خودرای، خودسر، خودکامه، مستبد
مطلقه :اسم بی‌شو، بیوه، بی‌همسر، جداشده، طلاق‌گرفته & متاهل 
مطلوب : پسندیده، خواسته، خوشایند، موردنظر، دلخواه، محبوب، مرغوب، مساعد، مطبوع، مقبول، مقصود & نامطلوب
مطمئن : آرام، آسوده‌خاطر، ایمن، خاطرجمع، دلگرم، زاهل، قانع، معتمد، موثق، قابل اطمینان، موثوق، واثق & نامطمئن
مطمئنمطمئن شدن :آسوده‌خاطر شدن، خاطرجمع شدن، اطمینان‌یافتن & مشکوک شدن 
مطمئن کردن :آسوده خاطر کردن، خاطرجمع کردن، مطمئن ساختن، اطمینان دادن & مشکوک شدن 
مطمح : 1 مقصود، منظور، موردنظر 2 دیدگاه، فراچشم، نظرگاه
مطمع : 1 مورد طمع، مورد آز 2 آرزو، هوس 
مطول : طولانی، دراز 
مطهرات : پاک‌کننده‌ها، تطهیرکننده‌ها، طاهرکننده‌ها & نجاسات 
مطهر : 1 پاک، پاکیزه، زکی، طاهر، منقح 2 تطهیرشده، پاک‌شده & ناپاک
مطیب : خوشبوساز، معطرکننده 
مطیب : خوش‌بو، عطرآلود، معطر & بدبو 
مطیع : تابع، تسلیم، رام، رهوار، سربه‌راه، زیردست، سازگار، فرمان‌بر، فرمان‌بردار، مطاوع، منقاد، وابسته & سرکش، نافرمان
مطیع شدن : منقاد گشتن، سربه‌راه شدن، ، فرمان‌بردار شدن، تابع شدن، تسلیم شدن & سرکش شدن 
مطیع کردن : فرمان‌بردار کردن، منقاد کردن 
مظالم : 1   ستم‌ها، بیدادها، بیدادگری‌ها 2 مظلمه‌ها، مظلمت‌ها، زورستانی‌ها 3 دادخواهی‌ها 4 دادگاه، محکمه 
مظان : 1   مظنه‌ها 2 جای شک‌و گمان 
مظاهرت : 1 امداد، پشت‌گرمی، پشتیبانی، حمایت، کمک، مدد، مساعدت، معاضدت، هواداری، یارمندی، یاری 2 یاری کردن، پشتیبانی کردن 
مظاهر : حمایت‌کننده، حمایتگر، پشتیبان، حامی، هم‌پشت 
مظاهر : 1   مظهرها، جلوه‌ها 2 سمبل‌ها، نشانه‌ها 3 نمودها، تجلیات 
مظروف : محتوا، محتوای ظرف & ظرف 
مظفرانه : پیروزمندانه، ظفرمندانه، فاتحانه
مظفر : پیروز، پیروزمند، ظفرمند، ظفریافته، غالب، فاتح، فیروزمند، کامیاب & مغلوب، مقهور 
مظفر شدن : پیروزشدن، غالب شدن، فاتح شدن، فیروزمند شدن & مغلوب گشتن 
مظلل : سایه‌دار 
مظلم : تار، تاریک، تیره، ظلمانی & روشن 
مظلمه : 1 دادخواهی 2 ستم، ظلم 3 زورستانی 
مظلومانه :قید 1 مظلوم‌وار 2 آرام، ساکت 
مظلوم :صفت ستم‌دیده، ستم‌کشیده & جبار، ظالم 
مظلوم‌کش :صفت زبون‌گیر، مظلوم‌چزان، مظلوم‌گداز & مظلوم‌نواز 
مظلوم‌نما :مظلوم‌نمون 
مظلومیت : بی‌گناهی، ستم‌دیدگی، مظلومی & جباریت
مظله : چادر، چتر، خیمه، سایبان
مظنون شدن : ظنین‌شدن، بدگمان شدن 
مظنون : 1 ظنین، بدگمان 2 متهم، مشکوک، درمظان & مبرا 3 نامعلوم، نامحقق 
مظنه : 1 ارزش، بها، قیمت، گمانه، نرخ 2 حدس، گمان 3 تخمین 
مظهر : 1 تجلی‌گاه، تماشاگاه، تماشاگه، جلوه‌گاه، محل ظهور، منظر 2 تجلی، نمود 3 نماد، نشانه 
معابد : پرستشگاهها، معبدها، عبادتگاهها 
معابر : گذرگاهها، شوارع، راهها، معبرها، گذرها 
معاتبه : 1 تشر، تندی، توپ، سرزنش، عتاب، ملامت، سرکوفت، نکوهش 2 سرزنش کردن، عتاب کردن، خشم گرفتن 
معاد : 1 آخرت، رستاخیز، رستخیز، عالم آخرت، قیامت 2 بازگشت، بعث، حشر 3 باز گشتن، عود کردن 
معادشناسی :آخرت‌شناسی، رستاخیزشناسی 
معادل :صفت 1 اندازه، به‌اندازه، برابر، کفو، مساوی، مقابل، هم‌سنگ، هم‌طراز، یکسان & نابرابر 2 هم‌معنی، مترادف & متضاد 
معادله : برابری، تساوی، هم‌وزنی & نابرابری
معادن : کانها، کانسارها، معدنها 
معاذ : پناه، پناهگاه، ملاذ
معاذیر : 1 عذرها، پوزش‌ها 2 بهانه‌ها، دستاویزها 
معارج : 1 پله‌ها، پلکان‌ها 2 نردبان‌ها، مصعدها 
معارض : حریف، دشمن، رقیب، عدو، مخالف، مدعی، معاند، هماورد & محب، موافق، دوستدار 
معارضه : 1 رویارویی، ستیز، مخالفت، ستیزه، مقابله 2 ستیزه کردن 
معارضه کردن : 1 ستیز کردن، جنگیدن 2 مخالفت کردن 3 مقابله کردن، رویارویی کردن 
معارف : 1 آموزش‌وپرورش، فرهنگ 2 حکمت‌ها، دانش‌ها، علوم، معرفت‌ها
معارف‌پرور :فرهنگ‌پرور، دانش‌پرور، فرهنگ‌گستر 
معارفه : آشنایی، شناخت، معرفی
معاریف :صفت اشراف، اعیان، بزرگان، رجال، سرشناسان، مشاهیر، نجبا
معاش : 1 اعاشه، گذران، معیشت، نفقه 2 زندگانی، زندگی 3 مزد، حقوق 
معاشر : آمیزگار، جلیس، دوست، هم‌سخن، محشور، مصاحب، هم‌صحبت، هم‌نشین، یار 
معاشرت : آمیزش، اختلاط، انس، صحبت، حشر، خلط، مجالست، مخالطت، مراوده، همدمی، هم‌نشینی
معاشر شدن : هم‌نشین‌شدن، هم‌صحبت شدن، معاشرت کردن 
معاشقه : 1 تجمش، عشقبازی، عشق‌ورزی، معاشقت، مغازله، ملاعبه، مهرورزی 2 عشقبازی کردن، مهر ورزیدن 
معاشقه کردن :عشقبازی کردن، عشق‌ورزی کردن، مهرورزی کردن 
معاصر : 1 هم‌دوره، هم‌زمان، هم‌عصر 2 امروزین، امروزه، جدید 
معاصی : گناهان، بزه‌ها، ذنوب، جرم‌ها، معصیت‌ها & طاعات، عبادات 
معاضد : پشتیبان، پناه، حامی، کمک، معاون، معین، یار، یاور
معاضدت : 1 دستگیری، کمک، مدد، مساعدت، مظاهرت، معاونت، هم‌دستی، همراهی، یاری، یاوری 2 کمک کردن، یاری کردن 
معاضدت کردن :یاری کردن، کمک کردن، یاری دادن، مساعدت کردن 
معاف :اسم بخشوده، صرف‌نظر، عفو
معاف کردن : 1 بخشودن، عفو کردن، معاف داشتن 2 برکنارداشتن، معاف داشتن 
معافی : بخشودگی، معافیت
معافیت : بخشودگی، معافی
معاقب : 1   عقاب‌کننده، عذاب‌دهنده، جزادهنده 2 دنبال‌کننده، درپی‌رونده 
مع‌الاسف : بدبختانه، مع‌التاسف، متاسفانه & خوشبختانه 
معالج :صفت درمانگر، درمان‌کننده، علاج‌کننده، مداواگر 
معالجه‌پذیر :درمان‌پذیر، علاج‌پذیر & علاج‌ناپذیر
معالجه : 1 تداوی، درمان، شفا، معالجت، علاج، مداوا 2 درمان کردن، مداوا کردن، علاج کردن 
معالجه شدن : شفایافتن، درمان شدن، علاج شدن، بهبود یافتن، مداوا شدن 
معالجه کردن : علاج کردن، درمان کردن، مداوا کردن، شفا دادن 
معالجه‌ناپذیر :درمان‌ناپذیر، علاج‌ناپذیر، غیرقابل‌درمان & علاج‌پذیر 
معالم : نشانه‌ها، علامت‌ها، راه‌نماها 
مع‌الوصف : باوجوداین، مع‌هذا
معاملات : 1 معامله‌ها، دادوستدها، خریدوفروش‌ها، بده‌وبستانها 2 رفتارها، کردارها، اعمال 
معامله : 1 ابتیاع، تجارت، خریدوفروش، دادوستد، سودا، سوداگری 2 سروکار، رفتار 3 مبادله 5 بده‌وبستان 6 خریدوفروش کردن، دادوستد کردن 7 آلت‌تناسلی (مرد) 
معامله کردن : 1 دادوستد کردن، خریدوفروش کردن، سوداگری کردن 2 رفتار کردن 
معامله‌گر : بازرگان، پیشه‌ور، تاجر، سوداگر، کاسب
معامله‌گری : دادوستد، تجارت 
معاندت : 1 دشمنی، ستیز، ستیزه‌جویی، عناد، گردنکشی، مخالفت، معانده 2 ستیزیدن، عنادورزیدن، ستیزه‌جویی کردن 
معاند :اسم 1 خصم، دشمن، عدو، متخاصم، معارض، منازع 2 سرکش، لجوج، نافرمان & معاون، معاضد 
معانقه : دست‌درگردن یکدگرافکندن، یکدیگر را در آغوش گرفتن، یکدیگررادر آغوش کشیدن 
معانی : 1   معناها، مفاهیم & الفاظ 2 مقاصد 
معاودت : 1 برگشت، عودت، بازگشت، رجعت، عود، مراجعت 2 بازگشتن، مراجعت کردن & عزیمت 
معاودت دادن :برگرداندن، بازگشت دادن، رجعت دادن، عودت‌دادن 
معاوضه : الش، تاخت، تبادل، تبدل، تبدیل، تعویض، تهاتر، مبادله، معاوضت 
معاوضه کردن :تعویض کردن، عوض کردن، تاخت زدن، تبدیل کردن 
معاون : پیشکار، دستیار، کمک، مباشر، مددکار، ممد، ناظم، نایب، هم‌دست، یار، یاور
معاونت کردن : 1 شرکت کردن، هم‌دستی کردن 2 کمک کردن، یاری کردن 
معاونت : 1 نیابت 2 مددکاری، یاری، کمک 3 هم‌دستی، شرکت 
معاهده بستن : پیمان‌بستن، عهد کردن، قرارداد امضا کردن، معاهده کردن 
معاهده : پیمان، عهدنامه، قرارداد، مقاوله
معایب : بدی‌ها، زشتی‌ها، عیبها & محاسن 
معاینه : 1 امتحان، بازبینی، بازدید، بررسی 2 مشاهده، بررسی (وضع‌بیمار) 
معاینه شدن : 1 بررسی شدن، آزمایش شدن 2 چک شدن 
معاییر : 1   معیارها، ملاک‌ها 2 عیارها، اندازه‌ها 
مع : با، معیت & بدون، بی 
معبد : آتشکده، خانقاه، دیر، دیمه، صومعه، عبادتخانه، عبادتگاه، کلیسا، کنیسه، هیکل
معبر : تعبیرگر، خوابگزار، گزارنده
معبر : 1 خدک، خیابان، راه، عبورگاه، گذر، گذرگاه، محل‌عبور 2 گدار، گذرگاه رودخانه 
معبود : 1 مورد پرستش & عابد، پرستشگر 2 خدا، پروردگار 
معتاد :صفت 1 آمخته، اخت، خوگر، خوگیر، مالوف، مانوس 2 افیونی، تریاکی، وافوری، افیون‌خور 
معتاد شدن : 1 خوگرفتن، انس گرفتن، خوگیر شدن 2 عادت کردن 3 افیونی شدن، تریاکی شدن 
معتاد کردن : 1 خودادن، انس دادن، عادت دادن، آمخته کردن 2 افیونی کردن، تریاکی کردن 
معتبر : 1 ارزشمند، مهم 2 آبرومند، امین، باآبرو، بااعتبار، باحیثیت 3 گرانمایه، معتمد 4 مستند، موثق 5 عبرت‌گرفته & غیرمعتبر
معتدل : 1 آرام، ملایم، میانه‌رو، نرم‌خو 2 معتدله 3 دارای اعتدال 4 راست، مستقیم & تندرو 5 کج، کژ 
معتذر : عذرخواه، پوزش‌خواه، عذرآورنده & پوزش‌پذیر، عذرپذیر 
معترض :صفت اعتراض‌کننده، اعتراض‌گر، ایرادگیر، خرده‌گیر، مخالف، معارض، منتقد، ناراضی، نارضا، واخواه
معترض شدن :اعتراض کردن، ایراد گرفتن، خرده گرفتن، انتقاد کردن، واخواهی کردن 
معترف : خستو، قایل، مقر، اعتراف‌کننده، اقرارکننده، مذعن 
معترف شدن : 1 اعتراف کردن، اقرار کردن، خستو شدن 2 اذعان کردن 
معتزل :صفت زاویه‌نشین، عزلت‌گزین، گوشه‌گیر، گوشه‌نشین، معتکف
معتقدات : عقاید، عقیده‌ها، باورها، باورمندی‌ها & اعمال 
معتقد : 1 باورمند، عقیده‌مند، باایمان، مومن، موقن 2 گرونده & بی‌اعتقاد، منکر
معتقد شدن : 1 باور کردن، مطمئن شدن 2 اعتقاد آوردن، ایمان‌آوردن، گرویدن & منکر شدن 3 ارادت پیدا کردن 
معتکف :صفت 1 زاویه‌نشین، عاکف، خلوت‌گزیده، عزلت‌نشین، گوشه‌گیر، گوشه‌نشین، معتزل، مقیم 2 زاهد، متعبد 
معتکف شدن :گوشه‌گیر شدن، عزلت گزیدن، به عزلت نشستن، زاویه‌نشین شدن، مقیم شدن، عاکف شدن، گوشه‌نشین شدن 
معتل : 1   بیمار، مریض 2 کلمه‌ای که در ساختار آن حروف عله باشد 
معتمد : استوار، استوان، امین، بااعتبار، درستکار، موتمن، متکی، محرم، مستند، مطمئن، معتبر، موثق، واثق & غیرمعتمد، ناموثق
معتنابه : بسیار، زیاد، شایان، قابل اعتنا، قابل توجه، گزاف، هنگفت & کم، معدود
معجب : بانخوت، خودبین، خودپسند، خودخواه، خودستا، متکبر & افتاده، متواضع 
معجر : روسری، سرانداز، مقصوره، چارقد 
معجزآسا :صفت اعجازآمیز، اعجازگونه، معجزه‌آسا، معجزگونه
معجز : 1 اعجاز، کرامت، معجزه 2 خارق‌العاده، شگفت‌انگیز 
معجز کردن : 1 معجزه کردن، اعجاز کردن 2 کار خارق‌العاده انجام‌دادن، شاهکار کردن 3 معجزه‌گری کردن 4 معجزنما شدن 
معجزه : 1 اعجاز، معجز 2 کرامت 3 استدراج
معجم : 1   فرهنگ، قاموس، کتاب لغت، واژه‌نامه 2 حرف نقطه‌دار 
معجون :اسم 1 آمیخته، سرشته 2 مخلوطی از چند ماده یا دارو، داروی‌تقویتی 
معد : 1   آماده، مهیا 2 مرتب 3 شمرده‌شده، حساب‌شده 
معدلت‌جویانه :دادگرانه، عادلانه & بیدادگرانه
معدلت : داد، دادگری، دادگستری، عدالت، عدل، منصفت & مظلمه، بیداد 
معدلت‌گستر :دادبخش، دادگر، دادور، عادل، عدالت‌گستر، عدل‌پرور، معدلت‌پرور & بیدادگر
معدل : 1 حدوسط، میانگین & حداکثر، حداقل 2 تعدیلگر، تعدیل‌کننده 
معدن‌چی، معدنچی :معدن‌کار، کارگر معدن، معدن‌کاو 
معدن‌شناس : کان‌شناس، متخصص معدن 
معدن‌شناسی :کان‌شناسی 
معدن : 1 کانسار، کان 2 اصل 3 سرچشمه، منشا 
معدود : 1 اندک، انگشت‌شمار، قلیل، کم & بسیار، کثیر، معتنابه 2 شمرده‌شده 
معدوم : 1 زایل، فانی، فنا، محو، نابود، نیست، هلاک & هست 2 نابودگشته & موجود 
معدوم شدن : نیست‌شدن، نابود شدن، زوال یافتن، هلاک گشتن، محوشدن 
معدوم کردن : 1 نیست کردن، نابود کردن، از بین بردن 2 محو کردن، به زوال کشانیدن 3 هلاک کردن 
معده : شکنبه، شکمبه، دستگاه‌گوارش 
معدی : مربوط به معده، گوارشی 
مع‌ذالک : بااین‌حال، باوجوداین، مع‌الوصف
معذب : 1   درعذاب، ناراحت، دررنج 2 عذاب‌شده، شکنجه‌شده 
معذب کردن :عذاب دادن، اذیت کردن، شکنجه کردن 
معذرت : اعتذار، پوزش‌خواهی، پوزش، عذر
معذرت خواستن :پوزش خواستن، پوزش طلبیدن، عذرخواهی کردن 
معذرت‌خواه :پوزش‌خواه، پوزش‌طلب، عذرخواه & معذرت‌پذیر، پوزش‌پذیر 
معذرت‌خواهی :پوزش‌خواهی، پوزش‌طلبی، عذرخواهی
معذور :اسم 1 پوزش‌خواه 2 بخشوده، معاف 3 قاعده، رگل، عادت ماهانه 
معذور داشتن : 1 معاف کردن، معذور کردن 2 عذر پذیرفتن 
معذوریت : بخشودگی، پوزش، معافیت
معرا : 1 برهنه، عریان، ناپوشیده، معری 2 بی‌بهره، بی‌نصیب، محروم 
معراج : 1 صعود، عروج 2 پلکان، نردبان & نزول، هبوط
معرب : واژه دخیل در زبان‌عربی، کلمه بیگانه تازی‌شده، واژه‌عربی شده & مفرس 
معرض : روی‌گردان، اعراض‌کننده، اعراضگر 
معرض شدن : اعراض کردن، روی‌گردان شدن 
معرض : 1 موضع، جایگاه 2 صحنه، عرضگاه، نمایشگاه 3 دسترس 
معرفت : 1 آگاهی، اطلاع، بینش، حکمت، دانش، شناخت، شناسایی، عرفان، عقل، علم، فرهنگ، فضیلت، کمال، وقوف 2 شناختن، وقوف یافتن 
معرف : 1 شناسا، شناسنده 2 تعریف‌گر
معرفی شدن : 1 شناسانده شدن 2 ارائه شدن، عرضه شدن 
معرفی : 1 شناسایی، معارفه 2 شناساندن 
معرفی کردن : 1  شناساندن 2 ارائه کردن، عرضه کردن 
معرق : خوی‌آور، عرق‌زا
معرکه : 1 آوردگاه، رزمگاه، میدان 2 هنگامه، ازدحام 3 پیکار، جدال، جنگ 4 شاهکار، کارشایان 5 دردسر، گرفتاری، مخمصه 6 نمایش خیابانی 7 فوق‌العاده، عالی 8 شگفت‌انگیز 9 گرم، پررونق 
معرکه راه انداختن : 2 ازدحام کردن، جاروجنجال راه انداختن 
معرکه کردن : 1 شاهکار کردن، کار شایان کردن 2 هنگامه کردن 
معرکه‌گیر :اسم رسن‌باز، شعبده‌باز، معرکه‌چی، معرکه‌بند، معرکه‌ساز & معرکه‌شکن 
معروض داشتن : به‌عرض رسانیدن، گفتن، عرضه کردن، گفتن، عرض کردن 
معروض شدن : عرض‌شدن، گفتن، عرضه شدن، گفته شدن 
معروض : 1   عرض‌شده، بیان‌شده، اظهارشده 2 عرضه شده 
معروف :صفت 1 اسمی، بنام، خنیده نام، خوش‌نام، زبانزد، سرشناس، شناخته، شهره، شهیر، مشهور، نام‌آور، نامدار، نامور، نامی 2 نیکی، حسنه 3 دانسته 1 & گمنام 2 منکر
معروف شدن : شناخته‌شدن، سرشناس شدن، مشهور گشتن، شهره شدن، به شهرت رسیدن، شهرت یافتن، زبان‌زد گشتن 
معروفه : جنده، خودفروش، روسپی، بلایه، زانیه، زناکار، فاحشه، قحبه، لکاته، هرجایی & نجیبه
معروفیت : آوازه، اشتهار، شناختگی، شهرت، صیت، محبوبیت، نامبرداری، ناموری & گمنامی
معز : ارجمند، بزرگوار، عزیز، محترم، معظم، مکرم
معزز : عزتمند، عزیز، گرامی، محترم، مکرم
معزم : 1 افسونگر، جادوگر، ساحر 2 مارافسا 
معزول : برکنار، خلع، عزل، مخلوع & منصوب، شاغل 
معزول شدن : 1 برکنارشدن، عزل شدن، خلع شدن، کنار گذاشته شدن، معلق شدن & منصوب شدن 2 دور شدن، جداشدن 
معزول کردن : 1 برکنار کردن، عزل کردن، خلع کردن، از کاربرکنار کردن، کنار گذاشتن، برداشتن & منصوب کردن، گماشتن، برگماشتن 2 دور کردن، جدا کردن 
معسر : تنگ‌دست، تهی‌دست، نیازمند، فقیر، عسرت‌زده & فراخ‌دست 
معسر : دشوار، مشکل، پیچیده، سخت & میسر 
معشر : انجمن، جماعت، جمعیت، حزب، حلقه، گروه، مجلس 
معشوق :اسم 1 جانان، دلارام، دلبر، دلداده، دل‌ربا، دوست، دوستگان، شاهد، محبوب، محبوبه، نگار، یار 2 فاسق، رفیقه & عاشق 3 رفیق & معشوقه 
معشوقه‌باز :اسم معشوق‌باز، معشوقه‌پرست، معشوق‌باره 
معشوقه :اسم 1 جانانه، دلبر، دلدار، محبوبه، نگار، یار 2 رفیقه، فاسق، نشانده 3 نشمه، نم‌کرده & عاشق
معصومانه : 1 معصوم‌وار 2 بی‌گناهانه 
معصوم : 1 بی‌گناه 2 پارسا 3 پاک‌جامه، پاک‌دامن، عفیف 4 خطاناپذیر & اثیم، گناهکار 
معصومه : پاک، بی‌گناه، باعصمت، عصمت‌پرست، پاک‌دامن 
معصومیت : 1 بی‌گناهی، پاکدامنی 2 عفاف، سادگی، بی‌پیرایگی 3 مظلومیت 
معصیت : 1 اثم، بزه، تقصیر، جرم، خطا، ذنب، فجور، گناه، منکر 2 نافرمانی کردن، عصیان ورزیدن، گناه کردن 3 نافرمانی & ثواب 
معصیت‌کار :اسم اثیم، بزهکار، عاصی، گناهکار، مذنب & ثوابکار
معضل : بغرنج، پیچیده، دشوار، سخت، صعب، مساله، مشکل، معقد & سهل، آسان 
معطر : بویا، خوشبو، دماغ‌پرور، عاطر، عطرآگین، عطرآمیز، گل‌بو، گل‌بیز، نافه‌بو & بویناک، گندیده، متعفن 
معطر کردن :عطرآگین کردن، خوش‌بو ساختن، عطرآلود کردن 
معطس : عطسه‌آور، عطسه‌زا
معطل : 1 بلاتکیف، منتظر 2 بی‌حاصل، بی‌کار، عاطل، بی‌مصرف، بی‌استفاده 3 فروهشته، معلق 
معطل شدن : 1  بی‌کار ماندن 2 منتظر شدن، منتظر ماندن، بی‌بهره ماندن، بی‌حاصل ماندن 3 معوق ماندن 4 تاخیر داشتن، تاخیر کردن 
معطل کردن : 1 بلاتکلیف گذاشتن، منتظر گذاشتن 2 معلق‌گذاشتن 3 درنگ کردن، تاخیر کردن، دیر کردن 4 متوقف کردن، تعطیل کردن 
معطل گذاشتن : 1 رها کردن، ول کردن 2 بلااستفاده گذاشتن 3 بلاتکلیف گذاشتن 
معطل ماندن : 1 سرگردان ماندن، بلاتکیف شدن 2 منتظر ماندن، منتظر شدن 3 تعطیل شدن، متوقف شدن 4 بی‌استفاده ماندن، بی‌مصرف ماندن 5 عاطل‌ماندن، بی‌کار ماندن 6 خالی شدن، متروک شدن 7 خالی گذاشتن، متروک ماندن 
معطلی : 1   تاخیر، درنگ 2 انتظار، بلاتکلیفی، عطلت 3 فروگذاری، وقفه 
معطوف : 1 مورد نظر، موردتوجه 2 متمایل، متوجه 3 عطف‌شده، برگشت 
معطی : بخشنده، عطاکننده، وهاب
معظم : بزرگ، سترگ، کلان
معظم : گران‌قدر، معز، بزرگوار 
معفو : بخشوده، بخشیده
معقد : بغرنج، پیچیده، سخت، صعب، دشوار، غامض، گره‌دار، مبهم، مشکل، معضل، مغلق & ساده
معقولات : مدرکات & محسوسات 
معقولانه :صفت عاقلانه، ، بخردانه، خردورزانه & غیرمعقولانه، جاهلانه 
معقول : 1 پسندیده، روا، شایست، مناسب، موجه 2 عقلایی، منطقی 3 دانسته، دریافته 4 سربه‌زیر، فرهیخته، مودب & نامعقول
معکوس : باژگونه، سرنگون، نگونسار، وارون، واژگون
معکوس شدن : واردشدن، وارونه شدن، برعکس شدن 
معکوس کردن : وارد کردن، وارونه کردن، برعکس کردن 
معلاق : 1 قلاب، گیره 2 قناره 
معلق : 1 آونگ، آویخته، آویزان، اندروا، تعلیق‌شده، سرازیر، سرنگون 2 معطل، معوق 3 برکنار، بلاتکلیف، پادرهوا، بی‌پایه، غیرثابت، 4 آونگ‌دار، به‌صورت معلق 
معلق شدن : 1  آویزان شدن، آویخته شدن 2 به حالت تعلیق درآمدن 3 موقتبرکنار شدن 
معلق کردن : 1 آویختن، آویزان کردن 2 برکنار کردن، معزول کردن 3 تعلیق 4 به حال تعلیق درآوردن، معطل گذاشتن، معوق گذاشتن
معلق ماندن : 1 به‌حالت تعلیق درآمدن 2 پادرهوا ماندن 
معلم :اسم آموزنده، آموزگار، اتابک، استاد، پرورش‌دهنده، پروراننده، دبیر، لله، مدرس، مربی، هادی & دانش‌آموز، شاگرد
معلمی : آموزگاری، مربیگری، تعلیم‌دهی، دبیری، مدرسی & دانش‌آموزی، شاگردی
معلول :اسم 1 بیمار، دردمند، علیل & تندرست، سالم 2 اثر، پیامدعلت & علت 
معلول شدن : 1 ناقص‌العضو شدن 2 علیل شدن، دردمند شدن 3 بیمار شدن 
معلوم : آشکار، آشکارا، پیدا، دانسته، روشن، شناخته، شناخته‌شده، ظاهر، عیان، فاش، محرز، مرئی، مشخص، مشهود، معین، نمایان، واضح، هویدا & مجهول، نامعلوم 
معلومات : آگاهی، اطلاعات، بینش، سواد، مایه
معلوم‌الحال :شناخته‌شده، بدنام 
معلوم شدن : 1 آشکارشدن، واضح شدن، محقق شدن، محرز شدن 2 مبرهن شدن، ثابت شدن 3 فاش شدن & مستورماندن، نامکشوف ماندن 
معلوم کردن : 1 آشکار کردن، واضح کردن، محقق کردن، محرز کردن 2 مبرهن کردن، ثابت کردن 3 فاش کردن & مستور ماندن، نامکشوف ماندن 
معما :اسم 1 چیستان، لغز، مساله 2 پوشیده، رمز
معمار : استاد، بنا، سازنده، طراح، مهراز، مهندس
معمایی : 1 رازآلود، رمزآمیز، مرموز 2 چیستانی 3 لاینحل
معمر :اسم پیر، جاافتاده، ریش‌سفید، سالخورده، سالمند، فرتوت، کهنسال، مسن & جوان، کم‌سال 
معمم : 1 دستاری، شیخ، آخوند، عمامه‌دار & مکلا 2 ریش‌سفید، محترم 
معمور : 1 برپا، دایر 2 آباد، آبادان، پررونق & مخروب، ویران
معمور ساختن : آباد کردن، دایر کردن، آبادان ساختن & خراب کردن، ویران ساختن 
معمور شدن : آبادشدن، آبادان شدن & بایر شدن، ویران گشتن، ویرانه شدن 
معمور کردن : آباد کردن، آبادان ساختن، عمارت ساختن، معمورگردانیدن، دایر کردن، آبادان ساختن & خراب کردن، ویران ساختن، بایر کردن 
معمولا : طبق‌معمول، حسب‌معمول 
معمول : 1 باب، جاری، رایج، معموله، متداول، مد، مرسوم 2 عادی، متعارف & غیرعادی، نارایج، نامتداول، نامتعارف 
معمول داشتن : 1  انجام دادن، اجرا کردن 2 متداول ساختن، باب کردن، رایج کردن & از رواج انداختن، نارایج کردن 
معمول کردن : 1 مرسوم کردن، متداول کردن، رواج دادن، باب کردن 2 اجرا کردن، عملی ساختن 
معمولی : 1 رایج، عادی، متداول، متعارف، مرسوم، مستعمل 2 پیش‌پاافتاده، عام، مبتذل & خاص، نامتعارف
معنادار : 1 بامعنی 2 پرمفهوم 3 کنایه‌آمیز 
معنا : 1 مراد، معنی، مفهوم، منطوق 2 باطن، کنه 3 مطلب، موضوع & صورت، لفظ، مصداق 
معنبر : عنبرین، عنبرآمیز 
معنویات : اخلاقیات، روحیات & مادیات
معنوی : 1 باطنی، روحانی، روحی، عرفانی 2 عارف 3 معنایی & ظاهری، مادی، صوری 4 درونی 
معنی : 1 مفهوم، مدلول 2 مفاد، مضمون، لب 3 حقیقت، محتوا، باطن 4 هدف، مقصود، منظور، قصد، نیت 5 دلیل، سبب، انگیزه 6 مطلب، موضوع 7 مورد، باره 8 نکته 
معوج : اریب، خمیده، کج، کژ، مورب، نادرست، ناراست، نامستقیم، ناهموار & راست، مستقیم 
معوج شدن : کج شدن، ناراست شدن 
معوق : 1 بازداشته، عقب‌افتاده، عقب‌انداخته، معطل، معوقه، به‌تاخیرافتاده & معین 2 بلاتکلیف، پادرهوا، معلق 
معوق گذاشتن : به‌تاخیر انداختن، عقب انداختن، به تعویق انداختن 
معوق ماندن : به‌تاخیر افتادن، عقب افتادن 
معوقه : به‌تاخیرافتاده، عقب‌افتاده، معوق‌مانده 
معول :صفت 1 استوار، معتمد 2 تکیه‌گاه 3 اعتماد، تکیه
معونت کردن : یاری کردن، کمک نمودن، امداد کردن، مدد رساندن 
معونت : یاری، کمک، مدد، امداد 
مع‌هذا : باوجوداین، مع‌الوصف، بااین‌همه، مع‌ذلک، لیک 
معیار : 1 اندازه، پیمانه، مقیاس 2 میزان 3 ضابطه، ملاک 4 محک، سنگ‌محک 5 سند
معیب : 1 عیبدار، عیب‌ناک، معیوب 2 ناقص & سالم، صحیح
معیت : با، به همراه، مع، همراهی & بدون، بی 
معیر : عیارگر، عیارگیر 
معیشت : 1 زندگانی 2 ارتزاق، رزق، روزی، گذران، معاش
معیشت کردن : 1 زندگی کردن، زیستن، زندگانی کردن 2 ارتزاق کردن، گذران کردن، امرارمعاش کردن 
معیل : پراولاد، پرعائله، عائله‌دار، عیالمند، عیالوار & ابتر، بی‌فزند، کم‌عائله 
معین : آشکار، روشن، مشخص، معلوم، مقرر، منصوب، نهاده & نامعین
معین : دستیار، مددکار، معاضد، همدست، یار
معین شدن : 1  تعیین شدن، برقرار شدن 2 مشخص شدن، معلوم‌شدن، آشکار شدن 
معین کردن : 1 تعیین کردن 2 مقرر داشتن، قرار دادن 
معیوب : آهمند، خراب، عیبناک، فاسد، ناقص & سالم
معیوب شدن : 1 عیبناک شدن، عیب‌دار شدن 2 آهمند شدن 3 ناقص شدن 
مغاره : زاغه، شکفت، غار، کهف، مغار
مغازله : تجمش، عشق‌بازی، عشق‌ورزی، معاشقه، ملاعبه، مهرورزی
مغازله کردن :عشق‌بازی کردن، عشق‌ورزی کردن، معاشقه کردن 
مغازه : 1 بوتیک، حجره، دکان، دکه، فروشگاه 2 مخزن، انبار 
مغازه‌دار : دکان‌دار، کاسب 
مغازی : 1   جنگها، نبردها، حربها، کارزارها 2 میدانهای جنگ، عرصه‌های‌نبرد 
مغاک : 1 چاله، سوراخ، گود، گودال، لان 2 ورطه 
مغالطه‌آمیز :سفسطه‌آمیز، مغلطه‌وار، واهی & منطقی 
مغالطه : سفسطه، قیاس فاسد، مغالطت، مغلطه
مغالطه کردن : 1 مغلطه کردن، سفسطه کردن 2 به غلط افکندن 
مغایرت : اختلاف، تباین، تضاد، تفاوت، تناقض، توفیر، غیریت، مخالفت، منافات، ناسازگاری، ناهمسانی، ناهمگونی & مشابهت، تشابه، همانندی 
مغایرت داشتن :اختلاف داشتن، تفاوت داشتن، ناسازگاری‌داشتن، مباینت داشتن 
مغایر : خلاف، دیگرگون، ضد، مباین، متفاوت، مخالف، منافی، نامشابه، ناهمگون & مشابه
مغبر : 1 خاک‌آلود، غبارآلود، گردآلود 2 تیره، تار 
مغبون : 1 زیان‌دیده، زیان‌کار 2 غبن‌دار، فریب‌خورده، گول‌خورده & راضی
مغبون شدن : 1 زیان‌دیدن 2 غبن داشتن، گول خوردن 
مغبون کردن : 1 زیان زدن، ضرر زدن، زیان‌دیده کردن، خسارت‌دیدن 2 گول زدن 
مغتنم : 1 ارزشمند، باارزش 2 بازیافته، غنیمت 
مغتنم شمردن :غنیمت شمردن، مغتنم دانستن 
مغذی : انرژی‌دار، انرژی‌زا، قوت‌بخش، مقوی & غیر مغذی 
مغرب : 1 بابل 2 باختر، غرب، غروبگاه 3 عشا & خراسان، مشرق 
مغرب‌زمین : اروپا، آمریکا & مشرق زمین 
مغرضانه : 1 بدخواهانه، غرضمندانه 2 غرض‌آلود 3 کینه‌توزانه 
مغرض : بدخواه، غرضمند، غرض‌ورز، کینه‌توز، کینه‌ور & بی‌غرض 
مغرم : 1   وامدار، مقروض، مدیون 2 غرامت‌گیرنده، تاوان‌ستان 3 گرفتار، شیفته، اسیر محبت 
مغرورانه : خودپسندانه، غرورآمیز، متکبرانه & خاشعانه 
مغرور : پرادعا، پرمدعا، خودبین، خودپرست، خودپسند، خودخواه، خودستا، غره، فریفته، گران‌سر، گردن‌فراز، متبختر، متفرعن، متکبر، مدمغ، مستکبر & افتاده، فروتن 
مغرور شدن : متکبرشدن، متفرعن گشتن، خودستا شدن، خودبین‌شدن، پرمدعا شدن، گران‌سر شدن 
مغزتیره : سلیل، مغزحرام، نخاع
مغز : 1 دماغ 2 کله، سر، مخ 3 دانه، هسته 4 جوهر، اصل، لب & پوست 5 عقل 6 فکر 7 وسط، میان، درون 
مغ : 1 ژرف، عمیق، گود 2 ژرفا، عمق، گودی
مغشوش : 1 آشفته، پریشان، درهم، درهم‌برهم، درهم‌ریخته، شوریده، قاطی‌پاطی، مختل 2 غش‌دار، غشی، ناخالص، ناسره & 1 منظم 2 خالص، ناب
مغشوش شدن : 1 آشفته شدن، پریشان شدن 2 غش‌دار شدن، غشی شدن 
مغضوب شدن : غضب‌شدن، مورد غضب قرار گرفتن 
مغضوب : مورد خشم‌قرارگرفته، غضب‌شده 
مغفرت : آمرزش، آمرزیدگی، بخشایش، بخشش، غفران
مغفر : خود، کلاه‌خود
مغفور : آمرزیده، بخشوده، مبرور، مرحوم
مغ : 1 گبر، مجوس 2 موبد، روحانی زرتشتی، کاتوزی 
مغلطه‌باز : سفسطه‌باز، سفسطه‌گر، گمراه‌سا، مغلطه‌کار 
مغلطه خوردن : فریب‌خوردن، گول خوردن 
مغلطه دادن : نیرنگ‌زدن، فریب دادن، گول زدن 
مغلطه : سفسطه، مغالطت، مغالطه
مغلطه کردن :سفسطه کردن، به غلط انداختن 
مغلطه‌وار :سفسطه‌آمیز، مغالطه، مغالطه‌آمیز
مغلظ : 1 استوار، موکد 2 ستبر 3 درشت کردن 
مغلق : ابهام‌آمیز، پیچیده، دشوار، سخت، صعب، غامض، مبهم، مشکل، معقد & ساده، سهل 
مغلوب : 1 بازنده 2 بی‌اعتبار، بی‌مقدار، ذلیل، زبون 3 تارومار، شکست‌خورده، مقهور، منکوب، منهزم 4 تسلیم، مجاب & فاتح
مغلوب شدن : 1  شکست خوردن، مقهور شدن، منهزم شدن، منکوب شدن 2 بازنده شدن، باختن & پیروزشدن 3 تسلیم شدن، مجاب شدن & غالب‌آمدن، غالب شدن 
مغلوب کردن : 1  شکست دادن، غلبه کردن، پیروز شدن، چیره‌شدن 2 برنده شدن، بردن 3 مجاب کردن 
مغلوط : اشتباه، پراشتباه، سقیم، غلط، نادرست & صحیح
مغلول : بسته، به‌زنجیرکشیده‌شده، زنجیری 
مغموم : اندوه‌زده، اندوهناک، اندوهگین، حزین، غصه‌دار، غم‌زده، غم رسیده، غمکش، غمگین، غمناک، غمنین، گرفته، متاثر، متاسف، محزون، مهموم، ناشاد & خرم، خوش
مغموم ساختن : 1 غمگین ساختن، غمین کردن 2 تاب دادن 
مغموم شدن : غمگین‌شدن، اندوهناک شدن، حزین شدن، محزون‌گشتن، اندوهگین شدن & مسرور شدن، شادمان‌گشتن 
مغموم کردن :غمگین کردن، اندوهناک کردن، محزون کردن، اندوهگین کردن، غمین کردن، غم‌زده کردن & مسرور کردن، شادمان کردن 
مغناطیس : آهن‌ربا، مگنت 
مغنی : آوازخوان، خنیاگر، خواننده، سرودخوان، سرودگو، نغمه‌خوان
مغنیه : رامشگر، سرودخوان، سرودگو، مطربه، نوازنده (زن) 
مغیب : نهفته، پنهان، نهان، غیب‌شده 
مغیث :صفت فریادرس، یاری‌کننده، یاریگر 
مغیلان : 1 خارشتر 2 ام‌غیلان، صمغ عربی 
مف : آب‌بینی 
مفاتیح : کلیدها، مفتاح‌ها & قفل‌ها 
مفاجات : 1   حمله ناگهانی، یورش، مفاجا 2 ناگهان حمله کردن 3 ناگاه‌گرفتن، ناگاه آمدن 
مفاخرت کردن :افتخار کردن، نازیدن، بالیدن 
مفاخرت : نازیدن، بالیدن، افتخار کردن، مفاخره، فخر فروختن 
مفاخر : مفخره‌ها، مایه‌های‌افتخار 
مفاد : فحوا، محتوا، مدلول، مضمون، معنا، معنی، مفهوم
مفارقت : انفصال، جدایی، دوری، هجر، فراق، فرقت، مهجوری، هجران، هجرت & وصال
مفارقت کردن :جدا شدن، از هم دور شدن، دوری گزیدن 
مفاسد : مفسده‌ها، تباهی‌ها، فسادها، بدی‌ها، مفسدت‌ها 
مفاصاحساب : 1   سندتسویه حساب 2 تسویه‌حساب، تفریغ محاسبه 
مفاصل : مفصل‌ها، بندها 
مفاوضت : 1 هم‌صحبت 2 صحبت، گفتگو 3 هم‌بستری، هم‌آغوشی 
مفاهیم : مفهوم‌ها، معناها، مدلول‌ها & صور، مصادیق 
مفتاح : کلید، مقلاد
مفت باختن : مفت ازدست دادن، به رایگان دادن & مفت به چنگ‌آوردن 
مفتح : بازکننده، گشاینده
مفتخر : بالنده، سرافراز، سربلند، مباهی، مفخر، نازنده & مفتضح
مفتخر شدن : مباهی‌شدن، افتخار کسب کردن، سربلند شدن، سرافرازشدن 
مفتخوار :اسم انگل، بیکاره، پخته‌خوار، طفیلی، مفتخور
مفتخور، مفت‌خور :صفت انگل، بیکاره، پخته‌خوار، طفیلی، کاسه‌لیس، مفت‌خوار 
مفت : 1 رایگان، مجانی، ناخریده 2 کم‌ارزش، ارزان 3 بیهوده، لاطائل، مزخرف & بمزد، گران
مفترض : فرض، لازم، واجب & مستحب 
مفترق : پراکنده، متفرق، پخش‌وپلا 
مفتری : افترازن، دروغ‌زن، نمام
مفتش : بازپرس، بازجو، جاسوس، کارآگاه، ممیز، منهی
مفتضحانه : افتضاح‌آمیز، رسوایی‌آمیز، توام با رسوایی & آبرومندانه 
مفتضح : 1 بدنام، بی‌آبرو، رسوا، ننگین & آبرومند، خوشنام 2 زشت، بد 
مفتضح شدن : بدنام‌شدن، رسوا شدن، بی‌آبرو شدن 
مفتضح کردن : بدنام کردن، رسوا کردن، بی‌آبرو کردن 
مفتقر : تهی‌دست، فقیر، مستمند، محتاج، نیازمند، معسر، مفلس، مفلوک، نیازمند & غنی، متنعم
مفتکی : رایگان، مجانی
مفتن : فتنه‌انگیز، فتنه‌جو، مفسد، مفسده‌جو & مصلح 
مفتوح : 1 باز، گشاده، گشوده، واز 2 فتح‌شده، متصرف‌شده، مسخر 3 فتحه‌دار & مسدود
مفتوح شدن : 1 بازشدن، گشوده شدن 2 فتح شدن، مسخر شدن، به‌تصرف درآمدن 
مفتول :اسم 1 پیچان، تاب‌داده، تابیده، تافته 2 سیم، میله 
مفتون : دلباخته، شیدا، شیفته، عاشق، فریفته، مجذوب 
مفتون شدن : شیفته‌شدن، واله گشتن، شیدا شدن، عاشق شدن، فریفته‌شدن، دلباخته گشتن، مجذوب شدن & فتنه‌گشتن 
مفتون کردن : شیفته کردن، عاشق کردن، فریفته کردن، شیدا کردن، دلباخته کردن، مجذوب کردن & فتنه کردن 
مفتی : 1 حاکم‌شرع، فتوادهنده، قاضی 2 رایگان، مجانی 3 مجاناً، مفتکی
مفخر :اسم 1 سرافراز، مباهی، مفتخر 2 نازیدن 3 مایه‌ناز 
مفخم : ارجمند، امجد، بزرگوار، فخیم، گرامی، محترم
مفر : پناهگاه، گریزگاه، مخلص، مهرب
مفرح : 1 باصفا، شادی‌آور، شادی‌بخش، فرح‌بخش، نشاطآور، نشاطانگیز، نزهت‌بخش، نزه 2 محظوظ & بی‌صفا
مفرد :اسم 1 بسیط، ساده 2 تنها، فرد، طاق، واحد، یکتا، یکه & مرکب، جمع 3 جدا، جداگانه، مستقل 4 یگانه، ممتاز، یکه‌تاز 5 تک‌بیت، فرد & رباعی 6 حروف‌گسسته 7 منفرد 
مفرش : 1 زیرانداز، فرش 2 جارختخوابی 
مفرط : افراطآمیز، بسیار، بی‌نهایت، خیلی، زیاد
مفرغ : آلیاژ مس و قلع، برنز 
مفرق : تارک، چکاد، میانه‌سر، هباک
مفروز :اسم 1 تحدید، تفکیک، جدا، محدود، افرازشده، مفروزه 2 پراکنده & مشترک، مشاع 
مفروز کردن : 1 جدا کردن، تفکیک کردن 2 تحدید کردن، تحدیدحدود کردن 
مفروش : 1   فرش‌شده، فرش‌دار 2 گسترده 
مفروض : 1   فرضی‌پنداشته، تصورشده 2 فرض‌شده 3 واجب، واجب‌شده 
مفروق : 1   پراکنده‌شده، جداکرده & مقرون 2 کاسته، تفریق شده & مفروق‌منه 
مفسد : بداصل، بدذات، بدگوهر، شرطلب، عیار، غماز، فسادگر، فتنه‌انگیز، فتنه‌جو، فسادآفرین، مفتن، مفسده‌جو، مفسده‌طلب، واقعه‌طلب & مصلح
مفسده‌آمیز :مفسدت‌آمیز، تباهی‌زا، فسادانگیز، فتنه‌زا 
مفسده : افساد، تباهی، فتنه، فساد، مفسدت & صلاح 
مفسده‌جو : آشوب‌طلب، بلوایی، فسادگر، آشوبگر، شریر، غوغاطلب، فتنه‌جو، مفتن، شرطلب، هیاهوطلب & مصلح 
مفسده‌جویی :آشوب‌طلبی، غوغاطلبی، تبهکاری، فتنه‌انگیزی، فتنه‌گری، فساد، هیاهوطلبی & مصلحت‌اندیشی 
مفسر : 1 تفسیرگر 2 گزارشگر 3 مترجم 4 تفسیرنویس 
مفصلاً : باتفصیل، به‌تفصیل، مشروحاً & مختصر
مفصل : باتفصیل، به‌تفصیل، بشرح، طولانی، مبسوط، مشروح & به‌ایجاذ، موجز، مجمل، مختصر 
مفصل : بند، پیوندگاه، مفصل‌ها 
مفضض : نقره‌کاری & نقره‌اندود، مطلا، مطلی 
مفطر :اسم 1   افطارکننده 2 روزه‌خورنده 3 مبطل روزه 
مفعول : 1 کنش‌پذیر & کنشگر، فاعل 2 امرد، کونی، مابون، مخنث، ملوط & لواطکار 
مفقودالاثر :صفت 1  بی‌نشان، پی‌گم 2 گم‌گشته، ناپیدا، ناپدید، گم‌شده 
مفقود شدن : 1   گم‌شدن، ناپدید شدن 2 ازبین رفتن & پیدا شدن 
مفقود : 1 غایب، گم، گمشده، گم‌گشته، ناپیدا، ناپدید & پیدا 2 هدر 
مفقود کردن : 1 گم کردن، ناپدید کردن & پیدا شدن 2 ازبین بردن 
مفلح : پیروز، رستگار، سعادتمند، ناجح 
مفلح شدن : پیروزشدن، فلاح یافتن، رستگار شدن، سعادتمند شدن 
مفلس : 1 بی‌چیز، بی‌نوا، تهی‌دست، درویش، فقیر، گدا، مستمند، مسکین، معسر، ندار 2 محجور، یک‌لاقبا، ورشکست، ورشکسته & دارا، منعم
مفلس شدن : 1 بی‌چیزشدن، معسر گشتن، بی‌نوا گشتن، تهی‌دست شدن، فقیر شدن 2 ورشکست شدن، ورشکسته شدن 
مفلس کردن : 1 بی‌نوا کردن، تهی‌دست کردن، بیچاره کردن، فقیر کردن 2 ورشکست کردن 
مفلسی : افلاس، بی‌نوایی، تنگ‌دستی، تهی‌دستی، عسر، ورشکستگی & تنعم، ثروتمندی
مفلوج : فلج، لش، علیل، افلیج 
مفلوج کردن : 1 فلج کردن 2 ناتوان کردن، ضعیف کردن 
مفلوک : 1 بدبخت، بیچاره، بی‌چیز، بی‌نوا، تهی‌دست، تیره‌بخت، تیره‌روز، شوریده‌بخت، فلاکت‌زده، فلک‌زده، مفلاک & متنعم 2 عاجز، ناتوان 3 ضعیف 4 فرسوده 
مفلوکی : ادبار، بدبختی، بیچارگی، فلاکت‌زدگی، نامرادی
مفنگی : ضعیف، لاغر، مردنی، نزار، مافنگی & سرومروگنده، قبراق 
مفوض : تفویض‌شده، واگذارشده 
مفوض کردن :واگذار کردن، سپردن، تفویض کردن 
مفهوم شدن : درک‌شدن، فهمیدن، حالی شدن، تفهیم شدن 
مفهوم :صفت 1 محتوا، مدلول، معنا، معنی، مفاد 2 دانسته، فهم‌شده، فهمیده‌شده & منطوق 
مفید : سودبخش، سودمند، فایده‌بخش، موثر، نافع، نتیجه‌بخش & زیان‌آور، زیان‌بار، زیان‌بخش، مضر
مقابر : 1   قبرها، مقبره‌ها، گورها، مزارات، مزارها 2 قبرستان، گورستان 
مقابل : 1 برابر، مساوی، معادل 3 پیش، جلو، روبرو، رویارو، نزد 3 ضد، مخالف، نقیض 4 قبال 5 محاذی، موازات & خلف 
مقابله‌به‌مثل : 1 انتقام، تقاص، تلافی 2 قصاص، معامله‌به‌مثل 
مقابله : 1 تطبیق، سنجش، مقایسه 2 رویارویی، صف‌آرایی، مواجهه 3 ضدیت، مخالفت 4 روبه‌رو شدن 5 مواجهه‌دادن 6 مقایسه کردن، تطبیق دادن 7 ایستادگی، پایداری 8 تلافی، جبران 9 برابری، تساوی 
مقابله شدن : تطبیق‌داده شدن، مطابقت دادن، مقایسه شدن 
مقابله کردن : 1 روبه‌رو شدن، مواجهه کردن 2 مبارزه کردن، جنگیدن 3 برابری کردن، همتا بودن 4 مقایسه کردن، تطبیق دادن 5 جبران کردن، تلافی کردن 
مقاتل : 1 جهاد، کشتار، محاربه 2 جهادگر
مقاتله : جدال، جنگ، کارزار، کشت‌وکشتار & مصالحه 
مقادیر : مقدارها، اندازه‌ها 
مقاربت : 1 آرمش، آمیزش، جماع، نزدیکی 2 آرمیدن، جماع کردن 
مقاربت کردن :آمیزش کردن، جماع کردن، نزدیکی کردن، آرمیدن 
مقاربتی : آمیزشی، جنسی
مقارنت : مقارنه، ملازمه، همزمانی
مقارن :اسم 1 حالت‌تقارن، هم‌زمان 2 پیوسته، متصل 3 قرین، نزدیک، همدم، یار
مقارن شدن : 1 هم‌زمان شدن 2 پیوستن، متصل شدن 3 قرین‌شدن، همراه گشتن 
مقاصد : مقصدها، مقصودها، مرادها، خواسته‌ها، اهداف، هدف‌ها 
مقاطع : 1 مقطع‌ها 2 برش‌ها 
مقاطعه : پیمان، پیمانکاری، کنترات
مقاطعه دادن : کنترات‌دادن، واگذار کردن (کار به پیمان‌کار) 
مقاطعه‌کار : پیمان‌کار، کنتراتچی، مقاطعه‌چی، مقاطعه‌گر 
مقالات : 1 مقاله‌ها 2 سخنان، گفتار 
مقال : 1 بحث، سخن، قول، گفتگو 2 مقاله
مقاله : 1 نوشته 2 گفتار، مقال، سخن 3 فصل، بخش 
مقامات : 1 اولیاء امور 2 درجات، درجه‌ها، منزلت‌ها 3 پست‌ها، مناصب، منصب‌ها، شغل‌ها، مشاغل 4 مراحل، منازل، مقام‌ها 5 هنرها، کارهای شایان 6 مقامه‌ها، مجالس، مجلس‌ها 
مقام‌پرست :جاه‌طلب، مقام‌دوست، منصب‌خواه، مسندطلب، سندجو 
مقام : 1 پست، درجه، رتبه 2 جاه، سمت، شان، قدر، مرتبه، مسند، منزلت، منصب، نشیم 3 اشل، پایه 
مقام : 1 جا، جایگاه، کاشانه، ماوا، محل، مسکن، مکان، منزل، موضع، موطن 2 آهنگ، پرده، نوا، راه 
مقامر : 1 قمارباز، گنجفه‌باز 2 شطار 
مقام‌طلب : جاه‌طلب، آوازه‌جو، ریاست‌طلب، منصب‌جو، منصب‌خواه 
مقام کردن : اقامت کردن، مقیم شدن، سکنا گزیدن، ساکن شدن، ماندن، اقامت گزیدن 
مقامه : 1   مجلس 2 خطبه 3 بیان حال 4 سرگذشت 
مقاوله : 1 معاهده، پروتکل، پیمان، عهدنامه 2 قرارداد، قولنامه 3 قول‌وقرار گذاشتن 4 گفت‌وشنود 
مقاوله‌نامه : پروتکل، پیمان‌نامه، عهدنامه، قرارداد، سند 
مقاوم : 1 استوار، بادوام، سخت، پایدار، ثابت 2 پادار 3 متمکن 4 سرسخت & سست، غیرمقاوم
مقاومت : ابرام، استقامت، استواری، ایستادگی، پافشاری، پایداری، توانایی، دوام، طاقت، قدرت، مدافعه، نیرو، یارایی 
مقاومت کردن :ایستادگی کردن، پایداری کردن، مدافعه کردن، استقامت ورزیدن، پای‌مردی کردن & تسلیم‌شدن 
مقایسه : تشبیه، تطبیق، سنجش، قیاس، مقابله
مقایسه شدن : 1 مقابله شدن 2 قیاس شدن، سنجیده شدن 
مقایسه کردن : 1 مقابله کردن 2 قیاس کردن، سنجیدن 
مقبره : آرامگاه، تربت، ضریح، قبر، گورگاه، لحد، مدفن، مزار 
مقبل : خوش‌بخت، صاحب‌دولت، اقبالمند، صاحب اقبال 
مقبول افتادن :پذیرفته شدن، مقبول آمدن، پذیرش یافتن 
مقبول : 1 پذیرفتنی، پذیرفته، پسند، پسندیده، دل‌پذیر، دل‌پسند، ستوده، قابل قبول، مرضی، مرغوب، مستجاب، مطبوع، مطلوب & ناپسند 2 جمیل، خوب‌رو، خوشگل، زیبا، صبیح، وجیه & زشت، اکبیری 
مقبول شدن : 1 زیباشدن، خواستنی شدن، دوست‌داشتنی شدن 2 پذیرفته شدن 
مقبولیت : 1 پذیرش، مرغوبیت 2 زیبایی 3 وجاهت 
مقتبس : اقتباس‌شده، برگرفته، ماخوذ 
مقتدا : پیشوا، رهبر، زعیم، لیدر، مرشد
مقتدر : بااقتدار، توانا، زورمند، قادر، قدرتمند، قدر، نیرومند & ناتوان
مقترن : 1 دوست، رفیق، محشور، مصاحب، مقرب، مونس، همدم، هم‌صحبت، همنشین 2 نزدیک، پیوسته 3 همراه 4 مقارنه 
مقترن شدن : قرین‌شدن، همراه شدن 
مقتصد : 1 صرفه‌جو & مسرف 2 میانه‌رو 
مقتضا : 1 خواست، نیاز، احتیاج 2 لازم، لازمه 3 حاجت، ضرورت، لزوم 
مقتضیات : 1 ضروریات 2 اقتضا کننده‌ها، مناسبت‌ها 3 حاجات، نیازها 
مقتضی دانستن : 1 سزاوار دانستن، شایسته دانستن 2 لازم دانستن 
مقتضی :اسم 1 درخور، مناسب، شایسته 2 حاجت، ضرورت، لزوم 3 سبب، موجب، علت 
مقتل : 1 قتلگاه 2 کتاب‌روضه
مقتول : قتیل، کشته، کشته‌شده & قاتل
مقدار : 1 میزان، وزن 2 اندازه، مقیاس 3 تعداد، مبلغ 4 ارج، ارز، ارزش، قدر، قرب 5 منزلت، شان، ارزش 6 چندی، کمیت 
مقداری : اندکی، قلیلی، کمی
مقدر : 1 تقدیر، تقدیرشده، سرنوشت، قسمت 2 معلوم، مشخص، معین 
مقدس : اقدس، باتقوا، پارسا، پاک، دیندار، سبوح، قدوس، متدین، منزه & ناپاک، نامقدس
مقدس‌ماب :مومن‌نما، مقدس‌نما، متظاهر، زاهدریایی 
مقدمات : مبادی، درآمد، مدخل & موخرات 
مقدماتی : 1 ابتدایی، اولیه 2 آغازین & نهایی
مقدم :اسم 1 ارجح، اولی، برتر، اولویت‌دار، دارای تقدم 2 پیشگام، پیشاهنگ، پیشرو 3 پیشوا، رهبر، قاید 4 پیش، پیشین، سابق، مسبوق & موخر
مقدمت‌الجیش :پیش‌قراول، طلایه‌دار
مقدم داشتن : 1 ترجیح دادن، رجحان دادن، مقدم شمردن 2 پیش انداختن، جلو انداختن 
مقدم : 1 گام، قدم، پا 2 جای‌پا، قدمگاه 3 وقت آمدن 4 زمان آمدن 
مقدمه : 1 آغاز، اول، ابتدا 2 پیش‌گفتار، دیباچه، سرآغاز، فاتحه & موخره 3 بدو، فاتحه، نخست 4 پیشانی، جبین، ناصیه 5 پیشرو لشکر، طلیعه 6 رویداد، اتفاق، حادثه، جریان، واقعه 7 مدخل 
مقدمه‌چینی : تمهیدمقدمه، زمینه‌سازی
مقدمه‌چینی کردن: تمهیدمقدمه کردن، زمینه‌سازی کردن 
مقدور : 1 امکان‌پذیر، ممکن، میسر، میسور 2 امرحتمی، تقدیرشده & غیرمقدور
مقر آمدن : اعتراف کردن، اقرار کردن، معترف شدن & انکار کردن 
مقراض : قیچی 
مقرب :صفت 1 قرین، محشور، مصاحب 2 مقترن 3 ندیم، نزدیک، محرم 
مقر : جا، جایگاه، ستاد، قرارگاه، مرکز، مکان، موضع
مقر : خستو، قایل، معترف، اقرارکننده & منکر 
مقررات : آیین‌نامه‌ها، دستورالعمل‌ها، ضوابط، قوانین
مقرر داشتن : 1 معین کردن، تعیین کردن 2 برقرار کردن، قرارگذاشتن 3 مقرر فرمودن 4 امر کردن، دستوردادن، حکم کردن 
مقرر شدن : 1 آشکارشدن، معلوم شدن، مشخص شدن 2 تعیین شدن، برقرار شدن 3 قرار گذاشته شدن، قرار گذاشتن 
مقرر کردن : 1 مقرر داشتن، مقرر فرمودن 2 امر کردن، دستوردادن، حکم کردن 3 معین کردن، تعیین کردن، برقرار کردن 
مقرر گشتن : 1 مقرر گردیدن، مقرر شدن، مقرر گردانیدن 2 قرار گذاشتن، قرار گذاشته شدن 3 آشکار شدن، معلوم شدن 
مقرر : معلوم، تعیین‌شده، قرار گذاشته‌شده، برقرارشده 
مقرر :اسم واخوان، تقریرگر، تقریرکننده، بیان‌کننده، واگو 
مقرری : جیره، حقوق، رسم، عطیه، اجرا، ماهیانه، مستمری، مشاهره، مواجب، وظیفه
مقرعه : 1 تازیانه 2 کوپه 
مقرنس : 1 سقف‌گچ‌بری‌شده، نقش‌ونگار برجسته سقف 2 کنگره‌دار 3 قرنیزه‌دار 
مقروض :اسم بده‌کار، قرض‌دار، وام‌دار، وامی & بستان‌کار، طلب‌کار
مقروض شدن : وام‌دارشدن، بدهکار شدن، قرض‌دار شدن & بستانکار کردن 
مقروض کردن :وام‌دار کردن، بدهکار کردن، قرض‌دار کردن & بستانکار کردن 
مقرون‌به‌صرفه :باصرفه، فایده‌دار 
مقرون : پیوسته، قرین، نزدیک، همراه & مفروق 
مقرون شدن : 1 نزدیک شدن، قرین شدن 2 همراه شدن، مقرون‌گشتن 3 پیوستن 
مقره : 1   قرقره‌چینی و عایق 2 حوض کوچک 3 سبوی کوچک 
مقری : 1 تلاوتگر، خواننده 2 مربی قرآن 
مقسط : باانصاف، دادگر، عادل، منصف & غیر منصف، ناعادل 
مقسوم : بخشی، قسمت‌شده، بخش‌شده & مقسوم‌علیه 
مقسوم‌علیه :بخش‌یاب & مقسوم 
مقصد : 1 قصد، مراد، منظور، نظر، نیت 2 مطلوب، خواست 3 آماج، هدف & مبداء
مقصر : بزه‌کار، خاطی، خطاکار، تقصیرکار، روسیاه، گناهکار، مجرم، محکوم & بی‌گناه
مقصر شدن : بزه‌کارشدن، گناه‌کار شدن، تقصیر داشتن، تقصیرکارشدن 
مقصر کردن : 1 گناه‌کار شناختن، بزه‌کار قلمداد کردن 2 مقصردانستن، خطاکار دانستن 
مقصود : آرزو، حاجت، خواسته، غایت، غرض، قصد، مراد، مطلوب، منظور، نقشه، هدف
مقصور : منحصر 
مقصوره : 1 چارقد، حجاب، روپوش، روسری، سرانداز، معجر، مقنعه، نقاب 2 ایوان‌کوچک، خانه‌کوچک 
مقطع : 1 سیلاب، هجا 2 بیت‌آخر (غزل، قصیده) 3 برشگاه، محل قطع 4 مرحله، برهه & مطلع
مقطوع : 1   قطع‌شده، بریده 2 قطعی، معین، ثابت، طی‌شده & غیرمقطوع 
مقعد : دبر، سرین، کفل، کون، مخرج، نشستگاه، نشیمن، نشیمنگاه 
مقعر : 1 فرورفته، کاو، گود & محدب 2 عمق‌دار، عمیق 
مقفا : قافیه‌دار، دارای قافیه، مقفی & غیرمقفی 
مقفل : بسته، مسدود & مفتوح
مقلاد : کلید، مفتاح & قفل
مقلد :صفت 1 بذله‌گو، تقلیدگر، دلقک، مسخره 2 پیرو، تقلیدکننده & مقلد 
مقلوب : قلب‌شده، باژگونه، برگردانیده، وارونه‌شده، واژگون 
مقنع : قانع‌کننده، امتناع‌کننده 
مقنع : متحجب، مستور، مستوره، نقابدار
مقنعه : برقع، روسری، مقصوره، نقاب
مقنن : قانونگذار، واضع‌قانون & مجری 
مقننه : قانونگزاری & مجریه 
مقنی : چاه‌کن، کاریزکار، قناعت‌ساز، کاریزگر
مقوا : جنس کارتن 
مقوایی : 1 از جنس‌مقوا 2 بی‌اساس، بی‌پایه، غیرواقعی 3 دروغین، کاذب 
مقود : رسن، ریسمان، کمند، لگام، مهار
مقوس : خم، خمیده، قوس‌دار، منحنی & مستقیم، منکسر
مقوله : 1 باب، زمره، فصل، گفتار، مبحث 2 باره، راجع
مقوم : 1 ارزیاب، قیمت‌گذار 2 تقویم‌نویس 
مقوی : 1 انرژی‌زا، مغذی، تقویت‌کننده، نیروبخش 2 موید
مقهور : تارومار، شکست‌خورده، مغلوب، منهزم & قاهر، فاتح
مقهور ساختن :شکست دادن، مغلوب کردن، تارومار کردن، سرکوب کردن، منهزم کردن & مقهور شدن 
مقهور شدن : شکست‌خوردن، مغلوب شدن، منهزم شدن، تارومار شدن، سرکوب شدن 
مقهور کردن :سرکوب کردن، مغلوب کردن، تارومار کردن، شکست دادن، تارومار کردن 
مقیاس : 1 قاعده، معیار، ملاک 2 اندازه، تعداد، حد، مقدار، میزان 3 واحد 4 نمونه 5 اشل 
مقید : 1 بسته، مشروط، منوط، وابسته 2 پای‌بست، پای‌بند 3 دامنگیر، دچار 4 اسیر، حبس، دربند، گرفتار 5 علاقه‌مند 6 مطلق & رها 7 معتقد 8 متعهد 
مقید ساختن : 1  پای‌بند کردن، پای‌بست کردن 2 اسیر کردن، دربند کردن، گرفتار کردن، گرفتار ساختن 3 مجبور کردن، ملزم ساختن 4 وابسته کردن 5 مشروط کردن & مقید شدن، مقید گشتن 
مقید شدن : 1 گرفتار شدن، دربند شدن، درقید ماندن 2 وابسته شدن 3 پای‌بند شدن 4 متعهد شدن 
مقید کردن : 1 پای‌بند کردن، وابسته کردن 2 متعهد کردن 3 گرفتار کردن، دربند کردن 
مقیم :اسم 1 باشنده، ساکن، ماندگار، متوطن، معتکف 2 پیوسته، ثابت، دایم & مهاجر
مقیم شدن : اقامت‌گزیدن، ماندگار شدن، متوطن شدن، ساکن شدن، رحل اقامت افکندن، سکونت گزیدن، سکناگزیدن، رخت افکندن & مهاجرت کردن 
مکابدت : 1 سختی، دشواری، زحمت 2 دشمنی، معاندت 3 رنج‌کشیدن، سختی دیدن، زحمت دیدن 4 ستیز کردن، ستیهیدن 
مکابره : 1 جدل، جروبحث 2 زور، قهر 3 ستیزه، معارضه 4 جنگ کردن، ستیزه کردن، معارضه کردن 5 خودبزرگ‌نمایی 6 بزرگ‌منشی 
مکاتبات : نوشته‌ها، نامه‌نگاری‌ها، مکاتبه‌ها، مراسلات، مراسله‌ها & محاورات، مکالمات 
مکاتب : 1   مکتب‌ها 2 مشرب‌ها، نحله‌ها 
مکاتبه کردن :نامه‌نگاری کردن، نامه نوشتن، عریضه نوشتن، مکتوب نوشتن، عریضه‌نگاری کردن 
مکاتبه : 1 نامه‌نگاری، نامه‌نویسی، عریضه‌نگاری، مکتوب‌نویسی 2 نامه‌پرانی & مکالمه، مناظره
مکاتیب : مکتوب‌ها، نوشته‌ها، نامه‌ها، بنشته‌ها، رقعات، منشات، مرقومه‌ها & مجالس 
مکارانه : خدعه‌آمیز، مکرآمیز، نیرنگ‌بار & ساده‌لوحانه
مکار : حیله‌باز، حیله‌گر، خدعه‌گر، دغل، دغلکار، ریاکار، شیاد، محتال، محیل، مزور، ناقلا 2 عشوه‌گر، عیار، فریب‌کار، فریبنده 
مکارم : کرم‌ها، محامد، مکرمت‌ها، خوبی‌ها، بزرگواری‌ها، نیکی‌ها & ذمائم
مکاره :اسم 1 حیله‌گر، قریب‌کار 2 بازار روز، بازار موسمی 
مکاری : چاروادار، خربنده 
مکاری : حیله‌بازی، حیله‌گری، شارلاتانی، فریبکاری، محیلی، ناکسی
مکاسب : کسب‌ها، شغل‌ها، پیشه‌ها، حرفه‌ها، مکسب‌ها 
مکاشفات : مکاشفه‌ها، کشف‌وشهود 
مکاشفه : 1 دل‌آگاهی 2 اشراق، الهام، درک، کشف 3 تفکر 
مکافات : 1 بادافره، عقوبت، جزا، کیفر 2 پاداش، تلافی، پاداش‌دهی، مزد 3 گرفتاری، دردسر، وضع دشوار 4 سختی، زحمت 
مکافات داشتن :دردسر داشتن، زحمت داشتن، گرفتار عذاب‌شدن، معذب بودن 
مکافات کردن : کیفردادن، عقوبت کردن، مجازات کردن، جزا دادن، عذاب کردن 
مکالمات : مکالمه‌ها، گفت‌وگوها، گفت‌وشنودها، محاورات، محاوره‌ها & مکاتبات 
مکالمه : تکلم، صحبت، گفتگو، گفت‌وشنود، محاوره & مکاتبه
مکالمه کردن :گفت‌وگو کردن، با هم صحبت کردن، گپ زدن 
مکانت : جا، جایگاه، درجه، رتبه، مقام، منزلت
مکان : 1 جا، جایگاه، حله، ربع، فضا، محل، مسکن، مقام، مقر، موضع 2 مقام، رتبه، پایه، جاه، منزلت & زمان
مکان‌نما : کرسر 
مکانیزه : خودکار، ماشینی 
مکانیسم : 1   سازوکار 2 نظام 3 شیوه‌کار، ساختار 
مکانیک : 1   میکانیک، مکانیستن، تعمیرکار اتومبیل و ماشین 2 علم‌بررسی نیرو و انرژی و حرکت 
مکانیکی : 1   مربوط به‌مکانیک 2 تعمیرگاه اتومبیل 
مکاوحت : 1 جدل، جنگ، جروبحث، مخالفت، ستیز، ستیزه، کارزار، محاربه، مجادله، مناقسه 2 ناسزاگویی 3 چیرگی، غلبه 4 چیره شدن، غالب گشتن 5 جنگ کردن، ستیزه کردن 
مکاید : حیله‌ها، کیدها، مکرها، خدعه‌ها 
مکتب : 1 آموزشگاه، دبستان، دبیرستان، کالج، مدرسه 2 کتاب، مکتب‌خانه 3 مشرب، نحله
مکتبی : 1 منسوب ومربوط به مکتب 2 مکتب‌رو 3 پای‌بند به‌مکتب، متعهد 
مکتسب : اکتسابی، به‌دست‌آمده، کسب‌شده & فطری، جبلی 
مکتشف : کاشف، یابنده & مبتدع 
مکتوب : خط، دستخط، رقعه، رقیمه، طومار، عریضه، مراسله، مرقومه، مرقوم، منشور، نامه، نوشته، بنشته & منقول، ملفوظ 
مکتوب کردن :نوشتن، تحریر کردن، به رشته تحریر درآوردن 
مکتوم : پنهان، پوشیده، سر، مجهول، مختفی، مخفی، مستور، مکنون، نهفته & آشکار، مکشوف 
مکتوم کردن : پنهان کردن، مخفی نگاه داشتن، نهفتن، مستور داشتن & عیان گشتن، آشکار شدن 
مکتوم ماندن : پنهان‌ماندن، پوشیده ماندن & ظاهر شدن، فاش شدن 
مکث : آرامش، ایست، تامل، تانی، توقف، ثبات، درنگ، سکته، طمانینه، نرمش، وقار، وقفه
مکثار : بیهوده‌گو، پرحرف، پرگو، حراف، درازگو، وراج & کم‌حرف 
مکث کردن : درنگ کردن، توقف کردن 
مکدر : 1 آزرده، آزرده‌خاطر، دلتنگ، دلگیر، رنجیده، غمگین، غمین، مچاله، ملول 2 تیره، تار، کدر
مک : 1   درست، تمام، کامل 2 سرراست 3 زوبین، نیزه‌کوچک، مطرد 
مکدر شدن : 1 تنگدل شدن، غمین شدن، دل‌گیر شدن، غمگین‌شدن 2 آزردن، آزرده شدن، ناراحت شدن، آزرده‌خاطر شدن & محفوظ شدن، مشعوف‌شدن 
مکدر کردن : 1 تنگدل کردن، دلگیر کردن، غمین کردن، غمگین کردن 2 آزردن، آزرده‌خاطر کردن & محفوظ ساختن، مشعوف کردن 3 تیره کردن، کدر کردن 
مکرآمیز : خدعه‌بار، فریب‌آمیز، محیلانه، نیرنگ‌آمیز 
مکر : 1 تزویر، تغابن، چاره، حقه، حیله، فسوس، محال، خدعه، خدیعت، دستان، دغا، شید، غدر، فریب، رنگ، زرق، ناموس، فسون، کید، نارو، نیرنگ 2 فریفتن، خدعه کردن 
مکررمکرر : بازگفته، پیاپی، پی‌درپی، تکراری، مجدد، واگفته
مکرم : ارجمند، بخشنده، بزرگوار، جواد، سخاوتمند، سخی، کریم، محترم، معز
مکرمت : بزرگواری، جوان‌مردی، بزرگی 
مکروه : زشت، قبیح، کریه، مذموم، مستنکر، منفور، مهیب، ناپسند، ناخوش، ناخوشایند & مباح
مکسر : خرد، شکسته & سالم
مکشوف : آشکار، برملا، پدیدار، ظاهر، عیان، کشف‌شده، هویدا & ناپدید، ناپیدا، مکتوم، مکنون، نامکشوف، نهفته 
مکشوف ساختن :آشکار کردن، نمایان ساختن، پدیدار کردن، عیان کردن 
مکشوف شدن : آشکارشدن، فاش شدن، عیان گشتن، ظاهر شدن 
مکفی : بس، بسنده، کافی، کفایت کننده، مشبع & غیرمکفی
مکلف شدن : 1 متعهد شدن، عهده‌دار شدن 2 مجبور شدن، موظف شدن 3 به حد تکلیف رسیدن، بالغ‌شدن 
مکلف : 1 عهده‌دار، متعهد، مسئول، واداشته، مجبور، موظف 2 بالغ 
مکمل : تام، کامل، متکامل، متمم & ناقص
مکمن : بزنگاه، پنهانگاه، کمینگاه، مخفی‌گاه، نخیزگاه
مکنت : تمکن، تمول، تنعم، توانگری، خواسته، ثروت، دارایی، مال، هستی & مسکنت
مکنونات : 1 نهفته‌ها 2 خیالات، اندیشه‌ها، افکار 
مکنون : پنهان، پوشیده، مختفی، مخفی، مستور، مکتوم & آشکار، فاش، مکشوف
مکیدن : مک زدن 
مکیف : کیف‌آور، مستی‌بخش، نشاطبخش، نشئه‌زا، نشوه
مکینه : 1 ماشین 2 کارخانه 
مگر : 1 به‌جز، به‌استثنا، به‌غیر، جز، غیر، فقط، الا 2 شاید، فقط 3 همانا 4 از قضا 
مگس‌پرانی : 1  بی‌کاری 2 کسادی بازار 
مگس : 1 پشه 2 ذباب 
ملائکه : فرشتگان، ملک‌ها & شیاطین، شیطان‌ها 
ملا : 1 باسواد، تحصیل‌کرده، درس‌خوانده، عالم، فاضل 2 آخوند، روحانی، شیخ 3 مکتب‌دار & امی، بی‌سواد، عامی
ملابست : 1 آمیزش، مخالطت 2 التباس، مشتبه‌سازی 3 آشنایی 
ملاحت : 1 جاذبه، جذبه، خوشگلی، دلفریبی، شیرین‌رفتاری، لطافت 2 نمکین بودن، بانمک بودن، ملیح بودن 3 خوب‌رو بودن، شیرین رفتار بودن 
ملاح : 1 جاشو، دریانورد، کشتی‌بان، ملوان، ناخدا، ناوبان، ناوکار 2 شناگر، سباح، آب‌ورز 
ملاحده : ملحدان، ملحدها، کافران، بی‌دینان، کفار، ایمان‌باختگان، بدکیشان، زندیقان، مشرکان & مومنان 
ملاحظه : 1 بررسی، دید، نظر، نگرش 2 احتیاط، حزم، دوراندیشی، رعایت، مراعات 3 اعتنا، امعان، پاس، پروا، توجه، محابا، التفات، مراقبت، عنایت 4 بررسی کردن، توجه کردن، التفات کردن 
ملاحظه شدن : 1  رویت شدن، مشاهده شدن 2 مورد بررسی قرارگرفتن 
ملاحظه‌کار : باحزم، دوراندیش، عاقبت‌نگر، محتاط & بی‌ملاحظه 
ملاحظه‌کاری : باحزم، دوراندیشی، عاقبت‌نگری، احتیاط & بی‌ملاحظگی 
ملاحظه کردن : 1  رویت کردن 2 بررسی کردن 3 احتیاط کردن 4 رعایت کردن، مراعات کردن 5 اعتنا کردن، پروا کردن & نادیده گرفتن 
ملاخور : 1 حیف‌ومیل 2 ارزان 
ملاخور شدن : 1 حیف‌ومیل شدن، به یغما رفتن 2 ارزان شدن 
ملاذ : پناه، پناهگاه، ماوا، معاذ، ملجا
ملاز : زبان‌کوچک 
ملازمت کردن :همراهی کردن، ملازمه کردن، دمخور بودن 
ملازمت : مقارنه، ملازمه، همراهی
ملازم : 1 دمخور، همدم، همراه، هم‌نشین 2 خدمتکار، فراش، گماشته، نوکر 3 لازمه، ملتزم 4 متلازم، ملازمه 5 مراقبت، مواظبت 
ملاست : 1 نرمی، همواری & درشتی، خشونت 2 نرم شدن 
ملا شدن : 1 باسوادشدن، تحصیل کردن، درس خواندن، تحصیل کردن 2 فاضل شدن، عالم شدن، سواددار شدن 
ملاط : آژند، شفته، مخلوطشن‌وماسه و آهک، ملات 
ملاطفت‌آمیز : دلجویانه، لطف‌آمیز، عطوفت‌آمیز، مهربانانه، نوازشگرانه & قهرآمیز، قهرآلود 
ملاطفت : دلجویی، عطوفت، لطف، مهربانی، نوازش
ملاطفت نمودن : لطف کردن، ملاطفت کردن، مدارا کردن، مهربانی کردن 
ملاعبت : بازی، تجمش، شوخی، عشق‌بازی، لودگی
ملاعبه : 1 بازی، شوخی، سرگرمی 2 تجمش، عشق‌بازی، معاشقه، مغازله 3 لاس، لاسیدن 
ملاعنه : ملعونان، لعنت‌شدگان، گجستگان 
ملافه : ملاف، شمد، ملحفه 
ملاقات : بازدید، برخورد، مقابله، تماس، برخورد، تلاقی، دیدار، رویارویی، سرکشی، لقا 
ملاقات کردن : 1  دیدار کردن، یکدیگر را دیدن، زیارت کردن، دیدن کردن 2 روبرو شدن 
ملاقاتی :صفت بازدیدکننده 
ملاقه : قاشق بزرگ، ملعقه، چمچه 
ملاک : ارباب، خان، زمین‌دار، فئودال، ملک‌دار & زارع
ملاک : 1 اصل، مایه 2 الگو، سند، معیار، مقیاس، مناط
ملال : آزردگی، افسردگی، اندوه، اندوهگینی، بیزاری، حزن، رنج، رنجش، غم، ملالت & انبساط
ملال‌آور : اندوهبار، اندوه‌آور، تاثرآور، رنج‌بار، غم‌انگیز، غم‌افزا، غم‌فزا، ملال‌انگیز، ممل & نشاطانگیز
ملال‌انگیز : تاثرآور، خسته‌کننده، کسالت‌آور، کسالت‌بار، کسالت‌زا، ملال‌آور، ملالت‌بار، ملالت‌انگیز، ممل & شادی‌بخش، نشاطانگیز، نشاطافزا 
ملالت : 1 آزردگی، آزرده‌دلی، افسردگی، اندوه، بیزاری، تکدر، حزن، دل‌آزردگی، دلتنگی، دلگیری، رنجش، ضجرت، سودا، کدورت 2 بیزار شدن، به‌ستوه آمدن & بهجت، نشاط
ملالت‌آور : خسته‌کننده، ملالت‌انگیز، دلگیر، ملالت‌بار & بهجت‌انگیز، بهجت‌زا، نشاطآور 
ملالت‌بار : تکدرزا، کسالت‌آور، ملال‌انگیز، ملالت‌انگیز & شادی‌زا، مسرت‌بار
ملامت‌آمیز :سرزنش‌بار، طعن‌آمیز، عتاب‌آمیز، ملامت‌بار، نکوهش‌بار & تحسین‌آمیز
ملامت : 1 بدگویی، تقبیح، توبیخ، زخم‌زبان، سرزنش، سرکوفت، شماتت، طعنه، عتاب، قدح، لوم، نکوهش 2 سرزنش کردن & ستایش، تمجید 
ملامت‌پسند :سرزنش‌پسند، شماتت‌پسند، نکوهش‌پسند، نکوهش‌خواه 
ملامت کردن :سرزنش کردن، نکوهیدن، شماتت کردن، نکوهش کردن، سرکوفت زدن، عتاب کردن & تحسین کردن، ستایش کردن 
ملامت‌کنان : 1 سرزنش کنان، شماتت کنان، عتاب کنان، نکوهش‌کنان 2 طعنه زنان 
ملامتگر : 1 پرخاشگر، سرزنشگر، لوامه، ملامت‌گو، نکوهش‌گر & ستایشگر 2 ملامت‌کن، ملامت‌کننده 
ملامت‌گو : سرزنشگر، ملامتگر، شماتت‌کننده، نکوهش‌گر 
ملاهی : 1 خوشی، عشرت، عیاشی، لهو 2 اسباب لهو، آلات لهو، بازیچه‌ها 
ملایمت : ارفاق، اعتدال، بردباری، رفق، سازگاری، شکیبایی، صلح‌جویی، لطف، مدارا، مسالمت، مهربانی، نرمی، نعومت & تندی، خشونت 
ملایم : 1 خلیق، سازگار، صلح‌جو، مهربان، معتدل، نرم‌خو & خشن، ناسازگار 2 آهسته، به‌تانی، کند، یواش & تند، سریع، مطبوع، نوشین 4 خوشایند & ناخوشایند، نامطبوع 
ملایم شدن : 1 نرم‌خو شدن، مهربان شدن، معتدل شدن، خلیق‌شدن، سازگار شدن 2 آهسته شدن، کند شدن 
ملایم کردن : 1 مهربان کردن، نرم‌خو کردن، خلیق کردن، سازگار کردن 2 آهسته کردن، یواش کردن، کند کردن 
ملایی : 1 آخوندی 2 تحصیل‌کردگی، سواد، سوادداری & بی‌سوادی
ملاء : 1 پری 2 انجمن، دسته، گروه، محفل، مردم & خلاء 
مل : 1 باده، خمر، شراب، صهبا، می 2 پرسیاوشان 3 امرود، گلابی 
ملبس : 1 پوشیده، مستور 2 مشتبه، خلطشده، درآمیخته 
ملبس شدن : لباس‌پوشیدن، پوشیدن 
ملبس کردن : لباس‌پوشاندن، پوشاندن 
ملبوس : پوشاک، پوشیدنی، جامه، رخت، کسوت، لباس
ملت : 1 آیین، روش، دین، شریعت، کیش، مذهب 2 امت، خلق، قوم، مردم & حکومت، دولت
ملتبس : 1 پوشیده، مکتوم، نهفته، مبهم 2 مشتبه 
ملت‌پرستی : قوم‌گرایی، ملت‌خواهی، ملت‌گرایی، ناسیونالیست 
ملتجا : پناهگاه، ملجا، ملاذ، امن‌گاه 
ملتجی : پناه‌جو، پناهنده، زینهاری
ملتجی شدن : پناه‌خواستن، پناه‌جویی کردن، پناه آوردن، پناهنده‌شدن، زینهار خواستن 
ملت‌خواهی : ملت‌پرستی، ناسیونالیسم
ملتزم :صفت 1 ملازم، همراه 2 متعهد، موظف، عهده‌دار 
ملتفت : 1 آگاه، بااطلاع، باخبر 2 متوجه، مراقب، مواظب 
ملتفت شدن : متوجه‌شدن، توجه کردن، دریافتن، التفات کردن 
ملتفت کردن : آگاه کردن، متوجه کردن، توجه دادن، هشیار ساختن 
ملتمس : التماس‌کننده، خواهشگر 
ملتمسانه : التماس‌آمیز، عاجزانه، عجزآمیز 
ملتهب : 1 پرالتهاب، سوزان، سوزنده 2 شعله‌ور، مشتعل
ملتهب شدن : 1 ملتهب گشتن، پرالتهاب شدن 2 داغ شدن، سوزان گشتن 3 برافروختن، پرلهیب شدن، برآشفتن، آشفته شدن 4 شعله‌ور شدن، مشتعل‌گشتن 
ملجا : پناهگاه، پناه، حفاظ، مامن، ماوا، ملاذ
ملحد : 1 بت‌پرست، بدآیین، بددین، بدکیش، بدمذهب، بی‌دیانت، زندیق، کافر، لامذهب، مرتد، مشرک، هندو 2 ایمان‌باخته 3 منحرف، شوریده‌راه 
ملحفه : ملافه، روانداز 
ملحقات : پیوست‌ها، ضمایم، منضمات
ملحق :اسم پیوست، پیوسته، ضمیمه، متصل، منضم، وابسته
ملحق شدن : پیوستن، منضم شدن، متصل شدن & جدا شدن، گسستن 
ملحق کردن : 1 متصل کردن، پیوند دادن 2 منضم کردن، الحاق کردن، افزودن 
ملح : 1   نمک 2 ملاحت 
ملحوظ داشتن : 1  لحاظ کردن، منظور کردن، ملاحظه کردن، درنظرگرفتن 2 دیدن، نگریستن 
ملحوظ شدن : 1 لحاظشدن، منظور شدن، ملاحظه شدن، درنظر گرفتن 2 دیدن، نگریستن 
ملحوظ : 1 لحاظ، مدنظر، منظور 2 ملاحظه‌شده، لحاظشده 
ملخ : 1 پروانه 2 جراد 3 میگو
ملخص : 1 چکیده، خلاصه، فشرده، کوتاه، مجمل، مختصر & مطول 2 پاک، خالص، ناب 3 سره & ناخالص، ناسره 
ملزم : متعهد، متقبل، مجبور، ملتزم، وادار، واداشته 
ملس : میخوش، ترش شیرین 
ملعبه : 1 آلت‌دست، بازیچه، ملعب 2 مسخره، مضحکه
ملعنت : 1   بدذاتی، شرارت، شیطنت، موذیگری 2 ملعنه 3 بیچارگی، بدبختی، شوربختی 
ملعون : 1 عاق، گجسته، لعنتی، لعن‌شده، نفرین‌شده 2 منفور 
ملغا : 1 ابطال، باطل، لغو 2 منتفی 
ملغا شدن : لغو شدن، باطل شدن، ابطال گردیدن، بی‌اثر شدن & 1 تایید شدن 2 باب شدن، متداول شدن 
ملغا کردن : لغو کردن، باطل کردن، ابطال کردن، بی‌اثر کردن & 1 تایید کردن 2 باب کردن، متداول کردن 
ملفوظ : 1 تلفظشده، اداشده 2 تلفظپذیر، قابل تلفظ 
ملک : پری، جبرئیل، سروش، فرشته
ملکت : 1 اقلیم، خطه، قلمرو 2 کشور، مملکت 3 امارت، پادشاهی، سلطنت
ملک : 1 ثروت، دارایی، مال 2 ارض، باغ، تیول، زمین، ضیاع 
ملک : 1 خداوند 2 امپراطور، امیر، پادشاه، خدیو، خسرو، خلیفه، سلطان، شاهنشاه، شاه، شهریار 3 صاحب & رعیت
ملک : 1 خطه، سرزمین، شهر، قلمرو، کشور، ولایت 2 استیلا، پادشاهی، سلطه، فرمانروایی 3 احتشام، بزرگی، عظمت 4 جهان‌ظاهر، عالم سفلی 
ملک‌دار : زمین‌دار، فئودال، مالک، ملاک، صاحب ملک 
ملک‌زاده، ملکزاده: امیرزاده، شاهزاده & گدازاده
ملکوت : 1 عالم‌علوی، عالم‌غیب، عالم‌مجردات، لاهوت & ناسوت 2 عالم فرشتگان 3 بزرگی، عظمت 
ملکوتی : 1 آسمانی، روحانی، صمدانی، غیبی، قدسی، لاهوتی 2 الهی، الوهی، ایزدی، ربانی، یزدانی & ناسوتی
ملکوک شدن : 1 لکه‌دار شدن، آلوده شدن 2 بدنام شدن 3 رسواگشتن، مفتضح شدن 
ملکوک کردن : 1  لکه‌دار کردن، آلوده کردن 2 بدنام کردن 3 رسوا کردن، مفتضح کردن 
ملکوک : 1   لکه‌دار 2 آلوده 3 بدنام، رسوا، مفتضح 
ملکول : کوچکترین جزء جسم، ذره 
ملکه : شهبانو، شهربانو & پادشاه
ملکه : 1   ملک، قدرت 2 صفت، سجیه & حال 
ملکی : پای‌پوش، کفش، گیوه، پاپوش 
ملکیت : تصاحب، تملک، مالکیت
ملل : 1 ملت‌ها، اقوام، قبایل، قبیله‌ها، خلق‌ها، قوم‌ها & نحل، نحله‌ها 2 ادیان، مذاهب 
ملمع : الوان، رنگارنگ 
ملموس : بسوده، قابل‌لمس، لمس‌کردنی & غیرملموس
ملموس شدن : 1 قابل‌لمس شدن 2 قابل‌درک شدن، ادراک‌پذیرشدن 
ملموس کردن : 1 قابل‌لمس کردن 2 قابل‌درک کردن، ادراک‌پذیر کردن 
ملنگ : 1 تردماغ، سرخوش، شاداب، سرمست، شنگول، لول، مست، مخمور 2 سرحال، بانشاط 3 درویش، قلندر (هند، افغانستان) 4 کم‌خرد، نادان 
ملوان : 1 جاشو، دریانورد، کشتیبان، ملاح، ناوبان، ناوکار 2 شب‌وروز
ملوث : آغشته، آلوده، پلید، کثیف & پاک
ملوث شدن : پلیدگشتن، آلوده شدن & منزه شدن 
ملوث کردن :آلودن، آلوده کردن & منزه ساختن 
ملودی : نغمه، نوا، آهنگ 
ملوس : خوشگل، دلپذیر، دوست‌داشتنی، ظریف، قشنگ، جذاب، ملیح، ملوسک 
ملوط : امرد، خنیث، لواطه، مخنث
ملوک‌الطوایفی :خان‌خانی، خان‌سالاری، ارباب‌سالاری، مالک‌سالاری، فئودالی، قبیله‌سالاری، عشیره‌سالاری 
ملوکانه : پادشاهانه، خسروانه، شاهانه، شاهوار
ملوک : پادشاهان، شاهان، ملک‌ها & رعایا، رعیت‌ها 
ملول : 1 آزرده، اندوهگین، بیزار، تنگ‌دل، دلتنگ، دل‌مرده، غمگین، غمناک، متاثر، مکدر، نژند، نفور 2 ولرم & 1 شاد 2 داغ، سرد 
ملول ساختن : 1 به‌ستوه‌آوردن، بیزار کردن 2 افسرده کردن، اندوهگین کردن، غمگین کردن & شادمان کردن 
ملول شدن : 1   به‌ستوه‌آمدن، بیزار شدن، نفور شدن 2 افسرده شدن، ملال‌زده شدن، دلتنگ شدن، غمگین شدن & شادشدن 
ملول کردن : 1   به‌ستوه‌آوردن، بیزار کردن 2 افسرده کردن، اندوهگین کردن، غمگین کردن & شادمان کردن 
ملول گشتن : 1 به‌ستوه‌آمدن، بیزار شدن، نفور شدن 2 افسرده شدن، ملال‌زده شدن، دلتنگ شدن، غمگین شدن & شادشدن 
ملون : 1 الوان، رنگارنگ 2 ذوبحرین
ملو : هیز
ملهم : الهام‌بخش، الهام‌کننده 
ملهوف : 1 دادخواه، ستمدیده، مضطر، مظلوم 2 غمگین، اندوهگین، غمزده، غمین 
ملی‌پوش : ورزشکار عضوتیم‌ملی 
ملیت : 1 قومیت 2 تابعیت 3 هویت ملی 
ملیح : 1 باملاحت، بانمک، ملیحه، نمکین 2 گندمگون، گیرا 3 خوشگل، دل‌ربا، زیبا، قشنگ & زشت، بدگل 4 خوش‌آیند، دل‌نشین، دوست‌داشتنی 
ملی : 1   مربوط به ملت، عمومی 2 ملت‌گرا، ملت‌خواه 3 مردمی & دولتی 4 خصوصی، غیردولتی & دولتی
ملین : 1 یبوست‌زدا 2 نرم‌کننده، آرام‌کننده 
ممات : 1 فوت، مرگ، وفات 2 لحظه‌مرگ، واقعه & حیات
ممارست : 1 تکرار، تمرین، ورزش، ورزیدگی 2 تمرین کردن، ورزش کردن، ورزیدن 
ممارست کردن :تکرار کردن، تمرین کردن 
مماس : دارای تماس 
مماس شدن : 1 تماس‌یافتن 2 تلاقی یافتن 3 ساییده شدن 
مماشات : اهمال، تسامح، سازگاری، سازش، مدارا، مسامحه، معاطله، مماطله، نرمی، همراهی
مماشات کردن :مدارا کردن، سازش کردن، نرمی به خرج دادن، سازگاری کردن، مدارا کردن، همراهی کردن & لجاجت ورزیدن 
مماطله : 1 اهمال، تسویف، درنگ، تاخیر، مسامحه، مماطلت، مماشات، سهل‌انگاری، دفع‌الوقت 2 منع کردن، جلوگیری کردن 3 دفع الوقت کردن 
مماطله کردن : 1 درنگ کردن، تاخیر کردن، معطل کردن، دفع‌الوقت کردن 2 اهمال ورزیدن، سهل‌انگاری کردن، مسامحه کردن 
ممالک : 1   مملکت‌ها، کشورها 2 ایالات، ایالت‌ها 3 ولایات، ولایت‌ها 
ممالیک : 1 بندگان، غلامان 2 کنیزان 
ممانعت : 1 بازداشتن 2 جلوگیری، خودداری، دفع، قدغن، منع & ترغیب 
ممانعت شدن : منع‌شدن، بازداشته شدن، جلوگیری شدن 
ممانعت کردن :باز داشتن، جلوگیری کردن، منع کردن 
ممتاز : 1 برگزیده، زبده، منتخب، نخبه 2 سرآمد، برجسته 3 متمایز، چشمگیر، مشخص 4 عالی، برتر، خوب 5 اعلا 6 نفیس، مرغوب 7 متشخص، مشهور، مهم 8 شاخص 
ممتاز شدن : برترشدن، برجسته شدن، سرآمد گشتن، متمایز شدن 
ممتحن :صفت آزما، آزمایشگر، آزماینده، امتحان‌کننده
ممتد : 1 امتداددار، دراز 2 طولانی، طویل 3 کشیده 4 وسیع 5 پیوسته، مدام & منقطع 
ممتع : 1 پر، وافی 2 پربهره، سودمند، نافع
ممتع شدن : بهره‌مندشدن، برخوردار شدن 
ممتلی :آکنده، انباشته، پر، سرشار، مشحون، مملو & تهی، خالی
ممتلی شدن : پر شدن، لبالب شدن، لبریز گشتن، آکنده شدن، مملو شدن 
ممتلی کردن : پر کردن، لبالب کردن، لبریز کردن، مملو کردن، آکندن 
ممتنع : 1 محال، ناشدنی، ناممکن 2 امتناع‌کننده، خودداری‌کننده & ممکن
ممد :اسم 1 معاون، یاری‌دهنده، یاریگر، یاور 2 کشنده
ممدوح : 1 ستوده، محمود & مقدوح، ناممدوح 2 ستایش‌شده، تحسین‌شده & ستایشگر 
ممدود : 1 کشیده 2 طولانی، دراز 3 گسترده، وسیع 
ممر : 1 راه، طریق 2 گذرگاه، معبر، عبورگاه 3 پل، جسر 
ممزوج : آمیخته، درهم، قاطی، مخلوط، مرکب
ممزوج شدن : آمیخته‌شدن، مخلوط شدن، درهم رفتن، قاطی شدن، ترکیب شدن 
ممزوج کردن :آمیختن، مخلوط کردن، درهم کردن، قاطی کردن، ترکیب کردن 
ممسک : بخیل، تنگ‌چشم، تنگ‌نظر، خسیس، زفت، گرسنه‌چشم، لئیم، نان‌نخور، نظرتنگ & سخی، کریم
ممسکی : بخل، خست، لئامت & سخاوت
ممکن : امکان‌پذیر، شدنی، صورت‌پذیر، محتمل، مقدور، میسر، میسور & 1 غیرممکن 2 واجب 
ممکن شدن : 1 میسر شدن، امکان یافتن، مقدور شدن 2 عملی‌شدن، به حقیقت پیوستن، محقق شدن 
ممل : خسته‌کننده، کسالت‌بار، کسالت‌زا، ملال‌آور، ملال‌انگیز، ملالت‌بار & نشاطآور
مملکت : اقلیم، سرزمین، قلمرو، کشور، ولایت
مملو : آکنده، انباشته، پر، سرشار، لبالب، لبریز، مشبع، مشحون، ممتلی & تهی، خالی
مملو شدن : پرشدن، لبریز شدن، لبالب شدن، سرشار شدن، آکنده شدن، ممتلی شدن 
مملوک : برده، بنده، زرخرید، عبد، غلام & ارباب، مالک
مملو کردن : پر کردن، لبریز کردن، لبالب کردن، سرشار کردن، آکندن، ممتلی کردن 
ممنوع‌الورود : 1 قاچاق 2 قرق
ممنوع : غیرمجاز، غیرقانونی، قدغن، ممنوعه، منع‌شده، ناروا، نهی & مجاز
ممنون : سپاسگزار، قدردان، متشکر، منت‌پذیر، نمک‌شناس & کفور
ممنون شدن :سپاسگزار شدن، قدردان بودن، متشکر شدن، سپاس داشتن 
مموش : 1   فکلی 2 قرتی، بچه‌قرتی 3 ژیگولو 
ممه : 1 پستان 2 پستانک 
ممهور شدن : مهرشدن 
ممهور :اسم مهر، مهرشده
ممیت : میراننده & محیی 
ممیز :اسم 1 ارزیاب، شناسا، مفتش، مقوم 2 شاخص، مشخص 3 آگاه، دانا 
ممیزی : ارزیابی، بررسی، تحقیق، تفتیش، رسیدگی، سانسور، وارسی
منابر : منبرها 
منابع : 1   منبع‌ها، سرچشمه‌ها 2 ماخذ، مرجع‌ها 
مناجات : 1 دعا، رازگویی، نیایش 2 رازونیاز کردن (باخدا) 3 نجوا کردن 4 سحر، سحرگاه (در ماه رمضان)
مناجات کردن : 1 رازونیاز کردن، نجوا کردن، دعا خواندن، نیایش کردن 2 سحرخوانی کردن، مناجات‌خوانی کردن، مناجاتگری کردن 
مناجاتی : مناجاتگر، مناجات‌خوان 
منادی : جارچی، منادی‌گر، ندادهنده، نداگر، هاتف
منار : گلدسته، ماذنه، مناره
مناره : گلدسته، ماذنه، منار
منازع :صفت پیکارجو، دشمن، ستیزه‌جو، ستیزه‌گر، عدو، مبارز، محارب، مدعی، معاند
منازعه : تنازع، جدال، جنگ، دعوا، کشمکش، مرافعه، مناقشه، نزاع، منازعت، درگیری، ستیز، ستیزه 
منازل : 1   خانه‌ها، سراها، منزل‌ها 2 مراحل 3 اتراقگاه‌ها 
مناسبات : روابط، ارتباطات، وابستگی‌ها، پیوندها 
مناسبت : 1 ارتباط، بستگی، تناسب، ربط، سنخیت، موافقت، موقعیت 2 دلیل، جهت، سبب، انگیزه 
مناسب : 1 درخور، زیبنده، شایسته، قابل، نیکو 2 بموقع، جور، سازگار، مساعد، موافق 3 فراخور، معقول 4 مشابه، همانند 5 ارزان، رخیص & نامناسب
مناسک : آداب، آیین‌ها، سنن، عبادات، عبادت‌ها، منسک‌ها، مراسم، نیایش‌ها
مناصب : رتبه‌ها، درجه‌ها، منصب‌ها، مقامات 
مناصحت : اندرز دادن، پنددادن، نصح، نصیحت کردن
مناصفه : دونیمه کردن، دوبخش کردن، دوقسمت کردن، نصف کردن 
مناط : 1 اساس، بنیان، حجت، سند، ملاک 2 معیار، مبنا 3 آویختگی، آویزش، تعلیق
مناطق : منطقه‌ها، نواحی، ناحیه‌ها 
مناظر : پرسپکتیو، چشم‌اندازها، منظره‌ها
مناظره : 1 بحث، جدل، مباحثه، مجادله، مذاکره، مطارحت 2 مباحثه کردن، مجادله کردن، ستیهیدن 
مناظره کردن :مباحثه کردن، مجادله کردن، بحث کردن 
مناع : بازدارنده، منع‌کننده 
مناعت : 1 بزرگ‌منشی، بلندنظری، بزرگواری، بلندهمتی، عزت‌نفس، والاهمتی 2 بلندنظر بودن 3 طبع عالی‌داشتن 
منافات : اختلاف، تفاوت، تنافر، تضاد، ناهم‌خوانی، تناقض، مغایرت، ناسازگاری 
منافات داشتن : 1 فرق داشتن، اختلاف داشتن، تفاوت داشتن 2 نقیض بودن، تضاد داشتن، ناهم‌خوانی داشتن، ناسازگار بودن، ناسازگاری داشتن، تضاد داشتن، ناهم‌خوان بودن 
منافذ : 1   منفذها، سوراخ‌ها 2 محل‌های نفوذ 
منافع : فواید، مزایا، مصالح، سودها، منفعت‌ها، فایده‌ها & مضار
منافقانه : ریاکارانه، مزورانه
منافقت : تزویر، دورویی، سالوس، ظاهرنمایی، نفاق
منافق :صفت 1 دورو، ریاکار، مزور & صادق 2 غماز 3 کافر 
منافی :اسم تناقض، ضد، مخالف، مغایر، انکارکننده، ناسازگار، ناساز، نافی، نفی‌کننده 
مناقب : خصایل، فضایل، محاسن، محامد، محمدت‌ها، منقبت‌ها، نیکی‌ها 
مناقشات : مناقشه‌ها، جدال‌ها، مجادله‌ها، ستیزه‌ها، منازعه‌ها 
مناقشه : بحث، جدال، جدل، ستیز، ستیزه، ستیزه‌جویی، سختگیری، کشمکش، مجادله، منازعه، نقار 
مناقشه کردن : 1 نزاع کردن، بحث کردن، جدل کردن 2 ستیز کردن، ستیزه‌جویی کردن، خصومت ورزیدن 
مناقصه : 1   ارزان‌خری 2 کم کردن، رقابت کردن (درقیمت و فروش)، مناقصت 
مناکحت : زناشویی، عروسی، مناکحه، مزاوجت، نکاح، وصلت & بیزاری، جدایی، طلاق 
مناکحه : زناشویی، عروسی، مزاوجت، مناکحت، نکاح، وصلت & طلاق 
منال : 1 درآمد، ملک 2 تمکن، تمول، ثروت، دارایی
منام : 1 خواب، رویا 2 خوابگاه 
منان : بخشایشگر، بخشنده، منت‌گزار
مناهج : 1 منهج‌ها، راه‌ها، طریق‌ها، طرق 2 شیوه‌ها، روش‌ها 
مناهی : نهی‌شده‌ها، منکرات 
منبر : 1 تریبون، کرسی 2 جلسه سخنی‌رانی، مجلس وعظ 
منبری : واعظ، خطیب، روضه‌خوان، موعظه‌گر 
منبسط : 1 باز، گسترده، گشاده، گشوده 2 بشاش، خوشحال، شادان، گشاده‌رو & بسته، منقبض
منبع : اصل، چشمه، سبب، سرچشمه، علت، ماخذ، مبداء، مرجع، منشا 
منبعث : 1 برانگیخته 2 نشات گرفته، ناشی 
منبعث شدن : نشات‌گرفتن، ناشی شدن(از ) 
منت : احسان، برتری، سپاس، شکر، فضل، نیکی، لطف 
منتج : 1 برآیند، منتجه 2 منتهی، منجر
منتج شدن : 1 نتیجه‌دادن 2 منجر شدن، منتهی شدن 
منتخب : انتخاب‌شده، برگزیده، زبده، صفوت، گزیده، مندوب، نخبه، نقاوه & انتصابی 
منت داشتن :سپاس‌گزار بودن، متشکر بودن، ممنون بودن، منت‌پذیر بودن 
منتزع : 1 جدا، سوا، کنده، منفک 2 مجرد
منتزع شدن : جداشدن، جدا گشتن 
منتسب : 1 خویشاوند، قوم، منسوب، وابسته & منتزع 2 نسبت‌داده‌شده 
منتسب کردن : 1 نسبت دادن، انتساب دادن 2 وابسته کردن 
منتشا : عصای قلندر، چوب‌دستی درویشان 
منتشر :صفت 1 پراکنده، متفرق 2 انتشار، پخش، چاپ
منتشر شدن : 1 انتشار یافتن 2 پخش شدن، توزیع شدن 3 پراکنده شدن 4 چاپ شدن، به چاپ رسیدن 6 سرایت کردن 7 گسترده شدن 
منتشر کردن : 1 انتشار دادن 2 پخش کردن، توزیع کردن 3 پراکندن 4 چاپ کردن، به چاپ رساندن 5 سرایت دادن 6 گستردن 7 ترویج کردن، رواج‌دادن 
منتصر : پیروز، غالب، فاتح، ناصر & مغلوب، مقهور
منتظر : 1 امیدوار، انتظارکش، چشم‌به‌راه، گوش‌به‌زنگ 2 مترصد، مترقب 3 متوقع، مراقب، نگران
منتظر خدمت :معلق، برکناری (موقت)
منتظر شدن : صبر کردن، انتظار کشیدن، منتظر ماندن، چشم به راه‌بودن 
منتظم : آراسته، بسامان، مرتب، منظم & نامنتظم، غیرمنتظم
منتفع : سودبرنده، نفع‌برنده، بهره‌ور، بهره‌مند & متضرر، خسران‌دیده، زیان‌رسیده 
منتفی : برطرف، رد، رفع، نفی، نفی‌شده، انجام‌نشدنی 
منتفی شدن : 1 برطرف شدن، از بین رفتن، از میان رفتن 2 مسکوت ماندن، رها شدن 
منتقد :صفت 1 انتقادکننده، ایرادگیر، ناقد، خرده‌گیر، عیب‌جو، معترض، نکته‌گیر، انتقادگر، انتقادجو 2 ناقد، نقدنویس 
منتقل :صفت 1 جابه‌جایی، نقل‌مکان 2 انتقال‌یافته 3 نقل‌شده، برده‌شده 
منتقل کردن : 1 جابه‌جا کردن، انتقال دادن، نقل‌مکان دادن 2 بردن 3 رساندن، ابلاغ کردن & منتقل شدن 
منتقم :صفت انتقام‌جو، کینه‌توز، کینه‌خواه، کینه‌جو، کینه‌کش، کینه‌ورز، کینه‌ور & عفو
منت گذاشتن : 1 منت نهادن، به رخ کشیدن 2 لطف کردن، محبت کردن، نیکی کردن، احسان کردن & منت‌پذیرفتن 
منت نهادن : 1 منت‌گذاشتن 2 لطف کردن، محبت کردن 3 احسان کردن، نیکی کردن 
منتهاالیه : آخر، انتها، پایان، ته & آغا 
منتها : 1 اما، لیکن، ولی 2 آخر، انتها، پایان 3 درنهایت 
منتهی : مختوم، منجر
منثور :اسم 1 پراکنده، متفرق 2 نثر 3 شب‌بو & منظوم 
منجح : 1   کامروا، کامیاب 2 پیروز، پیروزمند 3 نجات‌بخش، ناجی، رهایی‌بخش، رهاننده 
منجر : کشیده، منتج، منتهی، کشیده‌شده 
منجلاب : 1 باتلاق، لجن‌زار 2 گرداب، ورده 3 پارگین، گنداب، وحل 3 دامگاه، دامگه 4 گودال 
منجلی : آشکار، جلوه‌گر، جلی، عیان & مختفی
منجلی شدن : آشکارشدن، جلوه‌گر شدن، عیان گشتن، منجلی گشتن، متجلی شدن 
منجلی کردن : آشکار کردن، جلوه‌گری کردن، آشکار ساختن، عیان کردن، تجلی کردن، ظاهر شدن 
منجم : اخترشناس، ستاره‌شناس، گردون‌شناس، نجوم‌دان، اختربین 
منجمد شدن : 1 یخ زدن، یخ بستن 2 فسردن 
منجمد : 1 یخ‌بسته، یخ‌زده 2 بسته، جامد، دلمه & مایع 3 بی‌حرکت 
من‌جمله : ازآن‌جمله، ازآن‌میان، ازجمله 
منجنیق : فلاخن، قلاب‌سنگ، قلماسنگ
منجی :اسم رهاننده، رهایی‌بخش، ناجی، نجات‌بخش، نجات‌دهنده
منحرف : 1 بیراهه‌رو، فاسد، خراب، آن‌کاره، پالان‌کج، سست‌قدم، کجرو، گمراه، منحط 2 انحراف‌دار، قیقاج، متمایل، ناراست 3 ملحد & مهتدی
منحرف شدن : 1 فاسد شدن، خراب شدن، منحط شدن، آن‌کاره‌شدن 2 بیراهه رفتن، گم‌راه شدن 3 انحراف‌داشتن 4 دور شدن (از راه راست) 
منحرف کردن : به‌بیراهه کشاندن، گم‌راه کردن، از راه به در بردن 
منحصرمنحصر شدن :انحصار یافتن، محدود شدن 
منحصر کردن :منحصر ساختن، محدود کردن 
منحصر : 1 مختص، مخصوص، ویژه 2 انحصاریافته 3 محدود، محصور 
منحط : 1 انحطاطیافته، پست، غاوی، فرومایه 2 فاسد، گمراه، منحرف 
منحل : 1 برچیده، تعطیل، متلاشی، منحله & برپا، دایر 2 بازشده، حل‌شده 
منحل شدن : 1 انحلال‌یافتن، برچیده شدن 2 گسسته شدن، گسیخته‌شدن 3 از هم پاشیدن، متلاشی شدن 4 حل‌شدن، وا شدن 
منحنی : 1 انحنادار، خمیده، قوس‌دار، کج، مقوس 2 هلال، خمیده & مستقیم
منحوس : بداختر، بدبخت، شوم، مشئوم، نامبارک، نامیمون، نحس، نکبتی & مبارک، همایون
منحول :اسم سخن‌بربسته، شعربربسته، منتسب، انتحالی 
من‌حیث‌المجموع : ازهرنظر، به‌طورکلی، جمعاً، روی‌هم‌رفته، کلاً
منخر : سوراخ بینی 
من : 1 خود، خویشتن، خویش 2 ضمیر 3 نفس 4 ضمیر اول‌شخص مفرد 5 سه‌کیلو، واحد وزن 
من‌درآوردی : 1 بی‌پایه، بی‌سروته، جعلی، ساختگی، مجعول، نامربوط، بی‌ماخذ 2 من‌درآری، من عندی 
مندرج : ثبت‌شده، درج‌شده، ضبط، نوشته
مندرس : اسقاط، پاره‌پاره، پوسیده، خلق، خلقان، ژنده، فرسوده، کهنه، مرقع & نو
مندرس شدن :فرسوده شدن، ژنده شدن، کهنه شدن، پاره‌پاره‌شدن 
مندوب : مستحب & 1 حرام 2 واجب 3 منتخب، برگزیده 
مندیل : 1 دستار، سربند، عصابه، عمامه 2 دستمال
منزجر : بیزار، دل‌زده، متنفر، نفور
منزجر شدن : بیزارشدن، دل‌زده شدن، متنفر شدن، نفور گشتن 
منزجر کردن : بیزار کردن، متنفر کردن، دل‌زده کردن 
منزلت داشتن : 1 ارج داشتن، قرب داشتن، قدر داشتن، حرمت‌داشتن 2 ارزش داشتن، اهمیت داشتن، اعتبارداشتن 3 شان داشتن، مرتبت داشتن 4 مکانت‌داشتن، درجه و پایه داشتن 
منزلت : 1 شان، درجه، رتبه، مقام، مرتبه، مرتبت 2 حد، محل، پایگاه، جایگاه، پایه 3 ارزش، اهمیت، اعتبار، ارج، بها 4 جاه، شان 5 قدر، قرب، حرمت، آبرو 
منزل : 1 جا، مکان 2 جایگاه، مقام 3 بیت، خانه، دار، دولت‌سرا، سامان، سرا، کاشانه، ماوا، مسکن، موطن، نشیمن، وثاق، یورت 4 مرحله 5 اهل‌بیت، زن و فرزندان 6 مقصد، هدف 7 اقامتگاه 8 مسافت بین دواتراق 9 منزلگاه، منزلگه 
منزل دادن : جا دادن، سکونت دادن 
منزل داشتن : اقامت کردن، سکونت داشتن، ساکن بودن 
منزل کردن : اقامت کردن، منزل گرفتن، خانه گرفتن، ماوا گرفتن، سکنا گزیدن 
منزوی :صفت خلوت‌نشین، خلوتی، عزلت‌گزین، گوشه‌گیر، گوشه‌نشین، معتزل، معتکف
منزوی شدن : خلوت‌گزیدن، گوشه‌گیر شدن، عزلت گزیدن، تنها شدن، دوری گزیدن، گوشه‌نشین شدن 
منزوی کردن : 1 تنها گذاشتن، گوشه‌نشین کردن 2 به حاشیه‌راندن، حاشیه‌نشین کردن 
منزه : 1 پاک، پاکیزه، مقدس، مهذب، نظیف 2 بری، مبرا 3 پاکدامن 4 بی‌آلایش & ناپاک، نامنزه 
منسجم : انسجام‌یافته، باانسجام، ساختاریافته، پیوسته، سیستماتیک، مدون، نظام‌مند، یک‌پارچه & غیرمنسجم
منسوبان : ارحام، اقربا، اقوام، خویشان، منسوبین & بیگانگان، غربا
منسوب : 1 خویش، قوم، متعلق، منتسب، وابسته 2 مربوط، پیوسته & غریبه
منسوجات : بافته‌ها، پارچه‌ها، بافته‌شده‌ها، بافتنی‌ها 
منسوج :اسم بافته، پارچه، نسیج
منسوخ شدن : 1 ازرواج افتادن، نامتداول گشتن، از بین رفتن & باب شدن، متداول گشتن 2 لغو شدن، ملغا شدن، باطل شدن 3 نامعتبر شدن، از اعتبار افتادن 
منسوخ کردن : 1  باطل کردن، ازبین بردن 2 لغو کردن، ملغا ساختن & باب کردن، متداول ساختن 3 ازرواج انداختن 
منسوخ گشتن : 1 باطل شدن، ازبین رفتن 2 لغو شدن، ملغا شدن & باب شدن، متداول شدن 3 ور افتادن 
منسوخ : 1 نسخ، نسخ‌شده، باطل‌گردیده، فسخ‌شده 2 ازبین‌رفته، ورافتاده، نامتداول، نارایج، دمده & رایج، مد
منشات : تحریرات، مراسلات، مکتوبات، نامه‌ها
منشا : 1 اصل، سرچشمه، مبداء، محل پیدایش، منبع 2 سبب، باعث، موجب 3 جای نشوونما 
منش : خصلت، خلق، خو، خوی، داب، سجیه، سگال، شخصیت، طبع، طبیعت، عادت
منشعباب : 1 شاخه‌ها، متفرعات 2 شعبه‌ها 
منشعب : شاخه، شاخه‌شاخه، متفرع
منشعب شدن : 1 جدا شدن، کناره گرفتن 2 شاخه شاخه شدن، متفرع گشتن 
منشق : 1 پاره، شکافته 2 ترکیده، منفجر
منشور :اسم 1 اجازه، حکم، خط، رقعه، رقیمه، طغرا، طومار، عرضحال، عریضه، فرمان، کاغذ، مراسله، مرقومه، مکتوب، نامه، نبشته، نوشته، ورقه 2 بلور 3 چندوجهی 4 پراکنده، منتشر 5 زنده‌شده، مبعوث 6 اصول، نظریات 
منشیانه : 1 به شیوه‌منشیان، ادیبانه، دبیرانه 2 پرتکلف، متکلفانه 
منشی : دبیر، کاتب، کاغذنویس، مترسل، نویسنده
منشی‌گری : دبیری، کتابت، نویسندگی
منصب : 1 پایگاه، جاه، درجه، قدر، مرتبه، مقام 2 پیشه، سمت، شغل، کار 
منصب‌دار : صاحب‌منصب، دارای مقام 
منصرف : پشیمان، برگشته، انصراف‌یافته، صرف‌نظرکرده 
منصرف شدن : 1 ترک کردن، چشم‌پوشی کردن، صرف‌نظر کردن(ازقصد و میل) 2 انصراف حاصل کردن، برگشتن، عدول کردن 
منصرم : بریده، جدا، گسسته، منقطع 
منصف : 1 انصاف‌دار، باانصاف، بامروت 2 حق‌بین، دادگر، عادل & بی‌انصاف 3 بی‌نظر 4 آزرم‌جو 
منصفانه : حق‌بینانه، دادگرانه، عادلانه
منصفت : انصاف، دادگری، عدالت، عدل، قسط
منصف : 1 نیمساز 2 منصف‌الزاویه 3 دونیمه‌کننده 
منصوب : 1 تعیین، برگماشته، نصب‌شده، نصب 2 برپا، قایم، مستقیم
منصوب شدن : گماشته‌شدن، نصب شدن، پست گرفتن 
منصوب کردن :برگماشتن، گماشتن، منصب دادن، منصب‌بخشیدن 
منصور : پیروز، چیره، غالب، فاتح، فیروز، نصرت‌یافته، فیروزمند، مظفر & مغلوب، مقهور
منصه : 1 کرسی، تخت 2 محل‌حضور، جایگاه 3 جلوه‌گاه 
منضبط : باانضباط، بانظم، مرتب، منظم
منضج : کارکن، مسهل، منجز
منضمات : لواحق، ضمایم، پیوست‌ها 
منضم : پیوست، ضمیمه، ملحق
منضم شدن :ضمیمه شدن، پیوستن، ملحق شدن، متصل شدن 
منضم کردن :ضمیمه کردن، متصل کردن 
منطبق : 1 برابر، تطبیق‌یافته، مطابق، موافق، یکسان 2 برهم‌نهاده، روی‌هم‌قرارگرفته 
منطفی : خاموش، فرونشانده & مشتعل 
منطفی شدن : خاموش‌شدن، به خاموشی گراییدن 
منطق : 1 سخن، کلام 2 بینه، عقل 3 روش‌شناسی، متدولوژی 4 دلیل، علت 
منطقه : بخش، حدود، خطه، محدوده، ناحیه
منطقی :اسم 1 عقلایی، عقلانی، مدلل، درست، سنجیده، معقول 2 روش‌شناس، منطق‌دان 3 جدلی & غیرمنطقی، نامعقول 
منطوق : ظاهر کلام، صورت‌سخن & مفهوم 
منطوی : 1   درهم‌پیچیده 2 درنوردیده 3 گردآمده 
منظر : 1 تماشاگاه، منظره، چشم‌انداز، دورنما 2 دید، دیدگاه، نظرگاه 3 لقا 4 مقبول، موردپسند 
منظره : تماشاگاه، چشم‌انداز، منظر، نظرانداز، نظرگاه، نما
منظم : آراسته، بسامان، پرداخته، باترتیب، مرتب، منتظم & پراکنده، نابسامان، نامنظم 
منظور شدن : محسوب‌شدن، لحاظ شدن، درنظر گرفتن، قلمداد شدن، مورد توجه قرار گرفتن، لحاظ شدن، ملحوظگشتن 
منظور : 1 غرض، قصد، مراد، مقصود 2 غایت، هدف 3 قلمداد، ملحوظ 4 مقبول، مورد پسند 
منظور کردن :محسوب کردن، لحاظ کردن، درنظر گرفتن، قلمداد کردن، منظور داشتن، مورد توجه قراردادن 
منظوم : 1   آراسته، بسامان، مرتب 2 کلام موزون، شعر 3 به‌رشته‌کشیده‌شده & منثور 
منظومه : 1   سیستم، مجموعه سیارات 2 حکایت منظوم 
منع : 1 بازداشت، تحریم، جلوگیری، قدغن، ممانعت، نفی، نهی 2 بازداشتن، جلوگیری کردن، ممانعت به‌عمل‌آوردن 
منع شدن : قدغن شدن، نهی شدن، ممانعت شدن، جلوگیری شدن 
منعطف شدن :متمایل شدن، برگرداندن 
منعطف کردن : 1 متوجه کردن، معطوف ساختن 2 تغییر جهت‌دادن، منعطف ساختن 
منعطف : 1 متوجه، متمایل 2 برگشته، انعطاف‌یافته 
منعقد : 1 برپا، برقرار، دایر 2 بسته، مجری 3 دلمه، منجمد 
منعقد شدن : 1  بسته شدن 2 دلمه شدن 3 سفت شدن 4 برگزار شدن، برپا داشتن، تشکیل شدن، ترتیب‌یافتن 
منعقد کردن : 1  بستن 2 سفت کردن 3 تنظیم کردن 4 برپا کردن، برگزار کردن، تشکیل دادن، ترتیب دادن 
منع کردن : قدغن کردن، نهی کردن، ممانعت کردن، بازداشتن، جلوگیری کردن، ممنوع کردن 
منعکس : 1 بازتابیده، انعکاس‌یافته 2 نمایان، پدیدار، نمودار 3 تابش‌یافته 4 برگشته، واژگون 5 ثبت‌شده، درج‌شده 
منعکس شدن :انعکاس یافتن، پرتو افکندن، بازتابیدن & منعکس کردن 
منعکس کردن : 1 بازتاب دادن، انعکاس دادن 2 بازتاباندن 
منعم : بخشنده، توانگر، ثروتمند، دارا، غنی & مسکین
منغص : تیره، کدر، مکدر، ناخوش، ناگوار
منغض کردن : 1  تیره کردن، مکدر ساختن 2 ناخوش کردن، ناگوار ساختن 
منفجر : ترکیده، شکافته، گشوده
منفجر شدن : 1 ترکیدن 2 از حال طبیعی خارج شدن (ناگهانی) 3 اوج گرفتن، شدت یافتن 4 از هم پاشیدن 
منفجر کردن :ترکاندن 
منفذ : 1 ترک، ثقبه، خلل‌وفرج، رخنه، روزن، روزنه، سوراخ، شکاف، مجرا 2 پنجره 
منفرجه :صفت 1 باز، گشاده & حاده، بسته 2 جدا 3 دور 
منفردمنفرد : 1 تک، تنها، جدا، فرد، واحد، یکتا، یکه، یگانه 2 عزب، مجرد & متاهل 3 بی‌مانند، بی‌نظیر، وحید، یگانه 
منفصل :صفت 1 جدا، دور، سوا، گسسته، گسیخته، منفک، منقطع & متصل، پیوسته 2 اخراج، برکنار، عزل 
منفصل شدن : برکنارشدن، معزول شدن & منصوب شدن 
منفصل کردن : ازکار برکنار کردن، معزول کردن & منصوب کردن 
منفعت بردن : سودبردن، نفع کردن، فایده بردن، سود کردن & ضرر کردن، زیان کردن 
منفعت : 1 بهره، سود، فایده، مداخل، نفع 2 ربا، ربح، کرایه 3 رجحان، مزیت & مضرت
منفعت‌طلب :سودجو، نفع‌طلب، منفعت‌پرست 
منفعت‌طلبی :سودجویی، نفع‌طلبی، منفعت‌پرستی 
منفعل : 1 پشیمان، تائب 2 بی‌اراده 3 اثرپذیر، تاثیرپذیر، پذیرا 4 خجل، شرمسار، شرمنده 
منفعل شدن : 1 شرمنده شدن، شرمسار گشتن، خجل گشتن 2 تاثیر پذیرفتن 
منفق : 1   انفاق‌ده، انفاق‌گر 2 نفقه‌دهنده 
منفک : 1 پراکنده، جدا، سوا، منتزع، کنده، منفصل، منقطع 2 دور، غافل
منفک شدن : جداشدن، سوا شدن، منتزع شدن، منشعب گشتن 
منفور : رانده، مردود، مطرود، نفرت‌انگیز & محبوب
منقا : پاک، سترده & ناسترده 
منقاد : 1 تسلیم، رام، رهوار، فرمان‌بردار، مطیع 2 تابع، وابسته & نافرمان، یاغی، سرکش 
منقاد شدن : تسلیم‌شدن، فرمان‌بردار شدن، مطیع شدن & سرکش‌شدن، نافرمان شدن 
منقاد کردن : مطیع ساختن، فرمان‌بردار کردن، رام کردن، تسلیم کردن 
منقار : چنگ، تک، نول، نوک
منقاش : موچین، موچینه
منقبت : 1 ثنا، ستایش، فضل، مدح، مدیحه، نعت 2 تعریف، وصف 3 هنر، کمال، فضل، کار نیک 
منقبض : 1   انقباض‌یافته، گرفته 2 جمع‌شده، چروکیده، به‌هم کشیده‌شده، ترنجیده & منبسط 
منقح : 1 اصلاح‌شده، تصحیح‌شده، تهذیب شده 2 پاک، تمیز، صافی، طاهر، طیب، نظیف 
منقرض : 1 برانداخته، سرنگون، مضمحل 2 نابود، نابودشده، ازمیان‌رفته 
منقرض شدن : ازبین‌رفتن، نابود شدن، انقراض یافتن، مضمحل شدن، برافتادن، برچیده شدن، پایان یافتن، اضمحلال‌یافتن 
منقرض کردن :ازبین بردن، برانداختن، نابود کردن، مضمحل کردن، برانداختن، برچیدن، از میان برداشتن 
منقسم : تقسیم‌شده، بخش‌بخش، حصه‌حصه 
منقسم شدن : تقسیم‌شدن، بخش‌بخش شدن، حصه‌حصه شدن، تکه‌تکه شدن 
منقش : پرنقش، مرتسم، منقوش، نقش‌دار، نگارین
منقصت : 1 عیب، عیبناکی 2 کمی، کاستی، نقص، نقصان 
منقضی : سپری، سرآمده، گذشته
منقضی شدن : سپری‌شدن، گذشتن، به سر رسیدن، پایان یافتن، سرآمدن، انقضا یافتن، خاتمه یافتن & شروع‌شدن 
منقطع : 1 جدا، قطع، گسسته، منفصل، منفک، ناپیوسته & پیوسته، ممتد 2 بریده، منصرم 
منقطع شدن : 1 گسستن، قطع شدن، گسسته شدن 2 از بین‌رفتن، پایان یافتن 3 جدا شدن، دور شدن 
منقطع کردن :گسستن، بریدن، قطع کردن 
منقل : آتشدان، مجمر، ناردان
منقلب : 1 انگیخته، دگرگون، شوریده، متحول 2 واژگون، برگشته 3 ناراحت، مضطرب، پریشان، آشفته 
منقلب شدن : 1  دگرگون شدن، متحول شدن، حالی‌به‌حالی شدن 2 واژگون شدن 3 ناراحت گشتن، آشفته شدن، پریشان شدن، مضطرب شدن 
منقلب کردن : 1 دگرگون کردن، متحول کردن، دگرگون ساختن، حالی‌به‌حالی کردن 2 واژگون کردن 3 ناراحت کردن، آشفته کردن، پریشان کردن، مضطرب کردن 
منقوش : منقش، نقش‌پذیر، نقش‌دار، نگاشته، نقش‌شده 
منقوط : نقطه‌دار، منقوطه & مهمله
منقول : 1 جابه‌جاکردنی، انتقال‌پذیر، قابل‌حمل & غیرمنقول 2 بازگو، روایت، نقل 3 نقل‌شده، روایت‌شده، مروی 4 نقلی & عقلی، معقول 
منکرات : زشتی‌ها، منهیات & حسنات
منکر : اثم، خطا، سیئه، گناه، معصیت، منهی & معروف، زشت، ناپسند 
منکر : انکارکننده، تکذیب‌کننده، جاحد، ردکننده & معتقد، مومن
منکر شدن : انکار کردن، رد کردن، تکذیب کردن & اقرار کردن، اعتراف کردن 
منکسر : شکسته، ناراست & مستقیم
منکوب : 1 تارومار، تباه، سرکوب، قلع‌وقمع، کوبیده، مخذول، مضمحل، مغلوب 2 نکبتی 3 رنج‌رسیده، مصیبت‌دیده، مشقت‌دیده، سختی‌دیده 
منکوب شدن : تارومارشدن، سرکوب شدن، قلع‌وقمع شدن، مضمحل‌شدن، مغلوب شدن & فتح کردن، چیره شدن، فاتح شدن 
منکوب کردن :تارومار کردن، سرکوب کردن، قلع‌وقمع کردن، کوبیدن، مضمحل ساختن، مغلوب کردن & منکوب شدن، تارومار شدن 
منکوحه : زن، زوجه، عیال، همسر & مطلقه
منکوس : واژگون، وارونه، سروته، معکوس، وارو 
منکوکه : آویزه، شرابه، طره 
منگ :اسم 1 بی‌حواس، بی‌هوش، پخمه، پریشان، حواس‌پرت، خرفت، کم‌هوش، سرگشته، گیج 2 قمار 3 خمیازه، دهن‌دره
منگ شدن : 1 گیج‌شدن 2 بی‌حواس شدن، کم‌حافظه شدن، حواس‌پرت شدن 3 پخمه شدن، کم‌هوش شدن 
منوال : 1 آیین، راه، روال، روش، روند، سیاق، شیوه، طرز، طریق، نهج، وجه 2 نورد، دستگاه بافندگی، جولاهه 
منورالفکر :روشنفکر، اندیشمند، فرهیخته & تاریک‌اندیش، متحجر 
منور : درخشان، رخشنده، روشن، نورانی، نیر & مکدر، بی‌نور 
منوط : بسته، مربوط، مشروط، موقوف، موکول، وابسته
منون : تنوین‌دار 
منویات : نیات، اهداف، نیت‌ها، مرادها، منوی‌ها & اعمال 
منوی : قصد، مراد، نقشه، نیت، هدف
منها : 1 تفریق، کسر & جمع 2 به‌جز 
منها کردن : 1 تفریق کردن & جمع کردن 2 کسر کردن، کاستن 3 به حساب نیاوردن 
منهج : راه، طریق، منهاج، نهج 
منهدم : 1 خراب، مخروب، ویران 2 محو، نابود، نیست & معمور
منهدم شدن : 1 خراب شدن، ویران گشتن 2 نیست شدن، نابودشدن، از بین رفتن 
منهدم کردن : 1 خراب کردن، ویران کردن، تخریب کردن 2 نابود کردن، از بین بردن 
منهزم : تارومار، شکست‌خورده، گریزان، مغلوب، مقهور، منکوب
منهزم شدن : 1 شکست خوردن، مغلوب شدن، منکوب شدن، تارومار شدن 2 گریزان شدن، فرار کردن 
منهزم کردن : 1 شکست دادن، مغلوب کردن، درهم کوفتن، درهم‌شکستن 2 منکوب کردن، تارومار کردن 
منهل : آبشخور، مشرب
منهیات : کارهای بد، منکرات، ناشایست‌ها & حسنات، معروفات
منهی :صفت جاسوس، خبرچین، کارآگاه، مفتش
منی : 1 اسپرم، نطفه 2 آب‌نشاط 3 تکبر، خودبینی، غرور 4 انانیت، خودستایی، لاف، منیت 5 منم‌منم زدن 
منیت : انانیت، خودبینی، خودخواهی، خودستایی، غرور، لاف
منیر : تابناک، درخشان، منور، نورور، نیر 1 & مستنیر 2 کدر 
منیع : استوار، بلند، رفیع، شامخ، والا
منیع‌الطبع : بلندهمت، کریم، بخشنده 
منیف : 1 برآمده، برافراخته 2 بلند، مرتفع 3 دراز 
موات : 1 بایر، بی‌کشت، لم‌یزرع 2 بی‌جان، مرده
مواجب : ادرار، حقوق، شهریه، مستمری، مشاهره، مقرری، وظیفه
مواجب‌بگیر :اسم 1 حقوق‌بگیر، مستمری‌بگیر 2 کارمند 3 مزدور 
مواج : پرموج، زخار، متموج، موجدار، موج‌زن & آرام
مواجه : برابر، روبرو، مصادف، مقابل
مواجه شدن : 1  روبرو شدن، مقابل گردیدن، رویارو شدن 2 مواجهه کردن 
مواجه کردن :روبه‌رو کردن، مقابل کردن، رویارو کردن، مواجهه دادن 
مواجهه : تلاقی، رویارویی
مواجید : وجدها، حالات، کیفیات روحانی 
مواخات : 1 اخوت، برابری، برادری، مواخات 2 برادری کردن، دوستی کردن 
مواد : 1   ماده‌ها 2 مخدرها(هروئین‌و )
موارد : موردها، حالات، اوضاع، مناسبت‌ها 
مواریث : میراث‌ها، ارث‌ها 
موازات : 1 محاذات، مقابل & تقاطع 2 روبه‌رو شدن، مقابل شدن 
موازنه : 1 تعادل، تعادل، توازن، همسنگی 2 سنجش، مقایسه & عدم‌توازن 
موازی : 1 محاذی، هم‌راستا & متقاطع 2 برابر، معادل، مساوی 
مواسات : 1 روبرو، مقابل 2 حمایت، کمک، مدد، یاری، یاریگری 3 یاری کردن 
مواشی : چهارپایان، دام‌ها، دواب، ستوران، ماشیه‌ها 
مواصلت : 1 ازدواج، پیوستگی، پیوند، زناشویی، وصلت 2 ازدواج کردن، زناشویی کردن، وصلت کردن 
مواضع : 1 موضع‌ها، جایگاهها، مکانها 2 موارد 
مواضعه : 1 قرارداد، نهاد، وضع 2 قرارومدار، تبانی 3 سازواری، موافقت 4 قرارگذاشتن، وضع کردن 
مواضعه کردن :قراردادن، نهادن، وضع کردن
مواضیع : موضوع‌ها، موضوعات 
مواطات : 1 توافق، سازش، موافقت 2 توافق کردن، به‌توافق رسیدن، موافقت کردن 
مواطن : موطن‌ها، وطن‌ها، میهن‌ها 
مواظبت : 1 پاسداری، توجه، حراست، محارست، محافظت، مراعات، مراقبت، نگهبانی، نگهداری 2 پاییدن، نگهبانی کردن، مراقبت کردن 
مواظبت کردن :حراست کردن، مراقبت کردن، نگهبانی کردن، پاسداری کردن، پاییدن، حفاظت کردن 
مواظب : مترصد، متوجه، محافظ، مراقب، نگهبان 
مواعظ : 1   پندها، اندرزها، نصایح 2 وعظها، موعظه‌ها 
مواعید : 1   میعادها 2 وعده‌گاهها 3 وعده‌ها، قول‌ها 
موافقت : 1 ائتلاف، توافق، رضا، سازش، سازگاری، سازواری، مطابقت، وفاق، وفق، همراهی 2 هم‌رای شدن، سازوارگشتن & مخالفت
موافقت شدن : 1 تایید شدن، مورد تایید قرار گرفتن، قبول شدن 2 تصویب شدن، مصوب شدن، به تصویب‌رسیدن 
موافقت کردن : 1  پذیرفتن، رضا دادن، قبول کردن 2 هم‌رای شدن، هم‌فکر شدن، همراه شدن، سازگار شدن، سازش کردن 
موافقت‌نامه :سازش‌نامه، توافق‌نامه 
موافق :قید 1 جور، سازگار، مساعد، هماهنگ 2 دل‌پسند، مطلوب، مقبول، دل‌خواه 3 مناسب، درخور، شایسته، متناسب & نامناسب 4 دمساز، متفق، متفق‌الرای، هم‌دل، هم‌رای، هم‌عقیده، همساز، هم‌فکر & مخالف 4 هم‌سو، یک‌جهت 5 برابر، مطابق، معادل & خلاف 
مواقعه : 1 پیکار، جنگ، حرب، ستیز، غزوه، کارزار 2 جنگ کردن، پیکار کردن 3 آمیزش، جماع 4 جماع کردن، مخالطت کردن، آمیزش کردن 
مواقف : موقف‌ها، ایستگاهها، مقام‌ها 
مواقیت : میقات‌ها 
موالات : 1   دوستی، پیوستگی، یاری 2 یاری کردن 
موالی : 1   آقایان، سروران، بزرگان، مولایان 2 بندگان، تابعان 3 یاران، دوستان، رفقا 
موالید : زادگان، فرزندان، نتایج، مولودها & اموات
موانع : عایق‌ها، مانع‌ها، جلوگیرها، سدها، عوایق، بازدارنده‌ها 
مواهب : بخشش‌ها، دهش‌ها، عطایا، موهبت‌ها & مکاسب 
موبایل : تلفن همراه 
موبد : روحانی، کاتوزی، موبد
مو برداشتن : 1 ترک‌خوردن، ترک برداشتن 2 ایجاد شکستگی‌ظریف کردن 
موبور : بلوند & موسیاه، گندمگون 
موبه‌مو : 1 دقیق4 ذره‌ذره 
موت : اجل، درگذشت، رحلت، فنا، فوت، مردن، مرگ، ممات، میر، وفات، هلاک، هلاکت & حیات
مو : تاک، رز، درخت انگور 
موتوربان : راننده، شوفر
موتور : 1 خودرو، ماشین 2 موتورسیکلت 3 انجین، مکینه، نیروی محرکه
موثق : 1 امین، بااعتبار، درست، موتمن، محرم، مطمئن، معتبر، معتمد 2 استوار، محکم & ناموثق
موثوق : مطمئن، معتمد، موثق
موجب : 1 سبب، علت 2 طبق 3 باعث، مسبب 
موجب شدن :سبب شدن، انگیزه شدن، باعث شدن، محرک‌گردیدن، ایجاب کردن 
موج‌خیز : آب‌کوهه
موج : 1 خیزاب، کوهه‌آب، موجه، چین‌خوردگی سطح آب، تلاطم آب 2 فرکانس رادیویی 
موجد :صفت آفریدگار، پدیدآورنده، خالق، هستی‌بخش، آفریننده 
موج‌دار، موجدار :پرموج، متموج، مواج & آرام، صاف 
موجر : صاحب، صاحبخانه، مالک & مستاجر، اجاره‌دهنده، کرایه‌دهنده 
موجز : خلاصه، کوتاه، مجمل، مختصر & مشروح، مفصل 
موج زدن : 1   مواج‌شدن، پرموج شدن، موجدار شدن 2 به تلاطم‌درآمدن 3 سرشار شدن 4 حرکت پرخروش وانبوه جمعیت 
موج‌شکن : سد ساحلی، دیواره ساحلی، دیواره شکننده موج، موج‌گیر 
موجع : دردناک 
مو : جعد، زلف، شعر، کاکل، گیس، گیسو
موجود : 1 حاضر، حی، زنده 2 هست & غایب 
موجودی : 1 پول، اعتبار 2 موجودیت 
موجه : 1 پذیرفتنی، توجیه‌پذیر، معقول، منطقی & توجیه‌ناپذیر، ناموجه 2 معتبر، بااعتبار، صاحب مقام 3 فهیم، شایسته 
موچین : منقاش، موچینه
موحد :اسم توحیدگرا، حنیف، خداشناس، یکتاپرست یک‌گرا، یکتاگرا & بت‌پرست
موحش : ترسناک، سهمناک، مهیب، مهیل، وحشت‌انگیز، وحشتناک، وهمناک، هولناک 
مودت‌آمیز :عطوفت‌بار، محبت‌آمیز، مهرآمیز، مهربانانه
مودت : 1 تولا، دوستی، رفاقت، صمیمیت، عشق، عطوفت، محبت، مهر، مهربانی، ود، وداد، ولا 2 دوستی کردن 
مودع : ودیعه‌گذار & مستودع 
موذی : 1 اذیت‌کننده، عذاب‌دهنده 2 مضر 3 آزارنده، بدجنس، حیله‌گر شریر، مردم‌آزار، ناقلا، بدذات، بدطینت، بدسرشت 
موذیانه : حیله‌گرانه، محیلانه، بدجنسانه، مزورانه & ساده‌لوحانه 
موذیگری : 1   حیله‌گری، مکاری 2 ناقلابازی، بدطینتی، بدجنسی 3 مردم‌آزاری، شرارت & ساده‌لوحی 
مورب : اریب، خم، کج، مایل، معوج & راست 
مورث : 1   ارث‌گذار & ارث‌بر، وارث 
مورث : 1 باعث، سبب، موجب، موجد 2 ارث‌گذار & ارث‌بر، وارث 
مورخ : 1 تاریخ‌نگار، تاریخ‌نویس، تاریخدان، ناقل 2 تاریخ، مورخه 
مورد : 1 مناسبت، موقع، موقعیت، وضع 2 مرحله، وهله 3 زمینه، باب 4 موضوع، مطلب 5 محل ورود، مدخل & مخرج، محل خروج 
موردنظر : فراچشم، مراد، مطمح، مقصود، منظور، هدف
مور : مورچه نمل، نمله 
مورمور : لرز، لرزه، لرزش(خفیف)، رنجموره 
موروث : ارثی، موروثی، به‌ارث‌گذاشته‌شده 
موروثی : ارثی، به‌ارث‌رسیده 
موریانه : 1 چوب‌خوار، چوب‌خوارک، چوب‌خواره، ریشمیز، زمین‌سنب، مورچه سفید 2 زنگار (آهن و پولاد) 
موزع : توزیع‌کننده، پخش‌کننده، تقسیم‌کننده، توزیع‌گر 
موزون : 1 آهنگین، خوش‌آهنگ، خوش‌نوا، هم‌آهنگ، متناسب 2 سجع 3 سنجیده، وزن‌شده & ناموزون، ناسنجیده، نسنجیده 
موزه : 1 پای‌افزار، پای‌پوش، کفش، چکمه 2 نمایشگاه آثار (تاریخی، هنری‌و ) 
موزه‌دوز : پوتین‌دوز، کفشدوز، لاخه‌دوز
موزیسین : موسیقیدان، نوازنده 
موزیک : آهنگ، مارش، مزغان، مزقان، موسیقی، نوا
موستان : تاکستان، موزار، انگورزار، رزستان، باغ انگوری 
موسع :اسم 1   وسیع، فراخ، جادار، گسترده 2 جای فراخ 
موسم : دور، دوره، زمان، عهد، فصل، گاه، موعد، نوبت، هنگام
موس‌موس کردن :چاپلوسی کردن، تملق گفتن، خوشباش گفتن 
موس‌موس : 1 مجیزگویی، تملق، خوش‌باش 2 خوش‌خدمتی، خوش‌رقصی 
موسمی : فصلی، ادواری 
موسوم کردن :نامیدن، اسم گذاشتن 
موسوم : 1  نامگذاری‌شده، اسم‌گذاری‌شده، نام‌نهاده‌شده، نامیده‌شده 2 نشان‌کرده‌شده، داغ‌گذاری‌شده 
موسوی : جهودی، کلیمی، یهودی & عیسوی 
موسیر : سیرکوهی 
موسیقی : خنیا، مزغان، مزقان، موزیک، نوا، نواشناسی
موسیقی‌دان، موسیقیدان :خنیاگر، رامشگر، مطرب، موزیسین، موسیقی‌شناس، نوازنده
موسیقی‌نواز : مزقانچی، مطرب، نوازنده
موشح : 1   توشیح‌شده 2 امضاشده، تاییدشده 3 آراسته، مزین 
موشح شدن : امضاء‌شدن، تایید شدن، توشیح شدن 
موشکاف : باریک‌بین، دقیق، نازک‌بین
موشکافی : باریک‌بینی، تدقیق، دقت، نازک‌بینی
موشک : پرتابه 
موصوف : 1   وصف‌شده، توصیف‌شده 2 ستوده‌شده 
موصول : متصل، پیوسته، چسبیده، وصل 
موصی : وصیت‌کننده
موضع : 1 جا، جایگاه، ماوا، محل، مقام، مقر، مکان، موقعیت، موقف 2 جبهه 3 رای، عقیده، نظر
موضوعات : 1 مباحث، مطالب، مقولات، موضوع‌ها 2 قضایا 3 محمولات 
موضوع : 1 سوژه، مبحث 2 مساله، مشکل، مطلب 3 محمول 4 باب، خصوص، فقره 5 قضیه 6 نهاده، گذارده 7 وضع‌شده، قرارداده‌شده 8 ساختگی، مصنوع، مجعول، مکذوب 9 مبتدا & محمول 
موطن گرفتن :وطن اختیار کردن 
موطن : 1 مولد، زادگاه 2 اقامتگاه، مقام، منزل 3 میهن، وطن
موظف شدن : 1  ملزم شدن، مکلف شدن، وظیفه‌دار شدن، مسئولیتی به‌عهده گرفتن 2 وظیفه‌بگیر شدن، مواجب‌دار شدن، کارمند شدن 
موظف : 1 مسئول، مقید، مکلف، وظیفه‌دار 2 مواجب‌بگیر 
موعد : 1 مهلت، وعده 2 فصل، موسم، موقع، وقت، هنگام 3 اجل 
موعدی : وعده‌دار، مهلت‌دار 
موعظه‌آمیز :پندآمیز 
موعظه : اندرز، پند، تذکیر، خطابه، نصیحت، وعظ، موعظت 
موعظه کردن : 1 وعظ کردن، منبر رفتن 2 نصیحت کردن، اندرزدادن 
موعود : وعده‌داده‌شده، وعده‌شده 
موفق : پیروز، کامروا، کامکار، کامیاب & ناکام
موفق شدن : توفیق‌یافتن، پیروز شدن، کامیاب شدن 
موفقیت : توفیق، بهره‌مندی، پیروزی، توفیق، فیروزمندی، کامروایی، کامیابی، کامکاری & ناکامی
موفور : بابرکت، بسیار، بی‌شمار، فراوان
موقتموقت : زودگذر، غیردائم، گذرا، موقتی، ناپایدار & دایم، دایمی، دیرپا
موقتی : زودگذر، غیردایمی، موقت، ناپایدار & مانا
موقر : آرام، آزموده، باوقار، رزین، سنگین، متین، محترم، وزین & سبک
موقع‌شناس :وقت‌شناس، موقعیت‌شناس، فرصت‌شناس & موقع‌نشناس 
موقع : 1 مدت، موعد، وقت، هنگام 2 فرصت، موقعیت 3 محل وقوع 
موقعیت : 1 جایگاه، محل 2 مناسبت 3 زمان مناسب، موقع، وضع، وضعیت، وضعیت مناسب 
موقف : 1 ایستگاه، توقفگاه 2 جایگاه، محل، مسکن، مقام، مکان، موضع 3 محل وقوف، محل توقف حاجیان در عرفات 
موقن : باورمند، مومن، معتقد
موقوف شدن : 1 متوقف شدن، تعطیل شدن 2 ممنوع شدن 3 ترک شدن 
موقوف کردن : 1 متوقف کردن، ممنوع کردن 2 معلق کردن 3 وابسته کردن، منوط کردن 
موقوف : 1 مشروط، مقید، منوط، موکول، وابسته 2 بازداشته، گرفتار، زندانی 3 تعطیل‌شده، متوقف‌شده 4 بس، کافی 5 وقف‌شده، موقوفه 
موقوفه :اسم وقف، وقفی
موکب : حشم، سواران، ملتزمین، همراهان، گروه سواران 
موکت : کف‌پوش، فرشینه، زیلوی ماشینی 
موکل : 1   کفیل، گماشته، مامور 2 محافظ، نگهبان 
موکول :اسم 1 تعویق، معوق، منوط، وابسته، مشروط، موقوف 2 محول، واگذار، سپرده‌شده 
موکول شدن : 1 منوط شدن، وابسته شدن 2 واگذار شدن، محول‌شدن 
موکول کردن : 1 منوط کردن، وابسته کردن، مشروط کردن 2 واگذاشتن، واگذاری کردن، محول کردن 
مولا : 1 آقا، ارباب، خواجه، سرور، صاحب، ولی 2 دوستدار 3 بنده & عبد
مولد :صفت 1 تولیدگر، خالق، زایا، زاینده، سازنده 2 دینام، ژنراتور
مولد : زادگاه، مسقطالراس، موطن، میهن
مولع : 1 آزمند، آزور، حریص 2 مشتاق، شایق 
مول : 1 فاسق، معشوق 2 حرام‌زاده 3 تاخیر، درنگ، کندی، مولش
مولود :اسم 1 حاصل، زاده، زاییده، محصول، نتیجه، ولید 2 تولد، ولادت 
مولیدن : درنگ کردن، تاخیر کردن & شتافتن 
موم : شمع، مومیا
مومیا : حنوط، مومیایی
مونتاژ : 1   سوار کردن 2 نصب کردن قطعات مختلف یک دستگاه (رادیو، تلویزیون، کامپیوتر) 3 کنار هم چسباندن (فیلم) 
مونتاژکار : سوارکننده، قطعه‌بند 
موند : وضع، حال، وضعیت، موقعیت 
مونس :اسم آشنا، انیس، جلیس، دمخور، دمساز، مصاحب، مقترن، همدم، هم‌راز، همنشین، یار 
مونوپل : انحصار، امتیاز 
مونوگرافی : تک‌نگاری 
مونولوگ : 1 تک‌گویی 2 گفتگوی با خود، حدیث‌نفس 
موهبت : بخشش، دهش، عطا، عطیه
موهم : 1 وهم‌زا، گمان‌آفرین 2 ایهام‌دار 
موهن : اهانت‌بار، اهانت‌آمیز، توهین‌آمیز، بی‌ادبانه، زننده، وهن‌آمیز 
موهوب : خداداده، عطاشده، هبه، هبه‌شده & مکسوب 
موهوم‌پرست:صفت خرافاتی، خیال‌پرست
موهوم : 1 مجعول، تصوری، جعلی، خرافه، خیالی، ساختگی 2 وهمی، وهم‌آلود 3 افسانه‌ای، اساطیری 
مویان :قید نالان، گریان، نوحه‌گر، مویه‌گر، مویه‌کنان 
موی‌رگ، مویرگ : رگ بسیارنازک، رگ مویین 
مویز : 1 انگور سیاه خشکیده & 2 کشمش 2 انگور خشکیده 
مویه : تضرع، زاری، گریه، ناله، ندبه، نوحه
مویه‌گر : نوحه‌گر، نالنده، زاری‌کننده 
موییدن : 1 زاری کردن، مویه کردن، نالیدن، ندبه کردن 2 عزاداری کردن، سوگواری کردن 3 گریستن 
مه‌آلود : پر از مه، پوشیده ازمه، مه‌گرفته 
مهابت : 1 سطوت، شکوه، صلابت، صولت، عظمت، وقار، هیبت 2 ترس، بیم 
مهاجات : 1 قدح، هجا، هجوگویی، هزل، هزل‌گویی 2 هجو یکدیگر کردن 
مهاجرت : جلای‌وطن، رحلت، کوچ، هجرت & اقامت 
مهاجرت کردن : 1 کوچیدن، کوچ کردن 2 جلای وطن کردن 
مهاجر : رحیل، کوچنده، کوچ‌کننده، کوچ‌گر، هجرت‌کننده، مسافر & مقیمصفت 1 اشغالگر، حمله‌ور، متهاجم، یورشگر 2 خشونت‌طلب & مدافع
مهاجمه : تاخت، هجوم، یورش & مدافعه
مهاد : 1 گاهواره، گهواره، مهد 2 بستر 3 زمین پست 4 درس اصلی، درس‌تخصصی 
مهار : 1 افسار، پالاهنگ، پلاهنگ، خطام، بقه، دهنه، زمام، عنان، لجام، لگام، مقود 2 کنترل، خطام 
مهارت : احاطه، استادی، تبحر، تردستی، ترفند، تسلط، چالاکی، چربدستی، چستی، حذاقت، خبرگی، زبردستی، سررشته، فراست، ماهری، چیره‌دستی، کاردانی 
مهار کردن : 1   مطیع کردن، منقاد ساختن 2 کنترل کردن، رام ساختن، زیر یوغ خود درآوردن، تحت سلطه خوددرآوردن، در اختیار گرفتن 3 گرفتار ساختن، بازداشت کردن 4 بستن 5 زدن، نصب کردن 
مهالک : 1   مهلکه‌ها، خطرزارها، ورطه‌ها 2 بیابان‌ها 3 میدانهای‌جنگ، مصافگاهها 
مهام : کارهای سخت، اموردشوار، امور خطیر 
مهان : بزرگان، رجال، سران 
مهبل : زهدان، بچه‌دان، دهانه‌زهدان، رحم 
مه‌پاره : بسیارزیبا، دل‌ربا، ماه‌رخ، زیباروی، مهسا 
مه‌پیکر : خوش‌اندام، خوش‌قدوقامت، زیبا 
مهتاب : ماهتاب، مهشید، روشنایی‌ماه، قمراء 
مهتر : 1 بزرگ، پیشوا، رئیس، سرور، کلانتر، محتشم، نقیب 2 تیمارگر اسب، نگهبان اسب & کهتر
مهتری : 1 آقایی، ریاست، سروری، نقابت 2 تیمارگری & کهتری
مه‌جبین : پری‌رخسار، پریرو، خوبرو، زهره‌جبین، مه‌رخسار، مه‌لقا، مهوش & بدمنظر 
مهجور : جدا، جداافتاده، دور، دورافتاده، متروک، هجران‌کشیده 
مهجوری : جدایی، دوری، فراق، مفارقت، هجران & وصال
مهد : 1 گاهواره، گهواره، مهاد 2 کجاوه، محمل 3 چوبک 
مهدوم : خراب، ویران، منهدم 
مهذب : 1 پاک، پاکیزه، پاکیزه‌خو، طاهر، طیب، منزه، نزه، نظیف، نمازی 2 پیراسته، تربیت‌یافته & ناپاک، نامهذب 3 بی‌عیب، منسجم 
مهرآسا : 1 خورشیدوار 2 پرتلالو، تابناک، رخشان 
مهرآمیز : دل‌سوزانه، عطوفت‌آمیز، محبت‌آمیز، مودت‌آمیز، مهرآگین، مهربانانه & قهرآمیز
مهر باختن : عاشق شدن، مهر ورزیدن، دوست داشتن، عشق ورزیدن، مهربستن 
مهربان : باعاطفه، آزرم‌جو، بامهر، بامحبت، پرعاطفه، حفی، حمیم، خوش‌خو، دلسوز، رحیم، رقیق‌القلب، شفیق، عاطفی‌مزاج، نرم‌دل، عطوف، غمخوار، مشفق، مهرور، مهرپرور، مهرورز، نازک‌دل & جفاپیشه، نامهربان، جور، جفا 
مهربانی : تولا، حفاوت، آزرم، خوش‌خلقی، دوستی، شفقت، عاطفه، عطوفت، عنایت، گرم‌سری، لطف، محبت، مرحمت، نوازش، نیکویی & نامهربانی
مهر بریدن : دل کندن، دل برکندن، بی‌علاقه شدن، رشته الفت گسستن 
مهرب : 1 گریزگاه، مفر 2 پناهگاه 
مهرپرور : بامحبت، حفی، مهرانگیز، مشفق، مهرورز، مهربان & جورپیشه
مهر : 1 تعشق، عاطفه، عشق، عطوفت، لطف، محبت، مودت، مهربانی & جور، قهر، کین 2 آفتاب، خور، خورشید، شمس، شید، میترا & ماه 3 مهرماه، میزان 
مهر : 1 توقیع 2 خاتم 3 داغ 4 پرده بکارت 5 قالب 6 کیسه زر مهمور 7 ضبط 
مهرساز : خاتم‌ساز، کلیشه‌ساز، گراورساز
مهر : صداق، طابع، طباع، کابین، کاوین، مهریه
مهرگان : 1 برگ‌ریزان، پاییز، خزان 2 عیدمهر، میترا، جشن مهرماه & بهار، ربیع 
مهرماه : مهر، میزان
مهرورزی : 1 تجمش، عشق‌بازی، عشق‌ورزی، معاشقه 2 شفقت، مهربانی & جفاپیشگی، جفا 
مهر ورزیدن : دل‌بستن، دوست داشتن، علاقه‌مند شدن، دل‌بسته‌شدن، عاشق شدن 
مه‌رو، مهرو : خوبرو، زهره‌جبین، ماهرخ، مه‌جبین، مهرخ، مهسا، مه‌سیما، مه‌لقا، مهوش & زشت‌رو
مهره‌باز : 1 شطرنج‌باز، نراد 2 حقه‌باز، کلک، مکار 
مهره : 1 نگین 2 بازیگر، عامل، عضو
مهریه : صداق، کابین، مهر
مهزوم : مغلوب، شکست‌خورده، هزیمت‌یافته & غالب، پیروز، چیره 
مهشید : ماهتاب، مهتاب & آفتاب
مه : قمر، ماه & خور، خورشید 
مهلت : اجل، استمهال، امان، تاخیر، اجل، درنگ، ضرب‌الاجل، فرجه، فرصت، مدت، موعد، وعده، وقت
مهلک : حاد، خطرناک، خطیر، قتال، کشنده، وخیم، هالک
مهلکه : 1 خطر، مخاطره، ورطه 2 پرتگاه، لغزشگاه 
مهمات : 1 اسلحه، جنگ‌افزار 2 ملزومات 3 مهام، امور مهم، کارهای خطیر 
مه : 1 ماغ، مزوا، میغ، نزم 2 بزرگ‌تر & که، کوچکتر 
مهمان‌پذیر : 1 مسافرخانه 2 متل 
مهمان‌خانه : کاروان‌سرا، مسافرخانه، مهمان‌پذیر، مهمان‌سرا، مهمانکده، هتل
مهمان‌دار، مهماندار :صاحبخانه، میزبان، میهماندار & مهمان 
مهمان‌سرا، مهمانسرا :مسافرخانه، مهمانپذیر، مهمان‌خانه، مهمانکده، هتل
مهمان : ضیف، مجلسی، مدعو، میهمان & میزبان
مهمانکده : مسافرخانه، مهمان‌پذیر 
مهمان کردن : 1 دعوت کردن، میهمانی دادن، پذیرایی کردن 2 پرداخت کردن (هزینه شخص دیگر) 
مهمان‌نواز :غریب‌نواز، مهمان‌پرور، مهمان‌دوست، مهمان‌پرست 
مهمانی : جشن، سور، ضیافت، میهمانی، ولیمه & میزبانی
مهم : 1 بااهمیت، بسزا، خطیر، پراهمیت، اصلی، حیاتی، اساسی، جدی، عظیم، عمده، گرانبها & کم‌اهمیت، غیرمهم 2 برجسته، گرانمایه، معتبر، ممتاز 
مهمل : 1 اراجیف، بی‌اساس، بی‌سروته، بی‌فایده، بیکاره، بی‌معنی، بیهوده، جفنگ، چرت، چرند، حرف پوچ، حرف‌مفت، ژاژ، کشکی، لاطائل، لغو، لیچار، مزخرف، ول، هجو، هرز، هرزه، یاوه 2 خوار، آسان‌گرفته، فروگذشته 
مهمل‌باف : بیهوده‌گو، هرزه‌درا، یاوه‌سرا، ژاژخا 
مهملی : 1 عطلت، لاقیدی 2 اهمال 
مهموز : همزه‌دار 
مهموم : اندوهناک، اندوهگین، اوقات‌تلخ، حزین، غمناک، غمگین، غمین، محزون، مغموم & مشعوف، نشیط، پرنشاط 
مهنا : خوش‌گوار، گوارا & ناگوار
مهندس : 1   فارغ‌التحصیل‌رشته‌های مهندسی 2 متخصص ماشین‌آلات ودستگاههای الکترونیکی 3 طراح ماشین‌آلات ودستگاهها و ابزار الکترونیکی 4 آرشیتکت، معمار 
مه‌وش، مهوش : زهره‌جبین، زیبا، ماهرخ، ماهرو، مه‌پیکر، مه‌جبین، مهرخ، مهرو، مهسا، مه‌سیما، مه‌لقا
مهوع : 1 تهوع‌آور، قی‌آور، قی‌زا 2 نفرت‌انگیز 
مهیا : آماده، تهیه، حاضر، سازمند، فراهم، مستعد، معد، بسیجیده & نامهیا
مهیا شدن : 1 آماده‌شدن، حاضر شدن، کمر بستن 2 تهیه شدن 
مهیا کردن : 1 اماده کردن، حاضر کردن، تهیه کردن، ساز کردن 
مهیب : بامهابت، باهیبت، ترس‌آور، ترساننده، ترسناک، خوفناک، دهشتناک، رعب‌آور، رعب‌انگیز، زشت، سهمگین، سهمناک، عظیم، مخوف، مکروه، نازیبا، وحشتناک، وهمناک، هایل، هولناک 
مهیج : برانگیزاننده، پرشور، شورانگیز، هیجان‌آور، هیجان‌انگیز
مهیل : ترسناک، خوف‌انگیز، سهمناک، هول‌انگیز، مخوف، هولناک 
مهیمن : حارس، حافظ، محافظ، مراقب، مستحفظ 
مهین : 1   خوار، زبون 2 سست، ضعیف 3 بزرگ‌تر، بزرگ، بزرگترین & کهین
می‌آشام :شراب‌خوار، باده‌نوش، دردی‌آشام، میخوار
میان بستن : 1 کمربستن 2 آماده شدن، مهیا شدن 
میان‌بند : شال، کمربند
میان : 1 بین، مرکز، میانه، وسط 2 کمر 3 تو، داخل 4 مابین 
میان‌تهی : اجوف، بی‌مغز، پوچ، کاواک
میانجی : 1 پایمرد، داور، شفیع، میانگیر، واسطه 2 رابط
میانجی شدن : 1 واسطه شدن 2 شفیع شدن 
میانجیگری : پایمردی، تعهد، توسط، شفاعت، وساطت، میان‌گیری، میانه‌گیری 
میانجیگری کردن: وساطت کردن، میانجی شدن، میان‌گیری کردن، میانه‌گیری کردن 
میان‌خالی : اجوف، پوک، کاواک، میان‌تهی
میان‌گیر، میانگیر :صفت شفیع، میانجیگر، میانجی، واسطه
میانگین : حدوسط، متوسط، معدل، میانه
میانه‌بالا : 1 متوسطالقامه 2 کوتاه‌قامت & بلندبالا 
میانه‌رو : معتدل & تندرو، افراطی، دست‌راستی 
میانه‌روی : اعتدال، مدارا & تندروی، افراطی‌گری 
میانه : 1 صمیم، مرکز، میان، وسط 2 میانگین
می : باده، ساغر، شراب، صهبا، مل، نبیذ، سلاف 
می‌پرست : باده‌پیما، باده‌گسار، باده‌نوش، قدح‌نوش، می‌خواره، میگسار، دردنوش، دردی‌کش، می‌خوار 
میت :صفت 1 جسد، میته، نعش & جاندار، حی، زنده 2 متوفا، مرده، درگذشته 
میترائیسم : مهرگرایی، آیین‌مهرپرستی 
میترا : خورشید، خور، شمس، مهر & ماه، قمر 
میتولوژی : اسطوره‌شناسی 
میتینگ : 1 اجلاس، جلسه، گردهمایی 4 تظاهرات 3 ملاقات 4 تجمع 
میثاق : 1 پیمان، عهد 2 قول، وعده 3 قرار، قرارداد 
می‌خانه، میخانه : خرابات، خمخانه، شرابخانه، شرابکده، میکده & مسجد 
میخ‌کوب، میخکوب :بی‌حرکت، ثابت 
میخ : مسمار، وتد
می‌خوار :صفت باده‌پیما، باده‌خوار، باده‌گسار، باده‌نوش، خراباتی، دردی‌کش، شراب‌خوار، عرق‌خور، میخواره، میگسار 
می‌خوارگی : باده‌پرستی، باده‌گساری، شرابخواری، میخواری، میگساری
می‌خواره :صفت باده‌خوار، باده‌گسار، دردی‌کش، شرابخوار، شراب‌خور، عرق‌خور، می‌پرست، می‌خوار
می‌خواری : باده‌گساری، شرابخواری، می‌پرستی، میخوارگی
میخوش : ملس 
میدان‌دار، میداندار : 1 میان‌دار 2 بارفروش 
میدان : 1 زمین مسابقه، زمین‌بازی 2 ساحت، عرصه 3 فضا 4 گستره، محوطه 5 جولانگاه 6 صحنه، معرکه 7 رزمگاه، مصافگاه 8 زمینه فعالیت 
میرآخور : رئیس اصطبل، مهتراصطبل، نگهبان اصطبل 
میراب : آب‌پا، آبیار، مقسم آب، نگهبان آب 
میراث : ارث، ترکه، پس‌افت، پس‌افکند، ماترک، متروکات، مرده‌ریگ
میراث‌بر : میراث‌خوار، وارث
میراث‌خوار : میراث‌بر، وارث
میرا : فانی، میرنده، هالک & پایا
میربازار : پاسبان، شبگرد، عسس، میرشب
میرغضب : جلاد، دژخیم
میر : 1 مرگ، موت 2 امیر 3 ژنرال، سردار، صاحب‌منصب 4 پیشوا، رئیس 
میرنده : فانی، میرا، هالک & حی، زنده 
میزان‌الحراره :ترمومتر، حرارت‌سنج، دماسنج، گرماسنج، هواسنج 
میزان : 1 اندازه، تعداد، حد، قدر، مبلغ، معیار، ملاک، هنجار 2 ترازو، قپان، مقیاس 3 مهرماه 4 کوک، هم‌نوا، هم‌نواسازی
میزبان : صاحب‌خانه، صاحب‌مجلس، مهماندار، میهماندار & مدعو، میهمان
می‌زدگی : خماری، خمارآلودگی، مستی
می‌زده :صفت خمار، سرمست، لول، مخمور، مست، ملنگ، نشئه
میز : 1 کرسی 2 ادرار، بول، پیشاب
میسر : 1 امکان‌پذیر، شدنی، مقدور، ممکن، میسور 2 آسان، ساده، سهل & غیرممکن، نامیسر
میسر شدن : ممکن‌شدن، امکان‌پذیر شدن، فراهم گشتن 
میسر کردن : ممکن ساختن، امکان‌پذیر ساختن، فراهم کردن 
میسره : چپ، یسار & میمنه
میسور : مقدور، ممکن، میسر & نامیسور
میسیونر : مبلغ مذهبی، عضوهیئت مذهبی 
میشوم : بدقدم، بدیمن، شوم، مشئوم، نامبارک & مسعود
میشی : قهوه‌ای روشن 
میعادگاه : پاتوق، میعاد، میقاتگاه، وعده‌گاه
میعاد : 1 نوید، وعده 2 رانده‌وو، میعادگاه، وعده‌گاه 3 میقات، میقاتگاه، میقاتگه 4 زمان وعده 
میعان : 1 گداختگی، گداز 2 مذاب 3 روانی 
میغ : 1 ابر، رباب، سحاب، غمام، غمامه، غیم، مزن 2 مزوا، مه 
می‌فروش : خراباتی، خمار، شراب فروش، میخانه‌دار، میخانه‌چی 
میقات : 1 وعده‌گاه 2 وقت، هنگام 
میکده : خرابات، خمخانه، رسومات، شرابخانه، میخانه
میکرب : انگل، جرم، طفیلی، ویروس
میکروسکپ : ذره‌بین، ریزبین & تلسکوپ 
می‌گسار، میگسار :صفت باده‌پیما، باده‌گسار، خراباتی، دردی‌کش، شراب‌خوار، قدح‌پیما، قدح‌نوش، مشروب‌خوار، می‌پرست
می‌گساری، میگساری :باده‌پیمایی، باده‌گساری، باده‌نوشی، مشروب‌خواری، شراب‌خواری، قدح‌خواری، نبیدخواری
میگون : باده‌گلگون، سرخ‌رنگ، شراب‌رنگ، شرابی، گلرنگ
میل : آرزو، آهنگ، اشتیاق، التفات، انحراف، تلنگ، تمایل، توجه، حب، خواست، کام، خواست، خواهش، داعیه، رغبت، شهوت، علاقه، عنایت، قصد، گرایش، محبت، مشیت، نیت، هوس، هوی & بیزاری، نفرت
میلاد : 1 تولد، زایش، ولادت 2 روز تولد، هنگام ولادت، سالروز ولادت & رحلت، ممات، وفات
میل داشتن : 1   تمایل‌داشتن، علاقه داشتن 2 گرایش داشتن 3 اشتهاداشتن 
میل کردن : 1 تناول کردن، خوردن، آشامیدن، صرف کردن 2 متمایل‌شدن، گرایش یافتن 3 تمایل پیدا کردن، علاقه‌مند شدن 4 رو کردن، روی آوردن 
میله : مفتول
میلیاردر : بسیارثروتمند، دارنده یک‌میلیارد 
میلیارد : هزارمیلیون 
میلیتاریسم : 1  نظامی‌گرایی، گرایش سلطه نظامیان، سیاست‌سلطه نظامیان، نظامیگری 2 ارتش‌سالاری 3 جنگ‌طلبی 
میلیشیا : چریک، هوادار
میلی‌گرم : یک‌هزارم گرم 
میلیمتر : یک‌هزارم متر 
میلیونر : ثروتمند، دارنده‌یک‌میلیون 
میلیون : هزارهزار 
میمنت : خجستگی، فرخندگی، مبارکی، یمن & نحوست
میمنه : جناح‌راست، قلب، مقدمه & میسره
میمون :اسم 1 باشگون، خجسته، خجسته‌پی، خوش‌شگون، خوش‌قدم، سعد، فرخ، فرخنده، مبارک، مبارک‌پی، مسعود، نیک‌پی، همایون & بدشگون، بدیمن 2 بوزینه، حمدونه، چز 
مینا : 1   آبگینه، شیشه، جام 2 جام می 3 لایه خارجی دندان 4 ترکیبی ازلاجورد و طلا 5 آبگینه 6 لعاب مخصوص 7 لعاب شیشه‌ای 8 شیشه شراب 
میناکار : میناساز، میناگر 
مینایی : 1 سبز مایل به آبی 2 از جنس مینا 
مین : خمپاره، ماده منفجره (کاشته‌شده درزمین) 
مینو : ارم، بهشت، پردیس، جنت، خلد، دارالسلام، رضوان، فردوس، نعیم & جحیم، دوزخ
مینوت : پیش‌نویس، چرک‌نویس & پاک‌نویس 
مینیاتور : نقاشی سنتی‌مشرق‌زمین 
مینیاتوری : بسیارظریف‌و کوچک 
مینیاتوریست : نگارگر، مینیاتورکار 
مینیمم : حداقل & ماکزیمم، حداکثر 
میوپ : نزدیک‌بین & دوربین، آستیگمات 
میوه : 1 بار، بر، ثمر، فاکهه، محصول 2 ثمره، حاصل، نتیجه
میوه‌دار : باثمر، بارآور، بارور، مثمر & بی‌ثمر
میهمان‌دار، میهماندار :مهماندار، میزبان & مدعو، میهمان
میهمان : ضیف، مهمان & میزبان
میهمانی : سور، ضیافت، مهمانی & عزا 
میهن‌پرست :صفت وطن‌پرست، وطن‌خواه، وطن‌دوست & میهن‌فروش
میهن‌پرستی :وطن‌پرستی & وطن‌فروشی 
میهن : زادبوم، زادگاه، مسقطالراس، موطن، مولد، وطن
مواخات : 1   برادری، دوستی 2 عقد اخوت و دوستی داشتن 
مواخذه : 1 بازپرسی، بازجویی، بازخواست، پرسش 2 اعتراض، ایراد 3 تادیب، تنبیه، توبیخ، عقاب، عقوبت 4 بازخواست کردن 5 تنبیه کردن، سیاست کردن 
موالف : الفت‌گیرنده، انس‌گیرنده 
موالفت : 1 الفت، انس، خوگیری، سازش، سازگاری، همدلی، موانست 2 دوستی، همدمی 3 الفت گرفتن، انس گرفتن، خوگرفتن & ناسازگاری
موانست : 1 آشنایی، الفت، انس، دمسازی 2 مانوس شدن، انس گرفتن، دمساز شدن 
موبد : ابدی، جاوید، زوال‌ناپذیر، فناناپذیر & زوال‌پذیر
موبد : کاتوزی، مغ، روحانی‌زرتشتی 
موتلف : سازوار، متحد، متفق، هم‌پیمان، همراه، هم‌عهد & متخاصم 
موتمر : شورا، لجنه، کنفرانس، مجمع
موتمن : امین، درستکار، مورد اطمینان، مورد وثوق، مطمئن، معتمد، موثق & غیرامین، ناموثق 
موثر : 1 اثربخش، اثرگذار، تاثیرگذار، ثمربخش، جایگیر، سودبخش، کارآ، کارگر، گیرا، مثمر، مفید، نافذ، نافع، نتیجه‌بخش 2 عامل، کاری 3 دخیل نقش‌پرداز & بی‌اثر
موخر : پسین، تازه، جدید & اقدم، سابق، قبلی، قدیم، مقدم، نخستین
موخره : پایان (کتاب، رساله)، عقب انداخته & مقدمه 
مودب : آداب‌دان، باادب، بافرهنگ، خلیق، تربیت‌یافته، فرهیخته، مبادی‌آداب، آداب‌آموخته، متادب & بی‌ادب
مودبانه :فرهیخته‌وار، باادب & غیر مودبانه 
مودی : پرداخت‌کننده، تادیه‌کننده 
موذن : اذان‌گو & اقامه‌گو 
موسس : بانی، بنیانگزار، پایه‌گذار، واضع 
موسسه : اداره، بنگاه، بنیاد، دایره، سازمان، نهاد
موکد : اکید، تاکیدشده، شدید 
موکدمولف : گردآوردنده، تالیف‌کننده & مصنف، نویسنده 
مولم : المبار، دردآگین، دردناک، رنج‌آور، غمبار، غم‌انگیز
مومن : باایمان، بادیانت، پارسا، پرهیزگار، دیندار، گرونده، متدین، متقی، متورع، مذهبی، مسلمان، معتقد & کافر 
مونث : انثی، ماده، مادینه & مذکر، نرینه 
موید : استوارکننده، پشتیبان، تاییدگر
موید : تاییدشده، پیروز، یاری‌شده 
نا: 1 تاب توان رمق قوت، قوه 2 شهنا، نای، نی 3 حلقوم 4 دم، رطوبت
ناآباد: خراب، مخروبه، نامجهز، ویران، ویرانه & آبادان معمور
ناآرام: 1 بی‌قرار، پریشان، ناراحت 2 پرآشوب، منقلب 3 متلاطم & آرام
ناآرامی: آشوب، انقلاب، بحران، تلاطم، تنش & آرامش سکون
ناآزمودگی: بی‌تجربگی، خامی، ناپختگی، ناشیگری & آزمودگی
ناآزموده: بی‌تجربه، بی‌وقوف، تازه‌کار، خام، ناشی، نامجرب & پخته مجرب
ناآسوده: بی‌آرام، بی‌قرار & آسوده
ناآشکار: پوشیده، غیب، مخفی، مستور، ناپیدا، نهان، نهفته & آشکار پیدا
ناآشنا: 1 بیگانه، غریب، غریبه، غیر، مجهول‌الهویه، ناشناخته، ناشناس، نامانوس 2 نابلد، ناوارد & آشنا
ناآشنایان: اغیار، بیگانگان، غریبه‌ها، & _ آشنایان
ناآگاه: بی‌اطلاع، بی‌خبر، پرت، غافل، ناوارد، ناواقف، ندانم‌کار & آگاه خبیر
ناآگاهی: بی‌خبری، بی‌دانشی، غفلت & آگاهی بصیرت
ناآموخته: امی، بی‌سواد، عامی & ملا
نااستوار: بی‌اعتبار، بی‌ثبات، سست، متزلزل، نارسا، نامتمکن، نامحکم، نامعول & استوار
نااستواری: بی‌ثباتی، تزلزل، سستی & استواری
ناامن: 1 آشفته، پرآشوب، غیرایمن، ناایمن 2 نامطمئن & امن
ناامنی: آشوب، بی‌ثباتی، بلوا & امنیت
ناامید: آیس‌محروم، دلزده، دلسرد، مایوس، محروم، نومید، وازده & امیدوار متوقع منتظر
ناامیدی: بدبختی، بی‌بهرگی، بی‌نصیبی، حرمان، دلسردی، ناکامی، نامرادی، نومیدی، یاس & امیدواری رجا
نااندیشیده: ناسنجیده، نسنجیده & سنجیده
نااهل: بی‌ادب، بی‌قابلیت، ناباب، ناخلف & اهل
ناب: بی‌آمیغ، بی‌آمیزش، بی‌غش، پاک، خالص، سره، صافی، صاف، صراح، محض، مروق، ویژه & ناسره
ناباب: 1 بداخلاق، بی‌ادب، فاسد، نااهل، ناخلف 2 ناجور، ناشایست، نامناسب & 1 اهل 2 مناسب
نابارور: سترون، عاقر، عقیم، نازا & بارور
نابالغ: بچه، خردسال، صغیر، نوباوه & بالغ
نابجا: بیجا، بی‌ربط، بی‌مورد، بی‌موقع، نادرست، ناساز، ناصواب، نامربوط، نامناسب & بجا صواب
نابرابر: ناعادلانه، نامساوی & برابر
نابسامان: آشفته، بی‌نظم، پراکنده، پریشان، نامجموع، نامرتب، نامنظم & بسامان مجموع
نابسامانی: آشفتگی، پراکندگی، پریشانی، نامجموع & مجموع
نابغه: پراستعداد، پرنبوغ، ذکی، هوشمند & منگل
نابکار: بدخواه، بدکاره، بدکردار، شریر، فاجر، فاسق & صالح
نابلد: غیرماهر، ناآشنا، ناآزموده، ناشی & بلد
نابود: پایمال، تلف، زایل، محو، مضمحل، معدوم، منهدم، نسخ، نیست، هدر، هلاک، هیچ & هست
نابودی: اضمحلال، امحا، انحطاط، انقراض، انهدام، زوال، فقدان، فنا، محو، نیستی، هلاک & هستی
نابهنجار: بی‌روش، بی‌قاعده، بی‌نظم، نامتناسب، ناهماهنگ & بهنجار
نابهنگام: بی‌موقع، بی‌وقت، غیرمترقبه، غیرمنتظره، ناگاه، نامناسب، ناوقت & بموقع
نابینا: اعمی، بی‌چشم، روشندل، ضریر، کور & بینا
نابینایی: کوری، ضرارت & بینایی
نابیوسیده: بغتتاً، غفلتاً، غیرمترقبه، غیرمترقب، غیرمنتظره، ناگاه، ناگهانی & بیوسیده
ناپارسا: بدنفس، بدنهاد، بی‌تقوا، فاجر، فاسق، منافق، ناپرهیزکار، نامتدین & پارسا
ناپارسایی: بی‌تقوایی، فسق، ناپرهیزگاری، ناخداترس & پارسایی
ناپاک: 1 بی‌عصمت، بی‌عفت، زناکار، شهوی، نانجیب 2 آلوده، آلوده، پلشت، پلید، چرکین، کثیف، متنجس، ملوث 3 بی‌نماز، جنب، محتلم، نجس 4 حرام & پاک طاهر، طیب، منزه، مهذب، نظیف، نمازی، & پاک
ناپاکی: 1 بی‌عفتی، پلیدی، فجور، فسق، نانجیبی 2 آلودگی، غش 3 چرکینی، دناست 4 احتلام، جنابت & پاکی
ناپالوده: ناخالص، ناسره & ناب
ناپایدار: 1 بی‌ثبات، تغییرپذیر، فانی، گذرا، متزلزل، متغیر 2 مذبذب، هرهری‌مسلک & پایدار
ناپختگی: بی‌تجربگی، خامی، ناشیگری & پختگی
ناپخته: 1 خام، نامطبوخ 2 بی‌تجربه، ناشی 3 کال، نارس & پخته، رسیده
ناپدرام: 1 افسرده، اندوهگین، بدرام، غمگین 2 ناپایدار 3 بدقدم، بدیمن، شوم، ناخجسته 4 بی‌نظم، نامرتب 5 ناصاف، ناهموار & پدرام
ناپدید: باطن، پنهان، پوشیده، غیب، گم، مستور، مفقودالاثر، مفقود، ناپیدا، نهان، نهفته & پدید
ناپرهیزگار: غیرمتقی، فاسق، ناپارسا، ناپرهیزکار، ناخداترس & پرهیزگار
ناپسند: بد، رکیک، زشت، سخیف، سوء، قبیح، کریه، مذموم، مذموم، مستهجن، مکروه، ناخوشایند، ناخوشایند، نادلپذیر، ناشایسته، ناگوار، نامحمود، نامستحسن، نامطبوع، نامطبوع، نامطلوب، نامعقول، نامقبول، ناموزون، نکوهیده & مطلوب
ناپسندیده: زشت، مذموم، مکروه، ناپسند، ناصواب، نامستحسن، نامعقول، نامقبول، نکوهیده & پسندیده
ناپیدا: پنهان، غایب، گم، مختفی، مخفی، مستور، مفقودالاثر، مفقود، ناآشکار، ناپدید، نامرئی، نامشهود، نهان، نهفته & پیدا، ظاهر
ناپیوسته: جدا، گسسته، منفصل، منقطع & پیوسته
ناتمام: تمام‌ناشده، غیرکامل، ناقص & کامل
ناتندرست: بیمار، کسل، مریض، ناخوش، ناسالم & تندرست
ناتو: بدجنس، شرور، متقلب، ناجنس، ناسازگار، ناموافق & درست‌کردار
ناتوان: 1 بی‌حال، بی‌زور، درمانده، رنجور، زبون، سست، ضعیف، عاجز، علیل، کم‌زور، مریض، نحیف، نزار 2 عنین 3 فرسوده، قاصر، کاهل، کم‌جثه & توانمند
ناتوانی: 1 بی‌حالی، درماندگی، رخوت، سستی، ضعف، عجز، کم‌زوری، نازورمندی 2 عنن & توانمندی
ناجنس: بدجنس، بدکردار، ناباب، ناتو، ناجور & خوش‌جنس
ناجوانمرد: 1 بدجنس، بدذات 2 بی‌حمیت، بی‌مروت، دون‌همت 3 سفله، فرومایه، ناکس 3 بخیل، لئیم، ممسک & جوانمرد
ناجوانمردانه: نامردانه، سفله‌وار & جوانمردانه
ناجوانمردی: بی‌حمیتی، بی‌مروتی، دون‌همتی، سفلگی، نادرستی، نامردی & جوانمردی
ناجور: آشفته، بی‌تناسب، بی‌قواره، ضد، مخالف، مختلف، ناباب، نابرابر، ناجنس، نادرست، ناسازگار، نامرتب، نامناسب، ناهماهنگ، ناهمتا، ناهمجور، ناهمساز، ناهمسان، ناهمگون، نایکسان & یکسان
ناجی: رهایی‌بخش، منجی، نجات‌بخش، نجات‌دهنده
ناچار: 1 لابد، لاعلاج، مجبور، مضطر، ملزم، ناگزیر 2 ضروراً، ضرورتاً، کرهاً 3 بی‌اختیار، بیچاره، عاجز & چاره‌دار
ناچاری: استیصال، اضطراری، بیچارگی، ضرورت، عجز، لابدی، لاعلاجی
ناچیز: اقل، اندک، بی‌ارزش، بی‌قدر، بی‌قابل، بی‌نتیچه، بیهوده، پشیز، جزئی، خفیف، فرومایه، قلیل، کم، محقر، مزجات، ناقابل & بسیار
ناحق: باطل، دروغ، غیرعادلانه، کذب، ناراست، ناروا، ناصواب & بحق، حق
ناحمول: بی‌صبر، بی‌طاقت، عجول، نابردبار، ناشکیبا، ناصبور & حمول
ناحیت: اقلیم، بخش، خطه، قلمرو، منطقه، ناحیه
ناحیه: ارض، بخش، خطه، سرحد، سرزمین، شهر، قلمرو، کران، کرانه، کشور، منطقه، ناحیت، نقطه
ناخالص: آمیخته، غش‌دار، ناسره & خالص
ناخجسته: بدیمن، شوم، ناهمایون، نحس & خجسته
ناخدا: 1 دریانورد، کاپیتان، کشتیبان، ملاح 2 ناخداباور
ناخدایی: کشتیبانی، ملاحی، ملوانی
ناخرسند: 1 ناخشنود، ناراضی 2 نادلخوش، ناشاد، ناشادمان & خرسند
ناخرم: اندوهگین، غمگین، ناخرسند، ناخشنود، ناشاد & خرم
ناخشنود: اندوهگین، ناخرسند، ناخوشدل، ناراضی، نامراد & خشنود
ناخشنودی: کراهت، ناخرسندی، ناخوشدلی، نارضایی، نامرادی & خشنودی
ناخلف: بداخلاق، بدرفتار، بدسرشت، بدنهاد، بی‌ادب، فاسد، نااهل، ناباب & اهل، خلف
ناخن‌خشک: بخیل، خسیس، ممسک، نخور & جواد، کریم
ناخواسته: بی‌اراده، کرهاً، ناخودآگاه، نخواسته، نطلبیده & خواسته
ناخوش: 1 بداحوال، بستری، بیمار، دردمند، کسل، مریض، ناسالم 2 زشت 3 تلخ، منغص، ناگوار 4 دلگیر، غمگین، گرفته، ملول، ناشاد 5 مکروه 6 ناپسند، نامطبوع & خوش
ناخوشایند: تلخ، ثقیل، ناپسند، نادلپذیر، ناگوار، نامطبوع، نامطلوب، ناهماهنگ & خوشایند
ناخوشایندی: کراهت، نادلپذیری، نامطبوعی، نامطلوبی & خوشایندی
ناخوشگوار: بدخوار، بدطعم، بدهضم، دیرهضم، نادلچسب، نامطبوع & خوشگوار
ناخوشی: 1 بیماری، درد، عارضه، کسالت، مرض، مریضی، نقاهت 2 ضدیت، کدورت، نقار 3 تلخی، مرارت، ناگواری 4 غمگینی، ناخوشدلی، ناشادی 5 بدمزگی & خوشی، سلامت
نادار: بی‌چیز، بی‌نوا، تنگدست، تهی‌دست، فقیر، مستمند، مفلس، ندار & دارا، غنا
ناداری: افلاس، بی‌نوایی، تنگدستی، تهی‌دستی، عسرت، فقر، نداری & غنا
نادان: ابله، احمق، بی‌اطلاع، بی‌خرد، بی‌دانش، بی‌سواد، بی‌شعور، بی‌عقل، بی‌معرفت، جاهل، دنگ، ساده، سفیه، عامی، غافل، غافل، کالیو، کانا، کم‌عقل، کم‌هوش، کودن، گاوریش، گول، ناشناسا، نفهم & دانا
نادانسته: اشتباهاً، به‌غیرعمد، سهواً، غیرعمداً، ناخواسته & دانسته، عمداً
نادانی: ابلهی، بلاهت، بی‌خبری، بی‌خردی، بی‌دانشی، بی‌عقلی، جهل، حماقت، حمق، سفاهت، کانایی، کم‌عقلی، کودنی، ناآگاهی & دانایی
نادر: بی‌مانند، شاذ، شگفت، طرفه، طریف، عجیب، کمیاب، نایاب، نایافت & وافر
نادرست: 1 اشتباه، باطل، سقیم، سهو، غلط، غیرصحیح، مغلوط، نابجا، ناصحیح، ناصواب 2 جلب 3 خائن، خاطی، دغل، دغلکار، کج‌دست، متقلب 4 معوج، ناراست 5 ناشایسته & درست
نادرستی:، تباهی، تقلب، سقم، فساد، کذب 2 اعوجاج، کژی، ناراستی، ناهمواری & درستی
نادرویش: 1 ناصوفی 2 نالوطی
نادره: اعجوبه، بدیع، بی‌مانند، شاذ، شگفت، طرفه، کمیاب، لطیفه
نادره‌فن: شعبده‌باز، مشعبد
نادلپذیر: ناپسند، نادلچسب، نامطبوع، نامطلوب، نامقبول & دلپذیر
نادلپسند: نامطبوع، نامطلوب، نکوهیده & دلپسند
نادلچسب: ناخوشگوار، نادلپذیر، نامطبوع & دلچسب
نادلنشین: ناخوشگوار، نادلپذیر، نادلچسب، نامطبوع & دلنشین
نادم: پشیمان، تائب، توبه‌دار، توبه‌کار، متاسف
نادیده: 1 پنهان، غیب 2 بدیع، طرفه 3 حریص، لئیم
نادیده‌کار: بی‌تجربه، تازه‌کار، مبتدی، نامجرب، نوپیشه، نوکار & مجرب
نار: 1 آتش، آذر 2 جهنم، دوزخ 2 انار، رمان & آب، ماء
ناراحت: آشفته، بدبخت، بدحال، دلگیر، دلواپس، مشوش، مشوش، مضطرب، مضطرب، ناآرام & آرام، راحت
ناراحتی: آزردگی، اضطراب، بیقراری، تشویش، رنجش، سرآسیمگی، عذاب & راحتی
ناراست: 1 خم، خمیده، کج، کژ، معوج 2 باطل، ناحق، نادرست، ناصواب 3 خائن، دغل، دغلکار، منحرف 4 ناصاف، ناهموار 5 دروغ، کذب & راست
ناراستگو: دروغگو، کذاب، ناحقگو & راستگو، صدیق
ناراستی: 1 اعوجاج، کجی، کژی، معوجی 2 نادرستی، خیانت 3 بطلان، کذب & راستی، صداقت
ناراضی: رنجیده، ناخرسند، ناخشنود، نارضا & راضی
نارایج: بی‌رونق، شهروا، غیرمعمول، نامتداول & رایج
نارخوک: تریاک، کوکنار
ناردان: آتشدان، مجمر، منقل
نارس: خام، کال، نپخته & پخته، رسا
نارسا: 1 خام، نارس 2 قاصر، قصیره، نااستوار 3 نارسان، ناقص، ناکامل & رسا
نارسانا: عایق & رسانا
نارسایی: عیب، کوتاهی، نقص & کمال
نارسیده: 1 خام، کال، نارس، نرسیده 2 بی‌بهره، بی‌نصیب 3 بچه، خردسال، نوباوه & رسیده، یانع
نارضایتی: سخط، ناخرسندی، ناخشنودی & خشنودی، رضایتمندی
نارکوک: افیون، تریاک، کوکنار، نارخوک
نارو: 1 متقلب، مکار، نادرست، ناروزن 2 حقه، حیله، فریب، مکر، ناجوانمردی، نیرنگ 3 ناراهوار & درستکار
ناروا: 1 حرام، نامشروع 2 غیرجایز، ناحق، ناسزا، ناشایسته، ناشایست، نامعقول، ناوجه 3 بیجا، ناکردنی، نبهره 4 بد، سوء، ممنوع، نامعقول 5 بی‌رونق، کاسد & حلال
ناروان: 1 ایستا، راکد 2 غیرمعمول، نامتداول 3 غیرجایز، غیرمجاز، ناروا & روان
ناز: 1 ادا، اطوار، دلال، شیوه، عشوه، غمزه، غنج، قر، کرشمه 2 جمیل، خواستنی، دلجو، ظریف، قشنگ، محبوب، نازنین 3 تفاخر، فخر، نازش 4 دلجویی، ملاطفت، نوازش 5 آسایش، رفاه، نعمت & نیاز
نازآلود: 1 عشوه‌گر، نازآفرین، نازان، نازو 2 نازنین
نازا: حائل، سترون، عاقر، عقیم، نابارور & بارور، زایا
نازان: بالنده، عشوه‌کنان، کرشمه‌کنان، نازآفرین، نازکنان
نازبالش: بالش، پشتی، کوسن
نازپرورده: 1 ظریف، لطیف، ملوس، نازپرورد، نازدیده، نازنین 2 حساس، زودرنج & محنت‌کشیده
نازدار: نازآفرین، نازآلو، نازپرورد، نازان، نازو، نازی
نازش: افتخار، تفاخر، تکبر، سرافرازی، فخر، مباهات
نازک: 1 ظریف، لطیف 2 دقیق 3 زودرنج 4 ترد، شکننده 5 رقیق، کم‌رنگ 6 باریک، لاغر 7 ملوس 8 نازنین & زمخت
نازک‌اندام: کمرباریک، لاغراندام، لطیف، لطیف‌اندام، نازک‌میان & یغر
نازک‌اندیشی: باریک‌بینی، تدقیق، دقت، موشکافی، موشکافی، نکته‌سنجی
نازک‌بدن: طره، ظریف، لطیف، نازک‌تن
نازک‌بین: باریک‌بین، دقیق، موشکاف، نازک‌اندیش
نازک‌تن: باریک، ظریف، لاغر، لطیف، نازک‌بدن
نازک‌خلق: 1 آرام، عطوف، مهربان، نازک‌طبع 2 حساس، زودرنج، نازک‌نارنجی
نازک‌دل: باعاطفه، حساس، رقیق‌القلب، زودرنج، سریع‌التاثیر، سریع‌التاثر، عطوف، مهربان & سنگدل
نازک‌طبعی: حساسیت، زودرنجی، نازک‌دلی، نازک‌مشربی، نازک‌منشی & درشتخو
نازک‌مزاج: حساس، زودرنج، ملایم، نازک‌مشرب، نرم‌خو
نازک‌مزاجی: حساسیت، زودرنجی، نازک‌مشربی، نرم‌خویی
نازک‌میان: کمرباریک، لطیف‌اندام، نازک‌اندام
نازکنان: عشوه‌کنان، غمزه‌کنان، کرشمه‌کنان
نازکی: تردی، شکنندگی، لطافت، نرمی
نازل: 1 ارزان، کم‌بها، کم‌قیمت 2 پایین، پست، حقیر & گران
نازنین: دلربا، دوست‌داشتنی، زیبا، ظریف، قشنگ، گرامی، ناز، نازآلود، نازپرورد، نازپرورده
نازو: پرناز، قهرو، نازآلود، نازدار، نازی
نازیبا: 1 بدگل، زشت، کریه، مهیب 2 بی‌ظرافت 3 نامستحسن، نامقبول، نامناسب & برازنده، زیبا
نازیدن: بالیدن، تفاخر، فخرفروختن، نازش
ناژ: صنوبر، ناژو
ناس: 1 آدم، انسان، انس، بشر، مردم 2 انفیه
ناساز: 1 نابجا، ناسنجیده، نامناسب 2 ناموزون، ناهمگون 3 آشفته، نامرتب 4 بدخلق، ناسازگار 5 بداحوال، بیمار، مریض & بساز، سازگار
ناسازگار: عنید، منافی، ناجور، ناساز، نامانوس، نامتجانس، نامتناسب، نامساعد، ناملایم، ناموافق، ناموزون، ناهنجار، نقیض & سازگار، متجانس
ناسازگاری: 1 عدم‌تجانس، عدم‌تفاهم، عدم‌سازش، ناسازش، ناسازواری، ناهمگونی 2 اختلاف، تباین، مغایرت، منافات 3 دورویی، نفاق & سازگاری
ناسالم: 1 بیمار، دردمند، رنجور، مریض، ناتندرست، ناخوش 2 فاسد، ناپاک، نادرست & سالم
ناسپاس: حق‌ناشناس، کفور، ناشکر، نمک‌بحرام، نمک‌نشناس & سپاسگزار
ناسپاسی: حق‌ناشناسی، کفر، کفران، ناشکری، نمک‌بحرامی، نمک‌ناشناسی & حق‌شناسی
ناستوده: 1 ذمیمه، نکوهیده، ناپسند، نامقبول 2 پست، حقیر، رذل، فرومایه & ستوده
ناسره: آمیخته، شهروا، غش‌دار، غشی، قلب، ناخالص & سره
ناسزا: 1 بددهانی، دشنام، سب، سقط، شتم، شنیع، فحش، لعن، ناشایست، هتک 2 بد، ناروا، ناصواب 3 نافرزام، نکوهیده
ناسزاگو: بدزبان، بدگو، فحاش، نمام
ناسزاگویی: بدگویی، دشنام‌گویی، سب، شتم، فحاشی
ناسزاوار: غیرمستحق، ناحق، ناروا، ناشایست، ناشایسته & سزاوار
ناسفته: باکره، بتول، بکر، عذرا & سفته
ناسک: پارسا، زاهد، عابد، متقی
ناسنجیده: 1 غیرعقلایی، غیرمنطقی، کورکورانه 2 مهمل، ناساز، نامربوط، نامعقول & سنجیده
ناسودمند: 1 بی‌ثمر، بی‌حاصل، بی‌فایده، بیهوده 2 زیان‌بخش 3 پوچ، لاطائل، مهمل & سودمند
ناسور: جراحت، جرح، زخم
ناسیونالیسم: ملت‌خواهی، ملت‌گرایی، ملیت‌گرایی
ناشاد: اندوهگین، حزین، غمزده، غمگین، گرفته، محزون، مغموم، ناخوشدل، ناکام & شاد
ناشادمانی: اندوه، غصه، غمگینی، کرب، ناخوشدلی & شادمانی
ناشایست: 1 غیرمعقول، ناسزا، نامعقول 2 بیجا، نامتناسب، نامربوط، نامناسب، ناوجه 3 حرام، ناروا 4 فجور، فساد، فسق & شایست
ناشایسته: 1 ناشایست 2 بی‌کفایت، ناسزاوار، نالایق، غیرمستحق 3 ناپسند، نادرست، ناروا، نامتناسب، نامعقول، نامقبول، ناهموار & شایسته
ناشتا: 1 صبحانه‌نخورده، گرسنه 2 روزه
ناشدنی: محال، ممتنع، ناممکن، نامیسور & شدنی، ممکن
ناشسته: آلوده، چرک، کثیف، نجس & شسته
ناشکر: حق‌ناشناس، کفور، ناسپاس & شاکر
ناشکری: حق‌نشناسی، کفر، کفران، ناسپاسی & سپاسگزار
ناشکیب: بی‌تاب، بی‌تحمل، کم‌طاقت، ناشکیبا، ناصبور & شکیبا، صبور
ناشکیبا: بی‌آرام، بی‌صبر، بی‌قرار، جزوع، عجول، ناشکیب، ناصبور & شکیبا، صبور
ناشکیبایی: 1 بی‌صبری، بی‌قراری، نابردبار، ناصبوری 2 تعجیل، عجله & بردباری، صبر
ناشناخته: غریب، گمنام، مجهول، مجهول‌الهویه، ناشناس، نامعلوم & شناخته
ناشناس: بیگانه، ذهول، غریبه، غریب، گمنام، مجهول، ناآشنا، ناشناخته، نکره & آشنا
ناشناسا: 1 گمنام 2 مجهول 3 بی‌اطلاع، نادان & شناسا
ناشنوا: 1 اصم، کر 2 حرف‌نشنو، خودسر & شنوا
ناشی: 1 بی‌تجربه، تازه‌کار، کم‌تجربه، ناآزموده، نامجرب 2 دراثر، متاثر، منتج & 1 آزموده
ناشیگری: بی‌تجربگی، تازه‌کاری، خامی، ناآزمودگی، ناپختگی & تبحر
ناصاف:زبر، غیرشفاف، کج، ناراست، نامسطح، ناهموار & مسطح، هموار
ناصبور: بی‌تحمل، بی‌قرار، ناشکیبا، ناشکیب & صبور
ناصبوری: بی‌قراری، ناآرامی، ناشکیبایی، ناشکیبی & صبوری
ناصح: 1 اندرزگو، پندآموز، نصیحت‌گو، نصیحتگر، واعظ 2 خیرخواه، دلسوز، عبرت‌آموز، مشفق
ناصحیح: خطا، سقیم، غلط، کذب، نادرست، ناصواب & صحیح
ناصر: غالب، فاتح، مددکار، یار، یاریگر، یاور & مغلوب، مقهور
ناصواب: اشتباه، باطل، دروغ، سهو، کذب، نابجا، ناپسندیده، ناحق، نادرست، ناراست & صواب
ناصیه: 1 پیشانی، جبهه، جبین، ناصیت 2 چهره، رخ، رخسار، رو، وجنه
ناطق: 1 خطیب، سخنران، سخنگو، سخنور، نطاق 2 گویا، متکلم 3 جاندار، ذی‌روح 4 مدرک 5 آشکار، بین & صامت
ناطقه: تکلم، قوه‌نطق، گویایی
ناطور: باغبان، پالیزبان، دشتبان، دهقان، مزرعه‌بان
ناظر: 1 کارگزار، مباشر، وکیل 2 متصدی، مراقب 3 تماشاچی، تماشاگر، حاضر، شاهد، نظاره‌گر 4 عاشق
ناظران: حاضران، شاهدان، شهود، نظار & صاحبنظران
ناظم: 1 معاون 2 شاعر، شعرباف
ناف: 1 بطن 2 نافه 3 مرکز، وسط
نافذ: 1 کارگر، کاری، موثر 2 ثاقب، جاذب، گیرا 3 روان
نافر: 1 رمنده 2 بیزار 3 فراری، گریزان
نافرجام: 1 بی‌انتها 2 بدبخت، بدعاقبت، مشووم
نافرخنده: بدیمن، نامبارک، نامیمون & سعد، فرخنده
نافرزانه: بی‌خرد، جاهل، نابخرد، نادان & فرزانه
نافرمان: تخس، چموش، خلیع، سرکش، طاغی، عاصی، عاق، عصیانگر، گردنکش، متجاسر، یاغی
نافرمانبردار: حرف‌نشنو، سرکش، طاغی، عاصی، گردنکش & فرمانبردار، مطیع
نافرمانی: 1 تمرد، سرپیچی، سرکشی، طغیان، عصیان، گردنکشی، مخالفت، یاغیگری 2 اثم، گناه، معصیت & فرمانبرداری
نافرهیختگی: بربریت، بی‌ادبی، بی‌قرهنگی، توحش، گستاخی & فرهیختگی
نافرهیخته: بربر، بی‌ادب، بی‌فرهنگ، گستاخ، وحشی & فرهیخته
نافع: پرسود، پرفایده، پرمنفعت، سودآور، سودبخش، سودمند، موثر، مفید، نتیجه‌بخش & مضر
نافه: مشکدان
نافه‌بو: خوشبو، عطرآگین، عطرآمیز، مشکبو، معطر & بدبو، عفن
ناقابل: 1 بی‌ارج، بی‌قدر، پشیز، ناچیز 2 بی‌صلاحیت، بی‌عرضه، بی‌لیاقت، نالایق & 1 ارزشمند، قابل، 2 لایق، & عرضه‌مند
ناقد: 1 منتقد، نقاد، نقدنویس 2 ایرادگیر، خرده‌گیر، نکته‌گیر
ناقص: 1 آهمند، عیبناک، معیوب، ویدا 2 غیرکامل، کم، ناتمام، نارسا & کامل
ناقص‌الخلقه: عقب‌افتاده، معلول، ناقص‌اندام، ناقص‌عضو
ناقص‌العقل: بله، کانا، کم‌خرد، کم‌عقل، کودن
ناقص‌عضو: معلول، ناقص‌اندام، ناقص‌الخلقه & سالم
ناقص‌عقل: ابله، احمق، کانا، کم‌خرد، کم‌عقل، کودن
ناقض: 1 پیمان‌شکن، عهدگسل 2 شکننده، نقض‌کننده & وفادار
ناقض‌عهد: بدقول، پیمان‌شکن، عهدشکن، عهدگسل، ناکث & سخت‌پیمان، وفامند
ناقل: 1 راوی، مورخ، نقال 2 ساری، منتقل‌کننده 3 حامل
ناقلا: باهوش، چموش، زرنگ، زیرک، گربز، محیل، مکار، موذی، ناکس
ناقوس: درا، زنگ
ناقه: 1 اشتر، شتر 2 نقاهت‌مند
ناکاشته: بایر، نامزروع & کاشته، مزروع
ناکام: دلشکسته، شکست‌خورده، مایوس، محروم، ناامید، ناشاد، نامراد، نومید & کامروا، کامیاب
ناکامروا: درمانده، شکست‌خورده، محروم، نامراد، ناموفق & کامروا، کامیاب
ناکامروایی: حرمان، شکست، ناکامی، ناکامیابی & کامروایی
ناکامکار: کام‌نادیده، محروم، ناکام، ناکامیاب، نامراد، ناموفق & کامکار
ناکامی: حرمان، حسرت، نامرادی، نومیدی، یاس & کامیابی
ناکامیاب: بازنده، شکست‌خورده، محروم، ناکامروا، ناموفق & کامیاب
ناکث: پیمان‌شکن، عهدشکن، عهدگسل، ناقض‌عهد & وفادار
ناکس: بخیل، بی‌غیرت، پست، پست‌فطرت، جبان، حقیر، ذلیل، رذل، سفله، فرومایه، لئیم، ناجوانمرد، ناقلا
ناکسی: بدجنسی، پستی، حقارت، خواری، دنائت، رذالت، طمع، فرومایگی، مکاری، نامردی، نانجیبی
ناگاه: بناگاه، نابهنگام، ناگه، ناگهان
ناگزیر: 1 لابد، لاعلاج، مجبور، ملزم، مضطر، ناچار 2 ضروراً، ضرورتاً، کرهاً، قهراً 3 محتوم، ضروری، لازم 3 بی‌اختیار، بیچاره، عاجز
ناگزیری: لابدی، لاعلاجی، ناچاری
ناگسسته: 1 پیوسته، متصل، ناگسیخته، وصل 2 پیاپی، متوالی، مداوم & گسسته
ناگشودنی: لاینحل، معمایی & گشودنی
ناگوار: 1 دلخراش، فجیع 2 امتلا، بدهضم، ثقیل، دیرهضم 3 ناپسند، ناخوشایند 4 تلخ، منغص 5 دشوار، سخت، کریه & گوارا
ناگویا: اصم، صامت، گنگ، مبهم & ناطق
ناگه: بناگاه، ناگاه، ناگهان
ناگهان: بغتتاً، بناگاه، بی‌خبری، بی‌خبر، غفلتاً، غیرمترقب، فجات، ناگاه، نبهره
ناگهانی: غیرمترقبه، غیرمنتظره، نابیوسیده & بیوسیده
نال: 1 مزمار، نی 2 نیشکر 3 ناله 4 جو، نهر
نالان: رنجور، زاری‌کنان، گریان، مویه‌کنان، نالنده، ناله‌گر، نعره‌زنان، نوحه‌گر
نالایق: 1 بی‌صلاحیت، بی‌عرضه، بی‌قابلیت، بی‌کفایت، غیرمستعد، غیرمستحق، نامستعد، ناشایسته، نامناسب 2 بی‌ارج، کم‌بها & شایسته، لایق، مستعد
نالوطی: بی‌مروت، لامروت، ناجوانمرد، نامرد & لوطی
ناله: 1 آه، جزع، شیون، فریاد، فغان 2 تضرع، زاری، گریه، مویه 3 زوزه، صیحه، ضجه، ندبه، نعره 4 آوا، نغمه 5 زخ، ژخ
نالیدن: 1 زاریدن، زاری کردن، ضجر، مویه کردن، موییدن، ناله کردن 2 تضرع کردن، شکایت کردن، شکوه کردن، گلایه کردن
نام: 1 آوازه، اعتبار، شهرت 2 اسم، عنوان، کنیه، لقب 3 کلمه & ننگ
نام‌آور: سرشناس، شهیر، مشهور، معروف، نامدار، نامور، نامی & گمنام
نام‌نویسی: ثبت‌نام
ناماذون: غیرماذون، غیرمجاز، منع & ماذون
نامالوف: ناآشنا، نامانوس، نامعهود & مالوف، معهود
نامانوس: ناآشنا، ناسازگار، نامالوف، نامتجانس، نامجانس، ناهم‌جنس & آشنا، مانوس، مجانس
نامودب: بی‌ادب، بی‌تربیت، گستاخ، نافرهیخته & مودب
نامبارک: بدشگون، بدیمن، شوم، نافرخنده، نامیمون، نحس & مبارک، میمون
نامبارکی: شئامت، ناخجستگی، نحسی، نحوست & خجستگی
نامبردار: بنام، پرآوازه، سرشناس، شهیر، مشهور، معروف، نام‌آور، نامور، نامی & بی‌نام‌ونشان
نامبرده: مذکور، مزبور، یادشده
نامتجانس: ناسازگار، نامانوس، نامتناسب، ناموافق، ناهمگون & متجانس
نامتدین: غیرمتقی، ناپارسا، ناخداباور، هرهری‌مسلک & متدین
نامتمدن: بربر، بی‌فرهنگ، نافرهیخته، وحشی & متمدن
نامتناسب: بیجا، بی‌قواره، نابجا، ناشایسته، نامتجانس، نامناسب، ناهماهنگ & متناسب، هماهنگ
نامتناهی: بی‌انتها، بی‌پایان، بی‌حد، بی‌نهایت، نامحدود & متناهی
نامتواضع: پرافاده، گنده‌دماغ، متکبر، مغرور & افتاده، متواضع
نامثمر: 1 بی‌بار، بی‌بر، بی‌ثمر 2 بی‌حاصل، بی‌فایده، بیهوده & مثمر
نامجرب: 1 بی‌تجربه، بی‌تجربه، ناآزموده، نادیده‌کار، ناشی & آزموده، مجرب
نامجموع: آشفته، پراکنده، پریشان، متفرق، نابسامان & مجموع
نامجو: جاه‌طلب، شهرت‌خواه، شهرت‌طلب، نامخواه
نامجویی: جاه‌طلبی، شهرت‌طلبی، منصب‌خواهی، منصب‌طلبی
نامحدود: بی‌پایان، بی‌حد، بی‌شمار، بی‌مرز، بی‌نهایت، نامتناهی، نامشخص & متناهی، محدود
نامحرم: بیگانه، غریبه، غریب، غماز، ناآشنا & محرم
نامحقق: نامسجل، نامسلم، نامعلوم، نامعین & محقق
نامحکم: بی‌ثبات، سست، شل، نااستوار & استوار، محکم
نامدار: اسمی، بنام، سرشناس، شهره، شهیر، مشهور، معروف، معنون، نام‌آور، نامور & گمنام
نامراد: بیچاره، بی‌نصیب، محروم، ناخشنود، ناکام & کامیاب، مرادمند
نامرادی: حرمان، مفلوکی، ناامیدی، ناکامی‌حرمان، یاس & توفیق، کامیابی
نامرئی: پنهان، غایب، غیب، غیبی، گم، مخفی، ناپدید، ناپیدا، نامشهود، نهان & پیدا
نامربوط: بی‌ربط، بی‌سروته، بی‌مناسبت، بیهوده، چرند، مزخرف، مهمل، نابجا، ناشایست، هجو & بجا، مربوط، مناسب
نامرتب: آشفته، بی‌نظم، پراکنده، شلخته، شوریده، مختل، نابسامان، ناجور، ناساز، نامنظم & آشفته، بسامان، مرتب
نامرد: 1 بی‌حمیت، دیوث، زن‌بمزد، قرمساق 2 بی‌حمیت، بی‌غیرت، بی‌مروت 3 عنین، ناتوان 4 امرد 5 ترسو، جبون & مرد
نامردانه: بنامردی، ناجوانمردانه & مردانه
نامردم: 1 بی‌ادب، پست، پست‌فطرت، دنی، فرومایه، ناکس 2 حیوان‌صفت، ددمنش، دیوخو
نامردمی: 1 پست‌فطرتی، پستی، دنائت، فرومایگی، ناکسی 2 بی‌رحمی، ددمنشی، دیوخویی 3 ناتوانی
نامردی: 1 ناجوانمردی 2 بی‌حمیتی، بی‌غیرتی 3 عنن، ناتوانی 4 بزدلی، جبن & مردی، غیرت
نامرضی: ناپسند، ناشایست، نامقبول & مرضی
نامزد: 1 کاندیدا، کاندید 2 تعیین، منظور 3 نام‌برده، نامویه 4 مسمی
نامزروع: بایر، لم‌یزرع، ناکاشته & کشته، مزروع
نامساعد: ناجور، ناسازگار، ناموافق & مساعد
نامساوی: غیرمساوی، نابرابر، نامعادل، نایکسان & برابر
نامستحسن: زشت، قبیح، ناپسندیده، نازیبا، نامقبول & پسندیده، مستحسن
نامستعد: 1 بی‌کفایت، ناشایسته، نالایق 2 نامهیا & 1 لایق، مستعد، 2 آماده
نامستقیم: کج، کژ، معوج، ناراست & راست
نامستور: 1 روسپی، فاحشه، هرجایی 2 آشکار، فاش 3 برهنه & 1 نجیب، 2 پیدا، 3، پوشیده
نامسرور: اندوهگین، اندوهناک، حزین، غمزده، مغموم، ناشاد، ناشادمان & مسرور، شاد
نامسطح: گود، ناصاف، ناهموار & صاف
نامسعود: 1 شوم، نافرخنده، نامیمون، نحس 2 بدبخت، شوربخت & فرخنده، مسعود
نامسکون: بایر، خراب، خرابه، متروک، هامون‌ویران & آباد، مسکون
نامسلمان: 1 بی‌دین، کافر 2 بی‌رحم، سنگدل، نامردم & مسلمان
نامشخص: 1 مجهول 2 پادرهوا، نامعلوم، نامعین 3 نامحدود & مشخص، معین
نامشروح: بی‌شرح‌وتفصیل، خلاصه، کوتاه، مختصر، موجز & مفصل
نامشروع: حرام، غیرشرعی، غیرقانونی، غیرمشروع، ناروا & مشروع
نامشهود: پنهان، ناپیدا، نامرئی، نهان، نهفته & بارز، مشهود، هویدا
نامصمم: دودل، متردد، مذبذب، مردد & مصمم
نامطبوع: ناپسند، ناخوشایند، نادلپذیر، نادلپسند، نادلچسب، نادلنشین، نفرت‌انگیز & مطبوع
نامطلوب: 1 ناپسند، ناخواسته، نامقبول، ناموافق 2 مطرود & مطلوب
نامطمئن: 1 دودل، مردد 2 شبهه‌ناک، مشکوک & مصمم
نامعتبر: 1 بی‌اساس، بی‌بنیاد، بی‌پایه، موهوم، مهمل 2 غیرمعتبر، نامعتمد، ناموثق 3 بی‌ارزش، بی‌اعتبار & معتبر
نامعدود: بی‌حساب، بی‌شمار، بی‌شمر، بی‌قیاس، ناشمرده & معدود
نامعقول: سبکسر، غیرعقلایی، غیرمنطقی، ناپسند، ناپسندیده، ناروا، ناشایست، ناشایسته، نامناسب، ناموجه & معقول، مناسب
نامعقولانه: سبکسرانه، غیرعقلایی، غیرمنطقی & معقولانه
نامعلوم: مجهول، نادانسته، ناشناخته، نامحقق، نامشخص & مشخص
نامعول: بی‌پایه، بی‌ثبات، سست، غیرقابل‌اعتماد، نااستوار & قابل‌اعتماد
نامعهود: بی‌سابقه، شاذ، نامانوس، نامالوف & مالوف، معهود
نامفهوم: 1 پیچیده، گنگ، مبهم 2 بی‌معنا & روشن، واضح
نامقبول: مردود، ناپسند، ناپسندیده، ناشایسته، نامرضی، نامطلوب، نکوهیده & پسندیده، مقبول
ناملایم: خشن، سخت، ناسازگار، ناموافق & نرم
ناملایمات: دشواری‌ها، سختی‌ها، صعوبت، مشکلات
ناممکن: محال، ممتنع، نامیسور & ممکن
نامناسب: 1 بیجا، بی‌تناسب، بی‌مورد، نابجا، نابهنگام، ناجور، ناسازگارنامتناسب، نامعقول، ناهمسان، ناهمگون 2 بی‌کفایت، ناشایست، نالایق & بجا، مناسب
نامنظم: آشفته، بی‌ترتیب، بی‌نظم، پخش، پراکنده، پریشان، شلخته، شوریده، نابسامان، نامرتب & مرتب
ناموافق: بدخلق، مخالف، ناسازگار، نامتجانس، نامطلوب، ناهماهنگ & سازگار، هماهنگ
ناموجه: بی‌جا، توجیه‌ناپذیر، غیرقابل‌قبول، نامعقول، نپذیرفتنی & موجه
نامور: اسمی، بنام، سرشناس، شهره، شهیر، مشهور، معروف، نام‌آور، نامدار، نامی & گمنام
ناموری: اشتهار، شهرت، نامبرداری، نامجویی & گمنامی
ناموزون: 1 خشن، زمخت، زمخت 2 ناسازگار، ناهماهنگ 3 ناپسند 4 کژدل، ناساز 5 بی‌آهنگ، بی‌ریتم، بی‌وزن & موزون
ناموس: 1 پاکدامنی، عصمت، عفت 2 آبرو، احترام، شرف، عرض، عزت 3 عیال، مستوره، همسر 4 خودپسندی، عجب، کبر 5 احکام، شریعت 6 قاعده، قانون 7 ریا، سالوس 8 آوازه، اشتهار، بانگ، صیت 9 تزویر، حیله، مکر، 01، فرشته، ملک،  1 1، جبرئیل، 12، وحی، 13، تدبیر، کیاست
ناموفق: 1 محروم، ناکام، ناکامیاب، ناکامروا 2 رفوزه، مردود 3 شکست‌خورده & کامیاب
نامه: جریده، خط، دستخط، رقعه، رقعه، رقیمه، صحیفه، طومار، عریضه، کاغذ، کتاب، مراسله، مرقومه، مصحف، مکتوب، منشور، نبشته، نوشته
نامه‌آور: برید، پستچی، پیک، قاصد، نامه‌رسان
نامه‌بر: پستچی، پیک، قاصد، نامه‌رسان
نامه‌رسان: پستچی، پیک، چاپار، قاصد، نامه‌بر
نامه‌نگار: دبیر، کاتب، مترسل، منشی، نامه‌نویس
نامه‌نگاری: دبیری، مکاتبه، نامه‌نویسی
نامه‌نویس: عریضه‌نگار، کاتب، کاغذنویس، مترسل
نامه‌نویسی: دبیری، مکاتبه، نامه‌نگاری
نامهربان: جفاپیشه، جفاکار، جورپیشه، سرسنگین، غدار & مهربان
نامهربانی: بی‌محبتی، بی‌مهری، جفا، جور، ستم & مهربانی
نامی: 1 بنام، سرشناس، شناسا، مشهور، معروف، نامور 2 روینده، گیاه، نبات & گمنام
نامیمون: بداختر، شوم، ناخجسته، نافرخنده، نحس & میمون
نامیه: رستنی، روینده، گیاه، نامی، نبات & جماد
نان: 1 خبز، نغن 2 خوراک، طعام، غذا 3 رزق، روزی 4 معیشت
نان‌پز: خباز، شاطر، نانوا
نان‌خور: 1 اولاد، عیال 2 وظیفه‌خور
نان‌کوری: 1 حق‌ناشناسی، ناسپاسی 2 امساک، خست، لئامت & حق‌شناسی
نان‌نخور: بخیل، خسیس، لئیم، ممسک & جواد، کریم
نانجیب: 1 بی‌عفت، بی‌ناموس، ناپاک 2 بداصل، بدنژاد، بی‌پدر 3 رذل، رذیل، فرومایه & شریف، نجیب
نانجیبی: 1 بی‌عصمتی، بی‌عفتی، ناپاکی 2 دنائت، رذالت، فرومایگی، ناکسی & شرافت، نجابت
نانوا: خباز، شاطر، نان‌پز، نان‌فروش
نانوایی: خبازی، نان‌فروشی، نانواخانه
ناو: 1 اژدرافکن، رزمناو، کشتی‌جنگی 2 سفینه، غراب، کشتی 3 آبراهه، جو، ممرآب، نهر 4 ناودان 5 شیاره 6 وادی 7 ناوه 8 تلوتلو
ناوارد: 1 بیجا، پرت 2 مبتدی، ناشی 3 بی‌اطلاع، ناآگاه & بلد، وارد
ناوبان: جاشو، کشتیبان، ملاح، ملوان، ناخدا، ناوخدا، ناوران
ناودان: 1 آب‌ریز، میزاب 2 جوی، نهر
ناورد: 1 آرزم، آورد، جنگ، رزم، ستیز، نبرد 2 جولانگاه، رزمگاه، عرصه، میدان 3 جولان
ناوک: پیکان، تیر، خدنگ
ناهار: 1 چاشت، ناهاری 2 گرسنه، ناتوان
ناهد: 1 اسد، شیر، ضیغم، هژبر 2 ناهید 3 نارپستان
ناهشیار: 1 بی‌خبر، غافل، ناآگاه 2 بی‌خودی، بی‌خویشتنی، بی‌هوش & هشیار
ناهمانند: متفاوت، مغایر، ناهمسان، ناهمگون & همانند
ناهماهنگ: ناجور، ناخوشایند، نامتناسب، ناموافق، ناموزون، ناهنجار & متناسب، هماهنگ
ناهماهنگی: بی‌برنامگی، عدم‌تجانس، ناهنجاری & هماهنگی
ناهمایون: بدیمن، شوم، ناخجسته، نامبارک، نامیمون، نحس & همایون
ناهمجور: متفاوت، مغایر، ناجور، ناهمتا، ناهمگن، ناهمگون & همگون
ناهمسان: مختلف، ناجور، نامناسب، ناهمانند، ناهمگون & همانند، همسان
ناهمگون: متفاوت، ناجور، ناساز، نامتجانس، نامناسب، ناهمسان & همانند، همگون
ناهموار: 1 کج، معوج، ناصاف 2 بی‌ترتیب، بی‌نظم، درشتناک 3 پست‌وبلند، پشته، گریوه 4 خشن، درشت، ستبر، گنده، نخراشیده 5 ناراست، ناشایسته، نامعقول & هموار
ناهمواری: درشتی، زبری، کجی، نادرستی، ناصافی & همواری
ناهنجار: 1 ناجور، ناسازگار، نامتناسب، ناهماهنگ 2 غیرعادی 3 درشت، زمخت، شنیع & بهنجار
ناهنجاری: 1 بی‌قاعدگی، ناهماهنگی 2 خشونت، نافرهیختگی & هماهنگی
ناهویدا: پنهان، مخفی، مستور، ناپدید، ناپدیدار، نامرئی & مرئی
ناهید: زهره، ناهد
نای: 1، مزمار، نال، نی 2 سیه‌نای، شهنا، نفیرسورنا 3 حلق، گلو 4 جدایی، دوری
نای‌زن: زامر، نای‌نواز، نایی، نی‌زن، نی‌نواز
نایاب: شاذ، قحط، کمیاب، نادر، نایافت & فراوان
نایب: پیشکار، جانشین، خلیفه، دستیار، ستوان، قایم‌مقام، مباشر، معاون، وکیل
نایره: 1 آتش، حرارت، شرار، شرر، شعله، لهیب 2 دشمنی
نایکسان: متفاوت، مختلف، ناجور، نامساوی، ناهمگن & یکسان
نبات: 1 رستنی، گیاه، نامی، نبت 2 قند
نبا: خبر، گفتار
نبت: رستنی، گیاه، نبات
نبراس: 1 چراغ، مصباح 2 اسد، شیر 3 سرنیزه، سنان 4 بی‌باک، دلاور، دلیر
نبرد: آرزم، پرخاش، پیکار، جدال، جنگ، حرب، رزم، ستیز، ستیزه، کارزار، مبارزه، محاربه، مصاف، ناورد، وغا & صلح
نبردآزما: پیکارجو، پیکارگر، جنگاور، جنگجو، رزمجو، رزمنده، سلجشور، محارب، نبردپیشه، نبرده
نبرده: جنگاور، جنگجو، جنگی، رزمنده، سلحشور، نبردپیشه
نبش: 1 پیچ، سوق، سوک، کنج، گوشه 2 افشاسازی 3 گورشکافی 4 استخراج
نبشته: 1 عریضه، کتیبه، مسطور، منشور، نامه، نوشته 2 امریه، حکم، فرمان 3 تقدیر، سرنوشت، محتوم، مقدر
نبض: 1 تپش، ضربان 2 جریان، سیر
نبض‌شناس: پزشک، حکیم، طبیب، نبض‌گیر
نبل: 1 آگاهی، ذکاوت، فضل، هوش 2 بزرگی، بزرگواری، نجابت
نبوت: 1 پیامبری، پیغامبری، رسالت 2 آگاهی‌دادن، خبردادن
نبود: عدم، فنا، نیستی & بود، هستی
نبوغ: استعداد، دها، هوش
نبهره: 1 قلب، نارایج، ناروا، ناسره 2 بی‌مقدار، پست، دونمایه، زبون، فرومایه 3 ناگهان
نبی: پیغمبر، رسول، رسول، فرستاده، مرسل، وخشور، وخشور
نبید: باده، شراب، صهبا، می
نبیدخواری: باده‌گساری، شراب‌خواری، عرق‌خوری، میگساری
نبیذ: باده، شراب، صهبا، می
نبیره: فرزندزاده، نواده
نبیل: 1 ذکی، زیرک، سخی، شریف، هوشمند، فاضل 2 بزرگوار، کبیر 3 شریف، نجیب
نبیه: 1 آگاه، بزرگوار 2 زیرک، هوشیار 3 مشهور، معروف
نپخته: 1 خام، نارس 2 بی‌تجربه & پخته
نتاج: ذریه، نژاد، نسل
نترس: بی‌باک، بی‌پروا، دلاور، دلیر، شجاع، متهور & ترسو
نتیجه: 1 پاداش، عاقبت، عملکرد 2 اولاد، فرزندزاده، فرزند، مولود، نواده، ولد 3 بازده‌اثر، برآیند، حاصل، ماحصل، محصول 4 سرانجام، عاقبت، عقبه 5 بهره، ثمره، سود، فایده، میوه
نتیجه‌بخش: اثربخش، ثمردار، موثر، مثمر، مفید، نافع & بی‌حاصل
نتیجه‌گیری: استنتاج
نثر: 1، نوشته 2 پراکنده & شعر، نظم
نثار: 1 افشان، افشاندن، پاشیدن 2 اهدا، تقدیم، هدیه 3 برخی، فدا، قربان 4 زرافشان، شاباش
نجابت: اصالت، پاک‌منشی، پاک‌نژادی، شرافت، عصمت، عفاف، عفت، والایی & بی‌عفتی
نجات: 1 آزادی، استخلاص، خلاصی، خلاص، رستگاری، رهایی‌فراغ 2 رستن، رهیدن & اسارت، درگیری
نجات‌دهنده: منجی، ناجی، نجات‌بخش
نجاح: 1 پیروزی 2 رستگاری، فلاح 3 حاجت‌روایی، کامیابی، مرادمندی
نجار: درودگر
نجاست: آلودگی، براز، بول، پلیدی، جعل، غایط، فضله، کثافت، گه، مدفوع، نجسی، وژن & طهارت، نظافت
نجبا: اشراف، اعیان، نجیب‌زادگان
نجد: پشتواره، تپه، تل، توده، دشت، فلات
نجدت: 1 سختی، شدت، قوت 2 دلاوری، دلیری، شجاعت، مردانگی 3 پیکار، جنگ، رزم، کارزار 4 بیم، ترس
نجس: آلوده، آلوده، بی‌نمازی، پلشت، پلید، چرک، چرکین، رجس، شوخ، غیرطاهر، مردار، ناپاک & طاهر
نجسی: آلودگی، پلیدی، نجاست & پاکی
نجم: اختر، ستاره، سها، کوکب، نجمه
نجمه: اختر، ستاره، سها، کوکب، نجم
نجوا: پچ‌پچ، ترنم، درگوشی، زمزمه & فریاد
نجوم: 1 اخترشناسی، ستاره‌شناسی 2 تنجیم
نجوم‌دان: اخترشناس، ستاره‌شناس، کیهان‌شناس، گردون‌شناس، منجم
نجومی: 1 اخترشناس، منجم، نجوم‌دان 2 سرسام‌آور، هنگفت
نجیب: 1 اصیل، پاکزاد، پدردار، شرافتمند، شریف، نژاده، والاتبار، والاگهر 2 باعفاف، پاکدامن، عفیف & نانجیب
نجیب‌زاده: بزرگزاده، والاتبار، والانژاد
نچ: خیر، لا، نه، نی & بله، ها
نحر: 1 شترکشی، قربانی 2 گلو
نحس: بد، بدیمن، شوم، مشووم، منحوس، ناخجسته، نافرخنده، نامبارک، نامیمون & میمون، نیک‌اختر
نحسی: بدیمنی، شئامت، ناخجستگی، نحوست، نکبت & میمنت
نحله: آیین، دین، کیش، مذهب، مسلک، مشرب
نحو: 1 دستور، گرامر 2 اسلوب، جور، روال، روش، سیاق، شق، شیوه، طریق، طور، گونه، نمط، نهج
نحوست: بدیمنی، بدیمنی، شئامت، شومی، نامبارکی، نحسی، نکبت & خوش‌یمنی، میمنت
نحوه: روال، روش، سیاق، شیوه، متد، منوال، نهج
نحیف: باریک‌اندام، ضعیف، لاغر، ناتوان، نزار & قوی
نخ: بند، تار، رشته، ریسمان
نخاع: حرام‌مغز، مغزتیره، مغزحرام
نخاله: 1 بقایا، پس‌مانده 2 بدخلق، بی‌ادب، خشن 3 بدجنس، حقه‌باز، ناتو، ناقلا
نخبگان: اعیان، برگزیدگان، خبرگان، زبدگان
نخبه: برگزیده، گزیده، لب، منتخب
نخجیر: 1 شکار، صید 2 بزکوهی
نخجیرزن: شکارافکن، شکارچی، صیاد، نخجیربان، نخجیرزن، نخجیرساز، نخجیرگر، نخجیرگیر
نخراشیده: 1 بی‌ادب، خشن 2 ناصاف، ناهموار
نخست: 1 درآغاز، درابتدا، دربدوامر 2 آغاز، ابتدا، اول، بدو، شروع، مقدمه، یکم & بعد، پس‌ازآن، سپس، 2 آخر، پایان
نخست‌وزیر: دستور، رئیس‌الوزرا، صدراعظم، وزیراعظم
نخست‌وزیری: رئیس‌الوزرایی، صدارت، صدراعظمی
نخستین: آغازین، اولین، یکم، یکمین & آخرین
نخل: خرمابن، درخت‌خرما، فسیل، مغ، نخیل
نخل‌زار: خرماستان، نخلستان
نخلستان: خرماستان، نخل‌زار
نخوت: افاده، تکبر، خودبزرگ‌بینی، خودبینی، خودپرستی، خودپسندی، خودخواهی، عجب، غرور، کبر & خشوع
نخوت‌آمیز: تکبرآمیز، خودخواهانه، کبرآمیز، متکبرانه، نخوت‌آلود
نخور: خسیس، لئیم، ممسک & مسرف
نخیل: خرمابن، فسیل، مغ، نخل
ندا: آواز، آوا، بانگ، جار، صدا، صلا، صوت
ندار: 1 بیچاره، بی‌چیز، بی‌نوا، تنگدست، تهیدست، فقیر، گدا، مفلس، مفلس 2 بی‌آلایش، صادق، صاف، یکرنگ & دارا
نداری: افلاس، تنگدستی، عسرت، فاقه، فقر & دارایی، غنا
نداف: پنبه‌زن، حلاج
ندافی: پنبه‌زنی، حلاجی
ندامت: انفعال، پشیمانی، تاسف، لهف، ندم
نداوت: 1 تازگی، تری، طراوت 2 زه، نم
ندبه: تضرع، زاری، ضجه، فزع، گریه، لابه، مویه، ناله
ندرت: کمی، کمیابی، نایابی & وفور
ندم: انفعال، پشیمانی، ندامت
ندوه: انجمن، جمع، جمعیت، حزب، دسته، فرقه، گروه، لجنه
ندیدبدید: تازه‌به‌دوران‌رسیده، نودولت، نوکیسه
ندیم: دمساز، قرین، محشور، مشار، مصاحب، مقرب، همدم، همراه، هم‌صحبت، همنشین
ندیمه: مصاحب، ملازم، همراه، همنشین
نذر: شرط، عهد، قربانی، نیاز
نر: فحل، مذکر، مرد، نرینه & ماده
نرخ: ارج، ارزش، بها، قیمت، مظنه
نرخ‌گزاری: تسعیر، قیمت‌گزاری، نرخ‌بندی
نردبان: پلکان، مرقات، نردبام
نرسیده: خام، کال، نارس
نرک: 1 نازا، نروک، نر 2 خشن، زمخت 3 بی‌بر، بی‌ثمر
نرگس: عبهر، نرجس
نرگسه: پروین، ثریا
نرم: 1 رقیق، سست، سلس، شل، لین 2 آرام، آهسته 3 صاف، صیقلی، هموار 4 پودر 5 خلیق، ملایم 1 & استوار، جامد، سفت، محکم، 2 تند، 3 زبر، زمخت، ناصاف، 4 تندخو
نرم‌بروت: ساده، سبزخط، نوجوان
نرم‌خو: پاکیزه‌خو، خوش‌اخلاق، خوشخو، خوشخو، شفیق، معتدل، معتدل، ملایم، مهربان، نیک‌خوی & تندخو
نرم‌خویی: مرافقت، ملایمت، ملایم‌طبعی، نازک‌مزاجی & تندخویی
نرم‌دلی: ترحم، دلسوزی، عطوفت، مهربانی
نرم‌شانه: 1 هیز 2 دستی، رام، مطیع، نرم‌گردن
نرم‌نرم: آهسته‌آهسته، کم‌کم، یواش‌یواش
نرم‌نرمک: آرام‌آرام، آهسته، بتدریج
نرمال: طبیعی، عادی، معمولی
نرمش: 1 تانی، مکث 2 انعطاف 3 ورزش
نرموک: نرماده، نرولاس
نرمی: 1 لینت 2 سستی 3 صافی 4 رفق، مهربانی، نرم‌خویی & سختی
نری: ذکر، رجولیت
نرینه: مذکر، نر & زن، ماده، مادینه، مونث
نزار: بیجان، ضعیف، فگار، کم‌زور، لاغر، مردنی، منهوک، ناتوان، نحیف & قوی
نزاع: آشوب، اختلاف، پرخاش، تنازع، جدال، دعوا، زدوخورد، ستیزه، کشمکش، مجادله، مرافعه، مشاجره، معارضه، منازعه & صلح
نزاکت: 1 آداب‌دانی، ادب، تربیت 2 ظرافت، لطافت، نازکی
نزد: برابر، پیش، پیش، جلو، حضور، درحضور، روبرو، زی، عند، مقابل، نزدیک
نزدیکان: اقارب، اقوام، خویشان، وابستگان
نزدیک: 1 پهلو، جنب، حوالی، کنار، هم‌جوار 2 حدود، قریب، قریب‌الوقوع، مقارن 3 پیش، نزد 4 خویش، خویشاوند، قوم، مقرب 5 محرم، مشرف، مقارن & دور
نزدیکی: 1 بستگی، قرابت، قرب، ولا 2 مجاورت، همسایگی 3 جماع، مجامعت، وطی & بیگانگی، دوری
نزع: احتضار، جان‌کندن، جدایی، رحلت
نزول: 1 سقوط، فرود، هبوط 2 تنزیل، ربا، ربح، سود، فرع، مرابحه 3 افت، کاهش 4 دخول، ورود & 1 صعود، 2 افزایش
نزول‌خور: تنزیل‌خور، رباخوار، سودخور
نزولخوار: رباخوار، سودخوار، نزولخور
نزه: پاک، پاکیزه، خرم، خوش، سرسبز، مصفا، مفرح، مهذب، نزیه
نزهت: 1 خرمی، سرسبزی، طراوت 2 پاکی، پاکیزگی 3 شادی، نشاط 2 تفریح، خوشگذرانی، سیر، گردش، گشت 3 پاکدامنی، عفاف
نژاد: اصل، تبار، دودمان، ذریه، عرق، گوهر، نتاج، نسب، نسل
نژاده: اصیل، بزرگ‌زاده، گوهری، نجیب، نجیب‌زاده & بداصل
نژند: 1 افسرده، پژمان، پژمرده 2 آزرده، حزین، غمگین، غمین، ملول 2 خشمناک، غضبناک
نژنداختر: بدبخت، بدطالع، بیچاره، مفلوک & بلنداختر
نژندی: 1 افسردگی، پژمردگی 2 آزردگی، حزن، رنجیدگی، ملالت 3 سرگشتگی، فروماندگی 4 خشم، غضب
نسا: اناث، بانو، خانم، زن، همسر & رجل، مرد
نساج: بافنده، جولاه، جولاهه
نساجی: بافندگی، جولاهی
نسب: 1 اصل، اولاد، تبار، تخمه، دودمان، دوده، گوهر، نژاد، نژاده 2 خویشاوندی، قرابت
نسب‌نامه: تبارنامه، شجره‌نامه
نسبت: 1 انتساب، خویشاوندی، خویشی، قرابت 2 تناسب، رابطه 3 اتصال، ارتباط، پیوستگی
نستوه: خستگی‌ناپذیر، ستیهنده، مبارز، مقاوم
نسج: 1 بافت 2 بافتن 3 بافته، منسوج
نسخ: 1 ابطال، اقاله، زوال، محو، منسوخ، نابود، نقض 2 خطنسخ
نسخه: 1 تجویز، دستور 2 رونوشت، کپی 3 تیراژ
نسخه‌برداری: استنساخ، رونویسی، کپیه‌برداری
نسق: 1 انتظام، ترتیب، تنسیق، نظم 2 وضع 3 تنبیه
نسق‌دهی: تنسیق، سازماندهی، سیاستگزاری
نسک: 1 پرهیزگاری، تقوا، زهد 2 پرستش، عبادت 3 تطهیر
نسل: 1 آل، تبار، تیره، دودمان، ذریه، سلاله، فرزند، نژاد 2 ریشه 3 دوره، عصر
نسمه: 1 دم، نفس 2 بنده، عبد 3 روان، روح 4 انسان
نسناس: آدم‌نما، دیوسار، دیوسان، غول، گوریل
نسنجیده: غیرمنطقی، غیرمعقول، کورکورانه، نااندیشیده، ناسنجیده & سنجیده، معقول
نسوان: بانوان، زنان، همسران & رجال
نسیان: ذهول، فراموشی & یاد
نسیب: 1 خویشاوند، قریب 2 شایسته، مناسب 3 اصیل، شعرلطیف، نسب‌دار
نسیم: باد، بوی‌خوش، صبا، نفس، وزش
نسیه: استقراض، غیرنقدی، قرضی، قرض، نسیئه، وام & نقد
نشاط: انبساط، خرمی، خوشی، شادمانی، شادی، شعف، طرب، عشرت، عیش، نزهت & ناشادی
نشاطآور: سرورانگیز، شادی‌بخش، شورانگیز، طرب‌انگیز، فرحناک، مسرت‌آمیز، مسرت‌بخش، نشاطافزا، نشاطانگیز & ملال‌آور
نشاطانگیز: شادی‌بخش، شورانگیز، شوق‌آمیز، طرب‌انگیز، طربناک، فرح‌بخش، نزهت‌بخش & ملال‌انگیز
نشا کردن: غرس کردن، کاشتن، نشاندن
نشان: 1 آرم، امارت، رمز، علامت، مدال، نشانه، نشانی 2 آیه، اثر، رد، رگه 3 انگ، تمغا، داغ، نقش 4 آماج، تیر، هدف 5 سراغ
نشان‌دادن: ارائه کردن، نمایاندن، نمایش‌دادن، نمودن
نشاندن: 1 قراردادن، مقیم کردن، نهادن 2 غرس کردن، کاشتن 3 افراشتن 4 خاموش کردن، دفع کردن، فرونشاندن 5 نشانیدن & کندن
نشانه: آماج، آیه، اثر، داغ، رگه، علامت، مارک، نشان، هدف
نشانه‌گیری: آماج، قراول، نشانه‌روی، هدف‌گیری
نشانی: 1 آدرس، نشان 2 اثر 3 یادگار
نشئه: تلذذ، سرخوشی، سکر، کیف، کیفور، لذت، مستی، نشوت
نشئه‌زا: سکرآور، مستی‌بخش، مستی‌زا، مکیف
نشت: 1 تراویدن، تراوش، ترشح، چکه، نشر 2 برملا، بروز، درز کردن، شایع
نشتر: آدر، نیش، نیشتر
نشخوار: کاغ
نشدنی: غیرممکن، محال، ناشدنی & ممکن
نشر: 1 پراکندن، سرایت 2 پخش، توزیع 3 انتشار، چاپ، طبع 4 اشاعه، ترویج، شیوع
نشریه: جریده، روزنامه، سالنامه، فصلنامه، گاهنامه، ماهنامه، مجله
نشست: 1 اجلاس، انجمن، جلسه، جلوس، گردهمایی، مجلس، مجمع 2 فرونشینی
نشست‌وبرخاست: مجالست، مراوده، مصاحبت، همنشینی
نشستگاه: ته، دبر، مقعد
نشستن: 1 جلوس، قعود 2 اقامت کردن، سکناگزیدن، مقیم‌شدن، منزل کردن
نشمه: رفیقه، روسپی، مترس، معشوقه
نشو: 1 بالیدن، بزرگ‌شدن 2 روییدن 3 رشد، رویش، نمو
نشوت: 1 سکر، لذت، مستی، نشئه، نشوه 2 آگاهی، اطلاع
نشور: 1 احیا 2 آخرالزمان، آخرت، رستاخیز، قیامت
نشیب: سرازیری، شیب & فراز
نشید: آواز، آهنگ، ترانه، تصنیف، سرود، نغمه
نشیط: بانشاط، خرم، خوشدل، خوشحال، شاد، شادمان، مسرور، مشعوف & ناشاد
نشیم: آشیانه، لانه، مقام، نشیمن
نشیمن: آشیانه، جایگاه، مسکن، منزل
نشیمنگاه: 1 سرین 2 آشیانه
نص: حکم‌صریح، کلام‌روشن، متن
نصاب: اصل، حد، مرجع
نصارا: ترسا، عیسوی، مسیحی، نصرانی
نصب: 1 برپایی 2 انتصاب، برگماری، گمارش، منصوب & عزل
نصب‌العین: آرمان، شعار، هدف
نصح: اندرزدادن، تذکره، تذکیر، مناصحت، نصیحت کردن، وعظ کردن
نصر: عون، کمک، مدد، نصرت، یاری
نصرانی: ترسا، عیسوی، مسیحی، ناصری
نصرانیت: ترسایی، عیسویت، مسیحیت
نصرت: 1 پیروزی، ظفر، غلبه، فتح 2 کمک، مدد، یاری & هزیمت
نصف: شقه، نصفه، نیم، نیمه، یک‌دوم
نصفت: انصاف، داد، عدل، مروت، معدلت & بیداد
نصفه: نصف، نیم، نیمه
نصیب: 1 بهره، بهر، حصه، روزی، سهم، قسمت، نصیبه، نوال 2 اقبال، بخت، تقدیر، سرنوشت، طالع 3 قرعه، نشان، نصیبه
نصیبه: بهر، سهم، قسمت، نصیب
نصیحت: اندرز، پند، تذکیر، توصیه، سفارش، موعظه، وصیت، وعظ
نصیحت‌آموز: پندآموز، پندده، عبرت‌آموز، ناصح
نصیحت‌پذیر: اندرزپذیر، پندپذیر، پندگیر، پندنیوش، & 
نصیحت‌شنو: پندپذیر، پندشنو، پندگیر، پندنیوش، نصیحت‌نیوش
نصیحت کردن: اندرزدادن، پنددادن، نصح
نصیحت‌گو: اندرزگو، پندآموز، ناصح، نصیحتگر، واعظ
نصیحت‌نیوش: پندپذیر، پندشنو، نصیحت‌شنو & نصیحت‌ناپذیر
نصیحتگر: پندآموز، پندده، ناصح، نصیحت‌آموز، نصیحت‌گو
نصیر: مددکار، یار، یاریگر، یاور
نضارت: تازگی، خرمی، شادابی، طراوت، نضرت
نضج: پختگی، رسیدگی، رونق، قوام
نضرت: تازگی، خرمی، شادابی، نضارت
نطاق: خطیب، زبان‌آور، سخن‌پرداز، سخنران، سخنگو، سخنور، ناطق
نطع: ادیم، بساط، سفره، سماط
نطفه: اسپرم، اسپرماتوزوئید، تخم، تخمه، منی
نطق: 1 بیان، سخنوری، سخنرانی، سخنگویی، سخن، کلام، گفتار، گفت 2 تکلم، گویایی & عجمت، گنگی
نظارت: 1 بازرسی، بررسی، سرپرستی، مباشرت، مراقبت 2 تماشا، نظر، نگرش
نظاره: تماشا، دید، نظر، نگاه، نگرش
نظاره‌گر: بیننده، تماشاچی، تماشاگر، شاهد
نظافت: پاک‌سازی، پاکی، پاکیزگی، تمیزی، تنظیف، طهارت & کثافت
نظام: 1 انتظام، انضباط، دیسیپلین 2 آراستگی، ترتیب، روش، سامان، نظم 3 ارتش، سربازی 4 رژیم
نظام‌نامه: آیین‌نامه، اساسنامه
نظامی: ارتشی، سپاهی، سرباز، قشونی، لشکری
نظر: 1 تماشا، چشم، دیدن، دید، عنایت، مشاهده، نظاره، نگاه، نگرش 2 زعم، عقیده 3 راء‌ی، نقشه 4 جنبه، حیث، لحاظ، منظر 5 اندیشه، تفکر 6 دیدگاه، نظریه
نظراً: تخمیناً، تقریباً، تقریبی، حدساً، حدسی، نظری
نظرانداز: چشم‌انداز، دیدگاه، منظر، منظره
نظربند: تعویذ، جادو، جادوگر، چشم‌بند، ساحر، شعبده‌باز
نظرتنگ: بخیل، تنگ‌نظر، دون‌همت، ممسک & نظربلند
نظرتنگی: امساک، بخل، تنگ‌نظری، حسادت، کوته‌نظری
نظرخواهی: رفراندم، همه‌پرسی
نظر کردن: دیدن، رویت، نگاه کردن
نظرگاه: تماشاگاه، تماشاگه، مطمح، منظر، منظره
نظری: 1 تئوری، تئوریک 2 فرضی & عملی
نظریه: 1 تئوری، فرضیه 2 حدس، راء‌ی، عقیده، فکر
نظریه‌پرداز: تئوریسین، فرضیه‌پرداز، فرضیه‌ساز & عملگر
نظم: 1 آراستگی، آراستگی، انتظام، انضباط، ترتیب، تنظیم، سازماندهی، سامان، قاعده، قانون، نسق، نظام 2 شعر & نثر
نظمیه: شهربانی، کلانتری، کمیساریا، کمیسری
نظیر: تا، تالی، شبیه، شبه، عدیل، قبیل، قرینه، قرین، کفو، مانند، مثل، مشابه، هم‌طراز، همال، همانند، همتا
نظیف: پاکیزه، پاک، تمیز، شسته، شسته‌رفته، طاهر، منزه، منقح، مهذب، نقی & کثیف
نعت: خصلت، صفت، لقب، مدح، مدیح، منقبت، وصف
نعره: بانگ، خروش، زوزه، غریو، فریاد
نعش: 1 جسد، کالبد 2 لاش، لاشه 3 تابوت
نعش‌کش: آمبولانس، مرده‌کش
نعلین: پای‌افزار، کفش
نعم: 1 آری، بله، بلی، لبیک 2 تنعمات، عطایا، نعمت‌ها، هدایا & لا، نه
نعمت: 1 ثروت، حشم، دارایی، مال‌ومنال، مال 2 تنعم 3 برکت، خیر، وفور 4 احسان، بخشش، عطا & نقمت
نعوظ: شق
نعومت: ملایمت، نرمی & خشونت
نعیم: 1 خوشگذرانی، خوشی، شادکامی 2 ارم، بهشت، پردیس، جنان، جنت، خلد، فردوس، 
مینو 3 دارایی، مال 4 رفاه، لذت، نعمت نغز:پاکیزه، خوب، خوش، دلکش، شیرین، مستحسن
نغزنغزک: اندک‌اندک، کم‌کم
نغل: 1 محتال 2 بداصل، حرام‌زاده، زنازاده & اصیل
نغمه: آوا، آواز، آهنگ، پرده، ترانه، ترنم، سرود، نشید، نوا
نغمه‌سرا: خنیاگر، خواننده، نغمه‌پرداز، نغمه‌خوان، نغمه‌زن، نغمه‌ساز، نغمه‌طراز، نغمه‌کش، نغمه‌گو
نغمه‌سرایی: آوازخوانی، سرودخوانی، نغمه‌پردازی، نغمه‌سازی
نغول: 1 ژرف، عمیق، گود، نغل 2 راه‌طولانی 3 سرآمد، قابل
نغیل: حرام‌زاده، زنازاده، ولدالزنا & حلال‌زاده
نفاث: 1 دمنده 2 جادوگر، ساحر
نفاذ: تاثیر، قدرت، نفوذ
نفار: دوری، رمیدگی، فرار، گریز
نفاست: ارزشمندی، گرانمایگی، مرغوبیت
نفاق: اختلاف، تفرقه، دشمنی، دورویی، ریا، سالوس، شقاق، عناد، منافقت، ناسازگاری & وفاق
نفتکش: تانکر
نفث: 1 القا کردن 2 تف کردن
نفح: دمیدن، وزش، وزیدن
نفحه: 1 دم، نفس، وزش 2 دمش 3 باد 4 بو
نفخ: 1 دم، نفس 2 باد، ریح 3 آماس، آماه، انتفاخ، بادکردگی، برآمدگی، پف، تورم، ورم
نفخه: باد، نسیم
نفر: 1 آدم، تن، شخص، فرد 2 تعداد
نفرت: اشمئزاز، اکراه، انزجار، بیزاری، بی‌میلی، تنافر، تنفر، رمیدگی، کراهت، کینه، نقار & عشق
نفرت‌انگیز: 1 تنفرآمیز، تنفرآور، تنفرزا، منفور، نفرت‌بار، نفرت‌زا 2 بد، زشت، کریه، نامطبوع
نفرت‌بار: کریه، نفرت‌آمیز، نفرت‌انگیز، نفرت‌زا
نفرین: فریه، لعن، لعنت & آفرین
نفس: 1 خود، خویش، ذات 2 تن، جسد، کالبد 3 وجود 4 نفسانیات
نفس: 1 آن، لحظه، لمحه 2 آه، نسمت، نسمه 3 تنفس، دم
نفس‌تنگی: آسم، ضیق‌النفس
نفس‌کشی: انتحار، قتل‌نفس
نفس‌کشیدن: استنشاق، تنفس، دم‌برآوردن
نفس‌گیر: 1 گرفته 2 خسته‌کننده 3 سخت، شاق، مشکل
نفسانی: 1 شهوانی 2 روانی، نفسانیات
نفع: بهره، ربح، سود، صرف، صرفه، فایده، منفعت & خسارت، زیان، ضرر
نفع‌جویی: سودپرستی، منفعت‌خواه، نفع‌طلبی
نفع‌طلب: سودپرست، سودجو، نفع‌پرست
نفع‌طلبی: سودپرستی، نفع‌جویی، نفع‌طلبی
نفقه: 1 خرج، گذران، مخارج، معاش، هزینه 2 انفاق
نفله: 1 تباه، تلف، نابود، نیست 2 ضعیف، مردنی
نفوذ: 1 رخنه، رسوخ، سرایت 2 تاثیر، نفاذ 3 اعتبار، توانایی، قدرت
نفور: 1 بیزار، رمنده، فراری، گریزان، متنفر 2 نفرت‌انگیز
نفوس: 1 اهالی، جمعیت، سکنه 2 اشخاص، مردم 3 ازدحام 4 حدس، فال، فرض
نفهم: احمق، بی‌خرد، بی‌شعور، بی‌عقل، بی‌عقل، نادان، نادان، یابو & فهیم
نفی: 1 انکار، باطل، بطلان، رد، نسخ 2 منع، نهی 3 تبعید، طرد & اثبات
نفی‌بلد: اخراج، تبعید
نفیر: 1 بوق، صور، کرنا 2 آواز، فریاد
نفیس: 1 ارزشمند، پربها، ثمین، قیمتی، گرانبها، گرانقیمت 2 اعلا، عالی، لوکس، ممتاز 3 آنتیک، عتیقه
نق: غر، غرغر، غرولند، لندش، نق‌نق
نقاب: 1 برقع، پیچه، حجاب، روبنده، روبند، غاشیه، مقصوره، مقنعه 2 ماسک
نقابت: آقایی، خواجگی، ریاست، سروری
نقابدار: 1 ماسکدار 2 پوشیده‌روی، محجوب، مستور
نقاد: 1 صراف 2 منتقد
نقادی: ایرادگیری، تنقید، خرده‌بینی، خرده‌گیری
نقار: جدال، رنجش، ستیزه، عداوت، عناد، قهر، کدورت، کینه، مناقشه، ناخوشی، نفرت
نقاره: دهل، طبل، کوس
نقاره‌چی: نقاره‌زن، نوبت‌زن، نوبتی
نقاره‌زن: دهل‌زن، نقاره‌چی، نوبت‌زن
نقاش: 1 چهره‌نگار، رسام، صورتگر، صورت‌نگار، مصور، نقشبند 2 رنگ‌زن
نقاشخانه: کارگاه‌نقاشی، نگارخانه، نگارستان
نقاشی: صورتگری، مصوری، نگارگری
نقاضت: 1 دشمنی، ضدیت، عناد، مخالفت 2 خلاف‌گویی
نقاط: 1 مناطق، نواحی 2 امکنه، جاها، مکان‌ها 3 نقطه‌ها
نقال: 1 حکایتگر، داستانسرا، قصه‌گو 2 ناقل
نقاوت: 1 پاکیزگی، خلوص، نیکویی 2 برگزیده، گزیده، منتخب، نقاوه
نقاهت: بیمارخیزی، کسالت، ناخوشی، نقهی
نقب: تونل، دالان، دهلیز، راهرو، سوراخ
نقد: 1 تشخیص، تمییز 2 ارزش، بها 3 پول، سرمایه، سکه، نقدینه، زروسیم & نسیه
نقداً: 1 بلافاصله، فوراً، فی‌الحال 2 اکنون، الان، اینک، حالا 3 به‌نقد & قرضی
نقدینه: پول، تنخواه، زروسیم، سرمایه، نقد، وجه
نقر: 1 کندن 2 سوراخ کردن 3 نواختن 4 کوبش، کوفتن 5 کنده‌کاری
نقرس: التهاب‌مفصل، دردپا
نقره: 1 سیم، فضه، لجین 2 خالص، ناب، ناسره
نقره‌گون: سپیدرنگ، سپیدفام، سپیدگونه، نقره‌فام
نقش: 1 پرتره، پیکره، ترسیم، تصویر، تمثال، شکل، شمایل، صورت، طرح، عکس، نگار، نگاره 2 اثر، رد، نشان 3 رل، کار، وظیفه
نقش‌بند: رسام، مصور، نقاش، نقش‌ساز، نقشگر، نقشگزار
نقش‌پذیر: 1 اثرپذیر، متاثر 2 منقوش
نقش‌پرداز: 1 رسام، مصور، نقاش 2 دخیل
نقش‌دار: پرنقش، منقش، منقوش
نقش‌طرازی: مصوری، نقاشی، نقشگری
نقشه: 1 اطلس، الگو، پروژه، طرح، نمودار 2 خیال، رای، عزم، قصد، مقصود، منوی، نظر، نیت 3 دسیسه 4 زمینه
نقشه‌ریزی: 1 طرح‌ریزی، نقشه‌کشی 2 برنامه‌ریزی
نقشه‌کش: رسام، طراح
نقشه‌کشی: 1 رسامی، رسم، طراحی 2 برنامه‌ریزی 3 توطئه‌چینی، دسیسه
نقص: خرابی، خرده، شایبه، صدمه، عیب، کاستی، کاهش، کمبود، کمی، نارسایی، نقصان
نقصان: 1 قلت، کاستی، کاهش، کسری، کمی 2 شایبه، منقصت، نقص، نقیصه & افزایش، کمال
نقض: ابطال، اقاله، انهدام، بطلان، حذف، رد، شکستن، عهدشکنی، فسخ، لغو، نسخ، نکول، ویرانی & ابرام
نقض‌عهد: پیمان‌شکنی، تخلف، خلف‌وعده، عهدشکنی، عهدگسلی، نبذ
نقطه: 1 نشانه 2 جا، محل، مکان، ناحیه 3 کانون، مرکز 3 نکته
نقطه‌اتکا: تکیه‌گاه، گرانیگاه، مرکزثقل
نقطه‌دار: منقوط & غیرمنقوط
نقل: 1 شیرینی 2 گزک، مزه 3 چاشنی
نقل: 1 انتقال، جابجایی، حمل 2 حکایت، داستان، قصه 3 بازگویی، گزارش 4 ترجمان، ترجمه، تعبیر، تفسیر 5 بیان، روایت 6 بازگو، بازگویی، ذکر
نقل‌مکان: جابجایی، سفر، عزیمت، کوچ
نقلی: 1 تنگ، کوچک 2 جالب، ظریف
نقمات: انتقام‌جویی‌ها، خونخواهی‌ها، کینه‌جویی‌ها
نقمت: 1 سرزنش، عتاب، معاتبه 2 عذاب، عقوبت، کینه‌کشی
نقی: برگزیده، پاک، پاکیزه، ناب، نظیف
نقیب: پیشوا، رئیس، سرپرست، سرور، عمید، قاید، مهتر
نقیصه: 1 کاستی، کمی 2 علت، عیب، نقص، نقصان
نقیض: خلاف، ضد، عکس، مخالف، مقابل، ناسازگار، ناماننده & ماننده
نکاح: ازدواج، پیوند، تزویج، زناشویی، عروسی، وصلت & طلاق
نکاح‌موقت: صیغه & نکاح‌دائم
نکال: آزار، اذیت، شکنجه، عقوبت
نکبت: ادبار، بدبختی، تنگی، تیره‌بختی، تیره‌روزی، خواری، ذلت، رنج، سیه‌روزی، ضراء، فلاکت، مصیبت، نحوست، وبال & سعادت
نکبت‌آلود: فلاکت‌بار، مفلوکانه، منحوس، نکبت‌بار
نکبت‌بار: 1 فلاکت‌آمیز، مفلوکانه، منحوس، نکبت‌آلود 2 پرمشقت، رنجبار
نکته: 1 مساله، مضمون، مطلب 2 دقیقه، لطیفه 3 رمز، سر
نکته‌بین: باریک‌بین، دقیق، نکته‌دان، نکته‌سنج
نکته‌بینی: باریک‌بینی، دقت، نکته‌گیری
نکته‌دان: باهوش، ظریف، نکته‌سنج، نکته‌سنج
نکته‌سنج: باریک‌بین، خوش‌طبع، دقیق، ظریف، ظریف‌طبع، نکته‌پرداز، نکته‌دان، نکته‌گیر
نکته‌سنجی: باریک‌بینی، نکته‌پردازی، نکته‌دان
نکته‌گیر: خرده‌گیر، منتقد، ناقد، نقاد، نکته‌سنج
نکته‌گیری: اعتراض، انتقاد، خرده‌گیری، خرده‌گیری، نقد
نکره: 1 ناشناس 2 نتراشیده، نخراشیده 3 بی‌ادب، رکیک
نکس: 1 سرنگونی، واژگونی 2 بازگشت، رجعت، عود
نکو: خوب، مساعد، مناسب، نیک، نیکو & بد
نکورو: جمیل، خوب‌رو، خوش‌سیما، خوشگل، زیبا، صبیح، قشنگ & زشت‌رو
نکول: استنکاف، اعراض، انکار، تخطی، خودداری، رد، نقض، واخواهی & قبول
نکوهش: بدگویی، توبیخ، زخم‌زبان، سرزنش، سرکوفت، شماتت، قدح، مذمت، ملامت & ستایش
نکوهیده: بد، ذمیمه، زشت، مذموم، مطرود، مکروه، ناپسندیده، نادلپسند، ناستوده، نامقبول & ستوده
نکهت: بو، بوی‌دهان، رایحه، شمیم، عطر
نگار: 1 بت، دلبر، دلداده، صنم، محبوب، معشوق، ول، یار 2 تصویر، تندیس، طرح، نقاشی، نقش
نگارخانه: بتخانه، نقش‌خانه، نگارستان
نگارستان: آتلیه، صورتخانه، نقاشخانه، نگارخانه
نگارش: 1 تحریر، کتابت 2 نگاشتن، نوشتن 3 ثبت 4 تالیف
نگارگر: صورتگر، طراح، مصور، نقاش
نگارگری: ترسیم، صورتگری، طراحی، نقاشی
نگارنده: 1 راقم، کاتب، نویسنده 2 رسام، مصور، نقاش، نگارگر
نگاره: 1 شکل، نقش 2 طرح 3 تمثیل
نگارین: 1 مزین، منقش، منقوش، نقش‌دار 2 دلبر، محبوب، معشوق
نگاشتن: تحریر، ترقیم، کتابت، نگارش، نوشتن & خواندن
نگاه: تماشا، توجه، دید، دیدار، رویت، عنایت، مشاهده، نظاره، نظر، نگرش
نگاه کردن: تماشا کردن، دیدن، رمق، مشاهده کردن، نظاره کردن، نظر کردن، نگریستن
نگاهبان: 1 کشیک، مراقب، نگهبان 2 حارس، حافظ 3 گماشته
نگاهبانی: پاس، حراست، حفاظت، مراقبت، نگهبانی
نگاهدار: پاسبان، حارس، محافظ، مراقب
نگاهداری: حراست، محافظت، مراقبت، مواظبت، نگهداری
نگران: 1 آشفته، پریشان، دلواپس، مشوش، مضطرب 2 چشم‌براه، منتظر 3 تماشاگر، ناظر
نگرانی: 1 اضطراب، بیم، تشویش، دلواپسی، دلهره 2 انتظار، چشمداشت
نگرش: 1 تماشا، دید، نظاره، نظر، نگاه 2 اعتنا، التفات، توجه، رعایت، ملاحظه
نگریستن: تماشا کردن، دیدن، مشاهده کردن، نظاره کردن، نظر کردن، نظر کردن، نگاه کردن
نگون: 1 سرازیر، سرنگون، نگونسار، وارو، واژگون 2 برگشته، خم، خمیده & راست، شق
نگون‌بخت: بداقبال، بدبخت، شوربخت، فلکزده & خوش‌اقبال، خوشبخت
نگون‌بختی: بداقبالی، بدبختی، شقاوت، شوربختی & خوشبختی
نگونسار: 1 سرنگون، معکوس، نگون، نگونسر، وارو، واژگون 2 کج، کژ، معوج & راست
نگونسر: سرنگون، نگونسار، واژگون
نگهبان: 1 پاسبان، پاسدار، حارس، داروغه، هارون 2 پاینده، حافظ، محافظ، مراقب، مستحفظ، نگاهدارنده 3 دیده‌بان، دیده‌ور، قراول، کشیک، گشتی، نگاهبان 4 پشتیبان، حامی، طرفدار 5 دربان، سرایدار
نگهبانی: پاسبانی، پاسداری‌دیده‌بانی، حراست، حمایت، محارست، محافظت، مراقبت، مواظبت
نگهداری: 1 حفاظت، حفظ، صیانت 2 پاسداری، حراست، محارست، محافظت، وقایت 2 توجه، مراقبت، مواظبت 5 بازداری، ضبط، کف 5 پرستاری، سرپرستی
نگین: 1 خاتم، مهر 2 انگشتری
نم: آغار، تر، تری، خیس، شبنم، مرطوب، نداوت، نمدار، نمناک & خشک
نم‌کرده: رفیقه، مترس، معشوقه، نشمه
نم‌نم: اندک‌اندک، خرده‌خرده، ریزریز، نم‌نمک
نما: 1 ظاهر، نمود 2 شاخص 3 جبهه، منظره 4 رویش، نمو 5 توان، قوه
نماد: تمثیل، رمز، سمبل، نمودار
نماز: دعا، صلات، فریضه، نیایش
نمازخوان: مصلی، نمازباره، نمازکن، نمازگر، نمازگزار، نمازی
نمازگاه: سجده‌گاه، مسجد، مصلی، نمازخانه
نمازگزار: ماموم، مصلی، نمازخوان، نمازکن، نمازگر، نمازی
نمام: بدگو، خبرچین، سخن‌چین، غماز، مفتری، ناسزاگو، واشی، واشیه، همام
نمامی: بدگویی، تضریب، تهمت، خبربری، دوبهمزنی، سخن‌چینی، سعایت
نمایان: آشکار، باهر، پدید، پدیدار، پیدا، جلوه‌گر، ظاهر، علنی، متجلی، محسوس، مشهود، معلوم، نمودار، واضح، هویدا & مخفی، ناپیدا
نمایش: 1 ارائه، عرضه، نمود 2 تئاتر، تعزیه‌گردانی، شبیه 3 بروز، جلوه، خودنمایی
نمایندگی: 1 آژانس، شعبه 2 وکالت 3 کارگزاری
نماینده: 1 عامل، قایم‌مقام، کارگزار، مباشر 2 وکیل 3 شاخص، نمودار
نمدار: رطوبت‌دار، مرطوب، نمسار، نمناک، نمور
نمدمال: نمدگر
نمره: 1 شماره 2 رقم، شمار، عدد
نمسار: نمدار، نمناک، نمور & خشک
نمط: اسلوب، جور، جور، روال، روش، سیاق، شق، شیوه، طرز، طریقه، گونه، نحو، وجه
نمک‌بحرام: حق‌نشناس، خائن، خیانت‌پیشه، کفور، ناسپاس، نمک‌نشناس & حق‌شناس، نمک‌شناس
نمک‌بحرامی: حق‌نشناسی، کفران، ناسپاسی & حق‌شناسی
نمک‌سود: نمکدار، نمک‌زده، نمکین
نمک‌شناس: حق‌شناس، سپاسدار، سپاسگزار، شاکر، قدردان، قدرشناس، ممنون & ناسپاس، نمک‌نشناس
نمک‌ناشناسی: حق‌نشناسی، کفران، ناسپاسی، نمک‌بحرامی & حق‌شناسی
نمک‌نشناس: حق‌ناشناس، ناسپاس، نمک‌بحرام & حق‌شناس، سپاسگزار
نمکدار: پرنمک، شور، نمک‌زده، نمک‌سود، نمکی، نمکین & بی‌نمک
نمکزار: 1 نمکسار، نمکستان، نمک‌لاخ، نمک‌لان 2 شوره‌زار، کویر، لم‌یزرع
نمکی: شور، نمکدار، نمک‌سود، نمکین & بی‌نمک
نمکین: 1 بانمک، شور، نمکدار 2 تودل‌برو، ملیح
نمگین: مرطوب، نمدار، نمسار، نمناک، نموک
نمل: مور، مورچه
نمناک: تر، مرطوب، نم، نم‌دار، نمسار
نمو: 1 رشد، رویش، نشو، نما 2 بالش
نمود: بروز، پدیده، جلا، جلوه، رونق، علامت، مظهر، نمایش
نمودار: 1 جدول، دیاگرام، طرح، منحنی، نقشه، نمونه 2 آشکار، پدیدار، پیدا، ظاهر، مشهود، نمایان، هویدا 3 سند، شاهد، علامت، نماد، نماینده
نمودن: 1 ارائه، عرضه کردن، نشان‌دادن، نمایاندن، نمایش‌دادن 2 آشکار کردن، برملا کردن، فاش کردن 3 انجام‌دادن، کردن
نمور: مرطوب، نمدار، نمسار، نمگین
نمون: 1 رمز، سمبل، نماد 2 مانند، مثل
نمونه: 1 الگو، سرمشق، مدل 2 اسوه 3 انموذج، شبیه، مانند، مثل، همانند 4 قیاس، نمودار
ننر: 1 بی‌مزه، لوس 2 بی‌ادب، بی‌تربیت & مودب
ننگ: بدنامی، بی‌آبرویی، خفت، رسوایی، روسیاهی، سرشکستگی، عار، فضاحت & افتخار، نام
ننگ‌آور: بدنام، رسوا، روسیاه، شرم‌آور، مفتضح & افتخارآفرین
ننگین: بدنام، رسوا، روسیاه، زشت، شرم‌آور، فضاحت‌بار، فضیح، قبیح، مفتضح
ننو: گهواره، مهاد، مهد
ننه: 1 بی‌بی، جده، مادربزرگ 2 مادر، مامان، والده 3 خدمتکار، مستخدمه
نو: ابتکاری، بدیع، بکر، تازه، جدید، طرفه، طری، طریف، مدرن، نوین & قدیم، کهنه
نوا: 1 آواز، آوا 2 ناله 3 پرده، مقام 4 آذوقه، خوراک، غذا
نوآموز: 1 مبتدی، نوچه، نوزخمه 2 دانش‌آموز، شاگرد
نوآور: 1 مبتکر، مبدع، مخترع 2 متجدد، نوآفرین
نوآوری: ابتکار، ابداع، اختراع، بدعت، نوآفرینی
نوا: 1 آوا، آواز، آهنگ، آهنگ، ترنم، دستان، دستگاه، سرود، لحن، مقام، ملودی، موسیقی، نغمه 2 ثروت، دارایی، مال، هستی 3 آذوقه، برگ، توشه، خوراک، گذران، معیشت 4 نواده، نوه 5 رهن، گروگان، گرو 2 اسباب، سوروسات
نواحی: اطراف، اکناف، حدود، حوزه، خطه، کرانه‌ها
نواخت: 1 زدن، ضربت 2 تفقد، دلجویی، ملاطفت، نوازش 3 سرایش، سرودن 4 احسان، بر، نکویی، نیکی 5 انعام، بخشش، کزم
نواختن: 1 دلجویی کردن، ملاطفت کردن، موردتفقدقراردادن، نوازش کردن 2 به‌نوادرآوردن، ساززدن 3 زدن
نواده: فرزندزاده، نبیره، نتیجه، نواسه، نوه
نوار: 1 کاست 2 باند، روبان 3 رشته
نوازش: تفقد، دلجویی، شفقت، مرحمت، ملاطفت، مهربانی، نواخت
نوازنده: خنیاگر، رامشگر، ساززن، مطرب، مغنیه، موسیقی‌نواز، موسیقیدان
نواساز: آهنگ‌ساز، تصنیف‌ساز، خنیاگر، رامشگر، مطرب، نوازنده
نواشناسی: موزیک، موسیقی
نواگر: خنیاگر، رامشگر، ساززن، مطرب، مغنی
نوال: بهره، دهش، عطا، نصیب
نواله: روزی، طعمه، لقمه، وظیفه
نواله‌خور: روزی‌خوار، وظیفه‌خور
نوان: 1 ضعیف، لاغر، ناتوان، نحیف 2 خمیده، گوژ 3 نالان 4 لرزان
نوایب: آلام، شداید، مشقات، مصایب
نوبالغ: مراهق، نوجوان
نوباوگی: بچگی، صباوت، طفولیت، کودکی، نوجوانی
نوباوه: اندک‌سال، بچه، خردسال، صغیر، طفل، کم‌سال، کم‌سن، کودک، نابالغ، نارسیده، نوبر، نوجوان
نوبت: 1 پاس، دور، دوره، فصل، موسم، هنگام 2 تناوب، سیر، گردش 3 بار، دفعه، نوبه، وهله 3 اقبال، دولت 4 فرصت، مجال 5 نقاره
نوبت‌زن: نقاره‌چی، نوبتی
نوبر: 1 تازه‌رسیده، نوباوه، نورس 2 طرفه
نوبنیاد: تازه‌بنیاد، جدیدالاحداث، جدیدالتاسیس، نوبنیان، نوپا & قدیم‌الاحداث
نوبه: 1 نوبت 2 تب، مالاریا
نوپا: 1 نوخاسته، نوخیز، نوزاد 2 نوچه 3 نوبنیاد
نوپرداز: تازه‌گو
نوپردازی: ابداع، تازه‌گویی
نوپرست: متجدد، نوگرا & کهنه‌پرست، کهنه‌گرا، مرتجع
نوجوان: برنا، جوان، شاب، طفل، کودک، نوبالغ، نوخاسته، نورسته & پیر
نوجوانی: برنایی، شباب، طفولیت، کودکی، نوباوگی، نوخاستگی & پیری
نوچه: پادو، تازه‌کار، زیردست، شاگرد، نوآموز، نوپا، نوخاسته، نوزخمه، نوکار
نوحه: تعزیه، رثا، سوگ‌سرود، فغان، مرثیه، مصیبت، مویه & سرود
نوحه‌خوانی: سوگ‌سرایی، سوگواری، مرثیه، نوحه‌سرایی، نوحه‌گری
نوخاستگی: نوباوگی، نوجوانی، نوخیزی
نوخاسته: طفل، نوباوه، نوجوان، نوخیز، نوشکفته
نوخط: برنا، ساده، طفل، نوجوان
نودولت: تازه‌به‌دوران‌رسیده، نوکیسه
نور: 1 پرتو، تابش، تلاء‌لو، روشنایی، سو، ضیاء، فروغ 2 شعاع & تاریکی، ظلمت
نورافشان: پرتوافکن، فروغ‌بخش، نوربخش، نورپاش، نورگستر
نورافکن: 1 پروژکتور 2 پرتوافکن، نورافشان
نورانی: افروزنده، تابناک، درخشان، روشن، فروزان، منور & تاریک، ظلمانی
نورپاش: پرتوافکن، نورافشان، نوربخش، نورگستر
نورچشم: دردانه، عزیز، فرزند، نوردیده
نورد: 1 تاب، چین 2 پیچنده، لاپیچ 3 اندوخته، ذخیره 4 جنگ، رزم، کلنجار، ناورد، نبرد
نوردار: روشن، منور، منیر، نورانی & مستنیر
نوردیده: عزیز، فرزند، نورچشم
نورس: نوبر، نوشکفته، نوظهور
نورسته: 1 نوخاسته، نوشکفته، نونهال 2 جوان، نوجوان
نوره: آهک‌زرنیخ، واجبی
نوساز: تازه‌ساز، جدیدالبناء، نوساخت، نوساخته & قدیمی‌ساز
نوسازی: بازسازی، تعمیر، مرمت
نوسان: 1 ارتعاش، اهتزاز، تکان، جنبش، لرزش 2 تغییر 3 افت‌وخیز
نوش: 1 آشامیدن، گساردن 2 گوارا، مهنا 3 شهد 4 انوشه، جاوید، جاویدان 5 پادزهر، تریاق & نیش
نوش کردن: آشامیدن، گساردن، نوشیدن
نوشابه: 1 آشامیدنی، شربت، نوشیدنی 2 شراب، مشروب
نوشت‌افزار: قلم‌وکاغذ، لوازم‌التحریر
نوشتن: تحریر، ترقیم، رقم‌زدن، کتابت، نگاشتن & خواندن
نوشته: اثر، خط، دستخط، رقعه، رقیمه، عریضه، کاغذ، کتیبه، مراسله، مرقوم، مرقومه، مسطور، مکتوب، مندرج، منشور، نامه، نبشته & گفته
نوشخند: تبسم، شکرخند، لبخند & نیشخند
نوشخوار: 1 شادخوار، نوشگوار 2 خوش‌خوراک، خوش‌غذا
نوشدارو: پازهر، پادزهر، تریاق، تریاک، فادزهر، مرهم & زهر
نوشکفته: تازه‌شکفته، نوخاسته، نودمیده، نورس، نورسته، نورسیده & پژمرده
نوشه: 1 گوارا، نوش 2 پایا، پایدار، جاوید، جاودان 3 خرم، خوشحال، شاد 4 خوشبخت
نوشیدن: آشامیدن، خوردن، درکشیدن، گساردن، نوش کردن
نوشیدنی: آشامیدنی، شربت، نوشابه
نوشین: شیرین، گوارا، ملایم
نوظهور: 1 بدیع، تازه، نو 2 نوآمده، نورس
نوع: 1 سنخ، صنف، قسم، گونه 2 جنس، جور، رقم، روش، سیاق، طرز، قبیل، قسم، قماش 3 تیره، گونه
نوع‌پروری: احسان، نوع‌پرستی، نوع‌دوستی
نوفه: 1 پارازیت، خش‌خش 2 سروصدا
نوکار: تازه‌کار، کارآموز، مبتدی، نوپیشه، نوچه & آزموده، کهنه‌کار
نوک: 1 نیش 2 منقار، نول 3 راء‌س، سر، فرق، قله 4 انتها، بن، بیخ، ته، ته، تی
نوکر: پادو، پیشخدمت، چاکر، خادم، خدمتکار، خدمتگزار، عبد، غلام، گماشته، مستخدم، هندو & ارباب، کنیز
نوکیسه: تازه‌بدوران‌رسیده، ندیدبدید، نودولت
نوگرا: تجددگرا، روشنفکر، متجدد، مدرن، مدرنیست، منورالفکر & کهنه‌گرا، مرتجع
نوگل: 1 شکوفه، غنچه 2 نوجوان
نوم: چرت، خفتن، خواب، رویا & بیداری، یقظه
نومید: دلسرد، مایوس، ناامید، ناکام، وازده & امیدوار
نومیدی: حرمان، دلسردی، ناامیدی، ناکامی، یاس & امیدواری
نوند: 1 پیک، خبرآور، قاصد 2 تندپا، تندرو، جلد & کند
نوه: فرزندزاده، نبیره، نواده
نوی: بداعت، تازگی، تجدید، جدت، طرفگی & کهنگی
نوید: بشارت، خبرخوش، مژده
نویدبخش: بشارت‌ده، بشارت‌رسان، بشیر، مبشر، مژده‌رسان، نویدگر
نویسندگی: کتابت، منشیگری
نویسنده: 1 ادیب، مصنف 2 دبیر، راقم، کاتب، محرر، منشی، نگارنده، وراق & خواننده
نویسه: حرف
نوین: تازه، جدید، مدرن، نو & قدیم
نه: خیر، لا، نی & آری، بلی
نهاد: 1 اداره، بنیاد، سازمان، موسسه 2 اساس، پایه 3 آفرینش، خلقت، فطرت 4 طینت، جبلت، جوهره، خمیره 5 باطن، درون، ذات، ضمیر 6 سرشت، طبع، طبیعت، عریکه، غریزه، مزاج 7 سجیه، سیرت، منش 8 رسم، سنت 9 وضع، هیئت 10، ترتیب، قرار، قرارداد، مواضعه، 1 1 ادا، پرداخت، تادیه، گزارش
نهار: 1 روز، یوم 2 ناشتا 3 تن‌گدازی، گدازش، لاغری 4 کاهش & لیل
نهادن: 1 قراردادن، گذاشتن، نصب کردن 2 مقرر کردن، مواضعه کردن، وضع کردن، وضع 3 قرارگذاشتن، قرادادبستن، معاهده‌بستن 4 تعیین کردن، معین کردن 5 ادا کردن، پرداختن & برداشتن
نهال: 1 درختچه، درخت، شجر، گیاه 2 بستر، تشک‌نهالی 3 شکار، کنین
نهالی: بستر، تشک، رختخواب، فراش، نهال، نهالین & روانداز
نهامی: 1 آهنگر، حداد، نهامین 2 درودگر، نجار
نهان: باطن، پنهان، پوشیده، خفا، خفی، غیب، قایم، کتم، مختفی، مخفی، مضمر، ناآشکار، نامرئی، نهفته & آشکار، آشکارا، ظاهر، هویدا
نهان کردن: اختفا، استتار، پنهان کردن، پوشاندن، پوشیدن، مخفی کردن، نهفتن & آشکار ساختن
نهانگاه: بزنگاه، کمینگاه، مخفی‌گاه، مکمن، نخیزگاه
نهانی: پنهانی، خفی، درخفا، زیرجلکی، محرمانه، مخفیانه & آشکارا
نهایت: آخر، اختتام، انتها، پایان، خاتمه، ختام، عاقبت، غایت، فرجام & بدایت
نهایی: آخرین، پایانی، غایی، واپسین & آغازین
نهب: ایلخانی، تاراج، تالان، چپاول، چپو، حمله، غارت، غنیمت، یغما
نهج: اسلوب، جور، حالت، راه، روال، رویه، طرز، طور، گونه، مسلک، منوال، نحو، وضع
نهر: 1 جدول، جویبار، جوی 2 جیحون، رود
نهضت: اغتشاش، انقلاب، جنبش، حرکت، خیزش، شورش، غائله، قیام
نهفتن: اختفا، پنهان کردن، پوشاندن، پوشیدن، مخفی کردن، نهان کردن & افشا، فاش کردن
نهفته: پنهان، پوشیده، راز، مختفی، مخفی، مخفی، مستتر، مستور، مکتوم، ناآشکار، ناپدید، ناپیدا، نهان & آشکار، بارز، پیدا، ظاهر، مرئی، مشهود، هویدا
نهمار: 1 بسیار، بی‌حد، بی‌شمار، بی‌مر، بی‌نهایت، زیاد، فراوان، کثیر، وافر 2 براستی، حقیقتاً، کاملاً، واقعا 3 مدام، همواره، همیشه
نهمت: 1 احتیاج، حاجت، نیاز 2 آرزو 3 اهتمام، سعی، کوشش، همت
نهنگ: تمساح، وال
نهوض: 1 رحلت، عزیمت، کوچ 2 جنبش، حرکت، نهضت
نهی: 1 بازداشت، جلوگیری، منع 2 بازداشتن، نهی کردن & امر
نهیب: 1 بانگ، داد، فریاد، نعره 2 بیم، ترس، وحشت، هراس 3 سطوت، عظمت، هیبت
نی: 1 شهنا 2 قلم 3 کبر 4 خیر، نه
نی‌زن: زامر، زمار، نای‌زن، نای‌نواز، نایی، نی‌نواز
نی‌نواز: زامر، زمار، نای‌زن، نای‌نواز، نایی، نی‌زن
نیا: پدربزرگ، جد، سلف، نیاکان، نیاک
نیابت: جانشینی، قائم‌مقامی، معاونت، نایبی، وکالت
نیاز: 1 احتیاج، اقتضا، تلنگ، تمنا، حاجت، دربایست، درخواست، ضرورت، لزوم، نذر، وسن 2 نذری 3 تحفه 4 اظهارعشق & 4 ناز
نیازمند: تهی‌دست، حاجتمند، درویش، عایل، گدا، محتاج، مستمند، مسکین، مفتقر & بی‌نیاز، غنی
نیازمندی: احتیاج، افلاس، بینوایی، حاجت، دربایست، فاقه، فقر & بی‌نیازی، غنا
نیاکان: آباء، اجداد، اسلاف، پدران، نیا، نیاگان & اخلاف
نیاک: جد، سلف، نیا
نیام: پوشش، غلاف
نیایش: آفرین، پرستش، دعا، سبحه، طاعت، عبادت، عبودیت، مناجات، نماز، ورد
نیت: آهنگ، اندیشه، باطن، ضمیر، عزم، عزیمت، غرض، فکر، قصد، مراد، مقصد، میل، نقشه
نیر: تابناک، تابنده، روشن، روشنی‌بخش، منور، منیر، نورانی
نیران: جهنم، دوزخ، سقر، نار، هاویه & بهشت
نیرنج: 1 حقه، فسون، کلک، مکر، نیرنگ 2 افسون، جادو، سحر
نیرنگ: افسون، تزویر، تغابن، حقه، حقه، حیله، خدعه، دستان، دغا، ریو، شید، شیله‌پیله، طلسم، فریب، فریب، فسون، فسوس، گول، مکر
نیرنگ‌باز: جادوگر، حقه‌باز، حیله‌گر، شارلاتان، شعبده‌باز، فریبنده، محتال، مکار
نیرو: توان، توانایی، زور، طاقت، قدرت، قوا، قوت، قوه، کارمایه، مقاومت، یارا
نیروبخش: انرژی‌زا، مقوی، نیروزا
نیرومند: باقوت، بانیرو، پرزور، پرزور، پرقوت، توانا، زورمند، قوی، قوی، قوی‌جثه، مقتدر & ضعیف
نیز: ایضاً، باز، هم، همان، همچنین
نیزار: بیشه، بیشه‌زار، نیستان
نیزه: خنجر، دشنه، رمح، زوبین، شمشیر
نیست: تلف، زایل، قلع‌وقمع، محو، مضمحل، معدوم، منهدم، نابود، نیستی، هلاک
نیستان: بیشه‌زار، غابه، نیزار
نیستی: اضمحلال، تباهی، زوال، عدم، فقر، فنا، لاوجود، مرگ، نابودی، نبود، نیست، هلاکت & هستی
نیش: 1 نشتر، نیشتر 2 زخم 3 نوک & نوش
نیش‌وکنایه: زخم‌زبان، سرزنش، طعنه
نیشتر: نشتر، نیش
نیشدار: اهانت‌آمیز، تند، زننده، کنایه‌آمیز، گزنده
نیک: 1 خوب، نکو، نیکو، هژیر 2 خوش، مطبوع 3 پسندیده، ستوده، مستحسن 4 زیبا، ظریف 5 تمام، کامل 6 بسیار، خیلی، زیاد، سخت & بد، ناپسند
نیکا: حبذا، خنکا، خوشا & وای، بد
نیک‌اختر: بختیار، خوش‌اقبال، خوش‌شانس، خوش‌طالع، سعید، نیکبخت & بداقبال، سیه‌روز
نیک‌اندیش: خیراندیش، خیرخواه، مصلح، نیک‌سگال، نیک‌فطرت & بداندیش، بدسگال
نیک‌بخت: بختیار، خوش‌اقبال، خوشبخت، دولتمند، سعادتمند، نیک‌اختر & بداختر، بدبخت
نیک‌پی: خوش‌قدم، خوش‌یمن، مبارک‌پی، میمون & بدقدم
نیک‌خصلت: خوش‌خلق، خوشخو، نیک‌خصال، نیک‌خلق، نیک‌سیرت & بدخصلت
نیک‌خلق: خوش‌اخلاق، خوش‌خلق، خوشخو، فرشته‌خو، نیک‌خصلت، نیک‌سیرت، نیکوخصال & بدخلق
نیکخو: باعاطفه، خوش‌خلق، خوشخو، مهربان، نرم‌خو، نیک‌خلق، نیک‌سیرت & بدخو
نیکخواه: خوش‌فطرت، خیراندیش، مصلح، نیک‌دل، نیک‌سرشت، نیک‌سگال، نیک‌فطرت، نیک‌نفس & بدخواه
نیکخویی: خوش‌اخلاقی، خوش‌خلقی، خوشخویی، مهربانی & بداخمی، بدخلقی، بدخیمی، ترشرویی، ترشرویی، تندخویی، درشتخویی، زشت‌خویی، عبوسی
نیک‌سرشت: خوب‌سرشت، خوش‌ذات، خوش‌طینت، خوش‌نیت، نیک‌خواه، نیک‌نهاد، نیکوسرشت & بداصل، بدذات، بدطینت، بدنهاد
نیک‌فال: اقبالدار، اقبالمند، خوش‌شانس، خوش‌طالع & بداقبال، بی‌طالع
نیک‌فرجام: خوش‌عاقبت، خوش‌فرجام، عاقبت‌بخیر & برعاقبت، بدفرجام
نیک‌محضر: خوش‌صحبت، خوش‌معاشرت، نیکومحضر & بدمعاشرت
نیک‌منظر: جمیل، خوبرو، خوشکل، زیبا، شکیل، صبیح، ماهرخ، مهسا & بدمنظر
نیک‌نهاد: خوش‌فطرت، نیک‌سرشت، نیک‌سیرت، نیکوسرشت، نیکونهاد & بدنهاد
نیکبخت: خوش‌اقبال، خوشبخت، سعادتمند، سعید، کامیاب، نیک‌اختر، همایون & بدبخت
نیکبختی: بختیاری، خوشبختی، سعادت، فلاح & بدبختی
نیکچهر: پریچهر، خوش‌سیما، خوشگل، دلارا، زیبا، قشنگ، ماهرو، مقبول، مه‌جبین، مهوش
نیکخو: خوش‌اخلاق، خوش‌خلق، خوشخو، نیکوخصال & بدخو
نیکخواه: خوش‌باطن، خیراندیش، خیرخواه، نیک‌نفس، نیکوسرشت & بدخواه
نیکخواهی: احسان، خیراندیشی، نیک‌منش & بدخواهی
نیکخویی: خوش‌اخلاقی، خوشخویی، نیک‌نفس & بدخویی
نیکروز: خوشبخت، رستگار، سعادتمند، سعید & سیه‌روز
نیکنام: خوشنام & بدنام
نیکو: آراسته، بدیع، پاکیزه، پسندیده، جمیل، حسنه، خوب، خوب، خوش، زیبا، شایسته، لعبت، مستحسن، نکو، نیک، نیکوروی، هژیر
نیکوبیان: خوش‌بیان، خوش‌صحبت، نیکوسخن & بدسخن
نیکوحال: 1 تندرست، سالم 2 خوشحال، خوشوقت & بدحال
نیکورو: جمیل، خوبرو، زیبا، قشنگ، نکورو & زشت
نیکوسرشت: خوش‌باطن، نیکخواه، نیک‌سرشت، نیکونهاد & بدسرشت
نیکوکار: بخشنده، خیر، درستکار، صالح، کریم، محسن، نکوکردار، نیک‌کنش، نیکوکردار & بدکردار
نیکوکاری: احسان، بخشش، کرم، نکوکرداری، نیک‌کنشی & بدکرداری
نیکوکردار: خوش‌رفتار، روش، نیک، نیک‌رفتار، نیکوکار & بدکردار
نیکوگفتار: خوش‌بیان، خوش‌سخن، خوش‌کلام، خوش‌گفتار & بدگفتار
نیکومحضر: خوش‌سخن، خوش‌گفتار، خوش‌معاشرت، نیکوگفتار & ناخوش‌محضر
نیکونهاد: خوش‌ذات، خوش‌فطرت، خوش‌قلب، نیک‌خلق، نیک‌سیرت، نیک‌فطرت، نیکوخصال & بدنهاد
نیکونهادی: خوش‌ذاتی، خوش‌قلبی، نیک‌سرشتی، نیک‌فطرتی، نیک‌نفس & بدنهاد
نیکویی: 1 احسان، خوبی، خوبی، نکویی، نیکی 2 جمال، زیبایی & بدی
نیکی: احسان، خوبی، خیر، نکویی، نیکویی & بدی
نیل: 1 تحصیل، حصول، دستیابی، رسیدن، کسب 2 بخشش، دهش، عطیه
نیل‌فام: کبود، نیلگون، نیلی‌رنگ، نیلی
نیلگون: آبی، ارزق، اغبر، کبود، کبود، نیلی، نیل‌فام
نیم: 1 نصفه، نصف، نیمه 2 میان، وسط
نیم‌گرم: ولرم & سرد، داغ
نیمدار: کارکرده، مستعمل & نو
نیمروز: 1 ظهر 2 خاور، مشرق & 1 پسین، 2 باختر
نیمه: 1 شقه، نصف، نصفه، نیم، نیمه، یک‌دوم 2 نیمچه
نیو: پهلوان، دلیر، شجاع، قهرمان، گرد، یل
نیوشا: 1 سروش 2 مستمع 3 حرف‌شنو، سامع، شنوا
نیوشنده: سامع، شنونده، مستمع، نیوشا
نیوه: افغان، زاری، لابه، ناله
وا: 1 باز 2 جدا، سوا 3 شکفته 4 آش 5 با & بسته
وااسفا: افسوس، دریغ، واحسرتا، واویلا، هیهات
وابستگان: اتباع، اقربا، اقوام، خویشاوندان، متعلقان، نزدیکان، & بیگانگان
وابستگی: ارتباط، انس، بستگی، پیوستگی، تعلق، تعلق‌خاطر، رابطه، علاقه، علقه
وابسته: 1 خویش، خویشاوند، قریب، قوم، متعلق، منسوب 2 غیرمستقل 3 بسته، متوقف، مربوط، مشروط، منوط، موقوف 4 تابع، مطیع، منقاد 5 پابند، طفیلی، متصل، مرتبط، ملحق 6 اتاشه، & مستقل
واپس: 1 استرداد، اعاده، بازپس، رد، عودت، معاودت 2 بعداز، دنبال
واپسگرا: ارتجاعی، سنت‌گرا، قهقرایی، محافظه‌کار، مرتجع، & پیشرو، پیشتاز
واپسگرایی: ارتجاع، تحجر، & نوگرایی
واپسین: آخر، آخرین، بازپسین، بازپسین، فرجام، متاخر، نهایی، & آغازین
وات: 1 کلمه، واژه 2 سخن 3 پوستین
واتگر: 1 سخن‌سرا، سخنگو، سخنور 2 داستانسرا، قصه‌سرا، قصه‌گو 3 پوستین‌دوز، فراء
واثق:، پایدار، ثابت، محکم، مطمئن، معتمد، & نامطمئن
واج: 1 سخن، کلام، گفتار 2 حرف، صوت 3 حیران، سرگردان، گیج، متحیر
واجب: 1 بایسته، دربایست، ضرور، ضروری، فرض، لازم 2 درخور، سزاوار، شایسته & غیرواجب، مستحب
واجبی: 1 مشاهره، مقرری، وظیفه 2 آهک‌وزرنیخ، نوره
واجگاه: مخرج
واجد: 1 حائز، دارا، دارنده 2 توانگر، غنی، منعم 3 پیچک، عشقه
واجستن: بازبینی، تفحص، جستجو کردن، واجویی، یافتن
واحد: تنها، فرد، فرید، مفرد، مقیاس، منفرد، منفرد، وحید، یکتا، یکه، یگانه
واحسرتا: افسوس، دریغ، دریغا، وااسفا
واحه: آبادی
واخوانی: دوباره‌خوانی، مطابقه، مقابله
واخواهی: 1 اعتراض، پرخاش 2 رد، نکول
واخورده: 1 حیران، سرگشته، متحیر، هاج‌وواج 2 دلزده، سرخورده، مایوس، نومید 3 شکست‌خورده، مغلوب، & امیدوار
وادار: 1 الزام، مجبور، ملزم 2 تحریص، تحریک، تشویق
واداشته: 1 مجبور، مکلف، ملزم، ناچار، ناگزیر 2 برانگیخته
واده: 1 اصل، مبنا 2 پایه، پی، شالوده
وادی: 1 بادیه، بیابان، صحرا، کویر، هامون 2 عرصه، میدان 3 رود، مسیل، نهر، & آبادی، شهر
وار: 1 سان، شبه، گون، وش 2 گز، یارد 3 عادت 4 آیین، راه، رسم، روش 5 دوره، موسم، نوبت
وارث: ارث‌بر، بازمانده، جانشین، خلف، قایم‌مقام، میراث‌خوار، & مورث
وارد: 1 رسیده، واصل 2 پذیرفته 3 آشنا، آگاه، اهل، باخبر، بلد، کارشناس، متبحر، مسبوق، مطلع، واقف 4 داخل 5 بمورد، & ناوارد
وارستگی: 1 آزادی، رهایی 2 آزادگی، آزادمنشی، اصالت، حریت، رهایی 3 افتادگی، خشوع، خضوع، فروتنی، & وابستگی
وارسته: 1 آزاد، رسته، رها 2 پارسا، زاهد، متقی 3 آزاد، آزاده، حر، سبکبار، & وابسته
وارسی: بررسی، پی‌جویی، تحقیق، تفتیش، تفحص، جستجو، رسیدگی، غور، فحص، کاوش، ممیزی
وارفته: 1 بی‌حال، سست، شل 2 حیرتزده، متعجب، هاج‌وواج 3 له، متلاشی
وارو: 1 برعکس، پشت، سرازیر، سرنگون، عقب، وارونه 2 آژخ، زگیل
وارون: 1 سرنگون، معکوس، وارونه، واژگونه، واژگون 2 برعکس، مخالف
وارونه: باژگونه، باژگونه، برعکس، دمر، سرازیر، سروته، ضد، عکس، وارو، وارون
واریته: تنوع، گوناگونی
واز: باز، گشاده، گشوده، مفتوح، وا & بسته
وازده: 1 دلزده، دلسرد، مایوس، واخورده 2 مردود، مطرود، منفور، & امیدوار
واژگون: پرت، چپه، سرازیر، سرنگون، معکوس، منقلب، نگون، نگونسار، وارون
واژگونه: 1 باژگونه، برعکس، سرنگون، عکس، قلب، مقلوب، وارون، واژگون 2 بخت‌برگشته، مفلوک 3 شوم، منحوس، نامیمون، نحس
واژه: کلمه، لغت، لفظ
واژه‌نامه: فرهنگ، قاموس، لغت‌نامه
واستدن: استرداد، بازگیری، & دادن
واسطه: 1 خواهشگر، شفیع، میانجی 2 دلال، رابط 3 محرک، مسبب 4 سبب، علت
واسع: پهناور، جادار، فراخ، فضادار، گشاد، وسیع & ضیق
واصل: 1 رسیدن، رسیده، وارد 2 مقرب
واضح: 1 آشکارا، آشکار، بدیهی، پیدا، روشن، ظاهر، علنی، مبرهن، مسلم، مشخص، معلوم، نمایان، نمایان، هویدا 2 شمرده‌شمرده، شمرده 3 آسان، سهل 4 بارز، بدیهی، بین، جلی، خوانا، رسا، روشن، صریح، فاش، قطعی، گویا & غیرواضح، گنگ، ناگویا
واضع: بانی، پایه‌گذار، شارع، موسس، موجد
واعظ: اندرزگو، خطیب، محدث، مذکر، ناصح، نصیحت‌گو
وافر: بسیار، بی‌حد، خیلی، زیاد، عدیده، فراوان، کثیر، متعدد & کم، نادر
وافوری: افیونی، تریاکی، عملی، معتاد، وافورکش
وافی: 1 بس، بسنده، فراوان، کافی، مستوفا، مشبع، مکفی 2 باکفایت، سزاوار، لایق 3 باوفا
واقع: 1 حقیقت، درست، راست، صحیح، محقق 2 حادث
واقع‌بینی: حقیقت‌جویی، رآلیسم، واقع‌گرایی، واقع‌نگری
واقعاً: بدرستی، حقیقتاً، کاملاً، نهمار
واقعه: 1 اتفاق، پیشامد، حادثه، رویداد، سانحه، سانحه، عارضه، قضیه، ماجرا 2 پیکار، جنگ، رزم، کارزار، نبرد 3 خواب، رویا، نوم 4 فوت، مرگ، موت 5 رستاخیز، قیامت 6 حال، حسب‌حال، وضع 7 واقعات
واقعه‌طلب: 1 شرطلب، فتنه‌جو، فتنه‌انگیز، ماجراجو، مفسد 2 جنگجو 3 دعوایی
واقعی: 1 حقیقی 2 صحیح 3 مستند، & غیرواقعی
واقعیت: حقیقت، صحت، ماهیت، واقع
واقف: 1 آگاه، باخبر، بیدار، خبیر، شناسا، عارف، مخبر، مسبوق، مستحضر، مطلع، وارد 2 بانی، وقف‌کننده & بی‌خبر
واکدار: باصدا، صدادار، مصوت، & بی‌واک
وا کردن: افتتاح، باز کردن، تاسیس، گشودن & بستن، مسدود کردن
واکسیناسیون: آبله‌کوبی، تزریق، تلقیح، زرق، مایه‌کوبی
واکنش: اثر، بازتاب، تعامل، عکس‌العمل & عمل، کنش
واکه: باصدا، مصوت، واکدار، & هم‌خوان
واگذار: ترک، تسلیم، تفویض، رها، صرفنظر، ول
واگذاری: انتقال، تحویل، ترک، تسلیم، تفویض، رهایی، سپردن، وقف
واگشایی: افتتاح، بازگشایی، & تعطیل
واگشت: بازگشت، رجعت، مراجعت، & عزیمت
واگو: بازگو، تکرار، روایت، نقل
واگویی: بازگویی، تکرار، نقل
واگیر: آلوده‌ساز، ساری، مسری
واگیری: آلوده‌سازی، انتشار، سرایت
وال: 1 بال، جناح 2 بالن، نهنگ 3 حریر 4 والا
والا: 1، بلند، رفیع، ، شامخ، ، عالی، متعالی، مرتفع، ، منیع، ، ورنه، 2، بلندپایه، بلندمرتبه، بلندمقام، عالی‌قدر، 3، جلیل، ، گرامی، 4، شایسته، شریف، ، نجیب، 5، ، رئیس، سرور، ، صدر 6 برتر، ، فایق & فرومایه
والاتبار: شریف‌نسب، گهری، نجیب‌زاده، نجیب، والانسب، والاگهر، والانژاد
والاجاه: بلندمرتبه، عالی‌رتبه، والاشان، والامقام
والاشان: والاجاه، والامقام، بلندمرتبه، والامرتبه‌عالی‌رتبه
والاگوهر: شریف‌نسب، نجیب‌زاده، نژاده، والاگهر، والانژاد، 
والاگهر: بزرگوار، شریف، شریف‌نسب، نجیب، نژاده، والاتبار، والاگهر، والانژاد & بدگهر
والامقام: ارجمند، بزرگ‌قدر، بلندپایه، بلندمرتبه، عالی‌قدر، عالی‌مقام، والاجاه، & دونپایه
والانژاد: حسیب، شریف‌النسب، شریف‌نسب، نجیب‌زاده، نسیب، والاتبار، والاگهر
والانسب: حسیب، شریف‌نسب، نجیب‌زاده، نسیب، والاگهر، والاتبار
والانه: جراحت، ریش، زخم
والاهمت: بلندطبع، بلندنظر، بلندهمت، & کم‌همت
والایی: بزرگی، رفعت، شرافت، عزت، نجابت
والد: اب، ابوی، بابا، پدر & مادر، والده
والده: ام، ام، مامان، مادر، ننه & پدر، والد
والس: رقص، وشت
واله: بی‌آرام، حیران، دلباخته، دیوانه، سرگردان، شیدا، شیفته، عاشق، متحیر، متحیر، مجذوب
والی: 1 حاکم، فرماندار 2 استاندار
وام: 1 استقراض، بدهی، دین، قرض، قرضه، نسیه 2 رنگ، لون & طلب
وام‌خواهی: استقراض، قرض، وام‌ستانی، & وام‌دهی
وام‌دار: 1 بدهکار، غارم، قرض‌دار، مدیون، مقروض 2 بستانکار، رهین، طلبکار، متشکر، مرهون & طلبکار
واماندگی: خستگی، درماندگی، عقب‌ماندگی، فرسودگی
وامانده: ازپاافتاده، خسته، درمانده، کوفته، لنگ، مستاصل
وامخواه: بستانکار، داین، طلبکار، & بدهکار
وامق: دلداده، شیدا، شیفته، عاشق، فریفته، مفتون
وامی: بدهکار، مدیون، مقروض، وامدار & بستانکار، طلبکار
وانگهی: ازاین‌گذشته، بعلاوه، وانگه
وانمود: تجاهل، تظاهر، جلوه، خودنمایی
واویلا: افسوس، دریغا، وااسفا، واحسرتا، هیهات
واه: 1 آوخ، افسوس، وای 2 شگفتا، عجب، عجبا
واهب: بخشنده، سخاوتمند، سخاوت‌پیشه، سخی، عطاپیشه، کریم، معطی، وهاب
واهمه: اضطراب، باک، بیم، ترس، تشویش، خوف، رعب، محابا، وحشت، هراس
واهی: بی‌اساس، بیهوده، پوچ، خیالی، سست، ضعیف، فرضی، موهوم، & حقیقی، واقعی
وای: آخ، آوخ، آه، افسوس، دردا، فریادا
وایه: آرزو، امید، حاجت، مراد
وبال: بدبختی، بدفرجامی، تقصیر، سختی، عذاب، عذاب، نکبت، ورز
وتر: 1 پی، تار، تیر، رگ، زه 2 طاق، قوس، کمان
وثاق: 1 اقامتگاه، خانه، ماوا، مسکن، منزل 2 اردوگاه، خرگاه، خیمه 3 بند، ریسمان، زنجیر
وثاقت: 1 استحکام، استواری، ثبات 2 اعتماد، وثوق
وثوب: برجستن، جستن، حمله کردن
وثوق: اطمینان، اعتقاد، اعتماد، ثقه، خاطرجمعی
وثیق: 1 استوار، محکم 2 استوار، مستند، مطمئن، موثق
وثیقه: تضمین، رهن، رهینه، ضمانت، گروی
وجا: بیم، ترس، خوف، وجل، هراس & رجا
وجاهت: 1 جمال، حسن، خوشگلی، زیبایی، صباحت، قشنگی، مقبولی 2 پذیرش‌عام، مقبولیت، & زشتی
وجب: بدست، شبر
وجد: انبساط، ذوق، سرور، شعف، شور، شوق، شیفتگی، فرح
وجدان: 1 درون، ضمیر 2 شعور 3 تدین
وجوب: بایستگی، ضرورت، لزوم
وجود: 1 بود، هستی 2 نفس، هویت 3 عرضه، کارآیی، لیاقت & عدم، فنا، نابودی، نیستی، نیست
وجوه: 1 صور 2 اقسام 3 پول، مبالغ 4 سطوح
وجه: 1 چهره، رخ، رخسار، روی، صورت 2 جور، روش، شکل، طریق، طریقه، طور، منوال، نمط، وضع 3 بودجه، پول، دینار، سرمایه، مبلغ، نقدینه 4 جانب، سمت، سو، طرف 5 حالت 6 دلیل، سبب، علت
وجهه: 1 آبرو، اعتبار، حیثیت، خوشنامی 2 مقصد
وجیع: المبار، دردانگیز، دردناک، رنج‌آور، مولم & نشاطانگیز
وجین: پازش
وجیه: 1 جمیل، خوشگل، زیبارو، زیبا، صبیح، قشنگ 2 رئیس، سرکرده، مهتر 3 معتبر، مقبول، موردتوجه، وجیه‌المله، & زشت
وحدت: 1 یگانگی 2 توحید، یکتایی 3 اتحاد، اتفاق، همبستگی & پراکندگی، کثرت
وحش: جانور، حیوان، دد & آدمی، انس
وحشت: بیم، پروا، ترس، ترور، توهم، خوف، دهشت، رعب، رم، واهمه، وهم، هراس، هول
وحشت‌افزا: ترس‌آور، خوفناک، دهشت‌آور، دهشتزا، موحش، وحشتناک، وهمناک
وحشت‌انگیز: خوفناک، دهشتناک، مخوف، مدهش، موحش، وحشتناک
وحشتزا: ترس‌آور، خوفناک، دهشت‌آور، دهشت‌بار، دهشتزا، دهشتناک، مخوف، مدهش، موحش، وحشت‌آمیز، وحشت‌انگیز، وحشت‌بار
وحشت‌زده: بیمناک، ترسناک، ترسیده، خوفناک، متوحش، هراسان، هراسناک، هراسیده
وحشت کردن: بیمناک‌شدن، ترسیدن، هراسناک‌شدن، هراسیدن
وحشتناک: بیمناک، ترس‌آور، ترسناک، ترسناک، خوف‌انگیز، خوفناک، دهشتناک، رعب‌آور، رعب‌انگیز، سهمناک، مخوف، مدهش، موحش، مهیب، مهیب، وحشت‌انگیز، وهمناک، هراس‌انگیز، هولناک، هولناک
وحشی: 1 دد، درنده، سبع 2 بربر، بی‌فرهنگ، رمنده، سرکش، غیرمتمدن، نافرهیخته & اهلی
وحشیگری: بربریت، توحش، ددمنشی، درنده‌خویی، سبعیت & تمدن
وحل: گل، گل‌ولای، لجن
وحی: الهام، پیام‌غیبی
وحید: بی‌همتا، تک، تنها، فرد، فرید، مجرد، منفرد، واحد، یکتا، یگانه
وخشور: پیامبر، پیغمبر، رسول، نبی
وخشوری: پیامبری، پیغمبری، پیمبری، رسالت، نبوت
وخیم: بحرانی، بغرنج، پیچیده، خطرناک، خطیر، درام، دشوار، سخت، مخاطره‌آمیز، مهلک، وبیل
ود: 1 دوستی، محبت، محب 2 بد & 1 عداوت، 2 خوب
وداد: دوستی، صمیمیت، عشق، محبت، مودت، ولا & عناد
وداع: بدرود، بدرودگویی، تودیع، خداحافظی & استقبال، پیشواز
وداع‌گفتن: بدرود، ترک کردن، خداحافظی & استقبال
ودود: بامحبت، دوستدار، مهربان & عنود
ودیعه: امانت، سپرده، ودیعت
ور: 1 جانب، سو، طرف 2 بر، ضلع 3 ساحل، کنار
ور: حرف، سخن، صحبت، گپ
ورا: 1 پس، پشت، خلف، عقب 2 آنسو، بالا، فرا
وراج: بیهوده‌گو، پرچانه، پرچانه، پرحرف، پرگو، حراف، روده‌دراز، مکثار، هرزه‌چانه، هرزه‌درا، یاوه‌گو & کم‌حرف
وراجی: پرچانگی، پرگویی، حرافی، روده‌درازی، هرزه‌درایی & پرحرفی
ورانداز: بازدید، بررسی، تخمین، ملاحظه، نگاه‌اجمالی
ورج: ارج، ارزش، شان، قدر، مرتبه
ورجاوند: ارجمند، ارزشمند، برازنده، فرهمند، محترم، گرامی، & بی‌مقدار
ورد: 1 دعا، ذکر، عزیمت، نیایش 2 تب 3 نوبت
ورد: زهر، سوری، گل، گل‌سرخ
وردست: دستیار، شاگرد، معاون، یاور
ورز: 1 عمل، کار 2 پیشه، حرفه، شغل 3 حاصل 4 زراعت، کشت
ورزش: 1 بازی، نرمش 2 تمرین، مشق، ممارست 3 اسب‌سواری، بسکتبال، پرش، پیاده‌روی، دو، شنا، فوتبال، کشتی، والیبال، هندبال
ورزشکار: بازیکن، بسکتبالیست، تنیس‌باز، دونده، شناگر، فوتبالیست، کشتی‌گیر، والیبالیست، ورزشدوست، وزنه‌بردار
ورزشگاه: استادیوم، باشگاه، زورخانه
ورزکار: حارث، دهقان، زارع، کشاورز، کشتگر
ورزیدگی: 1 آزمودگی، پختگی، تبحر، خبرگی، کارکشتگی، مهارت 2 توان، قدرت
ورزیده: 1 آزموده، خبره، کاردان، کارکشته، ماهر، متبحر 2 قوی & تازه‌کار
ورشکست: خانه‌خراب، مالباخته، مفلس، ورشکسته
ورشکستگی: افلاس، خانه‌خرابی
ورشکسته: خانه‌خراب، مالباخته، محجور، مفلس
ورطه: پرتگاه، غرقاب، گرداب، لجنزار، لجه، مغاک، مهلکه
ورع: اتقا، پارسایی، پاکدامنی، پرهیز، پرهیزگاری، تقوا، زهد & ناپارسایی
ورق: برگ، صحیفه، صفحه، لا، ورقه
ورقه: 1 صفحه‌برگه، ورق 2 پشیزه، پوست، پوسته، قشر، لایه 3 رقعه، عریضه، مکتوب، منشور
ورقه‌ورقه: پشیزه‌پشیزه، پوسته‌پوسته، لایه‌لایه
ورک: سرین، کفل
ورم: آماس، آماه، باد، برآمدگی، پف، پیله، تورم، دمل، نفخ
ورم‌دار: برآمده، پف‌کرده، متورم
ورنه: والا، وگرنه
ورود: دخول، رسید، مدخل، وصول
ورودی: در، دروازه، مدخل & خروجی
ورید: سیاهرگ، عرق، & سرخرگ، شریان
وزارت: حکومت، صدارت
وزر: 1 بزه، گناه، معصیت 2 ثقل، سنگینی، گرانی 3 نکبت، وبال
وزش: نسیم، نفحه، وزیدن
وزغ: غوک، قورباغه
وزغه: کلپاسو، کلپاسه، مارمولک
وزن: 1 اندازه، ثقل، سنگینی، مقدار 2 ریتم، سجع، ضرب
وزیدن: دمیدن، نفح، وزش
وزیر: 1 دستور، صاحبدیوان 2 فرزین
وزین: 1 پروزن، ثقیل، سنگین، گران، گران‌سنگ 2 باوقار، رزین، سنجیده، گرانقدر، موقر، مهم، & سبک
وژن: قذرات، کثافت، نجاست
وساده: 1 بستر، خوابگاه 2 بالش، متکا 3 مسند
وساطت: توسط، خواهشگری، دخالت، شفاعت، مداخله، میانجیگری
وسایط: ذرایع، وسایل، وسیله‌ها
وسایل: ابزار، ادوات، اسباب، جهاز، سامان، لوازم، وسایط
وسخ: چرک، ریم، شوخ، قذرات
وسط: 1 بین، حاق، مابین، میان، میانه 2 مرکز 3 قلب 4 بحبوحه
وسع: 1 استطاعت، تمول، دارایی، نوانگری 2 تاب، توان، توانایی، طاقت، قوت، نا 3 اقتدار، قدرت 4 گنجایش
وسعت: 1 سعه، ظرفیت، فراخنا، فراخی، فراخی، گسترش، گشادگی، گشادی، گنجایش 2 بسط، توسعه & تنگی، ضیق
وسنی: هم‌شو، هوو
وسواس: تردید، دودل، دودلی، شبهه، شک، قلق، مالیخولیا، وسوسه، هاجس
وسواسی: دودل، مالیخولیایی، مردد، نامصمم
وسوسه: اغوا، انگیزش، بداندیشی، تحریص، تحریک، تلقین، وسواس
وسوسه‌گر: اغواگر، محرک، وسوسه‌انگیز
وسیع: 1 پهن، جادار، عریض، فراخ، فضادار، گشاد، گشاده، واسع 2 گسترده، ممتد 3 مبسوط & تنگ
وسیله: 1 باعث، سبب، علت، محرک 2 دست‌آویز 3 آلت، ابزار، اسباب 4 تدبیر، چاره، طریقه
وسیله‌ساز: چاره‌ساز، چاره‌گر، سبب‌ساز & سبب‌سوز
وسیم: 1 پریچهر، پریرخ، خوبرو، خوشگل، زیبارو، زیبا، قشنگ، مهرخ، مه‌لقا 2 چشم‌نواز، خوش‌منظر & بدلقا
وشی: سرخ، قرمز، گلگون
وصال: پیوند، دیدار، وصل، وصلت & فراق
وصایت: 1 سرپرستی، قیمومت، کفالت، ولایت 2 سفارش، وصیت
وصف: 1 تبیین، تشریح، تعریف، توصیف، شرح 2 ستایش، مدح
وصل: 1 اتصال، الحاق، پیوند، ربط، متصل 2 وصال، وصلت & فصل، هجر
وصلت: ازدواج، تزویج، زفاف، زناشویی، عروسی، مزاوجت، نکاح، وصال، & جدایی
وصله: پاره، پینه
وصمت: 1 آهو، تباهی، عیب، نقص 2 عار، ننگ
وصول: حصول، دریافت، رسیدن، رسید، نیل، ورود & پرداخت
وصی: 1 سرپرست، قیم، کفیل، وکیل، ولی 2 سفارشگر، ناصح
وصیت: اندرز، سفارش، نصیحت
وصیت‌کننده: موصی، وصیت‌گر
وصید: آستان، آستانه
وضع: 1 اسلوب، راه، روش، شیوه، طرز، طریقه، نهج 2 حالت، حال، شکل، موقعیت 3 هیئت 4 گذاشتن، نهادن 5 جنبه، چگونگی، کیفیت، وجه 6 ایجاد، تاسیس، تشکیل، خلقت، قرار، نهاد
وضع‌حمل: زایمان
وضعیت: چگونگی، حالت، کیفیت، موقع، موقعیت
وضو: تطهیر، دست‌نماز، غسل
وضوح: آشکارایی، ایضاح، روشنی، صراحت، هویدایی & ابهام
وضیع: 1 بی‌ریا، ساده، صاف‌وصادق 2 پست، دون، فرومایه، ناکس & شریف
وطن: اقامتگاه، زادگاه، مسقطالراس، موطن، میهن
وطن‌پرست: میهن‌پرست، میهن‌پرست، وطندوست & وطن‌فروش
وطن‌فروش: خائن، میهن‌فروش، & میهن‌پرست
وطواط: خفاش، شب‌پره، شبکور
وطی: جماع، مجامعت، مجامعه
وظیفه: 1 تکلیف، فریضه 2 خدمت، رسالت، ماموریت، مسولیت 3 شغل، عمل، کار 4 نقش 5 ادرار، حقوق، رستاد، شهریه، گذران، ماهیانه، مستمری، معاش، مقرری، مواجب
وظیفه‌خوار: مستمری‌بگیر، نواله‌خوار، وظیفه‌خور
وظیفه‌خور: 1 جیره‌خوار، روزی‌دار، طعمه‌خوار، نان‌خور، نواله‌خور، وظیفه‌خوار 2 بازنشسته، متقاعد، مستمری‌بگیر
وظیفه‌دان: مسئول، وظیفه‌شناس & وظیفه‌نشناس
وظیفه‌شناس: جدی، مسئول، وظیفه‌دان & وظیفه‌نشناس
وعا: 1 رگ 2 آوند، ظرف
وعده: 1 بشارت، مژده، نوید 2 بشارت، مژده، نوید 2 پیمان، عهد، قرار، قول، میثاق 2 دعوت، میعاد 3 موعد، مهلت 4 بار، دفعه، مرتبه & وعید
وعده‌گاه: پاتوق، قرار، میعاد
وعظ: 1 اندرز، پند، توصیه، موعظه، نصیحت 2 تذکیر، خطابه، خطبه
وعید: 1 قول، مژده 2 تخویف، ترعیب، تهدید
وغا: آرزم، پیکار، جنگ، رزم، کارزار، نبرد
وغب: 1 پست، دون، فرومایه، ناکس 2 احمق، گول 3 ضعیف، نحیف، نزار
وفا: ایفای‌عهد، پیمان‌پایی، دوستی، صمیمیت & جفا
وفات: درگذشت، رحلت، فوت، مردن، مرگ، ممات، موت & حیات
وفادار: باوفا، صدوق، وفاخواه، وفامند & بی‌وفا
وفاق: ارتباط، تناسب، توافق، ربط، سازواری، موافقت، هم‌آهنگی، همراهی، یکدلی، یکسانی & نفاق
وفق: 1 انطباق، تطبیق، مطابق، مطابقت 2، توافق، سازش، موافقت
وفور: 1 بسیاری، تکثر، زیادی، فراوانی، کثرت 2، خیروبرکت، نعمت & کمبود
وقاحت: بی‌حیایی، بی‌شرمی، پررویی، جسارت، دریدگی & کم‌رویی
وقاد: تیزخاطر، روشن‌ضمیر، نقدگر
وقار: ابهت، ثبات، رزانت، سکینه، سنگینی، طمانینه، متانت، مکث، مهابت، وقر، هنگ، هیبت، هیمنه & سبکی
وقایت: پاسداری، حفاظت، حفظ، نگاهداشت، نگهداری
وقایع: اتفاقات، حوادث، سوانح، عوارض
وقت: 1 فرصت، مجال، مهلت 2 زمان، گاه، موقع، میقات، هنگام 3 دوره، روزگار، عصر، فصل، موسم 4 آن، حین، دم، ساعت، لحظه، لمحه 5 مدت، موعد
وقر: رزانت، سنگینی، متانت، مهابت، وقار & جلفی، سبکی
وقع: 1 اعتنا، التفات، توجه، رعایت 2 مهابت
وقعت: جدال، جنگ، ستیز، کارزار، نبرد، وقعه
وقف: 1 موقوفه، واگذاری 2 اهدا، بخشش، نذر، هبه 3 افامت، توقف 4 ایست، مکث، وقفه 5 اختصاص‌دادن، منحصر کردن
وقفه: ایست، بند، تعطیل، توقف، درنگ، رکود، سکته، سکون، فترت، فرصت، متارکه، مکث & پویایی
وقوع: 1 اتفاق، حدوث، رخداد، رویداد 2 بروز، پیدایش، ظهور
وقوف: آگاهی، احاطه، ادراک، اطلاع، بصیرت، بینش، علم، معرفت & ناآگاهی
وقیح: بی‌ادب، بی‌چشم‌ورو، بی‌حیا، بی‌شرم، پررو، دریده، شوخ، گستاخ، هتاک & کم‌رو، محجوب
وکالت: جانشینی، قیمومت، کفالت، ماموریت، نمایندگی، نیابت، وصایت، ولایت
وکیل: 1 نماینده 2 پیشکار، کارگزار، مباشر، ناظر 3 قایم‌مقام، گماشته، مامور، ناظر، نایب، وصی 4 قیم، ولی 5 قانون‌دان، مدافع 6 سرجوخه
وگرنه: والا، ورنه
ول: 1، ترک، رها، متروک، مرخص، مستخلص، واگذار 2 عاطل، مهمل 3 سست، شل 4 آزاد 5 بی‌ادب، بی‌تربیت، بیکاره، ولگرد، ولنگار، ولو، ویلان، هرزه 6 محبوب، نگار، یار
ولا: 1، تولی، دوستی، رفاقت، مصادقت، مصادقه 2 مودت، نزدیکی، وداد
ولادت: تولد، زایش، زاییدن، مولود، میلاد، ولاد & مرگ
ولایت: 1 ارشدیت، امارت، حکومت، رهبریت، رهبری، مرشدی، وصایت، وکالت 2 خطه، سرزمین، شهر، مدینه، مملکت‌بلد
ولایتی: 1 بومزاد، بومی، محلی 2 اهلی 3 شهری & غیربومی
ولخرج: بادبدست، خراج، خراج، گشاده‌باز، مبذر، متلف، مسرف & خسیس
ولخرجی: اتلاف، اسراف، تبذیر، تفریط، گشاده‌بازی & خست
ولد: ابن، پس، پور، زاده، فرزند، نتیجه & دختر
ولدالزنا: تخم‌حرام، حرامزاده، زنازاده، مادربخطا & حلال‌زاده
ولرم: نیم‌گرم & داغ، سرد
ولع: آز، آزمندی، اشتیاق، حرص، شره، طمع، طمعکاری، میل، هوی & بی‌میلی
ولگرد: بی‌سروپا، بیکار، بیکاره، ولو، هرزه‌گرد، هرزه، هرزه‌پا
ولنگار: بدردنخور، بی‌بندوبار، بی‌تربیت، سهل‌انگار، شلخته، ولو، ویلان، هرزه
ولو: 1 بیکاره، رها، سرگردان، ول، ولگرد، ولنگار 2 پاشیده، پراکنده، متلاشی
ولو: اگرچه، حتی، هرچند
ولوله: آشوب، جوش‌وخروش، جیغ‌وداد، دادوبیداد، سروصدا، غریو، غوغا، فریاد، همهمه، هنگامه، هیاهو & سکوت
ولی: 1 سرپرست، قیم، کفیل، وصی 2 مرشد 3 دوست
ولید: بنده، زاده، کودک، مولود
ولیک: اما، ولی، ولیکن
ولیمه: سور، ضیافت، عروسی، عیش، مهمانی
ونگ: 1 تهیدست، سایل، گدا، مفلس 2 تهی، خالی 3 زشت، کریه 4 بانگ، زاری، صدا، گریه
وول: تکان، جنبش، حرکت & سکون
وهاب: بخشایشگر، بخشنده، سخی، گشاده‌دست، معطی، واهب & بخیل
وهاج: 1 درخشنده، شفاف، فروزان، فروزنده 2 داغ، سوزان
وهله: بار، دفعه، لحظه، مرتبه، مرحله، مورد، نوبت
وهم: 1 ظن، گمان 2 پندار، پنداشت، تصور، خیال، فرض 3 فکر 4 اوهام، تخیل، توهم 5 بیم، ترس، خوف، رعب، وحشت، هراس & یقین
وهم‌انگیز: ترسناک، توهم‌انگیز، مخوف، وهمناک، هراس‌آور، هولناک
وهمناک: ترسناک، خوف‌آمیز، خوفناک، رعب‌انگیز، سهمگین، سهمناک، مخوف، مدهش، موحش، مهیب، وحشت‌افزا، وحشتناک، وهم‌انگیز، هراس‌انگیز، هولناک، هولناک
وهمی: تخیلی، خیالی، موهوم & حقیقی، واقعی
وهن: 1 اهانت، تحقیر، توهین، سرشکستگی 2 ارتخا، بیحالی، رخوت، سستی، ضعف، فتور
وهن‌آمیز: اهانت‌بار، تحقیرآمیز، توهین‌آمیز
ویار: آرمه، تاس، تلواسه، میل‌مفرط، واسه، وحم، هوس
ویر: 1 فریاد، ناله 2 ادراک، استنباط، درک، فهم، هوش 3 به‌خاطرسپاری، حافظه، یادگیری 3 میل، ویار، هوس
ویران: بایر، خراب، خرابه، فروریخته، مخروب، مخروبه، منهدم، ناآباد، ویرانه & آباد
ویران‌ساز: تخریب‌گر، مخرب، ویرانگر & آبادساز، آیادگر
ویران‌سازی: 1 انهدام، تخریب، ویرانگری، هدم 2 افساد & آبادسازی
ویرانگر: 1 مخرب، ویران‌ساز، هادم 2 مفسد & آبادگر
ویرانه: بایر، بیغوله، خرابه، طلل، مخروبه، ناآباد، ویران & آباد، معمور
ویرانی: انهدام، تخریب، خرابی، هدم & آبادانی، عمارت
ویروس: میکرب
ویزا: روادید
ویزیت: بازدید، دیدار، دیدن، عیادت، ملاقات
ویژگی: خصوصیت، مختصه، وجه‌ممیز
ویژه: 1 اختصاصی، خاص، خاصه، خصوصی، مختص، مخصوص 2 بی‌آمیغ، پاک، خالص، سره، ناب & عام، غیرخصوصی
ویلا: بشکم، خانه‌ییلاقی
ویلان: آواره، بی‌تربیت، سرگردان، گمراه، گمگشته، متحیر، ول، ولنگار، هرزه
هاتف: سروش، منادی
هاتک: افشاگر، پرده‌در، هتاک & ساتر
هاج: بهت‌زده، حیران، دبنگ، سرگردان، سرگشته، گیج، مبهوت، متحیر، هامی
هاج‌وواج: بهت‌زده، حیران، سرگشته، مبهوت، متحیر
هادی: 1 پیر، دلیل، راهبر، راهنما، رهبر، مرشد، معلم 2 رسانا & عایق
هار: 1 دمان، دیوانه، غضبناک، متغیر 2 سرمست، مغرور 3 گزنده، پاچه‌گیر 4 گردن‌بند، مروارید 5 گردن 6 گوشت‌فاسد 7 سرگین، فضولات
هارون: 1 نقیب، نگهبان 2 پاطر، پیک، قاصد
هاژ: 1 درمانده، عاجز 2 حیران، سرگشته، متحیر
هاضمه: گوارش، گوارنده، هضم
هال: 1 آرام 2 آرامش، سکون 3 شکیب، صبر، قرار 4 راهرو، سرسرا
هالک: فانی، قاتل، کشنده، مهلک، & باقی
هالو: خوش‌باور، زودباور، ساده‌دل، ساده‌لوح، گول‌خور
هاله: 1 چنبرماه، خرمن، خرمن‌ماه، شادورد، شایورد 2 بدجنس، بدذات، شریر 3 عدل، لنگه
هامش: حاشیه، مرز & متن
هاموار: مستوی، مسطح، هموار & ناهموار
هامون: 1 بادیه، بایر، بیابان، قاع، لم‌یزرع، نامسکون، وادی 2 بر، خشکی 3، جلگه، دشت 4 مسطح، هموار 5 کره‌زمین & گردون
هامه: 1 حشره 2 خزنده 3 تارک، چکاد، سر، فرق‌سر، کاسه‌سر، هباک 4 رئیس، سرکرده 5 جماعت، جمعیت، گروه، مردم 6 اسب، باره
هامی: حیران، حیرتزده، سرگردان، سرگشته، متحیر
هاویه: 1 جهنم، درک، دوزخ، سقر 2 دره، مغاک، ورطه
هایل: ترسناک، مخوف، موحش، مهیب، هایب، هراس‌انگیز
هبا: تباه، ضایع، نابود
هبت: بخشش، بذل، دهش، عطا، هبه
هبوط: سقوط، فرود، نزول & صعود
هبه: انعام، بخشش، بذل، دهش، عطیه، وقف، هبت، هدیه
هتک: 1 پرده‌دری 2 رسواسازی، مفتضح‌سازی 3 افتضاح، رسوایی 4 بی‌عفتی، بی‌ناموسی، 5، استخفاف، بی‌احترامی، بی‌حرمتی
هتاک: بددهان، پرده‌در، دریده، رسواگر، فحاش، فضاح، وقیح، هاتک
هتک: 1 پرده‌دری 2 رسواسازی، مفتضح‌سازی 3 افتضاح، رسوایی 4 بی‌عفتی، بی‌ناموسی 5 استخفاف، بی‌احترامی، بی‌حرمتی
هتک‌حرمت: اهانت، توهین، حرمت‌شکنی، ، رده & توقیر
هتل: مسافرخانه، مهمانخانه، مهمانسرا
هجا: 1 سیلاب، مقطع 2 بدگویی، تمسخر، ذم، قدح، نکوهش، هجو، هزل
هجابندی: تقطیع
هجر: جدایی، دوری، فراق، مفارقت، هجران & وصل
هجران: جدایی، دوری، فراق، فرقت، مفارقت، مهجوری، هجر & وصال
هجرت: 1 ترک‌بلد، ترک‌وطن، سفر، کوچ، مفارقت، مهاجرت 2 رحلت
هجمه: تاخت، هجوم، یورش
هجو: 1 سخریه، مسخره، هجا، هجویه، هزل 2 بیهوده، پوچ، مبتذل، مزخرف، مهمل 3 نامربوط
هجوگویی: ذم‌سرایی، مهاجات، هجا، هجویه‌سرایی
هجوم: تاخت، تاخت‌وتاز، تعرض، تک، تهاجم، حمله، مهاجمه، یورش
هجویه: هجا، هجو، هجونامه & مدح، مدحیه
هچل: 1 دردسر، گرفتاری، مخمصه، ناراحتی 2 بور، خجل، دماغ‌سوخته، شرمسار
هدایت: ارشاد، دلالت، راهنمونی، راهنمایی، هدی & اضلال
هدر: اتلاف، ازدست‌رفته، باطل، بیهوده، پایمال، تباه، تضییع، تلف، ساقط، ضایع، عبث، گم، مفقود، نابود
هدف: 1 آماج، تیرخور، نشان، نشانه 2 غایت، غرض، قصد، مقصد، مقصود، منظور 3 آرمان، مرام، منوی، نصب‌العین
هدم: انهدام، خرابی، نابودی، ویرانی & آبادی
هدهد: پوپک، شانه‌بسر
هدی: 1 دیم‌کاری، دیم 2 گوسفندقربانی
هدیه: 1 ارمغان، انعام، پیشکش، تحفه، تعارف، خلعت، رهاورد، سوغات، نثار، هبه 2 شیربها
هذیان: اوهام، بیهوده، پراکنده‌گویی، پرت‌وپلا، پریشان‌گویی، چرت‌وپرت، سرسام، غاب، یاوه
هذیان‌آمیز: سرسام‌آور، هذیان‌آلود، هذیانی
هر: تمام، کل، همه
هرآینگی: ضرورت، لابد
هرآینه: بلاشک، حتماً، قطعاً
هراس: بیم، پروا، ترس، جبن، خوف، دهشت، رعب، سهم، واهمه، وحشت، وهم، هول، هیبت
هراس‌انگیز: خوف‌انگیز، خوفناک، دهشتناک، رعب‌انگیز، مخوف، مدهش، وحشتناک، وهمناک، هول‌انگیز، هولناک
هراسان: بیمناک، ترسان، ترسنده، دستپاچه، سراسیمه، متوحش، مرعوب، مشوش، وحشت‌زده، هایل، هراسناک
هراساندن: ارعاب، به‌وحشت‌انداختن، تخویف، ترساندن، ترعیب، متوحش کردن
هراسناک: بیمناک، خوفناک، سهمگین، سهمناک، متوحش، مرعوب، مهیل، وحشت‌زده، وهمناک، هراسان، هولناک، هولناک
هراسیدن: ترسیدن، متوحش‌شدن، مرعوب‌شدن، وحشت کردن
هراسیده: بیمناک، ترسیده، متوحش، مرعوب، مرعوب، وحشت‌زده
هراش: 1 دلهره 2 استفراغ، شکوفه، قی
هراش‌هراش: پاره‌پاره، چاک‌چاک
هرب: 1 فرار، گریز 2 گریختن
هرت: بی‌نظمی، هرج‌ومرج
هرتی‌پرتی: اغتشاش، بی‌نظمی، هرج‌ومرج، هردمبیل
هرج‌ومرج: آشوب، آنارشی، اختلال، اغتشاش، بلبشو، بی‌نظمی، فتنه‌وفساد، هرتی‌پرتی
هرجایی: بی‌عصمت، جلب، روسپی، فاحشه، قحبه، لکاته، معروفه، نامستور
هرچند: اگرچه، ولو
هردری: 1 بی‌اساس، بی‌پایه، بی‌ربط 2 بی‌ثباتی 3 هرجایی
هردم‌خیالی: بی‌ثباتی، دمدمی‌مزاجی، متلون‌المزاجی
هردمبیل: بی‌ترتیب، بی‌قاعده، بی‌نظم & مرتب
هرروز: روزانه، یومیه & شبانه، هرشب
هرروزه: پیوسته، روزمره، مدام
هرز: 1 باطل، بی‌حاصل، بیهوده، ضایع، عبث، لافی، مهمل، یاوه 2 ضایع، هدر
هرزگی: الواطی، بیهودگی، عیاشی، فسق‌وفجور، لاابالیگری، لعب، لودگی، لهو
هرزه: 1 الواط، بی‌سروپا، سلیطه، عیاش، فاجر، فاسد، فاسق، لاابالی، لات، لوده، ول، ولگرد، ویلان 2 بی‌حاصل، بی‌فایده، بیهوده، عبث، مهمل
هرزه‌پا: ول، ولگرد، ولو، هرزه‌گرد
هرزه‌چانه: پرحرف، پرگو، وراج & کم‌حرف
هرزه‌خا: بیهوده‌گو، ژاژخا، هرزه‌درا
هرزه‌درا: بیهوده‌گو، ترفندباف، ژاژاخا، لاف‌زن، مهمل‌باف، وراج، هرزه‌درا، هرزه‌خا، هرزه‌گو، یاوه‌گو، هرزه‌لاف
هرزه‌درایی: بیهوده‌گویی، ژاژاخایی، لاف، مهمل‌بافی، هرزه‌خایی، هرزه‌لایی، یاوه‌گویی
هرزه‌کار: 1 احمق 2 فاسد 3 هردمبیل
هرزه‌گرد: ولگرد، ولو
هرزه‌گو: بیهوده‌درا، بیهوده‌گو، پراکنده‌گو، هرزه‌درا، هرزه‌لاف، هرزه‌لاف
هرزه‌لاف: بیهوده‌گو، ژاژخا، لاف‌زن، لاف‌گو، هرزه‌درا، هرزه‌گو
هرزه‌لای: بیهوده‌گو، لاف‌زن، هرزه‌گو
هرفت: بسیار، سخت، شدید
هرگز: ابداً، اساساً، اصلاً، به‌هیچوجه، حاشا، مباد، مبادا، معاذاله، هیچگاه، هیچوقت
هرم: تاب، تابش، حرارت، دمه
هرماس: 1 ابلیس، اهریمن، شیطان، 2 اسد، شیر
هزار: 1 الف 2 بلبل، عندلیب، هزاردستان
هزار: بلبل، عندلیب، هزاردستان
هزارآوا: بلبل، عندلیب، هزاردستان
هزاردستان: بلبل، زندخوان، عندلیب، هزار، هزارآوا
هزال: بذله‌گو، شوخ، لطیفه‌پرداز، لطیفه‌گو، لوده، هزل‌گو & جدی
هزل: بذله‌گویی، جوک، شوخی، طیبت، ظرافت، لاع، لافی، لطیفه، لودگی، مزاح، مسخرگی، مسخره، مطایبه، هجا، هجو، هجو
هزیمت: تاروماری، شکست، عقب‌نشینی، فرار، گریز، هزم
هزینه: 1 خرج، خرجی، ، مخارج 2 صرف، مصرف 3 انفاق، ، نفقه 4 خزانه، خزینه، ، & دخل
هژبر: اسد، حیدر، شیر، ضیغم
هژیر: 1 پسندیده، خوب، ستوده، نیک، نیکو 2 خوبرو، زیبا، 3 جلد، چابک، فرز
هست‌ونیست: اموال، دارایی، مال‌ومنال، مایملک
هسته: بذر، تخم، خستو، دانه، مغز
هستی: 1 بود، زندگی، کاینات، وجود 2 ثروت، دولت، مال، مکنت، نوا، & نیستی
هشتن: 1 قراردادن، گذاشتن، نهادن 2 ترک کردن، رها کردن
هشتی: دالان، دهلیز، رواق، صحن
هشدار: آژیر، آگهی، اخطار
هشیار: 1 باهوش، عاقل، هوشمند 2 بیدار، زرنگ، متوجه، & غافل
هشیاری: احتیاط، حزم، ذکاوت، زیرکی، فراست، فرزانگی، فطانت، هوشمندی، & غفلت
هضم: تحلیل، گوارش، هاضمه
هلا: الا، ای، ایا
هلاک: 1 زوال، فنا، ، نابودی 2 قتل، مرگ، ، موت، هلاکت، 3 معدوم، نابود، نیست
هلاکت: تباهی، عنت، مرگ، نابودی، نیستی، هلاک
هلال: 1 ماه‌نو، نوماه 2 نیم‌دایره
هلالوش: آشوب، غوغا، فتنه
هلالوش‌جو: آشوبگر، غوغاطلب، ماجراجو، ماجراطلب
هلاهل: زهر، سم، شرنگ، شوکران
هلفدونی: اسارتگاه، بازداشتگاه، بند، بندی‌خانه، توقیفگاه، حبس، حبس، دوستاق، دوستاق‌خانه، زندان، سجن، سلول، سیاه‌چال، محبس
هلکوپتر: چرخبال
هلهله: جنجال، سروصدا، هیاهو
هم: بازهم، باز، حتی، نیز، همچنین
هم: 1 آهنگ، قصد، مقصود، منظور 2 اندوه، دلمشغولی، غم
هماره: دایم، علی‌الاتصال، علی‌الدوام، مدام، هماره، همواره
هم‌آغوش: ضجیع، مترس، هم‌بستر، هم‌خوابه، هم‌خواب
هم‌آغوشی: مجامعت، نزدیکی، هم‌بستری
همال: 1 قرین، مانند، مثل، نظیر، همتا 2 انباز، شریک 3 زن، همسر
همام: سخن‌چین، غماز، نمام
همان: نیز، هم
همان‌دم: بلافاصله، دردم، فوراً
همانا: بدون‌شک، بی‌شک، ظاهراً، قطعاً
همانند: بسان، شبیه، کفو، مانند، متشابه، مثابه، مثل، مشابه، نظیر، نمونه، همتا، همسان
هماننده: شبیه، مانند، مثل
همانندی: تشابه، شباهت، مانندگی، مشابهت، مشابهت، همسانی
هم‌آواز: 1 متفق‌القول، هم‌سخن 2 هم‌آهنگ، هم‌صدا، هم‌نوا
هماور: 1 حریف، رقیب 2 معارض، هماورد، هم‌زور، هم‌نبرد
هماورد: حریف، رقیب، معارض، هماور، هم‌زور
هماهنگ: سازگار، متحد، متناسب، موافق، هماواز، همخوان، همساز، هم‌صدا
هم‌آهنگی: تناسب، تجانس، سازگاری، توافق، ، موافقت، ، وفاق، هم‌دلی، همسازی، هم‌سویی، هم‌نوایی
همایون: بختیار، خجسته، خوش‌یمن، سعادتمند، سعید، مبارک، مسعود، میمون، نیکبخت، هماگون
همایون‌گاه: پایتخت، دارالخلافه، دارالملک
هم‌آیین: هم‌دین، هم‌کیش، هم‌مذهب
هم‌ارز: برابر، مساوی، هم‌طراز، یکسان
هم‌اکنون: الان، الساعه، اینک، عجالتاً، & بعداً
همباز: انباز، حصه‌دار، سهیم، شریک
همبازی: 1 پا 2 هم‌سال، هم‌سن
هم‌بخش: انباز، حصه‌دار، شریک، شریک‌المال
هم‌بستر: مترس، هم‌آغوش، همخوابه، هم‌خواب
هم‌بستری: جماع، خفت‌وخیز، مجامعت، همخوابگی
همبستگی: ائتلاف، اتحاد، اتفاق، وحدت، یگانگی
هم‌پا: 1 محاذی، موازی 2 هم‌دوش، همراه، هم‌سفر، هم‌گام
هم‌پیشه: هم‌حرفه، هم‌شغل، هم‌قطار، همکار
هم‌پیمان: موتلف، متحد، متفق، هم‌عهد
همت: 1 فتوت، والامنشی 2 آهنگ، تصمیم، عزم 3 اراده، خواست 4 سعی، کوشش
همتا: برابر، عدیل، قرین، کفو، مانند، مثل، نظیر، همال، همانند
همتایی: برابری، تساوی، همانندی
هم‌ترازو: برابر، مساوی، هم‌سنگ، هم‌میزان
هم‌جنس‌سازی: تجنیس
هم‌جوار: مجاور، نزدیک، هم‌دیوار، همسایه، هم‌مرز
هم‌چشم: حریف، رقیب
هم‌چشمی: رقابت، مسابقه
همچنین: ایضاً، این‌چنین، باز، چنین، نیز، هم
هم‌حرفه: هم‌پیشه، هم‌شغل، همکار
هم‌خانه: جفت، زن، زوجه، همسر
هم‌خوراک: هم‌سفره، هم‌کاسه
همخوابگی: جماع، مجامعت، هم‌بستری، همخوابی
همخوابه: مترس، مصاحب، نشمه، هم‌بستر
همخوان: 1 صامت 2 هماهنگ
هم‌داستان: متفق‌الراء‌ی، ، متفق‌القول، همراه، هم‌راء‌ی، هم‌صدا
هم‌درجه: هم‌رتبه، هم‌شان، هم‌طراز
همدردی: تسلیت
همدست: شریک، متفق، معاون، معین، همراه
همدستان: ایادی
همدستی: اتحاد، اتفاق، تعاون، دستگیری، سازش، شراکت، کمک، مصاحبت، ، معاضدت، معاونت، ، همراهی، ، یاری
همدل: متحد، موافق، هم‌راء‌ی، یکرنگ
همدلی: اتحاد، اتفاق، سازواری، وفاق، همراهی، هم‌فکری، یکرنگی، یگانگی & نفاق
همدم: انیس، جلیس، دلارام، دمساز، رفیق، مالوف، مصاحب، مقترن، ملازم، مونس، ندیم، هم‌زبان، هم‌صحبت، همنشین، یار
همدمی: تولا، دوستی، رفاقت، مجالست، مصاحبت، معاشرت، هم‌صحبتی، هم‌نشینی، هم‌نفسی
هم‌دوره: 1 معاصر، هم‌زمان، هم‌عصر 2 هم‌درس، هم‌کلاس
هم‌دوش: همپالکی، همراه، هم‌عنان، همگام
همدیگر: باهم، تواء‌م، تواء‌مان
هم‌دیوار: مجاور، هم‌جوار، همسایه
همراز: رازدار، سرپوش، سرنگهدار، محرم
همراه: 1 دوست، رفیق، موتلف، متحد، متفق، ملازم، ندیم، ندیمه، همقدم، همگام، یار 2 پابه‌پا
همراهان: ملتزمین، موکب
همراهی: کمک، مساعدت، معاضدت، یاری
هم‌راء‌ی: موافق، هم‌داستان، هم‌دل، هم‌عقیده، هم‌فکر
هم‌رتبگی: همسری، همسنگی، هم‌شانی
هم‌رتبه: برابر، هم‌درجه، هم‌شان، هم‌طراز، هم‌مرتبه
همرس: متقارب، همگرا، یک‌جهت
همرنگ: هم‌صبغه، همگون، هم‌لون
همریش: باجناق
همزاد: تواء‌مان، هم‌سال، هم‌سن
هم‌زبان:، متفق‌القول، ، همدم، هم‌سخن، هم‌کلام
هم‌زمان: مصادف، معاصر، مقارن، هم‌دوره، 
همزمانی: تقارن، مقارنت
هم‌زور: هماورد، هم‌قوه
همساز: متفق، موافق، هماهنگ، همدل، هم‌نوا
هم‌سال: همزاد، هم‌سن
همسان: برابر، شبیه، متحدالشکل، متشابه، مساوی، مشابه، همانند، یکسان، & مختلف
همسانی: تشابه، شباهت، مساوات، مشابهت، همانندی، & ناهمسانی
همسایگی: جوار، مجاورت، نزدیکی
همسایه: جار، مجاور، هم‌جوار، همساده
هم‌سخن: کلیم، متفق‌القول، هم‌آواز، هم‌زبان، هم‌صحبت، یک‌زبان
هم‌سخنی: همدمی، هم‌زبانی، هم‌کلامی
همسر: 1 برابر، مساوی، همال، همدوش، همرتبه، هم‌سنگ 2 بانو، جفت، حرم، زن، زوجه، عیال 3 زوج، شوهر، مرد
هم‌سفره: هم‌خوراک، هم‌کاسه، هم‌نمک
هم‌سن: همزاد، هم‌سال
هم‌سنگ: برابر، معادل، همسر، یکسان
هم‌سنگی: تعادل، موازنه، هم‌ارزی، هم‌وزنی
هم‌شان: هم‌درجه، هم‌رتبه، هم‌طراز
هم‌شغل: هم‌پیشه، هم‌قطار، همکار
هم‌شو: وسنی، هوو
همشیره: آباجی، باجی، خواهر، دده، شاباجی
هم‌صحبت: جلیس، مصاحب، معاشر، مقترن، ندیم، هم‌داستان، همدم، همراز، هم‌سخن، هم‌کلام، هم‌گفت، همنشین، یار
هم‌صحبتی: مصاحبت، معاشرت، همدمی
هم‌صدا: هماهنگ، هم‌داستان، هم‌نوا
هم‌طراز: معادل، نظیر، هم‌ارز، هم‌درجه، هم‌رتبه، ، هم‌سطح، ، هم‌شان
هم‌عصر: معاصر، هم‌دوره، هم‌زمان
هم‌عقیده: هم‌راء‌ی، هم‌فکر، هم‌مرام، هم‌مشرب
هم‌عنان: هم‌دوش، همراه، هم‌قدم
هم‌عهد: موتلف، متحد، متفق، هم‌پیمان
هم‌فکر: هم‌راء‌ی، هم‌عقیده، هم‌مرام، هم‌مشرب
هم‌قدم: همراه، هم‌عنان، همگام
هم‌قطار: هم‌پیشه، هم‌شغل، همکار
هم‌قول: متفق‌الرأی، متفق‌القول، هم‌پیمان
همکار: دستیار، شریک، هم‌پیشه، هم‌حرفه، همدست، هم‌شغل، هم‌قطار
همکاری: 1 معاضدت، همراهی، همیاری 2 دستیار، شراکت، هم‌پیشگی، همدستی، هم‌شغلی، هم‌قطاری
هم‌کاسه: هم‌خوراک، هم‌سفره، هم‌غذا
هم‌کفو: برابر، همتا، هم‌شان، & نابرابر
هم‌کلام: هم‌زبان، هم‌سخن، هم‌صحبت، هم‌گفت
هم‌کیش: هم‌آیین، هم‌دین، هم‌مذهب
هم‌گام: همدوش، همراه، همقدم
همگان: جمیع، عامه، عام، عموم، قاطبه، همگی، همه
همگانی: جهانگیر، عالمگیر، عام، عمومی، عمیم، کلی، کلی، همگی
همگرا: متقارب، همرس، & ناهمگرا
همگرایی: تقارب، هم‌سویی، & ناهمگرایی
هم‌گفت: هم‌سخن، هم‌صحبت، هم‌کلام
همگنان: رفقا، همقطاران، همکاران
همگون: هماهنگ، هم‌لون، یکسان
همگونی: تجانس
همگی: تمام، همگنان، همه
هم‌لون: همرنگ، همگون
هم‌مرز: مجاور، هم‌جوار، همسایه
هم‌مسلک: هم‌عقیده، هم‌فکر، هم‌مرام، هم‌مشرب، هم‌مشرب
هم‌مشرب: هم‌عقیده، هم‌فکر، هم‌مرام، هم‌مسلک، هم‌مکتب
هم‌مصلحت: متحد، متفق
هم‌نام: آداش، هم‌اسم
هم‌نشست: جلیس، مصاحب، معاشر، همنشین
همنشین: جلیس، دوست، رفیق، صحابه، قرین، محشور، مصاحب، مصاحب، معاشر، مقترن، ملازم، مونس، ندیم، همدم، هم‌صحبت، همقران، همکلام، یار
هم‌نشینی: حشر، خلط، صحبت، مجالست، مصاحبت، معاشرت، همدمی
هم‌نفس: انیس، رفیق، معاشر، همدم، یار
هم‌نفسی: رفاقت، معاشرت، همدمی، یاری
هموار: پیوسته، تسطیح، صاف، طراز، مستوی، مستوی، مسطح، نرم، یکسان & ناصاف
همواره: پیوسته، دایم، دایماً، دمبدم، علی‌الاتصال، لاینقطع، مدام، همیشگی، همیشه & هرگز
هم‌وزن: مساوی، هم‌ترازو، همسنگ، هم‌میزان
هموژن: متحدالشکل، مشابه، یکسان، یکنواخت
همه: تمام، جمع، جمعاً، جملگی، جمله، جمهور، جمیع، عام، عامه، عموم، عموماً، کل، کلاً، مجموع، هر، همگان، همگی، یکسر
همه‌پرسی: رفراندم، نظرخواهی
همهمه: الم‌شنگه، جنجال، سروصدا، غلغله، غوغا، ولوله، هنگامه، هیاهو
همیاری: تعاضد، تعاون، همراهی
همیان: بدره، صره، کیسه
همیشگی: 1 دایمی، علی‌الدوام، مداوم 2 استمرار، تداوم
همیشه: پیوسته، دایم، دایماً، دایماً، علی‌الدوام، علی‌الاتصال، لاینقطع، مدام، مستمرا، هماره، همواره & ابداً، هرگز
هنجار: 1 رفتار، روال، روش، سیره 2 ضابطه، قاعده، قانون، معیار 3 سبک، سیاق، شیوه 4 جاده، راه، طریق
هندو: 1 ملحد 2 غلام، نوکر 3 هندی 4 برهمایی & ترک
هنر: صناعت، صنعت، فن
هنرپرداز: باهنر، هنرمند، هنرور
هنرپیشه: آرتیست، بازیگر، ستاره، مقلد، هنرمند
هنرمند: آرتیست، بازیگر، ستاره، هنرپیشه، هنرور
هنرور: هنرپرداز، هنرمند، هنرورز & بی‌هنر
هنگ: 1 سپاه، فوک، لشکر 2 رزانت، سنگینی، وقار 3 توان، زور، قدرت، نیرو
هنگام: اثنا، خلال، دم، دوره، زمان، ساعت، فصل، مدت، موسم، موعد، موقع، میقات، نوبت، وقت
هنگامه: ازدحام، الم‌شنگه، بلوا، پیکار، جنجال، سروصدا، شورش، غوغا، فتنه، گیرودار، معرکه، ولوله، همهمه، هیاهو
هنگفت: بسیار، درشت، زیاد، سرسام‌آور، فوق‌العاده & اندک
هوا: 1 آتمسفر، اقلیم، جو 2 شهوت، هوس، هوی 3 میل، ولع 4 دم 5 آسمان، فضا
هواپرست: بوالهوس، شهوت‌پرست، عیاش، هوسباز، هوسران
هواپرستی: بوالهوسی، چلچلی، شهوت‌پرستی، شهوتی، هوسرانی
هواپیما: بالن، جت، چرخبال، طیاره، هلکوپتر، هوانورد
هواخواه: 1 آرزومند، پابند، سینه‌چاک، محب، مشتاق 2 پیرو، تابع، حامی، طرفدار، مرید، هوادار
هواخواهی: 1 پیروی، تبعیت، جانبداری، حمایت، طرفداری 2 آرزومندی، اشتیاق
هواخوری: پیک‌نیک، تفرج، تفریح، گردش، گشت
هوادار: پارتی، پیرو، جانبدار، حامی، طرفدار، محب، هواخواه & مخالف
هواداری: آرزومندی، جانبداری، حمایت، طرفداری، طرف‌گیری، علاقه‌مندی، هواخواهی & مخالفت
هواسنج: حرارت‌سنج، دماسنج، میزان‌الحراره
هوان: خفت، خواری، ذلت، سبکی
هوایی: 1 آسمانی، سماوی، فلکی 2 هوازی 3 دل‌کنده 4 عاشق 5 بیهوده، چرند، لغو، مهمل & زمینی
هوچی: جنجالی، حراف، شلوغ، قالتاق، ناتو
هودج: تخت‌روان، عماره، کجاوه، محمل
هوده: 1 حق، درستی، راستی 2 کجاوه، محمل، هودج 3 بهره، سود، فایده & 1 ناحق، 3، بیهوده
هور: آفتاب، خور، خورشید، ستاره، شمس، مهر & قمر، ماه
هوس: 1 شهوت، میل، هوی 2 اشتیاق، تمایل، خواهش، رغبت، سودا، شوق، مطمع، میل
هوس‌آلود: شهوت‌آلود، شهوت‌آلوده، شهوت‌آمیز، شهوتناک، هوسناک
هوس‌انگیز: شهوت‌انگیز، شهوتبار، شهوتناک، هوس‌آلود، هوس‌آمیز، هوسبار، هوسناک
هوسباز: بوالهوس، حشری، شهوت‌پرست، عیاش، هوس‌پیشه، هوسران، هوی‌پرست
هوسران: بوالهوس، حشری، شهوتران، عیاش، هوسباز
هوسرانی: بوالهوسی، شهوت‌پرستی، شهوترانی، عیاشی، هوسبازی، هوی‌پرستی
هوش: 1 خرد، عقل 2 درایت، فراست، فهم، کیاست 3 ادراک، شعور 4 جان، روح 5 بیداری، زیرکی 6 استعداد 7 مرگ، موت
هوشمند: باهوش، باهوش، بخرد، تیزفهم، تیزهوش، خردمند، زیرک، عاقل، فرزانه، نابغه، هشیار & بی‌هوش
هوشمندانه: داهیانه، زیرکانه، عاقلانه، مدبرانه، هوشمندانه & جاهلانه، نابخردانه
هوشمندی: ادراک، بخردی، خردمندی، دها، ذکاوت، زیرکی، فراست، فقاهت، هوشیاری & بی‌خردی، نابخردی
هوشیار: آگاه، بافراست، باهوش، باهوش، باهوش، بخرد، بیدار، بیداردل، تندذهن، تیزطبع، تیزهوش، خردمند، دوراندیش، زیرک، عاقل، فهیم، متفطن، متنبه، ناخفته، نبیه، هوشمند & غافل
هوشیارانه: داهیانه، زیرکانه، عاقلانه، مدبرانه، هوشمندانه & بی‌خردانه، جاهلانه
هوشیاری: آگاهی، بصیرت، بیدارمغزی، بیداری، تیزفهمی، ذکاوت، زیرکی، زیرکی، صحو، فطانت، کیاست & غفلت
هول: 1 اعراض، بیم، پروا، ترس، خوف، دهشت، رعب، وحشت، هراس 2 شتاب، شتابزدگی، عجله
هول‌انگیز: دهشتناک، دهشت‌انگیز، دهشت‌زا، دهشت‌افزا، مدهش، موحش، مهیب، وحشتناک، وحشتزا، هایل، هراس‌انگیز، هول‌آور، هولناک
هولناک: بیمناک، ترس‌آور، ترسناک، ترسناک، خوف‌انگیز، خوفناک، دهشتناک، رعب‌آور، رعب‌انگیز، سهمناک، فجیع، مخوف، مخوف، موحش، مهیب، وحشتناک، وهمناک، هراس‌انگیز، هولناک
هون: 1 خواری، ذلت 2 سختی، مشقت 3 رسوایی، فضیحت، ننگ
هوو: وسنی، هم‌شو
هوی: 1 آرزو، خواهش، شهوت، میل، هوس 2 عشق
هوی‌پرست: شهوت‌پرست، شهوتران، عیاش، هوسباز، هوسران
هویت: 1 ماهیت 2 وجود، هستی 3 تشخص
هویج: زردک، گزر
هویدا: آشکار، آشکارا، بدیهی، پدید، پدیدار، پیدا، جلی، ظاهر، مبرهن، محسوس، مرئی، مشهود، معلوم، نمایان، نمودار، نمودار، واضح & پنهان، پوشیده
هویدایی: آشکارایی، وضوح
هیاهو: الم‌شنگه، جنجال، خروش، داد، غریو، غلغله، غوغا، فریاد، ولوله، هلهله، همهمه، هنگامه
هیات: 1 پیکر، ریخت، شکل، قیافه، هیئت 2 عرض
هیئت: 1 حالت، نهاد، وضع 2 ریخت، شکل، شکل، صورت، ظاهر، قیافه 3 نشان
هیئت‌دولت: کابینه
هیبت: 1 آسا، سطوت، صلابت، صولت، مهابت، وقار، هیمنه 2 بیم، ترس، خوف، رعب، هراس 3 شکوه، عظمت، کبریا
هیجا: 1 آرزم، جنگ، رزم، ستیز، نبرد 2 هیاهوی‌نبرد
هیجان: اضطراب، تلاطم، شور، غضب، غلیان & آرامش
هیجان‌آور: شورانگیز، مهیج، هیجان‌انگیز، هیجانزا
هیجان‌انگیز: شورانگیز، مهیج، هیجان‌آور
هیچ: ابداً، اصلاً، بهیچوجه، بیهوده، پوچ، تهی، خالی، صفر، نابود
هیچکاره: بیکاره، بی‌هنر، تنبل، کاهل، ناکاره & همه‌کاره
هیچگاه: ابداً، اصلا، هرگز، هیچوقت & همواره، همیشه
هیچوقت: ابداً، اصلا، هرگز، هیچگاه & همواره، همیشه
هیربد: 1 آموزگار، آموزنده، استاد، معلم 2 داور 3 پیشوا، موبد، موبدموبدان
هیز: امرد، پشت‌پایی، کونی، مخنث، مفعول، ملو، نرم‌شانه
هیزم: چوب‌خشک، حطب، هیمه
هیکل: 1 اندام، بالا، بدنه، پیکر، تن، تنه، جثه، ریخت، شکل، قامت، قد 2 بتخانه، بت 3 معبد
هیمنه: سطوت، وقار، هیبت
هیمه: چوب‌خشک، حطب، هیزم
هیولا: عظیم‌الجثه، غول، غول‌آسا، غول‌پیکر
هیهات: آوخ، افسوس، ای‌دریغ، دریغ، دریغا، وااسفا، واویلا
یا: 1 الا، ای، ایا، هان، های 2 اگر 3 خواه
یائس: 1 یائسه، بی‌حیض 2 عقیم 3 مایوس، ناامید، نومید
یابس: خشک، قابض، یبوست‌آور
یابو: 1 اسب‌بارکش، استر، یابو 2 نفهم
یاخته: 1 سلول 2 آخته 3 آموخته، پرورده
یاد: 1 ذکر، یادآوری، یادکرد 2 حافظه 3 آموزش، تعلیم 4 خاطره 5 اندیشه، خاطر، فکر 6 یادبود، & فراموشی
یادآور: خاطرنشان، متذکر
یادآوری: تذکار، تذکر، خاطرنشان، ، یاد، یادکرد
یادبود: خاطره، یادگار، یادمان، یادواره
یادشده: مذکور، مزبور، نامبرده
یادکرد: تذکر، تذکیر، یاد، یادآوری
یادگار: 1 یادبود، یادمان 2 خاطره، یادواره
یادگیری: 1 آموزش، تعلم 2 آموزشی 3 تعلیم
یار: 1 جانانه، جانان، دلبر، دلداده، دلدار، محبوبه، محبوب، معشوق، نگار، ول 2 حبیب، خلیل، دوست، رفیق، صدیق، محب 3 صحابه، مصاحب، معاشر، همدم، همراه، هم‌صحبت، همنشین 4 پشتیبان، حامی، دستگیر، دستیار، دوستدار، طرفدار، کمک، مددکار، معاضد، معاون، معین، ناصر، نصیر، یاور 5 هم‌بازی، هم‌تیمی & اغیار، دشمن
یارا: استطاعت، تاب، تحمل، توان، طاقت، فرصت، قدرت، قوه، مجال، مقاومت، نیرو
یارانه: 1 سوبسید 2 دوست‌وار، دوست‌وارانه & خصمانه، دشمنانه
یارو: 1 حضرت، طرف، فلانی، مکیم 2 یاردانقلی
یاره: 1 سینه‌ریز، طوق، گردن‌بند 2 دست‌برنجن 3 باج، خراج 4 تاب، تحمل، مقاومت، یارا
یاری: 1 اعانت، امداد، حمایت، خلط، دستگیری، رفاقت، عون، غوث، کمک، مدد، مساعدت، مظاهرت، معاضدت، معاونت، هم‌دستی، همراهی، یاوری 2 دوستی، مصادقت
یاری‌جویی: استعانت، استمداد، کمک‌خواهی، کمک‌طلبی، مددخواهی
یاریگر: پشتیبان، حامی، ظهیر، مددکار، معاضد، ناصر
یاسا: 1 قانون 2 سزا، سیاست، قصاص، کیفر
یاسر: 1 چپ، یسار 2 قمار، میسر 3 قمارباز، مقمر، ، یسیر
یاسمن: سمن، یاسمین
یاغ: سرکش، طاغی، گردنکش، نافرمان، یاغی & رام، مطیع
یاغی: سرکش، شورشی، طغیانگر، عصیانگر، گردنکش، متجاسر، متمرد، نافرمان & رام، مطیع
یاغیگری: تجاسر، تمرد، سرکشی، طغیان، عصیان، گردنکشی، نافرمانی & اطاعت، فرمانبری
یافتن: 1 پیدا کردن، جستن، کشف 2 درک کردن، فهمیدن & گم کردن
یال: 1 گردن 2 زور، قدرت، قوه
یاور: 1 پشتیبان، حامی، دستگیر، دستیار، ظهیر، کمک، مددکار، معاون، معاضد، معین، ناصر، نجده، نصیر، یار 2 سرگرد
یاوری: تایید، عون، کمک، مدد، معاضدت، نصرت، همرایی، یاری
یاوه: اراجیف، بی‌معنی، بیهوده، پوچ، ترهات، جفنگ، چرت، چرند، حرف‌مفت، ژاژ، ژاژ، عبث، لاطائل، لغو، لیچار، مزخرف، مهمل، هذیان، هرز، یافه
یاوه‌درا: بیهوده‌گو، ژاژاخا، هرزه‌خا، یاوه‌سرا
یاوه‌سرا: بیهوده‌گو، ژاژخا، لیچارباف، مهمل‌باف، یاوه‌درا
یاوه‌گو: پراکنده‌گو، فضول، وراج، هرزه‌درا
یاس: بی‌مرادی، حرمان، دلسردی، دلشکستگی، ، سرخوردگی، ناامیدی، ناکامی، نامرادی، نومیدی & امید
یاس‌آمیز: نومیدانه، یاس‌آلود & امیدوارانه
یبس: خشک & لین
یبوست: خشکی، قبض & لینت
یبوست‌آور: یابس، یبوست‌زا & ملین
یتیم: 1 بی‌پدر، پدرمرده 2 بی‌مانند، بی‌نظیر
یتیم‌خانه: پرورشگاه، دارالایتام
یحتمل: احتمالاً، شاید، محتملاً & محققاً
یخ: 1 بارد، یخ‌بندان 2 بی‌لطف، بی‌مزه، خنک، لوس
یخ‌زدگی: انجماد، تجمد، یخ‌بندان
یخ‌زده: بسته، ، منجمد، یخ‌بسته
یخبندان: برودت، سرما، یخ‌زدگی
یخه: جیب، گریبان، یقه
ید: 1، دست 2 سلطه، قدرت، نفوذ 3 ارتباط، رابطه
یدکی: اضافی، زاپاس، یدک
یراق: 1 چفت، قفل 2 اسباب، اسلحه، سازوبرگ، فراویز
یرغو: استنطاق، بازپرسی، سیاست
یزدان: آفریدگار، الله، ایزد، پروردگار، جان‌آفرین، خدا، رب & شیطان
یزدانی: الهی، ایزدی، ربانی، صمدانی & شیطانی
یزک: پیش‌قراول، دیده‌بان، دیده‌ور، قراول
یسار: 1 چپ، میسره، یاسر 2 استطاعت، تمول، توانگری 3 شوم، نامیمون & یمین
یسر: 1 آسانی، سهولت، یسیر 2 توانگری & عسر
یغما: تاراج، تالان، چپاول، غارت، غنیمت، نهب
یغماگر: تاراجگر، چپاولگر، چپوچی، غارتگر
یقظه: 1 بیداری 2 شب‌زنده‌داری، شبگیری & نوم
یقه: جیب، گریبان، یخه
یقین: 1 اطلاع، اطمینان، اعتقاد، ایقان، باور، بصیرت 2 بی‌شبهه، بی‌گمان، حتمی، قطع، مسلم
یقیناً: البته، بالقطع، بدرستی، براستی، بی‌تردید، بی‌شبهه، بی‌گمان، قطعاً، محققاً، مسلماً، مطمئناً
یقینی: 1 حتمی، قطعی، محقق، مسلم 2 اعتقادی، باوری
یکتا: 1 تنها، فرد، مفرد، منفرد، واحد، وحید، یگانه 2 بی‌مانند، بی‌نظیر، بی‌همال، بی‌همتا 3 یک‌دانه، یک‌عدد
یکتاپرست: حنیف، خداپرست، موحد & بت‌پرست
یک‌ثلث: سه‌یک
یکجا: روی‌هم‌رفته، کلاً، مجموعاً، یک‌کاسه
یک‌جانبه: یک‌جهته، یکراهه، یکسویه، یک‌طرفه & چندجانبه
یک‌جهت: هم‌آهنگ، همرس، یک‌سو
یکدل: بی‌ریا، صمیمی، متفق، متفق‌القول، مخلص